« October 2005 | صÙ?حه اصلی | December 2005 »

رنگ هرجایی آسمان

November 21, 2005

سازمان عÙ?Ùˆ بین الملل امروز نتایج تحقیقی را منتشر کرده Ú©Ù‡ همه را چهارشاخ گذاشته. این تحقیق بخشی از کمپین این سازمان برای توقÙ? خشونت علیه زنان است Ùˆ نشان Ù…ÛŒ دهد Ú©Ù‡ یک سوم مردم بریتانیا معتقدند Ú©Ù‡ اگر به زنی تجاوز شود ØŒ بیشتر از همه تقصیر خودش است. این را برای دوستان Ù?عال در حمایت از حقوق زنان در ایران به ویژه دارم Ù…ÛŒ نویسم Ú©Ù‡ دست Ú©Ù… از شنیدن اظهار نظرهای اینچنینی در مملکت خودمان هم کمتر خونشان را کثیÙ? کنند Ùˆ هم دستشان بیاید Ú©Ù‡ اگر قرار است اینطور طرزÙ?کرها اصلاح بشود Ú†Ù‡ راه درازی را باید بروند. چون اینجا Ú©Ù‡ اینقدر جریان های مدنی برای آگاهی دادن به مردم Ù?عالند وسیاست برنامه سازان تلویزیونشان هم از زمین تا آسمان با همتاهای ایرانی شان Ù?رق Ù…ÛŒ کند هنوز 34 درصد مردم اینطور Ù?کر Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ 50 هزار زنی Ú©Ù‡ سالانه در این مهد تمدن Ùˆ آزادی مورد تجاوز قرار Ù…ÛŒ گیرند کرم از خودشان است چرا Ú©Ù‡ به نوعی با رÙ?تارشان یا نوع لباس پوشیدنشان مرد ها را تحریک کرده اند.

تحقیق سازمان عÙ?Ùˆ بین الملل البته جزییات زیادی دارد از جمله اینکه 96 درصد اÙ?راد مورد مطالعه از آمار واقعی زنهایی Ú©Ù‡ مورد تجاوز قرار Ù…ÛŒ گیرند خبر ندارند Ùˆ از دولت انتقاد کرده Ú©Ù‡ به اندازه کاÙ?ÛŒ برای آگاه کردن مردم تلاش کاÙ?ÛŒ نمی کند.

Ù¾.Ù† .بعید نمی دانم برخی از آقایان Ùˆ خانمهای ایرانی مقیم بریتانیا Ú©Ù‡ زنان اینجا را هم در ترازوی ایرانی Ù…ÛŒ سنجند با این 34 درصد بریتانیایی مواÙ?Ù‚ باشند ولی کاش یک تحقیقی هم با همان اما Ùˆ جراهایی Ú©Ù‡ درباره میزان دقت آمار ایران وجود دارد سر موضوعی اینچنینی در ایران انجام Ù…ÛŒ شد 

| 03:06 PM | Comment(s)(7)

منوچهر آتشی رÙ?ت

November 20, 2005

برای مرگ جوانم، برای ماندن  پیر

| 06:38 PM | Comment(s)(2)

جامعه اطلاعاتي و آستانه تحمل سياستمدارها

November 17, 2005

جالب‌ترين خبر از حاشيه اجلاس جهاني جامعه اطلاعاتي در تونس اين مي‌تواند باشد كه كسي را به خاطر حرÙ?‌هايش به آنجا راه ندهند! رییس سازمان گزارشگران بدون مرز اعلام کرده  مقامات تونس اجازه ورود به خاک این کشور را به او نداده اند.رابرت منارد دبیر Ú©Ù„ این سازمان با تلÙ?Ù† هراهش با خبرنگاران تماس گرÙ?ته و  اعلام کرده مقامات امنیتی تونس به او اجازه نمی دهند صندلی خود را در هواپیمایی Ú©Ù‡ او را از پاریس با تونس آورده ترک کند.
آقای منارد قرار بود در اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی Ú©Ù‡ با حمایت سازمان ملل متحد برگزار Ù…ÛŒ شود شرکت کند.Ù…ÛŒ گویند بعضي از گروه های حامی حقوق بشر از سازمان ملل متحد به دلیل  انتخاب تونس برای برگزاری این اجلاس انتقاد کرده اند چون معتقدند دولت تونس آزادی بیان را تحمل نمی کند. روزنامه نگارانی Ú©Ù‡ برای رسانه های اروپایی کار Ù…ÛŒ کنند از بدرÙ?تاری مقامات تونس انتقاد کرده اند.
به‌ هر حال هر حكومتي يك آستانه تحملي دارد و اين هم نهايت آستانه تحمل مقامات حكومتي تونس بوده‌است.

| 04:48 PM | Comment(s)(2)

كولي گري

November 12, 2005

اين نشدها آقاي شكرخواه! داريد صاÙ? صاÙ? ميانه من Ùˆ Ù?رزانه را خراب مي كنيد. حالا من اينجا دستم از همه جا كوتاه در مملكت اجنبي از حسادت جلز Ùˆ ولز كنم كه چرا به به او لينك داده ايد Ùˆ به من نداده ايد! شاگردتان نبودم؟ كه بودم! زبان تخصصي ام را پاس نكردم ØŸ كه كردم. اصلا  خوب است شما را به چالش بكشم كه برويد ليست نمره هاي زبان تخصصي  من Ùˆ Ù?رزانه را به هم مقايسه كنيد Ùˆ خودتان به نتيجه برسيد؟ در عالم روزنامه نگاري Ù?عال نيستم ØŸ كه خيلي هم هستم. حالا از بد حادثه نمي شود كردش توي بلندگو آن هم از بدشانسي بنده ست! با وبلاگ خانم  آقاي كاÙ?Ù‡ سايبر كه از مريدان شماست همسايه نيستم ØŸ كه هستم. اصلا همه اش زير سر اين كاÙ?Ù‡ سايبر است. از همان روزي كه آمد خواستگاري رÙ?يق ما بايد مي دانستم كه توطئه اي در پس پرده نهÙ?ته ست . حالا هم كه سايت Ù?رزانه راراه انداخته عمدنكي پيش شما تبليغش را كرده بدون اينكه از من يادي بكند كه حرص مرا در بياورد. بابا كاÙ?Ù‡ سايبر جان به جدم آن كتاب تئوري هاي روزنامه نگاري  براي وب را كه خواسته بودي برايت مي Ù?رستم يك كم هم سÙ?ارش ما را بكن آخر. اصلا خوب است چند روز وبلاگم را آپديت نكنم كه Ù?كر كنيد خودم را از غصه سر به نيست كرده ام؟ نشسته بودم Ùˆ مثل بچه ÙŠ آدم غصه اولين موي سÙ?يدم را مي خوردم ها! زندگي نمي گذارند براي آدم!

| 02:01 AM | Comment(s)(3)

ØŸ

اولين تار موي سÙ?يدم را كه از امروز  روي شقيقه ام نشسته گردن كه بيندازم؟

| 01:28 AM | Comment(s)(1)

اندر حكايت كشÙ? ممسني در خطه بريتانيا

November 11, 2005

از شما Ú†Ù‡ پنهان كه ناپرهيزي كردم Ùˆ يك روز رÙ?تم در معيت دوستي به سÙ?ر. نه چندان دور از لندن البته. با ماشين حدود 3 ساعت به شمال لندن كه برويد يك دهكده اي هست به نام Measham. 

haraj.jpg

در اين دهكده كه يك خيابان اصلي بيشتر ندارد Ùˆ گشتنش با پاي پياده براي من 10 دقيقه بيشتر طول نكشيد يكي از معروÙ?ترين مراكز حراج ماشين دست دوم هم هست و خيلي ها از جمله اين رÙ?يق ما به قصد خريد ماشين راهي اينجا مي شوند. يك پاركينگ وسيع هست كه يك عالم ماشين را در آن پارك كرده اند Ùˆ هر ماشيني كه نوبتش مي شود براي عرض اندام وارد يك سالن كوچك تر ميشود. يك طرÙ? اين سالن آقايان مجري نشسته اند Ùˆ يك طرÙ? هم خريدارها. خلاصه من چون ماشين باز نيستم از اين جزييات مي گذرم Ùˆ ميروم سراغ كشÙ?ياتي كه مي خواهم با شما اي خواننده عزيز در ميان بگذارم!

به لطÙ? هم سÙ?رم كه صبح كله سحر ساعت 6 زنگ در را زد Ùˆ اعلام آماده باش داد، دست Ùˆ صورتي شستم Ùˆ بدون دوش معمول صبحگاهي سوار ماشين شدم. به مقصد كه رسيديم Ùˆ چند دقيقه اي آقايان عشق ماشين را تماشا كردم Ùˆ حوصله ام سر رÙ?ت به خودم Ú¯Ù?تم بروم هم يك كم صÙ?اي زنانه بكنم  Ùˆ هم تلاÙ?ÙŠ دوش نگرÙ?تن صبح را در بياورم. خلاصه به مثابه يك دختر شجاع راهي تنها آرايشگاه دهكده  شدم  همسنگ  آرايشگاه هاي ممسني خودمان Ùˆ به دختر جواني كه آنجا بود Ú¯Ù?تم موهايم را بشويد و  صÙ?ايي بدهد. Ùˆ البته نتيجه اين تصميم متهورانه چيزي به جز ديدن تمثالي در آينه كه تنها به يك گربه برق گرÙ?ته مي ماند  نبود اما چون روز مرخصي ام بود ØŒ Ùˆ راستش از اولش هم خودم را براي عواقب تصميمم آماده كرده بودم   راه آرايشگاه تا حراج ماشين ها را با قاه قاه خنده گز كردم . Ùˆ رÙ?يق ما هم آنقدر متمدن( ! ) بود كه كلي از قياÙ?Ù‡ گربه اي من تعريÙ? كرد.

| 02:28 AM | Comment(s)(0)

ناگهان چقدر زود دير مي شود

November 07, 2005

امشب ياد آن روزي اÙ?تادم كه با رÙ?قا از دانشكده مي آمديم Ùˆ من بلند بلند اين شعر رضا براهني را زير پل سيد خندان Ù?رياد مي زدم:  

چرا چنين بلند و روشند پله هاي عشق؟

كسي كه مي برد مرا چگونه مي برد؟

چه گيج مي ر ود سرم!

 انگار كه دنيا مال ما بود. نه مال جورج بوش، نه مال احمدي نژاد، نه مال شركت هاي چند مليتي ، نه مال MTV  و هاليوود ، نه مال هيچ كس ديگر.

امروز دوباره حس جا ماندن از دقيقه ها گيجم كرده. گمانم به خاطر اين كه يك ساعتي را توي كتابÙ?روشي  محبوبم بودم. چقدر كتاب نخوانده !

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي شود...

| 01:12 AM | Comment(s)(3)

مسابقه بزرگ

November 06, 2005

از بين پيشنهادهاي هوشمندانه شما  به بهترين، يك جايزه ناب تعلق مي گيرد. سئوال مسابقه اين است:

براي پيشگيري از Ù?راموش كردن هر روزه ء كليد خانه در محل كار ØŒ Ùˆ به ياد آوردن دير هنگام آن (وقتي با صورت آويزان  برابر در Ù‚Ù?Ù„ ايستاده ايم ) Ú†Ù‡ كار مي توانيم بكنيم؟

پاسخ هاي خود را در اسرع وقت پيش از اينكه من به دختر Ù?راري تبديل بشوم در همين كامنت داني ما مرقوم بÙ?رماييد. به جان خودم جايزه تان محÙ?وظ است

| 12:18 AM | Comment(s)(27)

كاغذت را مي عشقم !

November 04, 2005

كتاب The Sea از جان بنويل كه برنده بوكر شد را شروع كرده ام. از همان اول كه يك دل نه صد دل شيÙ?ته ي جنس نه ، حس  كاغذش  شدم. Ùˆ اين البته اولش بود.

 همان يك جمله اول را كه بخواني حساب دستت مي آيد چرا هيات داوران اين كتاب را انتخاب كرده ،جمله اول اين ست:THEY DEPARTED, the gods, on the day of the strange tide.

 هنوز 10 صÙ?حه بيشتر نخواندم. نثرش بسيار غني Ùˆ توصيÙ?ÙŠ ست Ùˆ به طور متوسط بايد در هر صÙ?حه چهار پنج كلمه را در Ù?رهنگ لغت Ú†Ùƒ كنم تا از معني Ø´ مطمئن شوم.  اما اينقدر جملات زيبايي دارد كه نمي توانم زمينش بگذارم. بعد از مدت ها ،لذت خواندن كتاب هاي "مارگريت دوراس" را برايم زنده مي كند. اگر متنش Ù?رانسه بود ميرÙ?تم پاپي "قاسم روبين" عزيز مي شدم كه ترجمه اش كند .او خوب از پس چنين متن "مه گرÙ?ته اي" بر مي آمد. مي گويم مه گرÙ?ته نه اينكه متنش مبهم باشد. خواندن كتاب مثل حس قدم زدن در يك جاده جنگلي مه گرÙ?ته ست. قدم زدن حتي نه. تنها  ديدن ØŒ بوييدن آن هواي خيس، شنيدن باد لا به لاي برگ ها .و  هر چيز ديگري را پاك Ù?راموش كردن.....

| 02:50 AM | Comment(s)(1)

آنگاه كه صاحبخانه از يك در وارد مي شود، هنر از در ديگر Ù?رار مي كند

November 03, 2005

به جان عزيز شما نباشد به جان خودم اين هنرمند شدن مكاÙ?اتي دارد. آن هم در اين مملكت كه خط به يك گوشه خانه  اجاره ايت بياÙ?تد ØŒ صاحبخانه همان بلايي را سر شلوارت (معادل مؤدبانه خشتك) مي آورد كه امروز در تهران سر پرچم آمريكا آمد. در هر حال بنده كه Ù?علا كپ كرده ام Ùˆ تمام تشعشعات هنر خلاقه ام كه داشت روي بوم ساطع مي شد  دود شد به هوا رÙ?ت ! Ù?علا دعا كنيد تينر هايي كه روي پاركت ريخته زمين را لك نكند. اگر هم دعايتان از سقÙ? بالاتر نمي رود بي زحمت يك دست شلوار بÙ?رستيد به آدرس كاÙ?Ù‡ بغلي . لطÙ?ا سايز 12 باشد كه صاحب كاÙ?Ù‡ بلند نكند.

| 01:08 AM | Comment(s)(5)

وقتي كه همه چيز تمام مي شود

November 01, 2005

"Never Let Me Go"  كتاب كازوئو ايشي گورو را تمام كردم. Ù†Ù?س آدم را بند مي آورد. به خصوص آخرش . نمي توانم مقاومت كنم Ùˆ يك چيزهاييش را مي نويسم بنا بر اين زير 18 سال Ùˆ آنهايي كه ناراحتي قلبي دارند Ùˆ آنهايي كه مي خواهند كتاب را به زودي بخوانند  يك دقيقه توي اين كاÙ?Ù‡ بغلي بنشينند تا من حرÙ?Ù… تمام شود .

 كتاب زندگي يك سري بچه ست كه توي يك شبانه روزي با قوانيني كمي غير عادي اما با توجه خاص زندگي مي كنند. در طول داستان اگر Ú†Ù‡ با اتÙ?اقاتي درباره زندگي بعضي از اين بچه ها آشنا ميشويم اما محور داستان زندگي سه تا از آنهاست كه با هم دوستند. با Ù?راز Ùˆ نشيبي كه همه دوستي ها دارد: تامي، روث Ùˆ كت.كت دختريست كه داستان از قول او  زماني كه 30 ساله ست روايت ميشود . كتاب به سبكي رازگونه نوشته شده تا معمايي  كه زندگي بچه هاي اين شبانه روزي را در خودش پيچيده را به همان تلخي كه هست به خواننده نشان بدهد. از همان اول كتاب ،كت تعريÙ? مي كند كه بعد از Ù?ارغ التحصيلي از شبانه روزي مثل بقيه همكلاسي هايش دوره اي را گذارنده تا مراقبت Ùˆ به نوعي پرستاري ياد بگيرد Ùˆ در طول كتاب خواننده ذره ذره Ùˆ كلمه به كلمه بايد انتظار بكشد Ùˆ دنبال خط ها را بگيرد تا نهايتا بÙ?همد بچه هاي اين شبانه روزي و  چند شبانه روزي مشابهشان  به طور مصنوعي به دنيا آمده اند يا "كلون" شده اند Ùˆ به خوبي از آنها مراقبت مي شود تا زماني كه لازم شد از اعضاي بدنشان براي پيوند  استÙ?اده كنند. توي اين چند خط ممكن است داستان به نظرتان مثل Ù?يلمها ÙŠ علمي تخيلي بيايد اما در اصل اينطور نيست.

 آنچه كه خواننده درگيرش مي شود اين است كه اين بچه ها چگونه آموزش مي بينند كه با سرنوشتشان كنار بيايند.سرنوشتي كه از همان ابتدا به بازي گرÙ?ته شده. چطور به معلمهايشان اعتماد دارند تا همان لحظه آخر Ùˆ شايد بعضي تا دم مرگ. چطور براي خودشان اميد مي تراشند Ùˆ در آخر مي بينند كه وهمي بيش نبوده. طرÙ? ديگر داستان معلم ها ÙŠ اين شبانه روزي هستند. گروهي معلم كه در آخر داستان معلوم مي شود جنبشي راه انداخته اند تا كاري كنند اين بچه ها اگر قرار است تكه تكه از بدنشان كنده بشود تا بميرند، دست كم تا وقتي كه به سن لازم برسند تا آنجا كه ممكن است در شرايط خوبي زندگي كنند. نقاشي يادشان مي دهند Ùˆ به خلاقيتشان كمك مي كنند. كاري كه بيشتر مثل اين مي ماند كه براي راحت كردن وجدان معلم هاست تا چيز ديگر وگرنه بچه يي كه قرار ست تكه تكه Ø´ كنند نمره بيست  جغراÙ?ÙŠ بگيرد يا نگيرد Ú†Ù‡ Ù?رقي به حالش مي كند؟

معلم ها بهترين كارهاي دستي بچه ها را جمع مي كنند ،در جايي پنهاني كه كسي از آن خبر ندارد اما بين بچه ها به "گالري " معروÙ? است. گالري براي بچه ها يك راز باقي مي ماند Ùˆ يك سئوال، كه اگر قرار است سرنوشت شان اين باشد اصلا چرا اينقدر به كارهاي هنريشان اهميت داده اند؟ چرا اگر خيلي هنرمندانه كار نكرده اند شماتت شده اند و برعكس. همين سئوال بي پاسخ نهايتا اميدي پنهان مي شود براي خيلي از بچه هاي حالا بزرگ شده شبانه روزي. 

شايعه اي از نا كجا پخش مي شود كه اگر دو شاگرد شبانه روزي بتوانند صاحب گالري را پيدا كنند Ùˆ به او بگويند كه عاشق همند صاحب گالري نزديكي روح دو Ù†Ù?ر را از روي نقاشي هايشان Ú†Ùƒ مي كند Ùˆ اگر جواب مثبت بود مي توانند 2 يا 3 سال را با هم زندگي كنند Ùˆ بعد به اتاق عمل بروند Ùˆ تدريجا بميرند.شايعه اي كه نهايتا "كت" Ùˆ "تامي" به اميد حقيقي بودنش به دنبالش ميروند Ùˆ دست خالي بر مي گردند. (اينجا هم از نقاط تكان دهنده كتاب است. اين كه  دو سال زندگي  در انزوا در سايه  مرگ ÙƒÙ?ايت مي كند كه  رويا پردازي درباره آن پر رنگ ترين نقطه زندگي آدم شود)

دو بخش از كتاب براي من بيشتر از بقيه اش تكان دهنده بود. زماني كه كت ØŒ تامي Ùˆ روث براي ديدن يك قايق لب آب از بيمارستان خارج مي شوند Ùˆ مسيري دشوار Ùˆ طولاني را طي مي كنند. (روث Ùˆ تامي هر دو تازه از اتاق عمل برگشته اند ولي كت هنوز مراقب است Ùˆ به مرحله اهدا عضو نرسيده) هر سه Ù†Ù?ر به جايي مي رسند كه زمين به شدت Ú¯Ù„ آلود ست Ùˆ جلوتر نمي توانند بروند اما از دور قايق شكسته كنار ساحل را چنان با دقت Ùˆ لذت نگاه مي كنند انگار كه اتÙ?اقي بي نظير در زندگي شان اÙ?تاده. جزء به جزء قايق برايشان مهم است Ùˆ در يادشان مي ماند مثل آدمي كه  هيچ ندارد  Ùˆ سعي مي كند به چيزي Ú†Ù†Ú¯ بياندازد Ùˆ هر چقدر هم بي اهميت است آنرا به طرز دردناكي براي خودش  بزرگ Ùˆ مهم  كند.حس ترسناكي كه بر كتاب حاكم است اين است كه هيچكس،از اين سرنوشت Ù?رار نمي كند. هيچ كس گله نمي كند Ùˆ هيچ كس حتي حرÙ?Ø´ را نمي زندا گر Ú†Ù‡ منعي در اين باره وجود ندارد. همه اگرچه از آنچه بر سرشان آمده Ùˆ مي آيد درد مي كشند ساده Ùˆ بي حرÙ? با آن روبرو مي شوند Ùˆ راهي را كه برايشان تعيين شده تا به انتها مي روند.

تمام تماس بچه هاي شبا نه روزي با دنياي خارج تا زماني كه در شبانه روزي هستند  ماشيني ست كه ماهي يكبار از شهر Norfolk  به مدرسه مي ايد Ùˆ به بچه ها جنس دست دوم مي Ù?روشد ،در ازاء كوپن هايي كه بچه ها با واگذار كردن كارهاي هنريشان به گالري به دست آورده اند. در طول سالها يك راز Ùˆ اميد كودكانه بين بچه ها وجود دارد كه هر Ú†Ù‡ مي خواهند Ùˆ به دست نمي آورند يا هر Ú†Ù‡ كه Ú¯Ù… مي كنند در Norfolk  روزي پيدا مي كنند

 صÙ?حات آخر كتاب Ù†Ù?س بر است.تامي Ùˆ كت از دروغ بودن شايعه مستثني بودن  عشاق با خبر شده اند بي حرÙ? Ùˆ عادي باز به بيمارستان بر گشته اند و كمي بعد تام پس از عملي ديگر مرده است. پاراگراÙ? آخر را برايتان ترجمه مي كنم.  راوي "كت" است:

"به خودم كه آمدم Ù?هميدم در برابر دشتي زير Ùˆ رو شده ايستاده ام. حصاري كه جلوي ورودم را به دشت مي گرÙ?ت دو رديÙ? سيم خاردار داشت . سيم هاي خاردار Ùˆ چند درخت كنار حصار، تنها مانع در برابر باد در وسعت چند كيلومتري آن دشت بودند. سرتاسر سيم خاردار، به خصوص رديÙ? پاييني آن  همه جور آشغالي گير كرده بود Ùˆ آويزان بود. به آت Ùˆ آشغال هايي مي ماند كه كنار ساحل پيدا مي شود. احتمالا باد آنها را كيلومتر ها Ùˆ كيلومتر ها با خود آورده بود تا اينكه  نهايتا به اين درخت ها Ùˆ سيم خاردار ها رسيده بود. آن بالا، روي شاخه درخت ها هم كيسه هاي پاره بلاستيكي Ùˆ كاغذي آويزان بودند Ùˆ در باد بال بال مي زدند . تنها آن موقع بود ØŒ وقتي كه آنجا خيره به آن آشغال هاي غريب ايستاده بودم Ùˆ وزش باد را سرتاسر آن دشت خالي حس مي كردم: تنها آن موقع بود كه توهمي رويا گونه به ذهنم رسيد. هر Ú†Ù‡ كه باشد در  Norfolk ايستاده بودم ØŒ تنها چند Ù‡Ù?ته بود كه او را از دست داده بودم. داشتم به آشغال ها Ù?كر مي كردم ØŒ به پلاستيك هايي كه روي شاخه ها بال بال ميزدند. به آن خط ساحلي از مزخرÙ?ات عجيب Ùˆ غريبي كه به سيم خاردار گير كرده بودند. با چشم هاي نيمه بسته ام Ù?كر مي كردم كه اينجا همان جاييست كه هر چه از زمان بچگي ام تا به حال از دست داده ام  را در خودش جاي داده. Ùˆ حال اين من بودم ،ايستاده در برابر همين زمين . داشتم با خودم خيال  مي كردم اگر كمي منتظر بمانم يك شبح ريز از آن دور در اÙ?Ù‚ پديدار مي شود، آرام آرام بزرگتر مي شود تا بالاخره" تامي" را جلوي خودم ببينم.  كه برايم دست تكان مي دهد. شايد هم صدايم بزند. تصوراتم از اين Ù?راتر نرÙ?ت، نگذاشتم كه برود ØŒ Ùˆ اگرچه اشك صورتم را خيس كرد نه به هق هق اÙ?تادم Ùˆ نه كنترلم را از دست دادم. تنها كمي منتظر ماندم، بعد به طرÙ? ماشين برگشتم تا  بروم به همان جايي كه از همان اول سرنوشتم بود. "

| 11:35 PM | Comment(s)(0)