« October 2005 | صفحه اصلی | December 2005 »

رنگ هرجایی آسمان

November 21, 2005

سازمان عفو بین الملل امروز نتایج تحقیقی را منتشر کرده که همه را چهارشاخ گذاشته. این تحقیق بخشی از کمپین این سازمان برای توقف خشونت علیه زنان است و نشان می دهد که یک سوم مردم بریتانیا معتقدند که اگر به زنی تجاوز شود ، بیشتر از همه تقصیر خودش است. این را برای دوستان فعال در حمایت از حقوق زنان در ایران به ویژه دارم می نویسم که دست کم از شنیدن اظهار نظرهای اینچنینی در مملکت خودمان هم کمتر خونشان را کثیف کنند و هم دستشان بیاید که اگر قرار است اینطور طرزفکرها اصلاح بشود چه راه درازی را باید بروند. چون اینجا که اینقدر جریان های مدنی برای آگاهی دادن به مردم فعالند وسیاست برنامه سازان تلویزیونشان هم از زمین تا آسمان با همتاهای ایرانی شان فرق می کند هنوز 34 درصد مردم اینطور فکر می کنند که 50 هزار زنی که سالانه در این مهد تمدن و آزادی مورد تجاوز قرار می گیرند کرم از خودشان است چرا که به نوعی با رفتارشان یا نوع لباس پوشیدنشان مرد ها را تحریک کرده اند.

تحقیق سازمان عفو بین الملل البته جزییات زیادی دارد از جمله اینکه 96 درصد افراد مورد مطالعه از آمار واقعی زنهایی که مورد تجاوز قرار می گیرند خبر ندارند و از دولت انتقاد کرده که به اندازه کافی برای آگاه کردن مردم تلاش کافی نمی کند.

پ.ن .بعید نمی دانم برخی از آقایان و خانمهای ایرانی مقیم بریتانیا که زنان اینجا را هم در ترازوی ایرانی می سنجند با این 34 درصد بریتانیایی موافق باشند ولی کاش یک تحقیقی هم با همان اما و جراهایی که درباره میزان دقت آمار ایران وجود دارد سر موضوعی اینچنینی در ایران انجام می شد 

| 03:06 PM | Comment(s)(7)

منوچهر آتشی رفت

November 20, 2005

برای مرگ جوانم، برای ماندن  پیر

| 06:38 PM | Comment(s)(2)

جامعه اطلاعاتي و آستانه تحمل سياستمدارها

November 17, 2005

جالب‌ترين خبر از حاشيه اجلاس جهاني جامعه اطلاعاتي در تونس اين مي‌تواند باشد كه كسي را به خاطر حرف‌هايش به آنجا راه ندهند! رییس سازمان گزارشگران بدون مرز اعلام کرده  مقامات تونس اجازه ورود به خاک این کشور را به او نداده اند.رابرت منارد دبیر کل این سازمان با تلفن هراهش با خبرنگاران تماس گرفته و  اعلام کرده مقامات امنیتی تونس به او اجازه نمی دهند صندلی خود را در هواپیمایی که او را از پاریس با تونس آورده ترک کند.
آقای منارد قرار بود در اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی که با حمایت سازمان ملل متحد برگزار می شود شرکت کند.می گویند بعضي از گروه های حامی حقوق بشر از سازمان ملل متحد به دلیل  انتخاب تونس برای برگزاری این اجلاس انتقاد کرده اند چون معتقدند دولت تونس آزادی بیان را تحمل نمی کند. روزنامه نگارانی که برای رسانه های اروپایی کار می کنند از بدرفتاری مقامات تونس انتقاد کرده اند.
به‌ هر حال هر حكومتي يك آستانه تحملي دارد و اين هم نهايت آستانه تحمل مقامات حكومتي تونس بوده‌است.

| 04:48 PM | Comment(s)(2)

كولي گري

November 12, 2005

اين نشدها آقاي شكرخواه! داريد صاف صاف ميانه من و فرزانه را خراب مي كنيد. حالا من اينجا دستم از همه جا كوتاه در مملكت اجنبي از حسادت جلز و ولز كنم كه چرا به به او لينك داده ايد و به من نداده ايد! شاگردتان نبودم؟ كه بودم! زبان تخصصي ام را پاس نكردم ؟ كه كردم. اصلا  خوب است شما را به چالش بكشم كه برويد ليست نمره هاي زبان تخصصي  من و فرزانه را به هم مقايسه كنيد و خودتان به نتيجه برسيد؟ در عالم روزنامه نگاري فعال نيستم ؟ كه خيلي هم هستم. حالا از بد حادثه نمي شود كردش توي بلندگو آن هم از بدشانسي بنده ست! با وبلاگ خانم  آقاي كافه سايبر كه از مريدان شماست همسايه نيستم ؟ كه هستم. اصلا همه اش زير سر اين كافه سايبر است. از همان روزي كه آمد خواستگاري رفيق ما بايد مي دانستم كه توطئه اي در پس پرده نهفته ست . حالا هم كه سايت فرزانه راراه انداخته عمدنكي پيش شما تبليغش را كرده بدون اينكه از من يادي بكند كه حرص مرا در بياورد. بابا كافه سايبر جان به جدم آن كتاب تئوري هاي روزنامه نگاري  براي وب را كه خواسته بودي برايت مي فرستم يك كم هم سفارش ما را بكن آخر. اصلا خوب است چند روز وبلاگم را آپديت نكنم كه فكر كنيد خودم را از غصه سر به نيست كرده ام؟ نشسته بودم و مثل بچه ي آدم غصه اولين موي سفيدم را مي خوردم ها! زندگي نمي گذارند براي آدم!

| 02:01 AM | Comment(s)(3)

؟

اولين تار موي سفيدم را كه از امروز  روي شقيقه ام نشسته گردن كه بيندازم؟

| 01:28 AM | Comment(s)(1)

اندر حكايت كشف ممسني در خطه بريتانيا

November 11, 2005

از شما چه پنهان كه ناپرهيزي كردم و يك روز رفتم در معيت دوستي به سفر. نه چندان دور از لندن البته. با ماشين حدود 3 ساعت به شمال لندن كه برويد يك دهكده اي هست به نام Measham. 

haraj.jpg

در اين دهكده كه يك خيابان اصلي بيشتر ندارد و گشتنش با پاي پياده براي من 10 دقيقه بيشتر طول نكشيد يكي از معروفترين مراكز حراج ماشين دست دوم هم هست و خيلي ها از جمله اين رفيق ما به قصد خريد ماشين راهي اينجا مي شوند. يك پاركينگ وسيع هست كه يك عالم ماشين را در آن پارك كرده اند و هر ماشيني كه نوبتش مي شود براي عرض اندام وارد يك سالن كوچك تر ميشود. يك طرف اين سالن آقايان مجري نشسته اند و يك طرف هم خريدارها. خلاصه من چون ماشين باز نيستم از اين جزييات مي گذرم و ميروم سراغ كشفياتي كه مي خواهم با شما اي خواننده عزيز در ميان بگذارم!

به لطف هم سفرم كه صبح كله سحر ساعت 6 زنگ در را زد و اعلام آماده باش داد، دست و صورتي شستم و بدون دوش معمول صبحگاهي سوار ماشين شدم. به مقصد كه رسيديم و چند دقيقه اي آقايان عشق ماشين را تماشا كردم و حوصله ام سر رفت به خودم گفتم بروم هم يك كم صفاي زنانه بكنم  و هم تلافي دوش نگرفتن صبح را در بياورم. خلاصه به مثابه يك دختر شجاع راهي تنها آرايشگاه دهكده  شدم  همسنگ  آرايشگاه هاي ممسني خودمان و به دختر جواني كه آنجا بود گفتم موهايم را بشويد و  صفايي بدهد. و البته نتيجه اين تصميم متهورانه چيزي به جز ديدن تمثالي در آينه كه تنها به يك گربه برق گرفته مي ماند  نبود اما چون روز مرخصي ام بود ، و راستش از اولش هم خودم را براي عواقب تصميمم آماده كرده بودم   راه آرايشگاه تا حراج ماشين ها را با قاه قاه خنده گز كردم . و رفيق ما هم آنقدر متمدن( ! ) بود كه كلي از قيافه گربه اي من تعريف كرد.

| 02:28 AM | Comment(s)(0)

ناگهان چقدر زود دير مي شود

November 07, 2005

امشب ياد آن روزي افتادم كه با رفقا از دانشكده مي آمديم و من بلند بلند اين شعر رضا براهني را زير پل سيد خندان فرياد مي زدم:  

چرا چنين بلند و روشند پله هاي عشق؟

كسي كه مي برد مرا چگونه مي برد؟

چه گيج مي ر ود سرم!

 انگار كه دنيا مال ما بود. نه مال جورج بوش، نه مال احمدي نژاد، نه مال شركت هاي چند مليتي ، نه مال MTV  و هاليوود ، نه مال هيچ كس ديگر.

امروز دوباره حس جا ماندن از دقيقه ها گيجم كرده. گمانم به خاطر اين كه يك ساعتي را توي كتابفروشي  محبوبم بودم. چقدر كتاب نخوانده !

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي شود...

| 01:12 AM | Comment(s)(3)

مسابقه بزرگ

November 06, 2005

از بين پيشنهادهاي هوشمندانه شما  به بهترين، يك جايزه ناب تعلق مي گيرد. سئوال مسابقه اين است:

براي پيشگيري از فراموش كردن هر روزه ء كليد خانه در محل كار ، و به ياد آوردن دير هنگام آن (وقتي با صورت آويزان  برابر در قفل ايستاده ايم ) چه كار مي توانيم بكنيم؟

پاسخ هاي خود را در اسرع وقت پيش از اينكه من به دختر فراري تبديل بشوم در همين كامنت داني ما مرقوم بفرماييد. به جان خودم جايزه تان محفوظ است

| 12:18 AM | Comment(s)(27)

كاغذت را مي عشقم !

November 04, 2005

كتاب The Sea از جان بنويل كه برنده بوكر شد را شروع كرده ام. از همان اول كه يك دل نه صد دل شيفته ي جنس نه ، حس  كاغذش  شدم. و اين البته اولش بود.

 همان يك جمله اول را كه بخواني حساب دستت مي آيد چرا هيات داوران اين كتاب را انتخاب كرده ،جمله اول اين ست:THEY DEPARTED, the gods, on the day of the strange tide.

 هنوز 10 صفحه بيشتر نخواندم. نثرش بسيار غني و توصيفي ست و به طور متوسط بايد در هر صفحه چهار پنج كلمه را در فرهنگ لغت چك كنم تا از معني ش مطمئن شوم.  اما اينقدر جملات زيبايي دارد كه نمي توانم زمينش بگذارم. بعد از مدت ها ،لذت خواندن كتاب هاي "مارگريت دوراس" را برايم زنده مي كند. اگر متنش فرانسه بود ميرفتم پاپي "قاسم روبين" عزيز مي شدم كه ترجمه اش كند .او خوب از پس چنين متن "مه گرفته اي" بر مي آمد. مي گويم مه گرفته نه اينكه متنش مبهم باشد. خواندن كتاب مثل حس قدم زدن در يك جاده جنگلي مه گرفته ست. قدم زدن حتي نه. تنها  ديدن ، بوييدن آن هواي خيس، شنيدن باد لا به لاي برگ ها .و  هر چيز ديگري را پاك فراموش كردن.....

| 02:50 AM | Comment(s)(1)

آنگاه كه صاحبخانه از يك در وارد مي شود، هنر از در ديگر فرار مي كند

November 03, 2005

به جان عزيز شما نباشد به جان خودم اين هنرمند شدن مكافاتي دارد. آن هم در اين مملكت كه خط به يك گوشه خانه  اجاره ايت بيافتد ، صاحبخانه همان بلايي را سر شلوارت (معادل مؤدبانه خشتك) مي آورد كه امروز در تهران سر پرچم آمريكا آمد. در هر حال بنده كه فعلا كپ كرده ام و تمام تشعشعات هنر خلاقه ام كه داشت روي بوم ساطع مي شد  دود شد به هوا رفت ! فعلا دعا كنيد تينر هايي كه روي پاركت ريخته زمين را لك نكند. اگر هم دعايتان از سقف بالاتر نمي رود بي زحمت يك دست شلوار بفرستيد به آدرس كافه بغلي . لطفا سايز 12 باشد كه صاحب كافه بلند نكند.

| 01:08 AM | Comment(s)(5)

وقتي كه همه چيز تمام مي شود

November 01, 2005

"Never Let Me Go"  كتاب كازوئو ايشي گورو را تمام كردم. نفس آدم را بند مي آورد. به خصوص آخرش . نمي توانم مقاومت كنم و يك چيزهاييش را مي نويسم بنا بر اين زير 18 سال و آنهايي كه ناراحتي قلبي دارند و آنهايي كه مي خواهند كتاب را به زودي بخوانند  يك دقيقه توي اين كافه بغلي بنشينند تا من حرفم تمام شود .

 كتاب زندگي يك سري بچه ست كه توي يك شبانه روزي با قوانيني كمي غير عادي اما با توجه خاص زندگي مي كنند. در طول داستان اگر چه با اتفاقاتي درباره زندگي بعضي از اين بچه ها آشنا ميشويم اما محور داستان زندگي سه تا از آنهاست كه با هم دوستند. با فراز و نشيبي كه همه دوستي ها دارد: تامي، روث و كت.كت دختريست كه داستان از قول او  زماني كه 30 ساله ست روايت ميشود . كتاب به سبكي رازگونه نوشته شده تا معمايي  كه زندگي بچه هاي اين شبانه روزي را در خودش پيچيده را به همان تلخي كه هست به خواننده نشان بدهد. از همان اول كتاب ،كت تعريف مي كند كه بعد از فارغ التحصيلي از شبانه روزي مثل بقيه همكلاسي هايش دوره اي را گذارنده تا مراقبت و به نوعي پرستاري ياد بگيرد و در طول كتاب خواننده ذره ذره و كلمه به كلمه بايد انتظار بكشد و دنبال خط ها را بگيرد تا نهايتا بفهمد بچه هاي اين شبانه روزي و  چند شبانه روزي مشابهشان  به طور مصنوعي به دنيا آمده اند يا "كلون" شده اند و به خوبي از آنها مراقبت مي شود تا زماني كه لازم شد از اعضاي بدنشان براي پيوند  استفاده كنند. توي اين چند خط ممكن است داستان به نظرتان مثل فيلمها ي علمي تخيلي بيايد اما در اصل اينطور نيست.

 آنچه كه خواننده درگيرش مي شود اين است كه اين بچه ها چگونه آموزش مي بينند كه با سرنوشتشان كنار بيايند.سرنوشتي كه از همان ابتدا به بازي گرفته شده. چطور به معلمهايشان اعتماد دارند تا همان لحظه آخر و شايد بعضي تا دم مرگ. چطور براي خودشان اميد مي تراشند و در آخر مي بينند كه وهمي بيش نبوده. طرف ديگر داستان معلم ها ي اين شبانه روزي هستند. گروهي معلم كه در آخر داستان معلوم مي شود جنبشي راه انداخته اند تا كاري كنند اين بچه ها اگر قرار است تكه تكه از بدنشان كنده بشود تا بميرند، دست كم تا وقتي كه به سن لازم برسند تا آنجا كه ممكن است در شرايط خوبي زندگي كنند. نقاشي يادشان مي دهند و به خلاقيتشان كمك مي كنند. كاري كه بيشتر مثل اين مي ماند كه براي راحت كردن وجدان معلم هاست تا چيز ديگر وگرنه بچه يي كه قرار ست تكه تكه ش كنند نمره بيست  جغرافي بگيرد يا نگيرد چه فرقي به حالش مي كند؟

معلم ها بهترين كارهاي دستي بچه ها را جمع مي كنند ،در جايي پنهاني كه كسي از آن خبر ندارد اما بين بچه ها به "گالري " معروف است. گالري براي بچه ها يك راز باقي مي ماند و يك سئوال، كه اگر قرار است سرنوشت شان اين باشد اصلا چرا اينقدر به كارهاي هنريشان اهميت داده اند؟ چرا اگر خيلي هنرمندانه كار نكرده اند شماتت شده اند و برعكس. همين سئوال بي پاسخ نهايتا اميدي پنهان مي شود براي خيلي از بچه هاي حالا بزرگ شده شبانه روزي. 

شايعه اي از نا كجا پخش مي شود كه اگر دو شاگرد شبانه روزي بتوانند صاحب گالري را پيدا كنند و به او بگويند كه عاشق همند صاحب گالري نزديكي روح دو نفر را از روي نقاشي هايشان چك مي كند و اگر جواب مثبت بود مي توانند 2 يا 3 سال را با هم زندگي كنند و بعد به اتاق عمل بروند و تدريجا بميرند.شايعه اي كه نهايتا "كت" و "تامي" به اميد حقيقي بودنش به دنبالش ميروند و دست خالي بر مي گردند. (اينجا هم از نقاط تكان دهنده كتاب است. اين كه  دو سال زندگي  در انزوا در سايه  مرگ كفايت مي كند كه  رويا پردازي درباره آن پر رنگ ترين نقطه زندگي آدم شود)

دو بخش از كتاب براي من بيشتر از بقيه اش تكان دهنده بود. زماني كه كت ، تامي و روث براي ديدن يك قايق لب آب از بيمارستان خارج مي شوند و مسيري دشوار و طولاني را طي مي كنند. (روث و تامي هر دو تازه از اتاق عمل برگشته اند ولي كت هنوز مراقب است و به مرحله اهدا عضو نرسيده) هر سه نفر به جايي مي رسند كه زمين به شدت گل آلود ست و جلوتر نمي توانند بروند اما از دور قايق شكسته كنار ساحل را چنان با دقت و لذت نگاه مي كنند انگار كه اتفاقي بي نظير در زندگي شان افتاده. جزء به جزء قايق برايشان مهم است و در يادشان مي ماند مثل آدمي كه  هيچ ندارد  و سعي مي كند به چيزي چنگ بياندازد و هر چقدر هم بي اهميت است آنرا به طرز دردناكي براي خودش  بزرگ و مهم  كند.حس ترسناكي كه بر كتاب حاكم است اين است كه هيچكس،از اين سرنوشت فرار نمي كند. هيچ كس گله نمي كند و هيچ كس حتي حرفش را نمي زندا گر چه منعي در اين باره وجود ندارد. همه اگرچه از آنچه بر سرشان آمده و مي آيد درد مي كشند ساده و بي حرف با آن روبرو مي شوند و راهي را كه برايشان تعيين شده تا به انتها مي روند.

تمام تماس بچه هاي شبا نه روزي با دنياي خارج تا زماني كه در شبانه روزي هستند  ماشيني ست كه ماهي يكبار از شهر Norfolk  به مدرسه مي ايد و به بچه ها جنس دست دوم مي فروشد ،در ازاء كوپن هايي كه بچه ها با واگذار كردن كارهاي هنريشان به گالري به دست آورده اند. در طول سالها يك راز و اميد كودكانه بين بچه ها وجود دارد كه هر چه مي خواهند و به دست نمي آورند يا هر چه كه گم مي كنند در Norfolk  روزي پيدا مي كنند

 صفحات آخر كتاب نفس بر است.تامي و كت از دروغ بودن شايعه مستثني بودن  عشاق با خبر شده اند بي حرف و عادي باز به بيمارستان بر گشته اند و كمي بعد تام پس از عملي ديگر مرده است. پاراگراف آخر را برايتان ترجمه مي كنم.  راوي "كت" است:

"به خودم كه آمدم فهميدم در برابر دشتي زير و رو شده ايستاده ام. حصاري كه جلوي ورودم را به دشت مي گرفت دو رديف سيم خاردار داشت . سيم هاي خاردار و چند درخت كنار حصار، تنها مانع در برابر باد در وسعت چند كيلومتري آن دشت بودند. سرتاسر سيم خاردار، به خصوص رديف پاييني آن  همه جور آشغالي گير كرده بود و آويزان بود. به آت و آشغال هايي مي ماند كه كنار ساحل پيدا مي شود. احتمالا باد آنها را كيلومتر ها و كيلومتر ها با خود آورده بود تا اينكه  نهايتا به اين درخت ها و سيم خاردار ها رسيده بود. آن بالا، روي شاخه درخت ها هم كيسه هاي پاره بلاستيكي و كاغذي آويزان بودند و در باد بال بال مي زدند . تنها آن موقع بود ، وقتي كه آنجا خيره به آن آشغال هاي غريب ايستاده بودم و وزش باد را سرتاسر آن دشت خالي حس مي كردم: تنها آن موقع بود كه توهمي رويا گونه به ذهنم رسيد. هر چه كه باشد در  Norfolk ايستاده بودم ، تنها چند هفته بود كه او را از دست داده بودم. داشتم به آشغال ها فكر مي كردم ، به پلاستيك هايي كه روي شاخه ها بال بال ميزدند. به آن خط ساحلي از مزخرفات عجيب و غريبي كه به سيم خاردار گير كرده بودند. با چشم هاي نيمه بسته ام فكر مي كردم كه اينجا همان جاييست كه هر چه از زمان بچگي ام تا به حال از دست داده ام  را در خودش جاي داده. و حال اين من بودم ،ايستاده در برابر همين زمين . داشتم با خودم خيال  مي كردم اگر كمي منتظر بمانم يك شبح ريز از آن دور در افق پديدار مي شود، آرام آرام بزرگتر مي شود تا بالاخره" تامي" را جلوي خودم ببينم.  كه برايم دست تكان مي دهد. شايد هم صدايم بزند. تصوراتم از اين فراتر نرفت، نگذاشتم كه برود ، و اگرچه اشك صورتم را خيس كرد نه به هق هق افتادم و نه كنترلم را از دست دادم. تنها كمي منتظر ماندم، بعد به طرف ماشين برگشتم تا  بروم به همان جايي كه از همان اول سرنوشتم بود. "

| 11:35 PM | Comment(s)(0)