October 31, 2005
توي كارگاه نقاشي روث (Ruth Eisenhart) بوديم ،گرم اتود زدن از روي مدل كه يك دختر ژاپني به اسم ميكي ست. ميكي عكاس هم هست و همزمان مدل كه من بيشتر با روث ديده امش تا با بقيه استاد ها. معمولا يك تشك چه ،از آنهايي كه معمولا توي باشگاه هاي ورزشي استفاده مي شود و يا يك صندوق بزرگ چوبي با يك ملافه سفيد كه رويش پهن است براي پز مدل آماده ست . مدل به پيشنهاد يكي از دانشجوها يك پز مي گيرد و بقيه از رويش نقاشي مي كنند. گاهي هم موسيقي كلاسيك مي گذاريم و بعد از چند دقيقه حركت با موسيقي ( با رقص اشتباه نگيريد) يك پز انتخاب ميشود و همه مشغول مي شوند. اين سبك تدريس روث است كه سر كلاس رفتنش آداب دارد. يكيش پا برهنه بودن است و ديگري اينكه وقتي ما مشغول نقاشي هستيم او در پس زمينه برايمان شعر مي خواند.
محل كارگاه يكي از اتاق هاي ساختمان اجتماعات Holborn بود كه مال شهرداري منطقه است و مثلا NGO ها يا هركسي كه كلاس فوق برنامه دارد اجاره اش مي كند. همه اين ها را تعريف كردم كه به اينجا برسم: ميكي مثل هميشه برهنه ايستاده بود وسط اتاق و ما مشغول اتود زدن بوديم. يك دفعه در كلاس باز شد و مردي با تعجب همراه با وحشتي كه بلافاصله لحن خنده گرفت داد زد ! SHIT . من كه پشتم به در اتاق بود برگشتم و چند تا مرد را ديدم كه با تعجب و لبخندي روي لب ، يك نگاه به ميكي مي كنند كه لخت مادرزاد ايستاده بود و زل زل نگاهشان مي كرد و يك نگاه به بقيه ما كه عادي ايستاده بوديم و منتظر بوديم حرفشان را بزنند. بالاخره يكيشان عقب عقب رفت و در را بست. اين دفعه در زدند. كاشف به عمل آمد كه يك استاد تاريخ با شاگردانش ند كه اتاق بغلي را اجاره كردند، اتاقي كه درش از توي اتاق ما بود. ميكي لباسش را دور خودش پيچيد و جماعت كه زيرزيركي مي خنديدند رد شدند و رفتند سر كلاسشان.
اينكه استاد تاريخ و شاگردهاش چقدر از درسشان را راستي راستي فهميدند نمي دانم. اما يك چيزي برايم جالب بود كه دليل اصلي اين پست است. اينكه ديدن بدن برهنه يك زن يا مرد بدون فكر كردن به اينكه "واااااااااااااااااااااااي!" ، بدون فكر كردن به sex براي بعضي چقدر غير ممكن است. زن و مردش فرقي نمي كند ظاهرا. ولي به محض اينكه قلم و رنگ يا دوربين را دستت مي گيري انگار چيزي در نگاه آدم كاملا عوض مي شود. يك تجربه "مدلي" ديگر م هم اين است كه زن ها با بدنشان خيلي راحت ترند تا مردها. مدل هاي زن خيلي راحت حركت مي كنند و پز مي گيرند. اما مردها نه. البته شايد قضاوت زود باشد چون به جز يك بار همه مدل هايي كه با آنها كار كرده ام زن بودند. (اگر چه همين جا مي توانم يك حدس ديگر را هم براي تاييد نظريه ام بزنم. اينكه احتمالا مدل هاي مرد اينقدر بد بودند كه نهايتا بي خيالشان شده اند!) مدل مرد يك جوان 23 ساله اهل باسك بود(همان منطقه جدايي طلب در اسپانيا) .اول از همه كه كلي دير رسيد و همه را معطل كرد. هم معذب بود و هم هي بيخودي مي خنديد. حالا يا دليلش اين بود كه تازه كارست ( كه من نمي دانم) يا قضاوت اول من درست است. حالت سومش را هم نمي دانم. راستي يك سئوال براي كسي كه از كلاس هاي هنر ايران خبر دارد: اساتيد كار از روي مدل برهنه را با چي جايگزين كرده ند ؟
October 29, 2005
بارالها!
مرا از صبح زود بيدار شوندگان خود قرار بده!
بيدار شوندگان خود قرار بده!
شوندگان خود قرار بده!
جوندگان خود قرار بده!
قرار بده!
قر بده!
...
October 28, 2005
بعد از عمري امروز بالاخره نسبتا زود از سر كار برگشتم. 6:30بعد از ظهر. 2 تا شلوار اتو كردم ، دو تا روبالشي . آشغال ها رو بالاخره بردم پايين. شستن ظرف هاي توي ظرفشويي هم كه تمام شد بايد بروم سراغ بوم و توصيه هاي جناب آلن كه فردا از صبح باهاش كلاس دارم. تا با عصايش بزند روي نقاشي و اظهار نظر كند. يك نكته جالب اينجا اين است كه هم سر كار و هم در محيط دانشگاه همه همديگر را با اسم كوچك صدا مي زنند كه توي ايران اصلا رسم نيست. مثل اين كه مثلا دانشجوي آقاي معتمد نژاد بهش بگويد :" كاظم! فردا ساعت چند مياي؟" خلاصه من هنوز نمي توانم به خودم اجازه بدهم اين پيرمرد استراليايي عصا به دست را" آلن" صدا بزنم.اُملي ست ديگر!
امشب زيادي روشن سر بودم! آنقدر فك زدم درباره مسئله اسرائيل و فلسطين (صدقه سر فرمايشات جناب رييس جمهور) كه كف كردم. مثلا اينكه تا وقتي از اين مسئله ،از دو طرف (مسلمانها و يهودي ها و البته دوستان نو محافظه كارشان در آمريكا) استفاده مذهبي مي شود، قضيه تا ابد ،حل نشده، كش نخواهدآمد؟
هر كسي از اين پشم تا به حال براي خودش كلاهي بافته. كشورهاي عرب كه آهسته آهسته به راه آمده اند. قطر رسما با اسرائيل وارد معامله شده. پاكستان كه مثلا مهد بنيادگرا هاست دولتش مشغول سنجش فشار خون مذهبي هاي كشور است تا اگر آب و هوا خوب بود اسراييل را به رسميت بشناسد و از آن طرف مردم ما هم به جز عده قليلي آنقدر از هر چه كه دولت روي آن انگشت گذاشته فراري اند كه ككشان هم نمي گزد در كرانه باختري چه مي گذرد؟ كشورهاي غربي هم كه تكليفشان با لابي اسراييل مشخص است. مي ماند يك چند تا گروه حامي حقوق بشر كه صدايشان به جايي نمي رسد. گاهي گداري هم اعضايشان در نوار غزه اي ،جايي ،يا زير تانك مي روند يا گلوله مي خورند. چند تا اسراييلي كشته مي شوند،و در عوض چند ده تا فلسطيني. و البته براي محكم كاري خانه هايشان هم خراب مي شود. وهمچنان دوره مي كنند شب را و روز را، هنوز را!
احتمالا هيچ كس حوصله سخنراني شنيدن آن هم با اين موضوع كه اين روزها از در و ديوار راديو تلويزيون ايران چكه مي كند ، ندارد. بنا براين بقيه را مي گذارم براي بعد.در هر حال من و آن كسي كه مشتركا مشغول خوردن سر هم بوديم كه ادامه بحث را به بعد موكول كرديم.
البته اين ها همه بعد از ديدن فيلم "سيماي زني در دور دست" علي مصفا در سالن موسسه هنرهاي معاصر لندن بود. و البته جر و بحث درباره سينماي ايران و اينكه كارگردان ها يا تهيه كننده هاي ايران بايد يا نبايد بايد نگاهي هم به بازار كشورهاي همسايه داشته باشند براي فروش فيلم هايشان . راستي علي مصفا بي غلط و روان انگليسي حرف مي زد كه خوب بود. مثل فيلمش كه بعد درباره ش مي نويسم.
*براي آنها كه روشن سر يادشان نيست: عروسكي بود در يك تئاتر عروسكي براي كودكان با يك لامپ روشن توي سرش، اگر چه نمي دانم انتخاب اين شخصيت ربطي به سياستهاي ضد روشنفكري تلويزيون ايران داشته يا نه!
*براي آنها كه ربط روشنفكري و مسئله اسراييل و فلسطين را متوجه نمي شوند: بر خلاف ام القراي اسلام كه بي شك مملكت ما باشد، در ممالك فرنگي اين بحث، موضوعي ايدئولوژيك و مخصوص حزب اللهي ها نيست. مسئله روشنفكرهاو فعالان حقوق بشر است . و ما در كجاي اين جهان ايستاده ايم ؟ بله؟
October 26, 2005
ديشب بعد از برگشتن از سينما كوتاه نوشتم از فيلم "Man Push Cart " كه به نظرم "دست فروش" براش معادل بهتري از "گاريچي" ست كه بعضي ها ترجمه كرده اند. شايد " چرخي "هم بد نباشد اگرچه كبكبه و دبدبه دكان چرخدار "احمد" -نقش اول فيلم-كمي بيشتر از "چرخي" مي طلبد. عكسش را هم گذاشتم براي آنها كه فيلم را نديده اند و شاهدي بر مدعا.
فيلم ماجراي احمد، جواني پاكستانيست كه كه در لاهور خواننده موفقي بوده اما به خواست همسرش شهرت را رها كرده و پي زندگي تازه به واويلاي نيويورك سيماني و ماشيني آمده اما هسرش بر اثر حادثه اي كه ناگفته مي ماند در فيلم ، مرده است . احمد هر شب با هل دادن دكان چرخ دارش بايد از خيابانهاي شلوغ نيويورك عبور كند، از كنار آدمها و ماشينهايي كه با او كاملا متفاوتند. تا به اتاق محقرش در حومه شهر برسد نيمه شب شده و دو ساعت بعد دوباره بايد راه آمده را كشان كشان با دكان چرخدارش برگردد تا صبح زود فروختن قهوه و ساندويچ به رهگذران را شروع كند.
شايد 90 درصد نماهاي فيلم در شب يا ساعت هاي اول صبح در تاريكي هوا گرفته شده كه به نوعي تاريكي حاكم بر زندگي احمد را نشان بدهد. هل دادن هر روزه چرخ و رنج بي گلايه اي كه تماشاچي تنها شاهد آنست ولي هيچ اشاره مستقيمي در فيلم به آن نمي شود سرنوشت احمد در نيويورك است.احمد، "سيزيف " نيويوركي ست كه محكوم بود تا زنده ست تخته سنگي را به بالاي كوه ببرد ، از بالا به پايين سرازير كند . و دوباره و دوباره...
اتفاق هايي در اين مسير هر روزه براي احمد مي افتدكه گاهي اميدوار مي شوي بالاخره از زير اين بار هميشگي راه فراري براي احمد پيدا مي شود با اين همه رضا بهراني كارگردان در پايان فيلم سرنوشت احمد را مي گذارد به عهده تخيل تماشاچي.
فيلم تمام عصبانيتم از فيلم سكس و فلسفه را با خودش برد . انگار كه احمد همه را كنار بچه گربه مرده اش در فيلم خاك كرد. بهراني هم ،شب اكران فيلم در سالن كوچك ICA " موسسه هنرهاي معاصر " لندن آمده بود و قبل و بعد فيلم صحبت هايي كرد. براي همه شات ها و لوكيشن هاش دليل آورد : پر مغز. من كه حظ كردم.
بايد منتظر فيلم هاي بعديش بود. باهاش قرار مصاحبه تلفني گذاشتم چون فرداي اكران عازم نيويورك بود.
October 25, 2005
حال من خوب است. و گنجشكان در گودي انگشتان رنگي ام تخم گذاشته اند.دعا كن باران ببارد.
عازمم براي ديدن گاريچي . برگشتم برايتان تعريف مي كنم.
October 24, 2005
دو ساعتي هست كه فيلم تمام شده و من همه ش از خودم مي پرسم واقعا چه بلايي سر محسن مخمباف آمده؟ همه ش اين معادله را اين طرف آن طرف مي كنم اما به جايي نيم رسم. يعني آن روزي كه نوبتي 12 ساعت توي صف جشنواره ايستاديم كه سلام سينماي مخملباف را ببينيم و بعد هم راضي از سينما آمديم بيرون واقعا مخ ما خراب بود يا اينكه آقاي مخملباف را راستي راستي يك چيزي مي شود؟
فيلم به اصطلاح "سكس و فلسفه" -به روش برادران كيهاني-امروز در بخش " فيلم در ميدان"فستيوال فيلم لندن به نمايش در آمد . صف طويل ملت بليط به دست و بعد هم سالن گوش تا گوش پر سينما كلي مايه مسرت در ابتدا و مذمت در انتها بود . آش شله قلمكاري كه تا ته ش را به اميد يك تكه گوشت خوردم اما آخرش به جز خرده استخوان چيزي گيرم نيامد.
خلاصه كلام دست كم دوستاني كه يك جورايي به قضاوت من اطمينان دارند خودشان را براي ديدن فيلم هلاك نكنند كه خدا وكيلي موضوعي به اين پر مايه گي را بهتر از اين نمي شد له كرد . خوشبينانه ترين چيزي كه به ذهنم ميرسد اين است كه شايد مخملباف تلاش كرده در اين فيلم شاعر و نقاش و كارگردان و خلاصه همه چيز با هم باشد به غير از خودش. فيلم به جز تصاوير ضعيف ،كليشه، ديالوگ ها ي مثلا عميقي كه تماشاچي ها را به خنده مي انداخت و خوبها يش هم عاريه اي بود و البته در نهايت مقادير زيادي سرخوردگي (به اضافه يك قبض پاركينگ 15 پوندي) چيزي عايد من نكرد. تصور بفرماييد آقاي شاعري را كه كلاس رقص دارد و همزمان عاشق 4 تا از شاگردانش است ،(نسبتي با آن سنت اسلامي مي بينيد؟). ايشان تنها مسافر يك هواپيما هستند كه مهماندار از ديدنش ذوق زده مي شود و ايشان ذوق زدگي مهماندار را با چيزهاي ديگر عوضي مي گيرند. (اين خانم البته بعد مي شود شاگرد كلاس رقص ).شاعر در نگاه اول در هواپيما عاشق مي شود، بعد نفسش تنگ مي شود و مهماندار براي او ماسك اكسيژن مي گذارد و آقا ماسك اكسيژن را بر مي دارد( دي دي دين!مخملباف شاعر مي شود:) و مي گويد اكسيژن را از من بگير خنده ات را نه( درود به روح نرودا).
داستان فيلم ماجراي شاعري ست كه در سالروز 40 سالگيش تصميم مي گيرد هر 4 دختري را كه شاگردش هم هستند با هم مواجه كند و به آنها بگويد كه كسان ديگري هم همزمان عشق او بوده اند و بعد هم هر 4 رابطه را تمام كند. آقاي شاعر كلاس آموزش رقص براي دختران دارد وسط يك باغ دراندشت خزان زده كه البته فرصت را براي نشان دادن پروانه و برگ و اينجور قضايا فراهم مي كند البته فراموش نشود كه گارگردان جرات نزديك شدن به بحث سكس را اصلا ندارد .
خودم را كشتم در اين واويلا يك نكته اميدوار كننده ببينم كه : نه بابا آنقدر ها هم فيلم بدي نبود.اما بايد از همان اول كه يك دختر جوان با ابروهاي نازك و يك شاخه گل سرخ به دندان گرفته وارد صحنه ميشود جرات اعترافش را پيدا مي كردم كه آقاي مخملباف عزيز شما نه زن مي شناسيد كيست و نه سكس مي دانيد چيست. لطفا وارد اين مقولات نشويد كه بدجوري ضايع مي كنيد
October 22, 2005
كتاب تخم مرغي رنگ كازوئو ايشي گورو امروز صبح بعد از 12 روز بالاخره به دستم رسيد و آفتاب تنبل انگليسي ما را رنگ زرده تخم مرغ محلي كرد. Never let me go كه شايد بشود هرگز نگذار بروم ترجمه ش كرد ،عنوان اين كتاب است كه با يك راي اختلاف نتوانست جايزه Booker را از كتاب The Sea يا "دريا" نوشته "جان بنويل " بقاپد . اولي را از همين امروز صبح شروع كردم و دومي را هم گذاشتم لبه كتابخانه صاف جلوي چشم و هر بار از كنارش مي گذرم بي خبران همينطور آآآآآه ه ه ه در نظر بازي ما حيران مي مانند. راستي يك پيشنهاد: اگر قصد خواندن كتاب ايشي گوروو را كرديد فكر نقد و پيش گفتار و پس گفتار را قبل از خواندن خود كتاب نكنيد. حتي اگر وسوسه انگيز ترين متن دنيا باشد وگرنه مي شود مثل رانندگي توي جاده اي كه همه پيچ و خم هاي اصليش را بلدي و اصلا از كشف هاي تعجب آور بين راهي در آن خبري نمي شود
October 20, 2005
رو ي پوستر محبوبم كه روي ديوار كنار دستم لم داده پنج تا صادق هدايت هست با همان كت و شلوار و كلاه كذايي. هر پنج تا هدايت محكم جاي "الف" هاي اين يك جمله نشسته اند كه : بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم. امشب با اجازه هر پنج تا هدايت روي ديوار كنار دستم در اقدامي شورشي انقلابي افكارم را در اين"جا" به ثبت مي رسانم. انقلابش از نوع مخملين است البته و هر پنج تا صادق هدايت روي ديوار سر جايشان مانده اند.
