« چنان مستم، چنان مستم من امشب .... | صفحه اصلی | ضد جنگ! »
تلخ و شيرين
February 15, 2006
ماراتن وحشتناكي ست. اين فرار من از خبرها كه مثل شبح روبرويم ظاهر مي شوند. تلخم. تلخ تلخ.
داشتم فكر مي كردم به نسبت سنت ولنتاين و عشق در ممالك فرنگ. آنچه اينجا عشق معني مي دهد و آنچه در شرق . و اينكه ما روز به روز پوستمان مدرن مي شود و مغزمان گيج مي خورد ازبس كه پيام هاى عجيب غريب و ناهمسان دريافت مي كند ازاين اندام و جوارح بلا تكليفي كه هر كدام يك ساز مي زنند: مدرن، پسا مدرن، سنتي و و و ... ، خوبيش اين بود كه ياد دو دوست افتادم كه انگار هميشه خود خود عشق را يادم مي آورند . اين شعر از حديث براي حديث كه شعرهايش هنوز هم تر است . باشد كه عشقش هميشه تر بماند
خرگوش کوچکی که فلات تن تو را ..
حالا که بچه ای شکلات تن تو را..
با چای سبز چشم تو باید عجین شود
قندان دست من که نبات تن تو را..
آداب عشقبازی من را قشنگ کن
وقتی که چشم من سکنات تن تو را..
من پنج سالم است و دلم قد مورچه!
بضغم گرفته آب نبات تن تو را!
توپ سفید خاطره هایم یواشکی
قل می خورد دوباره حیاط تن تو را!
ده سالم است و دفترانشای کوچکم
هی ذوق می کند که صفات تن تو را..
من بیست ساله ام..تو بگو بیست و چند سال
چشم انتظار آن که برات تن تو را..
در جزوه های فلسفه ام ثبت می کنم
سرفصل های روشن ذات تن تو را..
باید تعارفش بکنی ...بی دریغ و گرم
وقتی که دست من..شکلات تن تو را..
نظرخواهی
ارسال شده توسط: vahid در ساعت April 6, 2006 03:20 AM
