« ناگهان چقدر زود دير مي شود | صفحه اصلی | ؟ »
اندر حكايت كشف ممسني در خطه بريتانيا
November 11, 2005
از شما چه پنهان كه ناپرهيزي كردم و يك روز رفتم در معيت دوستي به سفر. نه چندان دور از لندن البته. با ماشين حدود 3 ساعت به شمال لندن كه برويد يك دهكده اي هست به نام Measham.

در اين دهكده كه يك خيابان اصلي بيشتر ندارد و گشتنش با پاي پياده براي من 10 دقيقه بيشتر طول نكشيد يكي از معروفترين مراكز حراج ماشين دست دوم هم هست و خيلي ها از جمله اين رفيق ما به قصد خريد ماشين راهي اينجا مي شوند. يك پاركينگ وسيع هست كه يك عالم ماشين را در آن پارك كرده اند و هر ماشيني كه نوبتش مي شود براي عرض اندام وارد يك سالن كوچك تر ميشود. يك طرف اين سالن آقايان مجري نشسته اند و يك طرف هم خريدارها. خلاصه من چون ماشين باز نيستم از اين جزييات مي گذرم و ميروم سراغ كشفياتي كه مي خواهم با شما اي خواننده عزيز در ميان بگذارم!
به لطف هم سفرم كه صبح كله سحر ساعت 6 زنگ در را زد و اعلام آماده باش داد، دست و صورتي شستم و بدون دوش معمول صبحگاهي سوار ماشين شدم. به مقصد كه رسيديم و چند دقيقه اي آقايان عشق ماشين را تماشا كردم و حوصله ام سر رفت به خودم گفتم بروم هم يك كم صفاي زنانه بكنم و هم تلافي دوش نگرفتن صبح را در بياورم. خلاصه به مثابه يك دختر شجاع راهي تنها آرايشگاه دهكده شدم همسنگ آرايشگاه هاي ممسني خودمان و به دختر جواني كه آنجا بود گفتم موهايم را بشويد و صفايي بدهد. و البته نتيجه اين تصميم متهورانه چيزي به جز ديدن تمثالي در آينه كه تنها به يك گربه برق گرفته مي ماند نبود اما چون روز مرخصي ام بود ، و راستش از اولش هم خودم را براي عواقب تصميمم آماده كرده بودم راه آرايشگاه تا حراج ماشين ها را با قاه قاه خنده گز كردم . و رفيق ما هم آنقدر متمدن( ! ) بود كه كلي از قيافه گربه اي من تعريف كرد.
| 02:28 AM
نظرخواهی
