« مشاهدات روانكاوانه يك " نقاش بعد از اين" | صفحه اصلی | آنگاه كه صاحبخانه از يك در وارد مي شود، هنر از در ديگر فرار مي كند »

وقتي كه همه چيز تمام مي شود

November 01, 2005

"Never Let Me Go"  كتاب كازوئو ايشي گورو را تمام كردم. نفس آدم را بند مي آورد. به خصوص آخرش . نمي توانم مقاومت كنم و يك چيزهاييش را مي نويسم بنا بر اين زير 18 سال و آنهايي كه ناراحتي قلبي دارند و آنهايي كه مي خواهند كتاب را به زودي بخوانند  يك دقيقه توي اين كافه بغلي بنشينند تا من حرفم تمام شود .

 كتاب زندگي يك سري بچه ست كه توي يك شبانه روزي با قوانيني كمي غير عادي اما با توجه خاص زندگي مي كنند. در طول داستان اگر چه با اتفاقاتي درباره زندگي بعضي از اين بچه ها آشنا ميشويم اما محور داستان زندگي سه تا از آنهاست كه با هم دوستند. با فراز و نشيبي كه همه دوستي ها دارد: تامي، روث و كت.كت دختريست كه داستان از قول او  زماني كه 30 ساله ست روايت ميشود . كتاب به سبكي رازگونه نوشته شده تا معمايي  كه زندگي بچه هاي اين شبانه روزي را در خودش پيچيده را به همان تلخي كه هست به خواننده نشان بدهد. از همان اول كتاب ،كت تعريف مي كند كه بعد از فارغ التحصيلي از شبانه روزي مثل بقيه همكلاسي هايش دوره اي را گذارنده تا مراقبت و به نوعي پرستاري ياد بگيرد و در طول كتاب خواننده ذره ذره و كلمه به كلمه بايد انتظار بكشد و دنبال خط ها را بگيرد تا نهايتا بفهمد بچه هاي اين شبانه روزي و  چند شبانه روزي مشابهشان  به طور مصنوعي به دنيا آمده اند يا "كلون" شده اند و به خوبي از آنها مراقبت مي شود تا زماني كه لازم شد از اعضاي بدنشان براي پيوند  استفاده كنند. توي اين چند خط ممكن است داستان به نظرتان مثل فيلمها ي علمي تخيلي بيايد اما در اصل اينطور نيست.

 آنچه كه خواننده درگيرش مي شود اين است كه اين بچه ها چگونه آموزش مي بينند كه با سرنوشتشان كنار بيايند.سرنوشتي كه از همان ابتدا به بازي گرفته شده. چطور به معلمهايشان اعتماد دارند تا همان لحظه آخر و شايد بعضي تا دم مرگ. چطور براي خودشان اميد مي تراشند و در آخر مي بينند كه وهمي بيش نبوده. طرف ديگر داستان معلم ها ي اين شبانه روزي هستند. گروهي معلم كه در آخر داستان معلوم مي شود جنبشي راه انداخته اند تا كاري كنند اين بچه ها اگر قرار است تكه تكه از بدنشان كنده بشود تا بميرند، دست كم تا وقتي كه به سن لازم برسند تا آنجا كه ممكن است در شرايط خوبي زندگي كنند. نقاشي يادشان مي دهند و به خلاقيتشان كمك مي كنند. كاري كه بيشتر مثل اين مي ماند كه براي راحت كردن وجدان معلم هاست تا چيز ديگر وگرنه بچه يي كه قرار ست تكه تكه ش كنند نمره بيست  جغرافي بگيرد يا نگيرد چه فرقي به حالش مي كند؟

معلم ها بهترين كارهاي دستي بچه ها را جمع مي كنند ،در جايي پنهاني كه كسي از آن خبر ندارد اما بين بچه ها به "گالري " معروف است. گالري براي بچه ها يك راز باقي مي ماند و يك سئوال، كه اگر قرار است سرنوشت شان اين باشد اصلا چرا اينقدر به كارهاي هنريشان اهميت داده اند؟ چرا اگر خيلي هنرمندانه كار نكرده اند شماتت شده اند و برعكس. همين سئوال بي پاسخ نهايتا اميدي پنهان مي شود براي خيلي از بچه هاي حالا بزرگ شده شبانه روزي. 

شايعه اي از نا كجا پخش مي شود كه اگر دو شاگرد شبانه روزي بتوانند صاحب گالري را پيدا كنند و به او بگويند كه عاشق همند صاحب گالري نزديكي روح دو نفر را از روي نقاشي هايشان چك مي كند و اگر جواب مثبت بود مي توانند 2 يا 3 سال را با هم زندگي كنند و بعد به اتاق عمل بروند و تدريجا بميرند.شايعه اي كه نهايتا "كت" و "تامي" به اميد حقيقي بودنش به دنبالش ميروند و دست خالي بر مي گردند. (اينجا هم از نقاط تكان دهنده كتاب است. اين كه  دو سال زندگي  در انزوا در سايه  مرگ كفايت مي كند كه  رويا پردازي درباره آن پر رنگ ترين نقطه زندگي آدم شود)

دو بخش از كتاب براي من بيشتر از بقيه اش تكان دهنده بود. زماني كه كت ، تامي و روث براي ديدن يك قايق لب آب از بيمارستان خارج مي شوند و مسيري دشوار و طولاني را طي مي كنند. (روث و تامي هر دو تازه از اتاق عمل برگشته اند ولي كت هنوز مراقب است و به مرحله اهدا عضو نرسيده) هر سه نفر به جايي مي رسند كه زمين به شدت گل آلود ست و جلوتر نمي توانند بروند اما از دور قايق شكسته كنار ساحل را چنان با دقت و لذت نگاه مي كنند انگار كه اتفاقي بي نظير در زندگي شان افتاده. جزء به جزء قايق برايشان مهم است و در يادشان مي ماند مثل آدمي كه  هيچ ندارد  و سعي مي كند به چيزي چنگ بياندازد و هر چقدر هم بي اهميت است آنرا به طرز دردناكي براي خودش  بزرگ و مهم  كند.حس ترسناكي كه بر كتاب حاكم است اين است كه هيچكس،از اين سرنوشت فرار نمي كند. هيچ كس گله نمي كند و هيچ كس حتي حرفش را نمي زندا گر چه منعي در اين باره وجود ندارد. همه اگرچه از آنچه بر سرشان آمده و مي آيد درد مي كشند ساده و بي حرف با آن روبرو مي شوند و راهي را كه برايشان تعيين شده تا به انتها مي روند.

تمام تماس بچه هاي شبا نه روزي با دنياي خارج تا زماني كه در شبانه روزي هستند  ماشيني ست كه ماهي يكبار از شهر Norfolk  به مدرسه مي ايد و به بچه ها جنس دست دوم مي فروشد ،در ازاء كوپن هايي كه بچه ها با واگذار كردن كارهاي هنريشان به گالري به دست آورده اند. در طول سالها يك راز و اميد كودكانه بين بچه ها وجود دارد كه هر چه مي خواهند و به دست نمي آورند يا هر چه كه گم مي كنند در Norfolk  روزي پيدا مي كنند

 صفحات آخر كتاب نفس بر است.تامي و كت از دروغ بودن شايعه مستثني بودن  عشاق با خبر شده اند بي حرف و عادي باز به بيمارستان بر گشته اند و كمي بعد تام پس از عملي ديگر مرده است. پاراگراف آخر را برايتان ترجمه مي كنم.  راوي "كت" است:

"به خودم كه آمدم فهميدم در برابر دشتي زير و رو شده ايستاده ام. حصاري كه جلوي ورودم را به دشت مي گرفت دو رديف سيم خاردار داشت . سيم هاي خاردار و چند درخت كنار حصار، تنها مانع در برابر باد در وسعت چند كيلومتري آن دشت بودند. سرتاسر سيم خاردار، به خصوص رديف پاييني آن  همه جور آشغالي گير كرده بود و آويزان بود. به آت و آشغال هايي مي ماند كه كنار ساحل پيدا مي شود. احتمالا باد آنها را كيلومتر ها و كيلومتر ها با خود آورده بود تا اينكه  نهايتا به اين درخت ها و سيم خاردار ها رسيده بود. آن بالا، روي شاخه درخت ها هم كيسه هاي پاره بلاستيكي و كاغذي آويزان بودند و در باد بال بال مي زدند . تنها آن موقع بود ، وقتي كه آنجا خيره به آن آشغال هاي غريب ايستاده بودم و وزش باد را سرتاسر آن دشت خالي حس مي كردم: تنها آن موقع بود كه توهمي رويا گونه به ذهنم رسيد. هر چه كه باشد در  Norfolk ايستاده بودم ، تنها چند هفته بود كه او را از دست داده بودم. داشتم به آشغال ها فكر مي كردم ، به پلاستيك هايي كه روي شاخه ها بال بال ميزدند. به آن خط ساحلي از مزخرفات عجيب و غريبي كه به سيم خاردار گير كرده بودند. با چشم هاي نيمه بسته ام فكر مي كردم كه اينجا همان جاييست كه هر چه از زمان بچگي ام تا به حال از دست داده ام  را در خودش جاي داده. و حال اين من بودم ،ايستاده در برابر همين زمين . داشتم با خودم خيال  مي كردم اگر كمي منتظر بمانم يك شبح ريز از آن دور در افق پديدار مي شود، آرام آرام بزرگتر مي شود تا بالاخره" تامي" را جلوي خودم ببينم.  كه برايم دست تكان مي دهد. شايد هم صدايم بزند. تصوراتم از اين فراتر نرفت، نگذاشتم كه برود ، و اگرچه اشك صورتم را خيس كرد نه به هق هق افتادم و نه كنترلم را از دست دادم. تنها كمي منتظر ماندم، بعد به طرف ماشين برگشتم تا  بروم به همان جايي كه از همان اول سرنوشتم بود. "

| 11:35 PM

 

نظرخواهی

نظر شما چيست؟










Remember personal info?