« روشن سر! | صفحه اصلی | نيايش »
حكايت آن اُمل كه مي خواست آوانگارد باشد
October 28, 2005
بعد از عمري امروز بالاخره نسبتا زود از سر كار برگشتم. 6:30بعد از ظهر. 2 تا شلوار اتو كردم ، دو تا روبالشي . آشغال ها رو بالاخره بردم پايين. شستن ظرف هاي توي ظرفشويي هم كه تمام شد بايد بروم سراغ بوم و توصيه هاي جناب آلن كه فردا از صبح باهاش كلاس دارم. تا با عصايش بزند روي نقاشي و اظهار نظر كند. يك نكته جالب اينجا اين است كه هم سر كار و هم در محيط دانشگاه همه همديگر را با اسم كوچك صدا مي زنند كه توي ايران اصلا رسم نيست. مثل اين كه مثلا دانشجوي آقاي معتمد نژاد بهش بگويد :" كاظم! فردا ساعت چند مياي؟" خلاصه من هنوز نمي توانم به خودم اجازه بدهم اين پيرمرد استراليايي عصا به دست را" آلن" صدا بزنم.اُملي ست ديگر!
| 11:35 PM
نظرخواهی
