« زندگي رنگ است | صفحه اصلی | روشن سر! »
دست فروش
October 26, 2005
ديشب بعد از برگشتن از سينما كوتاه نوشتم از فيلم "Man Push Cart " كه به نظرم "دست فروش" براش معادل بهتري از "گاريچي" ست كه بعضي ها ترجمه كرده اند. شايد " چرخي "هم بد نباشد اگرچه كبكبه و دبدبه دكان چرخدار "احمد" -نقش اول فيلم-كمي بيشتر از "چرخي" مي طلبد. عكسش را هم گذاشتم براي آنها كه فيلم را نديده اند و شاهدي بر مدعا.
فيلم ماجراي احمد، جواني پاكستانيست كه كه در لاهور خواننده موفقي بوده اما به خواست همسرش شهرت را رها كرده و پي زندگي تازه به واويلاي نيويورك سيماني و ماشيني آمده اما هسرش بر اثر حادثه اي كه ناگفته مي ماند در فيلم ، مرده است . احمد هر شب با هل دادن دكان چرخ دارش بايد از خيابانهاي شلوغ نيويورك عبور كند، از كنار آدمها و ماشينهايي كه با او كاملا متفاوتند. تا به اتاق محقرش در حومه شهر برسد نيمه شب شده و دو ساعت بعد دوباره بايد راه آمده را كشان كشان با دكان چرخدارش برگردد تا صبح زود فروختن قهوه و ساندويچ به رهگذران را شروع كند.
شايد 90 درصد نماهاي فيلم در شب يا ساعت هاي اول صبح در تاريكي هوا گرفته شده كه به نوعي تاريكي حاكم بر زندگي احمد را نشان بدهد. هل دادن هر روزه چرخ و رنج بي گلايه اي كه تماشاچي تنها شاهد آنست ولي هيچ اشاره مستقيمي در فيلم به آن نمي شود سرنوشت احمد در نيويورك است.احمد، "سيزيف " نيويوركي ست كه محكوم بود تا زنده ست تخته سنگي را به بالاي كوه ببرد ، از بالا به پايين سرازير كند . و دوباره و دوباره...
اتفاق هايي در اين مسير هر روزه براي احمد مي افتدكه گاهي اميدوار مي شوي بالاخره از زير اين بار هميشگي راه فراري براي احمد پيدا مي شود با اين همه رضا بهراني كارگردان در پايان فيلم سرنوشت احمد را مي گذارد به عهده تخيل تماشاچي.
فيلم تمام عصبانيتم از فيلم سكس و فلسفه را با خودش برد . انگار كه احمد همه را كنار بچه گربه مرده اش در فيلم خاك كرد. بهراني هم ،شب اكران فيلم در سالن كوچك ICA " موسسه هنرهاي معاصر " لندن آمده بود و قبل و بعد فيلم صحبت هايي كرد. براي همه شات ها و لوكيشن هاش دليل آورد : پر مغز. من كه حظ كردم.
بايد منتظر فيلم هاي بعديش بود. باهاش قرار مصاحبه تلفني گذاشتم چون فرداي اكران عازم نيويورك بود.
| 03:54 AM
نظرخواهی
ارسال شده توسط: Trevor Freeman در ساعت November 12, 2005 07:17 AM
