ببخشيد استاد

June 25, 2006 01:43 AM

 12سال پيش ، همان روزهايى كه صفركيلومتر از يك شهر كوچك تب زده در گوشه اي از ايران ، دست  روزگار در چهاراه "كتابي" تهران پياده ام كرد و دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات آن موقع ، يونس شكرخواه از استادهايم بود. از آن ها كه با يك عالم متن انگليسي مي آمد سر كلاس و آن دانشجوهايى را كه با ديپلم انساني و زبان انگليسي ضعيف سر كلاس مى نشستند به عرق كردن مي انداخت. هم او بود كه با شور ، تمام نام ها و مفاهيمي را كه ردشان در بلندپروازنه ترين روياهاي شبانه نوجوانى‌ام پيدا نمى شد به ما ياد مى‌داد.   در روزهاى نوجوانى تا پايان دبيرستان تنها منبع مطالعه در شهر ما داستان و رمان بود ، و دنياى ادبيات در يك كلمه، كه دست كم در آن سالها  و مصادف شدنش با دوران وزارت ارشاد محمد خاتمى، انبانش براى دختر شهرستانى مثل من از فربهى هم فراتر مى‌رفت. قبل از آن هم كتابخانه پدرم كه يكبار كتابسوزان بعد از انقلاب را تجربه كرده بود .اما باز هم كتابهايى جان سالم به در برده بودند و يا در گذشت روزها باز پايشان به خانه ما باز شده بود كه بعد از ظهرها وقتي بزرگترها  زير شمد به جنگ با داغى هوا گرم بودند ،گنجينه رويايى من مى‌شدند و تصاحبشان ،حتى براى همان چند ساعت، حس بزرگ شدن بود و بالغ شدن. 

در هر حال همه اينها مقدمه نبود، توضيحى بود كه شاگرد نمك به حرامي نمى دانم خودم را ،اما مانده ام كه استاد اين مريد و مراد بازى ها را چطور تاب مى آورد.يا اينكه شايد در هر حال مريد و مرادى هم بخشى از فرهنگ ايرانيست كه سالها بوده. اين هم هيچ. ديگر اين حكايت نامه نگارى هاى عاشقانه در رسانه ها پس چيست استاد؟ در دانشكده گفتيد و خوانديم كه روزنامه براي چيست، رسانه چيست و هدفش چه مي تواند باشد و خبرگزارى يعني چه. در همان دايره المعارف واژه هاى ارتباطات كه خودتان قلمي كرده ايد هم ،همه اينها آمده. كتاب آبى رنگى كه هنوز هم مجبور است با من خستگي تمام اسباب كشى‌ها را به تن بخرد. حالا اين روزها پاى نامه هاى عرض ارادت به استاد به روزنامه و خبرگزارى مى‌رسد. يادداشت سيد فريد قاسمي را كه در شرق خواندم ابروهايم چند سانتى بالا رفت كه مگر جاى دعوت به تولد و اعلاميه دادن كه راستى "هواداران و دوستداران ! تولد استاد نزديك مى شود" در روزنامه است؟ درست كه روزنامه هاى ما هنوز هم با روزنامه هاى واقعى فاصله زياد دارند به مرحمت تيغه قيچى و ميله زندان، اما اين يكي ديگر از آن صيغه هاست استاد. اهل دنياي خبر و تحليل بيايند و در روزنامه به يكديگر ابراز ارادت كنند. آنچه كه شما يادمان داديد اين نبود ها!

يادداشت آقاى خاتمى را هم كه در ايسنا خواندم ديگر كار از ابرو بالا رفتن گذشت.پنجاه سالگي استاد و خاطرات مشترك و عرض اردات و سپاس روى خروجى يك خبرگزارى؟ اگرچه آنطور كه در توضيح يادداشت آمده جناب خاتمي در پاسخ به درخواست شاگردانتان اين يادداشت را نوشته اند اما شما آن موقع ها سر كلاس چندان بى برش هم نبوديد استاد، بلد بوديد شاگردى را كه اضافه حرف مى زد مودبانه سر جايش بنشانيد.

بامزه است يك جورهايى. شايد اين ها همه به خاطر اين است كه شاگردان استاد همه جا رخنه كرده اند. نمونه اش خود من.

 اما دست كم يا به تعاريفى كه 12 سال پيش برايمان از روزنامه و خبرگزارى و رسانه داديد دو سه خطى اضافه كنيد كه موارد مصرف اين چنينى هم جايز است ، يا مرا ارجاع بدهيد به صفحه اى كه جا انداخته ام و در نتيجه دچار كج فهمى شده ام ،يا محض رضاى خدا به اينها بگوييد شورش را درآورده اند.

تولدتان هم مبارك استاد

noosha foroohar | 01:43 AM | Comment(s)(11)

یک بام و چند هوا

June 23, 2006 05:26 AM

امروز صبح تیم ملی از فرانکفورت به تهران پرواز می کند. شکست خورده ،شاید عصبانی ، شاید چند نفریشان با هم قهر باشند یا از هم دلگیر یا شاید هم بی خیال. بر میگردند که باز هم احتمالا از مردمی که توقع پیروزی بر بهترین تیم ملی اروپا را داشتند بد و بیراه بشنوند. کسی چه می داند، شاید یکی هم جرات کند و چند نمونه ازآن اس.ام.اس های کذایی را به آنها نشان بدهد و یادشان بیاورد که ما چقدر ادب شکست و پیروزی را بلدیم .

فردا صبح (جمعه) ساعت 6 و نیم صبح به وقت فرانکفورت (8 و نیم صبح به وقت تهران) همه آنها که در تیم ملی خوب یا بد بازی کردند سوار هواپیما می شوند و به تهران می آیند.  ازخانم های عشق فوتبال کسی به فرودگاه نمی رود به استقبال؟ لولیان که اعلام آمادگی کرده

 

noosha foroohar | 05:26 AM | Comment(s)(0)

دو زنه

June 12, 2006 12:00 AM

1) بعد از شش ماه تلوزيون را به برق وصل كردم كه فوتبال امروز را تماشا كنم. نيمه اول ضربان قلبم فكر كنم به 150 رسيده بود اما نيمه دوم ظاهرا آرامشي  كه من داشتم سراغ بازيكن ها هم رفته بود و ما با فراغ بال دو تا گل خورديم.

2) بعد از مدت هاست كه مى‌نويسم. فهرست دلايل ندارم تنها توضيحي كه دارم تجديد فراش است .(راستي اين تعبير را براى خانم ها هم به كار مى‌برند؟) خلاصه اينكه اين همسر دوم ما بس كه ادا و اطوار دارد و دلبرى مى‌كند  اختيار را از كف من برده و من هم لاجرم همه اش بر دل او نشسته ام. نگار نازنين اول هم خوب صبرى دارد و مى‌داند كه من كفتر جلدم و برمى‌گردم. اما خدا وكيلى اين اجراى عدالت كارى بس مشكل است. نمي فهمم اين آقايان محترم دو زنه چطور از پسش بر مى‌آيند؟ من يكي كه مجبورم گاهى دل چهارپايه و بوم نقاشي را بشكنم و گاهى دل اين سوداى مكالمه را

noosha foroohar | 12:00 AM | Comment(s)(2)

بفرماييد

May 22, 2006 02:56 AM

ساعت 11 شب گذشته باشد ودر خيابانى خيس قدم بزني و نفست كمتر از يك ساعت به اول خرداد مانده هنوز هم بخار كند. امشب ، حتي براي يك امشب هم كه باشد حس مي كنم زندگي هنوز تر است و تازه. و من هنوز شانزده ساله ام.

بخيل هم نيستم. مى‌توانيد درشادى شانزده سالگي ام شريك شويد  

noosha foroohar | 02:56 AM | Comment(s)(0)

زندگى طرح است

May 8, 2006 01:42 AM

امروز براى ماشين نعش كش دست بلند كردم.

منتظر تاكسى ايستاده بودم.

noosha foroohar | 01:42 AM | Comment(s)(5)

گيج مى‌رود سرم...

April 23, 2006 02:51 AM

تا اطلاع ثانوى آلبوم "من" را گوش مى‌دهم. موسيقى‌اش عاليست و متنش آنقدر پر هست كه هر بار شيفته يك بند تازه‌اش مى‌شوم انگار كه قبلا نشنيده بودمش.  عليرغم اينكه تمام 5 ساعتى را كه در فرودگاه دوحه منتظر پرواز لندن بودم كنار گوشم مى‌خواند ومى‌خواند . بند محبوب من فعلا، دست كم تا زمانى نه چندان دور كه بند ديگرى نظرم را عوض كند اين است:

 "شنيدن روزنامه‌ايست كه اجازه نمى‌خواهد" ... شايد هم آنجا كه  مى‌خواند :

" سينه سپر كرده‌ايد كه باد تقويم ها را ورق نزند

باران كه بر بامتان مي خواند هي سرخ مى‌شويد

اين پا سفت كردن مدام چيزي از سنگ در شما رويانده است

اين بغض را بتركانيد 

 باران به شما لطف مى‌كند ...MAN

آلبوم كار تازه گروه "هك" است از گروه هاى راك داخل ايران كه حرفي براي گفتن دارد. آنها كه تك آهنگ " شيپور" را يادشان هست- در فستيوال تهران اونيو از كارهاي موفق بود - بايد اين گروه را بشناسند. موزيك آين آلبوم تازه از مانى صفى‌خانى ست و شعرهاى مهرداد فلاح را هم او در اين آلبوم مى‌خواند.Mix و Master  آلبوم هم كار ديگريست از شهرام شعرباف . نمونه Trackها را مى‌توانيد اينجا بشنويد و مشخصات بيشتر هم در سايت اختصاصي هك هست. فروش آلبوم خارج از ايران چند وقتيست كه شروع شده و از ديشب هم در مركز موسيقى بتهوون.

اعلام كردم كه بعد نگوييد نگفتى. منابع موثق مى‌گويند دير بجنبيد گيرتان نمى‌آيد. از من گفتن.

*طرح روى سى‌دى كار زرتشت سلطانى ست.

noosha foroohar | 02:51 AM | Comment(s)(5)

خلاصه اين كه او را دست كم نمى‌توان گرفت

April 23, 2006 01:25 AM

برگشته ام.....

خوب است كه دست كم نوشتن روى اين صفحه سفيد غير كاغذى ،مچاله كردن و دور ريختن ندارد. فشار يك دكمه است و همه چيز پاك مى‌شود. انگار نه انگار كه كلمه‌اى از ذهنت كشان كشان تا نوك انگشت هايت آمده و خودش را به رخ تو كشيده كه وحشت‌زده منتظر پاك‌كردنش بودى.

در هر حال برگشته ام. تهران ،جاى همه آنها كه نبودند و نيستند خالى بود. بقيه اش به شدت خصوصى ست. آنقدر كه ديشب دوباره شعر، كه اصلا مسائل خصوصى حاليش نمى‌شود ،سرزده سراغم آمد.

كلاس هاي اين ترم 10 روز ديگر شروع مي شود كه خوب است. از تهران سى‌دى فيلم و موسيقى آورده‌ام با خودم، و كتاب ، كه اين‌ها هم خوب است. و چيزهاى ديگرى هم خودشان را با من آورده‌اند كه نمى‌دانم خوب است يا نه.

در هر حال سلام ...

noosha foroohar | 01:25 AM | Comment(s)(0)

EYES WIDE SHUT

March 8, 2006 03:36 PM

بحث تقويم جنسى در چند وبلاگ و موضوعى كه مدت ها خودش را به در و ديوار جمجمه ام مي كوبيد همزمان شده با8 مارس و فيلمي كه از يك كارگردان سورى كانادايى ديده ام به نام "صباح " و اين همه بهانه براي نوشتن كافيست.

اعتراض بعضي از زنان وبلاگ نويس را به آنچه كه در اين تقويم آمده خوب مى فهمم اگر چه لزوما با آن موافق نيستم. در خوشبينانه ترين حالت شايد بتوان گفت راهنماهايى از اين دست ، مردانى را كه به پيروى از اين توصيه ها پايبندند وادار مى‌كند كه كمى هم به رضايت جنسى و روحى زنانشان فكر كنند.اگر چه شخصا معتقدم مطالبى اين چنينى اگر تاثير گذار بود مدت ها بود كه ديگر شنيدن "چشم هايم را ميبندم تا كارش را تمام كند " از دهان زنان در گپ و گفت هاى خصوصى ور افتاده بود و آنها كه در روانشناسى زنان كار كرده اند يا حتى در رده مددكارى اجتماعى مى‌دانند كه دفعات شنيدن جملاتى از اين دست ، از چه واقعيت هولناكى خبر مى‌دهد. لشگر مردانى كه هر شب در تاريكى اتاق ها بى تعارف به زنانشان تجاوز مى‌كنند و زنانى كه هر روز صبح ترجيح مى‌دهند وظايف شبانه را با كيسه و ليف از تنشان بشويند و پى وظايف روزانه بدوند.

اين موضوع كه به نظرم در ابعاد وسيعى به دليل بارگذارى‌هاى فرهنگي جامعه ناديده گرفته مى‌شود به زايش دو باور منجر شده .يكى اينكه رابطه جنسى لزوما براى فرونشاندن هوس مردان است كه زن را در دست ترين وسيله براي اينكار مى‌بينند و بنابراين زنانى كه حاضر به پذيرش مورد استفاده قرار گرفتن نيستند لاجرم به اين سو مى‌روند كه نياز تن، نيازى پايين دستى ست و شايسته آنها كه اصولا با پايين تنه‌شان فكر مى‌كنند . اگر چه تفاسيرى كه از قانون شرع در جامعه جاريست و آن واژه كذايى "تمكين"  و تبعاتش در دفاتر دادرسى به حق بودن چنين قضاوتى را تداعى مى‌كند اما آنچه را كه واقعا اتفاق مى افتد من خود سانسورى جنسى مي خوانم. انكار كامل تن و شيرينى‌هايش از ترس ناديده گرفته شدنشان از سوى مردى كه هيچ از  آنها نمى‌داند و يا نمى‌خواهد بداند بدترين و ظالمانه‌ترين راه‌حليست كه يك زن مى‌تواند انتخاب كند حتى اگر نظام تربيتى جامعه سالها تلويحا همين راه حل را به او نشان داده باشد.

نمى‌دانم مادران ما به تجربه دردناك خودشان ترجيح داده‌اند به ما ياد بدهند كه تن زن آفريده‌اى شرم‌آور است كه هميشه بايد پنهان بماند و مسكوت تا تحمل آنچه به احتمال زياد در انتظارمان است آسان‌تر بنمايد  و يا تنها آنچه را كه به آنها آموخته بودند به ما منتقل كردند. اما هر چه هست تكرار هر روزه "عيبت را بپوشان" براى دختر بچه هايى كه پيش از شنيدن اين نصيحت "عيبشان" هيچ فرقي با بقيه بدنشان ندارد ،در دراز مدت در كنار كودكى‌اى كه براى پرهيز از پاره شدن پرده بكارتشان به جاى دويدن و دوچرخه بازى و بالا‌رفتن از درخت به نجيبانه در اتاق نشستن و خاله بازى مى‌گذرد حاصلي ندارد به جز نسل بعد از نسل زنان غريبه با تنى كه در خلوت خانه‌شان هم جرات برهنه راه رفتن يا حتي برهنه در برابر آينه ايستادن را ندارند ، تنشان را نمى‌شناسند، نيازش را هم. يا اصلا فراموشى را راهي ساده‌تر مى‌بينند و منهاى بدنشان زندگي مى‌كنند.

چند وقت پيش يكى از آقايان ايرانى كه سالها در فرنگ زندگى كرده با تعجب از مردان ايرانى مي گفت كه به محض اينكه پايشان را از مرزهاى ايران اين‌طرف‌تر مى‌گذارند سراغ منطقه ممنوعه و تن فروشي ها را مى‌گيرند و لاجرم نتيجه گرفت كه احتمالا زنانشان نمى‌دانند چگونه در رختخواب رفتار كنند. البته اين اظهار‌نظر از طوفان خشم من در‌امان نماند چرا كه تحليلى مردسالارانه‌تر و  خودپسندانه‌تر از اين نشنيده بودم كه اينجا هم زني مقصر است كه از يك طرف تن به عنوان  قلمرو ممنوعه برايش تعريف مى‌شود و گناه‌آلودترين فصل زندگي‌اش وقتى‌ست كه بخواهد به اين تن پاسخ بدهد ،اما در يك چرخش 180 درجه با يك وظيفه جديد مواجه مى‌شود كه پاسخ درخور دادن به حد‌اعلاى فانتزى ها و تخيلات مردانه‌است.

يكي از دوستان مى‌گفت مرد ايرانى مى‌خواهد زنش در طول روز "فاطمه زهرا" باشد و آفتاب كه غروب كرد تبديل بشود به ستاره فيلم‌هاى پورنوگرافيك. من اگرچه درد نهفته در اين نگاه را هم اندازه كنايه‌اش مى‌فهمم چرا كه خودم از كره ديگرِِى نيامده‌ام اما ايرادى را هم در آن مى‌بينم كه همه حرف اين ياداشت است. زني كه جرات و جسارت فكر كردن و نگاه كردن به تنش، لذت بردن از تن خود و تن مردش را دارد لزوما زن سبكسر سطحى شهر‌نويى يا ستاره فيلم‌هاى پورنوگرافيك نيست. همآغوشى با مرد هم به معناى تن دادن به نظام مردسالارانه جنسيتى و تسليم در برابر تصاحب شدن نيست. لذت از تن و فرونشاندن عطشش اما اولين لازمه‌اش اين‌است كه اين اصل بديهى و حق طبيعى را خود زنان انكار نكنند و دچار خودسانسورى جنسي نشوند. يله‌گى -نه دله‌گى- در انديشيدن به تن وقتى كنار عشق به مردى بنشيند كه "سپر انداخته" ،تن زن را همپاى روح و ذهنش مى‌ستايد حاصلش ماجراجويى عاشقانه‌ايست كه پا در زمين و سر در آسمان دارد.

همچنان معتقدم طغيان در برابر باورهاي غلط را پيش از همه بايد از "خود" شروع كرد و "خود" زن ، تن و ذهنش را با هم در بر مى گيرد. شعارى ترش مى‌شود اينكه آنها كه در جنبش زنان خواستار شكستن باورهاى غلط و "بگو نه" هستند طغيان در كليشه هاي رايج را فراموش نكنند كه از جمله مرد را تصميم گيرنده، فرمان دهنده و رهبر در همه جا از جمله در رختخواب مى‌بيند -اگر چه اين هم از آن باورهاست كه عشق‌ورزى را منحصر به داخل رختخواب مى‌داند!- اين را مى‌پرسم كه كجا با چه دستورِى نوشته‌اند كه اين مرد است كه بايد هميشه تن زن را طلب كند ؟ يا دون‌شان زن است اگر او طالب باشد؟ كدام دستور جلوى زن رامى‌گيرد كه آنچه مى‌خواهد از مرد بگيرد نه آنچه خواه‌ناخواه به او داده مى‌شود؟ به غير از باورهايى كه به خوردمان داده شده؟ اگر قرار است طغيان كرد، اين ميدان را فراموش نكنيد!

دوست‌داشتن فراسوى مرزهاى تن كار بسيار ساده‌ايست. تنها يك نكته را دوستان فراموش مى‌كنند. فراسوى مرزهاى تن رفتن به معناى درنورديدن تن با تمام زير و بم ها و پستي و بلندى‌هايش است و  به مرز رسيدن و از مرز گذشتن. نه بلند پريدن از روى تن آنگونه كه پرمان به جايى از آن نگيرد و  آنسوى مرز فرودآمدن به اين خيال ساده كه  به آنسوى مرز تن دست يافته‌ايم.

پى‌نوشت: از فيلم صباح كه با اين يادداشت بى‌ارتباط نيست بعدا مى‌نويسم

noosha foroohar | 03:36 PM | Comment(s)(39)

زهرمار...

March 1, 2006 11:08 PM

...در رگ هايم جاريست. فردا مي نويسم 

noosha foroohar | 11:08 PM | Comment(s)(3)

«جنگ و صلح» زنان افغان / كيست كه كتاب را مي نويسد؟

February 25, 2006 01:26 PM

در" شهر نو"ى كابل يك زن هم نمى بينى. پارك محله "شهر نو" اگرچه درست در مركز  شهر، بر خيابان اصلى و پر از مغازه كابل قرارگرفته كه پيش از ساعت چهار بعدازظهر زنان افغان با برقع هاى آبى بلند و يا مانتو- روسرى هايى به سبك ايران (نه شمال تهران) يا لباس هاى سنتى شان در آن گرم خريد يا گذرند، با اين همه دست كم در آن ده روزى كه من از پنجره اتاق كارم درخت هاى بلندش را نگاه مى كردم به نظر پاركى آمد كه دورتادورش با جوهرى نامرئى نوشته بودند «مردانه».
اما در روزهاى انتخابات، پوسترهايى از زنانى كه نامزدى شان را براى پارلمان، با لبخندى نرم بر درخت آويخته بودند در پارك به چشم مى خورد. آن هم درست روبه روى نگاه خيره فرماندهان سابق مجاهدين يا طالبانى كه از روى صفحه پوسترهاى عظيمشان بر پارك فرمانروايى مى كردند. همين لبخندهاى نصفه نيمه كاغذى، همه اميد زنانى  است كه مى خواهند سهمى از دوران صلح در افغانستان ببرند.
دست كم سى هزار زن بيوه كه بايد نان آور بچه ها و دخترانشان باشند كمترين يادگارى روزهاى جنگ مردانى  است كه در دهه هاى گذشته كوچه و خيابان هاى شهر هاشان را ميدان نبرد خود كردند. فقر، گرسنگى و تجاوز را هم اضافه كنيد به بى سوادى و خشونت  هايى كه تنها دامن آنها را كه در جنگند نمى گيرد. مينا بيوه زنى كه بعد از كشته شدن شوهرش به كالا شويى (رخت شويى) براى همسايه هاى خود متوسل شده تا نانى به سفره بياورد، از روزى مى گفت كه براى بسترى كردن بچه اش در بيمارستان در خانه همسايه را كوبيده و مرد همسايه در غيبت همسرش به او تجاوز كرده. مينا پريشان و دست خالى كه به خانه اش برمى گردد فرزندش را مرده مى بيند و دست به خود سوزى مى زند، اگرچه او را به موقع به بيمارستان رسانده بودند كه هم داستانش را روايت كند و هم به زندگى مشقت بارش ادامه بدهد. و مينا يكى از سى هزار زن كابلى است كه نامشان در  يك آمار  رسمى  ذكر شده آن هم در  افغانستانى كه مردمش شناسنامه ندارند.
نوشتن از صلح بايد شيرين تر از اينها باشد اما لازمه اش اين است كه به افغانستان نرفته باشى. يا از روانپزشكى كه در كابل بيمارانش زنانى اند كه فراموشى گرفته اند يا اسكيزوفرنى يا كابوس هاى شبانه امانشان را بريده و يا در «شفا خانه» روانى بسترى شده اند نشنيده باشى. يا خبر نشده باشى دختر كانى كه از ندارى با صورت هاى خاك گرفته شان در  خيابان «خاله جان» صدايت مى كنند و دعاى آيت الكرسى را به همراه آدامس مى فروشند، گاه گدارى به كنجى كشيده مى شوند و مورد تجاوز قرار مى گيرند و آيت الكرسى هايشان هم دردى از شان دوا نمى كند. در افغانستان، هم جنگ مردان با مردان براى زنان آزار و مرگ و تجاوز با خود به ارمغان آورده و هم صلح مردان با مردان. نبود ساختار سياسى و دولتى باثبات در طول جنگ و كشتارهاى دهه هاى گذشته افغانستان را به سرزمين رنج هاى بى صدا تبديل كرده است. جنگ ، دست به دست سنت هاى مردسالارانه اى كه ريشه اى در مذهب هم ندارند، نسل پشت نسل زن و مرد افغان را سوزانده . در كشورى كه فرزند پسر را «بچه» صدا مى كنند و فرزند دختر همان «دختر» است و بس ، جنگ تنها عاملى  است براى عميق تر شدن زخم هايى كه به خودى خود دردشان نفس بر است.
و حالا جنگ پايان يافته. حتى اگر شكم تركيده راكت خورده خيابان هاى كابل، وقتى كه گشت هاى مسلح خارجى سوار بر تانك در شهر گشت مى زنند يا پليس هاى افغان سر چهارراه ها در ايست بازرسى هاى خود مستقر مى شوند از ته دل به هرچه صلح مى نامند دهن كجى كنند. فصل تازه اى رسيده، حتى اگر نا  اميدى مردم از دولت تازه را بتوان به راحتى از مشاركت كم آنها در انتخاباتى كه تمام رسانه هاى دنيا را مشغول خود كرده بود خواند و در اين فصل تازه به مدد نظام انتخاباتى كه در آن سهم ويژه اى براى زنان هر ولايت در ميان كرسى هاى پارلمان تعيين شده، جمعى از زنانى كه به روى كرسى هاى مجلس مى نشينند وعده داده اند كه راه را براى فرداى بهتر هموار كنند.
ملالى جويا ،زن جوانى كه فريادهايش بر سر طالب و كمونيست و مجاهدي كه مي گويد  دستشان به خون آلوده است يك جور بلند است و در انتخابات پارلمانى اخير افغانستان به نمايندگى از ولايت فراه انتخاب شده ،شايد يكى از همين زنان باشد. اگرچه اميدوارى به چيدن ميوه هاى دوره اى كه نام آن را فصل صلح گذاشته اند احتمالاً به خامى توقع حل شدن مشكلات زنان افغانستان با كسب ۶۸ كرسى در مجلس است. خيل زنانى كه براى نمايندگى در پارلمان افغانستان نامزد شدند اگرچه باد غبغب كشورهايى شده اند كه بدشان نمى آمد حضور نظامى شان در افغانستان را پايان روزهاى تاريك زنان اين كشور جا بزنند- تا بلكه پروراندن اسامه بن لادن ها از حافظه ها رخت ببندد - اما كمتر كسى ،در ميان آنها كه به دموكراسى تزريقي باور دارند  نگران اين بود كه ميان اين زنان هستند كسانى كه به زور مردان قوم خود نامزد انتخابات شده اند. مردانى كه خود در سال هاى گذشته پرونده شان را سياه تر از آن كرده اند كه اميدى به انتخاب از طرف مردم داشته باشند.
گروه هاى حامى حقوق بشر مى گويند در ميان نمايندگان كنونى پارلمان، جنگ سالار هايى هم هستند كه آمده اند تا اين بار بازى را به شكل ديگرى پيش ببرند. كسانى كه تعداد آرايشان را نشانه حمايت مردم مى دانند اما منتقدان شان مى گويند در كشورى كه گوشه و كنارش مرد خانواده تصميم مى گيرد بقيه به چه كسى راى بدهند و يا مردانى كه خوش ندارند زن هايشان به خيابان بيايند با كارت راى زنان شان پاى صندوق مى آيند و هم جاى خود راى مى دهند و هم جاى همسرانشان ، راى هايى از اين دست چقدر مى تواند معيار دموكراتيك بودن انتخابات باشد؟
در روزهايى كه هنوز امنيت در افغانستان به خيابان هاى ويران مركز پايتخت محدود مى شود، آدم دزدى و باج گيرى روزبه روز بيشتر مى شود، فقر بيداد مى كند و در محله «وزير اكبر خان» كابل كه محله بالا شهرى به حساب مى آيد، كاخ هاى قوماندان (فرماندهان) محلى مثل قارچ از زمين سبز مى شوند و كتيبه «هذا من فضل ربى» روى پيشانى شان توى چشم مى زند صحبت از آغاز دوره اى جديد در افغانستان است. اين دوره جديد هرچه نامش باشد، صلح نيست با اين همه تبديل آن به دوره صلح مبارزه اى را مى طلبد كه هر چند لنگ لنگان، اما به هر حال آغاز شده. زنانى كه در جنوب افغانستان از شهرهايى مثل جلال آباد و قندهار كه از سنتى ترين و محافظه كارترين ولايت هاى افغانستان به مجلس آمده اند حجتى بر آغاز اين مبارزه اند و رسانه هايى كه صراحتشان در انتقاد از وضعيت حاكم در جامعه هر شنونده اى را اميدوار مى كند از ابزار آن. مبارزه اى كه شايد سال ها براى ديدن دستاوردهايش زمان لازم باشد اما چشم انداز آن را شايد بتوان از پيام تلفنى يك زن به يكى از راديوهاى محلى حدس زد. زنى كه انتقادش از دولت اين بود كه چرا روز انتخابات را تعطيل عمومى اعلام كرده و مردان را خانه نشين. در صورتى كه اگر غير از اين بود مى توانست در غياب شوهر از خانه بيرون بيايد و رايش را به صندوق بيندازد.
 

noosha foroohar | 01:26 PM | Comment(s)(5)