August 1, 2008 09:22 PM
اگر آدم قرار است یک موجود متوسط باشد بهتر است اصلا نباشد. این فکری بود که چند روز پیش بعد از بیرون آمدن از سینما و تماشای فیلم آنی لیبوویتز: زندگی از میان لنز به سرم زده بود.
از خانم آنی لیبوویتز خیلی خوشم آمد نه فقط برای اینکه نامبر وان بوده و هنوز هم هست، به نظرم آدم باشعوری بود. اینکه بلد باشی سوژه را بفهمی، با سوژه بی رحم باشی حتی اگر جسد یک مرده عزیز باشد، سوژه را حتی اگر ملکه بریتانیا باشد چنان بچرخانی که خود خودش باشد کار آسانی نیست.
دنباله این لینک را بگیرید میتوانید بخشهایی از این فیلم را ببینید. همچنین فیلم کوتاهی از عکاسیاش از ملکه بریتانیا، همینطور چیزهای بیشتری در ویکیپدیا دربارهاش بیابید و این عکس جان لنون روی جلد رولینک استون، دمی مور روی جلد ونیتی فیر و این یکی عکس آنجلینا جولی و خالکوبیهایش را هم ببینید.
این مطلب و عکس را هم از وبلاگ سک سوالیته در هنر یافتم که باید سر فرصت خود وبلاگ را هم ببینم.
masoome naseri
| 09:22 PM
| Comment(s)(1)
June 21, 2008 07:17 PM
یکی از روزهای تیر ماه هشتاد و دو در خیابان هفدهم امیرآباد با مردی قرار داشتم که میگفتند به خاطر بیماری، چند خط یکبار خودش را به یاد میآورد. دلم نمیخواست خالق "هلیا" را رنجور ببینم و او واقعا رنجور نبود. در سختترین سالهای بیماری هنوز استوار بود و من میدیدم که "فرزانه" باعث این استواری است.
دو سه سال پیش برایش در خانه هنرمندان بزرگداشت گرفته بودند. یک چهارپایه کوچک پیش پای او بود برای خستگی پاهایش. آمدم عکس بگیرم از او، رد دوربینم را تشخیص داد به همراهش گفت چهارپایه را بردارند تا در عکسهای من هم رنجور نباشد.
من دلم میخواهد همانطور به خاطرش بیاورم که در خیابان هفدهم دیدمش. مرتب، خوشتیپ، استوار. شاید وقتی آرام خداحافظی کرد و برگشت به اتاق پر از کتاب، مرا که همین چند دقیقه پیش به او لبخند زده بودم فراموش کرده بود، مهم نیست، من یاد او را مثل کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" با خودم دارم.
گزارش این دیدار را که در شماره 56 چلچراغ منتشر شده در ادامه مطلب بیابید...
masoome naseri
| 07:17 PM
| Comment(s)(1)
February 20, 2008 08:26 PM
اوقاتم مدتها تلخ بود حالا زهرماری شده است. سنتوری با آن کنایههای پر از زهرش مجبورم کرد لحظه لحظههای زوال امیدها و آرزوهایم را که در یک دوره چند ساله اتفاق افتاد، در یک ساعت و چهل و چهار دقیقه تماشا کنم.
ساختمان ویرانهای که تک و توک چراغهایش روشن است، آدمهایی که درگیر خودشاناند، آدمهایی که از یک جسد هم نمیگذرند، آدمایی که وقت خراب کردن غیورند و وقت ساختن گم و گور، تنهایی در جنگل آدمها، خانهای که میکوبند و خرابش میکنند تا یک روز بسازند و نمیدانم این روز لعنتی کی در زمان حکومت کی قرار است برسد؟
در این مورد خیلی میشود نوشت ولی ترجیح دادم یک فیلم کمدی ببینم و تلخی سنتوری را فراموش کنم.
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
آهنگهایش را از اینجا بشنوید اگر خواستید.
masoome naseri
| 08:26 PM
| Comment(s)(18)
February 16, 2008 06:55 PM
فیلم علی سنتوری را پریروزها دانلود کرده بودم. دیشب هم میخواستم ببینمش اما نتوانستم. مشکل فنی در کار نبود، وجدان درد گرفته بودم. نمیخواهم افه بیایم که درستکارو با وجدان هستم اما این واقعا از گلویم پایین نمیرفت.
دیروز در خبرها خواندم که داریوش مهرجویی گفته است خریدن و دیدن غیرقانونی این فیلم دزدی و حرام است.
امروز فکر کردم تلفن میکنم به مهرجویی یا تهیهکنندهاش و میخواهم که تکلیف من را روشن کنند که میخواهم فیلم را ببینم، پولش را هم بدهم اما نمیتوانم! خوشبختانه قبل از اینکه من کاری کنم خوشان دست به کار شدند و شماره حسابی را برای این کار اعلام کردند.
اصل خبر را میتوانید اینجا در روزنامه اعتماد ملی بخوانید.
یا اینجا در وبلاگ هنوز
اما محض اطمینان شماره حساب را اینجا هم مینویسم:
شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ.ن. مشکل لینک اعتماد ملی حل شد. این لینک تازه را امتحان کنید.
در ضمن شما که بدون اگر و مگر این فیلم را از دستفروش می خرید یا از اینترنت دانلود می کنید برای پرداخت پولش این قدر اگر و مگر نکنید.
masoome naseri
| 06:55 PM
| Comment(s)(21)
December 26, 2007 09:07 PM
دلخور بودم شدید از این که در مراسم شب چله چلچراغ نبودم. وقتی مینویسم "شدید" منظورم دقیقا "شدید" است. ولی به فاصله دو شب توانستم جای دیگری بروم که جبران آن دمغی بشود. دیشب رفته بودم کنسرت گوگوش.
آنهایی که میشناسندم میدانند بد فرم از گوگوش خوشم میآید قبلا هم همینجا به این مساله اعتراف کرده بودم که هلاک ادا و اطوارهای او وقت خواندن ترانه "من آمدهام" هستم. کنسرت خانم گوگوش یکی از بهترین اتفاقهای زندگی من است. فکر میکنم علیرغم مغرور بودنم به کلماتی که بلدم به کار ببرم نمی توانم کلمات مناسبی پیدا کنم که نشان بدهد چقدر از نشستن در کنسرت گوگوش خوشحال بودم.
حالا فقط یک آرزوی دیگر دیگر دارم آن هم مصاحبه با خانم فائقه آتشین است که اگر بشود چه شود!
.................
پ.ن. از برند شدن چلچراغ حظ میکنم . این همه لینک یعنی ترکوندن!
masoome naseri
| 09:07 PM
| Comment(s)(10)
November 14, 2007 04:05 PM
الو سلام آقای امینپور! من این پایینم به اینها بگویید بگذارند بیایم بالا، حجابم درست است اما گیر دادهاند به این دسته گل نرگس، چرا به خاطر یک دسته نرگس که برای آقای شاعر میبرم باید توضیح بدهم؟
الو سلام آقای امینپور من این پایینم و چراهای بسیار دارم. نمیدانم از کجا پیداست که امروز شعر تازهای در بساطم نیست، برای تماشای شما در کادر پنجرهای که منظرهاش یک دیوار سیمانی است هم نیامدهام، امروز چراهای بسیار دارم.
چهارده روز است میخواهم به عموزاده خلیلی تلفن کنم و درباره یک موضوع مهم با او گریه کنم. اینبار از من نپرسید "عموزاده چطوره؟ چکار میکنه؟" جوابم همان جواب همیشگی نیست، خوب نیست، مدتهاست به او تلفن نکردهام اما میدانم این روزها حالش هیچ خوب نیست. دیشب از او در روزنامه اعتماد چیزی خواندم، از انگشتهای کشیده و باریک و بلند شما نوشته بود، سراغ پیراهن چهارخانه شما را گرفته بود، سراغ جوانیاش را، سراغ تو را.
از این همه راه دور هم دیدم که گریه میکند از اتاق زدم بیرون، بله آقای امینپور او با آن قد و قوارهاش همیشه ساده بغض میکند، ساده گریه میکند چنان که شما ساده میخندید ولی اینبار تلاش نمیکرد گریهاش را پنهان کند.
الو آقای امینپور نگو نا امید نباش، دلداری نده، هی به اتفاقهای خوبی که در آیندههای نامعلوم قرار است بیفتد اشاره نکن، نگو شماها زیاد سخت میگیرید، سخت است آقای امینپور.
این روزها به شما زیاد فکر میکنم، گریه هم، گاهی تلفنی، گاهی تنهایی، گاهی حتی آنلاین با آنهایی که مثل من هنوز نمیفهمند چطور شد که بلند شدی رفتی ناگهان، مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان.
شادی صدر آنلاین است میگوید نوجوانیاش را با شما تشییع کرده است. ظهر است، همان حدودی که میرسیدم به تقاطع مفتح و مطهری، و باید از آن نگهبان همیشه عصبانی رد میشدم. به هم سلام میکنیم، از آن سلامهایی که مثل چای بدون قند شما تلخ است، حال هر دومان خوب نیست، من از او کلمههایی میخوانم خیس، او از من کلمههایی سرد و برای اولین بار، اینبار به این فکر نمیکنم که همه، اشکهایم را میبینند، اشکهای یک آدم سی و چند ساله که نوجوانیاش گم و گور شده است.
شما در نوجوانی گمشده من قدم نمیزنید چنانکه در نوجوانی شادی و بعضی از دوستان تهرانیام، آن وقتها شما برای این نوجوان شهرستانی، که ظهرهای داغ را با کلمه میگذراند، یک اسم بزرگ بودید، در کنار اسم طولانی فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، صفحه اول سروش نوجوانی که گاهیگداری به دستم میرسید. شما که بهتر میدانید به ما شهرستانیها گاهیگداری سهمی میرسد از وفور پایتخت و به سودای همان وفور من فرار کردم به پایتخت و گمانم شما هم.
دیگر جوان بودم آن وقتها که شعر تازهای میگفتم و از آسانسور سروش نوجوان میآمدم بالا و شما آن شعر را پیدا میکردید ته چشمهایم و برای اینکه شرم شهرستانیام بریزد خودتان شعر میخواندید. وقتی قبل از شعر میگفتید "میگه" شعر مال خودتان بود و وقتی میگفتید "میفرماید" شعر مال دیگری.
وقتی روی آن مبلهای سبز دفتر سروش نوجوان مینشستم، حواسم بود این مردی که این روبرو نشسته همان اسم بزرگ نوجوانیام است. مثل وقتی که در صندلی کناری عموزاده خلیلی مینشینم و فکر میکنم میان آن چند نفری که کتابهای لاغر آن دوران گاهیگداری به دستشان میرسید من چه بخت بلندی داشتهام که حالا اینجا نشستهام.
الو آقای امینپور! من اینبار هم دیر میرسم، دورم از شما و از خودم، آخرینبار همین یکسال پیش در چله چلچراغ پرسیدی راضیام از این دوری، از رفتن؟ گفتم شما از کجا میدانید من رفتهام؟ گفتید درست است ما مجلهمان زیادی شاعرانه بوده اما خب هنوز گاهی خبرنگارها را میبینیم!
خندیدیم، این یکی از چراهای فراوانی بود که خیلی وقت پیش پرسیده بودم از شما، چرا سروش نوجوان اینقدر شاعرانه است؟ چرا سروش نوجوان کلاسیک مانده است؟ چرا شعر کافی نیست برای این روزگار؟ چرا بیدل را همه دوست ندارند؟ چرا نمیتوانم از قید غزل بیرون بیایم؟ چرا یک خط فاصله بزرگ نمیکشید بین خود امروزتان و خود انقلابیتان؟ چرا نسل شما اصرار میکند بر آرمانهایی که دیگر به درد امروز نمیخورند؟ چرا دعوت نشست شاعران را با رهبر پذیرفتید؟ خودتان گفتید هر چرایی که دلم خواست بپرسم، خب چرا بیخیال ما شدید؟
آقای امینپور! شهرستانی بودن بالاخره یکبار به درد خورد. من میدانم گتوند کجاست، راه را بلدم. یکی از همین روزها مثل همیشه بیخبر، بیقرار قبلی میآیم.
پیشتر به بهانه شعرهای تازهام میآمدم روبروی شما مینشستم. آن وقتها شعر بی قرار قبلی میآمد. حالا اما مدتی است نشستهام روبروی کوه کلمهها و کیبورد تا پیراهن کبودم را شعر کنم اما هیچکدام از شاعران، در این چند هزار سال، وزنی ابداع نکردهاند که بتواند این فاصله را این فقدان را این فصل مزخرف زرد را که در دل ما نشسته با خودش ببرد.
اما همین روزها اولین قصیده شکوائیهام را تمام میکنم، خودتان گفتید که از شعرهای تجربه نکرده نترسم. میآیم مینشینم روبروی شما، اینبار نه در قاب یک پنجره که منظرهاش یک دیوار سیمانی است بلکه در پهنای یک دشت جنوبی آشنا.
مثل همیشه وقتی شعر میخوانم، روی کاغذ چند کلمه یادداشت کن، به بعضی از بیتها که میرسم سرت را دو سه بار تکان بده که من از زیر چشم ببینم و ذوق کنم، یک کلمه را عوض کن، این جوری بهتر نیست؟ بهتر است آقای امینپور! هااا! حالا شد و به این اتفاق کوچک شاعرانه بخند.
الو آقای امینپور! همه جای اینترنت نوشته، شما "درگذشتهاید"، به این فعل "درگذشتن" بخند، از آن خندههای معروف و بگو خب از شعر چه خبر؟ شعر تازهات را بخوان، بگو عموزاده چطوره؟ خودت چطوری؟ کارا خوبن؟ هفتمین سیگارت را روشن کن، تا در این فاصله کمی حرف بزنم، شعر تازهای در کار نیست، خیلی وقت است غزل از دستم میگریزد، عموزاده خوب نیست، خودم عکسهایش را دیدم که سرش را تکیه داده بود به دیوار و گریه میکرد، من خوب نیستم، کار و بار خوب نیست، روزگار هم.
الو آقای امینپور! من فارسیام بد نیست اما چهارده روز است دارم این جمله را میخوانم و نمیفهمم، همه جای اینترنت نوشته قیصر امینپور درگذشت، بیا به این فعل "درگذشت" بخند، تا ما گریه کنیم.
masoome naseri
| 04:05 PM
| Comment(s)(33)
October 11, 2007 08:18 PM
دوستان ایراندوست و وطنپرست!
علاقهمندان به میهن آریایی- اسلامی!
ای عزیزانی که خودتان را در راه بلندی نام ایران و ایرانی جرواجر میکنید! شما را به جان خلیج همیشگی فارس بیخیال شوید.
این خانم دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال با هیچ چسبی به ایران نمیچسبد جز یک چسب زخم کوچک که برای التیام زخمهای بزرگ ناشی از همه ضربههایی که این همه سال خوردهایم کفایت نمیکند!
masoome naseri
| 08:18 PM
| Comment(s)(8)
September 30, 2007 02:58 AM
مدتی است دارم جلد دوم نامههای جلال و سیمین را میخوانم. جلد اول نامههای سیمین است به جلال در سفرش به آمریکا و زمان تحصیل در دانشگاه استنفورد و جلد دوم نامههای جلال است به سیمین در همان تاریخ.
گاهی حرص میخورم و کتاب را پرت میکنم کنار و گاهی احساس میکنم خواندن این نامهها سرک کشیدن به زندگی خصوصی این آدمهاست و گاهی فکر میکنم مرور زندگی آدمهایی که مهماند در لحظههای خصوصیشان مهم است بخصوص که یک طرف آن زنی است روشنفکر در زمانه خود که هنوز زنده است و داستانهایش زندهاند.
یکی نامههای سیمین و سبک زندگیشان برایم جالب است و یکی هم نامههای فروغ به پرویز شاپور در کتاب تپشهای عاشقانه قلبم. حقیقتش این است که از دست سیمین بیشتر حرص میخورم چون سن و سالش وقت نوشتن آن نامهها بیش از سی سال است و خانوادهاش روشنفکرند و خودش اهل قلم است و واقعا عصبانی کننده است که مثلا از دست خواهر و مادر جلال گله کند و از این حرفهای این چنینی بزند آن هم وقتی آن سر آمریکا نشسته و مثلا دانشجوی دکتراست اما فروغ به هر حال وقتی آن نامهها را مینوشته شانزده هفده سال بیشتر نداشته است.
مثلا سیمین وقتی در استنفورد تنهاست و گاهی کمی خوش میگذراند و به مهمانی یا جشنی میرود عذاب وجدان میگیرد و برای جلال مینویسد درست است من به این مهمانی رفتم ولی اصلا خوش نگذشت و چه فایده که تو نبودی و اینها.
از آنطرف نامههای جلال شامل گزارش لحظه به لحظه زندگی اوست. از غذا خوردن، رفتن به دفتر حزب، سینما رفتن، حمام کردن، سرما خوردن، سلمانی رفتن (با ذکر تعداد دفعات) و ...حتی اگر در خیابان به کسی برخورده این را هم در نامه مینویسد و وای که چقدر رمانتیک!
ساعت شش و نیم بعد از ظهر یکشنبه سوم اسفند 1331
"عزیز دلم سیمین جان، الان به انتظار کاغذت دارم کاغذ مینویسم. تا یکی دو ساعت دیگر باید برسد. و اگر نرسد؟"
ساعت یازده شب دوشنبه چهارم اسفند
"عصر رفتهام حمام و غروب هم سلمانی کردم. درست از وقتی که رفتهای تا به حال این چهارمین بار است که به سلمانی رفتهام"
ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه 13 فروردین 1332
"عزیز دلم، دیشب کاغذت نیامد. روز پست بود و من باز از ساعت هفت تا هشت و نیم منتظر کاغذت مثل سگ پاسوخته گاهی توی اتاق بودم، گاهی توی مهتابی و گاهی توی خیابان".
یک بخش از نوشتههای جلال در واقع گزارش روزانه مراحل ساخت خانهشان در شمیران است. از خرید مصالح ساختمانی و سر و کله زدن با عوامل شهرداری و وضع بارندگی و تاثیرش بر کار بنا و عملهها و غیره و ذلک.
جلال در نامه ساعت ده و نیم بعد از ظهر سهشنب دوازده اسفند 1331 مینویسد:
...الان تنها ناراحتی خیال من این است که نکند تو بیایی و خانه ناتمام باشد. البته قسمتهایی از آن را بخصوص ناتمام خواهم گذارد تا تو بیایی و به سلیقه خودت درستش کنی، بخصوص مبلمان و اورونمان (تزئین) آن را.
در مدتی که این کتاب را میخوانم به ماجرای ساخت این خانه علاقهمند شدهام و با نگرانی مراحل پیشرفتش را دنبال میکنم! امروز که این عکس را دیدم قبل از هر چیز فکر کردم که آیا این همان خانه است؟ خانه شمیران که جلال از ان مینویسد؟ نمیدانم.
چند وقتی بود میخواستم در مورد این کتاب بنویسم و بهانهاش نبود که پیدا شد اما حرفهای دیگرم را در این باره میگذارم برای بعدتر.
..........................
هر جا که به وطن وامیگردم صبح است و من آمده ام پیش شما. چقدر دلم برای درخت خرمالوی خانه ی شما تنگ شده.
.......................
دوره دو جلدی نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است به قیمت هشت هزار و پانصد تومان. این مجموعه دو جلد دیگر هم دارد.
masoome naseri
| 02:58 AM
| Comment(s)(11)
September 20, 2007 02:11 AM
با دوست عزیز که این روزها گمانم فرصت فیلم دیدن ندارد میرفتیم به انواع و اقسام پاتوقهای فیلمی سر میزدیم. فیلمهای دست اول دنیا در بساط دستفروشهای اهل فیلمی که اینجا و آنجا نشان میکردیم پیدا میشد. هزار تا هزار و پانصد تومان.
آن یکی که نزدیکیهای فلسطین و دانشکده هنر بود و تیریپش فیلم هنری بود آخر آخرش برای هر دی وی دی دو هزار تومان میگرفت و این رفیقمان میگفت لامصب خیلی گرانفروش است!
حالا به عنوان یک ایرانی اصیل در بلاد کفر، پرچم فیلم دزدی را برافراشته نگه داشتهام. یکی دو شب پیش death proof را دیدم از برادر تارانتینو که خب خیلی توپس بود و البته آنچه بر زیبایی این اثر میافزود این بود که این فیلم برادر تارانتینو هنوز به پردههای سینماهای اروپا نرسیده. به عبارت بهتر در حالی که این همشهریهای اسکل ما میروند دی وی دی کوئین و لیتل میس سان شاین را شبی چهار یورو اجاره میکنند من death proof نگاه میکنم.
این فیلم nine lives هم خیلی خوب بود و دوستش داشتم.
الان هم میخواهم فیلمی ببینم به اسم Valley of Flowers که یک فیلم هندی است با زیرنویس تامیلی! اینجوری نگاه نکنید کسی که فیلم را به من داده گفته از این فیلم هندی هنریهاست که کلا چه شود!
masoome naseri
| 02:11 AM
| Comment(s)(8)
August 31, 2007 07:29 PM
یک- یکی از نویسندههای معاصر که کتابی عالمانه و محققانه نوشته است درباره آثار صادق هدایت تعریف کرده بود که مواد این کتاب را در دستشویی خانهشان فراهم کرده است.
گویا ایشان به دلیل ابتلا به یک بیماری خاص، مدت زمان اقامتشان در دستشویی کمی طولانی بوده و برای سر نرفتن حوصلهاش تعدادی از کتابهای صادق هدایت را در دستشویی میگذارد تا هم در آرامش آنجا بنشیند و هم بیکار نباشد. در نتیجه این مطالعه و تامل و تفکر، مواد لازم برای نوشتن آن کتاب فراهم شده است.
این روش، روش کارآمد و مفیدی است برای خواندن چیزهایی که خواندنشان به طور معمول و در حال لم دادن توی کاناپه سخت است.
با استفاده از همین روش، بالاخره مقاله معماری قدیم و تکنولوژی جدید هایدگر را تمام کردم. مدتها بود میخواستم کتاب فلسفه تکنولوژی را تمام کنم اما نمیشد. مقالههای اول و آخر را خوانده بودم و مانده بود این یکی.
از هفته پیش کتاب را برداشتم با خودم بردم دستشویی و هربار که به آنجا سر میزدم چند صفحهای از آن را میخواندم تا اینکه بالاخره تمام شد. تازه آرامش حاکم بر آنجا باعث شد مطالعهام عمیقتر شود و بزودی خلاصهای از دریافتهایم را از این کتاب اینجا مینویسم!
دو- از طریق لینک یک پزشک رفتم به کلینیک آزمایش اعتیاد وبلاگی و این هم نتیجه شرمآورش! باید یک نفر دست و پایم را به تخت ببندد گمانم!
Mingle2 - Dating Site
masoome naseri
| 07:29 PM
| Comment(s)(8)
August 17, 2007 12:58 AM
حالم از این کارگردانهای خر به هم میخورد که میزنند خواننده محبوب آدم را ته یک فیلم مسخره اعدام میکنند آن هم این وقت دیر وقت شب که آدم هیچ غلطی نمیتواند بکند جز اینکه بنشیند بر خیابان "بیلدردایک کاده" دوچرخه سوارهای بامدادی را بشمرد تا این خاطره بد فراموشش شود.
بیورک عزیز! تو چرا در این فیلم احمقانه بازی کردی؟ موزیکال بود که بود. تازه موزیکالش هم جاندار نبود! دلم میخواهد هر چه فحش بلدم و بلد نیستم به این فونتریه بدهم حیف که خانواده نشسته!
این هم برای تغییر آب و هوای خودم. Human Behavior
masoome naseri
| 12:58 AM
| Comment(s)(6)
August 13, 2007 03:38 PM
دارم کتابی میخوانم به اسم " متاسفیم از..." که نویسنده آن دینو بوتزاتی ایتالیایی است. این هم یک تکه از نوشتههای اوست. راستش وقتی خواندمش یاد خودمان افتادم.
به گمانم ما هم مثل آلمانیها، پیش تاریخ متهم خواهیم شد به درنیافتن تاثیر زیبایی بر سرنوشت خودمان و جهان. او مینویسد:
آلمانیها نباید تعریف کنند که آنها چیزی نمیدانستند؛ که نمیتوانستند تصور کنند؛ که فکر میکردند هیتلر مرد خوبی است و غیره و غیره.
این حرفها مزخرف است! حتی سبیلچهاش را هم دیده بودند و برای آن هورا کشیده بودند و کف زده بودند...
با پذیرفتن آن سبیلچه، " غیرممکن" بود که آزارهای شرمآور، کشتارها و شکنجههای یهودیان، اتفاق نیفتد.
بنابراین همه آلمانیها به خاطر تحمل چنین چهره و سبیلهایی، اینقدر ناچیز میتوانند شریک جرم تلقی شوند.
گاهی یک گناه زیباشناسانه، عواقب ویرانگری برای همه مملکت، حتی برای جهان دارد.
آدمهای اصیل آن سبیلهای نفرت انگیز را برای یک ساعت هم تحمل نمیکردند و فاجعهای وحشتناک، نوع بشر را به مخاطره نمیانداخت.
و بعد میآیند برای من میگویند که خوشسلیقگی، فقط تجمل بیهوده آدمهای پولدار است.
..................
پ.ن.
متاسفیم از... نوشته دینو بونزاتی ترجمه محسن ابراهیم، نشر مرکز، قیمت 4500 تومان
Siamo spiacenti di … - Dini Buzzati
masoome naseri
| 03:38 PM
| Comment(s)(6)
August 9, 2007 08:35 PM
در کتابفروشیها قفسههایی هست پر از دفترچههای خوش بر و رو که دل میبرند. اگر بد عادت هم شده باشی به تایپ کردن، باز وقتی روبروی این قفسهها میایستی احساس میکنی جهان منتظر است که تو یکی از این دفترچهها را بخری و شاهکار خودت را بیافرینی!
معمولا وسوسه به قدر کافی قوی است و تو به قدر کافی ضعیف که آخر سر دست پر از کتابفروشی بیرون بزنی.
بعد همه چیز تمام میشود، از حس و حال میافتی. نه سوژه نابی، نه آفرینشی، نه داستانی که خیال کسی را خط خطی کند و نه شعری که دلی را بلرزاند.
تو با دفترچهها تنها میمانی و البته با وجدانی معذب که چرا نمینویسم؟ و بعد آخر سر دفترچهها را برمیداری یک جایی گم و گور میکنی که پیش چشم نباشند.
اما تصمیم گرفتهام در این دفترچههای دلبرانه جلد آجری، که تازگیها دلم را بردهاند و مجبور شدهام بخرمشان، چیزی بنویسم برای تو که بعد یادت بماند دستخط من این شکلی بود.
masoome naseri
| 08:35 PM
| Comment(s)(9)
July 17, 2007 01:08 AM
هنوز اول عشقه
سفر دنباله داره
تو را نادیده رفتم
دل از من گله داره
از کدامین سفر از کدامین شب آهنگی بخوانم
که در دل تو نشینم
غم دلتو بچینم
این وقت شب زد به سرم که یک حالی بدهم به این کافه و البته به آنهایی که این وقت شب هنوز بیدارند مثل خودم. این شبنم ثریاست خواننده تاجیک که برای چندمین بار دارم امشب میشنومش.
masoome naseri
| 01:08 AM
| Comment(s)(13)
June 4, 2007 01:21 AM
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من تن تننم
masoome naseri
| 01:21 AM
| Comment(s)(16)
June 1, 2007 01:32 AM
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی که صبح
پرندهای با نامی غریبه
در دستگاه ماهور
در گوش درخت کنار پنجرهام
آوازی با لحن شجریان میخواند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی مرغهای دریایی دیوانه
سر میز صبحانهام مینشینند
و نان و پنیرم را با مرغابیهای همسایه قسمت میکنم؟
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی از خانه بیرون میزنم
درختهای اروپای شمالی
زیر پایم فرش ایرانی پهن میکنند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی پشت میزم مینشینم
چراغ تو سبز است
همین
چراغ تو سبز است
masoome naseri
| 01:32 AM
| Comment(s)(13)
May 22, 2007 12:31 AM
خداحافظ گریکوپر کتاب بالینی من است. دوستش دارم. بشدت دوستش دارم. هر چند وقت یکبار میخوانمش این شعر هم لذت دوباره و چندباره خواندن آن کتاب است. اگر کسی دوستدار آن کتاب است این چند خط نوش جانش.
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
یک اتوبوس شبانه، یک قطار به هرجا
وسوسه این بود: بی نهایت رویا
تا ته دنیا درست تا ته دنیا
روی همان جادههای سرد مجازی
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
خوابیدن در هزار بندر موهوم
بیداری در اتاق رو به تماشا
امشب را بهتر است راندن در برف
امشب را بهتر است چادر و جنگل
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
خط خطی جاده ماند از اول
در ماداگاسکار جاده خورد به دیوار
دیوار و دره و مسافر و سرما
هی گری کوپر! بخواب قصه همین بود
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
masoome naseri
| 12:31 AM
| Comment(s)(9)
May 17, 2007 12:08 AM
این شعر نزار قبانی این قدر تر است که هوس کردم بگذارمش اینجا بیخود و بیجهت!
ایتها المرأة المعجونة بأنوثتها
كفطیرة العسل
والمعجونة بدم قصائدی
ودم شهواتی
یا امرأة الدهشة المستمرة
یا التی بدایاتها تلغی نهایاتها
وأولها یلغی آخرها
وشفتها السفلى
تأكل شفتها العلیا
أیتها المرأة
التی تتركنی معلقا
بین الهاویة و الهاویة
أیتها المرأة – المأزق
أیتها المرأة – الدراما
أیتها المرأة – الجنون
أخاف أن أحبك...
این هم ترجمه شعر بالا که با کم شدن طنین عربی آن زیباییاش از دست میرود اما چارهای نیست. با سپاس از شکیبای عزیز که زحمتش را کشید.
ای زن آمیخته با زنانگیاش
همچون شهد عسل
و آمیخته با خون قصیدههای من
و خون هوسهای من
ای زنِ ترس ِ همیشگی
ای آنکه آغازش همواره پایانش را انکار میکند
و ابتدایش آخرش را
و لب پایینیاش
لب بالاییاش را میخورد
ای زن
ایکه مرا آویزان،
در میان دوزخ و دوزخ رها میکنی
ای زن - بحران
ای زن - نمایش
ای زن -دیوانگی
میترسم عاشقت شوم
masoome naseri
| 12:08 AM
| Comment(s)(7)
May 11, 2007 01:01 AM
دوباره کسی حرف عاشقانهای میزند که به باران ربط دارد
دوباره من چیزی درباره پرندهها و کتابها مینویسم
دوباره به عبور آدمها بیاعتنا میشوم
دوباره
دوباره به فکر دستچین کردن واژهها میافتم
برای نوشتن یک ایمیل ساده به کسی که شاید امروز نمیشناسمش
دوباره تایپ میکنم، خط میزنم
تردید میکنم
دوباره
دوباره به تلفنها جواب نمیدهم
به هر کس بخواهد بداند من کجا و چرا در سکوت خبری بهسر میبرم
جواب سربالا میدهم
الو من دربند نیستم
الو
دوباره
admin
| 01:01 AM
| Comment(s)(3)
November 5, 2006 01:18 AM
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس شیر آب هنوز چکه میکند یا نه؟
بنویس فنجان لبپر شده را دور انداختی
بنویس فیلم سیریانا را دیدی
سطل آشغال آبی خریدی
بنویس از پنجره که به بیرون نگاه میکنی
هنوز خطهای عابر پیاده سرجایشان هستند
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس درختی را که شاخههایش در باد شکسته بود
شبانه بریدند
بنویس همسایه بداخلاقت برایت یک سبد نارنگی آورده است
بنویس سر کوچهتان یک مغازه میوهفروشی باز شده
که میگذارد میوهها را سوا کنی
بنویس مجسمه ارسطو از روی تلویزیون افتاد و شکست
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس که حالا نامه را از توی پارک کنار خانه ادامه میدهی
نشان به آن نشان که رنگ خودکارت قرمزتر شده
بنویس جورابهای نارنجیات را پشت یخچال پیدا کردی
بنویس یک کلاغ زل زده به تو، انگار تو را جایی دیده
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس باطری ساعت ته کشیده
و ساعت روی دوازده و بیست دقیقه خشکش زده
بنویس خیارشورهایی که با هم خریدیم تمام شدند
بنویس یک لاک سربی خریدی شبیه همان که قبلا داشتی
بنویس پالتو قهوهایم را فراموش کردهای از خشکشویی بگیری
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس دقت کردهای این آهنگ تازه ابی چقدرمزخرف است؟
بنویس الان یک نفر از اینجا رد شد
که شبیه بچگیهای تو بود
برایم نامههای طولانی بنویس
و آخرش مثل همیشه سمت راست امضا چیزی بنویس
شبیه این مثلاً که:
Time passes, I meet you
And my heart is afraid
You told me
That's life
به همین بیهودگی
masoome naseri
| 01:18 AM
| Comment(s)(1)
November 5, 2006 01:18 AM
یکی از راههای آرامش یافتن و سرخوش شدن آدمی که من باشم کتاب خریدن است. یکی دو هفته پیش یک سر به کتابفروشی نشر چشمه زدم و کلی کتاب خریدم و شاد و شنگول با کیف خالی برگشتم خانه. برای اینکه تبلیغ فرهنگی مجانی هم در این سایت کرده باشم این کتابها را معرفی میکنم باشد که شما هم به جمع دو سه هزار مشتری این کتابها بپیوندید.
از نشر مرکز فلسفه تکنولوژی را خریدم و آواز عاشقانه که یک مجموعه داستان کوتاه است از جان چیور نویسنده آمریکایی که تا حالا چیزی از او نخوانده بودم. معلوم است که فلسفه تکنولوژی را هنوز نخواندهام ولی آوازهای عاشقانه را خواندهام!
علاقهمندان به ادبیات ایتالیا دنکامیلو و پسر ناخلف را از دست ندهند که واقعا بامزه است.آنها که پیش از این کتاب دنیای کوچک دنکامیلو را خواندهاند میدانند که چه طنز خوبی توی این کتاب هست. تازه فکر میکنم از بهمن شنیدم که نشر کارنامه یک کتاب دیگر از همین مجموعه دنکامیلویی در دست انتشار دارد که بیصبرانه منتظر انتشارش هستم.
از گراهام گرین سه تا کتاب خریدم. یکی آمریکایی آرام که هم ناشرش یعنی خوارزمی ناشر معتبری است هم مترجمش عزتالله فولادوند، دومی اسلحهای برای فروش با ترجمه گلرخ سعیدنیاست که هنوز نخواندهامش و سومی جان کلام که خوب بود و من خوشم آمد.
از ریموند چندلر کتاب خداحافظی طولانی را خریدم که یک رمان پلیسی است. از پل استر کتاب کشور آخرینها را. اولی را خواندهام که بدک نیست دومی را هنوز نخواندهام.
یک کتاب هم دیدم به اسم راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ که چون دیدم مترجمش فرزانه طاهری است خریدمش. من مخلص خانم طاهری هم هستم ولی راستش از اینکه وسط یک رمان آمریکایی اصطلاح "علی ورجه" را بخوانم خوشم نمیآید. در ضمن از اینکه به جای یکشنبه که آخر هفته آنهاست از جمعه استفاده شود خوشم نمیآید. من که بیشعور نیستم میدانم آمریکاییها یکشنبه تعطیلاند نه جمعه پس این مترجمها چرا فکر میکنند ما نمیفهمیم؟ خب بگذریم!
دیگر اینکه نشر نی هم گفتگوی طولانی رامین جهانبگلو را منتشر کرده با سید حسین نصر با عنوان در جستجوی امر قدسی که یک جورهایی مرور زندگی نصر است در کنار تاریخ سیاسی- فرهنگی از منظر او و بعد میرسد به دیدگاههای سید حسین نصر در مورد ایرانی بودن، اسلام و دنیای مدرن، هنر و معنویت و اسرار ملکوت که بشدت پیشنهاد میکنم خواندنش را به آنهایی که میخواهند این فیلسوف ایرانی را بشناسند. هنوز تمامش نکردهام و بزودی در موردش بیشتر مینویسم. این گفتگو از قرار گفتگوی دو تا پسرخاله هست. اینطور که از متن کتاب برمیآید رامین جهانبگلو و سید حسین نصر پسرخاله هستند.
یک داستان بلند هم از پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی با ترجمه مهدی سحابی و کتاب شهری چون بهشت را که کاری است از سیمین دانشور از کسی هدیه گرفتهام که اولی را خواندهام و خوب بود و دومی را هنوز نخواندهام.
تا این پست تمام نشده بگویم اوصیکم بناتالیا گینزبورگ! دو تا از کتابهایش را من با این که داشتم باز هم خریدم تا به آدمهای دوست داشتنی حوالی زندگیام بدهم. یکی شهر و خانه و دیگری فضیلتهای ناچیز که هر دو را محسن ابراهیم برای نشر هرمس ترجمه کرده است. اگر این کتابها را ندارید سعی کنید خوبیهایتان را رو کنید شاید این کتابها به شما رسید!
آن تیتر را هم گذاشتم تا شما به اشتباه فکر کنید من پیشنهادهای بیشرمانه داده ام ولی ببینید خیلی هم پیشنهادهایم باشرمانه است!
masoome naseri
| 01:18 AM
| Comment(s)(9)
June 29, 2006 02:08 AM
مثل تینایجرهایی که عکس ستاره محبوبشان را روی جلد مجله میبینند،با دیدن عکس رضا سیدحسینی روی جلد بخارای پنجاهم کلی ذوق کردم. هر چند انتظارم این بود که پرونده مفصلتری درباره او بخوانم اما همین هم خوب است.
رضا سیدحسینی را دوست دارم هر چند تلخ است اما تلخیاش مثل تلخی چای اول صبح میچسبد. یکی از ابتداییترین درسهای روزنامهنگاری این است که حتی اگر مصاحبهشونده پیامبر هم باشد توی روزنامهنگار خدایی! اما چند سال پیش که رفته بودم برای جایی(یادم نمیآید کجا بود!) با او و جلال خسروشاهی درباره یکی از بزرگترین و مهمترین و ماندنیترین کارهایش یعنی فرهنگ آثار در موسسه سروش، مصاحبه کنم هیبت داناییاش همه ابهت روزنامهنگاریام را ریخت. موضوع گفتگوی بخارا با سیدحسینی هم همین فرهنگ آثار است.
البته خواندن این گفتگو کام آدم را تلخ میکند وقتی میبیند برای کار به این بزرگی و برای آدمی به بزرگی سیدحسینی چه حقالزحمه کوچکی پرداخت میشود. او در جواب سوالی درباره امور مالی مربوط به مترجمان این اثر میگوید:
خب کلمهای حساب میشد. از کلمهای قریب به یک تومان شروع شد و تا به 20 تومان رسید. در ابتدا پولی که به من میدادند ماهی 12 هزار تومان بود و حالا مثل یک کارمند به 300 هزار تومان رسیده . من نامهای به دکتر خالدی نوشتم که مطمئن باشد من برای پول کار نمیکنم. روی قرارداد من 1 درصد از کتابها هست اول فکر میکردم که از هر جلد ده هزار نسخه چاپ میشود و پول خوبی به ما میرسد ولی دیدم نه. به زندگیم هم لطمه زد. اخیراً تجدید چاپ مکتبای ادبی درآمد که حقالتالیف خوبی داشت یا مثلاً طاعون به چاپ هشتم رسیده است. یعنی من به زور کتابهای خودم زندهام. فرهنگ آثار بیتردید کار مفید و ماندنی است ولی زندگی مرا خراب کرد.
غیر از فرهنگ آثار یک فهرست سی و چهارتایی دیگر هم در کارنامه سیدحسینی هست که بسیاریشان پای ثابت کتابخانههای بسیاری است:
در تنگ آندره ژید، تونیو کروگر توماس مان، مکتبهای ادبی، طاعون آلبر کامو، مدراتو كانتابیله مارگریت دوراس، آخرین اشعار ناظم حكمت، امید و ضدخاطرات آندره مالرو، در دفاع از روشنفکران سارتر و ...
masoome naseri
| 02:08 AM
| Comment(s)(6)
June 28, 2006 02:08 AM
دوستان خوشفکر من در سایت فانوس در تازهترین ابتکارشان تصمیم دارند یک نمایشگاه عجیب ولی واقعی راه بیندازند. نمایشگاه مالباختگان هنری مکانی برای عرضه آثار هنری کسانی است که دستکم یکبار اثرادبی یا هنریشان به نحوی از انحا به سرقت رفته است. تعداد این مالباختگان هم تا آنجایی که میدانم کم نیستند. شادآفرین قدیریان رفیق من(کلاسو دارید که؟!) و از برگزارکنندگان این نمایشگاه جالب، خودش از جمله مالباختگان هنری است و تا آنجا که میدانم مدتها درگیر ماجرای سرقت یکی از عکسهایش بود. او میگوید متاسفانه با وجود اینکه تعداد این مالباختهها زیاد است معمولاً ملاحظات زیادی باعث میشود حاضر نشوند از این تجربههای دردناک حرفی به میان بیاورند.
به هر حال این فرصت خوبی است برای دوستان هنرمند و اهل ادبیات که اگر نتوانستهاند با تکیه بر ماده 23 قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان داد خود از کهتر و مهتر بستانند دستکم اینجا اثر مسروقهشان را به نمایش بگذارند.
پ.ن. الان یادم آمد که من هم خودم یکپا مالباخته هستم! سال گذشته چند بند از ترانه چلچراغ سر از تیتراژ پایانی یک فیلم سینمایی درآورد. ولی من حتی حوصله نکردم با آن دوستان عزیز تماس بگیرم و بپرسم چرا؟
masoome naseri
| 02:08 AM
| Comment(s)(3)
June 10, 2006 01:14 PM
باغهای کندلوس اسم قشنگی داشت من هم گول همین اسم قشنگ را خوردم. اگر بیخیال دیالوگها میشدم میتوانستم حتی از منظره جادههای قشنگ و قبرستانهای کوچک و سرسبز آن هم لذت ببرم و خوش و خرم از سینما بیرون بیایم. نقطه قوت این فیلم همان مناظر زیبا بود و مونولوگهای رانندهای با لهجه آذری.
کارگردان این فیلم مقداری دیالوگ قشنگ داشته و دو تا هنرپیشه با چشمهای روشن و بر تن این مجموعه رخت فیلم سینمایی پوشانده است. سکانسها و دیالوگهای رمانتیک فیلم نهتنها باعث نمیشوند آدم لحظهای هوای گرفتن دست بغل دستیاش به سرش بزند که دندان قروچه آدم را هم درمیآورند. و وای از دست این محمدرضا فروتن که تا ابد نقش جوانهای عاشقپیشه اهل شعر و شاعری را بازی میکند و حیف آن صدا که میتواند با چه شعرهایی دل آدم را بلرزاند و صرف دیالوگهای لوس مدل دوران نوبالغی میشود.
توقع من از فیلم ایرانی توقع زیادی نیست. همین که حرص آدم یک سکانس در میان درنیاید اتفاق مبارکی است. این را گفتم که بگویم با سطح توقع بالایی وارد سینما نشدم که فکر کنم همه آن توقعها برآورده نشده است.
باری وظیفه خودم دانستم هشدار بدهم که اگر در یک روز داغ خرداد هوس کندلوس کردید فکر نکنید با یک سینما رفتن مسله حل است، سه چهار ساعت بیشتر راه نیست بلند شوید بروید حال اورژینالش را ببرید.
masoome naseri
| 01:14 PM
| Comment(s)(3)
May 10, 2006 07:50 PM
روزی روزگاری روزنامه نگار خودبامزه بینی! بود که ته مصاحبه هایش از طرف می پرسید: اگر یک زرافه داشتید چکار می کردید؟ و مصاحبه شونده ها هم جواب های بامزه می دادند.
او این سوال را از خیلی ها از جمله حسنی امام جمعه ارومیه، جمیله کدیور، ارحام صدر، فریدون مشیری، م.آزاد،،بهزاد نبوی و ... پرسید.
بعد که خیلی احساس بامزگی کرد از مصاحبه شونده ها می پرسید اگر یک سوسمار بودید چه کسی را می خوردید؟ آیدین آغداشلو، گلی امامی،پژمان بازغی، نیکی کریمی، فاطمه معتمدآریا و کلی آدم دیگر هم به این سوالش جواب دادند.
مجموعه این تکه از مصاحبه های منصور ضابطیان با آدم های مختلف حالا منتشر شده است. اگر یک زرافه داشتم... و اگر یک تمساح بودم... کتاب هایی هستند که در هر کدام چهل تکه از چهل تا ازگفتگوهای منصور با آدم های مختلف را می توانید بخوانید و با توجه به این که قیمت هر کدامشان 1500 تومان است می ارزد که بگیرید و بخوانید و نگه دارید یا هدیه اش بدهید. این کتاب ها را انتشارات آفتابگردان منتشر کرده و با سر زدن به غرفه چلچراغ در نمایشگاه مطبوعات می توانید هم این دو تا را بخرید هم تقویم و پوستر و فیلم شب مردی با عبای شکلاتی را بخرید و هم به صورت رایگان از تماشای باغ وحش چلچراغ لذت ببرید!
* این یک آگهی بازرگانی است که منصور ضابطیان به جای پول دو جلد از همین کتاب ها را بابتش داده است.
masoome naseri
| 07:50 PM
| Comment(s)(6)
April 9, 2006 01:53 AM
نسخه فیلم کوهستان بروک بک را که می دیدم این هشدار به صورت زیرنویس از زیرش رد می شد که:
this viewing copy is provided for awards consideration only and is not for public presentation!
masoome naseri
| 01:53 AM
| Comment(s)(0)
February 27, 2006 04:37 PM
تصمیم گرفته بودم یك مدت ادبیات را ترك كنم و رمان نخوانم و به خواندنیهای دیگر برسم ولی هدیههای تولدم توبهام را شكست.شب پیشگویی پل استر و قند هندوانه(عجیب و جالب) لاموزیكا مارگریت دوراس، و گفتگو در كاتدرال (كلیسای جامع؟) از جمله این كتابهای توبهشكن هستند. رمان دو جلدی گفتگو در كاتدرال از ماریوبارگاس یوسا را با ترجمههای همیشه خوب عبدالله كوثری خواندم كه چند تا از دوستان آنلاین به من دادهاند. كتابی كه به من هدیه كردهاند چاپ اول است و مربوط به بهار هفتاد ولی تازگیها هم انگار یك چاپ تازه از آن به بازار آمده كه میشود تغییرات و حذفیاتش را حدس زد. غیر از خوبی نوشتههای یوسا، كلاً من از پرو خوشم میآید و یكی از جاهایی است كه دلم میخواهد ببینم. در جشنواره فیلم هم رفتم فیلم رفیق را از مایكل ویستروم دیدم كه در مجموعه چشمانداز سینمای آمریكای لاتین نمایش داده شد و محصول 2004 پرو بود. میخواستم ببینم اصلاً این پرو چهجور جایی است كه دیدم جای خوب و عجیبی است.
حالا اگر این كتاب را كسی به شما هدیه داد زهی سعادت ولی اگر هم نداد بروید بخریدش. میخواستم قیمتش را هم بنویسم دیدم چون چاپ هفتاد است پشت جلدش قیمت جالبی خورده جلد اول 230 تومان و جلد دوم 190 تومان!
در مقاله چرا ادبیات؟ كه قبلاً در موردش نوشتم یوسا دلایل مختلفی میآورد برای اینكه چرا بودن ادبیات مهم است. یكی از دلایلش این است كه:
... ادبیات عشق و تمنا و رابطه جنسی را عرصهای برای آفرینش هنری كرده است. در غیاب ادبیات، اروتیسم وجود نمیداشت. عشق و لذت و سرخوشی بیمایه میشد و از ظرافت و ژرفا و آن شوری كه حاصل خیالپردازی ادبی است بیبهره میماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی كه آثار گارسیلاسو، پترارك، گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسوادی كه سریالهای بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله كرده، قدر لذت را بیشتر میدانند و بیشتر لذت میبرند. در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات میشود نخواهد بود، و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.
..
پس اگر اهل ادبیات هستید توبه نكنید و همچنان رمان بخوانید تا زندگیتان از هر لحاظ زیباتر و بهتر و البته عشقولانهتر شود!
Mario vargas liosa
conversation in the Cathedral
Translated from the Spanish by Gregory Rabassa
masoome naseri
| 04:37 PM
| Comment(s)(11)
January 28, 2006 06:42 PM
یك نفر برایم كامنت گذاشته كه حداقل بیست فیلم از كارگردان های مطرح دنیا توی این جشنواره هست. امروز هم ما رفتیم یكی از این مطرح ها را دیدیم یعنی گل های پژمرده جیم جارموش. تیتراژ اول فیلم به اسم شارون استون كه رسید سینما رفت توی كار كف و سوت ولی طفلكی ها نمی دانستند چه در انتظارشان است. قسمت های صمیمانه فیلم را با قیچی باغبانی بریده بودند و فكر می كنم در دو سكانس كلاً 6 ثانیه ای چشم جماعت به جمال شارون استون روشن شد! تا دیگر من نباشم بگویم جیم جارموش... روی پرده... توی سینما... می ارزه بایستی توی صف! طفلكی من...طفلكی جیم جارموش!
masoome naseri
| 06:42 PM
| Comment(s)(22)
January 26, 2006 09:11 PM
روزی روزگاری جشنواره فیلم فجر برای خودش جشنوارهای بود. آن روزها البته دیویدی این همه فیلم خارجی بهوفور در هر سر بازاری یافت نمیشد و ما بودیم و همین یك جشنواره كه باید به اندازه یك سال از آن اكسیژن سینمایی میگرفتیم. الان جشنواره جشنوارهها را ما توی خانههایمان برگزار میكنیم.
امسال از سر بیكاری-دقیقاً از سر بیكاریها!- برنامههای جشنواره را پیگیری میكنم. دیشب رفته بودم فیلم كارگران مشغول كارند كه كارگردانش مانی حقیقی است. همان مانی حقیقی كه فیلم آبادانش توقیف شده بود. من آبادان را به لطف خود مانی حقیقی دیدهام و از این یكی كارش هم خوشم آمد.
الان هم از تماشای بهآهستگی مازیار میری برمیگردم كه آقبهمن تعریفش را كرده ولی من با این فیلم حال نكردم. گمان میكنم خیلی باحالتر و جاندارتر از این میشد از آب درش آورد.
در بخش خارجی فیلمهای خوب را زیاد نشان نمیدهند. چرایش را نمیدانم. مثلاً! فیلم پنهان میشائیل هانكه كه ژولیت بینوش دوستداشتنی بازیش میكند تا آنجا كه میدانم فقط یك سانس در برنامه جشنواره بود. شب بخیر و موفق باش جرج كلونی را هم فقط روز آخر نمایش میدهند.
فقط چون هوا خوب و بارانی و قشنگ و دلبرانه است من میروم سینما وگرنه كه چه جشنوارهای چه جشنواره جشنوارههایی چه بخش بینالمللی؟! غول تنهای این جشنواره ابراهیم حاتمیكیاست با بهنام پدر!
masoome naseri
| 09:11 PM
| Comment(s)(3)
January 21, 2006 04:52 PM
دو سال پیش بعضی ها گیر دادند برای چلچراغ یك ترانه بگو. اولین چله چلچراغ هم بود گمانم. در ضمن خرده فرمایش هم كردند كه سركلیشه های چلچراغ مثل روزی روزگاری ایران و سرگیجه و بچه های كوچه ÷شتی و .... حتما توی ترانه باشند. نتیجه شد یك ترانه رسماً پریشان!! كه به دوستی می گفتم مثل مرغ سحر روایت های مختلفی از این ترانه هست!!! یكی از آخرین هایش را امید عراقی خوانده است كه اگر دلتان خواست می توانید شاهكار من ترانه چلچراغ را از اینجا بگیرید و بشنوید. باور كنید این تنها ترانه بی قاعده ای است كه در عمرم گفته ام. درست به بی قاعدگی چلچراغ!
masoome naseri
| 04:52 PM
| Comment(s)(7)
January 8, 2006 06:04 PM
بعضی از دوستانم میدانند در برابر كتاب من به هیچ قانون اخلاقی پابند نیستم! یكی دو هفته پیش یكی از دوستان را مجبور كردم! كتاب «چرا ادبیات» نوشته ماریو بارگاس یوسا را كه عبدالله كوثری برای انتشارات لوح فكر ترجمهاش كرده به من هدیه كند!
عنوان انگلیسی كتاب این است why literature?
محتوای این كتاب سه مقاله از یوسا است. یكی همین چرا ادبیات، دیگری فرهنگ آزادی و بالاخره آمریكای لاتین: افسانه و واقعیت.
همه این مقالات خواندنیاند چون هم یوسا خوب مینویسد و هم كوثری روان ترجمه میكند.
خریدن، سرقت مجوزدار و خواندن این كتاب را پیشنهاد میكنم! اینجا هم دو سه صفحه اول مقاله چرا ادبیات را میگذارم باشد كه شما هم بروید و یكی از 2200 نسخه این كتاب را بخرید و به این ترتیب هم به خودتان خدمت كنید، هم به فرهنگ و ادبیات جامعه!
«بارها برایم پیش آمده كه در نمایشگاه كتاب یا در كتابفرشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و این را اضافه كرده كه: «برای همسرم میخواهم، یا برای دختر جوانم، یا برای مادرم» و من هم بلافاصله از او پرسیدهام «خودتان چی؟ اهل مطالعه نیستید؟» پاسخ همیشه یكی است: «چرا، كتاب خواندن را دوست دارم، اما میدانید، خیلی خیلی گرفتارم.» این پاسخ را دهها بار شنیدهام. این مرد و هزاران مرد مثل او آنقدر كارهای مهم، آنقدر وظیفه و آنقدر مسئولیت دارند كه نمیتوانند اوقات ذیقیمتشان را با خواندن رمانی، یا مجموعه شعری یا مقالهای ادبی به هدر بدهند.
در نظر اینگونه آدمها ادبیات فعالیتی غیرضروری است، فعالیتی كه بیتردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و كردار مناسب ضرورت دارد، اما اساساً نوعی سرگرمی است، چیزی تجملی است و تنها درخور افرادی كه وقت اضافه دارند. چیزی است درشمار ورزش، سینما، بازی شطرنج و در اولویتبندی وظایف و مسئولیتهایی كه در كشاكش زندگی بناگزیر پیش میآید، میتوان بیهیچ دغدغهای از آن چشم پوشید.
اینطور كه پیداست ادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به فعالیتی زنانه میشود. در كتابفروشیها، در كنفرانسها و در جلسات كتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی در دانشكدههایی كه خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی این وضع این است كه زنان طبقه متوسط در قیاس با مردان ساعات كمتری كار میکنند و بسیاری از آنها با وجدانی آسودهتر از مردان اوقاتی را صرف خیالپری و موهومات کنند.
من نسبت به این نگرش كه زن و مرد را به دو مقوله خشك و نرمشناپذیر تقسیم میكند و فضایل و معایبی به هر یك از این دو جنس نسبت می دهد حساسیت دارم، اما در این تردیدی نیست كه خوانندگان ادبیات روز به روز كمتر میشوند و در میان خوانندگان باقیمانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است.
در همه جا وضع كم و بیشتر همین است. مثلاً در اسپانیا بررسی اخیر انجمن نویسندگان اسپانیا نشان داد نیمی از جمعیت این كشور اصلاً كتاب نمیخوانند. در همین بررسی میبینیم شمار زنانی كه كتاب میخوانند به میزان 2/6 درصد از شمار مردان بیشتر است، و این فاصله چنین كه پیداست روی به افزایش دارد. من برای این زنان خوشحالم و به حال آن مردان افسوس میخورم، و همچنین برای میلیونها انسانی كه میتوانند بخوانند اما عزم جزم كردهاند كه نخوانند.
اگر این آدمها مایه تاسف من میشوند تنها برای این نیست كه نمیدانند چه لذتی را از دست میدهند، بلكه به این دلیل نیز هست كه معتقدم جامعه بدون ادبیات، یا جامعهای كه در آن ادبیات-مثل مفسدهای شرمآور- به گوشه كنار زندگی اجتماعی و خصوصی رانده میشود و به كیشی انزواطلب بدل میگردد، جامعهای است محكوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر میاندازد...»
masoome naseri
| 06:04 PM
| Comment(s)(6)
January 2, 2006 10:36 PM
به علاقهمندان ادبیات فرانسه یادآوری میكنم روز سهشنبه فردا در شهر کتاب مرکزی در خیابان حافظ ، نبش زرتشت برنامهای برگزار میشود درباره كتاب 21 داستان از نویسندگان فرانسوی ترجمه ابوالحسن نجفی. آنطور كه در خبر مربوط به این برنامه خواندم قرار است رضا سید حسینی مترجم فوقالعاده خوب هم حضور داشته باشد.
یادم افتاد خبرش را كجا خواندم. آقای هنوز آبادی اینجا چیزی درباره این برنامه نوشته بود.
یك كامنتی هم برایم گذاشته شده كه آقا یا خانم دعوتنامه! برایم نوشته:اگه هنوز حس و حال گرد همایی های مطبوعاتی رو دارید پنج شنبه بعد از ظهر جای دیگه ای قرار نگذارید.
سمینار و جلسه پرسش آسیبشناسی هشت سال روزنامهنگاری دوران اصلاحات روز پنج شنبه از ساعت 14 تا 17 در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار می شود.
اگر این كار دوستان انجمن صنفی است كه باید عرض كنم: اوا چه صمیمی!
عجالتاً غیر از این كامنت چیزی در مورد برنامه دوم نمی دانم. امیدوارم باشد و برنامه خوبی باشد ولی خداییش پنجشنبه تنها روز تعطیل روزنامهنگارها وقت مناسبی نیست برای این كار.
masoome naseri
| 10:36 PM
| Comment(s)(4)
January 1, 2006 09:51 PM
عزیزم!
میگویید چگونه فرا بگیریم؟ خیلی آسان است. بخوانید. من باز تكرار میكنم: بخوانید. هیچ چیز ما را نجات نمیدهد جز خواندن، در صورتیكه دریابیم و مطلب به كار و ذوق ما بخورد. ملت ما زیاده بر آنچه تصور میكنید به این كار احتیاج دارد. وضعیت ما عوض نشده و اگر رشد خود را نكرده یك راه برای فهمیدن هست: خواندن.
اگر بدانید چقدر این توصیه سودمند است. بعد از چند سال كه به كار ادامه بدهید و بر طبق آنچه میخوانید كار كنید و در كار و آنچه خواندهاید دقت كنید، خواهید دانست من چه میگویم. ولی اگر سرسری میخوانید، همان بهتر كه نخوانید...
امروز داشتم كتاب درباره شعر و شاعری نیما یوشیج را نگاه میكردم كه از نتایج تلاشهای سیروس طاهباز است. این كه نوشتم از حرفهای نیماست. انگار این مشكل نخواندن قرار نیست حالا حالاها حل شود.
masoome naseri
| 09:51 PM
| Comment(s)(5)
December 25, 2005 01:54 AM
بخشی از گفتگوی تلویزیونی صفار هرندی در برنامه نگاه شبكه اول كه من از اینجا به بعدش پای تلویزیون بودم و یادداشتهایم هم خلاصه است:
ماجرای ممنوعیت كار خانم ها در وزارت ارشاد صحت دارد؟
من با افتخار میتوانم بگویم روزی كه به واسطه حفظ حریم خانواده تقاضا كردم كار سنگین بعد از ساعت شش را بر عهده خانم ها نگذارند مورد نگاه محبت آمیز همكارانم و همسرانشان قرار گرفتم و آمدند تشكر كردند.
برای رفع موازی كاری ها برنامه ای دارید؟
من به تنوع منابع بیاعتقاد نیستم اما خوب است برای این كه هزینه های فراوانی روی دست دولت نماند اینها به یك نقطه برسند.
پرسش مردم: ممكن است كانونهای فرهنگی هنری مساجد تقویت شوند؟
پرسش مردم:برنامه وزیر برای اینكه دغدغه معیشت هنرمندان رفع شود؟
پرسش مردمی: سوال درباره تعطیلی سینما در یكی از شهرستانها
جواب آقای وزیر:در مساجد یكی از اصلیترین گروههای فعال همین كانونها هستند اما بودجهای كه برای این تدارك در نظر گرفته شده ناچیز است. ما باید بودجه متناسب در گام اول فراهم كنیم.
بودجه گرفتن كار آسانی است؟
آسان نیست ولی مثل كوه كندن هم نیست.
در مورد سینما من در بسیاری از شهرها مواجه این مشكل هستیم كه سینماها رو به تعطیلی میروند ولی یك دلیلش شاید این باشد كه شاید شكل قرار گرفتنشان مناسب نیست.
بازنشستگی هنرمندان؟
دو شب پیش خدمت آقای رییسجمهور بودم یكی از جدیترین تاكیدهای ایشان مساله بیمه هنرمندان بود و اینكه برای تكریم پیشكسوتان و هنرمندان باید كاری انجام شود.
در مراسم معارفه معاون مطبوعاتیتان گفتید مطبوعات سهم كمی دارند (در آگاهسازی مردم)
متاسفانه در مورد مطبوعات آمار دلخوش كننده ای نداریم اگرچه تعدد بالاست. برای اینكه در جایگاه حقیقی خودشان بنشینند باید كارهایی بكنند.
به نظرم تیراژ مطبوعات ایران در ده سال آینده باید به چیزی حدود بیست میلیون برسد
برخورد با جرایم مطبوعاتی باید چگونه باشد؟
به نظر ما اصل، برخورد نیست ولی اگر كسی آیین را كه پذیرفته برای كار زیر پا بگذارد او را مجبور میکنند عواقبش را بپذیرد میرود به دادگاه و روبهروی هیات منصفه باید پاسخگو باشد.اما حركتی كه كردیم این است كه تا میشود پای اهالی مطبوعات به دادگاه كشیده نشود.
بعضی مطبوعات نمیتوانند دوام بیاورند به دلیل مشكلات مالی و هزینههایی كه این كار دارد و تحمل این هزینهها آسان نیست و نتوانستهاند اعتماد مخاطب را جلب کنند حالا فكر میکنند كه خوب است به جای اینكه خودمان تعطیل كنیم كس دیگری تعطیل كند.ما از این برنامهها نداریم.
خطوط قرمز مطبوعات چیست؟
خیلی میتوانیم نزدیك بشویم به قوانینی كه حدفاصل بین نقد و تخریب را نشان بدهد. خیلی ها ظاهرا دارند نقد میکنند ولی عامدا تخریب میکنند. اگر باب نقد منصفانه بسته شود كار به تخریب میكشد.
لب تاپها چی شد؟
خب اول قرار بر این بود كه هدیه رییسجمهور صرف پرداخت كمك هزینه برای خرید لبتاپ شود ولی دیدیم ممكن نیست این كار.الان تصمیم گرفتهایم همین پول را تقدیم روزنامهنگارها كنیم. من قول داده بودم در پایان پاییز این كار انجام شود و از اول دی معاونت مطبوعاتی شروع كرده به ارایه این كمكها به روزنامهنگاران
صفار هرندی در پاسخ به سوالی درباره ممیزی كتبها گفت از میان 5743 عنوان كتاب
4670كه از اول مهر تا سیام آذر مجوز گرفتهاند كتاب برای بزرگسالان همكاران من تنها40 عنوان كتاب را غیر مجاز اعلام كرده اند و 190 عنوان را مشروط به حذف یا تغییراتی كه میدانید رقم زیادی نیست.
masoome naseri
| 01:54 AM
| Comment(s)(14)
December 18, 2005 12:43 AM
1- كسی كه در زندگی درگیری عاطفی نداشته باشد آدم نیست! این جدیدترین دستاورد زندگی من است. دوست داشتن، دوست داشته شدن و سر كردن با اضطرابها و هول و هراسهایی كه دل آدم را میلرزانند همیشه خوب است. عشق اگر عشق باشد ته نمیگیرد مگر اینكه طرفین ناشی باشند و شعله اجاق شقایق را زیاد كرده باشند! گرفتی؟
2- با معیارهای خودم الان اوضاع روبهراه است.كتابهایی دارم كه بخوانم و فیلمهایی كه ببینم و موضوعاتی كه بدانم و ماجراهایی كه در موردشان حرف بزنم. كتابهایی كه دارم و میخواهم بخوانم اینها هستند:
بادبادك باز نوشته خالد حسینی با ترجمه مهدی غبرایی از نشر همراه
عشقنوازیهای مولانا نوشته جلال ستاری از نشر مركز
كودكی نوشته جی. ام. كوتسی (برنده نوبل 2003) ترجمه محسن مینوخرد از نشر قصه (مترجمش را نمیشناسم امیدوارم دقمرگم نكند با ترجمهاش!)
دفترچه خاطرات و فراموشی مقالاتی از محمد قائد از نشر طرحنو (كه تازه كشفش كردهام)
حباب شیشه نوشته سیلویا پلات ترجمه گلی امامی از نشر باغنو
و البته كه توی این سبد شعر هم هست: ابدیت، لحظه عشق از غادة السمان ترجمه عبدالحسین فرزاد از نشر چشمه
ترجمه این شعرها به نظرم به فارسی روان نیستند كه دلم میخواست باشند. به هر حال لذت شنیدن و خواندنشان به زبان عربی، چیزی است كه سفارش میكنم به آنهایی كه عربی میدانند.
3- این هم یك قطعه كوتاه از این كتاب:
دموكراسی؟
آری... حتماً
اما با زنی دیوانه چون من چه میكنی
كه پیاپی
به دیكتاتوری عشق تو
رای میدهد؟!
masoome naseri
| 12:43 AM
| Comment(s)(6)
December 9, 2005 02:08 PM
فقط فكر كردم نامردمی است ننوشتن درباره منوچهر نوذری كه در روزهای تلخی كه خندیدن برای مردم سخت بود با همه سختیها مردم را خنداند تا زخمهای دلشان را برای چند ساعتی فراموش كنند. او از آدمهایی است كه از فقدانش دلتنگ میشوم.
masoome naseri
| 02:08 PM
| Comment(s)(8)
December 1, 2005 06:51 PM
تصمیم گرفتم آخر هفتهها اینجا توی كافه ناصری منوی مخصوص بگذارم.منوی مخصوص این هفته هم یك موزیك كافهای توپس است تقدیم به همه آنها كه در پارادوكس میشلفوكو و جواد یساری، آخر هفتهها فوكو را فراموش میکنند!
چند وقت پیش بعد از دپ زدنهای پس از انتخابات توی وبلاگ سابقم یك آهنگ باحال گذاشتم كه مورد استقبال شدید واقع شد و بعضیها جو گیر شده بودند و ایمیل زدند از خدمات من به فرهنگ و هنر این مرز و بوم تشكر كردند! با یادآوری ترانه ایلامروت! اینك این شما و این ترانه آخ به دلم! با صدای سركار خانم سوسن ملقب به سوسن كوری!
آخ به دلم
را از اینجا بشنوید تا بعد. قول میدهم ویكاند های بعدی بهتر شود. دوستان روزنامهنگار میدانند شماره اول هر نشریهای مشكلاتش زیاد است!
masoome naseri
| 06:51 PM
| Comment(s)(20)
November 29, 2005 05:24 PM
بلیت كنسرت استاد بزرگ گیرتان نیامدهاست؟ ناراحت نباشید همیشه راههایی برای جبران هست.مرغ سحر را با صدای جادویی استاد از دست دادهاید؟ خب راههای دیگر را امتحان كنید! این هم یك پیشنهاد:
فستیوال موزیك تهران اونیو، جاست فور یو!
فستیوال موزیك تهران اونیو یكی از نوستالژیهای اینترنتی من است. فكر میكنم اولین دورهای كه این مسابقه برگزار شد توی روزنامه نوروز كار میكردم. همانوقتها از شنیدن موسیقی متفاوت از آن چه در دنیای رسمی موسیقی وجود داشت ذوقزده شده بودم. داونلود كردن آن قطعههای موزیك با آن سرعت كذایی، خیلی كار سختی بود و هنوز هم هست ولی خوشبختانه حالا از بركت آشنایی با نرمافزارهایی مثل free download manager میتوانم همه را سفارش بدهم و منتظر داونلود شدنشان بمانم.
دوره تازه فستیوال موزیك تهران اونیو امسال هم برگزار میشود. برای شنیدن این آهنگها و رای دادن به موزیك دلخواهتان باید ثبتنام كنید كه اصلاً كار سختی نیست. برگزاركنندگان در بخش راهنمای شنیدار توضیحات خوبی گذاشتهاند خلاصه اینكه هم میتوانید بخشهایی از موزیكهایی را بشنوید كه در مسابقه شركت كردهاند هم از فهرست موزیكهای خارج از مسابقه میتوانید انتخاب كنید و بشنوید. حتی اگر حوصله شركت در مسابقه را ندارید (كه بهتر است داشته باشید) خوب است به بخش خارج از مسابقه بروید و حالشو ببرید.
این برنامه یك داونلود منیجر خوب است كه یك كلیك برای همیشه در بخش نرمافزارهای رایگانی كه هر روز معرفی میكند پیشنهاد كرده با استفاده از این داونلود منیجرها حتی اگر سیستمتان دیسكانتكت شد بعد از وصل شدن مجدد ادامه موسیقی یا برنامه را از آنجایی كه قطع شده میتوانید دریافت كنید به اضافه كلی مزایای دیگر.
از این یكی هم میتوانیداستفاده كنید.
masoome naseri
| 05:24 PM
| Comment(s)(11)
November 24, 2005 01:00 AM
1-چند شب پیش تلویزیون باكلاس شده بود. شبكه سه اول یك سریال نشان داد كه توی آن هی فمینیسم فمینیسم! میگفتند و از قضا موج فمینسم ساختمانی را كه داستان در آن میگذشت تكان داده بود!
بعدش هم یك سریال پخش كردند در مورد اكس و اكسپارتی و این حرفها! ماجرای سریال اول درباره این بود كه چطور یك زن پر روی فمینیست آرامش اهالی یك ساختمان را به هم میریزد. او هم برای خانمهای ساختمان فال قهوه میگرفت و هم به جلسات فمینیستی میبردشان و هم شورشیشان میكرد! و هم نرمش صبحگاهی برایشان گذاشتهبود و هی سوت میزد و نمیگذاشت مردها بخوابند. منتظر بودم ببینم خب آخرش چه میشود و همه آن مصیبت را تحمل میكردم كه بالاخره صدای صاحب كافه سایبر درآمد كه میگفت تو واقعاً میخواهی این مزخرفات را تماشا كنی؟ و من فكر میكردم خدا كند تلویزیون امشاسپندان اینها خاموش باشد چون طفلك اگر اینها را ببیند یا یك كاری دست خودش میدهد یا دست تلویزیون!
البته همانطور كه میدانید حرف زدن درباره فمینیسم در تلویزیون به تنهایی كلی اتفاق مهمی است! بقیهاش دیگر فرع ماجراست. بدی ماجرا هم این است كه اینقدر نگاه به هر دو ماجرا سطحی است كه هی آدم حرص میخورد. حتی اگر برای نوشتن سناریوی اینها تحقیقی هم صورت نگرفتهباشد به هر حال سازنده و نویسنده و كارگردان كه از مریخ نیامدهاند همینجا زندگی میكنند دیگر!
2-بدترین اتفاق در زندگی آدم این است كه كتابش تمام شود و كتاب نخواندهای نداشته باشد و بهترین اتفاق این است كه همان روز كتاب تازهای هدیه بگیرد. تازه دیروز خواندن كتاب سر هیدرا (مثل سر آدم ، سر گربه، سر مار خوانده میشود) را تمام كرده بودم كه دوتا كتاب تازه منتشر شده از مارگریت دوراس دوست داشتنی به دستم رسید. یكی ورا باكستر یا سواحل آتلانتیك و پلهای سنائوآز كه اولی مثل خیلی از آثار دوراس ترجمه قاسم روبین است.
3-پخش زنده بازی فولاد خوزستان و استقلال تهران است، نیمه دوم به خاطر یك خطا نادر احمدی بازیكن فولاد پخش زمین شده است دوربین میرود طرف تماشاچیها. یك گروه بیست- سی نفره دارند آن بالا روی سكوها همدیگر را به قصد كشت میزنند.گزارشگر برنامه میگوید خب تماشاچیها هم مثل اینكه به خاطر اختلاف سلیقهای كه دارند...(و ادامه نمیدهد، ادامه دادن ندارد!)
4-دوست عزیزی كه كلاه مرا دو ماه است برداشتهاید قبل از اینكه در موردت در روزنامه كیهان دست به افشاگری بزنم كلاهام را بردار بیار بگذار سرجایش.این تهدید بود! (بالاخره وبلاگ باید به یك دردی بخورد!)
+این ماجرای تشییع جنازه منوچهر آتشی هم از آن اتفاقهاست كه فقط و فقط در ایران میافتند.
masoome naseri
| 01:00 AM
| Comment(s)(12)
November 20, 2005 05:14 PM
ببینید آقا! اینقدر آدم زلال در این دوره و زمانه كم شده كه فقدان یكیشان بهشدت توی چشم میزند.فقدان یكیشان كه مثلاً تو باشی آقای شاعر!
پرنده مانده و این خیزران و تاباتاب خوابی كه كامل نمی شود
نمی نگرد به فراز
آبی ها آبی ها
خوابی كه به خاطر نمی آید
و
با جوباره ای نازك
به بیشه های تاریك می رود
گهواره اش همین جاست و گورش
این جا كه زاده شد
در آفاق تیر كمانی كوچك
این جا كه بر آشیانه خوابید و فرزند زاد
در قلمرو مار
و لحظه ی دگر
بر شانه ی مورچگان كه تشییع شود
باران خواهد بارید
و گوشه ای از آسمان آبی خواهد شد
masoome naseri
| 05:14 PM
| Comment(s)(6)
November 19, 2005 11:00 PM
1-تازگیها نسبت به یك جمله حساس شدهام.«[...]برای ایرانیان نویسنده نامآشنایی است». منتقدان ادبی معمولاً اسم كسانی مثل میلان كوندرا، مارگریت دوراس،كارور و چندنفر دیگر را جای آن سهنقطه میگذارند.اگر حوصله كنید نگاهی به شناسنامه ترجمه كتابهای این نویسندگان محترم به فارسی بیندازید متوجه میشوید كه تیراژ آنها هم همان حدود دو سه هزار جلد است فقط تفاوتشان با بقیه این است كه عنوان كتابهایی كه بهفارسی از آنها ترجمه شده بیشتر است.به نظر من این معیار خوبی برای استفاده از عنوان «نامآشنا» برای این نویسندهها نیست.البته فكر نكنید اوضاع نویسندههای فارسیزبان بهتر است.آنها كه اصلاً برای ایرانیان عزیز نامآشنا نیستند!
2-چند روز پیش تلویزیون برنامهای را نشان میداد كه مركز پژوهش و سنجش رسانه صدا و سیما برای نقد و بررسی سریال برره برگزار كردهبود كه به نظر من اتفاق خوبی است. چنانكه انتظار میرفت یكی از سخنرانهای محترم پشت تریبون بهشدت درباره اینكه سریال برره به زبان و ادبیات فارسی ضربه میزند سخنراند. سخنران بعدی یكجوری حال آن یكی را گرفت كه حال دروكردم! طرف نقل به مضمون گفت:بیخود میكنند مسئولان فرهنگی كشوری كه دو سه هزار جلد تیراژ كتابهایشان است و سرانه مطالعه در آن حدود چند دقیقه است قیافه آدمهای نگران برای ادبیات فارسی را میگیرند. آنها بروند این سرانه درپیت مطالعه را به یك جایی برسانند كه بهمحض دمیدن یك فوت از جانب برره نگران تب و لرز زبان و ادبیات فارسی نشوند. واقعیت هم همین است. میلیونها نفر آدم آخرین متن فارسی كه مطالعه كردهاند مربوط به دوران تحصیلشان است و بعد از آن فقط متن صورتحساب و چك و از اینجور چیزها را خواندهاند.خب این جماعت كتابنخوان چطور باید پارسی را پاس بدارند؟
* پ.ن.این پستم سیاسی شد؟سیاسی نشد؟ سیاسی شد؟ سیاسی نشد؟
روشنفكری و لمپنیزم - گفتگو با رامین جهانبگلو- قسمت اول و دوم
masoome naseri
| 11:00 PM
| Comment(s)(8)
November 11, 2005 07:21 PM
چند ماه پیش كتابی درآمد به اسم «مرا به خانهام ببر» كه شامل یك گفتوگوی بلند با ایرج جنتی عطایی، گزینه ترانههایش و نقد و نظرهایی درباره او و ترانههایش میشد.
در این گفتوگو نكتههایی بود كه نمیدانم علاقهمندان به ادبیات چرا از كنارش گذشتند و یا اگر چیزی در موردش نوشته شد من بیخبر ماندم.
جنتی عطایی در این گفتوگو درباره سانسور حرف میزند و در جواب سوالی درباره جریان سانسور ترانه در دهه پنجاه میگوید: «...شما وقتی میرفتی به استودیوی صدابرداری باید اون شعر مهر شده ر نشون میدادین. من ترانهای به اسم بنبست ساخته بودم كه یك نامهیی آمد در خونهی ما كه ما ر دعوت كرده بودن به رادیو...رفتیم اونجا و راهنماییمون كردن به دفتر بسیار بزرگی و یك آقایی پشت میز نشسته بود و ...در هر صورت ما ر تشویق نكرد، ما ر تهدید به تنبیه كرد برای اون كار و ما وحشتزده اومدیم بیرون. این آقایی كه من میگم اسمش امیر هوشنگ ابتهاج شاعره.همون ه.الف.سایه!»
دو صفحه بعد میگوید: «...خیلی بانمك بود چون برخی از دوستان میگفتن كه حتی ادارات بررسی و سانسور شعر هم مجاز نیستن شعر تو ر مجوز بدن و حتا حالا كه شهیار قنبری هم در اداره ممیزی استخدام شده و كار میكنه دیگه پارتیبازی هم نمیشه كرد.
*غیر از آقای قنبری دیگه چه كسانی در اداره ممیزی اون دوره بودن؟
ایشون كه فكر میكنم واپسین عضو بودن. از سالها پیش كه پژمان بختیاری بود، معینی كرمانشاهی بود، سیمین بهبهانی، نادر نادرپور، یدالله رویایی و فریدون مشیری بود و...»
یغما گلرویی به عنوان مصاحبهگر میپرسد:...« آخه چطور میشه عزیزانی كه خودشون شاعر هستن و با واژه و حس و تصویر در ارتباطن، شغلشون خط كشیدن روی شعر شاعران دیگه باشه؟»
جنتی عطایی در قسمتی از پاسخ بلندش به این سوال میگوید:«...در جامعه ما نه تنها شما باید اون ماجراها ر تحمل میكردین بلكه جان و آزادیتون هم به خطر میافتاد و با این شرایط پذیرش این كه آدم در چنین ارگانهایی كار بكنه جدا از این كه بگه تا چه حد مسائل سیاسی اون اثر ر مورد نظر داشته باشه، خودش یه مفهوم دیگهای پیدا میكنه كه طبیعیه با گوهر آزادیخواهی جور در نمیآد.
اما بعضی وقتا اینجوری تعبیر میشه كه شاعران با ارزش به این ادارات میپیوستند كه از تخصصشون برای جلوگیری از نفوذ ابتذال در اون نوع آفرینشگری و تعالیش استفاده كنن. به نظر من این هم میتونه به صورتی آگاهانهتر و آزادیخواهانه تر اعمال بشه و ...»
اگر حرفهای جنتیعطایی مستند باشد كه آنطور كه از ظواهر امر برمیآید هست باید از منظر سانسور نگاهی به تاریخ روشنفكری ایرانی انداخت و دید این قضیه چقدر جدی و چقدر عمیق بوده است.
برای من به عنوان خواننده و شنونده آثار برخی از بزرگانی كه جنتی عطایی از آنها نام میبرد شعر و ترانه آنها نماد شعر و ترانه آزادیخواهانه است.به هر حال برخی از این بزرگواران از جمله سیمین بهبهانی در شعر و شهیار قنبری در ترانه هنوز هم علیه سانسور مینویسند.شاید باید از گذشتهها و گذشت و همانطور كه در سیاست برخی، میزان را حال افراد میدانند در فرهنگ هم باید به همین منوال عمل كرد.
راستش من به عنوان یك علاقهمند دلخور شدم از این حرفها هر چند شاید خود آنها توجیهاتی داشته باشند كه باید شنید و بعد قضاوت كرد.
*
پ.ن. رسمالخط آن بخشهایی كه درگیومه آمده رسمالخط كتاب است.در جاهایی هم كه سه نقطه هست من بخشی از متن را به نیت تخلیص حذف كردهام.
masoome naseri
| 07:21 PM
| Comment(s)(9)
November 10, 2005 07:56 PM
خدا نمیدانست؟
كه آن دو ساقه ریواس...
*
كدام فصل
كدام برگ
كجای صفحه چندم؟
نیست
نیست
نیست
حتی یك ورق
برای حكم شرعی عشق
آه ای رسالههای قطور!
*
خدا كه میدانست
كه آن دو ساقه ریواس...
با اینكه سالهاست نشستن در جلساتی را كه بهخاطر شعر تشكیل میشود بیخیال شدهام اما یكی دو روز پیش به خاطر رفاقت به جلسه نقد و بررسی اولین كتاب شعر یكی از رفقا رفتم.
راضیه بهرامی با اینكه خیلی غزلی است كتاب كوچكی به اسم نقلهای كوچك رنگی منتشر كرده كه شامل تعدادی از شعرهای سفیدش است.این شعرها آنقدر كه شعرهای سفید میتوانند زیبا باشند زیبا هستند یعنی خیلی زیبا!
چه با روسری
چه بیروسری
دستی كه گیسوان تو را شهرزاد!
از كرتهای چای به فنجان كشید
و پای مرا
از ارتفاعات «چه خواهد شد؟»
به سردابهای «چه فرقی میكند؟»
همان دستی است كه یك روز
تمام پنجرهها را بست
و هزار و یك حكایت نگفته دیگر
از همین دست.
masoome naseri
| 07:56 PM
| Comment(s)(2)
November 6, 2005 11:23 PM
شبهایی كه بیخوابی به سرم میزند از رادیوی گوشی موبایلم برای خوابیدن استفاده میكنم.پیشتر با شنیدن نوار شهرقصه میخوابیدم كه مدتی است به دلیل مشكلات فنی اینكار ممكن نیست.
تازگیها ایستگاهی كه گویندهای با صدای یكنواخت دارد انتخاب میكنم.یكی از ایستگاهها حوالی سه بعد از نیمهشب قصه هم میگویند.
همین دیشب خواندن رمان طاعون كامو با ترجمه رضا سیدحسینی را شروعكردند كه من به دلیل وجود موشها در این رمان نتوانستم بشنومش كما اینكه پیش از این هم به همین دلیل نتوانسته بودم بخوانمش..رمان طاعون را من تا موش دوازدهم خواندهام! میگویید خودم را از یك شاهكار ادبی محروم كردهام؟ خیالی نیست!
البته الان میخواستم در مورد چیز دیگری بنویسم.رادیو فرهنگ برنامهای دارد كه چندبار همان حوالی سه نصفه شب شنیدهامش. این برنامه به زبان افغانی است.یك گوینده زن دارد و یك گوینده مرد ولی میتوانم قسم بخورم كه آنها افغانی نیستند چون افغانی حرف نمیزنند و فقط بهطرز تابلویی ادای افغانی حرف زدن را درمیآورند!
طوری كه فكر میكنم اگر به این میگویند افغانی حرف زدن خب من هم بلدم افغانی حرف بزنم.دو تا گوینده محترم همان ادبیات رایج در رادیو را بهكار میبرند فقط جای فتحه و كسره و ضمه را كمی عوض میکنند و چیزی در مایههای بررهای حرف میزنند.
مثلاً این جمله را ببینید:در تاریخ ادبیات ایران نیما یوشیج جایگاه ویژهای دارد.
آنها این جمله را اینشكلی میخوانند:
Dar toarikha adabioti iron neyma yoshij joaygaha vijaiee doarad.
خب الحمدلله در این دنیا ما هرچیزی كم دیده باشیم افغانی زیاد دیدهایم و گمانم افغانی اورژینال را از بدل تشخیص بدهیم. گویندههای رادیوهای افغانی زبان دیگری هم كه من شنیدهام (مثلاً بخش افغانی رادیوی بیبیسی) طور دیگری برنامه اجرا میکنند. با توجه به فراوانی افغانها در ایران اصلاً فكرش را هم نكنید كه دوستان رادیو فرهنگ گوینده افغان پیدا نكردهاند. مشكل باید جای دیگری باشد.
masoome naseri
| 11:23 PM
| Comment(s)(11)
October 26, 2005 05:43 PM
در یكی از صحنههای سریال تازه مهران مدیری یكی از كاراكترها به شخصیت اصلی داستان كه اهل برره نیست میگوید:مگر میشود یك بررهای بتواند سوءاستفاده بكند و این كار را نكند؟ البته دیالوگ نقل به مضمون است و به همان لهجه بررهای بیان میشود ولی اصل مفهوم آن همین است. یعنی در برره آن طور كه مدیری تصویر كرده طبق سنت همه مرتكب بداخلاقیهای مختلف میشوند و هركس كه اهل این بداخلاقیها نباشد رفتارش غریب است.
در برره پول از همه چیز مهمتر است. مردم به سادگی آب خوردن دروغ میگویند، كلاه همدیگر را برمیدارند، برای خودشان افتخارات تاریخی موهوم دارند، صاحبان قدرت به سادگی و برای توجیه كارهایشان تاریخ را تغییر میدهند، به سنتهایی بیمنطق پابند هستند و عدول از آنها را آبروریزی بزرگی میدانند و البته از افعال معكوس استفاده میکنند. مثلاً در كافهشان موقع حساب كردن كه میرسد میگویند قابل ندارد ولی منظورشان این است كه پولش را بده و برو! این رفتارها برای شما آشنا نیست؟
داستان سریال تازه مهران مدیری در مكان و زمان تاریخی دیگری میگذرد اما آنقدر اتفاقها به زندگی روزمره ایرانیها شبیه است كه میتوان آن را اولین و صریحترین نقد تمام عیاری دانست كه تاكنون كسی جرئت كرده در مورد خلقیات ما ایرانیها بیان كند.
انتخاب آن لوكیشن تاریخی هم البته نتیجه هوشمندی مدیری است چون قطعاً نسبت دادن بسیاری از اتفاقاتی كه در آن مكان و زمان میافتد به زمان حال، عبور از خط قرمزی است كه تبعات حقوقی و كیفری دارد.
در این سریال خلقیات ایرانی زیر چاقوی تیز طنز نقد میشود. برره كاریكاتوری است از جامعه ایرانی با نشانههای فراوانی از كمرنگ شدن اخلاق انسانی.
بین اهالی این روستای فرضی كه سودای بخش شدن دارند(دقت كنید در ایران بین اغلب اهالی روستاها و شهرستانها این عقیده رایج است كه در تقسیمات كشوری به آنها ظلم شده) قواعد انسانی در روابط جای خود را از دست دادهاست.
اهالی برره مثل خود ما ایرانیها افعال معكوس به كار میبرند مثلاً میگویند بفرمایید در حالی كه منظورشان این است كه برو پی كارت، این كاراكتر زن به آن یكی میگوید لباست خیلی قشنگ است در حالی كه منظورش این است كه سلیقه مزخرفی داری، میگویند شام در خدمت باشیم و منظورشان این است كه بلند شوید بروید میخواهیم شام بخوریم. نكته جالب این است كه درست مثل خود ما اهالی برره میدانند كی افعال معكوس به كار رفته و كی افعال واقعی!
اهالی برره رسم و رسوم بیمعنی دارند و به آن هم به شدت پابند هستند. این رسم و رسوم در عزا و عروسی خودش را بیشتر نشان میدهد.اینها را بگذارید در كنار فخرفروشی به افتخارات تاریخی موهوم كه مثلاً روزی روزگاری اسكندر از برره گذشته و چه كرده است! این رفتارها برای شما آشنا نیست؟
نحوه اداره برره هم كاریكاتور مدیریت ایرانی است. اختلافهای قومی این لوكیشن كوچك را به دو قسمت تقسیم كرده است. برره بالا و پایین و خانها هم همان ضعفهای مردمانشان را دارند.
در این سریال مهران مدیری كاریكاتوری بیرحمانه از رفتارها و سنتها و آداب و رسوم بیمنطق ایرانی كشیده و با كمی رنگ و لعاب به دستمان داده.
در یكی از نقدهای تند و تیزی كه درباره این سریال در یكی از نشریات الكترونیك منتشر شده بود میخواندم: «شخصیت "شیرفرهاد" و " كیانوش استقرار زاده" در مجموعهی جدید مدیری همان كاراكترهای پاورچین باتكه كلامهای بیمحتوا، عامیانه و بعضا هتاكانه و كوچه بازاری است كه با خلق یك عادت، آداب و سنن بیپایه و اساس فرهنگ شهری و روستایی این مرزوبوم كهن را درخلطی ناموزون به استهزا و سخره گرفته است».
متن را از منبع كپی كردهام و به نقطهها و ویرگولها دست نزدهام تا ببینید نویسنده این نقد هم در حالی كه برخی آداب و سنن فرهنگ شهری و روستایی این مرز و بوم را بیپایه و اساس میداند باز هم از نقد شدن آنها عصبانی است. به نظر من این هم یك نقد متناسب با خلقیات ما ایرانیهاست!
به هر حال این سریال كه هر شب موقع پخش آن كوچه و خیابانها خلوت میشوند با واكنشهای زیادی مواجه بوده است.
در اخبار سراسری حداقل دوبار دربارهاش خبر خوانده میشود.همهگیر شدن لهجه بررهای كه این روزها همه جا از زبان مردم شنیده میشود چندتایی از نمایندگان مجلس را عصبانی كرده و به رئیس صدا و سیما تذكر دادهاند اما اگر گیر منتقدان فقط همین ماجرای لهجه باشد همانطور كه ابطحی در یادداشت
زبان بررهایش میگوید: نباید طنز پردازان را از استفاده از لهجه ها محروم کرد. همین زبان بررهای یک بار دیگر هم در تلویزیون مطرح شد و به سرعت هم مثل این بار فراگیر شد ولی آسیبی به زبان فارسی نزد. تنها موج گذرایی بود که کمی لبخند را بر لبان جاری می کرد و ادبیات غنی فارسی هم با قدرت، کاربرد خودش را داشت.
masoome naseri
| 05:43 PM
| Comment(s)(48)
October 24, 2005 03:07 PM
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، تاووس سفید
و نقشه رنگپریده آمریكا،
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه كودكان
مربای تمشك با چائی
و پرخاشجویی زنانه.
و من همسر او بودم.
دهمین شماره سمرقند را تازه خریدهام كه ویژهنامه آنا آخماتووا ست شاعری كه از بداقبالی بخشی ازشاعریاش در دروه استالین گذشت.هر چند برودسكی شاعر هوطن آخماتووا معتقد بوده تنها وجه اشتراك politics (سیاست) و poetry(شاعری) دو حرف p و o است ولی قطعا در كشوری كه سایه دیكتاتوری مثل استالین بالای سر شاعر باشد به هر حال نمیشود از سیاست دور ماند چون سیاست خودش سراغ شاعر میآید.
آنا آخماتووا در آن دوران شعرهایی سروده كه به نوشته برودسكی نه تنها چاپشان كه نوشتن و تایپ كردن آنها ممكن نبوده است.
آخماتووا فقط میتوانست اینها را به حافظه خود یا ششوهفت تن دیگر بسپارد و چون به حافظهاش اطمینان نداشت، گهگاه مخفیانه به سراغ این و آن میرفت و میخواست فلان گزینه شعرش را با صدای آهسته برایش بخوانند تا از یاد نبرد. رعایت احتیاط تا این حد كاملاً لازم بود چون بودند كسانی كه به دلایلی ناچیزتر از یك تكه كاغذ كه چند سطری روی آن نوشته شده بود سر به نیست شدند.
masoome naseri
| 03:07 PM
| Comment(s)(10)
October 24, 2005 03:01 PM
گرسنهنشینی! از این كلمه خوشم آمده
masoome naseri
| 03:01 PM
| Comment(s)(1)
October 21, 2005 06:28 PM
دیروز DVD اریژینال فیلم سقوط را از یك مغازه در مرکز شهر تهران به قیمت ششهزار تومان خریدم. كپی البته ارزانتر است چهار هزار تومان. پسر فروشنده وقتی سراغ DVD گرفتم پرسید: جدید؟2004 و 2005؟
-خب بله!
و به شاگردش گفت جعبه 2005 را بیاور!
البته اینطور كه جلد فیلمها نشان میداد بیشتر DVD هایی كه توی جعبه بودند میتوانستند هوش از سر پسرهای نوجوان ببرند ولی خب آن وسطها فیلمهای جدی هم بودند مثلاً Ray و Charlie And The Chocolate Factor ، Melinda and Melinda و Cinderella Man و همین downfall , و vcd فیلم meet the fockers هم توی ویترین بود.فروشنده گفت بدون سانسورش را بدهم؟ كه البته معلوم است فیلم با سانسور آدم را عصبی میكند. بعد كه آمدم خانه دیدم چه جالب این فیلم آخری زیرنویس فارسی هم دارد.
این یك نما از بازار فیلم در جمهوری اسلامی ایران است كه آخرین مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگیاش میگوید: توزیع ونمایش فیلمهایی كه به تبلیغ مكاتبی همچون سكولاریسم، لیبرالیسم، نیهیلیسم یا فمنیسم میپردازند و فرهنگهای اصیل جوامع شرقی (دینی) را تخریب و تحقیر میكنند، فیلمهایی كه به تلویح یا تصریح، حاكمیت دین در زندگی دنیوی را نفی كرده و نظامهای غیردینی را برتر از نظامهای دینی معرفی میكنند ممنوع اعلام شده است.
گفتم یك نما چون نماهای دیگری هم هستند.در همین تهران خودمان و البته بسیاری از شهرستانها با قیمتی حدود 500 تومان میشود یك هفته هر فیلمی را اجاره كرد.تجربه شخصیام میگوید اجاره DVD برای یك هفته در همین تهران 600 تومان است.در شعاع سیصد متری خانه ما مغازههایی هستند كه هر چه از عالم موسیقی و سینما بخواهید برایتان فراهم میكنند.از فیلم آخرین كنسرت جنیفر لوپز تا آلبوم اخیر شادمهر و گوگوش تا فیلم closer و البته اغلب مشتریهایشان هم نوجوانهایی هستند كه فیلمهای محبوبشان را راحت و بیدردسر تهیه میكنند.
اگر تلقی مدیران فرهنگی و غیر فرهنگی جمهوری اسلامی از سینما، تلقی ایدئولوژی زده و سیاسی باشد و بخواهند دایره كوچك قرمزی بكشند و هر چه را بیرون دایره بود ممنوع اعلام كنند چه باك! اقتصاد دنیای سرگرمی هم مثل هر حوزه دیگری بر مدار تقاضای بازار میگردد و وقتی این همه تقاضا هست چه كسی میخواهد بیخیال این سود سرشار شود؟
جامعه آرمانی دیكتاتورهای عصر جدید جامعهای است كه نتواند اطلاعات مورد نیازش را بدون عبور از فیلترهای حكومتی به دست بیاورد اما این جامعه در حد همان آرمان باقی میماند.چون و چرایش هم آنقدر بدیهی است كه نیاز به تكرار ندارد.فقط تعجب میكنم چرا این دور باطل آزمون و خطا در ایران هیچ وقت تمامی ندارد و مدیران ما راههای پیش از این رفته و به بنبست خورده را برای چندمین بار میروند و برمیگردند.هر چند آنها هم خودشان دوگانگی دنیای زندگی رسمی و غیر رسمی را قبول كردهاند. مثلاً طبق مقررات زندگی رسمی استفاده از تجهیزات ماهوارهای ممنوع است ولی در زندگی غیررسمی اتفاقهای دیگری میافتد، روی همه پشتبامها از شمال تا جنوب دیشهای ماهواره نشستهاند.با 25 هزارتومان میشود از كسالت برنامههای رسمی تلویزیون نجات پیدا كرد این كه قیمت زیادی نیست؟
masoome naseri
| 06:28 PM
| Comment(s)(16)