April 17, 2008 08:09 PM
فردا امتحان دارم. تا ساعت یازده فردا باید سیصد صفحه بخوانم و بفهمم که دومی کار سخت تری است. خودم را متعهد کرده ام که اگر قبول نشدم موهایم را کوتاه نکنم. موهایم ده دوازده سانت شده اند. سال هاست به این بلندی نبوده اند و به این پریشانی البته.
برای خودم انواع خوراکی های تحریک کننده و تشویق کننده را خریده ام اما تمرگیدنم نمی آید. کلی کار احمقانه کرده ام از نواختن متالوفون تا بیرون ریختن کتاب ها و منظم کردنشان و البته گشتن در سایت هایی که سالی یک بار هم به آنها سر نمی زنم.
این هم نتیجه اش: می فرمایند واکنش به لباس خانم انگلا مرکل از آن جهت است که بعضی ها چشم ندارند ببینند یک زن هم قدرتمند است و هم سک سی.
این هم فهرست میلیاردرهای جهان و این هم فهرست ستاره ها و سلبریتی های جهان. من وقت ندارم دنبال اسم خودم بگردم اگر اسمم را دیدید خبرم کنید. احتمالا در فهرست میلیاردرها هستم!
masoome naseri
| 08:09 PM
| Comment(s)(8)
April 3, 2008 12:05 AM
یک حلقه از دوستان من برای حرف زدن درباره دیگران اصطلاحی دارند که چون اختصاصی آنهاست نمی نویسمش اما این اصطلاح به حرف هایی گفته می شود که در مورد دیگرانی که آشنا هستند می دانیم و می تواند شامل خبرهای خوب باشد یا خبرهای ناجور و حتی خبرهایی در مورد زندگی خصوصی طرفین گفتگو هم شامل این می شود.
توی کافه، سر شام، موقع چت یا وقت گفتگوی تلفنی برای رونق بخشیدن به فضا خوب است چندتایی از این اطلاعات کوچک بی اهمیت اما مهم در چنته داشته باشی.
مساله هم کاملا یک نوع تجارت اطلاعات، به صورت پایاپای است. یعنی در صورتی اطلاعات می گیری که اطلاعات بدهی.
در این زمینه من کلا شوت هستم که البته گویا افتخاری نیست.
دوستی دارم که از جریان یک سویه اطلاعات ناراضی است و معتقد است به ازای اطلاعاتی که می گیرم اطلاعات پس نمی دهم بنابراین تصمیم گرفته تا وقتی در مورد کسانی که می شناسیم اطلاعات به درد بخوری ارائه نکنم حرفی به من نزند.
البته آخر سر دلش به حال من که پرتم، می سوزد و باز در مورد دوست پسرها و دوست دخترهای دیگران در مورد عشق های مثلثی، در مورد روابط مشکوک، در مورد ازدواج های احتمالی یا طلاق های در راه و خارج رفتن و نرفتن دیگران برایم حرف می زند چون می داند تا دفعه بعد که ببینمش همه اینها را فراموش کرده ام و می تواند باز همه را برایم تعریف کند.
خب برای چنین آدم نسبتا پرتی که من باشم سخت است که ببیند دیگران در زندگی خصوصی اش وارد می شوند و اطلاعاتی در موردش رد و بدل می کنند که خودش هم خبر ندارد.
دو هفته پیش دوستی خبر داد از کسی که من در طول یک سال گذشته یک بار بیشتر ندیده امش شنیده من از کارم ناراضی ام، دارم از اینجا می روم لندن و ...
چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم خواست که کمی با هم در انظار عمومی ظاهر شویم. چون شایعه هایی در مورد جدایی مان به گوش او رسیده بود و می خواست این طوری تکذیب شان کند! خب روزگار غریبی است؛ آدم جزییات اتفاق نیفتاده زندگی اش را از دیگران می شنود.
گاهی کامنت هایی دریافت می کنم در مورد زندگی خصوصی ام که عصبانی کننده اند. آخرینش را همین چند ساعت پیش دیدم پای نوشته قبلی ام و خب بالاخره صدایم درآمد.
خود کامنت به نظر شاعرانه است و پر از احساسات. اول دقیق نخواندمش، کامنت گذار را هم من اول نشناختم و تعجب کردم کسی که نمی شناسمش چطور همسرم را می شناسد و بعد فکر کردم خب گاهی من از مهدی در وبلاگم اسم برده ام و طبیعی است اگر کسی خواننده وبلاگم باشد او را بشناسد.
بعد که کامنت را به مهدی نشان دادم او دوستی را یادم آورد که بیش از ده سال است او را ندیده ام و همان سال ها هم سر جمع ده بار ندیدمش. حالا ایشان کامنت گذاشته که من ترجمه فارسی اش را اینجا می گذارم:
" دلم برای تو و کسانی مثل تو تنگ شده. چرا تو اینجا نیستی؟ چرا رفتی تا سی سالگی ات را بکشی و به تکرار این تدفین بپردازی؟
آنهایی که مانده اند گلی به سر خود نزده اند اما کسی را هم زجرکش نکرده اند.
کودکی، انجمن ادبی(دست کم چهارده سال است دیگر عضو این انجمن ادبی نیستم تازه این انجمن همان سال ها منهدم شده!)، آقای احمدی(همسرم)، همه را چطور در خودت کشتی؟ در اینجا آنهایی که مانده اند دلشان برای آنها که رفته اند می سوزد. احتمالا شما هم آنجا دلتان به حال ماندگان می سوزد اما گمانم دل شما به آتش گرفتن بیشتر نزدیک باشد. نه برای کسی دیگر، برای خودتان."
خب ببینید عزیزان من! من دلیلی نمی بینم که خودم را و زندگیم را برای شما توجیه کنم. وقت ندارم به قصه بافی های شما در مورد کسی که سال هاست ندیده اید و اگر در خیابان هم ببینیدش نمی شناسید جواب بدهم که کدام کشتن، کدام زجر، کدام آتش؟
من آدم مزخرفی هستم که از زندگی شما هیچ چیز نمی دانم و نگرانتان نمی شوم، شما چرا به خودتان زحمت می دهید و نگران من می شوید؟ اصلا به شما چه که نگران من بشوید؟ نگران کسی که نمی شناسیدش و حتی اگر در خیابان ببینیدش تشخیصش نخواهید داد؟
می دانم که می گویید رفیق من هستید ولی خدا وکیلی اگر دقت کنید می بینید من رفاقتی در حق شما نکرده ام که حالا شما بدهکار من باشید. هزار هزار تا آدم به احساسات و عواطف پاک شما در آن مرز پرگهر نیاز دارند این احساسات شاعرانه را حرام آدمی مثل من نکنید، عواطف تان را صادر نکنید.
البته من که نمی توانم دیگران را ملزم کنم که بی خیالم شوند ولی لطفا اگر اطلاعاتی به دست تان رسید مثل یک ژورنالیست خوب، دست کم خبر را با خود من چک کنید. زندگی من چیزهای جذاب تری دارد که به درد دانستن می خورد دست کم اطلاعات راست و درست را مبنای تحلیل تان قرار بدهید.
لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لطفا بی خیال من شوید. به قول آقای مسعود شصت چی، قهرمان سریال مدیری، خیلی ممنونم!
................................................
پ.ن. دلم نمی خواست بعد از مدت ها ننوشتن بیایم اینجا داد و بیداد کنم ولی مجبور شدم.
masoome naseri
| 12:05 AM
| Comment(s)(10)
March 20, 2008 05:36 AM
چون فقط سالی یکبار پیش میآید که این وقت صبح بیدار باشم یا بهتر است بگویم بالاجبار باید بیدار باشم باید اینجا چیزی بنویسم، پس مینویسم که بیدارم و خوبم و مطمئنم!
صبح سال تازه بخیر!
masoome naseri
| 05:36 AM
| Comment(s)(5)
March 16, 2008 08:53 PM
حال و هال اینجا فرقی ندارند هر دو حالاند!
masoome naseri
| 08:53 PM
| Comment(s)(7)
January 22, 2008 08:36 PM
دلم لک زده است که اینجا چیزی بنویسم. اینجا هم که اگر نشد بالاخره جایی، هرجایی چیزی بنویسم. چیزی که از خواندنش و از نوشتنش لذت ببرم. اما نمیشود.
وقت دارم، حوصله هم، موضوع قابل نوشتن هم، اما نمیشود که بشود و این وضعیت مزخرفی است. به همه کسانی که این روزها وبلاگشان بروز میشود حسادت میکنم رسماً!
یادم نیست قبلا چطور مینوشتم. یخ زدهام. یعنی پروسه دست به کیبورد شدن را فراموش کردهام. یک جای کار ایراد دارد اگر بدانم چطور حل میشود مشکل حلش میکنم ولی عجالتا نمیدانم. اینجا را هم دوست دارم با آدمهایش، با آدمهای آنلاینش، با همسایههایش اما نمیدانم چه باید کرد.
masoome naseri
| 08:36 PM
| Comment(s)(8)
January 4, 2008 04:52 PM
ببینید دوستان!
امروز تولد من است یا بهتر است بگویم بود. به من تبریک بگویید حتی شما دوست عزیز چون هیچ راه دیگری برای خوشحال کردن خودم به فکرم نمیرسد. تخیلم ته کشیده است.
آدم غیر از شمع فوت کردن و هپی برت دی چهکار دیگری از دستش برمیآید برای سورپرایز کردن خودش؟
masoome naseri
| 04:52 PM
| Comment(s)(35)
December 31, 2007 09:25 PM
ساعت ده شب است. در شهر دارند میترکانند. نورافشانی و آتشبازی و این حرفها و بوی گوگرد از پنجرههای بسته هم میگذرد.
دو ساعت دیگر سال نو خواهد شد و من حتی حوصله ندارم بلند شوم برای خودم چای بریزم و برگردم پشت کامپیوتر.
نمیخواهم اینطور باشد ولی مثل نوجوانهای ضد اجتماع شدهام. اینطور نیست که به نو شدن سال میلادی بیاحساس باشم کلا اهل جشن و شادمانی به خاطر سال نو نیستم و با نوروز هم حال نمیکنم جز با تعطیلات طولانی و رخوتآلودش.
خب چکار کنم؟ حالا بلند شوم بروم تماشای شامپاین باز کردن مردم و ترکاندن و این حرفها یا به همین عزلت آنلاین ادامه بدهم؟
این را ببینید اگر حسش هست و حالش را ببرید بگذار از کافه ما دست خالی نرفته باشید.
Nine Million Bicycles by Katie Melua
با سپاس ویژه از رفیقمان
masoome naseri
| 09:25 PM
| Comment(s)(4)
December 21, 2007 07:50 PM
بین حافظ اینترنتی و حافظ به روایت کیارستمی دومی را انتخاب کردم. این حافظ عباس آقای کیارستمی هم برای ما میگوید راز درون پرده ز رندان مست پرس.
اینکه ما رندیم اما مست نمیکنیم خوبی اش این است که رازهای درون پردهمان هم برون نمیافتد حتی به ضرب و زور حافظ کیارستمی.
حوصله آرزو کردن هم ندارم شما دستتان اگر امشب بند آجیل و انار نبود یک آرزوی درست و حسابی هم برای من بکنید.
masoome naseri
| 07:50 PM
| Comment(s)(2)
December 1, 2007 01:07 AM
1- عاشق آنهایی هستم که ساعت 5 بامداد برای آدم پیشنهادهای بهتری دارند!
2- عاشق تکنولوژیام که باعث میشود آنلاین بنشینیم و گپ بزنیم و اراجیف بگوییم و برویم روی میز حتی!
3- عاشق این انگور یونانیام!
4- عاشق اینم که بدون خودم بروم سفر.
5- عاشقم یعنی حال میکنم فکر بد نکنید.
این پست تقدیم میشود به چند نفر
masoome naseri
| 01:07 AM
| Comment(s)(4)
October 8, 2007 10:35 PM
عاشقانه نباشد، سیاسی نباشد، افسرده کننده نباشد، گیر سه پیچ به کسی نداشته باشد، از خود درگیریهای همیشگیام حکایت نکند، درباره این نباشد، درباره آن یکی هم نباشد، عکس؟ نه، عکس نمیخواهم بگذارم.
ربطی به خوابهایم نداشته باشد، درباره کتابها و فیلمها نباشد، درباره ترکاندن نباشد در مورد فر موها هم.
روزمره نباشد، لینک به صدای آنها که دوستشان دارم؟ هرگز! وطنبازی؟ عمراً! در مورد درگیریهای امروز در دانشگاه تهران؟ بیخیال! در مورد روز جهانی کودک؟ حوصله ندارم، درباره دوچرخهام که کنار خیابان مانده؟ مزخرف است، درباره تو؟ بیخیال! در مورد خودم؟ پووووف!
خب وقتی حرفی نیست یا اگر هست نوشتنی نیست یا اگر نوشتنی است نمیخواهم کسی بخواند. فقط برای خاطر اینکه کسی خواسته است، اینجا را خط خطی میکنم. این خط... این هم یک خط دیگر، شد خط خطی!
masoome naseri
| 10:35 PM
| Comment(s)(7)
September 25, 2007 07:26 PM
به زودی یا موهایم را فر میکنم یا وبلاگم را در یک عملیات انتحاری منفجر میکنم. چون موهایم در خوشبینانهترین شرایط 5 سانتیمتر هستند کار دوم قریبالوقعتر است!
masoome naseri
| 07:26 PM
| Comment(s)(2)
September 21, 2007 04:00 AM
سرگرمی تازهام این است که میزنم خودم را گم میکنم و بعد دنبال خودم میگردم. خیابانها را اشتباهی میروم، از جایی که نباید بپیچم میپیچم و ظرف سه سوت گم میشوم.
بعد روی نقشه، خودم را جستجو میکنم و پیدا که شدم خوشحال میشوم. خوشحال شدنم زیاد سخت نیست همینقدر ابلهانه است. کافی است پیدا شوم.
اگر یک روز درست و حسابی پیدا کنم خودم را طوری که دیگر گم شدنی در کار نباشد خوب خواهد شد شاید.
masoome naseri
| 04:00 AM
| Comment(s)(5)
September 17, 2007 09:49 PM
من نمیدانم چرا پینگ شدهام و هیچ چیزی هم به عقلم نمیرسد که اینجا بنویسم.
masoome naseri
| 09:49 PM
| Comment(s)(11)
September 15, 2007 08:53 PM
یک جای فیلم هنرپیشه اکبر عبدی میگوید: وقتی معشوق اومد تو خونه برات قورمه سبزی پخت دیگه فاتحه عشق خونده است!
خب این یک نگاه بسیار اندیشمندانه به فرایند ازدواج است! من قبل از ازدواج فیلم هنرپیشه را دیده بودم و گمانم با چشمهای باز این کار را کردم. فقط نمیدانم از آنجایی که هر دو نفرمان قورمه سبزی میپزیم همچنان مساله فاتحه صادق است یا خیر!
امروز که در ساعتهای پایانیاش به سر میبریم سالگرد ازدواج ما بود. هفت سال است ما مشغول زندگی مشترک هستیم و از آنجایی که هر دوتامان بشدت آنلاین هستیم هفتمین سالگرد این اتفاق خجسته! را امروز، آنلاین به هم تبریک گفتیم.
راستش من سعی میکنم به مزایا و مضار ازدواج فکر نکنم و این که اصلا آدم ازدواج میکند که چه بشود؟ چون ممکن است دچار بیهودگی شوم ولی خب با معیارهای رایج روشنفکرانه که در نظر بگیرید ما یکی از بهترین زندگیهای ممکن را داریم. یک نوع رفاقت مزدوجانه!
یک روز اگر وقت کنم در مورد زندگی مشترک روشنفکرانه چیزی مینویسم که خیلی کار سهل و ممتنعی است.
یکی از سختیهایش هم توضیح دادن مدل زندگیتان برای دیگران است که مثلا مدل روابطتان را درک نمیکنند چون در چارچوبهای معمول نمیگنجد. در مورد سادگیهایش هم چیزی نمیگویم خودتان بروید امتحانش کنید!
برای یادبود وبلاگی سالگرد این ازدواج همین کافی است. این همسر گرانقدر ما که اصولا شان وبلاگش اجل از آن است که بخواهد چیزی از این دست در آن بنویسد!
masoome naseri
| 08:53 PM
| Comment(s)(21)
September 14, 2007 03:56 AM
فیلم گهی بود و خدا را شکر تمام شد. گرسنهام و حسش نیست که بروم چیزی بخورم. وبلاگهای خواندنیام ته کشیدهاند. این موقع شب قصد باسواد شدن و درس خواندن هم ندارم. تنها موجود آنلاین در چت جیمیل یک رفیق شب کار است که نه تنها نارنجی است بلکه روبروی اسمش نوشته نمیتواند چت کند. خوابم نمیبرد. اگر الان نخوابم گمان نکنم بتوانم ظهر بیدار شوم و بروم سرکار. اگر این پست را پابلیش کنم معلوم میشود تا این موقع در کمال صحت و سلامت بیدار بودهام و فردا آقای رئیس با یادآوری مقررات اداری، روزم را قشنگ میکند.
تنها خوبیاش این است که الان دوست عزیز همکاری ایمیل زده و از اینکه ادایش را در برنامههایمان درآوردهایم ابراز خشنودی و التفات کرده است. خدا زیاد کند این آدمهای با تولرانسمند را!
به درک! بلند میشوم یک چیزی درست میکنم میخورم بعد نامههای جلال و سیمین را میخوانم و بعد تمام تلاشم را میکنم که به ملکوت از نوع اعلی بپیوندم!
masoome naseri
| 03:56 AM
| Comment(s)(6)
September 12, 2007 01:02 PM
دیشب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته! از آن سردردها که شبهای صفحهبندی چلچراغ میگرفتم. شبهایی که برق میرفت و اینترنت قطع میشد و یکی دو نفر هم که من جزءشان نبودم! دو در میکردند و بین صفحهبندی میرفتند کافیشاپ و همه صفحههای بسته شده میرفت روی هوا و ساعت دو بعد از نیمه شب بود و اینور ساختمان برق داشت و آنطرف نداشت و باید کامپیوترها را از این ور میبردیم آنوری که برق هست و ... الی آخر!
بعد مجله به جای شنبه، یکشنبه بلکم! دوشنبه یا سهشنبه میآمد روی دکه و بروبکس خواننده زنگ میزدند ببینند این که مجله دیر آمده یک اتفاق معمول است یا چلچراغ کلاً پکیده؟!
امیدوارم حالا که چلچراغ جردن نشین شده و من هم نیستم که دودر کنم همان شنبهها بیاید روی دکه ولی همه اینها را نوشتم که بنویسم دیشب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته، از آن سر دردها که شبهای صفحهبندی چلچراغ میگرفتم و هنوز ادامه دارد.
masoome naseri
| 01:02 PM
| Comment(s)(11)
August 23, 2007 09:03 PM
یک- دوست عزیز از دست رفتهای التفات کرده و باقیات الصالحات از خودش به جا گذاشته و یک درخت نارنج به من هدیه داده است. فکر نکنید از این درختهای دو سه متری است کلا سه وجب است با نارنجهای فسقلی تزیینی!
البته خودش گفته بود پرتقال است ولی با یک دوست فضول امتحان کردیم و خوردیم دیدیم که نارنج است. حالا این درخت نارنج فسقلی برای خودش معضلی است. گلدان عوض کردن و آب دادن و رو به آفتاب نگه داشتن و از این قضایا دارد که من خداییش تا حالا اینکاره نبودهام.
من خودم گاهی گرسنه میمانم فقط به این خاطر که حسش نیست بلند شوم از توی یخچال چیزی بردارم بخورم و حالا باید حواسم باشد که ای داد بیداد اینکه برگهایش آویزان شده یعنی چهار روز است آب نخورده و از این حرفها!
حالا در اثر یک جنون آنی که نتیجه یک روز تعطیل است رفتم یک گلدان گل کاغذی خریدم. فکر کردم این درخت نارنجم گناه دارد تنهایی در آن بالکن در تنهایی سر کند. بعد فکر کردم این گلدان کوچک ریشههای گل را اذیت میکند نتیجه اینکه دو تا گلدان بزرگتر دیگر هم خریدم.
به خانه که برگشتم یک ساعتی دستم بند جا به جا کردن گلها و خاک ریختن و جمع کردن و این قضایا شد. در همه این احوال به خودم و البته آن دوست گرانقدر لعنت میفرستادم که حالا "مسئول" جان این طفلکیها شدهام. من اصولاً اهل " مراقبت" نیستم و حالا توی دردسرش افتادهام.
اگر تا یک ماه دیگر توانستم این وضع را تحمل کنم که ادامه میدهم وگرنه با پست هوایی هر دو را میفرستم لندن!

دو- از دیروز تصمیم گرفتهام از بد غذایی و بد ادایی دست بردارم. در اولین اقدام فکر کردم بروم رستورانهای ملیتهای مختلف و از روی منویی که از آن سردرنمیآورم غذاهایی را که نمیشناسم سفارش بدهم ببینم نتیجه چه میشود.
در اولین اقدام یک رستوران هلندی را انتخاب کردم (اینجا پیدا کردن رستوران فیلیپینی آسانتر از رستوران هلندی است!) و از روی منو اسم یک غذا را که اصلا سردرنمیآوردم چه بود سفارش دادم. غذای مورد نظر همینی است که عکسش را اینجا میبینید.
انگار یک برش کیک است. ولی لازم است بگویم معجونی بود از کلم بروکلی وسط کلی پنیر داغ و یک چیزهای دیگر در کنار سالاد. اگر در شرایط عادی بود عمراً اگر این کوفت را میخوردم ولی خب چارهای نبود به خودم قول داده بودم.
اولش دو تا لیوان کولا سفارش دادم و بعد یکی زدم روی شانه خودم و به خودم شجاعت دام که هی! تو میتونی! حتی یک تکه آوکادو هم خوردم که البته بیخیال بقیهاش شدم و به خودم گفتم آرام آرام! لازم نیست با سر وسط این کثافت شیرجه بروی. ولی اعتراف میکنم که شجاعت خوردن زیتون کنار غذا را پیدا نکردم.
خدائیش کار سختی بود ولی انجامش دادم چون نمیخواستم جلوی خودم کم بیاورم. فقط امیدوارم تجربههای بعدیام بهتر باشند.
این غذایی که خوردم علیرغم شکل و شمایل و محتویاتش یک غذا بود با طعم معمول یک غذا. چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم ولی خب استفراغآور هم نبود. خدا فقط رحم کند و خودم فدای سر دیوانگی جدیدم نشوم.
سه- دقت کردهاید کارگردانها چه علاقهای به نمایش جزییات مراسم اعدام دارند؟
masoome naseri
| 09:03 PM
| Comment(s)(8)
August 20, 2007 01:13 AM
میگوید:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس
masoome naseri
| 01:13 AM
| Comment(s)(11)
August 19, 2007 08:06 PM
سر صلات ظهر تیر و مرداد
چشماتو هم میذاری بارون میاد!
یک یادداشت خیلی خیلی بلند نوشته بودم که بی خیال انتشارش شدم. بیخیال ساقی و باقی. تو چطوری؟
masoome naseri
| 08:06 PM
| Comment(s)(3)
July 15, 2007 06:00 PM
میفهمم. منم حس دارم. میدونم که به قلبت ریده شده، ولی چارهای نیست. باید واقعیتو قبول کنی....
به نقل از هامون
masoome naseri
| 06:00 PM
| Comment(s)(4)
July 12, 2007 10:07 PM
اگر مایلید ظرف کمتر از شش ماه کلی لاغر شوید و سایز عوض کنید برای این موسسه معظمی که من برایش کار میکنم اپلیکیشن پر کنید تضمین میکنم کلی لاغر میشوید.
من آخرین بار حدود شش ماه پیش شلوار خریده بودم که سایزم 38 بود هفته پیش که دوباره رفته بودم چیزی بخرم طبق معمول دو تا شلوار سایز 38 برداشتم و رفتم اتاق پرو دیدم گشاد است، برگشتم 36 برداشتم باز هم گشاد بود اخر سر به 34 رسیدم. این تغییر سایز بدون رژیم گرفتن اتفاق افتاده است.
لطفا صف بگیرید و نوبت را رعایت کنید.
masoome naseri
| 10:07 PM
| Comment(s)(6)
June 22, 2007 07:05 PM
...اصل قضیه اینکه میخواهم تو باشی
وقتی نباشی
مزه گیلاس تلخ است
ماندن میان این همه آدم قراضه
این مردم تاریک بی احساس تلخ است...
masoome naseri
| 07:05 PM
| Comment(s)(7)
June 17, 2007 02:36 PM
فقط یک تصادف بود در پیچ هشتصد و هشتاد و نهم جاده چالوس. بی مرگ و میر و بی خسارت. فقط چراغ ترمز سمت چپ من شکسته. بیا بگذریم.
masoome naseri
| 02:36 PM
| Comment(s)(5)
June 13, 2007 06:25 AM
گفت که تو مست نهای!
رو که از این دست نهای!
منم بیخیالش شدم.
masoome naseri
| 06:25 AM
| Comment(s)(5)
May 26, 2007 03:41 AM
لیمو عمانی
حتی در آمستردام
همان لیمو عمانی است
من اما خودم نیستم
* این را فقط برای این که الکی پینگ شده بودم نوشتم و لاغیر
masoome naseri
| 03:41 AM
| Comment(s)(12)
May 16, 2007 11:29 PM
از اینکه گاهی خودم نیستم خوشم نمیآید. از اینکه گاهی سرنخ از دستم درمیرود خوشم نمیآید. از اینکه درگیر آدمها میشوم خوشم نمیآید.دلم میخواهد فارغبال باشم، رهاتر، بیخیالتر یک طوری شبیه خودم چنانکه بودم.
دلم فراموشی میخواهد و خاموشی. دلم میخواهد به خودم سخت بگیرم، شعر بگویم، درگیر تصویر شاعرانهای بشوم که در هوا چرخ میخورد. دلم میخواهد همان آدمی بشوم که بیفکر، بیخیال و بیمبالات است. آدمی که صبح به قصد روزنامه از خانه بیرون میزند و شب از شهسوار سردر میآورد.
دلم برای بیست سالگیام تنگ شده. چقدر دیوانه بودم. چرا آدم در سیسالگی گند میزند به دیوانگیهایش و عاقل میشود؟ چرا ادای آدمهای معقول را درمیآورم؟
masoome naseri
| 11:29 PM
| Comment(s)(5)
May 10, 2007 04:42 AM
دیشب برای اولین بار در زندگیام به اصرار یک دوست شکمو و عزیز که ویار کرده بود برایش حلوا پختم که خدا وکیلی حلوای خوبی از آب درآمد. گرچه در آشپزی ایرانی زعفران را به صخره هم بزنی خوردنی میشود ولی خب آشپزی من هم خوب بود، بپذیرید!
حالا کسی نمیخواهد از مهارت جدید من استفاده کند؟ مردن از شما حلوا از ما!
admin
| 04:42 AM
| Comment(s)(8)
May 9, 2007 03:07 AM
ادیتور وبلاگ من به دلیل فعل و انفعالات هستهای دچار ترکیدگی شده است. به همین دلیل دو تا مطلب اخیرم ورپریدهاند. کم کم دارم از دست این سرور عزیزم خسته میشوم و به فکر اسبابکشی به بلاگ اسپات میافتم.
نمیدانم بقیه دوستان دات کام هم به این درد دچارند یا فقط قرعه فال به نام من بیچاره زدهاند؟ گرچه قرار بوده بیست و چهارساعته درست شود اما هنوز نشده. علیایحال این دفعه به خودم قول دادهام که اگر تا آخر این هفته درست نشد یک کمپین علیه شرکت محترم «صاب سرور»! راه بیندازم و علیهاش پتیشن بنویسم و از فعالان جامعه مدنی آنلاین امضا بگیرم.
admin
| 03:07 AM
| Comment(s)(5)
April 27, 2007 02:15 PM
خانه دوست خوب است.
خانه دوست رفتن و از سر آسودگی چند ساعتی لم دادن خوب است.
خانه دوست عدس پلو خوردن با چاشنی ترشی عجیبی از میوهای جنگلی که اسمش را نمیدانی خوب است.
خانه دوست، رفتن سر یخچال و سرک کشیدن در کابینتها خوب است.
خانه دوست چای خواستن، چای نوشیدن، چای با اختلاط نوشیدن خوب است.
خانه دوست سکوت کردن و زل زدن به زیرسیگاری در میان زمزمه ترانهای تلخ و شیرین خوب است.
خانه دوست حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن
نقشههای ابلهانه کشیدن برای آینده و به گذشتههای پر از دیوانگی خندیدن خوب است.
اصلا دوست خوب است. خانه دوست خوب است.
masoome naseri
| 02:15 PM
| Comment(s)(1)
April 25, 2007 02:14 PM
ای دزدیده قناعت من!
صبح بخیر
masoome naseri
| 02:14 PM
| Comment(s)(0)
April 13, 2007 02:10 PM
آه ای همه وبلاگهایی که میخوانمتان!
پس چرا زود به زود آپدیت نمیشوید؟
masoome naseri
| 02:10 PM
| Comment(s)(0)
April 3, 2007 02:08 PM
وقت کردم یک سر به کامنتهای آخرین پستم بزنم و به این نتیجه رسیدم کلاً دوستان و آشنایان منتظرند سوتی بدهی و ....
من در پست قبلی نوشته بودم پارسال هم سیزده بدر رفته بودم سرکار آن هم روزنامه اقبال در حالی که روزنامه اقبال دو سال پیش منتشر میشده است.
راستش فکر کردم دیدم ماجرا از این قرار است که واقعاً دو سال گذشته به من خوش گذشته است! یعنی میگویم خوش گذشته یعنی خوش گذشته است ها؟!
اصلا هم ربطی به انتخاب آقای احمدینژاد ندارد این خوشگذرانی! چرا همه چیز را سیاسی کنیم؟ به من همینجوری خوش گذشته است!
masoome naseri
| 02:08 PM
| Comment(s)(0)
April 2, 2007 01:38 PM
پارسال هم روز سیزده بدر رفتم سرکار. روزنامه اقبال خدابیامرز! آقای ارغندهپور زنگ زد که کجایی؟ تا اخرین مهلت صفحهبندی وقتی نمانده و من داشتم فکر میکردم خب حالا روز سیزدهبدر بعد از این همه تعطیلات خبر از کجا بیاورم برای صفحه اجتماعی؟
طبق معمول دیر رفتم و صفحه را با خبر سیزده بدر فکر کنم بستیم و تمام شد.
امروز که آمدم سرکار و خبر بازداشت تعدادی از فعالان کمپین یک میلیون امضا را دیدم فکر کردم واقعاً این دوستان دست اندرکار بگیر و ببند چه آدمهای نازنینی هستند و حتی به فکر صفحههای بیخبر روزنامهها هم هستند!
به هر حال نوروز است و آدم باید یادی از رفتگانش بکند و رفتگان ما که چقدر هم بسیارند.
masoome naseri
| 01:38 PM
| Comment(s)(0)
March 24, 2007 01:33 PM
دقت کردهاید آدم یک وقتهایی در زندگی احساس میکند به خودش ظلم کرده، خودش را نادیده گرفته و مدتهاست به خودش نرسیده؟ اینجور مواقع معمولاً آدم روبروی ویترین یک مغازه ایستاده و مطمئن است با خرید چیزی که توی ویترین است و شدیداً وسوسهاش کرده میتواند به این خودنادیدهانگاری پایان بدهد! این است که با وجدانی آسوده میرود آن شیئ مورد نظر را میخرد و خیال خودش را راحت میکند! دیروز روبروی ویترین یک اسباب بازی فروشی این احساس به من دست داد و در نتیجه الان صاحب این متالوفون اسباببازی هستم که عکسش را این پایین میبینید! از دیروز تا حالا سرو صداهای هیجانانگیز از آن بیرون میآورم و کلی احساس خود نوازنده بینی پیدا کردهام!

masoome naseri
| 01:33 PM
| Comment(s)(0)
March 22, 2007 01:32 PM
این مدتی که ادیتور وبلاگم مرض گرفته بود هر روز نوشتنم میآمد اما از وقتی حالش خوب شده هرچه تصمیم به نوشتن میگیرم نوشتنم نمیآید. ربطی هم به رخوت بهاره ندارد. حوصله حرفهای خیلی جدی را ندارم و دلم هم نمیآید کسی به هوای اینکه این وبلاگ بروز شده بیاید و به دیوار یک نوشته مزخرف بخورد.
فعلا ذوق عوض کردن یک روز در میان سر در این کافه را دارم.
حالا هم به بهانه فروردین، رنگ این گلها را میپاشم این بالا تا شاید کسی فکر کند چه خوش ذوقم من!
گلها فروردینیاند و همین پارسال بندر انزلی عکسشان کردهام.
تا اطلاع ثانوی اما حسم تیتر همین نوشته است.
masoome naseri
| 01:32 PM
| Comment(s)(0)
March 21, 2007 01:31 PM
فقط برای کم کردن روی خودم است که پیش از اینکه از دنیا بروم اینجا می نویسم که اینک موج سنگین گذر زمان است که بر من می گذرد فقط، وگرنه در من سکوت ممتد همچنان ادامه دارد.گیریم هشتاد و پنج بشود هشتاد و شش!
masoome naseri
| 01:31 PM
| Comment(s)(0)
March 19, 2007 01:30 PM
برو بکس! من برای جشنی که امروز به خاطر خبر خوب آزادی شادی و محبوبه گرفتهاید طبق معمول دیر میرسم. فقط لطفاً به جای من هم برقصید، به جای من هم آواز بخوانید به جای من هم بلند بلند جیغ و هوار راه بیندازید. فعلا خوش به حال ماست!
masoome naseri
| 01:30 PM
| Comment(s)(0)
March 7, 2007 01:28 PM
خب بعد از هفت هزار سال که ادیتور وبلاگم درست شده چه وقتی هم درست شده! یک روز شلوغ پر خبر پر سر و صدا و کلی حرف که دارم برای نوشتن و کلی حرف برای ننوشتن و کلی حرف که باید بیخیالشان شوم.
امروز روز نسبتاً خوبی بود. معمولاً از حرف زدن با این رفیقمان خوشحال میشوم بخصوص امروز که دو شب را هم بیرون از خانه گذرانده بود! اما عمراً فکر نمیکردم یک روز از شنیدن صدایش اینقدر خوشحال بشوم که امروز شدم!
* منظورم از گودزیلا خودم هستم به پرستو برنخورد!
masoome naseri
| 01:28 PM
| Comment(s)(0)
November 1, 2006 09:50 PM
سوار توپولف شرکت ماهان که از اهواز برمیگشتم تهران به این فکر کردم که وقتی سوار هواپیما میشوم بشدت مذهبی میشوم چون دقیقاً در آن ارتفاع چارهای جز این ندارم. احتمال فرود آمدن در فرودگاه مقصد در این شرایط همانقدر است که احتمال برخورد به کوههای کرکس مثلاً! و برای مواجه نشدن با مورد دوم آدم یاد خدا میافتد. البته در آن ارتفاع هیچ کس غیر از خود خدا نمیتواند باعث این اطمینان بشود که دوباره پاهایت به زمین میرسد.
به خاطر تجربه مصائبی که تازه از سرم گذشته است متوجه نقش موثر مذهب در آرامش روانی انسانها شدهام. مذهب گاهی وقتها خیلی کاربردیتر از همه علوم از جمله روانشناسی میشود. مثلاً اگر خانوادهام مذهبی نبودند به خاطر حادثه مرگی که تلخکاممان کرده همگی قاطی میکردیم. مطمئن نیستم که از علم روانشناسی برای تسکین آلام انسانی در این مواقع کاری بربیاید. مطمئنمتا حدود زیادی مذهب مانع از دیوانگی آدم در وقت مصائب می شود. اینجا دل سپردن به مشیت الهی موثرتر است و البته جادوی گریه کردن. جالب اینجاست که در عمق فاجعه هم باز هر که به سرسلامتی میآمد دستور میداد خدا را دقیقاً صد هزار مرتبه شکر کنیم چون فاجعه میتوانست صد هزار مرتبه بدتر از این باشد!
نسبت ما با خدا نسبت عجیب و غریبی است. در این مورد خیلی فکر کردهام در نوجوانیام البته بیشتر از امروز و حالا فکر میکنم باید به اندازه همان دوران در موردش فکر کنم. نمی دانم چرا مرگ باعث می شود آدم بیشتر به فکر خدا بیفتد. نکند واقعاً یک ربطی بین این دو تا وجود داشته باشد؟
پ.ن. خدا در محاق از وبلاگ آقای کاشی هم خواندنی است.
masoome naseri
| 09:50 PM
October 31, 2006 08:20 PM
آقای دکتر
من قلبم را پرت کرده ام
زیر پای ماشینهایی که از بزرگراه میگذرند
یک تاکسی خالی
درست روی دریچه قلبم ترمز کرده
یک قلب دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من چشمهایم را پاشیدهام توی رودخانهای
که پر از لنگه کفش و بطری نوشابه است
اینک میوههای گندیده هم با آب میرسند
یک جفت چشم دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من دستهایم را گره زدهام
به میلههای یک اتوبوس
حالا مسیر اتوبوس را فراموش کردهام
دستهای دست دوم، برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
شعرم همینجا تمام شد
میخواهم روحم را پیش از اینکه پشت چراغ قرمز مسموم شود
پیش از اینکه توی جوب بیفتد
با یک کتاب شعر، چند قطره باران و یک لیوان شربت نعناع معامله کنم
یک مشتری خوب برای یک روح دست دوم سراغ داری؟
masoome naseri
| 08:20 PM
| Comment(s)(6)
October 29, 2006 01:19 AM
کرکره کافه را این نیمهشب پاییزی تهران بالا میکشم هرچند به مجاز! اگر در روزهایی که کافه ناصری به علت تعمیرات! تعطیل بوده کافهتان را عوض نکردهاید یا باز هم به اینجا سر میزنید ممنونم. به هر حال پاییز است و در فواصل قدم زدن در پیادهرویهای زرد و خش خشی کافهنشینی میچسبد .
masoome naseri
| 01:19 AM
September 11, 2006 11:31 PM
آدم همینطوری پیر میشود و جوان میشود وسط مرگها و تولدها، وسط توقیفها و تعطیلها، وسط شروع دوباره و دهباره یک شغل تازه که همان شغل قدیمیاست. فقط خیابانش فرق میکند.
در طول دوران روزنامهنگاریام مدام از این سر خیابان ویلا میرفتیم آن سر، در همان خیابان نه چندان بلند پنج شش بار فقط به علت توقیف جابهجا شدم، جابهجا شدیم. امروز هم یک جابهجایی دیگر را تجربه کردم، گیریم این خیابان کمی دورتر از خیابان ویلاست، گیریم اینقدر دور است که نمیتوانم به سرسلامتی دوستانم در روزنامه شرق بروم که مهر توقیف خوردهاند، آنهم همین امروز که من درگیر یک تولد تازه بودم.
نمیخواهم بغض کنم، نمیخواهم دلتنگیهایم را قورت بدهم، نمیخواهم بگویم خستهام از خبرهای تلخ مثل زهرمار، این خبرهای تلخ، برگ برگ آلبوم زندگی حرفهای من هستند، حتی اگر برای فرار از این خبرهای تلخ به این خیابان دوردست جهان اسبابکشی کردهباشم باز هم دلم نمیخواهد این آلبوم را دور بیندازم.
به همین زودی دلم برای خیابان ویلا تنگ شدهاست، اما این تصمیم تازهایاست که برای سی سالگیام گرفته ام. تا اطلاع ثانوی اینجا هستم.
masoome naseri
| 11:31 PM
August 10, 2006 11:47 PM
حال ادیتور وبلاگم خراب است. مسئولش هم توی بیمارستان بستری است. اگر کمتر مینویسم یک دلیلش هم این است ولی خب کلی دلیل دیگر هم دارد. هزار و شونصد تا اتفاق در روزهایی که نمینویسم افتاده ولی من دربارهشان ننوشتهام با این که کلمهها توی انگشتهایم گیر کرده بودند.
سکوت هم خوب چیزی است ولی من آدم پر حرفی هستم.برای همین سکوت کردن برایم سخت است این پست را نوشتم که دست و دل خودم روان بشود و از این به بعد کمی بیشتر بنویسم در مورد همه چیزهایی که فکر میکنم اگر دربارهشان ننویسم حناق میگیرم.
معلوم است این چند خط را فقط نوشتم که پینگ بشوم.
*
تردید نکنید کلیک کنید!
masoome naseri
| 11:47 PM
| Comment(s)(1)
July 7, 2006 10:29 PM
مثلاً قطار مثلاً سفر
مثلاً مسافر دربدر
مثلاً قرار مثلاً اتاق
مثلاً یه فرصت بیخطر
مثلاً رسیدن یک انار
مثلاً قطار مثلاً سفر
مثلاً ترانه بیدلیل
مثلاً تولد یک نفر
مثلاً همین مثلاً اوین
مثلاً هوای به این بدی
مثلاً قطار مثلاً سفر
مثلاً تو که رفتنو بلدی
با اینا یه شعر تازه میگم
تو منو به سمت واژه ببر
بگو کولهپشتی من کجاست
مثلاً قطار مثلاً سفر
masoome naseri
| 10:29 PM
July 5, 2006 02:01 AM
این ایتالیاست! فوتبال اورژینال! ایمان آوردید یا 121 دقیقه دیگر بازی کنیم؟
masoome naseri
| 02:01 AM
| Comment(s)(19)
July 1, 2006 10:58 PM
دیروز گفتم خدا درجه دنیا را گذاشته روی جهنم و خودش توی بهشت سرگرم باغبانی است! حالا تهران دارد باران می آید باران تابستان اثری از مارگریت دوراس! که مرا به یاد تو می اندازد هم باران، هم دوراس، هم بهشت، هم جهنم، هم خدا!
يك عكس به غايت ديدني از ديشب تهران - كسوف
masoome naseri
| 10:58 PM
| Comment(s)(7)
June 22, 2006 09:53 PM
اگر موزیک ضمیمه را بشنوید، میبینید روزی روزگاری عشاق، از لم دادن زیدشان روی صندلی هم کیفور میشدهاند.
حرفهای عشقولانه از الف تا ی ماجرای این ترانه است. بشنوید و حالش را ببرید. چون در غوغای ایتس ایتس از این ترانهها به گوشتان نمیرسد.
* دارندگان بروزر غير استاندارد فایرفاکس! لطفاً حواسشان باشد تا زمان باز بودن صفحه وبلاگ من روی بروزرشان این ترانه مدام برایشان تکرار میشود. بنابراین تنها راهش این است که صفحه را ببندید. يا دكمه stop را بزنيد. [يا از يك بروزر استاندارد! استفاده كنيد]
masoome naseri
| 09:53 PM
| Comment(s)(8)
June 21, 2006 11:44 PM
1- هنوز نگهداشتن یک جمله تند و تیز از مطلبی که به مصلحتی خط خورده برایم مهم است. هنوز میتوانم برای جلوگیری از خط خوردن یک پاراگراف، نیم ساعت فکم را به کار بیندازم و مخ آقای مدیر مسئول را بزنم. یک نفر که کنار دستم نشسته میگوید بیخیال! خط بزن بره! ولی انگار همان یک خط میتواند راه زندگی خواننده آن صفحه را تغییر بدهد و من نمیتوانم بیخیال شوم. اگرچه گاهی به پوچی میرسم. فکر میکنم در این بیکرانه خالی از آگاهی، در این فضای ندانم کاریهای میلیونی، نوشتن این چند خط در تیراژ چند ده هزار نسخه چه اهمیتی دارد؟ این چند خط که از شدت استعاری شدن به شعر میمانند؟ اما از آن طرف چشمم میافتد به نامه یکی از خوانندهها که مثلاً از بهبهان نوشته که چقدر گیر آوردن و خواندن این کاغذهای کاهی که ما اسمش را میگذاریم مجله برایش مهم است و به خودم میگویم یک ذره تغییر هم حتی خیلی مهم است.
چند ماه پیش برای دبیری صفحههای اجتماعی یکی از روزنامهها دعوت به مذاکره شده بودم. یکی از سوالهای اساسی همکار محترم سردبیر آن روزنامه این بود که اگر مدیرمسئول یکی از مطالب شما را از صفحه حذف کند چهکار میکنی؟ گفتم یک لنگه پا دم شورای سردبیری میایستم تا مطلب با کمترین خط خوردگی چاپ شود. روزگار بدی شده که مدیرمسئولها معمولاً حتی حوصله کلکل را هم ندارند چه برسد به جسارتهای دیگر! با این حساب حتما باید سپاسگزار آقای مدیرمسئولمان باشیم که اجازه کلکل میدهد دست کم!
2- الان در وبلاگ دات چشمم خورد به لینک حرفهای دکتر معتمدنژاد که چقدر دلش میخواهد اوضاع روزنامهنگاری ما فرانسوی شود ولی وقتی خودمان ایرانی هستیم نمیشود که روزگارمان فرانسوی بشود.
3-قیافهام شده مثل آلپاچینو در فیلم بیخوابی! طفلکی آنهایی که سحرخیزند چه
آدمهایکامروایی هستند!
masoome naseri
| 11:44 PM
| Comment(s)(1)
June 11, 2006 04:06 PM
امروز رسماً درجه تبم روی هزار و سیصده
به خاطر این فوتبال لعنتی دچار استرس شده ام شدید! نمیدونم بالاخره میشه یا به قول سوسن نمیشه! ممکن است از استرس یک توپ فوتبال را به سبک ایویچ قورت بدهم!
masoome naseri
| 04:06 PM
| Comment(s)(3)
May 18, 2006 07:06 PM
توي دلم ميگويم هي! اين چه كار مسخرهاي بود كردي؟ (منظورم مردن است!) توي عكس بلند ميخندد مثل همانوقتها كه گوجه سبز ميآورد مدرسه و به نيت اموات خيرات ميكرد! چيزي نميگويد يا من نميشنوم. اين كه بايستي روبروي عكس يك مرده و توي دلت ديالوگهاي مسخره گريهدار داشته باشي يك قسمت از رفاقت است كه تا امروز خبرش را نداشتم. اينجا ته رفاقت است.
masoome naseri
| 07:06 PM
| Comment(s)(9)
February 27, 2006 03:23 PM
البته كه فوتبال دوست دارم!
البته كه دلم مي خواهى بروم استاىيوم فوتبال زنده زنده زنده ببينم!
كاستاريكايي كه اسمش امير نيست ولي خب جالب است!
البته كه فوتبال بدون TV حق مسلم ماست
خب اين هم راهنماي هاي استاديوم رفتن
البته كمي دير!
masoome naseri
| 03:23 PM
| Comment(s)(11)
January 12, 2006 04:44 PM
سهشنبه شب ساعت نهو نيم ده شب بود كه بالاخره تصميم گرفتم بروم - يا بيايم- اصفهان. دو ساعتي از نصفه شب گذشته بود كه اتوبوس از روبروي بهشتزهرا رد شد و لامپهاي اتوبوس خاموش شدند و كتاب شب پيشگويي را گذاشتم توي كيفم و از دنيا رفتم يعني خوابم برد. اتوبوس پليسراه شاهينشهر كه نگهداشت بيدار شدم.
گذاشتم يك راننده اصفهاني خوشبخت صبح زود سرم گول بمالد و بابت يك مسير كوتاه هزار تومان بگيرد. البته خيال كرده بود خيلي زرنگ است با اين هزار تومان تهران يك مسير مستقيم هم نميبرند آدم را! از پلهها كه ميرفتم بالا دختر همسايه خواهرم اينها تروتميز و مرتب داشت ميرفت تا سوار سرويس مدرسهاش بشود. خدا شاهد است از ته دل خدا را شكر كردم كه جاي آن طفل معصوم نيستم. هميشه فكر ميكنم عجب احمقي بودم كه دوازده سال صبح زود بيدار شدم كه مدرسه بروم.
الان هنوز در سفرم و آمدم كمي در اين فضاي مجازي اكسيژن بگيرم و بروم كه چشمم خورد به اين لينك مسابقه داستانهاي كوتاه با جايزه سيگارپيچ استيل كه يك جملهاش به دل من خيلي چسبيد. آنجا كه از قول وودي آلن ميگويد: ما آدم ها انسان هاي ناسپاسي هستيم . چون هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم خدا را به خاطر آنكه ديگر به مدرسه نمي رويم ، شكر نمي كنيم !
بقيهاش يعني مسابقه و اينجور چيزهايش به من ربطي ندارد برويد بخوانيد ببينيد جريانش چيست و اگر خواستيد شركت كنيد شايد برنده خوشبخت جايزهاش شويد. براي من خواندن همين جمله حكيمانه كافي بود!
masoome naseri
| 04:44 PM
| Comment(s)(14)
January 6, 2006 01:56 AM
تا آنجا كه به من مربوط است سه تا بچه آنلاين ميشناختم كه به نظر ميرسيد هلاك سياستاند و حالا يكي يكي يكي در عنفوان جواني ميبينم دل و دين و عقل و هوششان را به باد دادهاند رفته پي كارش! ولي خوش به حالشان و حس و حالشان چون نيست بيماري چو بيماري دل! ولي حالا چرا همه با هم دچار شدهايد؟
masoome naseri
| 01:56 AM
| Comment(s)(4)
January 5, 2006 02:01 AM
تيريپ گوگلي وبلاگم تمام شد!
از همه همه آنهايي كه به اشكال مختلف مرا قرين رحمتشان كردند متشكرم.
masoome naseri
| 02:01 AM
| Comment(s)(0)
January 5, 2006 01:38 AM
اي هفت سالگي!
اي لحظه بزرگ عزيمت!
بعد از تو هر چه رفت
در انبوهي از جنون و جهالت رفت
راست ميگويد فروغ همه آنچه بعد از هفت سالگي من دستكم گذشته، تركيبي است از اين دو تا جيم! ولي آيا از گذشته خودم پشيمانم؟ يا به سبك اين مصاحبههاي كليشهاي يكبار ديگر اگر فرصت مي كردم سيسال گذشته را طور ديگري ميگذراندم؟
از بابت هشتاد درصد اتفاقهاي زندگيام راضيام. از كودكيهاي بيپايانم، از نوجواني ديوانهوارم و همه آن رفتارهايي كه مامانم را پريشان كرده بود(مثلاً عروسي رفتن با كفش كتاني و كتاب خواندن در حمام و... ) و همه جوانيام كه به رفاقت گذشت و البته كه ازدواجم با يكي از بهترين آدمهاي ممكن!
آيا اينكه اين همه، صبحها خوابيدم پشيمانم؟ نه! من تنبل نيستم كمي متفاوتم. متفاوت بودن كه ايراد ندارد!
الان بعد از اين همه سال از همه خانواده جالبم (مامان فوقالعادهام) كه باعث شدند من بچه خوشبخت و رهايي باشم سپاسگزارم.
از دانشگاه رفتنم (هرچند هنوز مدركم را نگرفتهام ) به خاطر آشنايي با پنج شش نفر رفيق فابريكي كه هنوز دارمشان و بعضيهايشان در همين فضاي مجازي نفس ميكشند سپاسگزارم.
از شغل پر از بيكاري خودم كه باعث شده چند تا دوست اساسي به دست بياورم هم سپاسگزارم.
به خاطر داشتن اين رفيق سوداي مكالمهام كه خودش تصورش را هم نميكند چقدر در من تاثيرهاي خوب گذاشت و اگر نبود نميدانم از داشتن چه چيزهاي خوب و بزرگي محروم ميماندم سپاسگزارم و از بهترين مردي كه ميشناسم و سپاسگزار بودن در مقابل خوبيهايش كافي نيست و پنج يا شش سال است داريم با هم در حياط زندگي قدم ميزنيم هم سپاسگزارم.
ممكن است مثل تيتراژ پاياني سريالهاي تلويزيوني شده باشد ولي خب بعد از سيسال آدم بايد يك حرفهايي را بزند كه ممكن است تا سالها فرصت نكند دوباره بگويد.هر چند اينها را بيشتر مينويسم كه خودم يادم باشد حالم در زمستان هشتاد و چهار چقدر خوب بوده است!
masoome naseri
| 01:38 AM
| Comment(s)(5)