حکم صحیح پخت عدس پلو چیست؟

May 10, 2008 04:02 PM

من به استفتاءکنندگان و استفتاءشوندگان هم مثل بقیه خلق الناس احترام می گذارم. به هر حال برای ادم سوال پیش می آید و باید از یک نفر بپرسد ولی حضرات مومنین و مومنات! آیا آدم باید از رهبری یک کشور که می گویند مرجع است و صاحب فتوا در مورد طریقه صحیح پخت عدس پلو سوال کند؟

آخر این هم مساله است که شما از مقام معظم رهبری در موردش استفتاء می کنید؟

حکم کشمش و خرماى سرخ شده در روغن را در بخش استفتائات جدید سایت رهبر ایران بخوانید و ببینید تکنولوژی به چه کارها می آید:

س: اگر كشمش را در روغن سرخ كنيم پاک است يا نجس؟ اگر نجس است طريقه صحيح پخت عدس پلو چيست؟ در مورد خرما چطور؟
ج) در هر دو مورد پاک است.

خراب کردن زندگى ديگران

س: حسادت و خراب كردن زندگى ديگران چه حكمى دارد و عقوبتش چيست؟
ج) خراب کردن زندگى ديگران حرام است و عقوبت آن در اختيار خداوند است.

استخاره در اينترنت
س: آيا استخاره كه در برخى سايت‌ها است مى‌تواند ملاک قرار گيرد؟

ج) اگر طبق روش‌هاى معمول است مانعى ندارد.

بی خیال خدائیش بی خیال! خدائیش بی خیال!

masoome naseri | 04:02 PM | Comment(s)(5)

پتیشن در اعتراض به ظهور امام زمان

May 7, 2008 03:23 PM

آقای احمدی‌نژاد گفته‌اند که امام زمان دارد جهان را مدیریت می‌كند و ما داریم می‌بینیم دست هدایت آقا امام زمان در همه امور كشور نمایان است.

راستش مثل هر شیعه دیگری من هم فکر می‌کردم خوب است امام زمان ظهور کند و اعتقاد داشتم ظهور ایشان علیرغم بعضی حرف و حدیث‌ها در مورد بکش بکشی که می‌گویند در آن زمان قرار است اتفاق بیفتد می‌تواند باعث اتفاقات خوب شود. اما الان پشیمانم.

در این حد پشیمانم که می‌خواهم پتیشن راه بیندازم و از امام زمان بخواهم لطفا ظهور نکند. اگر نتایج مدیریت ایشان این وضعیتی است که در جهان می‌بینیم که اصلا در شان یک امام که هزار سال امتش را منتظر نگه داشته نیست.

توی کتاب‌های دینی ما نوشته بود ایشان می‌آیند و عدل و داد می‌گسترانند. اگر حرف آقای احمدی‌نژاد درست باشد که خب تا حالا که هیچ نشانه‌هایی از این گسترش دیده نمی‌شود.

یا باید احمدی‌نژاد حرفش را پس بگیرد یا امام زمان دست داشتنش را در وضعیت امروز جهان تکذیب کند یا من پتیشن راه می‌اندازم که آقا ظهور نکند.

اگر قرار باشد ایشان ظهور کند و آش همین آش باشد و کاسه همین کاسه، خب داریم زندگی‌مان را می‌کنیم بی‌خیال ظهور!

 

 

 

masoome naseri | 03:23 PM | Comment(s)(13)

بیا در جشن هسته‌ای ما برقص!

May 4, 2008 10:24 PM

در نمایشگاه‌ کتاب پیدا نمی‌شود، در میان تعداد پرشمار نشریات آویزان از دکه‌های مطبوعاتی هم.

 از زیر دست کارشناسان اداره کتاب در نمی‌رود، از زیر نگاه مراقبان چندگانه صفحات روزنامه‌ها هم.

توی جیب جا می‌گیرد، توی چشم‌های آدمی که روبروی تو می‌نشیند و لابلای کلمات کسی که از کنارت می‌گذرد.

گاهی از گوشه‌ای درز می‌کند، نشانه‌هایش که پیدا شود آن نقطه را گل می‌گیرند. به دور و برت نگاه کن، هر جا را گل گرفته‌اند ردی از آن دیده شده، گزارش شده و پاکسازی شده است و خلاص!

روزنامه‌ها، کتابفروشی‌ها، کافه‌ها، صفحه‌های مجازی، خانه‌های اینترنتی،  گاهی حتی خیابان‌ها و گورستان‌هایی را می‌بینی که گل گرفته‌اند. شک نکن! حتما ردی از کالای ممنوعه "آگاهی" در آن‌جاها هم پیدا شده است.

آگاهی؛ دانستن، سال‌هاست در ایران کالای ممنوعه است از عهد شاه وزوزک اما به رسم زندگی دوگانه ایرانی اگر به قول بروبکس طلبه باشی پیدایش خواهی کرد. گرچه با دو هزار نفر کتاب‌خوان، بهار نمی‌شود، با بیست سی هزار نسخه تیراژ روزنامه‌های زرد و خاکستری هم.

اگر پرده‌های سینما تار عنکبوت گرفته‌اند نگران نباش دستفروش‌های خیابان جمهوری و راسته ولی‌عصر و کریم‌خان و آریاشهر و  یک جاهایی در قیطریه آماده اکران همه فیلم‌های روز سینمای جهان هستند. به احمد رضا یا افشار بسپر دل و روده سینمای جهان را می‌ریزند روی میز.

اگر طالب حرفی یا نکته‌ای در کتاب‌های قدیمی باشی، در قفسه‌های یخ‌زده کتابفروشی‌ها نگرد، همیشه صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی!

می‌گویم قدیمی، منظورم کتاب‌های عهد آریامهر نیست، الان کتاب‌های پیشا- احمدی‌نژادی هم جزء کتب ضاله هستند.

آقایان خودشان چند صفحه از تاریخ را ساخته‌اند و می‌دانند ورق خوردن صفحات تاریخ و تغییر رنگ و روی زمانه میسر نمی‌شود جز با انتشار کالای ممنوعه" آگاهی".  و عقل می‌کنند همه در و پنجره‌ها را گل می‌گیرند.

کاربر گرامی! خودت را گل می‌گیریم! جد و آبادت را گل می‌گیریم! غلط می‌کنی به جهانی سر بزنی که حرف و حدیث‌هایش وسوسه‌‌ات کند که انگار بیرون از این جزیره هم جهانی هست به رنگی دیگر! روشن تر از آسمان این مرز پر گهر!
بنشین همین‌جا نان و گوجه فرنگی‌ات را بخور اگر هم وسع‌ات نرسید بی‌خیال! به مشت محکمی فکر کن که کوبیده‌ایم به دهان استکبار گو این‌که در این هاگیر و واگیر تحریم‌ها، این مشت کمانه کرده توی دماغ خودمان!

اگر هزار هزار سفر استانی برای شنیدن زخم ها و دردهای آدم های گمشده در برهوت کم است، بی خیال! مهم انقلابی است که توی لوله نفت داریم به کشورهای بند انگشتی جهان صادر می‌کنیم. همین امروز و فرداست که امام غایب ظهور کند و قال قضایا را بکند و ما در رکابش آمریکا را فتح کنیم و چه حالی می‌دهد سر کشیدن پپسی تگری در عصر ظهور، بعد از یک بکش بکش هالیوودی!

کاربر گرامی! تا آن روز  بی‌خیال کاغذ و قلم، بی‌خیال کیبورد و دبلیو دبلیو، بی خیال جریان آزاد اطلاعات شو. نوشتن حرف‌هایی که ما قبول نداریم، وقاحت‌نگاری است، چه اصراری است دل بستن به این جماعت کتاب‌نخوان! این حرف‌ها گفتن ندارد، تشویش اذهان عمومی است، تحریک علیه نظام است که دارد برای خودش "نظامی" می‌شود.
به حبس‌های تعلیقی فکر نکن، به انتخاب بد و بدتر فکر نکن، بدها نسخه رنگی ما "بدتر"ها هستند. به کلمات جا مانده در قلاب‌ها و سه نقطه‌ها فکر نکن، به خیابان‌های مجازی بن بست فکر نکن، اصلا قکر نکن! بیا در جشن هسته‌ای ما حرکات موزون کن، خدا قبول کند انشاالله!

 

masoome naseri | 10:24 PM | Comment(s)(1)

قدر قدرت‌ها هم گاهی شوخی می‌کنند

April 15, 2008 11:02 AM

قدرت مطلق، زهرماری‌ترین چیزی است که آدم اختراع کرده است. قدرت بی‌سوال، قدرت بی‌پرسش، قدرت آدم‌های کوچکی که احساس قدر قدرتی می‌کنند.
راست گفته بود هوشنگ اسدی که ما همه شاهیم کافی است تخت کوچکی دست و پا کنیم و بر آن بنشینیم.
قدرت بی‌سوال، آدم‌ها را آدم نمی‌بیند جسدهای متحرکی می‌بیند که وقت وقتش باید به میدان بیایند.

 در جمهوری اسلامی هر کس قدرت کوچکی پیدا می‌کند از تحقیر آدم ها لذت می‌برد و از این نگاه غیر‌انسانی به آدم‌ها شرم هم نمی‌کند چون دیوارها شیشه‌ای نیستند.

چیزهایی هست که نمی‌توانم به هیچ وجه برای خودم توجیه‌شان کنم. دیشب تماشای فیلمی که در آن دو مامور نیروی انتظامی موهای بلند یک جوان را می‌سوزاندند و می‌خندیدند و قیافه مستاصل آن جوان ساعت‌ها بی‌خوابم کرد. حالا هم تلاش می‌کنم فراموشش کنم اما نمی‌شود. لعنت به یوتیوب!

 هیچ قانون و قاعده‌ای آن دو نفر مامور را مجبور نمی‌کرد به این کار غیر انسانی دست بزنند این یک ابتکار شخصی غیر انسانی بود. همین احساس موقت بر تخت نشستن باعث این کثافتکاری بود.

 امروز در سالگرد عملیات ظفرمندانه بازداشت ملوان های انگلیسی در خلیج فارس، خبرگزاری فارس با سرهنگ‌ پاسدار ابوالقاسم‌ امانگاه، فرمانده‌ پايگاه‌ دريايي‌ اروند و فرمانده آن عملیات گفتگو کرده و این فرمانده در توصیف رشادت‌هایش می‌گوید: وقتي آنها را به‌ پايگاه‌ آورديم،‌ تفنگداران‌ انگليسي خيلي‌ ترسيده‌ بودند. دست‌ همديگر را محكم‌ گرفته‌ و كاملاً‌ خودشان‌ را باخته‌ بودند به‌ طوري‌ كه‌ يكي، دو تا از آنها نيز خودشان‌ را خيس‌ كردند.

تیتر هم همین است: از گریه فرمانده تا خیس کردن نظامیان!

 امروز صبحم را با ای میلی شروع کرده‌ام که عنوانش بود خبر مهم! خبر مهم هم این بود که ماموران نیروی انتظامی زن‌ها را در میدان هفت تیر به صف کرده‌اند و ساک خریدشان را بازرسی کرده‌اند. فرمانده آنها از این خبر اظهار تعجب می‌کند و می‌گوید با شماره 127 تماس بگیرید وقتی تخلفی می‌بینید. شوخی می‌کند، قدر قدرت‌ها هم گاهی با ما شوخی می‌کنند.

 

masoome naseri | 11:02 AM | Comment(s)(9)

آگهی غیر بازرگانی: لطفا ماهی قرمز نخرید!

March 11, 2008 07:21 PM

دوستی که بشدت نگران محیط زیست است ای‌میل زده و نوشته: 

"لطفا تو این وبلاگت از جماعت بخواه در این شب عیدی دست از سر ماهی قرمز بردارند و نخرند. می دونی هرسال عید بیش تر از 60 میلیون ماهی قرمز سر سفره های هفت سین ما می میرند. خب به این جماعت بگو لطفا ماهی نخرند بخدا بدون ماهی قرمز هم سال نو از راه می رسه!"

در مورد مرگ و میر شصت میلیونی ماهی قرمزها هم به شما اطمینان می‌دهم که رقم درستی است چون این رفیقمان کارش درست است و خودش ماهی‌های مرده سال پیش را سرشماری کرده است!

پیشنهادم این است که به جای ماهی قرمز بنفشه بخرید یا گل پامچال، هم خیلی خوشگل است و هم به این ترتیب در قتل عام ماهی قرمزها مشارکت نکرده‌اید.

این پیشنهاد کمی لوس نبود؟! بی خیال به هر حال هر کار می‌کنید ماهی قرمزها را بی‌خیال شوید. این تنگ‌های تنگ هم مثل زندان انفرادی می‌مانند و ماهی بیچاره آن تو گه گیجه می‌گیرد. این هم برای برانگیختن احساسات سیاسی‌تان!

واقعیتش این است که همین هفته پیش قصد کرده بودم این کافه را بفروشم و از شرش خلاص شوم. بلکه نفر بعدی بیاید عمارتی به پا کند که واقعا عمارت باشد. حالا فکر کردم دست‌کم اگر به کار انتشار این آگهی کوچک غیر بازرگانی بخورد خودش کلی است.

 

 

masoome naseri | 07:21 PM | Comment(s)(15)

نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید

September 5, 2007 01:45 PM

در فیلم شکلات صحنه‌ای وجود دارد که شهردار مذهبی و سنتی داستان، شبانه از مغازه شکلات فروشی ژولیت بینوش سر در می‌آورد. یک تکه شکلات می‌خورد و تازه پس از یک عمر زهد و پارسایی لذت دنیا را می‌چشد.

کشف شیرینی شکلات اول، باعث می‌شود او بی‌خود شود و شروع کند به خوردن دیوانه‌وار بقیه شکلات‌ها. بعد از آن شهوت شبانه شکلاتی، صبح، آقای شهردار را می‌بینیم که خواب و خراب، دراز به دراز وسط ویترین شکلات فروشی خوابش برده است.

طعم شکلات، شیرینی دنیایی است که او یک عمر خود را از آن محروم کرده و حالا با سر، وسط معرکه آن افتاده است؛ بی‌خود و بی‌آبرو البته!

تماشا یا تحمل تماشای فیلم "س‌ ک س و فلسفه" باعث شد یاد آن شب شکلاتی بیفتم. نگاه محسن مخملباف در این فیلم به عشق و رابطه عشقی و رابطه جنسی، برای من مثل چهره رسوا شده آن شهردار شهر کوچک مذهبی است.

از مورد خاص ناصر خسرو قبادیانی که بگذریم، چهل‌سالگی از دیرباز موسم  بیدار شدن شهوات و میل به زندگی بوده است. "چل‌چلی کردن" بهترین اصطلاحی است که برای رفتار آدم‌های پیشاپنجاه ساله می‌توان به کار برد. این اصطلاح کاملا برازنده رفتار و کردار نسل انقلاب کرده‌ ایرانی است که این روزها دهه چهل و پنجاه زندگی را تجربه می‌کنند و محسن مخملباف یکی از آنهاست.

نسلی که جوانی اش در دهه پنجاه و شصت گذشت از همه جنون جوانی، تنها انقلابی‌گری و ایدئولوژی‌زدگی نصیبش شد. نه نشستن در کافه‌ای دنج، نه شانه به شانه قدم زدن با کسی زیر باران یا روی برگ‌های پاییزی، نه مبادله شاخه گلی سرخ یا بوسه‌ای یا دستی یا دلی. اگر هم عشقی در این میانه پا گرفت، مثل داستان «مرا ببوس» خود مخملباف پشت دیوارهای زندان های ایدئولوژیک، سوخت و خاکستر شد.

حالا نسلی که جوانی‌اش، حرام اعلامیه پخش کردن و تظاهرات رفتن در دهه چهل و پنجاه شده، تازه می‌فهمد که تکه بزرگی از کیک دنیا را از دست داده است.

نسل جوانی که آن سال‌ها انقلاب کرده، به عشق، دیر رسیده، به جنون، دیر رسیده، به فرو ریختن دل، دیر رسیده، به رنگ قرمز، دیر رسیده، به لذت پنهان‌کاری دیر رسیده، به هراس رسوایی، دیر رسیده، به کشف لذت دست بردن به سمت کسی یا چیزی که ایدوئولوژی آن را حرام  یا ضد انقلابی معرفی کرده، دیر رسیده. بنابراین در مقابل کشف لذت دنیا یا مثل آن شهردار کذایی کارش به رسوایی می‌کشد یا مثل مخملباف در فیلم "س ک س و فلسفه" کلیشه مفتضحی ازعشق به دست می‌دهد و خودش را در رنگ قرمز به آتش می‌کشد. انگار  که برای نوشتن و طراحی پلان‌های فیلمش نه به حس و عواطف انسانی که به جزوه‌های درسی مکتب رمانتیسیسم رجوع کرده باشد.

050914183337DSC_0774.jpg

آدم‌های این نسل، یعنی نسلی که مخملباف یک نمونه آن است، این سال‌های زندگی را به دریغ یا به رفتارهای پرخطر به معنای خاص و عام می‌گذرانند!

به گمانم به مفهوم جامعه‌شناختی آن باید این نسل را "آسیب‌شناسی" کرد. رفتارهایش را درک کرد. باید آرام آرام به آتش دنیا نزدیک شوند، طوری که نسوزند. تلاش برای متعادل کردن زندگی آنها، کمترین فایده‌‌اش این است که نگاهشان به زندگی، به عشق، به جنون و به جوانی متعادل‌تر می‌شود و به این ترتیب نسل جوان امروزی از ترکش ندانم‌کاری‌های فرهنگی- اجتماعی، خانوادگی، عشقی و جنسی آنها در امان می‌ماند.

 


masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(22)

در حاشیه ساقی و باقی!

August 15, 2007 03:45 PM

وقتی شعر و روزنامه‌نگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم می‌رسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفته‌ای فکر کرده‌ام اما دست‌کم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس می‌نویسم.

تاکید می‌کنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبی‌اش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوش‌بینی تمام بنا را بر این می‌گذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقه‌ای به چنین گرایش‌هایی ندارند گرایش‌های این چنینی دیگران را دموکرات‌منشانه می‌پذیرند.

می‌گویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشته‌هایش شعر نیست. این انگاره را این روزها این‌جا و آن‌جا زیاد می‌خوانم اما چه کسی به ما حق می‌دهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟

فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمی‌تواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقه‌مند به شعر است و نه شعرشناس، نمی‌تواند در مورد این‌که این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. می‌تواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.

اما یک کارشناس یعنی کسی که دست‌کم گونه‌های ادبی را می‌شناسد، می‌تواند بگوید به این دلایلی که ذکر می‌کنم این نوشته‌ها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.

آسمان را تماشا می‌کنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا می‌کنم آسمان است. این جمله می‌تواند شعر باشد.

می‌گویند آنچه خانم ساقی قهرمان می‌نویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. می‌گویند و می‌گویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز این‌قدر صریح وارد نوشته‌های ادبی نشده بودند.

می‌گویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن‌ طرف‌تر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور"  استفاده کرده است.

باز هم علیرغم این‌که شخصاً آدم پاستوریزه‌ای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندام‌های نامعمول(اندام‌هایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمی‌تواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقه‌مندان با گوگل کردن می‌توانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشته‌های ایشان که ذیل عنوان شعر در سایت‌شان هست این کلمات به کار نرفته و نمی‌دانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشته‌هایش دوستان در موردش اظهار نظر می‌کنند.

می‌گویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما هم‌خوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمی‌خواهم ارجاع‌تان بدهم به کتاب‌هایی مثل شاهدبازی و نمی‌خواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمی‌نوشت و کاری نمی‌کرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگی‌مان درگیر سنت‌های دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی این‌قدر کلی می‌دهیم هم شامل این حرف‌های غیر متعارفی می‌شود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرف‌های غیرمتعارفی که ما دوست‌ داریم بزنیم و بشنویم.

 جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و این‌که "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلق‌آویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.

کسی چند هزار کیلومتر آن ‌طرف‌تر چیزهایی می‌نویسد که می‌گوید شعر است.
این نوشته‌ها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر می‌شوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمی‌آید.

گفتن ندارد که در آن سوی آب‌ها برای نشاندن خواهش‌های تن، ملت سراغ ادبیات نمی‌روند و هزار راه معقول‌تر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقه‌مندان به این گونه مسائل راه‌ها و جاهای بهتری برای فرونشاندن این‌گونه خواهش‌هایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.

حرف من این است که دست‌کم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرف‌هایمان منع شده‌ایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتن‌شان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلی‌خان دوران خودمان خواهیم بود.

فمینیست‌نما! ها؟

سر این چهارراه می‌رسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشم‌مان به فمینیست‌نما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار برده‌اند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانه‌های عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوش‌آهنگ "فمینیست‌نما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخوانده‌ام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیست‌نما را اختراع کرده‌ایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشته‌های زنی که خواهش‌های تن خودش و دیگران را می‌نویسد و منتشر می‌کند؟

یک بار دیگر همان نوشته‌هایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیر‌معمول‌اند؟ یا نوشتن و حرف زدن درباره‌شان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمی‌کنید؟

و اما روزنامه‌نگاری؛
می‌گویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانه‌ای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامه‌های مرحوم را از وحید پوراستاد می‌توانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).

می‌گویند دو سه هفته‌ای آقایان دنبال بهانه‌ای برای تعطیلی شرق می‌گشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم می‌گویند ما نباید بهانه می‌دادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه‌ است برای توقیف، دیگر چه فرق می‌کند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟

 جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفتگو شود که هیچ سوسابقه‌ای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسی‌شان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همین‌هایی که عکس‌شان را هر روز در مطبوعات می‌بینیم خط می‌خورند.
دوستان روزنامه‌نگار من می‌توانند در گروه‌های ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثال‌هایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصی‌شان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان می‌کنند اما پنهانی.

حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری می‌کرد ایرادی نداشت.

از طرف دیگر، دوست روزنامه‌نگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه می‌گوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمی‌دانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم می‌کند اما چهره حرفه‌ای او را زیر سوال می‌برد.

یک روزنامه‌نگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمی‌رود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را می‌خواند دیدگاه‌های دیگرش را بررسی می‌کرد تا هم حرف تازه‌ای در این گفتگو می‌زد و هم حرف تازه‌ای می‌شنید.

حتی آنها که شغل‌شان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه می‌کنند و جوانب امر را می‌سنجند.

می‌گویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامه‌نگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد می‌کردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آن‌قدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید می‌گفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.

بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمی‌شناخته‌اند دست‌کم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبی‌اش می‌پرسیدند. اگر هم نمی‌خواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.

لطفاً نگویید اعتماد کرده‌اند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حق‌الزحمه بیشتری می‌گیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمی‌تواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.

به عنوان روزنامه‌نگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور می‌توانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلم‌مان.

لطفا این حرف‌ها را به زندگی‌ام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم! 

masoome naseri | 03:45 PM | Comment(s)(20)

این مسخره بازی رو جمع کنید

August 8, 2007 05:38 PM

آهان! امروز روز خبرنگار بود! خواستم یادم بمونه!

masoome naseri | 05:38 PM | Comment(s)(7)

وقت نمی‌کنم

August 6, 2007 10:49 PM

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم درباره این ماجرای بازداشت دسته‌جمعی تعدادی از جوان‌های کرجی که زود یک برچسب شیطان پرست چسبانده‌اند رویشان تا صدای کسی درنیاید از ترس که یعنی شما هم موافقید؟ که یعنی شما هم کافرید؟ که یعنی شما هم خونتان هدر است؟ که یعنی سکوت ممتد!

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد گودبای پارتی‌های این روزها که نوشتم برای رفیقی که دلتنگ بود از ترک وطن که عزیز جانم بی‌خیال! ما را دارند جز صادرات غیرنفتی صادر می‌کنند. دست‌کم به این ترتیب به رشد شاخص‌های اقتصادی مملکت کمک می‌شود.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد این‌که بچه‌های شرق طبق معمول چه تنها مانده‌اند و مسئولان شرق طبق عادت چه عذر تقصیر بدی خواسته‌اند.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم از آب و هوای خوب اینجا و خوش‌گذراندن و روزهایی که چقدر آرزوشان را داشتم، روزهایی همیشه بارانی و لعنتی انگار نه انگار که بارانی هست و حسرت خیس شدن در باران تابستان و...

ای‌میل زده دوستی که چیزی بنویس برای روز جوان که بنویسم آرامش جوان‌‌ها اینجا عصبی‌ام می‌کند و بعد احساس می‌کنم آدم بدی هستم. لعنتی...لعنتی...لعنتی.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم ولی وقت نمی‌کنم. یکی از همین روزها روی دوچرخه خوابم می‌برد مثل 

بایسیکل‌ران مخملباف و تر (به کسر ت ) می‌زنم به ضرب‌المثل شیرین سحرخیزی و کامروایی!

نصفه شب است. آمده‌اند به زور از سرکار بیرونمان کنند. وقت نمی‌کنم چیزی بنویسم.

masoome naseri | 10:49 PM | Comment(s)(6)

مافیای باقی!

July 31, 2007 01:15 PM

امروز از آن روزهای خوب و زیبا و فریبا در کار روزنامه‌نگاری است. خبر از در و دیوار می‌ریزد تازه چه خبرهایی یکی از یکی شگفت‌انگیزتر و هیجان‌انگیزتر ولی خبر محکومیت خانواده باقی از همه جالب‌تر بود.
امروز اعضا خانواده عمادالدین باقی هر کدام به سه سال زندان محکوم شده‌اند. خود باقی و فاطمه کمالی همسرش و دخترشان، اتهامشان اجتماع و تبانی به منظور انجام جرايمی بر ضد امنيت کشور است. مثل این که قضیه مافیایی بوده است.
من پیشنهادم این است که قوه قضائیه زحمت نکشد، لازم نیست برای اینها  در اوین سوئیت بگیرد. می‌توان از خانه خودشان به این منظور، استفاده بهینه کرد. یعنی به جای انتقال این سه نفر به زندان، یک زندانبان تمام وقت برای این خانواده استخدام شود.
عزرائیل هم که به جان سینماچی‌ها افتاده است. اینگمار برگمان و آنتونیونی به لقا‌الله پیوستند.

masoome naseri | 01:15 PM | Comment(s)(11)

سنگسار یک کیفر اسلامی است؟

July 29, 2007 10:51 AM

این گفتگو با آیت‌الله موسوی بجنوردی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بسیار خواندنی و مهم است.
از این جهت به نظر من مهم است که در جامعه‌ای مثل ایران با آن میزان از نفوذ مذهب، فقط با گزارش‌های احساسی و تکیه بر عواطف انسانی نمی‌شود مانع از تداوم احکامی مثل سنگسار شد و باید در همان شریعت به دنبال راه‌هایی برای جلوگیری از انجام آن بود.

راستش طرفین در این گفتگو به‌ظاهر فارسی حرف زده‌اند اما چون خودم مجبور شدم دوبار بخش‌هایی از آن را بخوانم تا دستگیرم شود ترجمه یک بخش آن را اینجا می‌نویسم.
مبنای قانون‌گذاری در شریعت و قانون مجازات اسلامی که مبنای عمل قوه قضاییه ایران هم هست سه منبع است: قران، سنت(رفتار و گفتار پیامبر و امامان) و اجماع فقها.

حالا آقای موسوی بجنوردی می‌گوید که اگر در مورد جرم خاصی، قران مجازات شلاق در نظر گرفته باشد و در سنت، سابقه صدور حکم مرگ را برای همان جرم سراغ داشته باشیم نمی‌توان بی‌خیال حکم قران که منبع قوی‌تری است شد و سنت را مبنا قرار داد.

در مورد خاص سنگسار در قران مجازات جلد یا همان شلاق برای زن و مرد زناکار در نظر گرفته شده است و این‌طور که گفته‌اند این شلاق خوردن را هم باید گروهی از مومنان تماشا کنند.
حالا اگر در سنت نمونه‌هایی از سنگسار دیده شده باشد، قاضی نمی‌تواند کیفر ضعیف‌تری را که در قران در نظر گرفته شده نادیده بگیرد و بر مبنای سنت، به کیفر قوی‌تر یعنی مرگ یا سنگسار حکم بدهد.
او می‌گوید ريشه سنگسار به زمان خليفه دوم، عمر برمي‌گردد و خلفا و حكام از آن به عنوان یک ابزار سیاسی علیه دشمنانشان استفاده می‌کرده‌اند.

این نکته بسیار مهمی است ک خود آیت‌الله بجنوردی هم اصرار می‌کند که باید دقت بیشتری در آن بشود و از فقها خواسته‌ که ببینند سنگسار اصلا در اسلام تشریع شده است یا نه؟

masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(11)

این حجابک یا اختاه؟

July 25, 2007 12:59 AM

این هم یک نوع کار فرهنگی برای مبارزه با بدحجابی یا بی حجابی. همراه با پیغام های اخلاقی و انذار و تبشیر کاملا کلاسیک. زیبایی چیزی نیست جز این پوشش!

masoome naseri | 12:59 AM | Comment(s)(4)

پایه‌اید؟

July 20, 2007 11:49 AM

بروبکس!
یه سری فرمول توپس برای تغییر رنگی پنگی گیر آوردم. فرمولاش اورژینال و خارجیه حرف نداره، تازه کاتالوگ هم داره. پایه‌اید آخر هفته یه انقلاب بکنیم؟ در مورد رنگش هم نظرتونو بگید.

masoome naseri | 11:49 AM | Comment(s)(14)

اینه!

July 19, 2007 02:28 PM

این است اقتدار قوه قضاییه البته همه‌اش این نیست، این هم هست.

cafepolic2.jpg

 

عکس‌های این نمایشگاه مدهای انحرافی نیروی انتظامی را هم اگر ندیده اید بروید ببینید بد نیست حداقل متوجه درجه انحراف‌ از مرکزتان می‌شوید.  تا اطلاع ثانوی این تیپ مطبوع سیستم است. یا این شکلی شوید یا بمیرید.

cafepolic2.jpg

 

masoome naseri | 02:28 PM | Comment(s)(5)

توهم

July 11, 2007 05:43 PM

 ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منت‌کشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..

شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین می‌شود.

نمی‌خواهم بگویم اصولا هر رابطه‌ای محکوم به شکست است ولی قطعا می‌توانم بگویم هر رابطه‌ای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست می‌انجامد و لاجرم کار به ناله و نفرین‌های کذایی می‌کشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.

تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بی‌وفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیده‌اند و گاهی منت کشیده‌اند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمده‌اند و خودی نشان داده‌اند اما ماجرا که تمام می‌شود دوباره همان شهروندان عاشقی می‌مانند که اکنون دیگر فارغ شده‌اند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمی‌توانند کاری از پیش ببرند.

هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامه‌نگار روشنفکر، آن‌قدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و  از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.

در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی می‌بینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان می‌دهیم و می‌گوییم این نیز بگذرد و دیده‌اید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم می‌کنند و ما چنین هم کرده‌ایم.

من و هم‌نسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیده‌ایم ولی می‌دانیم بزرگترهایی که متهم‌اند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشته‌اند و راستش را بخواهید هنوز خیلی‌ها نمی‌خواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیده‌اند این روزها بر مدار دل دیگران می‌چرخد و می‌رقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط  مانده است.

جمهوری اسلامی دلبر جانانه‌ای است خوش سر و شکل که دل از خیلی‌ها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه می‌بینید خیلی‌ از همین مسلمان‌ها که از دور نشسته‌اند و به ما حسادت می‌کنند هیچکدام نمی‌توانند آن‌قدر مایه بگذارند که ما گذاشته‌ایم.

جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسی‌اش جذابیت‌هایی دارد که آدم را درگیر خودش می‌کند. بگذریم که در همان قانون اساسی‌ هم بنیان بی‌وفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.

خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطه‌ای شکل گرفته است. برای بعضی‌ها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمی‌خواهد یا دلش نمی‌آید یا نمی‌تواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایه‌ای نمی‌گذارد.

خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانه‌های نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمی‌کند. خودم می‌دانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوق‌های رای است که دستی بر سر و گوشمان می‌کشند و بعد حتی برای انگشت‌های جوهری‌مان یک دستمال هم تعارف نمی‌کنند.

می‌دانم این روز روز سختی است ولی چاره‌ای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی می‌شود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.

بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دست‌کم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوال‌هایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا این‌که آیا ما فریب خورده‌ایم؟ اغفال شده‌ایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی برده‌اند و مورد تجاوز قرار داده‌اند؟ خودمان آن‌قدر سکوت کرده‌ایم که عشق بی‌فرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را می‌پسندیم؟

 یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطه‌ای داده‌ایم که سال‌هاست در آن توهم دست و پا می‌زنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کم‌هزینه؟ و البته اصلا ما می‌خواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟

 

masoome naseri | 05:43 PM | Comment(s)(1)

ای وای دلم

July 4, 2007 04:33 AM

1- نه، نیامده‌ام به خاطر توقیف مسخره هم‌میهن چیزی بنویسم. چون نبودنش تغییری در جهان ایجاد نمی‌کند. این بودن یک روزنامه است که تغییر ایجاد می‌کند و تغییر چیز خوبی نیست کلا. فقط عزیزان مستقر در دادستانی دفعه بعد در حکم‌شان بنویسند حال نمی‌کنیم که این روزنامه وجود داشته باشد. همکاران ما هم که خیلی آدم‌های معقولی هستند می‌پذیرند بدون این‌که شورش کنند یا پمپ‌بنزین آتش بزنند.

 دکه‌های مطبوعاتی هم بیشتر خوش دارند به قول این رفیقمان به خاطر امنیت شغلی هم که شده فقط سیگار بفروشند. تازه آنها که امنیت شغلی‌شان از نویسنده‌های آن روزنامه‌ها بیشترتر است.

2- کمی شعر بخوانید از این رفیق شاعر تازه بلاگرم راضیه که هم رفیق خوبی است و هم شاعر خوبتری. ابته ترجیح می‌دادم به جای رفیقش دخترش بودم از بس کیمیاشاعرترش می‌کند .

3- ای‌وای دلم، وای دلم، وای دلم! از دست زنی که بسیار دوستش می‌دارم! با سپاس ویژه از یک رفیق.

masoome naseri | 04:33 AM | Comment(s)(8)

در تهران خبری نیست!

June 27, 2007 01:56 AM

الان تهران دارد سر ماجرای سهمیه‌بندی بنزین می‌ترکد و طبق اظهارات شاهدان عینی پمپ‌بنزین‌ها تعطیل‌اند و در محاصره پلیس که مبادا کسی به سرش بزند آتشی بگیراند.

 شبکه خبر اما در نهایت خوشحالی اول کمی جاده چالوس نشان داد و الان هم دارد در مورد قنات یک گزارش خبری پخش می‌کند و می‌گوید پانزده درصد اب شرب و کشاورزی همدان را قنات‌ها تامین می‌کنند!

masoome naseri | 01:56 AM | Comment(s)(9)

اجتماع بیش از یک نفر ممنوع!

June 24, 2007 03:31 PM

کافه کتاب نشر چشمه را خیلی دوست داشتم. اصولا اهل کافه‌ام اما کافه کتاب، آرزوی کافه‌ای بود که می‌خواستم داشته باشم اما پولش را نداشتم که به آن برسم. کافه کتاب فرصت نشستن در مجاورت کتاب و کلمه بود. روبروی کسانی که از این مجاورت لذت می‌بردند و حرف‌ها هم از همین جنس بود.

کافه کتاب که تعطیل شد خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر آب هندوانه‌های تگری تیرماهش، نه به خاطر کوکوسبزی خوش عطرش بلکه به خاطر آسودگی نشستن و حرف زدن با آدم‌هایی که از حضورشان کلمه‌های تازه یاد می‌گرفتی.

همان وقت‌ها کلی فکر کردم مگر در این کافه که وقتی از روی پل کریم‌خان و از تقاطع میرزای شیرازی و سپهبد قره‌نی می‌گذری تا فیها خالدونش پیداست و می‌توانی مشتری‌هایش را بشمری چه فعل حرامی می‌توانست از کسی سربزند که تعطیلش کردند؟ جواب ساده است، گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمی‌شدند.

همان روزها کافه 78 را چند روزی بستند و نمی‌دانم صاحبش با دادن چه تعهدی از پلمپ درش آورد.

امروز خواندم که کافه تیتر را برای همیشه پلمپ کرده‌اند. نه دادگاهی، نه قاضی و وکیلی، هیچ. گور پدر همه آنهایی که امروز، فردا، هفته دیگر، آنجا قرار نشستن و حرف زدن و کتاب خواندن و نقد کردن و بزرگداشت گرفتن دارند.

مدتی است آقای کیهان به خانه هنرمندان ایران هم حساس شده است. همین هفته پیش مطلب بلند بالایی نوشته بود با این عنوان که این خانه سیاه است و نسخه همه آنهایی را پیچیده بود که آنجا بزرگ داشته شده‌اند یا بزرگداشتی برگزار کرده بودند و نشسته بودند و حرف زده بودند و شنیده بودند و رفته بودند. با لحنی شاکی که اینها اگر راست می‌گویند چرا برای مرتضی آوینی و سلمان هراتی بزرگداشت برگزار نمی‌کنند؟ خب راستش نشسته‌ایم بزرگداشت‌هایی که شما برای آوینی و هراتی و دیگران می‌گیرید تمام شود بعد نوبت ما برسد!

راستی چرا یک نفر آوینی مستندساز جنگ را از وسط اشک و آه‌ها و موسیقی‌های بی‌مایه جنگی آقایان نجات نمی‌دهد و برایش یک بزرگداشت نمی‌گیرد؟ به نظرتان نمی‌رسد این آقایان، آوینی را مصادره به مطلوب از نوع نامطلوب کرده‌اند؟

اینها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است در این مملکت اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است. آنها که اهل گپ زدن در خلوت یک کافه یا بزرگداشتن یک آدم عزیز یا نقد یک کتاب هستند خیال می‌کنند (به قول داریوش آشوری) در حال برانداز کردن فرهنگ هستند اما اشتباه می‌کنند همه شان براندازند.

آنها که به اعتماد اصل بیست و هفت قانون اساسی قرار تجمع و تظاهرات می‌گذارند که اصلا حرفش را هم نزن. آنها انقلابیونی هستند که دست به اسلحه برده‌اند، اسلحه آگاهی و این خیلی خیلی خطرناک است.

 

masoome naseri | 03:31 PM | Comment(s)(10)

وقتی انقلابیون به غلط کردم می‌افتند!

June 23, 2007 07:53 PM

این ماجرای کی بود کی بود من نبودم را در مورد انقلاب فرهنگی از دست ندهید که در روزنامه هم‌میهن چاپ شده است. در مملکت اسلامی که بنا به فتوای برخی مراجعش از جمله رهبری، تراشیدن محاسن حکم ارتکاب حرام را دارد عضو گران‌قدر ستاد انقلاب فرهنگی یادآوری می‌کند که آن سال‌ها هم صورتش را با تیغ ژیلت می‌زده و کسی که از تیغ ژیلت استفاده می‌کرده و می‌کند طبیعتا در آن محافل و مراکز راهش نیست.

به گمانم این خیلی خوب است که این بزرگواران متوجه شده‌اند بد غلطی کرده‌اند و دارند طوق لعنتش را از گردن خودشان باز می‌کنند می‌اندازند گردن آن دیگری.

این اتفاق دارد در میان کسانی می‌افتد که مواضع معتدل‌تری در این سال‌ها داشته‌اند. خدا روزی را بیاورد ک بقیه آقایان از جمله حضرات محافظه‌کار هم به درک اشتباهاتشان برسند و از سودای انقلاب فرهنگی دوباره بیفتند. که به قول همین آقای سروش، انقلاب از نوع فرهنگی و غیرفرهنگی‌اش اگر هوس بود همان یک‌بار برای این ملت بس بود.

 

من از هیچ چیز خبر نداشتم- گفتگو با دکتر سروش

اتفاقا سروش از همه چیز خبر داشت!- پاسخ محمد ملکی

من ریشم را با ژیلت می‌زدم- صادق زیباکلام

استاد جان! این نقد است نه طعن طاعنان- شاگردان تحکیمی سروش

masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(8)

چت جی‌میل

June 18, 2007 08:16 PM

دوست الف

می‌گه الان تهران لرزید.

می‌گم چقدر؟

می‌‌گه در حد حاجی یه تکون حاجی دو تکون!

دوست ب

می‌گه تهران لرزید.

می‌گم مرکزش کجا بوده؟

می‌گه قم. نه که امروز مراسم تدفین فلان آیت‌الله است! این زلزله ناشی از فعل و انفعالات زمین و ناشی از فشار قبر و این قضایا بوده است.

دوست پ

می‌گه این اس ام اس جدیده: خیلی ازت ناراحتم. اصلا انتظار نداشتم. این چه کاری بود با ما کردی؟ می‌دونستی زلزله می‌آد و نگفتی؟ ای گوسفند بی‌معرفت!

خداییش خلاقیت یه ملت را حال می‌کنید؟ هنوز نیم ساعت از زلزله نگذشته ها!؟

 

masoome naseri | 08:16 PM | Comment(s)(20)

یادداشت‌های یک آدم نسبتا با فرهنگ شده

June 13, 2007 02:45 PM

من از تاریخ بدم می‌آید، از مکان‌های تاریخی هم. این بد آمدن احتمالا احمقانه است ولی خب این به آن همه کار احمقانه‌ای که دیگران می‌کنند در!

دیروز ولی به لطف و به زور دوستی رفتم نمایشگاه ایران، سی قرن فرهنگ و هنر که خب همراهی با این دوست که یک دانشمند علوم انسانی است بسیار مفید بود چون باعث شد فحش‌هایی را که در طول عمرم دو سه بار بیشتر به گوشم نخورده بود پای هر کدام از آثار تاریخی که می‌رسیدیم بشنوم.

این نمایشگاه در واقع مجموعه‌ای است از دار و ندار بخش پارسی موزه هرمیتاژ روسیه که این روزها و تا آخر تابستان در آمستردام به نمایش درآمده‌اند.

مساله این بود که این دوست گرانقدر ما پای هر کدام از این ظرف و ظروف و کتاب و دست‌خط‌ها و کاسه و کوزه‌ها که می‌رسید هی فحش‌های بد بد می‌داد به کسانی که میراث فرهنگی و تاریخی ما را در عین وقاحت دزدیده‌اند و تازه نمایشگاه هم برپا کرده‌اند.

من البته حرفم این بود که خب ما هم در کمال بلاهت گذاشته‌ایم این میراث فرهنگی دزدیده شود و حتی وقتی دزدی با چراغ امده‌ است از این پهلو به آن پهلو شده‌ایم و گفته‌ایم که انشا‌ء الله گربه است!

تازه گیریم این آثار در ایران می‌ماندند خب کجا نگهداری می‌شدند و در چه شرایطی؟ من هر چه به این دوستمان گفتم که عزیز من! اگر همین آثار فرهنگی هم دزدیده نمی‌شد و به موزه‌های اروپایی منتقل نمی‌شدند معلوم نبود از کجا سر در می‌آوردند به خرجش نمی‌رفت و باز هم فحش‌های بد بد می‌داد.

اگر دوستی، رفیقی، کسی، در مورد وضعیت نگهداری آثار و ابنیه فرهنگی در ایران و همین‌طور آثار تاریخی و فرهنگی در موزه‌های ایران، مشاهداتی دارد که باعث شود دهان ایشان بسته شود خوشحال می‌شوم که بخوانمش و بدانمش.

 لینک:سایت نمایشگاه آثار پارسی هرمیتاژ در آمستردام

 

masoome naseri | 02:45 PM | Comment(s)(9)

دردسرهای زنان فمینیست صد سال پیش

June 11, 2007 07:53 PM

این یکی از یادداشت های دهخداست که در شماره سی و یکم صوراسرافیل در سال 1326 چاپ شده بوده است:

من مدت‌ها بود می‌گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علت دارد که زن‌های ما چندین دفعه جمع شده عریضه‌ها به مجلس شورا و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه تشکیل مدرسه به طرز جدید و تربیت انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلا و وزرای ما گذشته از این که همراهی نکردند ضدیت هم نمودند.

در این باب خیلی فکر کردم. خیلی به دره گودال‌ها رفتم و درآمدم و عاقبت فهمیدم همه اینها برای این است که زن‌های ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کار درآمده* دارند.

حالا خواهش می‌کنم به من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من می‌برازد نه به ریش دوره کرده قرمز من.

من جداً می‌گویم اگر خانم‌های علم‌دوست و آقایان ترقی طلب ایرانی هزار علت برای این ضدیت وزرا و وکلا در کار مدرسه و انجمن زن‌ها ذکر کنند من یکی معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند.

ما همان‌طور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها به تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درآمده سبب شده که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدم‌های با استخوان داریم.

این معلوم است که هیچ آدمی بی استخوان نیست اما مقصود از این حرف آن است ک آدم مثل همان دیزی‌های از کار درآمده باشد.

وکلا و وزرای ما خوب می‌دانند که اگر خانم‌های ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند، تعلیم و تربیت بشوند، کم کم خواهند فهمید که دیزی‌های پاک و پاکیزه بهتر از دیزی‌هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی و پنج ساله در در و دیوارش باشد و بی‌شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثل جناب تقی‌زاده پاشان را توی یک کفش می‌کنند و می‌گویند: تا کی باید وزرا، رجل و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیرالدوله، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه آصف‌الدوله زینت افزای هیئت باشد...

حالا من صریح می‌گویم و وجدان تمام وزرا و وکلا و اولیای امور را شاهد می‌گیرم ک اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی‌ست که زن‌های ما به دیزی از کار درآمده دارند و بلاشک هر روز ک این عقیده از میان زن‌های ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد.

و اگر خانم‌ها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاح هستند باید به هر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر در این مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی‌های دستک‌دار** و هرچه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق‌الطاقه بار یک الاغ کرده از دروازه‌های شهر بیرون بیندازند و خانم‌ها هم هرچه دیزی از کار درآمده در مطبخ دارند همه را برداشته بیارند پشت سر این مسافر محترم .

اگر این کار را بکنند من قول صریح می‌دهم که در مدت کمی تمام خرابی‌ها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف من اعتنا نکرده و مثل همه حرف‌های من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمی‌رسد. بروند ختم " امن یجیب" بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش این‌هم آخرش والسلام!

* دیزی از کار درآمده دیزی (به معنای ظرف نه غذا) که نو نباشد و در آن بارها غذا پخته باشند و بدین سبب مزه غذا را نگرداند و مطبوع‌تر کند.

** اروسی دستک‌دار، ظاهرا کفش سگک دار پابندی

این ر