المپیک و آبدوغ خیار

August 24, 2008 05:48 PM

حسن رویدادهای بزرگی مثل المپیک و جام جهانی این است که استعداد پنهان ما را در تحلیل، رو می کند. این روزها توی هر تاکسی که می نشینی بحث المپیک و نتایج بد تیم ایران یا در بین مسافرها داغ است یا از رادیوی تاکسی به گوش می رسد.

از میان همه تحلیل هایی که شنیدم یکی از همه شاهکارتر بود. تحلیلگری که در یکی از برنامه های رادیو درباره نتایج ضعیف تیم کشتی حرف می زد از جمله به وضع بهداشت دهان و دندان سرمربی تیم ملی اشاره کرد و گفت با این وضع بهداشت دهان و دندان و با آن وضع لباس پوشیدن معلوم است کشتی گیر ضعیف عمل می کند و مربی نمی تواند مربی گری کند!
این اصلا شوخی نیست با همین گوش های خودم شنیدم.

حالا من دربدر دنبال عکسی از سرمربی تیم کشتی می گردم که در آن لبخند پت و پهنی زده باشد تا ببینم یعنی این مساله چنان است که این قدر تاثیر سوئی بر وضع تیم می تواند بگذارد!

masoome naseri | 05:48 PM | Comment(s)(7)

آخه چقد خوشگلی بی شرف!

August 18, 2008 12:41 PM

وای وای وای پارمیدای من کوش؟ وای وای وای می رم از هوش صدای ساس مانکن، حسین مخته و علیشمس، سه نفری که این آهنگ پارمیدا را می خوانند مدام به گوش می رسد. از ضبط ماشین ها، از ماهواره، از شلوغی پارتی ها و مهمانی ها. اگر خواستید و توانستید ویدئوش را از اینجاببینید.

ترانه بامزه‌ای دارد. ترانه‌ای برای دوران عشق های دماغ سربالا که ویژگی شان این است که مانکن بی ساکشن هستند.

........

نکته تکمیلی این که این چند خط را دارم از اینترنت رایگان نذری تولد امام زمان می نویسم باور کنید!

masoome naseri | 12:41 PM | Comment(s)(5)

اینجا تهران است

August 7, 2008 05:10 PM


اینجا تهران، تب، حوالی چهارصد درجه، آسفالت قیر مذاب، خیابان جهنم پردود و دم.

اینجا تهران، گوینده رادیو پیام از قول یک مقام وزارت بهداشت هشدار می‌دهد برای جلوگیری از ابتلا به وبا و بیماریهای عفونی تابستانی از خوردن سبزی و سالاد در رستورانهای نامطمئن خودداری کنید.

اینجا تهران، فیلم "زن دوم" در سینماها اکران است و لایحه حمایت از خانواده در صحنه مجلس است. لایحه ای که مخالفت با آن رخشان بنی اعتماد را کنار شیرین عبادی نشانده و لاله صدیق را به جای دور زدن پیست اتومبیلرانی به حضور در جمع مخالفان لایحه کشانده است.

اینجا تهران، پروین اردلان از قول یک نماینده زن مجلس هفتم می گوید هفتاد و شش نفر از نمایندگان دوره پیش دست کم "دو زنه" بوده اند.

اینجا تهران، ماشین دارها بنزین لیتری 400 تومان توی باک ماشین‌هاشان می‌ریزند و در ترافیک بزرگراه‌های تفتیده به هم بد و بیراه می گویند.

اینجا تهران، به لطف ماشین های فت و فراوان گشت ارشاد و احتمال بازداشت و آویزان شدن تابلوی شماره دار ویژه مجرمان از گردن زن ها و دخترها، آنها عفیف تر شده اند. مانتوها مشکی تر، روسری رنگی ها کمتر.

اینجا تهران، دو کیلو آلبالو، هفت هزار و هشتصد تومان، یک کیلو گوشت خورشتی با استخوان پانزده هزارتومان، نفت بشکه‌ای صدو بیست دلار، صندوق ذخیره ارزی خالی.

اینجا تهران، جایی که این روزها ذکر مدام روشنفکرانش این است که اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید... اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید...

اینجا تهران، جایی که ته مانده اصلاح طلبان خاتمی را به سمت میدان انتخابات هل می دهند اما رئیس جمهور شدن احمدی نژاد را محتمل تر می دانند. اینجا تهران، جایی که مطمئنم هرکسی بخواهد رئیس جمهوری بعدی ایران شود یا دیوانه است یا از جمله استشهادیون!

masoome naseri | 05:10 PM | Comment(s)(7)

کاشکی خجالتی، خجالتی، خجالتی، در کار در کار در کار

July 21, 2008 02:17 AM

عذرخواهی کردن کار آسانی نیست. من خودم از آدم‌هایی هستم که برایم سخت است بابت اشتباهاتم عذرخواهی کنم. مثلا همین دیشب وقتی چهل و پنج دقیقه بنده خدایی را در یکی از میدان‌های شهر منتظر و معطل نگه داشتم  به جای عذرخواهی، در مورد مزایای این انتظار، داد سخن دادم و این‌که او توانسته در این فاصله از اجرای زیبای گیتار یک نوازنده دوره‌گرد بهره‌مند شود که جدا قشنگ می‌زد و پنجاه شصت نفری را دور خودش جمع کرده بود.

خوشبختانه همه مثل من نیستند و بلدند عذرخواهی کنند یکی‌شان همین آقای پاپ بندیکت شانزدهم که جداً من شرمنده لوطی‌گری‌اش شدم!

آقای پاپ دیروز در سفرش به استرالیا، به خاطر رسوائی جنسی کشیش‌ها عذرخواهی کرد.

این‌طور که بی بی سی نوشته رهبر کاتولیک های جهان گفت: "این شرمی است که ما همیشه احساس می‌کنیم". او خواهان محاکمه کشیش های دخیل در این رسوایی شد.

قطعاً تالمات روحی و جسمی قربانیان کشیش‌هایی که از جانب همین آقای پاپ، نمایندگی خداوند را در کلیسای محله‌شان دریافت کرده‌اند با این عذرخواهی‌ها درمان نمی‌شود ولی خب، ایشان که به باور برخی، مدیر دفتر مرکزی خداوند در زمین هستند انشاالله تعالی به این درک رسیده که این "قدسیت" یا "افه قدسیت" برای گذران زندگی در جهان مدرن کافی نیست. آدم پاپ هم که باشد باید عذرخواهی کند.

فکر می‌کنم غیر از من و پاپ بندیکت شانزدهم کسان دیگری هم هستند که باید "پوزش خواستن" را یاد بگیرند. یکی همین مسئولان و رهبران ما که حاضرند راه به راه، جام زهر سر بکشند اما یک کلمه در پیشگاه مردم عذرخواهی نکنند مبادا از شکوه قدسی‌شان چیزی کم شود.

آقایان عزیز! در سی‌امین سالگرد انقلابی که من هم فکر می‌کنم باید لاجرم اتفاق می‌افتاد، دفترچه یادداشت‌های روزانه‌تان را ورق بزنید. در صفحات مختلف این سی سال اشتباهات کوچک و بزرگی هست که شما چشم‌هایتان را به روی آنها بسته‌اید مردم اما نه.

فکر می‌کنم مردم ایران این‌قدر مرام دارند که اشتباهات کوچک‌تر شما را به بزرگی خودشان ببخشند اما شما هم کمی معرفت به خرج بدهید و از اشتباه‌های بزرگتان عذرخواهی کنید.

اشتباه‌های من نهایتاً باعث می‌شود دوستی یا آشنائی یک ساعت معطل بماند اما اشتباه‌های شما عده زیادی را معطل کرده و از زندگی جامانده‌اند. اگر عذرخواهی کنید بزرگ می‌شوید.

 

 

masoome naseri | 02:17 AM | Comment(s)(2)

"چراغ خاموش" صدا و سیما

May 22, 2008 12:13 AM

الان سال‌هاست بسیاری از مردان غیور مملکت سوار هر وسیله نقلیه‌ای که باشند  پیش پای هر خانمی با هر تیپ و تیریپی بوق می‌زنند. موتور و دوچرخه‌ و اتوبوس و کامیون و آشغالانس و بی ام و و زانتیا و ژیان و ... هم ندارد. چادری و مانتوئی و چادر ملی و تیریپ خفن و شاسی کوتاه و بلند هم ندارد.

من خودم یک بار مجبور شدم با عزیز دلی که می‌گفت شما زن‌ها دچار توهم هستید و این‌قدرها هم که  ادعا می‌کنید، مردها برایتان بوق نمی‌زنند  در یک خیابان، یک بار در فاصله نیم متری و یک بار در فاصله ده متری بایستم تا با چشم خودش ببیند آمار  بوق زنندگان در دو وضعیت چه تفاوت معناداری دارد!

خب ایرانیانی که دست‌کم یک بار ساکن وطن بوده‌اند می‌دانند هر وسیله‌ نقلیه‌ای می‌تواند مسافرکش باشد و هر موجودی در هیبت انسان، راننده مسافرکش.

و چرا دروغ بگویم این وضعیت گاهی مزایایی دارد مثل این‌که فرض کنید بعد از ظهر جهنمی مرداد، یک زانتیا پیش پای شما نگه می‌دارد. طرف شما را از امیرآباد می‌برد قیطریه، مسافر دیگری هم سوار نمی‌کند از شما هم کرایه نمی‌گیرد. به این وضعیت می‌گویند اتو زدن. در مورد این‌که خب به جای کرایه چه هزینه‌ای شما می‌پردازید بعداً مفصل می‌نویسم.

به هر حال این کار هم مثل هر کار دیگری در دنیا ریسک دارد. یا شما صحیح و سالم و خوش اخلاق می‌رسید قیطریه یا جسدتان از بیابان‌های اطراف اسلام‌شهر سر در می‌آورد.

خب حالا بعد از این همه سال صدا و سیما یادش افتاده در ژانر "روزنامه‌نگاری جستجوگر" این‌جور مشکلات زنان جامعه را گزارش کند. نتیجه می‌شود دو تا چیز: یکی صاف کردن جاده نیروی انتظامی برای ورود به حریم خصوصی افراد و توجیه آن در پیشگاه افکار عمومی.

دومی عمل کردن بمثابه توپخانه پشت خط نیروی انتظامی برای کوبیدن قوه قضائیه.

صدا و سیما به قول خودش "چراغ خاموش" می‌رود سراغ این سوژه‌ها و انشاالله نیت هم خیر است و قصد ندارند قوه قضائیه را وادار کنند علاوه بر ضابط قضائی، نقش داور قضائی هم رسماً به این نیرو بدهد.

 بخش دیگر این برنامه تلویزیونی را هم در مورد استخدام منشی شرکت، در خانه شخصی طرف ببینید. فقط آن عزیزانی که در روزنامه‌نگاری، پیراهن‌های بیشتری از من پاره کرده‌اند در حق من استادی کنند و بگویند این آقای میکروفون به دست حق دارد به آشپزخانه و یخچال ایشان هم سرک بکشد و در مورد شیشه‌های نوشیدنی موجود در خانه بازخواست کند؟ تا من بعدا مفصل بنویسم چی شد که ناگهان به دوستان صدا و سیما وحی شد باید بروند درباره مزاحمت راننده‌ها برای خانم‌ها برنامه بسازند.

..............................................

اگر این دوستان صدا و سیمائی وقت کردند این گزارش را ببینند، بد نیست.

masoome naseri | 12:13 AM | Comment(s)(8)

پرسپولیس! از پروین عبور کن

May 18, 2008 01:05 AM

استقلالی نیستم اما پرسپولیس را دوست ندارم. پرسپولیسی‌ها به نظرم شبیه آدم‌هایی هستند که دار و ندارشان را داده‌اند و یک بنز خریده‌اند و به جای آن‌که از رانندگی با بنز حال کنند مدام می‌خواهند به همه رهگذران نشان بدهند که راننده بنز هستند.

خیلی‌ها که مثل بنز بازی می‌کنند وقتی با پرسپولیس قرارداد می‌بندند همه هوش و حواسشان متمرکز اسپورت کردن تیپ و قیافه‌شان می‌شود و در نتیجه این بحران فرهنگی است که وقتی بعد از چندین سال بالاخره دوباره طعم قهرمانی را می‌چشند خودشان هم باورشان نمی‌شود.

بهتر است جملات اولم را تصحیح کنم؛ استقلالی نیستم ولی پرسپولیس را دوست نداشتم اما حالا نظرم عوض شده است. پرسپولیسی که نمادش علی پروین باشد دوست ندارم.

با علی پروین تا یک جایی می‌شود به خاطر مرام و معرفت و لوطی‌گری در زمین فوتبال دوید اما با لوطی‌گری نمی‌شود تیم آماده داشت، برنامه‌ریزی شده عمل کرد، تاکتیک داشت و در زمین، نود دقیقه دوید و گل زد.

 فوتبال علی پروین، فوتبال «جان من، مرگ من» است. فوتبال «اگه گل نزنی به حضرت عباس دیگه نگات نمی‌کنم»، فوتبال دیمی، مرامی!

بعد از این همه سال پرسپولیسی‌ها باید سلطان علی پروین را قاب بگیرند بگذارند توی طاقچه و از زیر سایه سنگینش بیرون بیایند.
احترام به پیشکسوت و این افه‌ها سر جای خودش ولی پرسپولیسی‌ها باید از علی پروین عبور کنند.

حضور کسی مثل افشین قطبی در این تیم می‌تواند شخصیت از دست رفته پرسپولیس را برگرداند و به پروژه عبور از علی پروین سرعت ببخشد.

 افشین قطبی باعث شد پرسپولیسی‌ها دوباره جرات کنند و روی در و دیوار بنویسند: پرسپولیس زلزله! و حیف است این شور و هیجان که فوتبال به زندگی می‌بخشد در بنگاه‌های معامله ماشین و فوتبالیست از دست برود.

masoome naseri | 01:05 AM | Comment(s)(9)

حکم صحیح پخت عدس پلو چیست؟

May 10, 2008 04:02 PM

من به استفتاءکنندگان و استفتاءشوندگان هم مثل بقیه خلق الناس احترام می گذارم. به هر حال برای ادم سوال پیش می آید و باید از یک نفر بپرسد ولی حضرات مومنین و مومنات! آیا آدم باید از رهبری یک کشور که می گویند مرجع است و صاحب فتوا در مورد طریقه صحیح پخت عدس پلو سوال کند؟

آخر این هم مساله است که شما از مقام معظم رهبری در موردش استفتاء می کنید؟

حکم کشمش و خرماى سرخ شده در روغن را در بخش استفتائات جدید سایت رهبر ایران بخوانید و ببینید تکنولوژی به چه کارها می آید:

س: اگر كشمش را در روغن سرخ كنیم پاک است یا نجس؟ اگر نجس است طریقه صحیح پخت عدس پلو چیست؟ در مورد خرما چطور؟
ج) در هر دو مورد پاک است.

خراب کردن زندگى دیگران

س: حسادت و خراب كردن زندگى دیگران چه حكمى دارد و عقوبتش چیست؟
ج) خراب کردن زندگى دیگران حرام است و عقوبت آن در اختیار خداوند است.

استخاره در اینترنت
س: آیا استخاره كه در برخى سایت‌ها است مى‌تواند ملاک قرار گیرد؟

ج) اگر طبق روش‌هاى معمول است مانعى ندارد.

بی خیال خدائیش بی خیال! خدائیش بی خیال!

masoome naseri | 04:02 PM | Comment(s)(8)

پتیشن در اعتراض به ظهور امام زمان

May 7, 2008 03:23 PM

آقای احمدی‌نژاد گفته‌اند که امام زمان دارد جهان را مدیریت می‌كند و ما داریم می‌بینیم دست هدایت آقا امام زمان در همه امور كشور نمایان است.

راستش مثل هر شیعه دیگری من هم فکر می‌کردم خوب است امام زمان ظهور کند و اعتقاد داشتم ظهور ایشان علیرغم بعضی حرف و حدیث‌ها در مورد بکش بکشی که می‌گویند در آن زمان قرار است اتفاق بیفتد می‌تواند باعث اتفاقات خوب شود. اما الان پشیمانم.

در این حد پشیمانم که می‌خواهم پتیشن راه بیندازم و از امام زمان بخواهم لطفا ظهور نکند. اگر نتایج مدیریت ایشان این وضعیتی است که در جهان می‌بینیم که اصلا در شان یک امام که هزار سال امتش را منتظر نگه داشته نیست.

توی کتاب‌های دینی ما نوشته بود ایشان می‌آیند و عدل و داد می‌گسترانند. اگر حرف آقای احمدی‌نژاد درست باشد که خب تا حالا که هیچ نشانه‌هایی از این گسترش دیده نمی‌شود.

یا باید احمدی‌نژاد حرفش را پس بگیرد یا امام زمان دست داشتنش را در وضعیت امروز جهان تکذیب کند یا من پتیشن راه می‌اندازم که آقا ظهور نکند.

اگر قرار باشد ایشان ظهور کند و آش همین آش باشد و کاسه همین کاسه، خب داریم زندگی‌مان را می‌کنیم بی‌خیال ظهور!

 

 

 

masoome naseri | 03:23 PM | Comment(s)(20)

بیا در جشن هسته‌ای ما برقص!

May 4, 2008 10:24 PM

در نمایشگاه‌ کتاب پیدا نمی‌شود، در میان تعداد پرشمار نشریات آویزان از دکه‌های مطبوعاتی هم.

 از زیر دست کارشناسان اداره کتاب در نمی‌رود، از زیر نگاه مراقبان چندگانه صفحات روزنامه‌ها هم.

توی جیب جا می‌گیرد، توی چشم‌های آدمی که روبروی تو می‌نشیند و لابلای کلمات کسی که از کنارت می‌گذرد.

گاهی از گوشه‌ای درز می‌کند، نشانه‌هایش که پیدا شود آن نقطه را گل می‌گیرند. به دور و برت نگاه کن، هر جا را گل گرفته‌اند ردی از آن دیده شده، گزارش شده و پاکسازی شده است و خلاص!

روزنامه‌ها، کتابفروشی‌ها، کافه‌ها، صفحه‌های مجازی، خانه‌های اینترنتی،  گاهی حتی خیابان‌ها و گورستان‌هایی را می‌بینی که گل گرفته‌اند. شک نکن! حتما ردی از کالای ممنوعه "آگاهی" در آن‌جاها هم پیدا شده است.

آگاهی؛ دانستن، سال‌هاست در ایران کالای ممنوعه است از عهد شاه وزوزک اما به رسم زندگی دوگانه ایرانی اگر به قول بروبکس طلبه باشی پیدایش خواهی کرد. گرچه با دو هزار نفر کتاب‌خوان، بهار نمی‌شود، با بیست سی هزار نسخه تیراژ روزنامه‌های زرد و خاکستری هم.

اگر پرده‌های سینما تار عنکبوت گرفته‌اند نگران نباش دستفروش‌های خیابان جمهوری و راسته ولی‌عصر و کریم‌خان و آریاشهر و  یک جاهایی در قیطریه آماده اکران همه فیلم‌های روز سینمای جهان هستند. به احمد رضا یا افشار بسپر دل و روده سینمای جهان را می‌ریزند روی میز.

اگر طالب حرفی یا نکته‌ای در کتاب‌های قدیمی باشی، در قفسه‌های یخ‌زده کتابفروشی‌ها نگرد، همیشه صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی!

می‌گویم قدیمی، منظورم کتاب‌های عهد آریامهر نیست، الان کتاب‌های پیشا- احمدی‌نژادی هم جزء کتب ضاله هستند.

آقایان خودشان چند صفحه از تاریخ را ساخته‌اند و می‌دانند ورق خوردن صفحات تاریخ و تغییر رنگ و روی زمانه میسر نمی‌شود جز با انتشار کالای ممنوعه" آگاهی".  و عقل می‌کنند همه در و پنجره‌ها را گل می‌گیرند.

کاربر گرامی! خودت را گل می‌گیریم! جد و آبادت را گل می‌گیریم! غلط می‌کنی به جهانی سر بزنی که حرف و حدیث‌هایش وسوسه‌‌ات کند که انگار بیرون از این جزیره هم جهانی هست به رنگی دیگر! روشن تر از آسمان این مرز پر گهر!
بنشین همین‌جا نان و گوجه فرنگی‌ات را بخور اگر هم وسع‌ات نرسید بی‌خیال! به مشت محکمی فکر کن که کوبیده‌ایم به دهان استکبار گو این‌که در این هاگیر و واگیر تحریم‌ها، این مشت کمانه کرده توی دماغ خودمان!

اگر هزار هزار سفر استانی برای شنیدن زخم ها و دردهای آدم های گمشده در برهوت کم است، بی خیال! مهم انقلابی است که توی لوله نفت داریم به کشورهای بند انگشتی جهان صادر می‌کنیم. همین امروز و فرداست که امام غایب ظهور کند و قال قضایا را بکند و ما در رکابش آمریکا را فتح کنیم و چه حالی می‌دهد سر کشیدن پپسی تگری در عصر ظهور، بعد از یک بکش بکش هالیوودی!

کاربر گرامی! تا آن روز  بی‌خیال کاغذ و قلم، بی‌خیال کیبورد و دبلیو دبلیو، بی خیال جریان آزاد اطلاعات شو. نوشتن حرف‌هایی که ما قبول نداریم، وقاحت‌نگاری است، چه اصراری است دل بستن به این جماعت کتاب‌نخوان! این حرف‌ها گفتن ندارد، تشویش اذهان عمومی است، تحریک علیه نظام است که دارد برای خودش "نظامی" می‌شود.
به حبس‌های تعلیقی فکر نکن، به انتخاب بد و بدتر فکر نکن، بدها نسخه رنگی ما "بدتر"ها هستند. به کلمات جا مانده در قلاب‌ها و سه نقطه‌ها فکر نکن، به خیابان‌های مجازی بن بست فکر نکن، اصلا قکر نکن! بیا در جشن هسته‌ای ما حرکات موزون کن، خدا قبول کند انشاالله!

 

masoome naseri | 10:24 PM | Comment(s)(1)

قدر قدرت‌ها هم گاهی شوخی می‌کنند

April 15, 2008 11:02 AM

قدرت مطلق، زهرماری‌ترین چیزی است که آدم اختراع کرده است. قدرت بی‌سوال، قدرت بی‌پرسش، قدرت آدم‌های کوچکی که احساس قدر قدرتی می‌کنند.
راست گفته بود هوشنگ اسدی که ما همه شاهیم کافی است تخت کوچکی دست و پا کنیم و بر آن بنشینیم.
قدرت بی‌سوال، آدم‌ها را آدم نمی‌بیند جسدهای متحرکی می‌بیند که وقت وقتش باید به میدان بیایند.

 در جمهوری اسلامی هر کس قدرت کوچکی پیدا می‌کند از تحقیر آدم ها لذت می‌برد و از این نگاه غیر‌انسانی به آدم‌ها شرم هم نمی‌کند چون دیوارها شیشه‌ای نیستند.

چیزهایی هست که نمی‌توانم به هیچ وجه برای خودم توجیه‌شان کنم. دیشب تماشای فیلمی که در آن دو مامور نیروی انتظامی موهای بلند یک جوان را می‌سوزاندند و می‌خندیدند و قیافه مستاصل آن جوان ساعت‌ها بی‌خوابم کرد. حالا هم تلاش می‌کنم فراموشش کنم اما نمی‌شود. لعنت به یوتیوب!

 هیچ قانون و قاعده‌ای آن دو نفر مامور را مجبور نمی‌کرد به این کار غیر انسانی دست بزنند این یک ابتکار شخصی غیر انسانی بود. همین احساس موقت بر تخت نشستن باعث این کثافتکاری بود.

 امروز در سالگرد عملیات ظفرمندانه بازداشت ملوان های انگلیسی در خلیج فارس، خبرگزاری فارس با سرهنگ‌ پاسدار ابوالقاسم‌ امانگاه، فرمانده‌ پایگاه‌ دریایی‌ اروند و فرمانده آن عملیات گفتگو کرده و این فرمانده در توصیف رشادت‌هایش می‌گوید: وقتی آنها را به‌ پایگاه‌ آوردیم،‌ تفنگداران‌ انگلیسی خیلی‌ ترسیده‌ بودند. دست‌ همدیگر را محكم‌ گرفته‌ و كاملاً‌ خودشان‌ را باخته‌ بودند به‌ طوری‌ كه‌ یكی، دو تا از آنها نیز خودشان‌ را خیس‌ كردند.

تیتر هم همین است: از گریه فرمانده تا خیس کردن نظامیان!

 امروز صبحم را با ای میلی شروع کرده‌ام که عنوانش بود خبر مهم! خبر مهم هم این بود که ماموران نیروی انتظامی زن‌ها را در میدان هفت تیر به صف کرده‌اند و ساک خریدشان را بازرسی کرده‌اند. فرمانده آنها از این خبر اظهار تعجب می‌کند و می‌گوید با شماره 127 تماس بگیرید وقتی تخلفی می‌بینید. شوخی می‌کند، قدر قدرت‌ها هم گاهی با ما شوخی می‌کنند.

 

masoome naseri | 11:02 AM | Comment(s)(9)

آگهی غیر بازرگانی: لطفا ماهی قرمز نخرید!

March 11, 2008 07:21 PM

دوستی که بشدت نگران محیط زیست است ای‌میل زده و نوشته: 

"لطفا تو این وبلاگت از جماعت بخواه در این شب عیدی دست از سر ماهی قرمز بردارند و نخرند. می دونی هرسال عید بیش تر از 60 میلیون ماهی قرمز سر سفره های هفت سین ما می میرند. خب به این جماعت بگو لطفا ماهی نخرند بخدا بدون ماهی قرمز هم سال نو از راه می رسه!"

در مورد مرگ و میر شصت میلیونی ماهی قرمزها هم به شما اطمینان می‌دهم که رقم درستی است چون این رفیقمان کارش درست است و خودش ماهی‌های مرده سال پیش را سرشماری کرده است!

پیشنهادم این است که به جای ماهی قرمز بنفشه بخرید یا گل پامچال، هم خیلی خوشگل است و هم به این ترتیب در قتل عام ماهی قرمزها مشارکت نکرده‌اید.

این پیشنهاد کمی لوس نبود؟! بی خیال به هر حال هر کار می‌کنید ماهی قرمزها را بی‌خیال شوید. این تنگ‌های تنگ هم مثل زندان انفرادی می‌مانند و ماهی بیچاره آن تو گه گیجه می‌گیرد. این هم برای برانگیختن احساسات سیاسی‌تان!

واقعیتش این است که همین هفته پیش قصد کرده بودم این کافه را بفروشم و از شرش خلاص شوم. بلکه نفر بعدی بیاید عمارتی به پا کند که واقعا عمارت باشد. حالا فکر کردم دست‌کم اگر به کار انتشار این آگهی کوچک غیر بازرگانی بخورد خودش کلی است.

 

 

masoome naseri | 07:21 PM | Comment(s)(15)

نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید

September 5, 2007 01:45 PM

در فیلم شکلات صحنه‌ای وجود دارد که شهردار مذهبی و سنتی داستان، شبانه از مغازه شکلات فروشی ژولیت بینوش سر در می‌آورد. یک تکه شکلات می‌خورد و تازه پس از یک عمر زهد و پارسایی لذت دنیا را می‌چشد.

کشف شیرینی شکلات اول، باعث می‌شود او بی‌خود شود و شروع کند به خوردن دیوانه‌وار بقیه شکلات‌ها. بعد از آن شهوت شبانه شکلاتی، صبح، آقای شهردار را می‌بینیم که خواب و خراب، دراز به دراز وسط ویترین شکلات فروشی خوابش برده است.

طعم شکلات، شیرینی دنیایی است که او یک عمر خود را از آن محروم کرده و حالا با سر، وسط معرکه آن افتاده است؛ بی‌خود و بی‌آبرو البته!

تماشا یا تحمل تماشای فیلم "س‌ ک س و فلسفه" باعث شد یاد آن شب شکلاتی بیفتم. نگاه محسن مخملباف در این فیلم به عشق و رابطه عشقی و رابطه جنسی، برای من مثل چهره رسوا شده آن شهردار شهر کوچک مذهبی است.

از مورد خاص ناصر خسرو قبادیانی که بگذریم، چهل‌سالگی از دیرباز موسم  بیدار شدن شهوات و میل به زندگی بوده است. "چل‌چلی کردن" بهترین اصطلاحی است که برای رفتار آدم‌های پیشاپنجاه ساله می‌توان به کار برد. این اصطلاح کاملا برازنده رفتار و کردار نسل انقلاب کرده‌ ایرانی است که این روزها دهه چهل و پنجاه زندگی را تجربه می‌کنند و محسن مخملباف یکی از آنهاست.

نسلی که جوانی اش در دهه پنجاه و شصت گذشت از همه جنون جوانی، تنها انقلابی‌گری و ایدئولوژی‌زدگی نصیبش شد. نه نشستن در کافه‌ای دنج، نه شانه به شانه قدم زدن با کسی زیر باران یا روی برگ‌های پاییزی، نه مبادله شاخه گلی سرخ یا بوسه‌ای یا دستی یا دلی. اگر هم عشقی در این میانه پا گرفت، مثل داستان «مرا ببوس» خود مخملباف پشت دیوارهای زندان های ایدئولوژیک، سوخت و خاکستر شد.

حالا نسلی که جوانی‌اش، حرام اعلامیه پخش کردن و تظاهرات رفتن در دهه چهل و پنجاه شده، تازه می‌فهمد که تکه بزرگی از کیک دنیا را از دست داده است.

نسل جوانی که آن سال‌ها انقلاب کرده، به عشق، دیر رسیده، به جنون، دیر رسیده، به فرو ریختن دل، دیر رسیده، به رنگ قرمز، دیر رسیده، به لذت پنهان‌کاری دیر رسیده، به هراس رسوایی، دیر رسیده، به کشف لذت دست بردن به سمت کسی یا چیزی که ایدوئولوژی آن را حرام  یا ضد انقلابی معرفی کرده، دیر رسیده. بنابراین در مقابل کشف لذت دنیا یا مثل آن شهردار کذایی کارش به رسوایی می‌کشد یا مثل مخملباف در فیلم "س ک س و فلسفه" کلیشه مفتضحی ازعشق به دست می‌دهد و خودش را در رنگ قرمز به آتش می‌کشد. انگار  که برای نوشتن و طراحی پلان‌های فیلمش نه به حس و عواطف انسانی که به جزوه‌های درسی مکتب رمانتیسیسم رجوع کرده باشد.

050914183337DSC_0774.jpg

آدم‌های این نسل، یعنی نسلی که مخملباف یک نمونه آن است، این سال‌های زندگی را به دریغ یا به رفتارهای پرخطر به معنای خاص و عام می‌گذرانند!

به گمانم به مفهوم جامعه‌شناختی آن باید این نسل را "آسیب‌شناسی" کرد. رفتارهایش را درک کرد. باید آرام آرام به آتش دنیا نزدیک شوند، طوری که نسوزند. تلاش برای متعادل کردن زندگی آنها، کمترین فایده‌‌اش این است که نگاهشان به زندگی، به عشق، به جنون و به جوانی متعادل‌تر می‌شود و به این ترتیب نسل جوان امروزی از ترکش ندانم‌کاری‌های فرهنگی- اجتماعی، خانوادگی، عشقی و جنسی آنها در امان می‌ماند.

 


masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(22)

در حاشیه ساقی و باقی!

August 15, 2007 03:45 PM

وقتی شعر و روزنامه‌نگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم می‌رسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفته‌ای فکر کرده‌ام اما دست‌کم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس می‌نویسم.

تاکید می‌کنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبی‌اش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوش‌بینی تمام بنا را بر این می‌گذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقه‌ای به چنین گرایش‌هایی ندارند گرایش‌های این چنینی دیگران را دموکرات‌منشانه می‌پذیرند.

می‌گویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشته‌هایش شعر نیست. این انگاره را این روزها این‌جا و آن‌جا زیاد می‌خوانم اما چه کسی به ما حق می‌دهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟

فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمی‌تواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقه‌مند به شعر است و نه شعرشناس، نمی‌تواند در مورد این‌که این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. می‌تواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.

اما یک کارشناس یعنی کسی که دست‌کم گونه‌های ادبی را می‌شناسد، می‌تواند بگوید به این دلایلی که ذکر می‌کنم این نوشته‌ها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.

آسمان را تماشا می‌کنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا می‌کنم آسمان است. این جمله می‌تواند شعر باشد.

می‌گویند آنچه خانم ساقی قهرمان می‌نویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. می‌گویند و می‌گویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز این‌قدر صریح وارد نوشته‌های ادبی نشده بودند.

می‌گویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن‌ طرف‌تر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور"  استفاده کرده است.

باز هم علیرغم این‌که شخصاً آدم پاستوریزه‌ای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندام‌های نامعمول(اندام‌هایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمی‌تواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقه‌مندان با گوگل کردن می‌توانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشته‌های ایشان که ذیل عنوان شعر در سایت‌شان هست این کلمات به کار نرفته و نمی‌دانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشته‌هایش دوستان در موردش اظهار نظر می‌کنند.

می‌گویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما هم‌خوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمی‌خواهم ارجاع‌تان بدهم به کتاب‌هایی مثل شاهدبازی و نمی‌خواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمی‌نوشت و کاری نمی‌کرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگی‌مان درگیر سنت‌های دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی این‌قدر کلی می‌دهیم هم شامل این حرف‌های غیر متعارفی می‌شود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرف‌های غیرمتعارفی که ما دوست‌ داریم بزنیم و بشنویم.

 جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و این‌که "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلق‌آویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.

کسی چند هزار کیلومتر آن ‌طرف‌تر چیزهایی می‌نویسد که می‌گوید شعر است.
این نوشته‌ها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر می‌شوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمی‌آید.

گفتن ندارد که در آن سوی آب‌ها برای نشاندن خواهش‌های تن، ملت سراغ ادبیات نمی‌روند و هزار راه معقول‌تر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقه‌مندان به این گونه مسائل راه‌ها و جاهای بهتری برای فرونشاندن این‌گونه خواهش‌هایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.

حرف من این است که دست‌کم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرف‌هایمان منع شده‌ایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتن‌شان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلی‌خان دوران خودمان خواهیم بود.

فمینیست‌نما! ها؟

سر این چهارراه می‌رسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشم‌مان به فمینیست‌نما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار برده‌اند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانه‌های عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوش‌آهنگ "فمینیست‌نما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخوانده‌ام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیست‌نما را اختراع کرده‌ایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشته‌های زنی که خواهش‌های تن خودش و دیگران را می‌نویسد و منتشر می‌کند؟

یک بار دیگر همان نوشته‌هایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیر‌معمول‌اند؟ یا نوشتن و حرف زدن درباره‌شان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمی‌کنید؟

و اما روزنامه‌نگاری؛
می‌گویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانه‌ای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامه‌های مرحوم را از وحید پوراستاد می‌توانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).

می‌گویند دو سه هفته‌ای آقایان دنبال بهانه‌ای برای تعطیلی شرق می‌گشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم می‌گویند ما نباید بهانه می‌دادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه‌ است برای توقیف، دیگر چه فرق می‌کند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟

 جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفتگو شود که هیچ سوسابقه‌ای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسی‌شان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همین‌هایی که عکس‌شان را هر روز در مطبوعات می‌بینیم خط می‌خورند.
دوستان روزنامه‌نگار من می‌توانند در گروه‌های ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثال‌هایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصی‌شان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان می‌کنند اما پنهانی.

حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری می‌کرد ایرادی نداشت.

از طرف دیگر، دوست روزنامه‌نگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه می‌گوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمی‌دانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم می‌کند اما چهره حرفه‌ای او را زیر سوال می‌برد.

یک روزنامه‌نگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمی‌رود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را می‌خواند دیدگاه‌های دیگرش را بررسی می‌کرد تا هم حرف تازه‌ای در این گفتگو می‌زد و هم حرف تازه‌ای می‌شنید.

حتی آنها که شغل‌شان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه می‌کنند و جوانب امر را می‌سنجند.

می‌گویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامه‌نگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد می‌کردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آن‌قدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید می‌گفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.

بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمی‌شناخته‌اند دست‌کم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبی‌اش می‌پرسیدند. اگر هم نمی‌خواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.

لطفاً نگویید اعتماد کرده‌اند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حق‌الزحمه بیشتری می‌گیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمی‌تواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.

به عنوان روزنامه‌نگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور می‌توانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلم‌مان.

لطفا این حرف‌ها را به زندگی‌ام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم! 

masoome naseri | 03:45 PM | Comment(s)(20)

این مسخره بازی رو جمع کنید

August 8, 2007 05:38 PM

آهان! امروز روز خبرنگار بود! خواستم یادم بمونه!

masoome naseri | 05:38 PM | Comment(s)(7)

وقت نمی‌کنم

August 6, 2007 10:49 PM

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم درباره این ماجرای بازداشت دسته‌جمعی تعدادی از جوان‌های کرجی که زود یک برچسب شیطان پرست چسبانده‌اند رویشان تا صدای کسی درنیاید از ترس که یعنی شما هم موافقید؟ که یعنی شما هم کافرید؟ که یعنی شما هم خونتان هدر است؟ که یعنی سکوت ممتد!

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد گودبای پارتی‌های این روزها که نوشتم برای رفیقی که دلتنگ بود از ترک وطن که عزیز جانم بی‌خیال! ما را دارند جز صادرات غیرنفتی صادر می‌کنند. دست‌کم به این ترتیب به رشد شاخص‌های اقتصادی مملکت کمک می‌شود.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد این‌که بچه‌های شرق طبق معمول چه تنها مانده‌اند و مسئولان شرق طبق عادت چه عذر تقصیر بدی خواسته‌اند.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم از آب و هوای خوب اینجا و خوش‌گذراندن و روزهایی که چقدر آرزوشان را داشتم، روزهایی همیشه بارانی و لعنتی انگار نه انگار که بارانی هست و حسرت خیس شدن در باران تابستان و...

ای‌میل زده دوستی که چیزی بنویس برای روز جوان که بنویسم آرامش جوان‌‌ها اینجا عصبی‌ام می‌کند و بعد احساس می‌کنم آدم بدی هستم. لعنتی...لعنتی...لعنتی.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم ولی وقت نمی‌کنم. یکی از همین روزها روی دوچرخه خوابم می‌برد مثل 

بایسیکل‌ران مخملباف و تر (به کسر ت ) می‌زنم به ضرب‌المثل شیرین سحرخیزی و کامروایی!

نصفه شب است. آمده‌اند به زور از سرکار بیرونمان کنند. وقت نمی‌کنم چیزی بنویسم.

masoome naseri | 10:49 PM | Comment(s)(6)

مافیای باقی!

July 31, 2007 01:15 PM

امروز از آن روزهای خوب و زیبا و فریبا در کار روزنامه‌نگاری است. خبر از در و دیوار می‌ریزد تازه چه خبرهایی یکی از یکی شگفت‌انگیزتر و هیجان‌انگیزتر ولی خبر محکومیت خانواده باقی از همه جالب‌تر بود.
امروز اعضا خانواده عمادالدین باقی هر کدام به سه سال زندان محکوم شده‌اند. خود باقی و فاطمه کمالی همسرش و دخترشان، اتهامشان اجتماع و تبانی به منظور انجام جرایمی بر ضد امنیت کشور است. مثل این که قضیه مافیایی بوده است.
من پیشنهادم این است که قوه قضائیه زحمت نکشد، لازم نیست برای اینها  در اوین سوئیت بگیرد. می‌توان از خانه خودشان به این منظور، استفاده بهینه کرد. یعنی به جای انتقال این سه نفر به زندان، یک زندانبان تمام وقت برای این خانواده استخدام شود.
عزرائیل هم که به جان سینماچی‌ها افتاده است. اینگمار برگمان و آنتونیونی به لقا‌الله پیوستند.

masoome naseri | 01:15 PM | Comment(s)(11)

سنگسار یک کیفر اسلامی است؟

July 29, 2007 10:51 AM

این گفتگو با آیت‌الله موسوی بجنوردی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بسیار خواندنی و مهم است.
از این جهت به نظر من مهم است که در جامعه‌ای مثل ایران با آن میزان از نفوذ مذهب، فقط با گزارش‌های احساسی و تکیه بر عواطف انسانی نمی‌شود مانع از تداوم احکامی مثل سنگسار شد و باید در همان شریعت به دنبال راه‌هایی برای جلوگیری از انجام آن بود.

راستش طرفین در این گفتگو به‌ظاهر فارسی حرف زده‌اند اما چون خودم مجبور شدم دوبار بخش‌هایی از آن را بخوانم تا دستگیرم شود ترجمه یک بخش آن را اینجا می‌نویسم.
مبنای قانون‌گذاری در شریعت و قانون مجازات اسلامی که مبنای عمل قوه قضاییه ایران هم هست سه منبع است: قران، سنت(رفتار و گفتار پیامبر و امامان) و اجماع فقها.

حالا آقای موسوی بجنوردی می‌گوید که اگر در مورد جرم خاصی، قران مجازات شلاق در نظر گرفته باشد و در سنت، سابقه صدور حکم مرگ را برای همان جرم سراغ داشته باشیم نمی‌توان بی‌خیال حکم قران که منبع قوی‌تری است شد و سنت را مبنا قرار داد.

در مورد خاص سنگسار در قران مجازات جلد یا همان شلاق برای زن و مرد زناکار در نظر گرفته شده است و این‌طور که گفته‌اند این شلاق خوردن را هم باید گروهی از مومنان تماشا کنند.
حالا اگر در سنت نمونه‌هایی از سنگسار دیده شده باشد، قاضی نمی‌تواند کیفر ضعیف‌تری را که در قران در نظر گرفته شده نادیده بگیرد و بر مبنای سنت، به کیفر قوی‌تر یعنی مرگ یا سنگسار حکم بدهد.
او می‌گوید ریشه سنگسار به زمان خلیفه دوم، عمر برمی‌گردد و خلفا و حكام از آن به عنوان یک ابزار سیاسی علیه دشمنانشان استفاده می‌کرده‌اند.

این نکته بسیار مهمی است ک خود آیت‌الله بجنوردی هم اصرار می‌کند که باید دقت بیشتری در آن بشود و از فقها خواسته‌ که ببینند سنگسار اصلا در اسلام تشریع شده است یا نه؟

masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(11)

این حجابک یا اختاه؟

July 25, 2007 12:59 AM

این هم یک نوع کار فرهنگی برای مبارزه با بدحجابی یا بی حجابی. همراه با پیغام های اخلاقی و انذار و تبشیر کاملا کلاسیک. زیبایی چیزی نیست جز این پوشش!

masoome naseri | 12:59 AM | Comment(s)(4)

پایه‌اید؟

July 20, 2007 11:49 AM

بروبکس!
یه سری فرمول توپس برای تغییر رنگی پنگی گیر آوردم. فرمولاش اورژینال و خارجیه حرف نداره، تازه کاتالوگ هم داره. پایه‌اید آخر هفته یه انقلاب بکنیم؟ در مورد رنگش هم نظرتونو بگید.

masoome naseri | 11:49 AM | Comment(s)(14)

اینه!

July 19, 2007 02:28 PM

این است اقتدار قوه قضاییه البته همه‌اش این نیست، این هم هست.

cafepolic2.jpg

 

عکس‌های این نمایشگاه مدهای انحرافی نیروی انتظامی را هم اگر ندیده اید بروید ببینید بد نیست حداقل متوجه درجه انحراف‌ از مرکزتان می‌شوید.  تا اطلاع ثانوی این تیپ مطبوع سیستم است. یا این شکلی شوید یا بمیرید.

cafepolic2.jpg

 

masoome naseri | 02:28 PM | Comment(s)(5)

توهم

July 11, 2007 05:43 PM

 ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منت‌کشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..

شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین می‌شود.

نمی‌خواهم بگویم اصولا هر رابطه‌ای محکوم به شکست است ولی قطعا می‌توانم بگویم هر رابطه‌ای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست می‌انجامد و لاجرم کار به ناله و نفرین‌های کذایی می‌کشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.

تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بی‌وفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیده‌اند و گاهی منت کشیده‌اند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمده‌اند و خودی نشان داده‌اند اما ماجرا که تمام می‌شود دوباره همان شهروندان عاشقی می‌مانند که اکنون دیگر فارغ شده‌اند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمی‌توانند کاری از پیش ببرند.

هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامه‌نگار روشنفکر، آن‌قدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و  از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.

در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی می‌بینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان می‌دهیم و می‌گوییم این نیز بگذرد و دیده‌اید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم می‌کنند و ما چنین هم کرده‌ایم.

من و هم‌نسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیده‌ایم ولی می‌دانیم بزرگترهایی که متهم‌اند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشته‌اند و راستش را بخواهید هنوز خیلی‌ها نمی‌خواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیده‌اند این روزها بر مدار دل دیگران می‌چرخد و می‌رقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط  مانده است.

جمهوری اسلامی دلبر جانانه‌ای است خوش سر و شکل که دل از خیلی‌ها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه می‌بینید خیلی‌ از همین مسلمان‌ها که از دور نشسته‌اند و به ما حسادت می‌کنند هیچکدام نمی‌توانند آن‌قدر مایه بگذارند که ما گذاشته‌ایم.

جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسی‌اش جذابیت‌هایی دارد که آدم را درگیر خودش می‌کند. بگذریم که در همان قانون اساسی‌ هم بنیان بی‌وفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.

خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطه‌ای شکل گرفته است. برای بعضی‌ها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمی‌خواهد یا دلش نمی‌آید یا نمی‌تواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایه‌ای نمی‌گذارد.

خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانه‌های نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمی‌کند. خودم می‌دانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوق‌های رای است که دستی بر سر و گوشمان می‌کشند و بعد حتی برای انگشت‌های جوهری‌مان یک دستمال هم تعارف نمی‌کنند.

می‌دانم این روز روز سختی است ولی چاره‌ای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی می‌شود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.

بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دست‌کم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوال‌هایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا این‌که آیا ما فریب خورده‌ایم؟ اغفال شده‌ایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی برده‌اند و مورد تجاوز قرار داده‌اند؟ خودمان آن‌قدر سکوت کرده‌ایم که عشق بی‌فرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را می‌پسندیم؟

 یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطه‌ای داده‌ایم که سال‌هاست در آن توهم دست و پا می‌زنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کم‌هزینه؟ و البته اصلا ما می‌خواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟

 

masoome naseri | 05:43 PM | Comment(s)(1)

ای وای دلم

July 4, 2007 04:33 AM

1- نه، نیامده‌ام به خاطر توقیف مسخره هم‌میهن چیزی بنویسم. چون نبودنش تغییری در جهان ایجاد نمی‌کند. این بودن یک روزنامه است که تغییر ایجاد می‌کند و تغییر چیز خوبی نیست کلا. فقط عزیزان مستقر در دادستانی دفعه بعد در حکم‌شان بنویسند حال نمی‌کنیم که این روزنامه وجود داشته باشد. همکاران ما هم که خیلی آدم‌های معقولی هستند می‌پذیرند بدون این‌که شورش کنند یا پمپ‌بنزین آتش بزنند.

 دکه‌های مطبوعاتی هم بیشتر خوش دارند به قول این رفیقمان به خاطر امنیت شغلی هم که شده فقط سیگار بفروشند. تازه آنها که امنیت شغلی‌شان از نویسنده‌های آن روزنامه‌ها بیشترتر است.

2- کمی شعر بخوانید از این رفیق شاعر تازه بلاگرم راضیه که هم رفیق خوبی است و هم شاعر خوبتری. ابته ترجیح می‌دادم به جای رفیقش دخترش بودم از بس کیمیاشاعرترش می‌کند .

3- ای‌وای دلم، وای دلم، وای دلم! از دست زنی که بسیار دوستش می‌دارم! با سپاس ویژه از یک رفیق.

masoome naseri | 04:33 AM | Comment(s)(8)

در تهران خبری نیست!

June 27, 2007 01:56 AM

الان تهران دارد سر ماجرای سهمیه‌بندی بنزین می‌ترکد و طبق اظهارات شاهدان عینی پمپ‌بنزین‌ها تعطیل‌اند و در محاصره پلیس که مبادا کسی به سرش بزند آتشی بگیراند.

 شبکه خبر اما در نهایت خوشحالی اول کمی جاده چالوس نشان داد و الان هم دارد در مورد قنات یک گزارش خبری پخش می‌کند و می‌گوید پانزده درصد اب شرب و کشاورزی همدان را قنات‌ها تامین می‌کنند!

masoome naseri | 01:56 AM | Comment(s)(9)

اجتماع بیش از یک نفر ممنوع!

June 24, 2007 03:31 PM

کافه کتاب نشر چشمه را خیلی دوست داشتم. اصولا اهل کافه‌ام اما کافه کتاب، آرزوی کافه‌ای بود که می‌خواستم داشته باشم اما پولش را نداشتم که به آن برسم. کافه کتاب فرصت نشستن در مجاورت کتاب و کلمه بود. روبروی کسانی که از این مجاورت لذت می‌بردند و حرف‌ها هم از همین جنس بود.

کافه کتاب که تعطیل شد خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر آب هندوانه‌های تگری تیرماهش، نه به خاطر کوکوسبزی خوش عطرش بلکه به خاطر آسودگی نشستن و حرف زدن با آدم‌هایی که از حضورشان کلمه‌های تازه یاد می‌گرفتی.

همان وقت‌ها کلی فکر کردم مگر در این کافه که وقتی از روی پل کریم‌خان و از تقاطع میرزای شیرازی و سپهبد قره‌نی می‌گذری تا فیها خالدونش پیداست و می‌توانی مشتری‌هایش را بشمری چه فعل حرامی می‌توانست از کسی سربزند که تعطیلش کردند؟ جواب ساده است، گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمی‌شدند.

همان روزها کافه 78 را چند روزی بستند و نمی‌دانم صاحبش با دادن چه تعهدی از پلمپ درش آورد.

امروز خواندم که کافه تیتر را برای همیشه پلمپ کرده‌اند. نه دادگاهی، نه قاضی و وکیلی، هیچ. گور پدر همه آنهایی که امروز، فردا، هفته دیگر، آنجا قرار نشستن و حرف زدن و کتاب خواندن و نقد کردن و بزرگداشت گرفتن دارند.

مدتی است آقای کیهان به خانه هنرمندان ایران هم حساس شده است. همین هفته پیش مطلب بلند بالایی نوشته بود با این عنوان که این خانه سیاه است و نسخه همه آنهایی را پیچیده بود که آنجا بزرگ داشته شده‌اند یا بزرگداشتی برگزار کرده بودند و نشسته بودند و حرف زده بودند و شنیده بودند و رفته بودند. با لحنی شاکی که اینها اگر راست می‌گویند چرا برای مرتضی آوینی و سلمان هراتی بزرگداشت برگزار نمی‌کنند؟ خب راستش نشسته‌ایم بزرگداشت‌هایی که شما برای آوینی و هراتی و دیگران می‌گیرید تمام شود بعد نوبت ما برسد!

راستی چرا یک نفر آوینی مستندساز جنگ را از وسط اشک و آه‌ها و موسیقی‌های بی‌مایه جنگی آقایان نجات نمی‌دهد و برایش یک بزرگداشت نمی‌گیرد؟ به نظرتان نمی‌رسد این آقایان، آوینی را مصادره به مطلوب از نوع نامطلوب کرده‌اند؟

اینها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است در این مملکت اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است. آنها که اهل گپ زدن در خلوت یک کافه یا بزرگداشتن یک آدم عزیز یا نقد یک کتاب هستند خیال می‌کنند (به قول داریوش آشوری) در حال برانداز کردن فرهنگ هستند اما اشتباه می‌کنند همه شان براندازند.

آنها که به اعتماد اصل بیست و هفت قانون اساسی قرار تجمع و تظاهرات می‌گذارند که اصلا حرفش را هم نزن. آنها انقلابیونی هستند که دست به اسلحه برده‌اند، اسلحه آگاهی و این خیلی خیلی خطرناک است.

 

masoome naseri | 03:31 PM | Comment(s)(10)

وقتی انقلابیون به غلط کردم می‌افتند!

June 23, 2007 07:53 PM

این ماجرای کی بود کی بود من نبودم را در مورد انقلاب فرهنگی از دست ندهید که در روزنامه هم‌میهن چاپ شده است. در مملکت اسلامی که بنا به فتوای برخی مراجعش از جمله رهبری، تراشیدن محاسن حکم ارتکاب حرام را دارد عضو گران‌قدر ستاد انقلاب فرهنگی یادآوری می‌کند که آن سال‌ها هم صورتش را با تیغ ژیلت می‌زده و کسی که از تیغ ژیلت استفاده می‌کرده و می‌کند طبیعتا در آن محافل و مراکز راهش نیست.

به گمانم این خیلی خوب است که این بزرگواران متوجه شده‌اند بد غلطی کرده‌اند و دارند طوق لعنتش را از گردن خودشان باز می‌کنند می‌اندازند گردن آن دیگری.

این اتفاق دارد در میان کسانی می‌افتد که مواضع معتدل‌تری در این سال‌ها داشته‌اند. خدا روزی را بیاورد ک بقیه آقایان از جمله حضرات محافظه‌کار هم به درک اشتباهاتشان برسند و از سودای انقلاب فرهنگی دوباره بیفتند. که به قول همین آقای سروش، انقلاب از نوع فرهنگی و غیرفرهنگی‌اش اگر هوس بود همان یک‌بار برای این ملت بس بود.

 

من از هیچ چیز خبر نداشتم- گفتگو با دکتر سروش

اتفاقا سروش از همه چیز خبر داشت!- پاسخ محمد ملکی

من ریشم را با ژیلت می‌زدم- صادق زیباکلام

استاد جان! این نقد است نه طعن طاعنان- شاگردان تحکیمی سروش

masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(8)

چت جی‌میل

June 18, 2007 08:16 PM

دوست الف

می‌گه الان تهران لرزید.

می‌گم چقدر؟

می‌‌گه در حد حاجی یه تکون حاجی دو تکون!

دوست ب

می‌گه تهران لرزید.

می‌گم مرکزش کجا بوده؟

می‌گه قم. نه که امروز مراسم تدفین فلان آیت‌الله است! این زلزله ناشی از فعل و انفعالات زمین و ناشی از فشار قبر و این قضایا بوده است.

دوست پ

می‌گه این اس ام اس جدیده: خیلی ازت ناراحتم. اصلا انتظار نداشتم. این چه کاری بود با ما کردی؟ می‌دونستی زلزله می‌آد و نگفتی؟ ای گوسفند بی‌معرفت!

خداییش خلاقیت یه ملت را حال می‌کنید؟ هنوز نیم ساعت از زلزله نگذشته ها!؟

 

masoome naseri | 08:16 PM | Comment(s)(20)

یادداشت‌های یک آدم نسبتا با فرهنگ شده

June 13, 2007 02:45 PM

من از تاریخ بدم می‌آید، از مکان‌های تاریخی هم. این بد آمدن احتمالا احمقانه است ولی خب این به آن همه کار احمقانه‌ای که دیگران می‌کنند در!

دیروز ولی به لطف و به زور دوستی رفتم نمایشگاه ایران، سی قرن فرهنگ و هنر که خب همراهی با این دوست که یک دانشمند علوم انسانی است بسیار مفید بود چون باعث شد فحش‌هایی را که در طول عمرم دو سه بار بیشتر به گوشم نخورده بود پای هر کدام از آثار تاریخی که می‌رسیدیم بشنوم.

این نمایشگاه در واقع مجموعه‌ای است از دار و ندار بخش پارسی موزه هرمیتاژ روسیه که این روزها و تا آخر تابستان در آمستردام به نمایش درآمده‌اند.

مساله این بود که این دوست گرانقدر ما پای هر کدام از این ظرف و ظروف و کتاب و دست‌خط‌ها و کاسه و کوزه‌ها که می‌رسید هی فحش‌های بد بد می‌داد به کسانی که میراث فرهنگی و تاریخی ما را در عین وقاحت دزدیده‌اند و تازه نمایشگاه هم برپا کرده‌اند.

من البته حرفم این بود که خب ما هم در کمال بلاهت گذاشته‌ایم این میراث فرهنگی دزدیده شود و حتی وقتی دزدی با چراغ امده‌ است از این پهلو به آن پهلو شده‌ایم و گفته‌ایم که انشا‌ء الله گربه است!

تازه گیریم این آثار در ایران می‌ماندند خب کجا نگهداری می‌شدند و در چه شرایطی؟ من هر چه به این دوستمان گفتم که عزیز من! اگر همین آثار فرهنگی هم دزدیده نمی‌شد و به موزه‌های اروپایی منتقل نمی‌شدند معلوم نبود از کجا سر در می‌آوردند به خرجش نمی‌رفت و باز هم فحش‌های بد بد می‌داد.

اگر دوستی، رفیقی، کسی، در مورد وضعیت نگهداری آثار و ابنیه فرهنگی در ایران و همین‌طور آثار تاریخی و فرهنگی در موزه‌های ایران، مشاهداتی دارد که باعث شود دهان ایشان بسته شود خوشحال می‌شوم که بخوانمش و بدانمش.

 لینک:سایت نمایشگاه آثار پارسی هرمیتاژ در آمستردام

 

masoome naseri | 02:45 PM | Comment(s)(9)

دردسرهای زنان فمینیست صد سال پیش

June 11, 2007 07:53 PM

این یکی از یادداشت های دهخداست که در شماره سی و یکم صوراسرافیل در سال 1326 چاپ شده بوده است:

من مدت‌ها بود می‌گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علت دارد که زن‌های ما چندین دفعه جمع شده عریضه‌ها به مجلس شورا و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه تشکیل مدرسه به طرز جدید و تربیت انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلا و وزرای ما گذشته از این که همراهی نکردند ضدیت هم نمودند.

در این باب خیلی فکر کردم. خیلی به دره گودال‌ها رفتم و درآمدم و عاقبت فهمیدم همه اینها برای این است که زن‌های ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کار درآمده* دارند.

حالا خواهش می‌کنم به من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من می‌برازد نه به ریش دوره کرده قرمز من.

من جداً می‌گویم اگر خانم‌های علم‌دوست و آقایان ترقی طلب ایرانی هزار علت برای این ضدیت وزرا و وکلا در کار مدرسه و انجمن زن‌ها ذکر کنند من یکی معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند.

ما همان‌طور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها به تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درآمده سبب شده که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدم‌های با استخوان داریم.

این معلوم است که هیچ آدمی بی استخوان نیست اما مقصود از این حرف آن است ک آدم مثل همان دیزی‌های از کار درآمده باشد.

وکلا و وزرای ما خوب می‌دانند که اگر خانم‌های ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند، تعلیم و تربیت بشوند، کم کم خواهند فهمید که دیزی‌های پاک و پاکیزه بهتر از دیزی‌هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی و پنج ساله در در و دیوارش باشد و بی‌شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثل جناب تقی‌زاده پاشان را توی یک کفش می‌کنند و می‌گویند: تا کی باید وزرا، رجل و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیرالدوله، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه آصف‌الدوله زینت افزای هیئت باشد...

حالا من صریح می‌گویم و وجدان تمام وزرا و وکلا و اولیای امور را شاهد می‌گیرم ک اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی‌ست که زن‌های ما به دیزی از کار درآمده دارند و بلاشک هر روز ک این عقیده از میان زن‌های ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد.

و اگر خانم‌ها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاح هستند باید به هر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر در این مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی‌های دستک‌دار** و هرچه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق‌الطاقه بار یک الاغ کرده از دروازه‌های شهر بیرون بیندازند و خانم‌ها هم هرچه دیزی از کار درآمده در مطبخ دارند همه را برداشته بیارند پشت سر این مسافر محترم .

اگر این کار را بکنند من قول صریح می‌دهم که در مدت کمی تمام خرابی‌ها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف من اعتنا نکرده و مثل همه حرف‌های من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمی‌رسد. بروند ختم " امن یجیب" بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش این‌هم آخرش والسلام!

* دیزی از کار درآمده دیزی (به معنای ظرف نه غذا) که نو نباشد و در آن بارها غذا پخته باشند و بدین سبب مزه غذا را نگرداند و مطبوع‌تر کند.

** اروسی دستک‌دار، ظاهرا کفش سگک دار پابندی

این روزها دارم مقالات دهخدا را می‌خوانم که شامل چرند و پرند و مجمع الامثال دخو و هذیان‌های من و یادداشت‌های پراکنده اوست. این کتاب در دو جلد به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی فراهم آمده است که البته من در عین بی‌حواسی دو تا از جلد اولش خریده‌ام. حالا اگر دوستی، رفیقی، سری، همسری، کسی از روبه‌روی نشر ثالث رد شده لطفا دو تا جلد دو هم بخرد بعداً حساب می‌کنم!

 

masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(3)

دویدن با کفش پاشنه بلند

May 31, 2007 02:29 AM

1- دانشگاه که می‌رفتیم گاهی که به سرمان می‌زد شب‌ها، می‌‌ رفتیم در پاگرد طبقه آخر خوابگاه می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم . حرف می‌زدیم و شعر می‌خواندیم و حرف می‌زدیم.

حالا این اسم پاگرد برای من تداعی‌کننده همان شب‌هاست. گاهی که دلم برای خودم تنگ می‌شود به سارا سر می‌زنم در پاگرد و او حتما چیزی دارد برای این‌که بخوانی و بعد از پنجره زل بزنی به بیرون. مثلا این پست قدیمی‌اش را خیلی دوست داشتم امروز و حسودی‌ام شد که چرا من این را ننوشته‌ام:

می پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد
جز باد

2- من از موسیقی از نوع سوسنی خوشم می‌آید. اگر این خوش آمدن با روشنفکری منافات داشته باشد ترجیح می‌دهم روشنفکری‌ام را انکار کنم نه علاقه‌ام را به این ترانه‌ها. مدت‌هاست در جعبه موسیقی زمانه از این دست موسیقی‌ها می‌توانید بشنوید: از بازار تا لاله‌زار، اگر شما هم این‌کاره‌اید حالش را ببرید.

3- من امروز با کفش پاشنه بلند رفته‌ام سرکار. از ظهر تا الان که نیمه شب است با کفش پاشنه‌ بلند تردد کرده‌ام. فکر نمی‌کردم تحملم این‌قدر زیاد باشد ولی بود. برای احتیاط یک جفت کفش اسپورت هم گذاشته بودم توی کیفم که هنوز لازم نشده است. تجربه‌ام می‌گوید که کفش پاشنه‌بلند مدیریت تن آدم را از آدم می‌گیرد. باید با احتیاط راه بروی، با احتیاط برگردی  و در این ضمن با یک چرخش آرام به پشت سرت نگاه کنی. و همه اینها مستلزم مهارتی است که من هنوز پیدا نکرده‌ام. می‌گویند پوشیدن این کفش‌ها باعث می‌شود آدم دلپذیرتر راه برود و فکر می‌کنم منظور از دلپذیر همین سخت و آرام و با احتیاط راه رفتن است.

 انگار همیشه روی یک دیوار بلند داری راه می‌روی و هر لحظه امکان دارد سقوط کنی. به هر حال این تلاش‌ها برای کم کردن روی یک نفر ادامه دارد تا ببینم کی پای پیچ خورده آویزان گردنم می‌شود! اگر پادرد، کمردرد یا چیزی از این قبیل گرفتم خبرتان می‌کنم که شما هوس نکنید دلپذیر راه بروید!

masoome naseri | 02:29 AM | Comment(s)(9)

بدحجابیم دیگر تعارف نداریم!

April 29, 2007 01:16 PM

در اردیبهشت عشقولانه تهران که عواطف و احساسات همه را به جنب و جوش درآورده است نیروهای انتظامی اعم از زن و مرد در میادین شهر مستقر شده‌اند به قصد ضد حال زدن به جوانان برومند مملکت که پسرهایشان موهایشان سیخ است و دخترهایشان روبان باریکی به اسم شال روی سرشان انداخته‌اند.

در پلاکاردهای تازه‌ای که جلوی مجتمع‌های تجاری تهران از تندیس در تجریش تا میلاد نور در شهرک غرب نصب کرده‌اند اعلام شده از ورود کسانی که پوشش‌شان با طرح امنیت اجتماعی متناسب نباشد جلوگیری خواهد شد و چنانچه پیش از این رسم بود دیگر حرفی از شئونات اسلامی نیست.

واقعیت این است که آنچه در خیابان‌های تهران و برخی از شهرستان‌های ایران می‌بینیم هیچ ربطی به حجاب اسلامی یا تصور شارع مقدس از حجاب ندارد. بسیاری از ما، زن‌های مسلمان محجب را در کشورهای مختلف دیده‌ایم که حتی یک تار مویشان از روسری بیرون نزده است اما مذهبی‌ترین زن‌های ایرانی هم آن‌قدر سفت و سخت خود را در قید و بند حجاب نپیچانده‌اند.

 اصلا یک زن محجب ایرانی را وسط یک میلیون مراکشی و تونسی و قطری و ... بگذارید باز تفاوتش توی چشم می‌زند. این البته مختص به این روزگار نیست که بتوانیم بیرون گذاشتن موها را به‌نوعی نافرمانی مدنی تلقی کنیم. این‌طور که از عکس‌های قدیمی ایرانی برمی‌آید قدیم‌ها هم وضع بر همین منوال بوده است یعنی زن‌ها در دوران پیش از کشف حجاب هم گرچه چارقد و چاقچوری داشته‌اند اما چندان مقید به حفظ تمام حدود و ثقور و استحکامش نبوده‌اند.

به نظرم زن ایرانی مثل خیلی‌ موارد دیگر سختگیری‌های جامعه پدرسالار را به بهانه شرع قورت داده و عرف دیگری در پیش گرفته که نتیجه‌اش همین است که می‌بینیم و چاره‌ دیگری هم نیست.

انتشار همین فیلم کوتاه نشان می‌دهد که این قورت دادن آن‌قدرها آسان نبوده و دلیری‌ها نیاز داشته است! درست است که بعضی‌ از زنان پاچه‌کوتاه و موی افشان و زلف پریشان یک هفته‌ای خانه نشین شده‌اند تا آب‌ها در میادین اصلی شهر از آسیاب بیفتد اما بسیاری دیگر که من هم چندتایی‌شان را می‌شناسم با جسارت و البته با لباس رزم یعنی روسری خوش آب و رنگ کوچک و پاچه کوتاه به خیابان می‌آیند.

اگر از هم‌رزمان من و امثال من برای پوشیدن شلوار تنگ و آدیداس سفید در دهه هفتاد باشید تردیدی نخواهید داشت که وضع نسبت به ان وقت ها خیلی فرق کرده است و این یعنی که می‌تواند بیشتر از این هم فرق کند.

یعنی سیستمی که کنار هم رد شدن دختر و پسر را تاب نمی‌آورد حالا دارد به سختی مناظر عشقولانه رایج در جامعه را می‌بیند و تاب می‌آورد و گاهی هواری می‌زند و تا سال بعد سکوت می‌کند.

 اگر ملاک اسلامی بودن حجاب همان جواز پیدا بودن گردی صورت و کفین باشد خدا وکیلی به این روسری و شال‌هایی که در شهر جاری‌اند نمی‌شود گفت حجاب. با این معیارها ما بدحجابیم ولی خب همین است که هست.

masoome naseri | 01:16 PM | Comment(s)(0)

چرا ما کلاً بی‌خیالیم؟

March 28, 2007 01:14 PM

پریروزها یک ای‌میل آمده بود از یک دوست خارجه‌ای حاوی کلی اظهار تاسف از این‌که ما در موقعیت بدی قرار گرفته‌ایم و اعلام این‌که دعا می‌کند برای من و ما که وضع‌مان بهتر بشود و...

 دو سه خط اول ای‌میل را من با ابروهای بالا رفته خواندم که مگر چه بلایی به سر من و ما آمده که این بنده خدا این‌قدر متاسف شده تا رسیدم به کلمه صلح و تازه یاد جنگ افتادم و دوزاری‌ام به قول معروف افتاد که ای‌بابا دی‌شب قطعنامه 1747 شورای امنیت علیه ایران تصویب شده و این ای‌میل حاوی دعاهای خیر، اثرات آن قطعنامه است و کلی خندیدم که  این دوست بی‌خبر از احوالات ما ایرانی‌ها چقدر قضیه را جدی گرفته است!

الان که این پست را می‌نویسم نصف بیشتر ایرانی‌ها در سفرند. از شمال و چالوس و متل قو و انزلی و آستارا تا جنوب و بوشهر و اهواز و آبادان و البته یک تعدادی هم این‌ور و آن‌ور پراکنده‌اند.

 آنها هم که سفر نرفته‌اند مشغول دید و بازدید عید و بحث وگفتگو درباره این هستند که پرتقال تامپسون امسال کیلویی نهصد تومان بود و موز یک‌دفعه چقدر بالا کشیده  و آجیل چقدر گران شده و ...

واقعیتش این است که الان اوضاع واقعاً خراب است. یک ‌طرف سیاستمداران کله‌خراب ایرانی ایستاده‌اند و به سبک و سیاق سال‌های اول انقلاب گردن می‌کشند و گروگان می‌گیرند و به سازمان‌های بین‌المللی محل سگ نمی‌گذارند، آن‌طرف هم، همه سیاستمداران جهان ایستاده‌اند و هیچ‌کدام هم حاضر نیستند یک‌قدم از مواضع انقلابی‌شان کوتاه بیایند.

 ما ملت ایران هم این وسط نشسته‌ایم تخمه ژاپنی می‌شکنیم و پسته کله‌قوچی می‌خوریم!

از وقتی آن ای‌میل کذایی رسیده دارم فکر می‌کنم به اعتماد و اطمینان کدام نیرویی ما این‌قدر بی‌خیالاتیم!؟

 یعنی چرا همچنان در راستای این‌که آمریکا هیچ‌ غلطی نمی‌تواند بکند رسیده‌ایم به این نقطه که آمریکا و بقیه کشورهای موجود در نقشه جهان همگی با هم همچنان هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند؟

اولین گزینه این است که ما همگی کله‌خرابیم! یعنی دست‌کم آن عده فراوانی که بی‌خیالند کله خرابند و یک‌جورهایی همگی احمدی‌نژادیم و کلاً روی امدادهای غیبی مدل جنگ هشت‌ساله و هاله‌های نورانی و اینها حساب باز کرده‌ایم.

گزینه دوم که به‌نظرم خیلی بعید است وگرنه خبر خوشش تا حالا به گوش ما رسیده بود این است که ما واقعاً توان هسته‌ای‌مان به‌قدری است که باعث می‌شود احساس کنیم در امنیت قرار داریم. شاید خبر خوشش به گوش امریکا و اسرائیل و بقیه رسیده باشد.

در این‌صورت شرایط‌مان شبیه کره شمالی می‌شود. با این تفاوت که کره شمالی اعلام نکرده بر طبق آموزه‌های  دینی نبی اکرم یا هیچ‌ انسان الهی دیگری ما به خودمان اجازه تولید سلاح هسته‌ای نمی‌دهیم.

حتی اگر واقعاً  تلاش‌های دانشمندان هسته‌ای در تولید سانتریفوژ! به یک جایی رسیده باشد  الان سیاستمداران ما برای اعلام آن در رودرواسی (رودربایستی!) جامعه جهانی و نبی‌ اکرم گیر کرده‌اند.

(تازگی‌ها کشف کرده‌ام روی لباسشویی‌مان یک چیزهایی درباره سانتریفوژ نوشته برای این‌که متهم به تولید سلاح هسته‌ای نشویم رفتم در ویکیپدیا مطالعه کردم دیدم این ساتریفوژ زیاد هم شاخ غول نیست که شکستنش سخت باشد!)

حالا یکی دو روز است دارم فکر می‌کنم که خدایا! این ملت ایران به‌خصوص اهالی باشتین و بیهق وقتی خبر حمله قریب‌الوقوع مغول‌ها به آنها رسیده در چه حالی بوده‌اند؟ آیا نیاکان ما  آن موقع هم مشغول شکستن تخمه ژاپنی و پسته کله قوچی بوده‌اند؟‌

در این صورت آیا واقعاً چرا؟

  در مورد سانتریفوژ بیشتر بدانید!

در مورد centrifuge  هم همینطور!

masoome naseri | 01:14 PM | Comment(s)(0)

کسی شماره شهرامو نداره؟

March 16, 2007 01:12 PM

خبر خوب شب عید این است تبدیل قرار بازداشت شادی و محبوبه به قرار وثیقه دویست میلیونی! خب، حالا کسی شماره شهرام جزایری را ندارد؟ شاید بتوانیم این پول را دستی از او قرض بگیریم!

masoome naseri | 01:12 PM | Comment(s)(0)

هفت سین در اوین

March 15, 2007 01:11 PM

شش روز مانده به فروردین، اگر دوستانم عید را هم در اوین ماندنی باشند هفت سینم را آنجا پشت درهای اوین پهن می کنم.با همان ماهی و سبزه و دعای تحویل سال که: خدایا حال ما را بهتر کن. چشم هایی را که حوصله تماشا ندارند باز کن. روزگار ما را و ایشان را دیگر کن!

همین!

آمین!

پ.ن.

محض پاسخگویی به برخی شائبه‌های ایجاد شده لازم است توضیح بدهم همسفره هفت‌سینم از طرف من و خودش سر این هفت‌سین اوین می‌نشیند.

masoome naseri | 01:11 PM | Comment(s)(0)

نه به خاطر دریا

March 15, 2007 01:08 PM

نه به خاطر دریا دختر کوچک شادی، نه به خاطر دخترهای محبوبه، نه به خاطر این‌که شب عید است و دریا شاید بخواهد برود با مادرش ماهی قرمز بخرد که همه اینها بهانه‌های کوچک خوشبختی‌اند در روزگاری که همه آلرژی بهاره به سیاست گرفته‌اند و همه سر در پی خرید لباس نو شب عیدند.
نه، به خاطر هیچکدام از این‌ها نه!
آقایان عزیز! من اصولاً با عواطف شما کاری ندارم.
فقط می‌خواهم اگر احیاناً به دلیل مشغله‌های شدید مدیریتی فرصت خواندن قانون اساسی را هنوز نیافته‌اید یکی دو اصل از آنها را بنویسم و تکرار کنم.

اصل نهم قانون اساسی؛ در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ آزادی‏ و استقلال‏ و وحدت‏ و تمامیت‏ اراضی‏ كشور از یكدیگر تفكیك‏ ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه‏ دولت‏ و آحاد ملت‏ است‏. هیچ‏ فرد یا گروه‏ یا مقامی‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ استفاده‏ از آزادی‏، به‏ استقلال‏ سیاسی‏، فرهنگی‏، اقتصادی‏، نظامی‏ و تمامیت‏ ارضی‏ ایران‏ كمترین‏ خدشه‏ ای‏ وارد كند و هیچ‏ مقامی‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ حفظ استقلال‏ و تمامیت‏ ارضی‏ كشور آزادیهای‏ مشروع‏ را، هر چند با وضع قوانین‏ و مقررات‏، سلب‏ كند.
اصل بیست و هفتم قانون اساسی؛ تشكیل‏ اجتماعات‏ و راه‏ پیمایی‏ ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏ كه‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد آزاد است‏.
بند اول ماده بیست اعلامیه حقوق بشر؛ هرکس حق آزادی تجمع و ایجاد تشكل مسالمت‌آمیز را دارد.
پس آقایان محترم! لطفا این دو نفر دوست ما را که عکس‌شان این بالاست آزاد کنید.

 

پیشاپیش از

این‌که تصمیم می‌گیرید به قانون احترام بگذارید از شما سپاسگزارم

masoome naseri | 01:08 PM | Comment(s)(0)

زن

March 8, 2007 01:05 PM

من البته دوستان زیادی دارم ولی عکس بعضی‌هایشان را این بالا می بینید .آنها زن اند مثل همه زن‌ها. دیده ام که مثل بسیاری از زن‌ها بلدند زندگی کنند، می دانم که بلدند عشق بورزند، بلدند بلند و رها بخندند، دیده‌ام که می رقصند، دل می‌برند و البته می جنگند و کتک هم می خورند و زندان هم می روند. به نظرم زن یعنی این!

masoome naseri | 01:05 PM | Comment(s)(0)

این چند نفر!

March 8, 2007 12:48 PM

دوستان خوب من که به قول کیهان چند نفر بیشتر نیستید!
کی گفته شما تازه امشب آزاد شده اید؟ من که شما را می شناسم. خیلی وقت است که آزادید 
وگرنه عمراً از بند 209 اوین سردرنمی‌آوردید.

masoome naseri | 12:48 PM | Comment(s)(0)

سنگسار، عشق، خیانت و چیزهایی از این قبیل

November 11, 2006 03:27 PM

آقای هنوزآبادی در یادداشتش درباره مساله سنگسار به یکی دو نکته اشاره کرده که به اختصار در حد مقدوراتم به آنها می‌پردازم.

اول این‌که حکم سنگسار برای موارد زنای محصنه صادر می‌شود. زنای محصنه هم یعنی این‌که زن شوهردار یا مرد زن دار با کس دیگری رابطه جنسی برقرار کند. حد و حدود این رابطه جنسی هم بر اساس فقه شیعی که مبنای قانون مجازات اسلامی است تعریف دارد.

دوم این‌که اثبات زنای محصنه کار آسانی نیست. یا باید خود شخص اقرار کند. که اگر هر وقت اقرارش را پس بگیرد امکان استفاده از اقرارش به عنوان مستند حکم منتفی است. یا باید چهار شاهد عادل هر دو نفر را حین ارتکاب این عمل(که اینجا هم کلی اما و اگر وجود دارد که در چه شرایطی دقیقاً دیده شده باشند) ببینند و هر چهار شاهد با هم در دادگاه حضور پیدا کنند و به این امر شهادت بدهند.

خودتان مستحضرید که فراهم شدن جمیع این موارد چه کار نادری است. من از دوستانی که دستشان به کتب فقهی می‌رسد خواهش می‌کنم این موارد را جزیی‌تر شرح بدهند.

آقای هنوزآبادی می‌فرمایند که ظاهرا مدت هاست این حکم حتی اگر هم صادر شده، عملی نشده است.

به اطلاع آقای ایشان تلفنی رساندم و اینجا هم به اطلاع خوانندگان اینجا می‌رسانم که دستور توقف این حکم را چندین سال پیش آقای شاهرودی به خاطر فشارهای بین‌المللی و تلاش‌های نهادهای حقوق بشری داخلی و خارجی صادر کردند اما اردیبهشت امسال در شهر مشهد دو مورد حکم سنگسار اجرا شده است. بنابراین در شرایطی که برخی دولتمردان به سیم آخر زده‌اند و می‌گویند نظر دنیا برای ما ارزشی ندارد و مایل‌اند به زیست جزیره‌ای برگردند دور از انتظار نیست که اجرای این حکم هم  با استفاده از این فضا آسان‌تر شود.

باز هم نوشته‌اند: ما می دانیم قانونی که پشتوانه مردمی نداشته باشد ، یا مردم نسبت به اجرایش حساسیت داشته باشند، دیر یا زود به قانون فراموش شده تبدیل می‌شود . بسیاری از قوانینی که در ایران عمل می‌کند و بخشی از روشنفکران با آن مخالفت دارند ، برای مردم قابل توجیه و حتی قابل دفاع است .

حرف ایشان بسیار دقیق است اما در این مورد خاص آیا افکار عمومی در سال‌هایی که این حکم اجرا نمی‌شده است به وجهی من الوجوه برای اجرای مجدد آن اظهار تمایل کرده‌اند یا از فقدان آن شکایت کرده‌اند؟ من هم مثل دوست بزرگوارم پاسخ دقیقی برای این سوال ندارم اما باید بگویم علی‌القاعده اجرای حکم سنگسار باید توسط مردم و در ملا عام برای عبرت عموم صورت بگیرد و نمی‌توان مثل اعدام در یک چهاردیواری اجرایش کرد. اما طبق گزارش‌های دریافتی از شاهدان عینی حکم سنگسار این دو نفر که در مشهد انجام شده در ملا نه چندان عام صورت گرفته است. در شرایط مخفی و تنها با اطلاع‌رسانی به برخی افراد خاص و در محلی خارج از شهر . اگر حساسیت افکار عمومی نبود این حکم هم مثل اعدام در میادین شهرها صورت می‌گرفت.

در شهر اهواز که ناامنی مشکل جدی مردم است دیده‌ام که حکم قطع ید سارقان با اعلام عمومی انجام می‌شود و خب مردمی هم که از ناامنی جانشان به تنگ امده و دلیل ناامنی را حضور این افراد می‌دانند و بس با اشتیاق به تماشا می‌روند.

شادی صدر از وکلای زنان محکوم به سنگسار می‌گفت در سفری که به نقده داشته از مردم شنیده که چند وقت پیش در شهرشان زنی را سنگسار کرده اند و آنها معتقد بودند از وقتی که آن زن سنگسار شد، بلا افتاد توی شهر ما و برکت از شهر رفت. خب این هم یک نوع از اعتقادات همین مردمی است که افکار عمومی را شکل می‌دهند دیگر؟!

در مورد گفتگو با مردم به زبان خودشان البته حق با علی سیدآبادی است. خوشبختانه او راه‌هایی هم ارائه کرده که برای دوستان فمینیست من کاربردی‌تر هستند.خواهی نخواهی زیستن در یک جامعه مذهبی می‌طلبد که استراتژی‌هایمان را با همین جامعه منطبق کنیم. هر چند پذیرفتن کارآمدی این استراتژی‌ها تلخکاممان کند.

در وبلاگ یکی از دوستان مدتی پیش می‌خواندم که در توجیه اتفاقی که منجر به حکم سنگسار می‌شود از عشق نوشته بود و از منظر عاشقانه به دفاع از کسانی پرداخته بود که مرتکب این جرم شده‌اند. عشق البته توجیه قشنگی است. اما بگذارید یک‌بار مساله را مرور کنیم. آقای الف با خانم ب ازدواج کرده است و در عین تعهدی که شرعاً و عرفاً به او داده دل و دینش را به خانم جیم می‌بازد. اگر خودتان را هر سر این مثلث بگذارید کار سختی در پیش دارید و از آن سخت‌تر ان است که به جای خانم ب باشید.کسی که به پای تعهدش مانده است و طرفش نه!

به نظرتان آقای الف چه باید بکند؟

خانم ب چه باید بکند؟

خانم جیم چطور؟

می‌توانید جای خانم و آقا را عوض کنید که از نظر انسانی باز هم تفاوتی نمی‌کند ولی از نظر قانونی یک تفاوت کوچک هست. فرق قضیه اینجاست که آقای الف در مثال ما می تواند هر وقت خواست همسرش یعنی خانم ب را طلاق بدهد  و به روابط عاشقانه‌اش با خانم جیم بپردازد یا حتی بدتر از آن با حفظ ازدواجش با این توجیه که حلال خدا را حرام نکرده به عشق دو و سوم و چهارمش برسد. ولی اگه خانم ب عاشق آقای مثلاً دال بشود و بخواهد طلاق بگیرد، باید هزار سال بدود آیا بتواند طلاق بگیرد آیا نتواند!

لطفاً برای هر کدام از سوال‌های بالا به جای احساساتی شدن به یک پاسخ انسانی برسید. گو اینکه آن اشاره تاریخی هم سرجایش هست که اگر بنا باشد اولین سنگ را کسی بزند که خودش بی گناه باشد دیگر سنگ اندازی باقی نمی ماند.

 

پ.ن. من این یادداشت را وقتی نوشتم که هنوز پست تازه هنوز را نخوانده بودم. اما حرف‌های من کماکان سرجایش هست.

 

masoome naseri | 03:27 PM | Comment(s)(21)

تیریپ زیتونی!

November 8, 2006 02:40 PM

1- سالن آرایش و زیبایی فلان با محیطی آرام و دلچسب و بیش از 10 سال سابقه کار مفید در زمینه آرایش و گریم اصلاح صورت و ابرو، سشوار و برانشینگ، انواع کوپ‌های پیتاژ و لیر

 مکاپ صورت شامل آرایش‌های خلیجی(قابل توجه سینه‌چاکان خلیج همیشگی فارس!)، عربی، فشن، خطی، ترکیه‌ای فرمژه شش ماهه با تضمین

نقش حنا با ماندگاری دو هفته انواع بافت‌های آفریقایی با نگین و چرم، ماسک صورت، اپیلاسیون، انواع رنگ مو، های لایت، مش‌های فانتزی و تکه‌ای با فنک و فویل، صافی با مواد کلت اصل، فر ماژور شش ماهه با تضمین

 اینها محتویات یک تبلیغ است که امروز در خیابان به دست من داده‌اند. این دو تا را هم ببینید:

 ارائه کلیه خدمات آرایشی توسط میک آپ‌آرتیست‌های حرفه‌ای ازآکادمی علوم آرایشی لبنان و تلویزیون mbc امارات متحده عربی و پاریس، آرایش و گریم تخصصی عروس توسط اساتید صاحب‌نام و برجسته در سبک‌های متنوع و جدید آرایشی با ارائه آلبوم جداگانه در هر سبک

گریم تخصصی و حرفه‌ای (سینمائی) عروس توسط مربی و گریمور صدا و سیما همراه با نقاشی بر روی دست و بدن صد در صد تضمینی، تتو و آرایش دائم توسط متخصص از دبی با 12 سال سابقه بدون درد و خونریزی صد در صد تضمینی، رنگ و انواع مش های فانتزی

من معتقد به آزادی انسان در حق انتخاب پوشش و خیلی چیزهای دیگر هستم ولی عجالتاً اینها را داشته باشید تا سر فرصت با تریلی از روی آنهایی که مدعی‌اند زنان ایرانی به این دلیل این همه آرایش می‌کنند که تنها نشانه هویتی‌شان که می توانند نشان بدهند صورتشان است رد شوم!

2- در لیست دشمنان اینترنت که سازمان گزارشگران بدون مرز تهیه کرده است دست کم دو کشور ایران و تونس کشورهایی هستند که تا امروز میزبان کنفرانس‌های مهمی در زمینه جامعه اطلاعاتی بوده‌اند. بلاروس، برمه، چین، کوبا، مصر، ایران، کره شمالی، عربستان سعودی، سوریه، تونس، ترکمنستان، ازبکستان و ویتنام کشورهایی هستند که با افتخار در این فهرست قرار گرفته‌اند.

3- اگر هنوز اینجا را امضا نکرده‌اید لطفاً امضا کنید. به جان خودم اهمیتش کمتر از قضیه خلیج همیشگی فارس نیست که وبلاگستان به خاطرش بمب گوگلی منفجر کرد. 4

4- دیروز از رادیو پیام این ترانه آشنا پخش می‌شد که: من دیگه بچه نمی‌شم آه دیگه بازیچه نمی‌شم. صدای خواننده اما اصلا شبیه داریوش نبود شاید چند وقت دیگر خوشگلا باید برقصن را هم پخش کردند اما با صدای علیرضا افتخاری!

 5- فیلترشکنی که پریروز پیدا کرده بودم و تا نیم ساعت پیش با آن کار می‌کردم همین الان فیلتر شد! ایول به این سیستم کاردرست!

6- پیروزی غرورآفرین! دموکرات‌ها در انتخابات مجلس نمایندگان آمریکا و انتخاب اولین مسلمان را به عنوان عضو کنگره امریکا خدمت خانم نانسی پلوسی،ملت احتمالاً شریف آمریکا، مسلمانان آمریکا و حومه تبریک و تهنیت گفته و امیدوارم هر چه زودتر با انتخاب هیلاری کلینتون به ریاست‌جمهوری دولت مهرورزی تشکیل شده و زمینه ظهور فراهم گردد!

masoome naseri | 02:40 PM | Comment(s)(6)

شیطان پرادا می‌پوشد آن هم در تهران

November 2, 2006 07:50 PM

دیروز و پریروز از قرار به علت انتشار خبر خودکشی یا مرگ خانم هنرپیشه دستفروش‌هایی که اینجا و آنجا در خیابان‌های شهر تهران بساط فروش سی‌دی و دی‌وی‌دی پهن می‌کردند امنیت شغلی‌شان را از دست داده بودند.

می‌گفتند نیروی انتظامی ریخته همه را جمع کرده تا کشف کند این دود از قبر کدام یک از بی‌شمار تکثیر کنندگان فیلم‌های غیرمجاز به مفهوم ایرانی و جهانی‌اش بلند شده است ک گویا هنوز کشف نکرده‌اند.

به هر حال مشاهدات شخصی من و یک رفیق دیگر نشان می‌داد که فعلاً هوا برای دستفروش‌های فیلم پس است.

یک کدامشان هم به این رفیق ما گفته بود هرکس که بیشتر از سیزده تا فیلم با خودش داشته باشد به عنوان توزیع کننده دستگیر می‌شود.

اگر عشق فیلم هستید دونت وری! فروشندگان فیلم‌های غیرمجاز در مغازه‌های مجاز، همه‌ جا در تهران و شهرستان‌ها در خدمت شما هستند.شخصاً از حضور مفیدشان سپاسگزارم چون اگر نبودند خدا وکیلی فیلم شیطان پرادا می‌پوشد را من کی می‌توانستم ببینم.

پ.ن. فکر نکنید من انسان بی‌رحمی هستم و از فاجعه‌ای به این بزرگی به کجای آن دقت کرده‌ام. بقیه از فاجعه حریم خصوصی نوشتند من از این یکی فاجعه که خیلی در حاشیه بود.

باز هم پ.ن. اگر دوست داشتید این یکی را  حالش را ببرید  یک شاعر فرانسوی می‌گوید سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!

masoome naseri | 07:50 PM | Comment(s)(6)

ما در ته جدول جهان ایستاده‌ایم

October 29, 2006 01:47 PM

اوایل حمله آمریکا به افغانستان این بحث بین تاکسی‌نشین‌ها رایج بود که چند سال دیگر برای کار باید جوان‌هایمان مهاجرت کنند به افغانستان حالا حداقل برای کارهای روشنفکرانه انگار آنجا امن‌تر است.
بد نیست بروبچه‌های شرق و روزگار و بقیه نشریات توقیف شده که تا اطلاع ثانوی حق روزنامه‌نگاری ندارند یک سر به بازار کار مطبوعاتی در افغانستان بزنند شاید در کابل ماندگار شدند. آنجا هم خبر فراوان هست و هم زبان فارسی رایج است و گویا امنیت هم  بیشتر از اینجا برقرار است.
این‌طور که رده بندی جهانی آزادی مطبوعات در سال ٢٠٠٦ نشان می‌دهد افغانستان وضع بسیار مطلوبتری نسبت به ایران در زمینه آزادی مطبوعات دارد. با این جدول صفا کنید ولی خودتان را از روی هیچ پشت‌بامی پایین نیندازید.

masoome naseri | 01:47 PM | Comment(s)(5)

اعترافات یک فیلسوف

September 1, 2006 12:26 AM

 ورودی صفحه اول سایت رامین جهانبگلو از قول خوزه اورتگا ای گاست نوشته: ما برای اندیشیدن زندگی نمی‌کنیم بلکه می‌اندیشیم برای این‌که زنده باشیم. حالا روشنفکر ما بعد از 127 روز زندانی شدن در سلولی که وصفش را که می‌کند، انگار اتاق یک هتل کوچک پیش چشمت می‌آید می‌خواهد برود جایی و مثل اسبی سرکش بدود تا نمی‌دانم کجا ...شاید ان‌طور که خودش گفته هند.

می‌گویند هند جای خوبی است. جایی که گاه و بیگاه پناه‌گاه پارسیانی شده که در سرشان سودای کلمه بوده است و کلماتشان را در سرزمین مادری‌شان تاب نیاورده‌اند.

حالا فیلسوف ما می‌رود هند و تئوری‌های فلسفه سیاسی‌اش را می‌ریزد توی رود گنگ. تئوری‌‌های خطرناکی که در سفر به شرق و غرب جان و جهان آموخته است.

اینجا می‌توانید بیشتر از جهانبگلو بخوانید والبته اعترافات یک فیلسوف را هم که گفتگوی اوست با برایان مگی فیلسوف پیر انگلیسی. راستی این اعترافات یک فیلسوف یک و دو چه تیتر مناسبی بود برای حرف‌های امروز رامین جهانبگلو در ایسنا!

 

masoome naseri | 12:26 AM | Comment(s)(6)

محصول خرماپزان در اروپا

August 15, 2006 10:56 PM

در یک هوای بارانی اروپایی، پیدا کردن خارک، محصول فصل خرماپزان خوزستان  که بعضی آدم‌های بدسلیقه به خرمای کال می‌شناسندش به اندازه کافی نشاط‌آور است چه برسد به خوردنش!

khaarak.jpg

masoome naseri | 10:56 PM | Comment(s)(7)

جشن زندگی

August 12, 2006 12:17 AM

نوشته‌ام در مورد خبر متوقف شدن حکم سنگسار اشرف کلهری پرید و این موقع شب البته حسش نیست که دوباره بنویسمش.فقط نوشته بودم چقدر از به نتیجه رسیدن این حرکت‌ها دسته‌جمعی حقوق بشری خوشحال می‌شوم. از این که می‌شود با پیگیری و اگر دلتان خواست اسمش را بگذارید سماجت، بازگشت یک آدم را به زندگی جشن بگیریم.این اتفاق برای رنگ زدن امروزم کافی بود. می‌دانم که شادی صدر برای رسیدن به این لحظه خیلی تلاش کرد و می‌‌دانم که می‌داند این راه خیلی طولانی و البته که خطرناک است.

masoome naseri | 12:17 AM | Comment(s)(5)

هم‌سرنوشت نبودن...

July 31, 2006 09:01 PM

این نفرین ازلی، گمانم تا ابد با همه ایرانی‌ها هست كه به هر جای جهان می‌روند، مدام به تطبیق روزگار خودشان و هم‌وطنانشان با روزگار آن یكی آدم‌ها می‌پردازند كه طور دیگری زندگی می‌كنند، یعنی، آسوده‌تر، آرام‌تر و برخوردارتر. و اینكه مثلاً در مقایسه با بقیه كشورهای دور و بر، ما كه خاستگاه مشتركی داشتیم، چرا هم سرنوشت نشدیم؟

admin | 09:01 PM | Comment(s)(5)

یکی از ما، مانا

July 6, 2006 06:41 PM

mana-neyestani.jpg

این عکس را نمی دانم مرتضی قدیمی کی از مانا گرفته است اما گذاشتمش با اجازه مرتضی اینجا تا نگاه مانا نیستانی که یکی از ما بود یادمان نرود. یادمان باشد همیشه یکی از ما به بهانه‌هایی مبتذل‌تر از نوشتن نمنه می‌توانیم همان‌جایی باشیم که الان مانا و مهران قاسمفر هستند.
واقعاً واقعاً واقعاً جز نامه‌نگاری‌های بیهوده کاری از دستمان برنمی‌آید؟

masoome naseri | 06:41 PM | Comment(s)(11)

ترمز کنید!

June 23, 2006 02:48 PM

مایلی‌کهنیسم به فوتبال برگشته است. نتایج ضعیف تیم ملی فرصتی فراهم کرده که آقایان به تلویزیون بیایند و عرض اندامی کنند و مدام به بینندگان عزیز یادآور شوند خیلی وقت پیش‌ها آنها از سر دلسوزی (و نه از سر چشم داشتن به نیمکت تیم ملی) یادآوری کرده بودند که اگر چنین شود چنان خواهد شد. و در لزوم استفاده از مربی وطنی این استدلال ابلهانه را می‌آوردند که همیشه مربی تیم‌هایی که به مراحل پایانی جام جهانی می‌رسند بومی همان کشورند!
دیشب برنامه یک جهان یک جام شبکه سه، میکروفون را داده بود دست مایلی‌کهن(که به قول خودش بعد از هشت ماه دعوت شده بود به تلویزیون ) و یک کارشناس فوتبال حرص‌آور به اسم شعبانی تا بدترین حرف‌‌ها را علیه تیم ملی و برانکو بزنند. مایلی‌کهن که رسماً با تعلیق‌های طولانی حرف می‌زد و حتی بعضی وقت‌ها برای بیان یک کلمه حرف، به خودش سخت فشار می‌آورد.
مردم عزیزی هم که در گزارش‌های تلویزیونی حرف‌هایشان پخش می‌شد دریغ از یک ذره انصاف! انگار تیمی از بهترین ستاره‌های دنیا را روانه آلمان کرده باشند و ستاره‌ها‌ ناامیدشان کرده باشند توقع داشتند برزیل را هم درو کنیم و برگردیم.
یک آدم منصف پیدا نمی‌شود بگوید دوستان عزیز لطفاً ترمز کنید! اما تلویزیون و مجری‌های ورزشی‌اش هم به این بی‌انصافی‌ها در سطح وسیع دامن می‌زنند و بر عصبیت موجود در فضا می‌افزایند.
من هم از برانکو عصبانی‌ام که علی دایی را تعویض نکرد. از علی دایی عصبانی‌ام که شان خودش را حفظ نکرد و روز بازی با مکزیک بزرگترین تماشاچی میدان بود اما روحیات خودمان را هم می‌شناسم و مطمئنم اگر برانکو بدون علی دایی به آلمان می‌رفت و همین نتایج را می‌گرفت باز همین دوستان از پشت همین میکروفون‌ها در ضرورت استفاده از سرمایه‌های ملی داد سخن می‌‌دادند و تحلیل‌هایشان را می‌ریختند روی دایره که اگر علی دایی می‌بود خط حمله‌مان فلان و بهمان می‌شد. ما که بهتر از هر کس می‌دانیم چه ملت باصفایی هستیم. از SMS‌هایی که تا همین دیشب رد و بدل می‌شد پیدا نیست؟
 در مورد این‌که ما می‌توانستیم تیم ملی بهتری داشته باشیم هیچ شکی نیست. اما این تیم ملی را که نمی‌شود از لوله‌ آزمایشگاه بیرون کشید؟ همین روزنامه‌ها‌یی که این روزها تیتریک‌هایشان به شعرهای فریدون مشیری پهلو می‌زند چند بار وضعیت اسفناک مدارس فوتبال و تیم ملی نوجوانان و جوانان را تیتر یک‌ کرده‌اند؟
اگر بودجه میلیاردی فعالیت‌های فرهنگی-تبلیغاتی فدراسیون فوتبال (که از قبل آن نه یک پرچم سه رنگ دست کسی داده شد نه یک پیراهن تیم ملی تن نوجوان و جوان ایرانی رفت) صرف بچه‌‌هایی می‌شد که در کوچه و خیابان‌‌های مملکت صدبار بهتر از علی کریمی دریبل می‌کنند می‌شد دست کم به ده سال و بیست سال آینده امیدوار بود اما با این رویه هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست.
ما در شرایط غیراستاندارد با امکانات غیر استاندارد، با نیروهای غیر استاندارد، وارد یک فضای استاندارد که می‌شویم سرگیجه می‌گیریم و کارمان به ته ته جدول جام جهانی می‌کشد.
جام جهانی بعدی هم با ضرب و زور راهی جام جهانی می‌شویم و آنجا هم زیر پای تیم‌هایی مثل پرتغال و مکزیک له می‌شویم. آنها که توقع گذشتن تیم ملی از سد  پرتغال و مکزیک را داشتند دست‌کم بروند به جدول رده‌بندی کشورهای مختلف در فیفا نگاه کنند ببینند ما کجا نشسته‌ایم و آنها کجا ایستاده‌اند و انصاف کجا؟
حالا هر چقدر می‌خواهیم برای خودمان امید بیهوده ببافیم که امام دوازدهم یار دوازدهم تیم ملی ماست. بالاخره از ائمه اطهار و امامزاده‌های بی‌شمار تا یک‌جایی می‌توان انتظار داشت. به تصدیق متون دینی ازآنها فقط کرامت برمی‌آید و تیم ملی ما به معجزه احتیاج داشت.

masoome naseri | 02:48 PM | Comment(s)(10)

سردرد ناشی از توهم دموکراسی

June 13, 2006 02:24 AM

قبل از این‌که به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول این‌که یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است.
دوم این‌که اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه "جمهوری" قبل از "اسلامی" فریبتان ندهد.
سوم این‌که بی‌خیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم این‌که مطمئن باشید شب که به خانه می‌روید توی یخچال‌تان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمی‌کشید!

چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل 27 قانون اساسی همین جمهوری اسلامی «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی‌ها» را برای ملت آزاد دانسته و دو شرط برای احقاق آن قائل شده است اینکه تجمع بدون حمل سلاح باشد و مخل به مبانی اسلام نباشد..
سلاح؟ زن‌هایی که امروز به میدان هفت تیر آمده بودند حتی نمی‌خواستند شعار بدهند سلاح‌شان کجا بود؟ اما باید  به خودم و شما یادآوری کنم در یک کشور غیردموکراتیک صرف " وجود  داشتن" یک اسلحه است و جمع شدن این وجودهای منفرد قطعاً اسلحه گرم محسوب می‌شود.

 سیاستمداران ما الان به نقطه‌ای رسیده‌اند که از هر نوع تجمعی می‌ترسند چون مطمئن‌اند قدرت اداره آن را ندارند. مگر ندیدید دیروز برای تماشای یک فوتبال حتی اجازه تجمع در پارک و سینما را هم ندادند ؟

امروز هم قرار بود یک تجمع مسالمت‌آمیز داشته باشیم ولی آن دو سه موردی را که اول گفتم فراموش کرده بودیم یا شاید دچار توهم دموکراسی بودیم. نمی‌دانم یک آن وسط آن معرکه چرا فکر کردم الان باید از صحنه کشیده شدن آن چند  زن‌‌ که هم سن و سال مادرم بودند روی آسفالت میدان هفت تیر آن هم به دست پلیس هاای زن عکس بگیرم شاید یک لحظه فکر کردم به قول رفیق‌مان اینجا خارجه است که دوربین‌ام را درآوردم ولی با ضربه باتومی که خوشبختانه به جای دوربین به دستم خورد از توهم درآمدم.

الان دیر وقت است به تلفن‌ها و اس‌ام‌‌اس‌های دوستان نگرانم جواب داده‌‌ام که بله من سالمم ولی خیلی‌ها  امشب حالشان خوب نیست، کتک خورده‌اند و بازداشت شده‌اند و تن‌شان کبود است آن هم فقط به جرم حضور داشتن در میدانی از میدان‌‌های شهری که می‌گویند ما شهروندش هستیم. خب بله آدم گاهی در درجه شهروندی‌اش دچار توهم می‌شود و ما هم از آن دسته‌ایم.ما شهروندیم ولی از نوع درجه دو و سه و ... . در یک ساختار غیردموکرات چه کسی گفته نباید دور هم جمع شوید اتفاقاً همیشه  باید در صحنه باشید ولی صحنه‌ا‌ی که آنها می‌‌خواهند و می‌گویند.

اگر امروز فرصت ندادند ای زن ای حضور زندگی را با هم بخوانیم بی‌خیال باز هم فرصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!

* توی آن هاگیر واگیر  حسودیام شده بود به آرش که رفته بود یک نقطه سوق الجیشی کمین کرده بود و عکس می گرفت. این هم عکس هایش

و عکس های منصور

 

masoome naseri | 02:24 AM | Comment(s)(22)

در شادمانی ارواح ایرانی

June 12, 2006 01:49 AM

خوشبختانه روحیه ایرانی جماعت خوب است و همه چیز را به شوخی می‌گذرانند وگرنه که در طول تاریخ منقرض شده بودیم. شکست امروز تیم ملی هم یکی از حوادث تاریخی ایران است که نشان داد ملت ما در هر صورت شنگول‌اند.

از نشانه‌هایش هم یکی این‌که دو دقیقه بعد از بازی یک اس‌ام‌اس رسید که: اصلا ناراحت نباشید. صدا و سیما گفته امشب ساعت 12 و نیم بازیو تکرار می‌کنه دعا کنید اون موقع ببریم!

یک ربع بعد هم بالاخره ملت به این تحلیل رسیدند که همه چیز تقصیر علی دایی بوده و اس‌ام‌اس رسید که:( ......)سه نقطه یک فحش بد بود و در ادامه نوشته بود هر کس این اس ام اس رو به 20 نفر بده خدا بهشت رو بهش واجب می‌کنه!

masoome naseri | 01:49 AM | Comment(s)(6)

سیاه نمایی یا واقعی نویسی

June 8, 2006 03:35 PM

در مطبوعات ایران جرمی هست به اسم سیاه‌نمایی البته عنوان دقیقش می‌شود تبلیغ علیه نظام از طریق سیاه‌نمایی. وقوع چنین جرمی با توجه به میزان بهره‌مندی مطبوعات ایران از آزادی و همین‌طور درجه بالای خودسانسوری و سانسور بعید است که اتفاق بیفتد ولی خب در اینجا چیزی بعید نیست.

روزنامه‌نگاری در ایران این روزها به شاعری بیشتر شبیه است آن‌هم شاعری که یک‌چهارم فرهنگ لغات فارسی را به دستش داده باشند و بگویند فقط با همین واژه‌ها شعر بگو.خب معلوم است آدمی با این همه محدودیت واژگانی حرف چندانی نمی‌تواند بزند چه برسد به این که کار به سیاه‌نمایی هم بکشد.

روش معمول روزنامه‌نگاری ایرانی این‌طور است که یک سوژه به فکر خبرنگار می‌رسد آن هم در حالی که خودش به صورت تمام اتوماتیک می‌داند سراغ چه سوژه‌هایی نباید و نمی‌تواند برود.

مثلا موقع پخش برنامه راز بقا به فکرش می‌رسد در مورد وضعیت مرگ و میر میمون‌های باغ وحش گزارش تهیه کند. در اولین قدم باید برود سراغ منابع و اطلاعات و مستندات که اگر نگویم به دست آوردن هر سندی در اینجا غیرممکن است می‌توانم بگویم به دست آوردنش بسیار سخت است. مسئولان سازمان‌های ما حتی برای به دست دادن آمار میمون‌های موجود در باغ‌وحش فلان هم با  خبرنگار فرضی ما همکاری نمی‌کنند. چون نمی‌توانند حدس بزنند از چنین آماری چه استفاده و سوءاستفاده‌هایی می‌تواند بشود از همان اول ترجیح می‌دهند برای خودشان دردسر نسازند و آماری ارائه نکنند حتی اگر طرف کارت خبرنگاری معتبر هم داشته باشد. در اینجا روزنامه‌نگار هوشمند که می‌خواهد برای مثال گزارشی در مورد افزایش آمار مرگ و میر میمون‌‌ها تهیه کند یک معرفی‌نامه می‌نویسد به این مضمون که از طرف روزنامه به عنوان مسئول باغ وحش نوشته شده است:

مسئول محترم باغ وحش فلان

با سلام و تحیات

(اگر ماه رمضان یا محرم و سفر باشد "و آرزوی قبولی طاعات و عبادات" هم اضافه می‌شود)

به استحضار می‌رساند این روزنامه قصد دارد گزارشی در زمینه میزان علاقه کودکان ایرانی به حیوانات باغ وحش مذکور بخصوص میمون‌های موجود در آنجا تهیه کند لذا خواهشمند است با خبرنگار این روزنامه همکاری شود. با سپاس مدیر مسئول روزنامه فلان

خبرنگار با در دست داشتن این معرفی‌نامه می‌رود سراغ رئیس محترم که معلوم نیست تشریف دارد یا ندارد یا رفته است در کلاس آموزش احکام یا جلسه زیارت عاشورا شرکت کند یا فریضه نماز و ناهار را راس ساعت ادا نماید!

در شرایط خوشبینانه رئیس تشریف دارد اگر روزنامه‌نگار مذکور زن باشد خوش و بشی هم می‌کند که باید از زیر سبیلی که وجود ندارد رد شود و همه این فداکاری‌ها برای اطلاع‌رسانی صحیح اتفاق می‌افتد. بعد نامه را رئیس محترم پاراف می‌کنند که: بسمه‌تعالی آقای بهمانی مسئول محترم بخش میمون‌ها! با اهدای سلام در چارچوب مقررات همکاری شود.
این چارچوب مقررات یعنی حواست جمع باشد طرف دست از پا خطا نکند و به جاهایی که نباید سرک نکشد. در بهترین شرایط خبرنگار با جزوه‌ای حاوی اطلاعات ابتدایی در مورد میمون‌ها و یک جدول آماری که بر روی یک کاغذ بدون سربرگ پرینت شده از آنجا بیرون می‌آید.

در صورت فراهم کردن همه مستندات موجود می‌نشیند پای نوشتن گزارش. زمان این کار نصف شب است، مکان هم خانه و نه در ساعات کار در روزنامه چون آن ساعت‌ به دلیل نبودن کامپیوتر یا کاغذ یا قیر یا آتش امکان نوشتن وجود ندارد. در موقع نوشتن هم باید حواسش باشد طوری ننویسد که به میمون‌ها، مسئول میمون‌ها، مسئول باغ وحش، مسئول محیط زیست، سازمان‌های فعال در امور حیوانات وحشی و فروشندگان حیوان در خیابان مولوی بربخورد.  گزارش نیمچه بی‌سروتهی در مورد افزایش مرگ و میر میمون‌ها در نتیجه این شب بیداری نوشته می‌شود.

دبیر سرویس اولین نفری است که گزارش را می‌خواند و به سهم خودش خط می‌زند. اگر خط نزند از کجا معلوم شود او دبیر سرویس است؟
گزارش تایپ می‌شود و نمونه‌خوان‌های حرفه‌ای هم اگر احساس کنند در این گزارش چیزی هست که ممکن است امنیت شغلی‌شان را برهم بزند در این زمینه به دبیر سرویس و سردبیر مشاوره می‌دهند.
پرینت صفحات به سردبیری فرستاده می‌شود در آنجا یک نفر در جایگاه دروازبانی خبر به بررسی مواردی می‌پردازد که احتمال می‌دهد شکایت آفرین باشند و دور کلمات و زیر جملات خط می‌کشد و حذف می‌کند.عنوان این شخص که به خاطر این خط زدن‌ها حقوق می‌گیرد گاهی مشاور حقوقی است. بعد هم نوبت مدیرمسئول است که آیا باشد یا نباشد و آیا صفحات را بخواند یا نخواند.

آنچه فردا صبح در روزنامه زیر اسم خبرنگار این داستان چاپ می‌شود بیشتر شبیه شعر سپیدی است که پشت سر هم در مورد میمون‌‌ها و مدرنیسم نابود کننده حیات وحش سروده شده است.

بعد از این امکان دارد سه حالت اتفاق بیفتد یا کسی هیچ چیز از این گزارش نفهمیده و آن صفحه هم به تاریخ روزنامه‌نگاری ایران می‌پیوندد یا از طرف روابط‌عمومی باغ وحش یک سررسید به همراه یک نامه تقدیرآمیز دست خبرنگار می‌رسد که در آن ذکر شده" من لایشکر المخلوق لایشکر الخالق و ... از توجه شما و مطبوعه وزین فلان به مساله میمون‌ها سپاسگزاری می‌شود. یا مسئولان باغ وحش از پس آن واژه‌های مبهم در می‌یابند مقصود پلید خبرنگار چه بوده و شکایت می‌کنند یا مدعی‌العموم احساس می‌کند باید وارد عمل شود و شاکی می‌شود.

رسیدن احضاریه به روزنامه همان وکشیدن انگشت ملامت و شماتت به سوی خبرنگار از سوی آبدارچی و نگهبان و مدیرمسئول و این و آن همان!

پس‌فردا اگر در یک دادگاه مطبوعات با هیئت منصفه در حال چرت مدیرمسئول و خبرنگار به جرم تبلیغ علیه نظام از طریق سیاه‌نمایی در مورد وضعیت میمون‌های باغ وحش فلان مجرم شناخته شدند و امتیاز روزنامه لغو شد خبرنگار بیچاره‌ای که روزی روزگار بر اثر غصه  افزایش مرگ و میر میمون‌ها  آن گزارش را نوشته بود تا ابد نفرین کارکنان بیکار شده  آن روزنامه و خانواده‌هایشان وداغ عذاب وجدان ناشی از بستن منبع رزق و روزی پنجاه شصت نفر را با خود خواهد داشت و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت راز بقا را تماشا نخواهد کرد و چیزی هم نخواهد نوشت که جایی را  سیاه بنمایاند.

*این داستان گرچه براساس واقعیات نوشته شده اما مثال‌های ذکر شده در آن فقط مثالند و صرفا برای روشن شدن ماجرا از آنها نام برده شده است!

masoome naseri | 03:35 PM | Comment(s)(11)

تجمع اعتراضی زنان علیه قوانین زن ستیز

June 7, 2006 02:56 AM

شما هم به این اعتراض مدنی بپیوندید.

logo-22khordad.jpg

masoome naseri | 02:56 AM | Comment(s)(2)

جای خالی عشق فوتبال‌ها

June 5, 2006 11:25 PM

چند سال پیش یکی از دخترهای خواننده چلچراغ از مشکل استادیوم رفتنش برایم حرف زد. او می‌گفت برای بازی‌هایی که زمستان‌ها برگزار می‌شود می‌تواند کاپشن بپوشد و وارد استادیوم شود ولی در بازی‌های تابستانه این کار ممکن نیست. بعدتر که در چلچراغ در مورد لزوم حضور زن‌ها در استادیو‌مهای ورزشی نوشتم نه فکرش را می‌کردم که یک روز باید تا ته ماجرا بروم و یک پای کمپین دفاع از حق ورود زنان به استادیوم شوم و نه فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئولمان فکرش را می‌کرد به خاطر چاپ مطالبی در این مورد به دادگاه مطبوعات فراخوانده شود آن هم به جرم تحریک افکار عمومی برای مقابله با پلیس و اتهام‌هایی از این دست.

یک روز پیش از بازی ایران و بوسنی آقای خلیلی که می‌شنود این بار هم قصد رفتن به استادیوم را داریم یادآوری می‌کند که دیگر در این مورد مطلبی در چلچراغ چاپ نمی‌کنیم. چند دقیقه قبل از رفتن به استادیوم یک سر به تحریریه اعتماد ملی می‌زنم و همه دوستان عاقلم می‌گویند باید بی‌خیال شویم چون این‌بار دستور داده‌اند با هر نوع تجمعی برخورد شود.مطمئنم که این بار هم راهمان نمی‌دهند و می‌گویم به هر حال این کل‌کلی است که نباید در آن کم بیاوریم و رفیق هنوزآبادی که می‌گوید مخالف این شیوه است یادآوری می‌کند این آخر و عاقبت سیاست‌های خیابانی است و  این که شما پوپولیست هستید.

از جمع پنجاه نفره بچه‌هایی که آمده‌اند جلوی در استادیوم تعداد کمی‌ فرق فوروارد و آفساید را می‌دانند و اصلاً فوتبالی نیستند اما با اعتقاد به این‌که نیمی از صندلی‌های این استادیوم حق زن‌هاست آمده‌اند اینجا و شعار می‌دهند. در طول ساعت‌هایی که زیر آفتاب خرداد جلوی در استادیوم نشسته‌ایم به این فکر می‌کنم که اگر تعدادمان دو برابر یا چهار برابر بود می‌توانستیم از این میله‌های آهنی رد شویم اما کلاً 50 نفریم کمتر یا بیشتر. ترمزهای این حرکت اعتراضی یکی و دو تا نیستند.علما و مراجع با دلایل خاص خودشان مخالف‌ حضور ما در استادیوم‌ها هستند بدون این‌که یک‌بار قدم به این فضا گذاشته باشند.کاش یکبار برای آنها تور استادیوم آزادی می‌گذاشتند تا می‌دیدند اوضاع آن‌طور که آنها فکر می‌کنند آلوده نیست. مدیران و تصمیم‌گیران سیاسی نظام مخالف‌اند چون گمان نمی‌کنند ‌بتوانند موج مخالفت‌های احتمالی را از سر بگذرانند. مسئولان امنیتی و انتظامی مخالف‌اند چون احتمال می‌دهند توانایی تامین امنیت این فضای بزرگ را ندارند. می‌دانم که خیلی از دوستان نزدیکم هم مخالف‌اند چون همه این کارها را یک خواسته ونک به بالا می‌دانند و معتقدند در حالی که زن‌ها هزار و یک درد بی‌درمان دارند ما بی‌خود گیرداده‌ایم به استادیوم. برای همه آنها جواب دارم اما از این طرف ماجرا این روزها عصبانی بودم که چرا دخترهای عشق‌فوتبال‌ که حاضرند دردسر و تحقیر تغییر لباس را بپذیرند و وارد استادیوم شوند به جمع ما اضافه نشدند تا تعدادمان به واقعیت نزدیک شود.دلم نمی‌خواست چیزی بنویسم که دوستانم را در کمپین برنجاند. می‌دانم به ثمر رسیدن یک حرکت اجتماعی زمان و نیروی زیادی می‌برد اما ناراحتم که چرا بسیاری از ما حاضر نیستیم برای به دست آوردن حقوق‌مان کمی هزینه بدهیم. عصبانی‌ام که چرا باید فلان دوست عزیز که تا حالا حتی یک مسابقه فوتبال را کامل ندیده جلوی استادیوم کتک می‌خورد اما تعداد کمی از عشق فوتبال‌ها جرات می‌کنند به کمپین ما ‌بپیوندند؟

 سعی کردم در روزهای گذشته در مورد این عصبانیتم چیزی ننویسم ولی وقتی این خبر را خواندم عصبانیتم گل کرد. هزاران نفر از دانش‌آموزان شیلی به خاطر به دست آوردن حق‌شان می‌روند خیابان کتک می‌خورند، پلیس گاز اشک‌آور به طرفشان می‌پاشد، هزاران نفر از دانشجویان فرانسوی باز هم به خاطر خواسته‌هایشان، حدود یک ماه پلیس فرانسه را بیچاره می‌کنند اما عشق فوتبال‌های ما حاضر نیستند به خاطر حق‌شان دو ساعت جلوی استادیوم بنشینند. فکر می‌کنم ما در امور مدنی زیادی سوسول هستیم. دوستانم احتمالاً می‌گویند ما به عنوان فعالان اجتماعی باید پیگیر این حق باشیم خب تعداد ما زیاد نیست ولی جای خالی دخترهای عشق فوتبال که فراوان هم هستند بشدت در کمپین ما خالی است. چند نفری از دخترهای فوتبالی با پیراهن تیم ملی و پرچم ایران روز فوتبال با ما بودند اما تعدادشان کم است تعدادمان کم است. کاش دفعه بعد کمی زیادتر باشیم و کمی شجاع‌تر.

masoome naseri | 11:25 PM | Comment(s)(5)

کشف و شهود در سرزمین چرخه اتمی

May 25, 2006 04:21 PM


قبیله‌ای غارنشین در ارتفاعات شهر جیرفت و عنبرآباد كشف شد


آقای همیشه آن لاین این لینک را فرستاده می گوید ببین در سرزمین چرخه اتمی چه خبره! گفتم به مناسبت این لینک عکسی که یکی دوهفته پیش از قابی بر دیوار سبزی فروشی محله مان گرفته ام بگذارم اینجا تا بلکه یک نفر پیدا شود عبرت بگیرد. اصولاً این حق مسلم ما را کشته هر طرف بچرخیم چرخه اش می چرخد! شاعر شیرین سخن فرموده است:
گر ملک جهان در اختیارت باشد
مریخ و زحل خزانه دارت باشد
نیروی اتم در اختیارت باشد
هشدار که این آخر کارت باشد!


atom.jpg

masoome naseri | 04:21 PM | Comment(s)(15)

اس ام اس های یک روز داغ سیاسی!

May 25, 2006 01:22 AM

بعد از چند روز دوری از پایتخت امروز سر در راه تهران نهادم. در حال و هوای سلفچگان بودم و بنا به یک توفیق اجباری فیلم درپیت عروس فراری را تماشا می کردم که اس ام اس رسید: کوی داغونه!150 نفر زخمی شدن، حراست رو آتیش زدن، پردیس آشوبه، نهاد رهبری تو امیرکبیر آتیش گرفته... یادم آمد دفعه پیش هم که 18 تیر شد من اصفهان بودم. انگار وقتی من نیستم همه تصمیم می گیرند قیام کنند!
به این ترتیب به سلفچگان نرسیده پرت شدم وسط پایتخت! اس ام اس را برای چند نفر فوروارد کردم و منتظر بازخوردها ماندم که اس ام اس رسید: در حمله دیشب به کوی دانشگاه 40 نفر زخمی و 7 نفر ربوده شدن. امیرکبیر اشغال شده توسط دانشجویان!
یک ساعت بعد در حالی که سایر مسافران عزیز مشغول خوردن گوجه سبز و زردآلو بودند دوباره سراغ گرفتم ببینم کار به کجاها کشیده اس ام اس رسید: الان بالا (یعنی کوی) شلوغه یک به بعد میان اینجا(دانشگاه تهران) اینجا الان یگان ویژه اومده. دیشب یکی از بچه ها ضایعه نخاعی شده.
اس ام اس بعدی از پایتخت بود اما ربطی به شلوغی های دانشگاه نداشت:

Divoone / oghdei / sarbehava / efadei / tarsoo / damdami / asopas / razl / ashghal / mozhek! … shoke shodi? Narahat nasho alan harfe avale in 10 kalame ro kenare ham bezar!
از قم که رد شدیم اس ام اس زدم تازه چه خبر؟
اس ام اس زد: بکش بکش! این جوری: bokosh bokosh
از بهشت زهرا که رد می شوم باخبر می شوم صحنه مبارزه را ول کرده و با دوستانش توی یک کافی شاپ نشسته دارد آب میوه می خورد!
می رسم به ترافیک...تهران همان تهران همیشگی است گیریم کمی داغتر کمی سیاسی تر!

masoome naseri | 01:22 AM | Comment(s)(3)

آگهی بازرگانی

May 17, 2006 12:19 AM

-دوست دارم فوتبال همه دور هم باشیم.شوهرم، پسرم، برادرم
(زن در حال ریختن آب میوه توی ده بیست تا لیوان)...

-سن ایچ این شانسو به من داده.مگه نشنیدید می گن سن ایچ و چهل و دو اینچ؟
 (تصویر شوهر و پسر و برادرهای خانم که پای تلویزیون اند.) گل!!!! و همه با هم می پرند بالا(شوهر، برادر و پسر و چندین مرد دیگر) ، زن و دختر کوچکش اما معقول گوشه مبل نشسته اند و فقط لبخند می زنند. از شادی مردان خانواده شادند.همین!

masoome naseri | 12:19 AM | Comment(s)(12)

گفتگوی تلویزیونی درباره مد و لباس!

May 16, 2006 12:20 AM

این چند نفر امشب در شبکه دو نشسته اند در مورد مد و لباس حرف می زنند. ببخشید که تلویزیون ما برفکی است. ولی  قطعاً دو تا خانم به شدت محجب و یک روحانی در عکس قابل تشخیص اند.



modd.jpg

masoome naseri | 12:20 AM | Comment(s)(8)

مکان- نمایشگاه

May 13, 2006 02:12 AM


مکان: نمایشگاه کتاب تهران
زمان: روز آخر


tehran-book-fair1.jpg

tehran-book-fair2.jpg

masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(61)

بنیامین و زن پلنگ نما در دانشکده علوم اجتماعی!

May 11, 2006 10:44 PM


عنوان همایش یک روزه "دین، ارتباطات و فرهنگ عامه پسند" که خبرش را از ندا گرفتم این قدر جذاب بود که به خاطرش دیروز از خواب صبحگاهی ام کمی! بزنم و خودم را به جلسه صبح این همایش برسانم. موضوع مقاله ها و ترکیب دو کلمه دین و عامه پسندی هم به خودی خود جذاب بود. واضح و مبرهن است به سخنرانی دکتر محسنیان راد که ساعت 9 بود نرسیدم. عنوان مقاله دکتر محسنیان راد "جایگاه مفهوم از خود در ارتباطات دینداران عوامانه و عواقب آن" بود. آن طور که از خلاصه مقاله دکتر برمی آید دینداری عوامانه بیشتر عاطفی و کمتر ادراکی و خردگرایانه است و دیندار عوامانه خود را از مرکز و گوهر دین دور می کند و به حاشیه می رود. به نظر دکتر محسنیان راد تشویق این گونه دینداری در ارتباطات گروهی و رسانه ای انرژی بالقوه ای برای گرایش به آن ایجاد می کند که اگر این مساله در جوامع بی سواد و کم سواد و با حضور طبقات نفع طلب نهادینه بشود خاموش کردنش دشوار خواهد بود.
یکی از مقاله های صبح دیروز که فکر می کنم حیف شد نشنیدمش کار مشترک دکتر حسام الدین آشنا و دکتر حسن بشیر بود با عنوان "ارتباطات سیاسی در فرهنگ عامه پسند؛ پدیده مقتدی صدر در فرهنگ عامه پسند شیعیان عراق" نویسندگان این مقاله معتقدند مقتدی صدر به عنوان رهبری فرهمند در میان جوانان شیعه پدیده نوظهوری است که با تکیه بر دو عامل مشروعیت بخش یعنی میراث خاندان صدر و مبارزه با اشغالگران توانسته است در امور سیاسی عراق تاثیر بگذارد. در حالی که از دانش حوزوی و تجربه سیاسی چندانی برخوردار نیست.
مقاله حجت الاسلام کریم خان محمدی هم که دانشجوی دکترای فرهنگ و ارتباطات است خوب بود. مخصوصاً اگر در جامعه ای زندگی کنید که هر روز در یک گوشه اش یک معجزه اتفاق می افتد. بررسی موردی تعامل دین عوامانه با پدیده چنار روستای زرآباد قزوین عنوان این مقاله بود. چنار مورد نظر از آن چنارهای صاحب کرامت است که بعضی ها معتقدند در روز عاشورا خون گریه می کند! چون موضوعش جالب بود حتماً یادداشت هایم را به طور جداگانه در این مورد همین روزها می گذارم توی وبلاگ.
دکتر احمد میرعابدینی هم که استاد ارتباطات سیاسی دانشگاه علامه است در مورد رسانه های جمعی و دین عامیانه حرف زد.او دین را به دین مدرن و دین سنتی و دین رسمی و دین غیررسمی تقسیم کرد و می گفت دین رسمی که در رسانه تلویزیون تبلیغ می شود دین سنتی است.
از صحبت های دکتر اعظم راودراد در موضوع سینما و ارتباطات دینی و عادل عندلیبی با موضوع برجسته سازی باورهای خرافی با مضامین دینی؛ بررسی موردی ماجرای زن پلنگ نما در قم هم یادداشت برداشتم که دلم می خواهد در موردشان مفصل تر بنویسم.
آخرین مقاله هم کار دکتر مسعود کوثری بود. او که عضو هیات علمی گروه ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است به مساله مداحی و موسیقی پاپ دینی در ایران پرداخت با اشاره هایی به کسانی مثل چاووشی و بنیامین(همان خواننده ترانه حالم بده که درباره ابالفضل و امام حسین هم ترانه خوانده است!). او معتقد است گسترش موسیقی پاپ دینی نشان دهنده پیروزی مداحان بر واعظان است که همین مداحان هم محصول دوران جنگ هستند دورانی که ایجاد هیجان و شور و بسیج عمومی در جامعه نیاز بود. کوثری می گفت بعد از جنگ مداحان هویت مستقل پیدا کردند و این روزها مداحان بزرگ برای هر مجلس مداحی بین یک تا یک و نیم میلیون تومان حق مداحی می گیرند که خب درآمد خیلی خوب و غیر قابل چشم پوشی به نظر می رسد.
همایش دین، ارتباطات و فرهنگ عامه‏پسند که مبتکرش انجمن ایرانی ارتباطات و مطالعات فرهنگی است به نظرم از معدود برنامه های علمی بود که متناسب با شرایط روز جامعه ترتیب داده می شوند. از دکتر محسنیان راد هم که درباره ضرورت برگزاری چنین برنامه هایی سوال کردم گفت بعد از ماجرای پناه گیری یک سگ به حرم امام رضا به فکر چنین همایشی افتاده اند. همین یکی دو روزه یادداشت هایی از این همایش می گذارم اینجا.

** مثل سینما رفتن یکی از گزارش های فراوانی است که درباره استادیوم رفتن خانم ها کار شده است. فقط نمی دانم چرا حضور من در این گزارش اینقدر پررنگ است! تقریباً همه حرف های من را نویسنده توی این گزارش آورده است. این یکی از گزارش های ویژه نامه ای است که شرق با عنوان جنس دوم فوتبال در این مورد کار کرده است.

masoome naseri | 10:44 PM | Comment(s)(6)

ما آچمز نشده ایم

April 26, 2006 07:27 PM

می گویند آچمز شده‌اید! اس ام اس می‌فرستند که احمدی نژاد سوسکتان کرد رفت پی کارش. می‌خندند که حالا دیگر هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید! مساله استادیوم رفتن خانم ها را می‌گویند و این که احمدی نژاد دستور داده که بهترین جای استادیوم را بدهند به زن ها! به ما که رفتیم چندین بار دم استادیوم و اخطار شنیدیم و کتک خوردیم و البته موفق هم شدیم.
 آن چهل و پنج دقیقه ای را که در مسابقه ایران و بحرین با مبارزه (به معنای واقعی کلمه) توانستیم روی صندلی استادیوم آزادی بنشینیم از بهترین دقایق زندگی‌ام می‌دانم اما الان هم فکر نمی‌کنم این که احمدی نژاد این حق را تایید کرده اتفاق بزرگی است.

 نشستن روی آن صندلی های رنگی طبیعی‌ترین حق ماست. طبیعی‌ترین حق آنهایی که هنوز هزار و یک حق دیگرشان زیر پاهای قوانین مردسالارانه له می‌شود. مثال هم لازم نیست بزنم.

 این روزها ما، یعنی کسانی که روی حق استادیوم رفتن زن ها بارها تاکید کرده‌ایم با این که این یکی از خواسته‌هایمان بوده جشن نگرفته‌ایم. کلی کار روی زمین مانده داریم که باید به آن ها بپردازیم. این روزها دارم به این کارها فکر می‌کنم.

masoome naseri | 07:27 PM | Comment(s)(13)

غرور ملی

April 19, 2006 05:51 PM

DSC02176.jpg

masoome naseri | 05:51 PM | Comment(s)(23)

حالم بده حالم بده!

April 9, 2006 12:55 AM

benyamin.jpg

اگر چند دقیقه ای در یکی از خیابان های تهران قدم بزنید یا رانندگی کنید بدون تردید صدای این آقا را می شنوید که می خواند: حالم بده حالم بده!چند وقتی است که تب صدای بنیامین تمام تهران را داغ کرده است. صدایش را می توانید هم توی مهمانی های معمولی بشنوید هم در پارتی ها و هم از پخش ماشین هایی که از خیابان رد می شوند و هم از مغازه های مختلف که با حال خراب می خواند:

امشب درجه تبم روی هزار و سیصده

اما شاید به چشم تو این تب فقط یک عدده!

همین طور که می بینید قیافه اش آن طور که  پوسترش نشان می دهد یک چیزی توی مایه های بهرام رادان است. هر چند نمی شود اصلاً به این پوسترها اطمینان کرد. من خودم قیافه یکی از این خواننده های دلبر بلا را توی بیلبورد دیدم که شبیه محمد رضا گلزار بود اما خودش را که دیدم بیشتر شبیه خشایار مستوفی بود.

به هر حال این عکسی از تب بهاره تهران است: بنیامین 85

 

 

masoome naseri | 12:55 AM | Comment(s)(35)

سوال

March 10, 2006 06:03 PM

همین روزها دوران زندان اكبر گنجی تمام می شود. شش سال! همین دیروز بود یا یك قرن پیش كه از پنجره آن ساختمان میدان هفت تیر دست تكان داد و رفت؟

masoome naseri | 06:03 PM | Comment(s)(18)

كمی لینك

March 10, 2006 05:27 PM

"از دست دادن ریموت كنترل، سخت است" را برای هشت مارس برای شرق نوشتم در ویژه نامه هشت مارس چاپ شده اما زیاد از آن راضی نیستم چون با سرعت نوشتمش وفرصت نشد بخوانمش.
بنابراین اگر حوصله خواندنش را داشتید مشكلاتش را به خوبی خودتان ببخشید.در همین ویژه نامه بزرگمهر شرف الدین نگاهى به ریشه ها و چالش هاى زبان فارغ از جنسیت انداخته در مقاله ای با عنوان :
از مصاحب ناجنس احتراز كنید. پرستو هم گزارشی دارد كه نگاهی است به ماجرای استادیوم رفتن زن های ایرانی از آغاز تا امروز!

masoome naseri | 05:27 PM | Comment(s)(3)

نه!

March 8, 2006 05:07 PM

این متن و اجرای ترانه نه! است که امسال به مناسبت هشت مارس اجرا شده است. می توانید هم متنش را بخوانید هم بشنوید و هم دریافتش کنید. این ترانه در مراسم هشت تا هشت اجرا شد.

به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز که برگه که برگه همه اش برگ برگه

به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته به این سقف ویرون بگو نه!

به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست

نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه

دریافت كنید

masoome naseri | 05:07 PM | Comment(s)(98)

هشت مارس چه خبره؟

March 6, 2006 05:29 PM

8ta8.jpg

اگر برای روز چهارشنبه تان برنامه ای دارید که هیچ ولی اگر برنامه ای ندارید به این آدرس بیایید و روز جهانی زن را با ما گرامی بدارید.

مجموعه‌ی فرهنگی شقایق واقع در خیابان ولی عصر، پایین تر از پل پارک‌وی، پلاک 15

عنوان این برنامه «هشت تا هشت»  است.(مرور هشت مارس 2005 تا 2006) . شعار برنامه امسال هم این است:«نه!» این برنامه روز چهارشنبه، 17 اسفند برابر با 8 مارس با همکاری کانون زنان ایران، مرکز کارورزی سازمان‌های جامعه مدنی، سایت زنان ایران و موسسه راهی برگزار می شود.

نمایش فیلم ماده 61 خانم مهوش شیخ الاسلامی، اجرای یک تئاتر، دو تا میزگرد،چند تایی فلش و اسلاید شو و این جور چیزها! که مفصلش را «زن نوشت» نوشته و من برای این که بچه ها نگویند بی معرفتی کرده ام در موردش این جا می نویسم.

غیر از این برنامه در تهران چند تا گروه دیگر هم برنامه هایی دارند که از جریان مفصل ترش را اگر به زن نوشت سر بزنید باخبر می شوید.

تشریف بیاورید خوشحال می شویم.

masoome naseri | 05:29 PM | Comment(s)(2)

مصادیق فی قلوبهم مرضا

March 3, 2006 12:03 PM

رساله اجوبه الاستفتاءات آقای خامنه‌ای را نگاه می‌كردم كه مجموعه پرسش‌های برخی مومنان گرانقدر از مرجع‌ مذهبی‌شان و پاسخ‌‌های اوست. به نظرم رسید بعضی مومنان استفتا‌كننده، مصداق فی قلوبهم مرضا هستند. دقت بفرمایید:

سوال شماره 1200- دیدن فیلم‌هایی كه راه صحیح نزدیكی با زن باردار را آموزش می‌دهند، برای مردان متاهل، با توجه به این‌كه باعث به حرام افتادن آنان نمی‌شود، چه حكمی دارد؟

جواب: دیدن این فیلم‌ها كه همیشه با نگاه شهوت برانگیز همراه است، جایز نیست.

خداییش سوال جالب و در نوع خو زیركانه‌ای است ولی پاسخ دهنده با جوابش عملاً گفتی برو عزیزم! خودتی!

 

 

masoome naseri | 12:03 PM | Comment(s)(14)

از استادیوم چه خبر؟

March 1, 2006 06:13 PM

از استادیوم خبر می‌رسد که نه تنها بچه‌ها را به استادیوم راه نداده‌اند که کلی هم اذیت‌شان کرده اند و برشان گردانده‌اند میدان آزادی. پرستو حتماً اطلاعات تکمیلی را شب می‌گذارد توی وبلاگش ولی گویا حدود هفتاد نفر بوده‌اند و حسابی هم حالشان گرفته شده.

masoome naseri | 06:13 PM | Comment(s)(10)

فقدان

February 16, 2006 04:19 PM

آن سال‌هایی كه ما دانشگاه می‌رفتیم عبدالعلی رضایی با مدرك فوق لیسانس استاد دانشكده علوم اجتماعی علامه بود. یك استاد جوان و زنده و پژوهنده(وقتی می‌گویم زنده دوستان دانشگاه رفته من می‌دانند منظورم چیست) همان سال‌ها آزمون دكترا قبول شد اما یك مشكل قانونی كوچك پیش آمد.

درست یادم نیست اما گمانم مشكل قانونی چیزی شبیه این بود كه اگر كسی بعد از چهل سالگی برای دكترا قبول می‌شد و در استخدام دانشگاه نبود قبولی‌اش كان لم یكن محسوب می‌شد. من از علت وجودی چنین مقرراتی سر در نمی‌آورم ولی می‌دانم بعد از این ماجرا عبدالعلی رضایی(حالا دیگر دكتر عبدالعلی رضایی) از دانشكده ما و از ایران رفت.

گمانم یك دانشگاه كانادیی با علاقه او را پذیرفت و الان هم آنجا مشغول تدریس و تحصیل و تحقیق است. تابستان گذشته یك سفر كوتاه آمده بود تهران و علاقه‌مندانش توانستند بعد از سال‌ها به اندازه یك جلسه دو ساعته سر كلاس استاد سابق بنشینند.

ماجرای دكتر نمك‌دوست و دكتر مردیها كه پیش آمد یاد آن استاد قدیمی افتادم. فقدان هر كدام از معلم‌هایی كه هنوز آلوده جزوه‌های تكرار شونده نشده‌اند و سر كلاس درس‌شان می‌شود هنوز چیزی یاد گرفت فقدان بزرگی است. می‌دان كه دانشجوهای دانشكده ارتباطات می‌خواهند روز شنبه در یك اعتراض مدنی شركت كنند و بخواهند استادشان برگردد. من هم كه البته پایه هر نوع اعتراض مدنی هستم حتماً در این تحصن شركت می‌كنم. این فقط یك اعتراض دانشجویی نیست، اعتراض آدم‌هایی‌است كه نمی‌خواهند دانشگاه از حضور یك استاد زنده(به مفهومی كه در بالا گفتم) خالی بماند.

مرتبط:
*
تجمع صنفی - دانشجویی در اعتراض به اخراج استادان
راحت می‌شود استاد اخراج کرد
* جلوگیری از پیش‌روی حذف
* سربازان شنبه
* نفر بعدی این زنجیره كیست؟؟؟

masoome naseri | 04:19 PM | Comment(s)(4)

دارم بنیادگرا می‌شوم

February 6, 2006 01:40 PM

این آمریكا و اروپا با این كارهایشان دارند من دموكرات و اصلاح‌طلب را به یك بنیادگرای کامل تبدیل می‌کنند. بعضی‌ها كه مثل همه طول تاریخ معتقدند این‌ها همه بازی است و از این حرف‌ها ولی راستش این مساله غنی‌سازی و سوخت هسته‌ای و تعلیق و این بحث‌ها مساله زندگی من شده‌ است.
این روزها بشدت هر‌چه تمام‌تر از دست اسرائیل و اروپا و آنگلا مركل و شورای حكام و دانمارك و فرانسه و البته خودمان عصبانی‌ام. اصلاً این‌ها باعث شده‌اند من با احمدی‌نژاد در یك موضوع تفاهم پیدا كنم و آن هم اصرار دیوانه‌وار بر سر مساله ادامه غنی‌سازی اورانیوم است! (این اورانیوم اصلاً چه شكلی هست؟)

 
در بدترین شرایط گیریم ما بخواهیم سلاح هسته‌ای تولید كنیم از همان‌ها كه اسرائیل و آمریكا و بقیه بهترترش را دارند، خب به كسی چه مربوط است؟
در مورد حاكمیت دموکراسی و عقلانیت سیاسی حرف می‌زنید؟ می‌گویید مشروعیت سیاسی دولت و رئیس‌جمهور و این حرف‌ها؟ علیرغم همه افتضاح‌های دولت بوش از تقلب انتخاباتی تا جنگ افغانستان ممكن است در مورد آمریكا گیر ندهم ولی جان من شما فكر می‌كنید اسراییل حكومت دموكراتی دارد؟

لطفاً فكر نكنید تحت تاثیر رسانه‌های داخلی‌ام چون هنوز خیلی از همان مثلا رسانه‌های آزاد مثل bbc و CNN  و GUARDIAN در ایران قابل دسترسی‌اند.

از طرف دیگر ماجرای كاریكاتورهای پیامبر باعث شده است در مورد مسلمانی خودم كمی فكر كنم. آدم مسلمانی كه فكر می‌كند دین مساله‌ای است كاملاً فردی در برابر اتفاقی از این دست چه باید بكند؟ به‌هر حال با هر قرائت كه به دین نگاه كنیم باز هم پیامبر همان‌طور كه فصل مشترك همه مذاهب اسلامی است مرجع مذهبی همه مسلمان‌هاست.
چه آنهایی كه حكومت را در دورترین فاصله از دین می‌خواهند چه آن‌ها كه به حاكمیت سیاسی مراجع دینی معتقدند. خب چرا دسته دوم غیرت انقلابی‌شان وامی‌دارد بروند تظاهرات کنند و پرچم آتش بزنند و كالای غربی تحریم کنند و دسته دوم اول هنوز درگیر این هستند كه این اصلاً ‌توهین هست یا نه؟ و اگر هست باید با چه منطقی با آن برخورد كرد؟ آیا اعتراض به چنین مساله‌ای مخالف آداب روشنفكری است یا نه؟
اگر در این موارد به نتیجه نرسم و درگیر این سوال‌ها بمانم مجبورم بروم به آنگلا مركل بگویم سركار خانم! این آدولف هیتلری كه به این احمدی‌نژاد بدبخت برچسبش را می‌زنید اورژینال آلمان است. یقه ما را ول كن برو مشكل صنایع ورشكسته آلمان را حل كن!(این دیگر تحت تاثیر رسانه‌های داخلی بود!)
راستی كسی از بازار محصولات دانماركی در ایران خبری دارد؟ ما كه پنیر لیقوان و كره وطنی می‌خوریم چطوری باید حال این دانماركی‌ها را بگیریم؟

masoome naseri | 01:40 PM | Comment(s)(21)

شاید سكوت بهتر بود

December 31, 2005 09:01 PM

چون بند آخر این نوشته‌ عین تكه پراندن است به من به‌عنوان كسی كه مفتخر است به هورا ‏كشیدن برای خاتمی  لازم است عرض كنم  رفیق عزیز! درست است در روزگار گذشته كه آتش سیاست ‏تو تند بوده من مشغول چرت‌زنی بوده‌ام اما همان شب کذایی که جلوی در خانه گنجی ‏شمع روشن کرده بودند من هم مثل خیلی‌های دیگر بودم.آن شب دعای کمیلی خوانده شد ‏و شمع روشن شد و غیره. نشان به آن نشان كه بعدش با بعضی از این دوستان هنوزی و دیگران با هم برگشتیم و گمانم تو را رساندیم دم خانه ‏یا آژانس یا نمی‌دانم كجا! حالا اینكه چرا ریز دیده‌ایمان متوجه نمی‌شوم. اگر در دادگاه شما ‏سند و مدركی لازم شد به تعداد كافی شاهد دارم و به میزان لازم عكس مستند! از این یكی ‏برنامه هم بی‌خبر بودم و نرفتم اگر می‌دانستم می‌رفتم چون كه سرم خوشبختانه به لطف ‏بیكاری آنقدرها شلوغ نیست! بنابراین می‌بینی آنها كه برای خاتمی هورا می‌كشند می‌توانند به ‏یاد گنجی هم شمعی روشن کنند و به هر دو كار هم ببالند.(راستی چه‌زود كارمان به تفتیش ‏عقاید كشیده!)‏
غیر از آن شبی كه شمع روشن كردیم و كذا و كذا یك شب دیگر هم رفته‌ام برای آقای ‏خاتمی كه هنوز و هیچ وقت برایم ممد نشده و همچنان آقای خاتمی است هورا كشیده‌ام كه ‏جایتان خالی خوش گذشت. و از قرار، مشكل هم این طرف داستان است.‏هیچ وقت در طول این هشت سال با این آقایان آن‌قدر رفیق نشده‌ام كه هادی و محسن ‏و علی و ممد صدایشان كنم نه اینقدر افه اپوزیسیون گذاشته‌ام كه از آن طرف بام بیفتم. شكر ‏خدا دامنم هم از گرفتن رانت و این‌جور چیزها از دوستان دولتی در هشت سال گذشته پاك است و ‏زبانم هم همچنان سرشان دراز. اگر از روزنامه‌های مشاركتی نانی سر سفره‌مان آمده باشد سه ‏برابر آن نان، كار كرده‌ام.‏
روز اول گویا مشكل این بود كه با برگزار جشن چله، فردای شب چله بساط آیین‌های ملی ‏به هم می‌ریزد و حالا اتهام‌مان كاملاً سیاسی شده و شده‌ایم متهم به قهرمان‌پروری (كه اگر ‏قهرمان كس دیگری باشد پروراندنش مشكل ندارد گویا!)‏
من البته آستانه تحملم چندان بالا نیست هر چند رفاقت را ارجمند می‌دانم اما معتقدم ‏هیچ‌كس به اندازه رفیق آدم، مستحق شنیدن حرف حق نیست.‏
حرف حق به باور من این است كه قهرمان‌پروری همان‌قدر ناپسند است كه نخبه‌كشی و ‏متاسفانه برخی از دوستان حواس‌شان پرت شده و نمی‌دانند كجای دنیا و با چه پیشینه ‏سیاسی- اجتماعی و فرهنگی ایستاده‌اند و چشم بسته دارند خودزنی می‌کنند. اگر این روزها ‏اپوزیسیون شدن مد شده بد نیست پیش از آنكه تصمیم بگیریم اپوزیسیون شویم ببینیم نقطه ‏مقابل این اپوزیسیون چه كسی و با چه دیدگاهی است. منتقد بودن، منتقد منصف بودن البته ‏كه كار سختی است و از همه انتظار نمی‌رود. ‏
در هر حال اگر فارغ از این تكه‌پرانی‌ها حوصله‌ای برای گفتگو و بحث باشد من پایه‌ام. تا ‏باشد از این دیالوگ‌های دوستانه باشد.‏

masoome naseri | 09:01 PM | Comment(s)(10)

شب مردی با عبای شكلاتی

December 23, 2005 02:12 AM


با برگزاری شب چله چلچراغ، آن‌هم فردای شب چله زدیم بساط آیین‌های ملی را در هم ‏ریختیم و از كسی هم بابتش عذرخواهی نمی‌كنیم. چون به همه آنهایی كه آنجا بودند بشدت ‏خوش گذشت و تا آنجا كه می‌دانم همه‌شان ایرانی بودند و هیچكدام احساس نكردند با ‏خوردن بسته اناری كه روی صندلی‌شان گذاشته‌ بودند و باز كردن پاكت فال حافظ و شنیدن ‏حافظ با صدای همیشه گرم سید محمد خاتمی، دارند آیین‌های اصیل ایرانی را لگدمال ‏می‌کنند.‏
همه چیز خوب بود. از كلیپ چلچراغ كه خودم ترانه‌اش را گفته بودم!! تا كلیپ عكس‌های ‏حجت سپهوند كه با شرح‌ عكس‌های ابراهیم رها همراه شده‌ بودند و انیمیشن بزرگمهر ‏حسین‌پور.جایتان خیلی خالی بود چه از او خوشتان بیاید چه نیاید.‏
بعد هم كه ترانه مردی با عبای شكلاتی را یك گروه جوان اجرا كردند كه ترانه‌اش را نیلوفر ‏لاری‌پور گفته بود:‏
مث یه شعله درخشید      تو شب خالی و خونسرد
این عجیبه ولی انگار       یه نفر باورمون كرد
یه نفر كه آسمونو           به دل آینه بخشید‏
دلشو شكستیم اما           از گلایه‌مون نرنجید
شب لبخند و گل و ترانه‌های شكلاتی
شب مردی شب مردی با عبای شكلاتی
هنوزم بودن با تو             برامون یه اتفاقه‏
عكس تو اگرچه كهنه‌اس   روی دیوار اتاقه
تو نجیب و مهربونی         بیا مهربون‌ترین باش
دست‌كم فقط یه‌ ذره         چلچراغی‌تر از این باش
شب لبخند و گل و ترانه‌های شكلاتی
شب مردی، شب مردی، با عبای شكلاتی

khatami 07.jpg بعد هم یك گفتگوی خوب خودمانی با سید محمد خاتمی كه چشم‌هایش را بست و باز ‏كرد تا سورپریز شود. چند تا از جوان‌ها طول سالن را رژه رفتند تا پرچم سه رنگ ایران را ‏كه نزدیك به دو هزار نفر امضایش كرده بودند به او تقدیم کنند.پرچمی كه بوسید و گفت ‏بهترین هدیه عمرش است.‏
من همیشه حافظ‌خوانی خاتمی را دوست داشته‌ام. پیام‌های نوروزی‌اش را هم به عشق شعر ‏حافظی كه می‌خواند گوش می‌دادم. امروز هم یكی از آن غزل‌های دبش حافظ را خواند.‏
كار باران كوثری را هم دوست داشتم. مثل قدیمی‌ها برای خاتمی دعا خواند كه الله ‏خیرحافظا و هو ارحم الراحمین و فوت كرد طرف خاتمی.‏
عشق و علاقه‌ام به سید محمد خاتمی زیادی از سر و ته این پست بیرون زده است؟ مهم ‏نیست. او از معدود آدم‌هایی است كه حاضرم برایش از ته گلو هوررا بكشم، به احترامش ‏تمام قد بایستم و البته گاه و بیگاه از نیش قلمم هم مصونش نگذارم چنانكه در این هشت ‏سال چنین كرده‌ام. ‏


masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(31)

آلزایمر نگیریم

December 14, 2005 02:18 PM

بچه‌ها در مورد این‌كه بعد از این فاجعه چه باید كرد و چه می‌توان كرد ایده‌های مختلفی ‏دارند. از متن وبلاگ‌ها، ایمیل‌ها و گفتگوهای تلفنی نگرانی از این‌كه نكند به علت آلزایمر ‏تاریخی‌مان، زخم‌های این سانحه هم فراموش شود بشدت پیداست.

 اگر نشست‌ها و ‏تجمع‌هایی كه در طی این هفته برگزار شد به كل هفته‌های سال سرشكن می‌شد آن‌وقت ‏واقعاً فراموش نمی‌كردیم. سوال این است كه چطور می‌شود از تلخی این حادثه به یك اتفاق ‏خوب رسید؟

بعضی از دوستان كه مراسم روز شنبه را در بزرگداشت همكاران قربانی‌مان ‏برگزار كردند پیگیر شده‌اند تا كمیته‌ای تشكیل بدهند مركب از دوستان روزنامه‌نگار و ‏دانشگاهی تا با بررسی استاندارهای موجود در جهان و با تكیه به تجربه‌های موجود به یك ‏سند مشخص برای تعیین استانداردهای حرفه‌ای روزنامه‌نگاری برسند.فردای بزرگداشت ‏اولین جلسه آن هم برگزار شد و امیدوارم به‌قول بعضی‌ها منتج به نتیجه احسن شود.‏
یكی هم بحث تحریم است كه فكر می‌كنم الان باید یك كار مدنی خوب برای این قضیه ‏انجام بشود. دوستی می‌گفت پیش چشم جامعه جهانی، بچه‌های عراقی به‌خاطر كمبود دارو ‏و غذا در اثر بیماری‌های كوچك از دست رفتند و كسی كاری نكرد ولی این نباید مانع از ‏حرف زدنمان بشود. مساله امنیت یك مساله حقوق بشری است كه باید در مورد فقدان آن ‏در ایران به زبان‌ دنیا حرف زد.‏
فكر نمی‌كنم به‌محض این‌كه ما دراین‌باره نوشتیم و حرف زدیم تحریم‌ها را از بین می‌برند ‏ولی دست‌كم سكوت ممتدی كه در این‌باره جریان دارد شكسته می‌شود.‏
این یك‌جور بالا و پایین پریدن است در ساحل جزیره‌ای به نام ایران كه سیاستمدارانمان ‏باعث و بانی‌اش شده‌اند. این‌كار امیدوارمان می‌كند كه بالاخره امیدی برای بیرون رفتن از این ‏جزیره هست و خودمان دست‌كم می‌توانیم تنهایی غم‌انگیزمان را بشكنیم.‏

طبق یك عقیده جهانی سردی خاك باعث فراموشی داغ‌های دل آدم می‌شود. بنابراین گمان می‌كنم آه كشیدن و اشك به چشم آوردن بعد از یكی دو هفته كافی است و بهتر است اگر دوستان ایده‌ای دارند رو كنند وگرنه افسردگی و افسوس كه نشد كار! 

masoome naseri | 02:18 PM | Comment(s)(2)

سفرنامه زهرماری

December 7, 2005 05:29 PM

1-خب بله، كیش و خلیج همیشگی فارس و خرید پلیور و پلاژ ویژه بانوان و رادیوی تاكسی كه می‌گوید بر اثر سقوط یك فروند هواپیما...و من یادم می‌افتد كه مهدی یك ساعت پیش از فرودگاه مهرآباد به من زنگ زده بود و منتظر پرواز بود و به خودم لعنت می‌فرستم چرا نپرسیدم كی با چه پروازی، چطور؟!

یك تماس تلفنی مطمئنم می‌كند كه یك هواپیمای نظامی بوده او هم فعلاً در همین حدود خبر دارد. خب الحمدلله مرگ باز دور شد.از ما دور شد تا ببینیم به كی نزدیك شده باشد.

2- دو ساعت تاخیر پرواز آن هم در روزی كه یك هواپیما سقوط كرده به اندازه كافی اعصاب خردكن هست ولی دقیقاً همان دقایقی كه كارت پروازمان را چك می‌کنند تا سوار اتوبوس بشویم و برسیم به باند فرودگاه كیش، تمام تلویزیون‌های بزرگ فرودگاه دارند صحنه‌های دلخراش حادثه سقوط را پخش می‌کنند و لب‌های مسافران با شدت بیشتری تكان می‌خورد و همه دعا می‌خوانند. رفیقم نگران سقوط است می‌گویم نگران نباشد چون جز در شرایط جنگی در طول تاریخ سقوط هواپیماها تا حالا پیش نیامده دو تا هواپیما در یك روز سقوط کنند. فكر كردن به این‌كه آیا در این دقایق پخش كردن این خبرها در سالن فرودگاه كار درستی است یا نه كمی سوسول‌بازی به نظر می‌رسد. به هر حال بازماندگان حادثه در حال گریه و زاری‌اند كه می‌رویم سوار هواپیما بشویم.

3-هواپیمای مورد نظر رسما یك هواپیمای نظامی است كه توی آن صندلی كاشته‌اند. جایی كه برای كیف‌دستی و این‌جور وسایل پیش‌بینی شده این‌قدر عجیب است كه دور از چشم مهماندار خیلی خیلی جوان هواپیما (این‌قدر جوان كه بغل دستی من می‌پرسد به نظرت این هجده سالش هست یا نه؟) چند تا عكس می‌گیرم. ضمن این‌كه هموطنان عزیز برای استفاده بهینه از فرصت سفر به كیش هر كدام به اندازه یك چمدان بار با خودشان آورده‌اند بالا تا پولی بابت اضافه‌‌بار ندهند. هواپیما راه افتاده ولی هنوز مسافرین عزیز توی راهروی هواپیما ایستاده‌اند و دارند بارهایشان را آن بالا جا‌به‌جا می‌کنند. در این لحظات به جای خواندن دعای سفر دارم به خودم فحش می‌دهم كه چرا موقع رزرو این تور فقط به هتلش فكر كردم و نپرسیدم پروازش با چه هواپیمایی است! airplane.jpg

4-وسط این هیاهو، خانم مهماندار،اول دعای سفر می‌خواند و بعد لیدیز اند جنتلمنش را می‌گوید و ضمن بیان تمهیدات ایمنی به ما اطلاع می‌دهد كه زیر صندلی‌هایمان یك جلیقه نجات هست. دست می‌برم پایین، نه زیر صندلی من جلیقه نجات هست نه زیر صندلی بغل دستی‌هایم و نه احتمالاً زیر بقیه صندلی‌ها! با شنیدن هر صدای غیرطبیعی دلم می‌لرزد ولی سعی می‌كنم با دوستم در مورد سینمای سیاسی حرف بزنم و فیلمی كه تازگی‌ها دیده‌ام. هی این فكر را كه باید یك مطلب در این مورد بنویسم از خودم دور می‌كنم. فكر می‌كنم بچه‌های خبرنگاری كه توی آن پرواز بوده‌اند وقتی سروصداهای غیرطبیعی را شنیده بودند به گزارش‌شان فكر می‌كردند و نمی‌دانم اگر آن پرواز سقوط نكرده بود خط قرمزها اجازه می‌داد در این مورد خطی بنویسند و حرفی بزنند یا نه!؟

5-رسیده‌ایم به آسمان تهران، هواپیما ارتفاعش را كم می‌كند ولی باز اوج می‌گیرد و چندین بار توی آسمان می‌چرخد. دوستم می‌گوید فكر می‌كنم چرخ‌هایش باز نمی‌شوند چون صدایی نشنیدم و من سعی می‌كنم به شكل خوشبینانه‌ای (كه البته خیلی شبیه بلاهت است) به او اطمینان بدهم این‌طور نیست. احتمالاً این موقع شب ترافیك پرواز در مهرآباد بالاست و خلبان منتظر است تا باند برای فرودش آماده شود.

6-با صدای برخورد چرخ‌های هواپیما با زمین نفس راحتی می‌كشم. هموطنان عزیز هم ذكر و دعا را بی‌خیال می‌شوند و شروع می‌کنند به پایین كشیدن بارهاشان. برگشته‌ایم به تهران آلوده و زندگی مثل همین آلودگی ادامه دارد. انگار نه انگار كه هواپیمایی سقوط كرده است.

7-الان پای این دستگاه نشسته‌ام و دارم سعی می‌كنم لذت شنا در آب‌های خلیج‌فارس و تنفس هوای ملس كیش را برای خودم یادآوری كنم و نمی‌توانم. اصلاً ولش كن. باید برسم به جلسه‌ای كه قرار است آنجا برای برنامه بزرگداشت همكاران خبرنگارمان كه خودشان خبر شدند فكر كنیم و برنامه بریزیم تا كی برای مجلس ترحیم ما برنامه بریزند كه بر اثر سانحه‌ای هوایی یا زمینی دچار فقدان جانگداز شده‌ایم. یا به‌قول دوستان كی نوبت سفر ما می‌شود. آنها می‌گویند سفر، سفر است اما واقعا این سفر از آن سفرها نیست.

masoome naseri | 05:29 PM | Comment(s)(5)

اطلاع‌رسانی شفاف

December 1, 2005 12:28 AM

موضوع امشب برنامه ویژه خبری شبكه دو مساله ایدز و روز جهانی آن بود. ‏‏‌دكتر ‌گویا ‌رییس ‌مركز مدیریت بیماری‌های وزارت بهداشت و ‌دكتر ‏صدری‌زاده را ( ‌كه متوجه نشدم ‌سمتش ‌چیست) دعوت ‌كرده و  ‌دكتر ‏‏‌شهریاری عضو ‌كمیسیون بهداشت و درمان مجلس هم با استفاده از ‌ویدئو ‏‏‌كنفرانس در برنامه حاضر بود.‏
وقتی من تلویزیون را روشن ‌كردم ‌دكتر صدری‌زاده ‌روی دور افتاده بود و ‏می‌گفت، ‌انكار ‌ایدز باعث ‌گسترشش می‌شود. آدم‌ها و جامعه‌هایی ‌كه ‌فكر ‏می‌کنند ‌ایدز مساله آنها ‌نیست و ‌انكارش می‌کنند ‌بیشتر آلوده می‌شوند. او ‏می‌گوید درست است كه‌ ‌ایدز از راه‌های ‌دیگر هم منتقل می‌شود ‌ولی ‌باید ‏‏‌بپذیریم ‌این ‌یك ‌بیماری ‌مقاربتی است و ‌باید با اطلاع‌رسانی شفاف ‌جلوی ‏گسترش آن را گرفت. آموزش مسائل ‌جنسی را ‌باید ‌جدی ‌بگیریم. اگر ‏‏‌مردی مبتلا به ‌بیماری ‌ایدز است در ارتباط جنسی با همسرش...‏
در این قسمت، ‌گوینده برنامه، حرف‌های شفاف ‌آقای ‌دكتر را قطع می‌كند تا ‏بیشتر از این شفاف‌سازی صورت نگیرد.‏
دكتر گویا هم حرف خیلی جالبی زد كه واقعاً بعید بود او می‌گفت: پیش از ‏این وسایل پیشگیری قبلاً فقط در اختیار خانواده‌ها قرار می‌گرفت ولی الان ‏در همه مراكز بهداشت و درمان این وسایل در اختیار همه است.‏
مجری هم آب دهنش را قورت داد و گفت: خیلی‌ها شاید روشون نشه برن ‏داروخانه بگن كاندوم می‌خوایم چكار كنیم كه قبح این قضیه بریزه آقای ‏دكتر؟
آقای دكتر نماینده مجلس هم حرف جالبی زد. او گفت: درست است كه ‏طبق آمارهای رسمی، در كشور ما، 60 درصد از موارد انتقال بیماری از ‏طریق سرنگ و سوزن است و  فقط30 درصد از طریق رابطه جنسی، ولی ‏فكر می‌كنم ما خودمان هم در مورد این آمارها بشدت شك داریم و باید در ‏این مورد یك فكر جدی بكنیم.‏
دكتر صدری‌زاده معتقد بود اگر ‌تایلند در ‌پایین آوردن آمار ‌مبتلایان به این ‏‏‌بیماری موفق بوده به خاطر این است كه در این كشور برای به ‌كارگیری ‏كاندوم بین شهروندانشان یك بسیج همگانی ‌ایجاد كردند و ما هم باید این ‏وسایل را با همین عمومیت در اختیار مردم قرار دهیم. اگر سیگار به عنوان ‏یك وسیله خطرناك به فراوانی و در هر سوپرماركتی در دسترس مردم است ‏چرا كاندوم را به همین صورت در سوپرماركت‌ها عرضه نمی‌كنیم؟
خلاصه برنامه ‌عجیبی بود. ‌فكر می‌كنم از دستشان دررفته ‌ولی اگر بحران این ‏‏‌بیماری به ‌حدی است ‌كه ‌مسولان تلویزیون با ‌هوشیاری ‌چنین برنامه‌ای را ‏‏‌تولید می‌کنند چرا این اطلاع‌رسانی به روز ‌جهانی مبارزه با ‌ایدز منحصر ‏می‌ماند؟
من ‌تصمیم گرفتم در ‌یك پست از ‌وبلاگم از این ‌كار صدا و ‌سیما ‌تقدیر و ‏‏‌تشكر ‌كنم تا ‌تشویق بشوند بازهم از این ‌كارها ‌بكنند.‏

>> این را هم ببینید.

پ.ن.: ای فیلتركنندگان عزیز! این كاندوم كه اینجا نوشته‌ام برای اطاع رسانی در مورد ایدز است. لطفاً صفحه‌ام را سانسور نكنید. مرسی.

masoome naseri | 12:28 AM | Comment(s)(4)

جنبش دانشجویی و تب یونجه و مرگ

November 28, 2005 03:52 PM

من اصلا نمی‌دانستم در شمال اروپا چغندر به عمل می‌آید تا این‌كه گوینده اخبار تلویزیون ‏گفت كشاورزان آن منطقه تظاهرات راه‌ انداخته‌اند و به تصمیم‌گیری دولت در زمینه قیمت ‏چغندر معترض‌اند یا یك همچین چیزی.

 بعدش هم اصلا فكر نمی‌كردم اهالی متمدن ‏كشوری كه با آن زبان به قول سهراب بق بقویی حرف می‌زنند می‌توانند شورش كنند و با ‏همان زبان قشنگ‌شان به دولت فحش بدهند?! خب از این اتفاق‌ها همه جا می‌افتد ولی ‏خواندن دفتر بی‌مخاطب باعث شد كمی بیشتر به این اتفاق‌ها فكر كنم.

حنیف مزروعی ‌در ‏مورد غیر‌مدنی بودن رفتار بعضی از دانشجوها در جریان یك اعتراض مدنی وطنی چیزی ‏نوشته‌ كه البته من هم موافق این رفتار نیستم.

 هرچند فكر می‌كنم ما در مبارزات مدنی‌مان كمی ‏سوسول و اخلاق‌گرا هستیم و گرنه همه جای جهان هر روز از این اعتراضات اتفاق می‌افتد ‏و زیاد نباید دلخور شد.‏ ولی حنیف در جایی از نوشته‌اش آورده : آیا پس فردا اگر موج برخورد با این دانشجویان از سوی ‏کمیته های انضباطی در‎ ‎دانشگاه‌ها شروع شود سر و صدای اینکه چرا از ما حمایت نمی‌کنید ‏راه نمی‎ ‎اندازند؟ و ...‏

حنیف عزیز! فكر می‌كنی آنها در صورتی كه این اتفاق بیفتد از چه كسانی می‌خواهند ‏حمایتشان كنند؟ نكند از همین الان نگران ناتوانی اصلاح‌طلب‌ها و تردیدهایشان در انتشار ‏یا عدم انتشار یك بیانیه در حمایت از آنها هستی؟ گفته‌ای انتخاب عمید زنجانی را باید به فال نیك گرفت.

چرا باید انتخاب یك آدم حوزوی ‏را در یك مسند دانشگاهی( گیریم با مدرك دانشگاهی) به فال نیك بگیریم؟ چون همیشه به نسبت مرگی كه در انتظار ‏روشنفكران و عموم مردم ایران بوده‌است ما را به تب راضی كرده‌اند؟ فكر می‌كنی انتخاب یك چهره امنیتی در ‏دانشگاه به خودشان بیشتر ضربه می‌زد یا به دانشجوها؟

من فكر می‌كنم جنبش اصلاح‌طلبی ایرانی بیش از هركس مدیون همین جماعت دانشجو ‏بود. آنها سفیران اصلاحات در گوشه و كنار كشور بودند وگرنه فلان كارمند شهرستانی یا ‏فلان زن خانه‌دار روستایی كه تنها منبع خبری‌اش تلویزیونی بود كه كس دیگری را توی بوق ‏كرده بود سال 76یك ورق از روزنامه سلام هم به دستشان نرسیده بود كه بخواهند با مطالعه آن ‏اصلاح‌طلب شوند و به یك اندیشه دیگر رای بدهند اما با رسیدن اصلاح‌طلبان به قدرت ‏كسانی كه بیشتر از همه تنها ماندند هم آنها بودند. ‏

روزی كه با فشار اصلاح‌طلبان در میان جنبش دانشجویی كشمكش درگرفت كه آیا همراهی ‏با اصلاح‌طلبان به معنای نفی هرگونه نقادی است یا باید همچنان منتقد بود، آنها كه به ‏سكوت رضایت دادند و با سران اصلاحات در سیاست همراه شدند، همان‌هایی بودند كه به ‏تب ماندن در صحنه راضی شدند تا انگ ایستادن مقابل اصلاحات به مرگشان نكشاند.
روزی ‏كه بخشی از جنبش دانشجویی مجبور شد نقادی‌اش را كنار بگذارد، مبادا انگ مقابله با ‏اصلاح‌طلبی بخورد هم برای اصلاح‌طلبان روز بدی بود، هم برای دانشجوها و اگر عواقبش را ‏در نظر بگیریم هم برای مردم ایران.

‏ اگر مراد ازاصلاح‌طلبی مودبانه، همان است كه نمایندگان مجلس ششم مرتكبش شدند، گمان ‏می‌كنم جواب نمی‌دهد. این اصلاح‌طلبی مودبانه باعث شد چهار سال، هر طرح و لایحه ‏مصلحانه‌ای به سد شورای نگهبان خورد لبخند بزنند و جز چند تا مصاحبه با روزنامه‌های ‏خودشان دست به كاری نزنند.

همان اصلاح‌طلب‌های مودب اما به محض این‌كه ‏صلاحیت‌شان تایید نشد تحصن كردند و شلوغش كردند. خب در این گیرودار، دانشجوهایی ‏كه از روی دست همین آقایان و خانم‌ها سكوت را تمرین كرده بودند، این بار هم كنار ‏ایستادند و تماشا كردند و با آنها همراه نشدند. راستی به نظرت دست زدن به آن تحصن ‏نسبت به رفتار پیشین آنها كمی بی‌ادبانه نبود؟

 اگر همان پرخاش‌های بی‌ادبانه دانشجوها در 18 تیر نبود و همان چندتا عكسی كه دوستان ‏اصلاح‌طلب در كوی دانشگاه با دانشجوها گرفتند نبود به نظرت حالا سند دیگری برای ‏نمایش همراهی‌شان با جنبش دانشجویی در طول این هشت سال داشتند كه نشان بدهند؟

جنبش اصلاح‌طلبی یا هر حركت مصلحانه‌ای به نظر من هم نیاز به شعار دارد هم نیاز به ‏شعور دارد هم نیاز به شور دارد هم نیاز به شورا دارد همن نیاز به شورش دارد. و خرد ‏جمعی می‌تواند تعیین كند در هر برهه زمانی با كدام سلاح باید دست به اصلاح‌طلبی زد. ‏گاهی یكی‌ از سلاح‌ها كفایت می‌كند گاهی باید از همه آنها استفاده كرد.‏

فكر می‌كنم اگر در طول هشت سال گذشته، ما مدام به تب نوبه و تب یونجه و تب مالت ‏و تب وزرای ناكارآمد و تب مدیران بی‌لیاقت و تب مدارا با شورای نگهبان رضایت نداده ‏بودیم حالا به مرگی این‌چنین نمی‌افتادیم كه چنان رییس‌جمهوری چنان وزیری انتخاب كند ‏و چنان وزیری چنان رییس دانشگاهی و الی‌ آخر!‏

 وقتی حتی در فرانسه گل و ادبیات و موسیقی و فلسفه هم گاهی لازم است شیشه‌ای شكسته ‏شود و آتشی گیرانده شود تا حاكمان حساب كار خودشان را بكنند، حساب ما كه مملكت ‏گل و بلبل و استبدادیم روشن است.‏
راستی برادر! من جایی خبری در این مورد نخواندم ولی تو هم ندیدی جبهه مشاركت و ‏شاخه دانشجویی‌اش بیانیه‌ای در مورد انتخاب نابجای عمید زنجانی منتشر كنند یا اعتراضی ‏چیزی، مصاحبه‌ای، حرفی؟ نه؟ دوستان‌مان كه نامزد ریاست‌جمهوری‌شان زمانی وزیر علوم ‏بوده نباید حرفی می‌زدند؟

 در مورد آن بخش كه نوشته‌ای این دولت طی یك فرایند دموكراتیك البته ناقص انتخاب شده و حق دارد هر طور مایل است عمل كند هم فعلاً حرفی نمی‌زنم و فقط یادآوری می‌كنم تنها عمل سیاسی دموكراتیك شركت در انتخابات نیست. كارهای دیگری هم هست كه ما معمولاً از دموكراسی همان انتخابات نصفه و نیمه‌اش را فهمیده‌ایم.

همه اینها را نوشتم كه بنویسم برادرجان! قصه رضایت دادن به تب از ترس مرگ، انتخاب ‏نسل ما نیست.ما به قول مشهدی‌ها باید فكر دیگری برداریم. ناسلامتی از چغندركارهای ‏اروپایی كه كمتر نیستیم!‏

پ.ن.

چون طبق یك قاعده ملی هر كس از نظرات كسی انتقاد كند دشمن اوست لازم است ‏یادآوری كنم حنیف مزروعی از همكاران و دوستان خوب من است و نوشتن این حرف‌ها ‏فقط به بهانه نوشته او بوده و این‌طور نیست كه من بخواهم سر به تن او نباشد! ‏

سلام آقای رییس جدید نوشته آرش غفوری در همین موضوع

masoome naseri | 03:52 PM | Comment(s)(16)

دانشجوها رییس تازه را نمی‌خواهند

November 27, 2005 03:14 PM

دانشگاه تهران بازهم شلوغ شده ماجرای اعتراض دانشجوهای دانشگاه تهران به انتخاب ‏عمید زنجانی پشت درهای سالنی كه امروز صبح مراسم معارفه‌اش آنجا برگزار شد بالا ‏گرفته و بعد از پایان برنامه گویا دانشجوهای معترض شلوغ كرده‌اند و دوستی كه در دانشگاه ‏دارم تلفن كرده می‌گوید عمامه عمید زنجانی هم در این بین از سرش افتاده ولی بالاخره از ‏آن وسط بیرونش كشیده‌اند و نجاتش داده‌اند. بعد هم بسیج دانشجویی وارد عمل شده و ‏گویا در این درگیری‌ها بعضی‌ها كتك مفصلی خورده‌اند. از جمله پسر محسن كدیور كه ‏دانشجوی همین دانشگاه است.‏

دانشجوها می‌گویند فرجی دانا رییس سابق دانشگاه تهران منتخب شورای دانشگاه بوده  و این برای اولین بار است كه در یك روند غیردموكراتیك رییس دانشگاه تهران با حكم وزیر علوم منصوب می‌شود.
زاهدی وزیر علوم كه شاهكارهای قبلی‌اش در دادن ای‌میل یاهو و غیره نیازی به یادآوری ندارد گفته این انتصاب حقش است واز در پشتی كتابخانه دانشگاه بیرون رفته تا چشم دانشجوها به او نیفتد.
‏ ‏گزارشگر ایسنا گفته‌است اعتراض‌ها تمام شده اما دوستی كه از دانشگاه تهران با من تماس گرفته می‌گوید همه چیز درهم و برهم است و اعتراض‌ها ادامه دارد.

گزارش ایسنا از اصل مراسم و اعتراض‌های حاشیه آن

گزارش فارس-عمید زنجانی گفته حاضر است با معترضین گفتگو كند

یك گزارش وبلاگی از ماجرا- ممنون از پرستو

این را هم در گوگل پیدا كردم جالب است

در این صفحه هم می‌توانید بخشی از دیدگاه‌های عمید زنجانی را در مورد بازنگری قانون اساسی در مشروح مذاكرات شورای بازنگری قانون اساسی ببینید.

حنیف مزروعی رفتار دانشجوها را غیرمدنی می‌داند و می‌گوید عمید نسبت به بقیه مدیران دولت جدید بهتر است و باید خدا را شكر كنیم كه اطلاعاتی و سپاهی نیست.

معنای نمادین ریاست یك روحانی بر دانشگاه از نگاه برادرمان در هنوز

masoome naseri | 03:14 PM | Comment(s)(13)

اهل جزیره، اهل جهان

November 22, 2005 01:13 PM

‎  ‎كشتی حامل خانواده ‌دكتر ‌ارنست و ‌دیگران در توفان ‌بلایا درهم ‌شكست و خوشبختانه همه اعضا خانواده آنها با ‏‏‌كمك تخته‌پاره‌ها به طرز معجزه‌آسایی نجات ‌پیدا ‌كردند و به ‌یك ‌جزیره ‌رسیدند.
در آن ‏‏‌جزیره ‌نامسكون دلخوشی‌هایی هم بود مثلاً ‌یك خانه ‌درختی، ‌میوه درخت نان، ‌طبیعت ‌زیبا ‏‏‌ولی به هر حال ‌جزیره تنها ‌یك ‌جزیره بود.‏

گاهی شانس در ‌هیبت ‌یك كشتی بزرگ می‌آمد و از آن ‌دورها می‌گذشت و خانواده ‌دكتر ‏‏‌ارنست بالا و ‌پایین می‌پریدند و خودشان را ‌جرواجر می‌كردند تا مگر ‌كسی از جانب آن ‏كشتی ‌نگاهی به این ‌جزیره ‌متروك ‌بیندازد كه نمی‌ا‌نداخت.

 ‌مدتی هم خانواده محترم ‌دكتر ‏‏‌ارنست دستشان بند شد به ساختن ‌یك ‌قایق كه می‌توانید حدس ‌بزنید ‌قایقی كه یك ‌آقای ‏دكتر بخواهد بسازد چه‌جور ‌قایقی می‌شود. اگر ‌آقای دكتر از جنس ‌همین پزشك‌های ‏‏‌خودمانی بوده باشد كه ‌نباید به قدر یك ‌تزریق هم به او ‌اطمینان ‌كرد چه برسد به ساختن ‏‏‌قایق.‏

باری به هر جهت الان هر چه ‌فكر می‌كنم ‌یادم نمی‌آید خانواده دكتر ‌ارنست بالاخره با ‌تكیه ‏بر ‌كدام ‌استراتژی از آن ‌جزیره ‌بیرون زدند ‌ولی ‌یادم است كه در قسمت‌های آخر كارتون رفتند یك ‌جایی خانه ‌یكی از ‏‏‌فك و ‌فامیلشان در دنیای متمدن و احتمالاً تا آخر عمر روزگار را به ‌خوبی و ‌خوشی گذراندند و ‌دیگر سوار ‏‏‌هیچ كشتی ‌دیگری نشدند كه این هم ‌طبیعی است چون طفلكی‌ها خانواده یك دكتر بودند ‏‏‌ولی ‌دیوانه كه نبودند!‏

به قول عمران ‌صلاحی حالا ‌حكایت ماست.‌ ‌حوالی سه دهه ‌پیش بر اثر ‌یكی از همین ‏توفان‌های ‌بی... (وجدان ‌شیر‌فرهاد می‌گوید فحش ‌نده!) كشتی ما هم ‌شكست و الان ‏سال‌هاست ما كشتی‌شكستگان سابق ‌اسیر و ‌عبیر یك ‌جزیره ‌متروك شده‌ایم.

برای این كه ‏‏‌كفر نعمت ‌نكرده باشم ‌بگویم ‌اینجا هم ‌چیزهایی در حدود همان ‌میوه درخت نان هست.‌ ‏كمی نان و چند ‌متری ‌مسكن و ‌اندكی ‌آرزوی ‌آزادی ‌ولی به این‌ها دلمان باز نمی‌شود. ‌

گاهی ‏احساس می‌كنم ما در این ‌وبلاگستان شده‌ایم مثل همان ‌فلونه و ‌فرانس بچه‌های خانواده دكتر ارنست كه هر روز می‌رفتند ‌كنار ‏‏‌دریا می‌نشستند ‌بلكه هنگام عبور یك كشتی بالا و ‌پایین بپرند تا ‌دیده شوند و نجات ‌پیدا ‏کنند. ما هم ‌داریم ‌اینجا در ‌بلاگستان بالا و ‌پایین می‌پریم و ‌آتشی روشن می‌كنیم و دودش را ‏به هوا می‌فرستیم تا ‌دنیا ‌ببیندمان كه ‌هستیم، كه می‌خواهیم ‌باشیم، كه می‌خواهیم یك ‌تكه از ‏بی‌كرانه ‌دنیا ‌باشیم ‌ولی نه یك ‌تكه جدا و جزیره‌وار كه یك ‌تكه زنده موثر و ‌تاثیرپذیر.‏

این‌روزها هم كه بر اثر حسن ‌تدبیر! ‌سیاستمدارانمان ‌نزدیك است ‌دزدهای ‌دریایی هم به این ‏‏‌جزیره بزنند ‌دیگر ‌وضعمان از آن‌چه كه بود بهتر و ‌بهترتر می‌شود. ‌داشتیم با درد ‌جزیره ‏‏‌بودنمان می‌سوختیم و می‌ساختیم ‌ولی حالا نمی‌دانیم این ‌ماجرای ‌دزدهای ‌دریایی را ‌كجای ‏دلمان ‌بگذاریم!‏

این روز‌ها ‌بیشتر از ‌همیشه به این ‌فكر می‌كنم كه بالاخره ‌قایقی خواهم ساخت، خواهم ‏انداخت به آب ‌ولی مطمئنم ‌كابوس و ‌رویای درهم این ‌جزیره ‌رهایم نمی‌كند تا ابد. آدمی كه این‌قدر عمیق ریشه‌هایش به ریشه‌های جزیره گره خورده باشد حتی اگر شهروند جهان شود در مورد اهلیتش مدام در تردید به سر می‌برد.

‌حتی ‏اگر ‌جایی در ‌دنیای متمدن، زندگی را طور ‌دیگری ‌بگذرانی. ‌حتی اگر ‌جایی كه ‌شبیه این ‏خانه ‌درختی ما ‌نیست شب ‌بخوابی این ‌رویا در خوابت راه می‌رود و روزها كه به خیابان‌ ‏می‌زنی ‌كابوسش در ‌خیابان با تو قدم می‌زند.‏ الان دارم به عمق فاجعه جزیره ماندنمان فكر می‌كنم شاید باید توجه دنیا را به جزیره بودن این جزیره جلب كنیم. به این می‌گویند خودآگاهی جزیره‌ای!

masoome naseri | 01:13 PM | Comment(s)(7)

اتوماسیون در سرزمین گل و بلبل!

November 20, 2005 02:57 PM

به‌جان خودم صبح میان خواب و بیداری داشتم فكر می‌كردم چرا این مردم هر وقت كارشان گیر می‌كند به مملكت بدوبیراه می‌دهند و هی می‌گویند بله! مملكت گل و بلبل است دیگر! بعد فكر كردم وقتی آن‌لاین شدم توی گوگل جستجو كنم ببینم چندتا «مملكت گل‌وبلبل» در فضای مجازی معلق مانده است؟!

بعدش چون هركار كردم خوابم نبرد بلند شدم احساس خود زرنگ‌بینی كردم و گفتم بروم تا سر خیابان این یكی‌دو تا كار بانكی عقب‌مانده‌ام را انجام بدهم و برگردم.طبق معمول همیشه باجه عابر بانك ملی و كشاورزی با كارت عابر بانك تجارت حال نمی‌كردند. آقایی كه قبل از من می‌خواست پول بگیرد و كارتش مال بانك سپه بود یك‌چیزهایی در وصف مملكت گل و بلبل گفت كه من با یادآوری افكار صبحگاهی‌ام خنده‌ام گرفت ولی بعد چون كارت من هم مورد قبول واقع نشد توی دلم همان‌ها را تكرار كردم و سوار تاكسی شدم كه بروم به نزدیك‌ترین بانك تجارت برسم.بانك تجارتی كه پیدا كردم دستگاه عابر بانكش از شتاب افتاده بود! و داشتند تعمرش می‌كردند رفتم از داخل پول بگیرم آقای متصدی محترم گفت ما كمتر از سیصد تومان نمی‌دهیم و باید از دستگاه بگیرید.گفتم اگر چشم‌های باباقوری‌اش را باز كند می‌بیند آن دستگاه خراب است و من مرض ندارم بیایم اینجا مزاحم شیرینی تر خوردن‌شان  بشوم كه چپ چپ نگاهم كرد و گفت خب برو یك بانك دیگر! انگار طبیعی‌ترین كار همین است كه او می‌گوید.

دوباره تاكسی سوار شدم و در عین حال صدای این آگهی‌های بازرگانی توی كله‌ام پیچیده بود كه بانك فلان بانك شما...میلیاردها ریال جایزه نقدی و غیر نقدی...تنها دو سه روز دیگر فرصت دارید...بشتابید....شبكه شتاب تاب تاب تاب.آخرش برای انجام یك كار كه اهالی ممالك دیگر از توی خانه و پشت كامپیوترشان انجام می‌دهند مجبور شدم نیمی از خیابان ولی‌عصر را طی كنم.

در راه برگشت داشتم فكر می‌كردم كه چه می‌چسبد الان آدم بگوید واقعاً مملكت گل و بلبلی داریما!! ولی گفتم بی‌خیال زندگی‌ سیبی است گاز باید زد با پوست! فقط نمی‌دانم چرا فقط پوستش همیشه گیر ما می‌آید.

masoome naseri | 02:57 PM | Comment(s)(3)

خرده‌جنایت‌های زناشوهری

November 8, 2005 09:52 PM

معمولاً صفحه‌ حوادث روزنامه‌ها را نمی‌خوانم.رفتار ‌كاراكترهای داستان‌هایی كه در این ‏صفحه‌ها زندگی می‌کنند و می‌میرند این‌قدر از ‌طبیعت زندگی دور است كه ‌سعی می‌كنم ‏‏‌ماجراهاشان را همان دور از زندگی‌ام نگه‌دارم.

‌آخرین بار ‌كه صفحه ‌حوادثی را خواندم ‌زنی ‏‏‌كشته شده بود و از‌شیوه حرفه‌ای ‌تكه تكه‌ شدنش به شوهر ‌قصابش مظنون شده بودند و ‏‏‌كاشف به‌عمل آمده بود كه بله ‌كار خودش بوده.
او با جسم همسرش ‌طوری رفتار‌‌كرده بود ‏كه در مغازه‌اش با ‌سردست و ران و ‌فیله رفتار می‌كرده است!‌ ‌ببخشید ‌كه ‌این‌قدر ‌غیر‌انسانی ‏نوشتم ماجرا همین‌قدر غیر‌‌انسانی است.فقط چون من علی‌القاعده به ‌نشریاتی كه به مسائل ‏‏‌جنایی ‌كشورهای ‌دیگر می‌پردازند طبق ‌همین قاعده سر نمی‌زنم نمی‌دانم در آن بلاد ‌فخیمه ‏هم جنایت‌های ‌خانوادگی این‌ ‌شكلی شده‌اند ‌یا ‌خیر؟ اگر ‌كسی می‌داند به من ‌بگوید تا ‏‏‌تكلیفم روشن شود كه ‌باید از همه ‌دنیا ‌ناامید شوم ‌یا فقط از جامعه خودمان ‌باید فرار ‌كنم؟!‏

گفتم صفحه‌های حوادث را نمی‌خوانم ‌ولی خب ‌گاهی حوادث خودشان را می‌كشانند به ‏صفحه‌هایی كه من می‌خوانمشان.مثلاً ‌همین ‌ماجرای خانم شاعر ‌افغانی را كه به قول این خبر ‏بر‌اثر لت و ‌كوب شوهرش ‌كشته شده است در صفحه‌هایی خواندم كه هر روز به آنها سر ‏می‌زنم.‏
تازگی‌ها ‌كتاب ‌كوچكی خوانده‌ام به اسم «خرده جنایت‌های ‌زناشوهری» نمایشنامه‌ای نوشته ‏‏‌اریك ‌امانوئل ‌شمیت كه نشر قطره ‌منتشرش ‌كرده است.بعد از خواندن این ‌‌كتاب راستش ‏‏‌كلی ‌فكر ‌كردم به این‌كه ‌یك جنایت‌ می‌تواند در بستر ‌یك زندگی ‌معمولی اتفاق ‌بیفتد. ‌یك ‏زندگی ‌كه به‌نظر می‌رسد در آن همه‌چیز ‌كاملاً ‌طبیعی ‌پیش می‌رود.

من و همسرم زندگی‌مان ‏خوب و ‌طبیعی است.خشن‌ترین ‌رفتارمان‌ ‌بیست و چهار ساعت حرف نزدن است ولی فكر می‌كنم آیا ‏فشار ‌عصبی ‌ناشی از ‌یك ‌سوظن می‌تواند چنان در این ‌جریان ‌طبیعی اختلال ‌ایجاد ‌كند كه ‏منطق ‌انسانی ‌حاكم بر این رابطه فراموش كه نه، نابود بشود؟! ‏باور كنید دلایل احمقانه و انگیزه‌های نه‌چندان جدی كه باعث بعضی از این قتل‌هاست آدم را می‌ترساند كه مبادا جنایت هم جز طبیعت زندگی است.
زن‌هایی كه ‌توی صفحه‌های حوادث ‌كسی(معمولاً همسرشان را) می‌كشند و ‌جسدش را ‌تكه ‏‏‌‌تكه می‌‌کنند و ‌قاطی زباله‌ها می‌گذارند دم در ‌شاید ‌وقتی ‌توی آشپزخانه‌شان ‌یك ‌سوسك ‏می‌‌دیده‌اند ‌جیغ می‌زده‌اند و از همان همسر می‌خواسته‌اند ‌بیاید با ‌یك ‌دمپایی ‌كار ‌سوسك را ‏تمام ‌كند چون خودشان طاقت ‌كشتن ‌سوسك را نداشته‌اند!

نمی‌دانم ‌شاید باید از ‌دوستی ‌كه ‏خبرنگار صفحه حوادث است بخواهم از آن‌هایی كه ‌مرتكب ‌یكی از این خرده جنایت‌های ‏زناشوهری می‌شوند بپرسد در زندگی ‌مشتركشان ‌وظیفه ‌كشتن سوسك‌ها با ‌كدام یكی‌شان ‏بوده؟!‏آخر خرده‌جنایت‌های زناشوهری زیاد شده‌اند.

masoome naseri | 09:52 PM | Comment(s)(1)