به هیچ کس چیزی نگو
تو را از دست کلمات دزدیدهام
چشمهایت را ساعتها تماشا کردهام
موهایت را به هم ریختهام
یک وعده با تو، همه رازهای سر به مهرم را نوشیدهام
یک وعده با تو، همه رازهایم را بالا آوردهام
روی آن کاناپه نارنجی یک شب با تو بیدار ماندهام
روی آن نیمکت قهوهای
انگشتهایت لابلای موهایم رفت
در آن کافه کوچک
انگشت کشیدی روی رگهای آبی دستم
رو به آن رودخانه
کلماتی گفتم که به هیچ کس نگفته بودم
پشت آن میزهای زخمی
خط خطیهای دستم را خواندی
درباره آن کاناپه نارنجی
آن کوچه باریک
آن بیدار ماندن شبانه
آن رودخانه تاریک
به هیچ کس چیزی نگو
به هیچکس نگو که من شاعری را از سر گرفتهام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت میکند
و باستانشناسها
استخوانهای یک زن عاشق را تشخیص میدهند