اصل قضيه اين كه مي‌خواهم تو باشی

May 5, 2008 07:04 PM

دیدن ندارد آسمان پركلاغی
 
وقتی تو هم از من نمي‌گيری سراغی
گشتن ندارد اين خيابان‌های مسموم 
لختی بخوان آوازهای کوچه باغی

حالم گرفته از خبرهای پر از خون
لعنت به اين خط و خبر لعنت به لعنت
سر می‌گذارم در سکوت سرد دربند 
پای پياده می‌روم تا پارك ملت

حالم گرفته از نبود دست‌هايت 
در دست من، كه سردم و سخت و كلافه
وقتی تو ننشینی ميان دود سیگار 
لعنت به کافه، هر چه کافه، هر چه کافه

ول كن سیاست را، بيا اینجا بهار است 
باران گرفته روي چتری كه ندارم
تا بیستم آوریل خيلی مانده خانم؟  
هی روز و شب را روز و شب را می‌شمارم

بي‌فايده شب می‌شود روز و شب من 
مدراتوكانتابيله‌ام پايان ندارد
خط می‌كشم روز و شبم را روي ديوار  
چشمم به اين تقويم‌ها ايمان ندارد

اصل قضيه اين كه می‌خواهم تو باشی 
وقتي نباشی مزه گيلاس تلخ است
بودن ميان اين همه آدم قراضه 
اين مردم تاريك بي‌احساس تلخ است

يك فيلم تازه، يك كتاب تازه رو كن 
بگذار دولسه پونته در رویا بخواند
بنشين كنار پنجره رو به تماشا 
بگذار دولسه پونته از دریا بخواند

---------
پ.ن. یادم رفت بنویسم که دلم می خواست این را بهمن بخواند. یکی از دلایل اینجا نوشتنش این بود. فکر می کنم از چند خط آن خوشش بیاید.

masoome naseri | 07:04 PM | Comment(s)(4)

تقدیم به جاده چالوس

April 5, 2008 11:20 PM

جهان جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
بزرگراه‌هایی که از حاشیه آن، گل‌های زرد و بنفش می‌گذرند
مسافرها لابلای موسیقی صدای یک زن، جاده‌ها را خواب می‌بینند

راننده‌ها موج رادیوهایشان را می‌چرخانند
روی فرمان ضرب می‌گیرند
و راننده پشت سری را توی آینه دید می‌زنند

مسافرها تابلوها را می‌شمرند
فاصله‌ها را حدس می‌زنند؛
تا او چند کیلومتر دیگر مانده؟

 جهان، جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
تو در پیچ هشتصد و هشتاد و هشتم جاده چالوس گم شدی
من در پیچ تن تو

masoome naseri | 11:20 PM | Comment(s)(7)

زدم به جاده با یه کوله‌پشتی

December 7, 2007 06:36 PM

این را می‌نویسم اینجا و بعد که کمی بهتر شدم درباره‌اش می‌نویسم و درباره این‌که چرا گذاشتمش شاید، شاید هم ننویسم.

زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
ته کدوم جاده تو چش به راهی؟
آخر و عاقبت نداره چشمات
لعنت به من لعنت به خاطرخواهی

اول فصل بد ناامیدی
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
رفتن من یه اتفاق ساده‌اس
رفتن بچه‌های کوچه‌پشتی

نشئه قهوه نگاه تلخت
پای منو به این ترانه واکرد
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
جنون جاده منو سر به را کرد 

به آخر ترانه‌مون رسیدیم
مهم تویی که ته سرنوشتی
به خاطر وسوسهنگاهت
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی

masoome naseri | 06:36 PM | Comment(s)(14)

سکوت

December 2, 2007 12:00 AM

تالمات عشقی‌ام را آورده‌ام آتن
اما افلاطون جوابم کرده
آقای افلاطون! اگر وجود بما هو موجود عاشق شود
چاره بهتری از مز مزه مرگ به سبک سقراط سراغ نداری؟
سکوت می‌کند افلاطون
سکوت می‌کند ارسطو
از اتاق بیرون می‌زند سقراط
با اولین پرواز برمی‌گردم
شاید در ردلایت دیستریکت پاسخ بهتری پیدا کنم

masoome naseri | 12:00 AM | Comment(s)(7)

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

September 28, 2007 10:52 PM

تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
 باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرف‌های عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

masoome naseri | 10:52 PM | Comment(s)(12)

از عشق تو متشکرم!

September 28, 2007 03:51 AM

نزار قبانی شعری دارد که این‌طور شروع می‌شود:

شكرا لحبك.. 
فهو معجزتي الأخيره
بعدما ولى زمان المعجزات
شكرا لحبك 
فهو علمني القراءة، والكتابه، 
وهو زودني بأروع مفرداتي.. 

و این‌طوری تمام می‌شود:

شكرا لكل دقيقه.. 
سمحت بها عيناك في العمر البخيل 
شكرا لساعات التهور، والتحدي،
واقتطاف المستحيل.. 
شكرا على سنوات حبك كلها.. 
بخريفها، وشتائها 
وبغيمها، وبصحوها،
وتناقضات سمائها.. 
شكرا على زمن البكاء ، و مواسم السهر الطوي 
شكرا على الحزن الجميل .. 
شكرا على الحزن الجميل .. 

 همین!

masoome naseri | 03:51 AM | Comment(s)(5)

کلاغ و گیسو

September 10, 2007 12:47 PM

 

یه کلاغ نشسته اونجا روی دوش خسته توت
یه کلاغ به رنگ چشمات یه کلاغ به رنگ گیسوت
می‌نویسمش رو کاغذ تا بدونی توی باغم
توی این همه پرنده من هواخواه کلاغم...

.................... 

 این روزها هی خودم را لای خط و خطوط فراموش شده بازیافت می‌کنم. این چهار خط دیروز زیر دوش یادم آمد اما مال الان نیست، مال سال‌ها پیش است. اصلش را برای کسانی خوانده‌ام و احتمالاً برای کسی یا کسانی یادداشت کرده‌ام. اگر دوستی، رفیقی اصلش را دارد یک نسخه‌اش را به خودم بدهد ببینم آخر شعر چه بلایی سر کلاغ آمده است.

 

masoome naseri | 12:47 PM | Comment(s)(9)

من- زن

August 13, 2007 08:42 PM

حرف زن دو تاست
یکی در سر و یکی در دل
من،
زبانم چموش
مثل اسب‌های تاتار
دلم، رام و آرام
مثل بچه‌ گربه‌های ایرانی

masoome naseri | 08:42 PM | Comment(s)(7)

حس و حال من

July 14, 2007 07:26 AM

از تو که حرف می‌زنم
همه فعل‌هایم ماضی‌اند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیک‌تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

masoome naseri | 07:26 AM | Comment(s)(14)

این طبیعی نیست

June 27, 2007 02:50 PM

می‌پذیرم که نباشی
می‌پذیرم که در سکوت
به همه ‌جای جهان زل بزنم
جز به قهوه‌ تلخ ته فنجانت
چشمانت

 می‌پذیرم دستم در دستانت
می‌پذیرم که دستم در دسترس تو نباشد
می‌پذیرم دستت در دست کسی

 می‌پذیرم سکوت زل زده جهان را
وقتی من در سکوت به هیاهوی جهان زل زده‌ام
اما به من نگو طبیعی است
که چشمانت،
دستانت،
در حوالی بوسه‌های من نباشند

 به من نگو همه اینها طبیعی است
من هزار و چند صد سال است به تو ایمان آورده‌ام
بگو خدا هم گاهی شوخی می‌کند

masoome naseri | 02:50 PM | Comment(s)(11)