اصل قضيه اين كه ميخواهم تو باشی
دیدن ندارد آسمان پركلاغی
وقتی تو هم از من نميگيری سراغی
گشتن ندارد اين خيابانهای مسموم
لختی بخوان آوازهای کوچه باغی
حالم گرفته از خبرهای پر از خون
لعنت به اين خط و خبر لعنت به لعنت
سر میگذارم در سکوت سرد دربند
پای پياده میروم تا پارك ملت
حالم گرفته از نبود دستهايت
در دست من، كه سردم و سخت و كلافه
وقتی تو ننشینی ميان دود سیگار
لعنت به کافه، هر چه کافه، هر چه کافه
ول كن سیاست را، بيا اینجا بهار است
باران گرفته روي چتری كه ندارم
تا بیستم آوریل خيلی مانده خانم؟
هی روز و شب را روز و شب را میشمارم
بيفايده شب میشود روز و شب من
مدراتوكانتابيلهام پايان ندارد
خط میكشم روز و شبم را روي ديوار
چشمم به اين تقويمها ايمان ندارد
اصل قضيه اين كه میخواهم تو باشی
وقتي نباشی مزه گيلاس تلخ است
بودن ميان اين همه آدم قراضه
اين مردم تاريك بياحساس تلخ است
يك فيلم تازه، يك كتاب تازه رو كن
بگذار دولسه پونته در رویا بخواند
بنشين كنار پنجره رو به تماشا
بگذار دولسه پونته از دریا بخواند
---------
پ.ن. یادم رفت بنویسم که دلم می خواست این را بهمن بخواند. یکی از دلایل اینجا نوشتنش این بود. فکر می کنم از چند خط آن خوشش بیاید.