« May 2006 | صفحه اصلی | July 2006 »
رضا سیدحسینی، مترجم تلخ دوستداشتنیJune 29, 2006 02:08 AM
مثل تینایجرهایی که عکس ستاره محبوبشان را روی جلد مجله میبینند،با دیدن عکس رضا سیدحسینی روی جلد بخارای پنجاهم کلی ذوق کردم. هر چند انتظارم این بود که پرونده مفصلتری درباره او بخوانم اما همین هم خوب است.
رضا سیدحسینی را دوست دارم هر چند تلخ است اما تلخیاش مثل تلخی چای اول صبح میچسبد. یکی از ابتداییترین درسهای روزنامهنگاری این است که حتی اگر مصاحبهشونده پیامبر هم باشد توی روزنامهنگار خدایی! اما چند سال پیش که رفته بودم برای جایی(یادم نمیآید کجا بود!) با او و جلال خسروشاهی درباره یکی از بزرگترین و مهمترین و ماندنیترین کارهایش یعنی فرهنگ آثار در موسسه سروش، مصاحبه کنم هیبت داناییاش همه ابهت روزنامهنگاریام را ریخت. موضوع گفتگوی بخارا با سیدحسینی هم همین فرهنگ آثار است.
البته خواندن این گفتگو کام آدم را تلخ میکند وقتی میبیند برای کار به این بزرگی و برای آدمی به بزرگی سیدحسینی چه حقالزحمه کوچکی پرداخت میشود. او در جواب سوالی درباره امور مالی مربوط به مترجمان این اثر میگوید:
خب کلمهای حساب میشد. از کلمهای قریب به یک تومان شروع شد و تا به 20 تومان رسید. در ابتدا پولی که به من میدادند ماهی 12 هزار تومان بود و حالا مثل یک کارمند به 300 هزار تومان رسیده . من نامهای به دکتر خالدی نوشتم که مطمئن باشد من برای پول کار نمیکنم. روی قرارداد من 1 درصد از کتابها هست اول فکر میکردم که از هر جلد ده هزار نسخه چاپ میشود و پول خوبی به ما میرسد ولی دیدم نه. به زندگیم هم لطمه زد. اخیراً تجدید چاپ مکتبای ادبی درآمد که حقالتالیف خوبی داشت یا مثلاً طاعون به چاپ هشتم رسیده است. یعنی من به زور کتابهای خودم زندهام. فرهنگ آثار بیتردید کار مفید و ماندنی است ولی زندگی مرا خراب کرد.
غیر از فرهنگ آثار یک فهرست سی و چهارتایی دیگر هم در کارنامه سیدحسینی هست که بسیاریشان پای ثابت کتابخانههای بسیاری است:
در تنگ آندره ژید، تونیو کروگر توماس مان، مکتبهای ادبی، طاعون آلبر کامو، مدراتو كانتابیله مارگریت دوراس، آخرین اشعار ناظم حكمت، امید و ضدخاطرات آندره مالرو، در دفاع از روشنفکران سارتر و ...
masoome naseri | 02:08 AM | Comment(s)(6)
مکانی برای مالباختههاJune 28, 2006 02:08 AM
دوستان خوشفکر من در سایت فانوس در تازهترین ابتکارشان تصمیم دارند یک نمایشگاه عجیب ولی واقعی راه بیندازند. نمایشگاه مالباختگان هنری مکانی برای عرضه آثار هنری کسانی است که دستکم یکبار اثرادبی یا هنریشان به نحوی از انحا به سرقت رفته است. تعداد این مالباختگان هم تا آنجایی که میدانم کم نیستند. شادآفرین قدیریان رفیق من(کلاسو دارید که؟!) و از برگزارکنندگان این نمایشگاه جالب، خودش از جمله مالباختگان هنری است و تا آنجا که میدانم مدتها درگیر ماجرای سرقت یکی از عکسهایش بود. او میگوید متاسفانه با وجود اینکه تعداد این مالباختهها زیاد است معمولاً ملاحظات زیادی باعث میشود حاضر نشوند از این تجربههای دردناک حرفی به میان بیاورند.
به هر حال این فرصت خوبی است برای دوستان هنرمند و اهل ادبیات که اگر نتوانستهاند با تکیه بر ماده 23 قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان داد خود از کهتر و مهتر بستانند دستکم اینجا اثر مسروقهشان را به نمایش بگذارند.
پ.ن. الان یادم آمد که من هم خودم یکپا مالباخته هستم! سال گذشته چند بند از ترانه چلچراغ سر از تیتراژ پایانی یک فیلم سینمایی درآورد. ولی من حتی حوصله نکردم با آن دوستان عزیز تماس بگیرم و بپرسم چرا؟
masoome naseri | 02:08 AM | Comment(s)(3)
فیلتر زنان در صنعت آب و برق!June 26, 2006 02:41 PM
این ماجرای سانسور زن در اینترنت هم خیلی بامزه شده است.امروز در سایت وزارت نیرو به لینک زنان در صنعت آب و برق برخوردم و محض کنجکاوی کلیک کردم دیدم پیغام داد:
Access Denied!
من که لینکش را فرستادم بلکه ببینند اشتباه کردهاند ولی چون قبلا هم این کار را کرده ام می دانم فایدهای ندارد.چیزی که حد و حدود ندارد بلاهت است.
masoome naseri | 02:41 PM | Comment(s)(9)
پنجاه سالگی یک داتJune 23, 2006 09:55 PM
«ای که پنجاه رفت و در خوابی!» مشمول حال دکتر دات نمیشود به او که چراغش همیشه روشن است باید گفت «صبح شد پس چرا نمیخوابی؟» علیایحال امروز یونس شکرخواه پنجاه ساله شده است. دوستدارانش برایش سایتی راهانداختهاند که کمی مشکل فنی دارد اما میتوانید کاریکاتور های بزرگمهر حسینپور ، هادی حیدری و افشین سبوکی را با موضوع دات (که کارتون خورش هم ملس است)اینجا ببینید. یادداشت سید محمد خاتمی برای تبریک تولد او هم اینجاست.امیدواریم پنجاه سالگی وبلاگ دات را هم جشن بگیریم. به قول قدما ایدون!
.................
پ.ن. روبان قرمز آغاز به کار همشهری آنلاین بالاخره قیچی شد. این سایت حاصل کار شبانهروزی دکتر شکرخواه و همکارانش (بخصوص بعضی از همکارانش!) و صبر و بردباری من است. خسته نباشند یا نباشم!
masoome naseri | 09:55 PM | Comment(s)(4)
ترمز کنید!مایلیکهنیسم به فوتبال برگشته است. نتایج ضعیف تیم ملی فرصتی فراهم کرده که آقایان به تلویزیون بیایند و عرض اندامی کنند و مدام به بینندگان عزیز یادآور شوند خیلی وقت پیشها آنها از سر دلسوزی (و نه از سر چشم داشتن به نیمکت تیم ملی) یادآوری کرده بودند که اگر چنین شود چنان خواهد شد. و در لزوم استفاده از مربی وطنی این استدلال ابلهانه را میآوردند که همیشه مربی تیمهایی که به مراحل پایانی جام جهانی میرسند بومی همان کشورند!
دیشب برنامه یک جهان یک جام شبکه سه، میکروفون را داده بود دست مایلیکهن(که به قول خودش بعد از هشت ماه دعوت شده بود به تلویزیون ) و یک کارشناس فوتبال حرصآور به اسم شعبانی تا بدترین حرفها را علیه تیم ملی و برانکو بزنند. مایلیکهن که رسماً با تعلیقهای طولانی حرف میزد و حتی بعضی وقتها برای بیان یک کلمه حرف، به خودش سخت فشار میآورد.
مردم عزیزی هم که در گزارشهای تلویزیونی حرفهایشان پخش میشد دریغ از یک ذره انصاف! انگار تیمی از بهترین ستارههای دنیا را روانه آلمان کرده باشند و ستارهها ناامیدشان کرده باشند توقع داشتند برزیل را هم درو کنیم و برگردیم.
یک آدم منصف پیدا نمیشود بگوید دوستان عزیز لطفاً ترمز کنید! اما تلویزیون و مجریهای ورزشیاش هم به این بیانصافیها در سطح وسیع دامن میزنند و بر عصبیت موجود در فضا میافزایند.
من هم از برانکو عصبانیام که علی دایی را تعویض نکرد. از علی دایی عصبانیام که شان خودش را حفظ نکرد و روز بازی با مکزیک بزرگترین تماشاچی میدان بود اما روحیات خودمان را هم میشناسم و مطمئنم اگر برانکو بدون علی دایی به آلمان میرفت و همین نتایج را میگرفت باز همین دوستان از پشت همین میکروفونها در ضرورت استفاده از سرمایههای ملی داد سخن میدادند و تحلیلهایشان را میریختند روی دایره که اگر علی دایی میبود خط حملهمان فلان و بهمان میشد. ما که بهتر از هر کس میدانیم چه ملت باصفایی هستیم. از SMSهایی که تا همین دیشب رد و بدل میشد پیدا نیست؟
در مورد اینکه ما میتوانستیم تیم ملی بهتری داشته باشیم هیچ شکی نیست. اما این تیم ملی را که نمیشود از لوله آزمایشگاه بیرون کشید؟ همین روزنامههایی که این روزها تیتریکهایشان به شعرهای فریدون مشیری پهلو میزند چند بار وضعیت اسفناک مدارس فوتبال و تیم ملی نوجوانان و جوانان را تیتر یک کردهاند؟
اگر بودجه میلیاردی فعالیتهای فرهنگی-تبلیغاتی فدراسیون فوتبال (که از قبل آن نه یک پرچم سه رنگ دست کسی داده شد نه یک پیراهن تیم ملی تن نوجوان و جوان ایرانی رفت) صرف بچههایی میشد که در کوچه و خیابانهای مملکت صدبار بهتر از علی کریمی دریبل میکنند میشد دست کم به ده سال و بیست سال آینده امیدوار بود اما با این رویه هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست.
ما در شرایط غیراستاندارد با امکانات غیر استاندارد، با نیروهای غیر استاندارد، وارد یک فضای استاندارد که میشویم سرگیجه میگیریم و کارمان به ته ته جدول جام جهانی میکشد.
جام جهانی بعدی هم با ضرب و زور راهی جام جهانی میشویم و آنجا هم زیر پای تیمهایی مثل پرتغال و مکزیک له میشویم. آنها که توقع گذشتن تیم ملی از سد پرتغال و مکزیک را داشتند دستکم بروند به جدول ردهبندی کشورهای مختلف در فیفا نگاه کنند ببینند ما کجا نشستهایم و آنها کجا ایستادهاند و انصاف کجا؟
حالا هر چقدر میخواهیم برای خودمان امید بیهوده ببافیم که امام دوازدهم یار دوازدهم تیم ملی ماست. بالاخره از ائمه اطهار و امامزادههای بیشمار تا یکجایی میتوان انتظار داشت. به تصدیق متون دینی ازآنها فقط کرامت برمیآید و تیم ملی ما به معجزه احتیاج داشت.
masoome naseri | 02:48 PM | Comment(s)(10)
عشقولانه از الف تا یJune 22, 2006 09:53 PM
اگر موزیک ضمیمه را بشنوید، میبینید روزی روزگاری عشاق، از لم دادن زیدشان روی صندلی هم کیفور میشدهاند.
حرفهای عشقولانه از الف تا ی ماجرای این ترانه است. بشنوید و حالش را ببرید. چون در غوغای ایتس ایتس از این ترانهها به گوشتان نمیرسد.
* دارندگان بروزر غیر استاندارد فایرفاکس! لطفاً حواسشان باشد تا زمان باز بودن صفحه وبلاگ من روی بروزرشان این ترانه مدام برایشان تکرار میشود. بنابراین تنها راهش این است که صفحه را ببندید. یا دكمه stop را بزنید. [یا از یك بروزر استاندارد! استفاده كنید]
masoome naseri | 09:53 PM | Comment(s)(8)
بی خوابیJune 21, 2006 11:44 PM
1- هنوز نگهداشتن یک جمله تند و تیز از مطلبی که به مصلحتی خط خورده برایم مهم است. هنوز میتوانم برای جلوگیری از خط خوردن یک پاراگراف، نیم ساعت فکم را به کار بیندازم و مخ آقای مدیر مسئول را بزنم. یک نفر که کنار دستم نشسته میگوید بیخیال! خط بزن بره! ولی انگار همان یک خط میتواند راه زندگی خواننده آن صفحه را تغییر بدهد و من نمیتوانم بیخیال شوم. اگرچه گاهی به پوچی میرسم. فکر میکنم در این بیکرانه خالی از آگاهی، در این فضای ندانم کاریهای میلیونی، نوشتن این چند خط در تیراژ چند ده هزار نسخه چه اهمیتی دارد؟ این چند خط که از شدت استعاری شدن به شعر میمانند؟ اما از آن طرف چشمم میافتد به نامه یکی از خوانندهها که مثلاً از بهبهان نوشته که چقدر گیر آوردن و خواندن این کاغذهای کاهی که ما اسمش را میگذاریم مجله برایش مهم است و به خودم میگویم یک ذره تغییر هم حتی خیلی مهم است.
چند ماه پیش برای دبیری صفحههای اجتماعی یکی از روزنامهها دعوت به مذاکره شده بودم. یکی از سوالهای اساسی همکار محترم سردبیر آن روزنامه این بود که اگر مدیرمسئول یکی از مطالب شما را از صفحه حذف کند چهکار میکنی؟ گفتم یک لنگه پا دم شورای سردبیری میایستم تا مطلب با کمترین خط خوردگی چاپ شود. روزگار بدی شده که مدیرمسئولها معمولاً حتی حوصله کلکل را هم ندارند چه برسد به جسارتهای دیگر! با این حساب حتما باید سپاسگزار آقای مدیرمسئولمان باشیم که اجازه کلکل میدهد دست کم!
2- الان در وبلاگ دات چشمم خورد به لینک حرفهای دکتر معتمدنژاد که چقدر دلش میخواهد اوضاع روزنامهنگاری ما فرانسوی شود ولی وقتی خودمان ایرانی هستیم نمیشود که روزگارمان فرانسوی بشود.
3-قیافهام شده مثل آلپاچینو در فیلم بیخوابی! طفلکی آنهایی که سحرخیزند چه
آدمهایکامروایی هستند!
masoome naseri | 11:44 PM | Comment(s)(1)
سردرد ناشی از توهم دموکراسیJune 13, 2006 02:24 AM
قبل از اینکه به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول اینکه یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است.
دوم اینکه اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه "جمهوری" قبل از "اسلامی" فریبتان ندهد.
سوم اینکه بیخیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم اینکه مطمئن باشید شب که به خانه میروید توی یخچالتان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمیکشید!
چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل 27 قانون اساسی همین جمهوری اسلامی «تشکیل اجتماعات و راه پیماییها» را برای ملت آزاد دانسته و دو شرط برای احقاق آن قائل شده است اینکه تجمع بدون حمل سلاح باشد و مخل به مبانی اسلام نباشد..
سلاح؟ زنهایی که امروز به میدان هفت تیر آمده بودند حتی نمیخواستند شعار بدهند سلاحشان کجا بود؟ اما باید به خودم و شما یادآوری کنم در یک کشور غیردموکراتیک صرف " وجود داشتن" یک اسلحه است و جمع شدن این وجودهای منفرد قطعاً اسلحه گرم محسوب میشود.
سیاستمداران ما الان به نقطهای رسیدهاند که از هر نوع تجمعی میترسند چون مطمئناند قدرت اداره آن را ندارند. مگر ندیدید دیروز برای تماشای یک فوتبال حتی اجازه تجمع در پارک و سینما را هم ندادند ؟
امروز هم قرار بود یک تجمع مسالمتآمیز داشته باشیم ولی آن دو سه موردی را که اول گفتم فراموش کرده بودیم یا شاید دچار توهم دموکراسی بودیم. نمیدانم یک آن وسط آن معرکه چرا فکر کردم الان باید از صحنه کشیده شدن آن چند زن که هم سن و سال مادرم بودند روی آسفالت میدان هفت تیر آن هم به دست پلیس هاای زن عکس بگیرم شاید یک لحظه فکر کردم به قول رفیقمان اینجا خارجه است که دوربینام را درآوردم ولی با ضربه باتومی که خوشبختانه به جای دوربین به دستم خورد از توهم درآمدم.
الان دیر وقت است به تلفنها و اساماسهای دوستان نگرانم جواب دادهام که بله من سالمم ولی خیلیها امشب حالشان خوب نیست، کتک خوردهاند و بازداشت شدهاند و تنشان کبود است آن هم فقط به جرم حضور داشتن در میدانی از میدانهای شهری که میگویند ما شهروندش هستیم. خب بله آدم گاهی در درجه شهروندیاش دچار توهم میشود و ما هم از آن دستهایم.ما شهروندیم ولی از نوع درجه دو و سه و ... . در یک ساختار غیردموکرات چه کسی گفته نباید دور هم جمع شوید اتفاقاً همیشه باید در صحنه باشید ولی صحنهای که آنها میخواهند و میگویند.
اگر امروز فرصت ندادند ای زن ای حضور زندگی را با هم بخوانیم بیخیال باز هم فرصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!
* توی آن هاگیر واگیر حسودیام شده بود به آرش که رفته بود یک نقطه سوق الجیشی کمین کرده بود و عکس می گرفت. این هم عکس هایش
masoome naseri | 02:24 AM | Comment(s)(22)
در شادمانی ارواح ایرانیJune 12, 2006 01:49 AM
خوشبختانه روحیه ایرانی جماعت خوب است و همه چیز را به شوخی میگذرانند وگرنه که در طول تاریخ منقرض شده بودیم. شکست امروز تیم ملی هم یکی از حوادث تاریخی ایران است که نشان داد ملت ما در هر صورت شنگولاند.
از نشانههایش هم یکی اینکه دو دقیقه بعد از بازی یک اساماس رسید که: اصلا ناراحت نباشید. صدا و سیما گفته امشب ساعت 12 و نیم بازیو تکرار میکنه دعا کنید اون موقع ببریم!
یک ربع بعد هم بالاخره ملت به این تحلیل رسیدند که همه چیز تقصیر علی دایی بوده و اساماس رسید که:( ......)سه نقطه یک فحش بد بود و در ادامه نوشته بود هر کس این اساماس رو به 20 نفر بده خدا بهشت رو بهش واجب میکنه! !
masoome naseri | 01:49 AM | Comment(s)(6)
تبJune 11, 2006 04:06 PM
امروز رسماً درجه تبم روی هزار و سیصده
به خاطر این فوتبال لعنتی دچار استرس شده ام شدید! نمیدونم بالاخره میشه یا به قول سوسن نمیشه! ممکن است از استرس یک توپ فوتبال را به سبک ایویچ قورت بدهم!
masoome naseri | 04:06 PM | Comment(s)(3)
از تماشای باغ های کندلوسJune 10, 2006 01:14 PM
باغهای کندلوس اسم قشنگی داشت من هم گول همین اسم قشنگ را خوردم. اگر بیخیال دیالوگها میشدم میتوانستم حتی از منظره جادههای قشنگ و قبرستانهای کوچک و سرسبز آن هم لذت ببرم و خوش و خرم از سینما بیرون بیایم. نقطه قوت این فیلم همان مناظر زیبا بود و مونولوگهای رانندهای با لهجه آذری.
کارگردان این فیلم مقداری دیالوگ قشنگ داشته و دو تا هنرپیشه با چشمهای روشن و بر تن این مجموعه رخت فیلم سینمایی پوشانده است. سکانسها و دیالوگهای رمانتیک فیلم نهتنها باعث نمیشوند آدم لحظهای هوای گرفتن دست بغل دستیاش به سرش بزند که دندان قروچه آدم را هم درمیآورند. و وای از دست این محمدرضا فروتن که تا ابد نقش جوانهای عاشقپیشه اهل شعر و شاعری را بازی میکند و حیف آن صدا که میتواند با چه شعرهایی دل آدم را بلرزاند و صرف دیالوگهای لوس مدل دوران نوبالغی میشود.
توقع من از فیلم ایرانی توقع زیادی نیست. همین که حرص آدم یک سکانس در میان درنیاید اتفاق مبارکی است. این را گفتم که بگویم با سطح توقع بالایی وارد سینما نشدم که فکر کنم همه آن توقعها برآورده نشده است.
باری وظیفه خودم دانستم هشدار بدهم که اگر در یک روز داغ خرداد هوس کندلوس کردید فکر نکنید با یک سینما رفتن مسله حل است، سه چهار ساعت بیشتر راه نیست بلند شوید بروید حال اورژینالش را ببرید.
masoome naseri | 01:14 PM | Comment(s)(3)
سیاه نمایی یا واقعی نویسیJune 8, 2006 03:35 PM
در مطبوعات ایران جرمی هست به اسم سیاهنمایی البته عنوان دقیقش میشود تبلیغ علیه نظام از طریق سیاهنمایی. وقوع چنین جرمی با توجه به میزان بهرهمندی مطبوعات ایران از آزادی و همینطور درجه بالای خودسانسوری و سانسور بعید است که اتفاق بیفتد ولی خب در اینجا چیزی بعید نیست.
روزنامهنگاری در ایران این روزها به شاعری بیشتر شبیه است آنهم شاعری که یکچهارم فرهنگ لغات فارسی را به دستش داده باشند و بگویند فقط با همین واژهها شعر بگو.خب معلوم است آدمی با این همه محدودیت واژگانی حرف چندانی نمیتواند بزند چه برسد به این که کار به سیاهنمایی هم بکشد.
روش معمول روزنامهنگاری ایرانی اینطور است که یک سوژه به فکر خبرنگار میرسد آن هم در حالی که خودش به صورت تمام اتوماتیک میداند سراغ چه سوژههایی نباید و نمیتواند برود.
مثلا موقع پخش برنامه راز بقا به فکرش میرسد در مورد وضعیت مرگ و میر میمونهای باغ وحش گزارش تهیه کند. در اولین قدم باید برود سراغ منابع و اطلاعات و مستندات که اگر نگویم به دست آوردن هر سندی در اینجا غیرممکن است میتوانم بگویم به دست آوردنش بسیار سخت است. مسئولان سازمانهای ما حتی برای به دست دادن آمار میمونهای موجود در باغوحش فلان هم با خبرنگار فرضی ما همکاری نمیکنند. چون نمیتوانند حدس بزنند از چنین آماری چه استفاده و سوءاستفادههایی میتواند بشود از همان اول ترجیح میدهند برای خودشان دردسر نسازند و آماری ارائه نکنند حتی اگر طرف کارت خبرنگاری معتبر هم داشته باشد. در اینجا روزنامهنگار هوشمند که میخواهد برای مثال گزارشی در مورد افزایش آمار مرگ و میر میمونها تهیه کند یک معرفینامه مینویسد به این مضمون که از طرف روزنامه به عنوان مسئول باغ وحش نوشته شده است:
مسئول محترم باغ وحش فلان
با سلام و تحیات
(اگر ماه رمضان یا محرم و سفر باشد "و آرزوی قبولی طاعات و عبادات" هم اضافه میشود)
به استحضار میرساند این روزنامه قصد دارد گزارشی در زمینه میزان علاقه کودکان ایرانی به حیوانات باغ وحش مذکور بخصوص میمونهای موجود در آنجا تهیه کند لذا خواهشمند است با خبرنگار این روزنامه همکاری شود. با سپاس مدیر مسئول روزنامه فلان
خبرنگار با در دست داشتن این معرفینامه میرود سراغ رئیس محترم که معلوم نیست تشریف دارد یا ندارد یا رفته است در کلاس آموزش احکام یا جلسه زیارت عاشورا شرکت کند یا فریضه نماز و ناهار را راس ساعت ادا نماید!
در شرایط خوشبینانه رئیس تشریف دارد اگر روزنامهنگار مذکور زن باشد خوش و بشی هم میکند که باید از زیر سبیلی که وجود ندارد رد شود و همه این فداکاریها برای اطلاعرسانی صحیح اتفاق میافتد. بعد نامه را رئیس محترم پاراف میکنند که: بسمهتعالی آقای بهمانی مسئول محترم بخش میمونها! با اهدای سلام در چارچوب مقررات همکاری شود.
این چارچوب مقررات یعنی حواست جمع باشد طرف دست از پا خطا نکند و به جاهایی که نباید سرک نکشد. در بهترین شرایط خبرنگار با جزوهای حاوی اطلاعات ابتدایی در مورد میمونها و یک جدول آماری که بر روی یک کاغذ بدون سربرگ پرینت شده از آنجا بیرون میآید.
در صورت فراهم کردن همه مستندات موجود مینشیند پای نوشتن گزارش. زمان این کار نصف شب است، مکان هم خانه و نه در ساعات کار در روزنامه چون آن ساعت به دلیل نبودن کامپیوتر یا کاغذ یا قیر یا آتش امکان نوشتن وجود ندارد. در موقع نوشتن هم باید حواسش باشد طوری ننویسد که به میمونها، مسئول میمونها، مسئول باغ وحش، مسئول محیط زیست، سازمانهای فعال در امور حیوانات وحشی و فروشندگان حیوان در خیابان مولوی بربخورد. گزارش نیمچه بیسروتهی در مورد افزایش مرگ و میر میمونها در نتیجه این شب بیداری نوشته میشود.
دبیر سرویس اولین نفری است که گزارش را میخواند و به سهم خودش خط میزند. اگر خط نزند از کجا معلوم شود او دبیر سرویس است؟
گزارش تایپ میشود و نمونهخوانهای حرفهای هم اگر احساس کنند در این گزارش چیزی هست که ممکن است امنیت شغلیشان را برهم بزند در این زمینه به دبیر سرویس و سردبیر مشاوره میدهند.
پرینت صفحات به سردبیری فرستاده میشود در آنجا یک نفر در جایگاه دروازبانی خبر به بررسی مواردی میپردازد که احتمال میدهد شکایت آفرین باشند و دور کلمات و زیر جملات خط میکشد و حذف میکند.عنوان این شخص که به خاطر این خط زدنها حقوق میگیرد گاهی مشاور حقوقی است. بعد هم نوبت مدیرمسئول است که آیا باشد یا نباشد و آیا صفحات را بخواند یا نخواند.
آنچه فردا صبح در روزنامه زیر اسم خبرنگار این داستان چاپ میشود بیشتر شبیه شعر سپیدی است که پشت سر هم در مورد میمونها و مدرنیسم نابود کننده حیات وحش سروده شده است.
بعد از این امکان دارد سه حالت اتفاق بیفتد یا کسی هیچ چیز از این گزارش نفهمیده و آن صفحه هم به تاریخ روزنامهنگاری ایران میپیوندد یا از طرف روابطعمومی باغ وحش یک سررسید به همراه یک نامه تقدیرآمیز دست خبرنگار میرسد که در آن ذکر شده" من لایشکر المخلوق لایشکر الخالق و ... از توجه شما و مطبوعه وزین فلان به مساله میمونها سپاسگزاری میشود. یا مسئولان باغ وحش از پس آن واژههای مبهم در مییابند مقصود پلید خبرنگار چه بوده و شکایت میکنند یا مدعیالعموم احساس میکند باید وارد عمل شود و شاکی میشود.
رسیدن احضاریه به روزنامه همان وکشیدن انگشت ملامت و شماتت به سوی خبرنگار از سوی آبدارچی و نگهبان و مدیرمسئول و این و آن همان!
پسفردا اگر در یک دادگاه مطبوعات با هیئت منصفه در حال چرت مدیرمسئول و خبرنگار به جرم تبلیغ علیه نظام از طریق سیاهنمایی در مورد وضعیت میمونهای باغ وحش فلان مجرم شناخته شدند و امتیاز روزنامه لغو شد خبرنگار بیچارهای که روزی روزگار بر اثر غصه افزایش مرگ و میر میمونها آن گزارش را نوشته بود تا ابد نفرین کارکنان بیکار شده آن روزنامه و خانوادههایشان وداغ عذاب وجدان ناشی از بستن منبع رزق و روزی پنجاه شصت نفر را با خود خواهد داشت و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت راز بقا را تماشا نخواهد کرد و چیزی هم نخواهد نوشت که جایی را سیاه بنمایاند.
*این داستان گرچه براساس واقعیات نوشته شده اما مثالهای ذکر شده در آن فقط مثالند و صرفا برای روشن شدن ماجرا از آنها نام برده شده است!
masoome naseri | 03:35 PM | Comment(s)(11)
تجمع اعتراضی زنان علیه قوانین زن ستیزJune 7, 2006 02:56 AM
شما هم به این اعتراض مدنی بپیوندید.

masoome naseri | 02:56 AM | Comment(s)(2)
همایش " زنان و اینترنت در هزاره سوم"June 6, 2006 04:48 PM
دفتر امور زنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با همکاری مراكز امور زنان كشور برگزار میکند: همایش " زنان و اینترنت در هزاره سوم" در نمایشگاه کتاب پوسترشان را جایی دیدم و برداشتم ولی یادم رفته بود چیزی در موردش بنویسم تا اینکه دوباره پیدایش کردم. در مجموعه نشستهایشان فیلترینگ هم جایی دارد اما نمیدانم در این نشستها به فیلتر عصبانیکننده کلمه woman و اشتقاقات آن هم در اینترنت میپردازند یا نه؟ چون از این کلمه فقطw را در دامین سایتشان آوردهاند حتماً از فیلتر بودنش خبر دارند. عجالتاً سری به سایتشان بزنید و با شرکت در نظرسنجیشان به قید قرعه برنده یکی از بیست عدد سکه بهار آزادی شوید که قولش را دادهاند.
masoome naseri | 04:48 PM | Comment(s)(1)
جای خالی عشق فوتبالهاJune 5, 2006 11:25 PM
چند سال پیش یکی از دخترهای خواننده چلچراغ از مشکل استادیوم رفتنش برایم حرف زد. او میگفت برای بازیهایی که زمستانها برگزار میشود میتواند کاپشن بپوشد و وارد استادیوم شود ولی در بازیهای تابستانه این کار ممکن نیست. بعدتر که در چلچراغ در مورد لزوم حضور زنها در استادیومهای ورزشی نوشتم نه فکرش را میکردم که یک روز باید تا ته ماجرا بروم و یک پای کمپین دفاع از حق ورود زنان به استادیوم شوم و نه فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئولمان فکرش را میکرد به خاطر چاپ مطالبی در این مورد به دادگاه مطبوعات فراخوانده شود آن هم به جرم تحریک افکار عمومی برای مقابله با پلیس و اتهامهایی از این دست.
یک روز پیش از بازی ایران و بوسنی آقای خلیلی که میشنود این بار هم قصد رفتن به استادیوم را داریم یادآوری میکند که دیگر در این مورد مطلبی در چلچراغ چاپ نمیکنیم. چند دقیقه قبل از رفتن به استادیوم یک سر به تحریریه اعتماد ملی میزنم و همه دوستان عاقلم میگویند باید بیخیال شویم چون اینبار دستور دادهاند با هر نوع تجمعی برخورد شود.مطمئنم که این بار هم راهمان نمیدهند و میگویم به هر حال این کلکلی است که نباید در آن کم بیاوریم و رفیق هنوزآبادی که میگوید مخالف این شیوه است یادآوری میکند این آخر و عاقبت سیاستهای خیابانی است و این که شما پوپولیست هستید.
از جمع پنجاه نفره بچههایی که آمدهاند جلوی در استادیوم تعداد کمی فرق فوروارد و آفساید را میدانند و اصلاً فوتبالی نیستند اما با اعتقاد به اینکه نیمی از صندلیهای این استادیوم حق زنهاست آمدهاند اینجا و شعار میدهند. در طول ساعتهایی که زیر آفتاب خرداد جلوی در استادیوم نشستهایم به این فکر میکنم که اگر تعدادمان دو برابر یا چهار برابر بود میتوانستیم از این میلههای آهنی رد شویم اما کلاً 50 نفریم کمتر یا بیشتر. ترمزهای این حرکت اعتراضی یکی و دو تا نیستند.علما و مراجع با دلایل خاص خودشان مخالف حضور ما در استادیومها هستند بدون اینکه یکبار قدم به این فضا گذاشته باشند.کاش یکبار برای آنها تور استادیوم آزادی میگذاشتند تا میدیدند اوضاع آنطور که آنها فکر میکنند آلوده نیست. مدیران و تصمیمگیران سیاسی نظام مخالفاند چون گمان نمیکنند بتوانند موج مخالفتهای احتمالی را از سر بگذرانند. مسئولان امنیتی و انتظامی مخالفاند چون احتمال میدهند توانایی تامین امنیت این فضای بزرگ را ندارند. میدانم که خیلی از دوستان نزدیکم هم مخالفاند چون همه این کارها را یک خواسته ونک به بالا میدانند و معتقدند در حالی که زنها هزار و یک درد بیدرمان دارند ما بیخود گیردادهایم به استادیوم. برای همه آنها جواب دارم اما از این طرف ماجرا این روزها عصبانی بودم که چرا دخترهای عشقفوتبال که حاضرند دردسر و تحقیر تغییر لباس را بپذیرند و وارد استادیوم شوند به جمع ما اضافه نشدند تا تعدادمان به واقعیت نزدیک شود.دلم نمیخواست چیزی بنویسم که دوستانم را در کمپین برنجاند. میدانم به ثمر رسیدن یک حرکت اجتماعی زمان و نیروی زیادی میبرد اما ناراحتم که چرا بسیاری از ما حاضر نیستیم برای به دست آوردن حقوقمان کمی هزینه بدهیم. عصبانیام که چرا باید فلان دوست عزیز که تا حالا حتی یک مسابقه فوتبال را کامل ندیده جلوی استادیوم کتک میخورد اما تعداد کمی از عشق فوتبالها جرات میکنند به کمپین ما بپیوندند؟
سعی کردم در روزهای گذشته در مورد این عصبانیتم چیزی ننویسم ولی وقتی این خبر را خواندم عصبانیتم گل کرد. هزاران نفر از دانشآموزان شیلی به خاطر به دست آوردن حقشان میروند خیابان کتک میخورند، پلیس گاز اشکآور به طرفشان میپاشد، هزاران نفر از دانشجویان فرانسوی باز هم به خاطر خواستههایشان، حدود یک ماه پلیس فرانسه را بیچاره میکنند اما عشق فوتبالهای ما حاضر نیستند به خاطر حقشان دو ساعت جلوی استادیوم بنشینند. فکر میکنم ما در امور مدنی زیادی سوسول هستیم. دوستانم احتمالاً میگویند ما به عنوان فعالان اجتماعی باید پیگیر این حق باشیم خب تعداد ما زیاد نیست ولی جای خالی دخترهای عشق فوتبال که فراوان هم هستند بشدت در کمپین ما خالی است. چند نفری از دخترهای فوتبالی با پیراهن تیم ملی و پرچم ایران روز فوتبال با ما بودند اما تعدادشان کم است تعدادمان کم است. کاش دفعه بعد کمی زیادتر باشیم و کمی شجاعتر.