« October 2005 | صفحه اصلی | December 2005 »

شجريان را ول كن، هارد‌ ‌راك را بچسب

November 29, 2005 05:24 PM


tehran360.jpgبليت كنسرت استاد بزرگ گيرتان نيامده‌است؟ ناراحت نباشيد هميشه راه‌هايي براي جبران هست.مرغ سحر را با صداي جادويي استاد از دست داده‌ايد؟ خب راه‌هاي ديگر را امتحان كنيد! اين هم يك پيشنهاد:

فستيوال موزيك تهران اونيو، جاست فور يو!

فستيوال موزيك تهران اونيو يكي از نوستالژي‌هاي اينترنتي من است. فكر مي‌كنم اولين دوره‌اي كه اين مسابقه برگزار شد توي روزنامه نوروز كار مي‌كردم. همان‌وقت‌ها از شنيدن موسيقي متفاوت از آن چه در دنياي رسمي موسيقي وجود داشت ذوق‌زده شده بودم. داونلود كردن آن قطعه‌هاي موزيك با آن سرعت كذايي، خيلي كار سختي بود و هنوز هم هست ولي خوشبختانه حالا از بركت آشنايي با نرم‌افزارهايي مثل free download manager مي‌توانم همه را سفارش بدهم و منتظر داونلود شدنشان بمانم.

دوره تازه فستيوال موزيك تهران اونيو امسال هم برگزار مي‌شود. براي شنيدن اين آهنگ‌ها و راي دادن به موزيك دلخواهتان بايد ثبت‌نام كنيد كه اصلاً كار سختي نيست. برگزاركنندگان در بخش راهنماي شنيدار توضيحات خوبي گذاشته‌اند خلاصه اين‌كه هم مي‌توانيد بخش‌هايي از موزيك‌هايي را بشنويد كه در مسابقه شركت كرده‌اند هم از فهرست موزيك‌هاي خارج از مسابقه مي‌توانيد انتخاب كنيد و بشنويد. حتي اگر حوصله شركت در مسابقه را نداريد (كه بهتر است داشته باشيد) خوب است به بخش خارج از مسابقه برويد و حالشو ببريد.

اين برنامه يك داونلود منيجر خوب است كه يك كليك براي هميشه در بخش نرم‌افزارهاي رايگاني كه هر روز معرفي مي‌كند پيشنهاد كرده با استفاده از اين داونلود منيجرها حتي اگر سيستم‌تان ديس‌كانتكت شد بعد از وصل شدن مجدد ادامه موسيقي يا برنامه را از آنجايي كه قطع شده مي‌توانيد دريافت كنيد به اضافه كلي مزاياي ديگر.

از اين يكي هم مي‌توانيداستفاده كنيد.

masoome naseri | 05:24 PM | Comment(s)(11)

هويجوري

اين موقع شب آمده‌ام بگويم:

1- بيسكويت ديجستيو(ساقه طلايي) اوژينال شركت مينو با اينترنت مي‌چسبه يه رفيقي هم البته مي‌گفت با نوشابه مشكي محشر مي‌شه! مال نان قدس رضوي نخريد به من بدوبيراه بگيدا؟ با هم فرق مي‌كنن!

2- من آخرش اين فيلترينگو مي‌كشم!

3-ساعت نزديك دو و نيمه برو بگير بخواب!

masoome naseri | 02:06 AM | Comment(s)(5)

جنبش دانشجويي و تب يونجه و مرگ

November 28, 2005 03:52 PM

من اصلا نمي‌دانستم در شمال اروپا چغندر به عمل مي‌آيد تا اين‌كه گوينده اخبار تلويزيون ‏گفت كشاورزان آن منطقه تظاهرات راه‌ انداخته‌اند و به تصميم‌گيري دولت در زمينه قيمت ‏چغندر معترض‌اند يا يك همچين چيزي. بعدش هم اصلا فكر نمي‌كردم اهالي متمدن ‏كشوري كه با آن زبان به قول سهراب بق بقويي حرف مي‌زنند مي‌توانند شورش كنند و با ‏همان زبان قشنگ‌شان به دولت فحش بدهند?! خب از اين اتفاق‌ها همه جا مي‌افتد ولي ‏خواندن دفتر بي‌مخاطب باعث شد كمي بيشتر به اين اتفاق‌ها فكر كنم. حنيف مزروعي ‌در ‏مورد غير‌مدني بودن رفتار بعضي از دانشجوها در جريان يك اعتراض مدني وطني چيزي ‏نوشته‌ كه البته من هم موافق اين رفتار نيستم. هرچند فكر مي‌كنم ما در مبارزات مدني‌مان كمي ‏سوسول و اخلاق‌گرا هستيم و گرنه همه جاي جهان هر روز از اين اعتراضات اتفاق مي‌افتد ‏و زياد نبايد دلخور شد.‏ ولي حنيف در جايي از نوشته‌اش آورده : آیا پس فردا اگر موج برخورد با این دانشجویان از سوی ‏کمیته های انضباطی در‎ ‎دانشگاه‌ها شروع شود سر و صدای اینکه چرا از ما حمایت نمی‌کنید ‏راه نمی‎ ‎اندازند؟ و ...‏

حنيف عزيز! فكر مي‌كني آنها در صورتي كه اين اتفاق بيفتد از چه كساني مي‌خواهند ‏حمايتشان كنند؟ نكند از همين الان نگران ناتواني اصلاح‌طلب‌ها و ترديدهايشان در انتشار ‏يا عدم انتشار يك بيانيه در حمايت از آنها هستي؟ گفته‌اي انتخاب عميد زنجاني را بايد به فال نيك گرفت. چرا بايد انتخاب يك آدم حوزوي ‏را در يك مسند دانشگاهي( گيريم با مدرك دانشگاهي) به فال نيك بگيريم؟ چون هميشه به نسبت مرگي كه در انتظار ‏روشنفكران و عموم مردم ايران بوده‌است ما را به تب راضي كرده‌اند؟ فكر مي‌كني انتخاب يك چهره امنيتي در ‏دانشگاه به خودشان بيشتر ضربه مي‌زد يا به دانشجوها؟

من فكر مي‌كنم جنبش اصلاح‌طلبي ايراني بيش از هركس مديون همين جماعت دانشجو ‏بود. آنها سفيران اصلاحات در گوشه و كنار كشور بودند وگرنه فلان كارمند شهرستاني يا ‏فلان زن خانه‌دار روستايي كه تنها منبع خبري‌اش تلويزيوني بود كه كس ديگري را توي بوق ‏كرده بود سال 76يك ورق از روزنامه سلام هم به دستشان نرسيده بود كه بخواهند با مطالعه آن ‏اصلاح‌طلب شوند و به يك انديشه ديگر راي بدهند اما با رسيدن اصلاح‌طلبان به قدرت ‏كساني كه بيشتر از همه تنها ماندند هم آنها بودند. ‏ روزي كه با فشار اصلاح‌طلبان در ميان جنبش دانشجويي كشمكش درگرفت كه آيا همراهي ‏با اصلاح‌طلبان به معناي نفي هرگونه نقادي است يا بايد همچنان منتقد بود، آنها كه به ‏سكوت رضايت دادند و با سران اصلاحات در سياست همراه شدند، همان‌هايي بودند كه به ‏تب ماندن در صحنه راضي شدند تا انگ ايستادن مقابل اصلاحات به مرگشان نكشاند. روزي ‏كه بخشي از جنبش دانشجويي مجبور شد نقادي‌اش را كنار بگذارد، مبادا انگ مقابله با ‏اصلاح‌طلبي بخورد هم براي اصلاح‌طلبان روز بدي بود، هم براي دانشجوها و اگر عواقبش را ‏در نظر بگيريم هم براي مردم ايران.

‏ اگر مراد ازاصلاح‌طلبي مودبانه، همان است كه نمايندگان مجلس ششم مرتكبش شدند، گمان ‏مي‌كنم جواب نمي‌دهد. اين اصلاح‌طلبي مودبانه باعث شد چهار سال، هر طرح و لايحه ‏مصلحانه‌اي به سد شوراي نگهبان خورد لبخند بزنند و جز چند تا مصاحبه با روزنامه‌هاي ‏خودشان دست به كاري نزنند. همان اصلاح‌طلب‌هاي مودب اما به محض اين‌كه ‏صلاحيت‌شان تاييد نشد تحصن كردند و شلوغش كردند. خب در اين گيرودار، دانشجوهايي ‏كه از روي دست همين آقايان و خانم‌ها سكوت را تمرين كرده بودند، اين بار هم كنار ‏ايستادند و تماشا كردند و با آنها همراه نشدند. راستي به نظرت دست زدن به آن تحصن ‏نسبت به رفتار پيشين آنها كمي بي‌ادبانه نبود؟

 اگر همان پرخاش‌هاي بي‌ادبانه دانشجوها در 18 تير نبود و همان چندتا عكسي كه دوستان ‏اصلاح‌طلب در كوي دانشگاه با دانشجوها گرفتند نبود به نظرت حالا سند ديگري براي ‏نمايش همراهي‌شان با جنبش دانشجويي در طول اين هشت سال داشتند كه نشان بدهند؟

جنبش اصلاح‌طلبي يا هر حركت مصلحانه‌اي به نظر من هم نياز به شعار دارد هم نياز به ‏شعور دارد هم نياز به شور دارد هم نياز به شورا دارد همن نياز به شورش دارد. و خرد ‏جمعي مي‌تواند تعيين كند در هر برهه زماني با كدام سلاح بايد دست به اصلاح‌طلبي زد. ‏گاهي يكي‌ از سلاح‌ها كفايت مي‌كند گاهي بايد از همه آنها استفاده كرد.‏

فكر مي‌كنم اگر در طول هشت سال گذشته، ما مدام به تب نوبه و تب يونجه و تب مالت ‏و تب وزراي ناكارآمد و تب مديران بي‌لياقت و تب مدارا با شوراي نگهبان رضايت نداده ‏بوديم حالا به مرگي اين‌چنين نمي‌افتاديم كه چنان رييس‌جمهوري چنان وزيري انتخاب كند ‏و چنان وزيري چنان رييس دانشگاهي و الي‌ آخر!‏

 وقتي حتي در فرانسه گل و ادبيات و موسيقي و فلسفه هم گاهي لازم است شيشه‌اي شكسته ‏شود و آتشي گيرانده شود تا حاكمان حساب كار خودشان را بكنند، حساب ما كه مملكت ‏گل و بلبل و استبداديم روشن است.‏ راستي برادر! من جايي خبري در اين مورد نخواندم ولي تو هم نديدي جبهه مشاركت و ‏شاخه دانشجويي‌اش بيانيه‌اي در مورد انتخاب نابجاي عميد زنجاني منتشر كنند يا اعتراضي ‏چيزي، مصاحبه‌اي، حرفي؟ نه؟ دوستان‌مان كه نامزد رياست‌جمهوري‌شان زماني وزير علوم ‏بوده نبايد حرفي مي‌زدند؟

 در مورد آن بخش كه نوشته‌اي اين دولت طي يك فرايند دموكراتيك البته ناقص انتخاب شده و حق دارد هر طور مايل است عمل كند هم فعلاً حرفي نمي‌زنم و فقط يادآوري مي‌كنم تنها عمل سياسي دموكراتيك شركت در انتخابات نيست. كارهاي ديگري هم هست كه ما معمولاً از دموكراسي همان انتخابات نصفه و نيمه‌اش را فهميده‌ايم.

همه اينها را نوشتم كه بنويسم برادرجان! قصه رضايت دادن به تب از ترس مرگ، انتخاب ‏نسل ما نيست.ما به قول مشهدي‌ها بايد فكر ديگري برداريم. ناسلامتي از چغندركارهاي ‏اروپايي كه كمتر نيستيم!‏

پ.ن.

چون طبق يك قاعده ملي هر كس از نظرات كسي انتقاد كند دشمن اوست لازم است ‏يادآوري كنم حنيف مزروعي از همكاران و دوستان خوب من است و نوشتن اين حرف‌ها ‏فقط به بهانه نوشته او بوده و اين‌طور نيست كه من بخواهم سر به تن او نباشد! ‏

سلام آقاي رييس جديد نوشته آرش غفوري در همين موضوع

masoome naseri | 03:52 PM | Comment(s)(16)

دانشجوها رييس تازه را نمي‌خواهند

November 27, 2005 03:14 PM

دانشگاه تهران بازهم شلوغ شده ماجراي اعتراض دانشجوهاي دانشگاه تهران به انتخاب ‏عميد زنجاني پشت درهاي سالني كه امروز صبح مراسم معارفه‌اش آنجا برگزار شد بالا ‏گرفته و بعد از پايان برنامه گويا دانشجوهاي معترض شلوغ كرده‌اند و دوستي كه در دانشگاه ‏دارم تلفن كرده مي‌گويد عمامه عميد زنجاني هم در اين بين از سرش افتاده ولي بالاخره از ‏آن وسط بيرونش كشيده‌اند و نجاتش داده‌اند. بعد هم بسيج دانشجويي وارد عمل شده و ‏گويا در اين درگيري‌ها بعضي‌ها كتك مفصلي خورده‌اند. از جمله پسر محسن كديور كه ‏دانشجوي همين دانشگاه است.‏

دانشجوها مي‌گويند فرجي دانا رييس سابق دانشگاه تهران منتخب شوراي دانشگاه بوده  و اين براي اولين بار است كه در يك روند غيردموكراتيك رييس دانشگاه تهران با حكم وزير علوم منصوب مي‌شود.
زاهدي وزير علوم كه شاهكارهاي قبلي‌اش در دادن اي‌ميل ياهو و غيره نيازي به يادآوري ندارد گفته اين انتصاب حقش است واز در پشتي كتابخانه دانشگاه بيرون رفته تا چشم دانشجوها به او نيفتد.
‏ ‏گزارشگر ايسنا گفته‌است اعتراض‌ها تمام شده اما دوستي كه از دانشگاه تهران با من تماس گرفته مي‌گويد همه چيز درهم و برهم است و اعتراض‌ها ادامه دارد.

گزارش ايسنا از اصل مراسم و اعتراض‌هاي حاشيه آن

گزارش فارس-عميد زنجاني گفته حاضر است با معترضين گفتگو كند

يك گزارش وبلاگي از ماجرا- ممنون از پرستو

اين را هم در گوگل پيدا كردم جالب است

در اين صفحه هم مي‌توانيد بخشي از ديدگاه‌هاي عميد زنجاني را در مورد بازنگري قانون اساسي در مشروح مذاكرات شوراي بازنگري قانون اساسي ببينيد.

حنيف مزروعي رفتار دانشجوها را غيرمدني مي‌داند و مي‌گويد عميد نسبت به بقيه مديران دولت جديد بهتر است و بايد خدا را شكر كنيم كه اطلاعاتي و سپاهي نيست.

معناي نمادين رياست يك روحاني بر دانشگاه از نگاه برادرمان در هنوز

masoome naseri | 03:14 PM | Comment(s)(13)

چهار نكته‌ و يك تشييع جنازه!

November 24, 2005 01:00 AM

1-چند شب پيش تلويزيون باكلاس شده بود. شبكه سه اول يك سريال نشان داد كه توي آن هي فمينيسم فمينيسم! مي‌گفتند و از قضا موج فمينسم ساختماني را كه داستان در آن مي‌گذشت تكان داده بود! 

بعدش هم يك سريال پخش كردند در مورد اكس و اكس‌پارتي و اين حرف‌ها! ماجراي سريال اول درباره اين بود كه چطور يك زن پر روي فمينيست آرامش اهالي يك ساختمان را به هم مي‌ريزد. او هم براي خانم‌هاي ساختمان فال قهوه مي‌گرفت و هم به جلسات فمينيستي مي‌بردشان و هم شورشي‌شان مي‌كرد! و هم نرمش صبحگاهي برايشان گذاشته‌بود و هي سوت مي‌زد و نمي‌گذاشت مردها بخوابند. منتظر بودم ببينم خب آخرش چه مي‌شود و همه آن مصيبت را تحمل مي‌كردم كه بالاخره صداي صاحب كافه سايبر درآمد كه مي‌گفت تو واقعاً مي‌خواهي اين مزخرفات را تماشا كني؟ و من فكر مي‌كردم خدا كند تلويزيون امشاسپندان اينها خاموش باشد چون طفلك اگر اينها را ببيند يا يك كاري دست خودش مي‌دهد يا دست تلويزيون!

البته همان‌طور كه مي‌دانيد حرف زدن درباره فمينيسم در تلويزيون به تنهايي كلي اتفاق مهمي است! بقيه‌اش ديگر فرع ماجراست. بدي ماجرا هم اين است كه اين‌قدر نگاه به هر دو ماجرا سطحي است كه هي آدم حرص مي‌خورد. حتي اگر براي نوشتن سناريوي اين‌ها تحقيقي هم صورت نگرفته‌باشد به هر حال سازنده و نويسنده و كارگردان كه از مريخ نيامده‌اند همين‌جا زندگي مي‌كنند ديگر!

2-بدترين اتفاق در زندگي آدم اين است كه كتابش تمام شود و كتاب نخوانده‌اي نداشته باشد و بهترين اتفاق اين است كه همان روز كتاب تازه‌اي هديه بگيرد. تازه ديروز خواندن كتاب سر هيدرا (مثل سر آدم ، سر گربه، سر مار خوانده مي‌شود) را تمام كرده بودم كه دوتا كتاب تازه منتشر شده از مارگريت دوراس دوست داشتني‌ به دستم رسيد. يكي ورا باكستر يا سواحل آتلانتيك و پل‌هاي سن‌ائوآز كه اولي مثل خيلي از آثار دوراس ترجمه قاسم روبين است.

3-پخش زنده بازي فولاد خوزستان و استقلال تهران است، نيمه دوم به خاطر يك خطا نادر ‏احمدي بازيكن فولاد پخش زمين شده است دوربين مي‌رود طرف تماشاچي‌ها. يك گروه ‏بيست-‌ سي نفره دارند آن بالا روي سكوها همديگر را به قصد كشت مي‌زنند.گزارشگر ‏برنامه مي‌گويد خب تماشاچي‌ها هم مثل اين‌كه به خاطر اختلاف سليقه‌اي كه دارند...(و ادامه ‏نمي‌دهد، ادامه دادن ندارد!)‏

4-دوست عزيزي كه كلاه مرا دو ماه است برداشته‌ايد قبل از اين‌كه در موردت در روزنامه كيهان دست به افشاگري بزنم كلاه‌ام را بردار بيار بگذار سرجايش.اين تهديد بود! (بالاخره وبلاگ بايد به يك دردي بخورد!)

+اين ماجراي تشييع جنازه منوچهر آتشي هم از آن اتفاق‌هاست كه فقط و فقط در ايران مي‌افتند.

masoome naseri | 01:00 AM | Comment(s)(12)

اهل جزيره، اهل جهان

November 22, 2005 01:13 PM

‎  ‎كشتي حامل خانواده ‌دكتر ‌ارنست و ‌ديگران در توفان ‌بلايا درهم ‌شكست و خوشبختانه همه اعضا خانواده آنها با ‏‏‌كمك تخته‌پاره‌ها به طرز معجزه‌آسايي نجات ‌پيدا ‌كردند و به ‌يك ‌جزيره ‌رسيدند. در آن ‏‏‌جزيره ‌نامسكون دلخوشي‌هايي هم بود مثلاً ‌يك خانه ‌درختي، ‌ميوه درخت نان، ‌طبيعت ‌زيبا ‏‏‌ولي به هر حال ‌جزيره تنها ‌يك ‌جزيره بود.‏
‏‌گاهي شانس در ‌هيبت ‌يك كشتي بزرگ مي‌آمد و از آن ‌دورها مي‌گذشت و خانواده ‌دكتر ‏‏‌ارنست بالا و ‌پايين مي‌پريدند و خودشان را ‌جرواجر مي‌كردند تا مگر ‌كسي از جانب آن ‏كشتي ‌نگاهي به اين ‌جزيره ‌متروك ‌بيندازد كه نمي‌ا‌نداخت. ‌مدتي هم خانواده محترم ‌دكتر ‏‏‌ارنست دستشان بند شد به ساختن ‌يك ‌قايق كه مي‌توانيد حدس ‌بزنيد ‌قايقي كه يك ‌آقاي ‏دكتر بخواهد بسازد چه‌جور ‌قايقي مي‌شود. اگر ‌آقاي دكتر از جنس ‌همين پزشك‌هاي ‏‏‌خودماني بوده باشد كه ‌نبايد به قدر يك ‌تزريق هم به او ‌اطمينان ‌كرد چه برسد به ساختن ‏‏‌قايق.‏
‏‌باري به هر جهت الان هر چه ‌فكر مي‌كنم ‌يادم نمي‌آيد خانواده دكتر ‌ارنست بالاخره با ‌تكيه ‏بر ‌كدام ‌استراتژي از آن ‌جزيره ‌بيرون زدند ‌ولي ‌يادم است كه در قسمت‌هاي آخر كارتون رفتند يك ‌جايي خانه ‌يكي از ‏‏‌فك و ‌فاميلشان در دنياي متمدن و احتمالاً تا آخر عمر روزگار را به ‌خوبي و ‌خوشي گذراندند و ‌ديگر سوار ‏‏‌هيچ كشتي ‌ديگري نشدند كه اين هم ‌طبيعي است چون طفلكي‌ها خانواده يك دكتر بودند ‏‏‌ولي ‌ديوانه كه نبودند!‏
به قول عمران ‌صلاحي حالا ‌حكايت ماست.‌ ‌حوالي سه دهه ‌پيش بر اثر ‌يكي از همين ‏توفان‌هاي ‌بي... (وجدان ‌شير‌فرهاد مي‌گويد فحش ‌نده!) كشتي ما هم ‌شكست و الان ‏سال‌هاست ما كشتي‌شكستگان سابق ‌اسير و ‌عبير يك ‌جزيره ‌متروك شده‌ايم. براي اين كه ‏‏‌كفر نعمت ‌نكرده باشم ‌بگويم ‌اينجا هم ‌چيزهايي در حدود همان ‌ميوه درخت نان هست.‌ ‏كمي نان و چند ‌متري ‌مسكن و ‌اندكي ‌آرزوي ‌آزادي ‌ولي به اين‌ها دلمان باز نمي‌شود. ‌گاهي ‏احساس مي‌كنم ما در اين ‌وبلاگستان شده‌ايم مثل همان ‌فلونه و ‌فرانس بچه‌هاي خانواده دكتر ارنست كه هر روز مي‌رفتند ‌كنار ‏‏‌دريا مي‌نشستند ‌بلكه هنگام عبور يك كشتي بالا و ‌پايين بپرند تا ‌ديده شوند و نجات ‌پيدا ‏کنند. ما هم ‌داريم ‌اينجا در ‌بلاگستان بالا و ‌پايين مي‌پريم و ‌آتشي روشن مي‌كنيم و دودش را ‏به هوا مي‌فرستيم تا ‌دنيا ‌ببيندمان كه ‌هستيم، كه مي‌خواهيم ‌باشيم، كه مي‌خواهيم يك ‌تكه از ‏بي‌كرانه ‌دنيا ‌باشيم ‌ولي نه يك ‌تكه جدا و جزيره‌وار كه يك ‌تكه زنده موثر و ‌تاثيرپذير.‏
اين‌روزها هم كه بر اثر حسن ‌تدبير! ‌سياستمدارانمان ‌نزديك است ‌دزدهاي ‌دريايي هم به اين ‏‏‌جزيره بزنند ‌ديگر ‌وضعمان از آن‌چه كه بود بهتر و ‌بهترتر مي‌شود. ‌داشتيم با درد ‌جزيره ‏‏‌بودنمان مي‌سوختيم و مي‌ساختيم ‌ولي حالا نمي‌دانيم اين ‌ماجراي ‌دزدهاي ‌دريايي را ‌كجاي ‏دلمان ‌بگذاريم!‏
اين روز‌ها ‌بيشتر از ‌هميشه به اين ‌فكر مي‌كنم كه بالاخره ‌قايقي خواهم ساخت، خواهم ‏انداخت به آب ‌ولي مطمئنم ‌كابوس و ‌روياي درهم اين ‌جزيره ‌رهايم نمي‌كند تا ابد. آدمي كه اين‌قدر عميق ريشه‌هايش به ريشه‌هاي جزيره گره خورده باشد حتي اگر شهروند جهان شود در مورد اهليتش مدام در ترديد به سر مي‌برد.

‌حتي ‏اگر ‌جايي در ‌دنياي متمدن، زندگي را طور ‌ديگري ‌بگذراني. ‌حتي اگر ‌جايي كه ‌شبيه اين ‏خانه ‌درختي ما ‌نيست شب ‌بخوابي اين ‌رويا در خوابت راه مي‌رود و روزها كه به خيابان‌ ‏مي‌زني ‌كابوسش در ‌خيابان با تو قدم مي‌زند.‏ الان دارم به عمق فاجعه جزيره ماندنمان فكر مي‌كنم شايد بايد توجه دنيا را به جزيره بودن اين جزيره جلب كنيم. به اين مي‌گويند خودآگاهي جزيره‌اي!

masoome naseri | 01:13 PM | Comment(s)(10)

يك پيشنهاد بي‌شرمانه!

November 21, 2005 06:49 PM

به همه دوستاني كه حيران و سرگردان گرين كارت‌اند و يا براي فرار از اين مملكت گل و بلبل! هي فرم پذيرش اين دانشگاه و آن دانشگاه را اپلاي مي‌كنند توصيه مي‌كنم اين يكي راه را هم امتحان كنند. به نظرم مطمئن‌تر و كارآمدتر است.احتمال موفقيتش هم بالاست.تا دير نشده برويد خودتان را قاطي اين جماعت كنيد خدا را چه ديديد  شايد  نوامبر2006 چشم‌هايتان را باز كرديد و ديديد در ايالت فلوريدا مشغول ترويج دين مبين اسلام با قرائت مدرسه حقاني بين جماعت موبور و چشم آبي هستيد و آخر هفته‌ها هم در سواحل جذابش روزگار را به لهو  و لعب مي‌گذرانيد كه طبق همين قرائت براي بندگان خاص پرابلمي‌ ندارد! (به قصد تقيه البته) مگر خود جنابشان با لباس مبدل جشن هالووين تشريف نمي‌برند؟! به هر حال لهو و لعب مومن هم گاهي عبادت است.

آدم آمريكا برود با رخت و لباس آخوندي برود! 

masoome naseri | 06:49 PM | Comment(s)(11)

چه تلخ است اين سيب

November 20, 2005 05:14 PM

ببينيد آقا! اين‌قدر آدم زلال در اين دوره و زمانه كم شده كه فقدان يكي‌شان به‌شدت توي چشم مي‌زند.فقدان يكي‌شان كه مثلاً تو باشي آقاي شاعر!

پرنده مانده و اين خيزران و تاباتاب خوابي كه كامل نمي شود
 نمي نگرد به فراز
 آبي ها آبي ها
 خوابي كه به خاطر نمي آيد
و
با جوباره اي نازك
 به بيشه هاي تاريك مي رود
 گهواره اش همين جاست و گورش
اين جا كه زاده شد
 در آفاق تير كماني كوچك
اين جا كه بر آشيانه خوابيد و فرزند زاد
 در قلمرو مار
و لحظه ي دگر
بر شانه ي مورچگان كه تشييع شود
 باران خواهد باريد
و گوشه اي از آسمان آبي خواهد شد


masoome naseri | 05:14 PM | Comment(s)(6)

اتوماسيون در سرزمين گل و بلبل!

به‌جان خودم صبح ميان خواب و بيداري داشتم فكر مي‌كردم چرا اين مردم هر وقت كارشان گير مي‌كند به مملكت بدوبيراه مي‌دهند و هي مي‌گويند بله! مملكت گل و بلبل است ديگر! بعد فكر كردم وقتي آن‌لاين شدم توي گوگل جستجو كنم ببينم چندتا «مملكت گل‌وبلبل» در فضاي مجازي معلق مانده است؟!

بعدش چون هركار كردم خوابم نبرد بلند شدم احساس خود زرنگ‌بيني كردم و گفتم بروم تا سر خيابان اين يكي‌دو تا كار بانكي عقب‌مانده‌ام را انجام بدهم و برگردم.طبق معمول هميشه باجه عابر بانك ملي و كشاورزي با كارت عابر بانك تجارت حال نمي‌كردند. آقايي كه قبل از من مي‌خواست پول بگيرد و كارتش مال بانك سپه بود يك‌چيزهايي در وصف مملكت گل و بلبل گفت كه من با يادآوري افكار صبحگاهي‌ام خنده‌ام گرفت ولي بعد چون كارت من هم مورد قبول واقع نشد توي دلم همان‌ها را تكرار كردم و سوار تاكسي شدم كه بروم به نزديك‌ترين بانك تجارت برسم.بانك تجارتي كه پيدا كردم دستگاه عابر بانكش از شتاب افتاده بود! و داشتند تعمرش مي‌كردند رفتم از داخل پول بگيرم آقاي متصدي محترم گفت ما كمتر از سيصد تومان نمي‌دهيم و بايد از دستگاه بگيريد.گفتم اگر چشم‌هاي باباقوري‌اش را باز كند مي‌بيند آن دستگاه خراب است و من مرض ندارم بيايم اينجا مزاحم شيريني تر خوردن‌شان  بشوم كه چپ چپ نگاهم كرد و گفت خب برو يك بانك ديگر! انگار طبيعي‌ترين كار همين است كه او مي‌گويد.

دوباره تاكسي سوار شدم و در عين حال صداي اين آگهي‌هاي بازرگاني توي كله‌ام پيچيده بود كه بانك فلان بانك شما...ميلياردها ريال جايزه نقدي و غير نقدي...تنها دو سه روز ديگر فرصت داريد...بشتابيد....شبكه شتاب تاب تاب تاب.آخرش براي انجام يك كار كه اهالي ممالك ديگر از توي خانه و پشت كامپيوترشان انجام مي‌دهند مجبور شدم نيمي از خيابان ولي‌عصر را طي كنم.

در راه برگشت داشتم فكر مي‌كردم كه چه مي‌چسبد الان آدم بگويد واقعاً مملكت گل و بلبلي داريما!! ولي گفتم بي‌خيال زندگي‌ سيبي است گاز بايد زد با پوست! فقط نمي‌دانم چرا فقط پوستش هميشه گير ما مي‌آيد.

masoome naseri | 02:57 PM | Comment(s)(3)

منوي امشب

برو  سي‌دي شعرهاي مولانا را با صداي شاملو  پيدا كن بگذار و از ابتذالت لذت ببر! اين منوي ويژه من براي يك شب پاييزي مزخرف است!

من هم دارم مي‌شنوم:

در وصالت چرا بياموزم؟ در فراقت چرا بياموزم؟

يا تو با درد من بياميزي يا من از تو دوا بياموزم...

پ.ن.اين يك پيغام شخصي است و ابتذال ربطي به شاملو يا مولانا ندارد!

masoome naseri | 02:34 AM | Comment(s)(1)

ما و نويسندگان نام‌آشنا

November 19, 2005 11:00 PM

1-تازگي‌ها نسبت به يك جمله حساس شده‌ام.«[...]براي ايرانيان نويسنده نام‌آشنايي است». منتقدان ادبي معمولاً اسم كساني مثل ميلان كوندرا، مارگريت دوراس،كارور و چندنفر ديگر را جاي آن سه‌نقطه مي‌گذارند.اگر حوصله كنيد نگاهي به شناسنامه ترجمه كتاب‌هاي اين نويسندگان محترم به فارسي بيندازيد متوجه مي‌شويد كه تيراژ آنها هم همان حدود دو سه هزار جلد است فقط تفاوت‌شان با بقيه اين است كه عنوان كتاب‌‌هايي كه به‌فارسي از آنها ترجمه شده‌ بيشتر است.به نظر من اين معيار خوبي براي استفاده از عنوان «نام‌آشنا» براي اين نويسنده‌ها نيست.البته فكر نكنيد اوضاع نويسنده‌هاي فارسي‌زبان بهتر است.آنها كه اصلاً براي ايرانيان عزيز نام‌آشنا نيستند!

2-چند روز پيش تلويزيون برنامه‌اي را نشان مي‌داد كه مركز پژوهش و سنجش رسانه‌ صدا و سيما براي نقد و بررسي سريال برره برگزار كرده‌بود كه به نظر من اتفاق خوبي است. چنانكه انتظار مي‌رفت يكي از سخنران‌هاي محترم پشت تريبون به‌شدت درباره اين‌كه سريال برره به زبان و ادبيات فارسي ضربه مي‌زند سخن‌راند. سخنران بعدي يك‌جوري حال آن يكي را گرفت كه حال دروكردم! طرف نقل به مضمون گفت:بي‌خود مي‌كنند مسئولان فرهنگي كشوري كه دو ‌سه هزار جلد تيراژ كتاب‌هايشان است و سرانه مطالعه در آن حدود چند دقيقه است قيافه آدم‌هاي نگران براي ادبيات فارسي را مي‌گيرند. آنها بروند اين سرانه درپيت مطالعه را به يك جايي برسانند كه به‌محض دميدن يك فوت از جانب برره نگران تب و لرز زبان و ادبيات فارسي نشوند. واقعيت هم همين است. ميليون‌ها نفر آدم آخرين متن فارسي كه مطالعه كرده‌اند مربوط به دوران تحصيل‌شان است و بعد از آن فقط متن صورت‌حساب و چك و از اين‌جور چيزها را خوانده‌اند.خب اين جماعت كتاب‌نخوان چطور بايد پارسي را پاس بدارند؟

* پ.ن.اين پستم سياسي شد؟سياسي نشد؟ سياسي شد؟ سياسي نشد؟

روشنفكري و لمپنيزم - گفتگو با رامين جهانبگلو- قسمت اول و دوم

masoome naseri | 11:00 PM | Comment(s)(8)

بيانيه يك آدم قاط زده

November 18, 2005 01:14 AM

ليديز اند جنتلمن!

تا اطلاع ثانوي همين است كه هست.اگر به در و ديوار دل‌تان برنمي‌خورد بدجور زده‌ام به خاكي ديوانگي. از هيچكس معذرت‌ نمي‌خواهم بابت اين‌كه از نكبت سياست نمي‌نويسم.از خودم معذرت مي‌خواهم كه اين روزها بدجور تماشاي طبيعت نسبتاً بي‌جان جان مي‌دهد و من سرنمي‌گذارم به يك جاي پردار و درخت.الان مدراتوكانتابيله مي‌خوانم...مدراتوكانتبيله مي‌خوانم و به من چه كه آقاي برادر تازگي‌ها چه زرت‌هايي پرت كرده‌است؟

masoome naseri | 01:14 AM | Comment(s)(11)

از كجا مي‌دانستم ديوانه مي‌شوم

November 17, 2005 02:02 AM

چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون؟

دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون؟

masoome naseri | 02:02 AM | Comment(s)(1)

اراجيف پاييزه

November 16, 2005 03:37 PM

نه اين مي‌خنديم كه فيلم‌های بو كردن و مي‌شويم و ترانه ما می‌ريم سرگيجه پيشتر و عطر پيشتر ‏نيست. خب اينجا حتي اگر كه می‌ريزی پرنده خطرناك پنهانش از بس رسيدن به است براي ‏آدم‌هايی كه سكوت‌ها خط‌ قرمز تا مرزهاي بيچاره تن‌شان مديد موزون است.‏
اينجا كه ما هيچكس‏‎ coldplay‏ شعر ما درخت‌های می‌ايستم روح را نمی‌بيند خيابان می‌روم چون  ‏چنين  تمرين نكرده‌اند. آن‌ كلماتي كه دنبالش تو می‌دانی را پس بگذار می‌دوانند! منظورت پوستر ‏نيست. لذت سوپرانو اخوان چشيدن است كه بزرگتري كرده باشد. آدم‌هاي قفسه اين روزگار ‏اراجيف زني عاشقانه ندارند. در بی‌كرانه مدت‌های كس ديگري نمي‌توانند. به محض اين‌كه ولش ‏نوشته‌ام  و براي ديگری. از اين عشق‌ها كه در همه خيابان‌های چاي شعر ريخته‌است. از جردن تا ‏روح جواديه.‏
من اما می‌ايستم روبه‌روي كتاب‌های  و تو را انتخاب مي‌كنی. من  روبه‌روي پر از و براي ديدن تو ‏را انتخاب مي‌كني.تو مي‌ايستي روبه‌روي كه صدايش را انداخته در لابه‌لاي شكلاتي پارك و من ‏می‌شنوم. تو قدم مي‌گذاري توي و من پر نمي‌زند مي‌شنوم بوق مي‌کنند.تو مي‌زني هماغوشي و من ‏با بوي خوش تو به زيادت طلبد.تو تهران و من قهوه تخيل هگذر مي‌نوشم.اين شاعر  است ‏نمي‌گويد؟ به جهنم! به چه درد مي‌خورد زندگي کنند وقتي توي نويسنده‌هاي چشم‌ها اينجا مرا ‏صحنه‌هايي هم مي‌شنوي؟ اينهايي كه  ننويسم جهان بقيه عشق‌شان مدراتوكانتبيله ما ايستاده‌ايم ‏خارجي آن دويست موتورهاي هرچي و نمي‌دانم چند نفر بگيرند از اين كلمات مي‌زنند درهم مثل ‏اسب و بگويند هي‌ از اين معشوق سي‌دي فروشي درهم برگ خشك پاييزي جستجوي چه بود؟ ‏آن‌وقت ديوار، خيس و مي‌لرزيم.اين نوشته مثل  عشق جادويي با باران ابتذال سيب بند مي‌آيد ‏آدمي كه عشقش بند نمي‌آيد.‏
 

masoome naseri | 03:37 PM | Comment(s)(5)

يك روز معمولي پاييزي

November 13, 2005 12:01 AM

اگر خوب و بد همه روزهاي ديگر بستگي به اين دارد كه از دنده چپ بلند شوي يا از دنده راست من از همين امشب دلهره خوب و بد فردا را دارم.
فردا صبح نمي‌دانم براي ديگران چطور شروع مي‌شود ولي براي من با انتظار براي راي دو تا دادگاه شروع مي‌شود.در يك دادگاه قرار است فريدون عموزاده خليلي مديرمسئول
چلچراغ به جرم تشويش اذهان عمومي و تحريك و از اين حرف‌ها محاكمه شود و در يك دادگاه ديگر يكي از دوستانم بايد براي به دست آوردن حق حضانت دختر كوچكش منتظر راي يك آقاي قاضي بماند.

يكي از اتهام‌هاي چلچراغ مربوط به مطالبي است كه سال پيش بعد از بازي تيم‌ملي فوتبال ايران و آلمان در چلچراغ نوشته بوديم درباره تلاش‌مان براي ورود به ورزشگاه آزادي و برخورد نيروي انتظامي و حراست تربيت بدني و غيره! در واقع بايد بگويم تلاش ناكاممان هر چند چندماه بعد با قدرت بيشتر و هماهنگي بهتر بالاخره توانستيم وارد استاديوم آزادي بشويم.

راستش من اميد چنداني به رافت اسلامي موجود در دادگاه‌هايمان ندارم ولي خب به رافت الهي كه اميدوار  مي‌توانم باشم!

گاهي فكر مي‌كنم با وضع موجود و  خط و نشان‌هايي كه براي مطبوعات در دولت جديد كشيده شده شايد حكم توقيف هم حكم بدي نباشد. ولي به  بچه‌هاي جواني فكر مي‌كنم كه چلچراغ تنها نشريه‌اي است كه دارند و مي‌خوانند و مي‌توانند نشانه‌هايي از خودشان و دلبستگي‌هايشان در آن پيدا كنند. تا اطلاع ثانوي نگراني‌هاي ما از اين دست است.

masoome naseri | 12:01 AM | Comment(s)(3)

روشنفكرهاي سانسورچي

November 11, 2005 07:21 PM

چند ماه پيش كتابي درآمد به اسم «مرا به خانه‌ام ببر» كه شامل يك گفت‌و‌گوي بلند با ايرج ‏جنتي عطايي، گزينه ترانه‌هايش و نقد و نظرهايي درباره‌ او و ترانه‌هايش مي‌شد.‏
در اين گفت‌و‌گو نكته‌هايي بود كه نمي‌دانم علاقه‌مندان به ادبيات چرا از كنارش گذشتند و يا ‏اگر چيزي در موردش نوشته شد من بي‌خبر ماندم.‏
جنتي عطايي در اين گفت‌و‌گو درباره سانسور حرف مي‌زند و در جواب سوالي درباره ‏جريان سانسور ترانه در دهه پنجاه مي‌گويد: «...شما وقتي مي‌رفتي به استوديوي صدابرداري ‏بايد اون شعر مهر شده ر نشون مي‌دادين. من ترانه‌اي به اسم بن‌بست ساخته بودم كه يك ‏نامه‌يي آمد در خونه‌ي ما ‌كه ما ر دعوت ‌كرده بودن به ‌راديو...‌رفتيم اونجا و راهنمايي‌مون ‏‏‌كردن به دفتر ‌بسيار ‌بزرگي و ‌يك ‌آقايي پشت ‌ميز نشسته بود و ...در هر صورت ما ر ‌تشويق ‏‏‌نكرد، ما ر ‌تهديد به ‌تنبيه ‌كرد براي اون ‌كار و ما وحشت‌زده ‌اومديم ‌بيرون. اين ‌آقايي ‌كه من ‏مي‌گم اسمش ‌امير هوشنگ ابتهاج شاعره.همون ه.الف.‌سايه!»‏
دو صفحه  بعد مي‌گويد: «...‌خيلي ‌بانمك بود چون ‌برخي از دوستان مي‌گفتن ‌كه ‌حتي ‏ادارات ‌بررسي و سانسور شعر هم مجاز ‌نيستن شعر تو ر مجوز بدن و ‌حتا حالا ‌كه ‌شهيار ‏‏‌قنبري هم در اداره ‌مميزي استخدام شده و ‌كار مي‌كنه ‌ديگه پارتي‌بازي هم نمي‌شه ‌كرد.‏
‏*‌غير از ‌آقاي ‌قنبري ‌ديگه چه ‌كساني در اداره ‌مميزي اون دوره بودن؟
‏‌ايشون ‌كه ‌فكر مي‌كنم ‌واپسين عضو بودن. از سال‌ها ‌پيش ‌كه ‌پژمان‌ ‌بختياري بود، ‌معيني ‏‏‌كرمانشاهي بود، ‌سيمين ‌بهبهاني، نادر نادرپور، ‌يدالله ‌رويايي و ‌فريدون ‌مشيري بود و...»‏
‏‌يغما ‌گلرويي به عنوان مصاحبه‌گر مي‌پرسد:...« آخه چطور مي‌شه ‌عزيزاني ‌كه خودشون شاعر ‏هستن و با واژه و حس و ‌تصوير در‌‌ ارتباطن، ‌شغلشون خط ‌كشيدن ‌روي شعر شاعران ‌ديگه ‏باشه؟»‏
‏‌جنتي ‌عطايي در ‌قسمتي از پاسخ بلندش به اين سوال مي‌گويد:«...در جامعه ما نه تنها شما ‏‏‌بايد اون ماجراها ر تحمل مي‌كردين بل‌كه جان و ‌آزاديتون هم به خطر مي‌افتاد و با اين ‏‏‌شرايط ‌پذيرش اين ‌كه آدم در ‌چنين ارگان‌هايي ‌كار ‌بكنه جدا از اين ‌كه بگه تا چه حد مسائل ‏‏‌سياسي اون اثر ر مورد نظر داشته باشه، خودش ‌يه مفهوم ديگه‌اي ‌پيدا مي‌كنه ‌كه ‌طبيعيه با ‏گوهر آزادي‌خواهي جور در نمي‌آد.‏
اما ‌بعضي ‌وقتا اين‌جوري ‌تعبير مي‌شه ‌كه شاعران با ارزش به اين ادارات مي‌پيوستند ‌كه از ‏‏‌تخصصشون براي ‌جلوگيري از نفوذ ابتذال در اون نوع ‌آفرينشگري و ‌تعاليش استفاده ‌كنن. ‏به نظر من اين هم مي‌تونه به ‌صورتي آگاهانه‌تر و آزادي‌خواهانه تر اعمال بشه و ...»‏
اگر حرف‌هاي ‌جنتي‌عطايي مستند باشد ‌كه آن‌طور ‌كه از ظواهر امر برمي‌آيد هست ‌بايد از ‏منظر سانسور ‌نگاهي به تاريخ ‌روشنفكري ايراني انداخت و ‌ديد اين ‌قضيه چقدر ‌جدي و ‏چقدر ‌عميق بوده است.‏
براي من به عنوان خواننده و شنونده آثار ‌برخي از‌ ‌بزرگاني ‌كه ‌جنتي ‌عطايي از آنها نام مي‌برد ‏شعر و ترانه آنها نماد شعر و ترانه آزادي‌خواهانه است.به هر حال ‌برخي از اين ‌بزرگواران از ‏جمله ‌سيمين ‌بهبهاني در شعر و ‌شهيار ‌قنبري در ترانه هنوز هم ‌عليه سانسور مي‌نويسند.‌شايد ‏‏‌بايد از گذشته‌ها و گذشت و همان‌طور ‌كه در ‌سياست‌ ‌برخي، ‌ميزان را حال افراد مي‌دانند در ‏فرهنگ هم ‌بايد به ‌همين منوال عمل ‌كرد.‏
راستش من به عنوان ‌يك علاقه‌مند دلخور شدم از اين حرف‌ها هر چند ‌شايد خود آنها ‏‏‌توجيهاتي داشته باشند ‌كه ‌بايد ‌شنيد و بعد قضاوت ‌كرد.‏
‏*‏
پ.ن. رسم‌الخط آن بخش‌هايي ‌كه در‌گيومه آمده رسم‌الخط ‌كتاب است.در ‌جاهايي هم ‌كه ‏سه نقطه هست من ‌بخشي از متن را به ‌نيت ‌تخليص حذف كرده‌ام.‏

masoome naseri | 07:21 PM | Comment(s)(9)

كمي شعر

November 10, 2005 07:56 PM

خدا نمي‌دانست؟

كه آن دو ساقه ريواس...

*

كدام فصل

كدام برگ

كجاي صفحه چندم؟

نيست

   نيست

      نيست

حتي يك ورق

براي حكم شرعي عشق

آه اي رساله‌هاي قطور!

*

خدا كه مي‌دانست

كه آن دو ساقه ريواس...

با اين‌كه سال‌هاست نشستن در جلساتي را كه به‌خاطر شعر تشكيل مي‌شود بي‌خيال شده‌ام اما يكي دو روز پيش به خاطر رفاقت به جلسه نقد و بررسي اولين كتاب شعر يكي از رفقا رفتم.

راضيه بهرامي با اين‌كه خيلي غزلي است كتاب كوچكي  به اسم نقل‌هاي كوچك رنگي منتشر كرده كه شامل تعدادي از شعرهاي سفيدش است.اين شعرها آن‌قدر كه شعرهاي سفيد مي‌توانند زيبا باشند زيبا هستند يعني خيلي زيبا!

چه با روسري

چه بي‌روسري

دستي كه گيسوان تو را شهرزاد!

از كرت‌هاي چاي به فنجان كشيد

و پاي مرا

از ارتفاعات «چه خواهد شد؟»

به سرداب‌هاي «چه فرقي مي‌كند؟»

همان دستي است كه يك روز

تمام پنجره‌ها را بست

و هزار و يك حكايت نگفته ديگر

از همين دست.

masoome naseri | 07:56 PM | Comment(s)(2)

نخودچي خوران سياسي

بعد مي‌گم چرا هيچكس كاري نمي‌كند! اين همه كار كه جماعت اصلاح‌طلب انجام ‏مي‌دن از چشمم دربيايد!
امشب به سياق ماه‌هاي بعد از انتخابات نخودچي خوران سياسي ‏داشتيم با برخي از بزرگان (در دو مجلس)كه البته من به اول و آخرش نرسيدم.
هي نخودچي خورديم و هي گفتيم اه اه اه اه! اين احمدي‌نژاد رو ديديد توي كابينه چيا ‏گفته؟(يك مشت نخودچي خورديم!)!اه اه اه اه! اين وزراي احمدي‌نژاد رو ديديد چه ‏شاسكول‌اند؟(يك مشت نخودچي خورديم)‏. اه اه اه اه! اين وزير نفت پيشنهاديشون چه بچه پولداريه(يه مشت نخودچي خورديم)! حالي مي‌كنيم ما واسه خودمون هااااا!

پ.ن. براي آنها كه اين سريال برره را نمي‌بينند يا نمي‌توانند ببينند توضيح مي‌دهم نخودچي خوران يك رسم برره‌اي است كه طي آن چندين نفر مي‌نشينند پشت سر چندين نفر ديگر حرف مي‌زنند و در عين حال يك مشت نخودچي به سبك خاصي مي‌خورند.توضيح اين سبك خاص هم سخت است.

پ.ن. شكسته نوشتن هم عالمي دارد!

masoome naseri | 12:51 AM | Comment(s)(2)

خرده‌جنايت‌هاي زناشوهري

November 8, 2005 09:52 PM

معمولاً صفحه‌ حوادث روزنامه‌ها را نمي‌خوانم.رفتار ‌كاراكترهاي داستان‌هايي كه در اين ‏صفحه‌ها زندگي مي‌کنند و مي‌ميرند اين‌قدر از ‌طبيعت زندگي دور است كه ‌سعي مي‌كنم ‏‏‌ماجراهاشان را همان دور از زندگي‌ام نگه‌دارم.

‌آخرين بار ‌كه صفحه ‌حوادثي را خواندم ‌زني ‏‏‌كشته شده بود و از‌شيوه حرفه‌اي ‌تكه تكه‌ شدنش به شوهر ‌قصابش مظنون شده بودند و ‏‏‌كاشف به‌عمل آمده بود كه بله ‌كار خودش بوده.
او با جسم همسرش ‌طوري رفتار‌‌كرده بود ‏كه در مغازه‌اش با ‌سردست و ران و ‌فيله رفتار مي‌كرده است!‌ ‌ببخشيد ‌كه ‌اين‌قدر ‌غير‌انساني ‏نوشتم ماجرا همين‌قدر غير‌‌انساني است.فقط چون من علي‌القاعده به ‌نشرياتي كه به مسائل ‏‏‌جنايي ‌كشورهاي ‌ديگر مي‌پردازند طبق ‌همين قاعده سر نمي‌زنم نمي‌دانم در آن بلاد ‌فخيمه ‏هم جنايت‌هاي ‌خانوادگي اين‌ ‌شكلي شده‌اند ‌يا ‌خير؟ اگر ‌كسي مي‌داند به من ‌بگويد تا ‏‏‌تكليفم روشن شود كه ‌بايد از همه ‌دنيا ‌نااميد شوم ‌يا فقط از جامعه خودمان ‌بايد فرار ‌كنم؟!‏

گفتم صفحه‌هاي حوادث را نمي‌خوانم ‌ولي خب ‌گاهي حوادث خودشان را مي‌كشانند به ‏صفحه‌هايي كه من مي‌خوانمشان.مثلاً ‌همين ‌ماجراي خانم شاعر ‌افغاني را كه به قول اين خبر ‏بر‌اثر لت و ‌كوب شوهرش ‌كشته شده است در صفحه‌هايي خواندم كه هر روز به آنها سر ‏مي‌زنم.‏
تازگي‌ها ‌كتاب ‌كوچكي خوانده‌ام به اسم «خرده جنايت‌هاي ‌زناشوهري» نمايشنامه‌اي نوشته ‏‏‌اريك ‌امانوئل ‌شميت كه نشر قطره ‌منتشرش ‌كرده است.بعد از خواندن اين ‌‌كتاب راستش ‏‏‌كلي ‌فكر ‌كردم به اين‌كه ‌يك جنايت‌ مي‌تواند در بستر ‌يك زندگي ‌معمولي اتفاق ‌بيفتد. ‌يك ‏زندگي ‌كه به‌نظر مي‌رسد در آن همه‌چيز ‌كاملاً ‌طبيعي ‌پيش مي‌رود.

من و همسرم زندگي‌مان ‏خوب و ‌طبيعي است.خشن‌ترين ‌رفتارمان‌ ‌بيست و چهار ساعت حرف نزدن است ولي فكر مي‌كنم آيا ‏فشار ‌عصبي ‌ناشي از ‌يك ‌سوظن مي‌تواند چنان در اين ‌جريان ‌طبيعي اختلال ‌ايجاد ‌كند كه ‏منطق ‌انساني ‌حاكم بر اين رابطه فراموش كه نه، نابود بشود؟! ‏باور كنيد دلايل احمقانه و انگيزه‌هاي نه‌چندان جدي كه باعث بعضي از اين قتل‌هاست آدم را مي‌ترساند كه مبادا جنايت هم جز طبيعت زندگي است.
زن‌هايي كه ‌توي صفحه‌هاي حوادث ‌كسي(معمولاً همسرشان را) مي‌كشند و ‌جسدش را ‌تكه ‏‏‌‌تكه مي‌‌کنند و ‌قاطي زباله‌ها مي‌گذارند دم در ‌شايد ‌وقتي ‌توي آشپزخانه‌شان ‌يك ‌سوسك ‏مي‌‌ديده‌اند ‌جيغ مي‌زده‌اند و از همان همسر مي‌خواسته‌اند ‌بيايد با ‌يك ‌دمپايي ‌كار ‌سوسك را ‏تمام ‌كند چون خودشان طاقت ‌كشتن ‌سوسك را نداشته‌اند!

نمي‌دانم ‌شايد بايد از ‌دوستي ‌كه ‏خبرنگار صفحه حوادث است بخواهم از آن‌هايي كه ‌مرتكب ‌يكي از اين خرده جنايت‌هاي ‏زناشوهري مي‌شوند بپرسد در زندگي ‌مشتركشان ‌وظيفه ‌كشتن سوسك‌ها با ‌كدام يكي‌شان ‏بوده؟!‏آخر خرده‌جنايت‌هاي زناشوهري زياد شده‌اند.

masoome naseri | 09:52 PM | Comment(s)(1)

‏‌افغاني بدل در ‌راديو فرهنگ

November 6, 2005 11:23 PM

شب‌هايي كه بي‌خوابي به سرم مي‌زند از ‌راديوي ‌گوشي ‌موبايلم براي ‌خوابيدن استفاده ‏مي‌كنم.‌پيشتر با ‌شنيدن نوار شهرقصه‌ مي‌خوابيدم كه ‌مدتي است به ‌دليل ‌مشكلات ‌فني ‏اين‌كار ‌ممكن ‌نيست.

تازگي‌ها ‌ايستگاهي كه گوينده‌اي با ‌صداي ‌يكنواخت دارد انتخاب ‏مي‌كنم.‌يكي از ايستگاه‌ها ‌حوالي سه بعد از نيمه‌شب قصه ‌هم مي‌گويند.‌
همين ‌ديشب خواندن ‏رمان طاعون كامو با ترجمه رضا ‌سيدحسيني را شروع‌كردند كه من به ‌دليل وجود موش‌ها ‏در اين رمان نتوانستم ‌بشنومش ‌كما ‌اينكه ‌پيش از اين هم به ‌همين ‌دليل نتوانسته ‌بودم ‏‏‌بخوانمش..رمان طاعون را من تا موش دوازدهم خوانده‌ام! مي‌گوييد خودم را از ‌يك ‌شاهكار ‏‏‌ادبي محروم كرده‌ام؟ ‌خيالي ‌نيست!‏
البته الان مي‌خواستم در مورد ‌چيز ‌ديگري ‌بنويسم.‌راديو فرهنگ برنامه‌اي دارد كه چندبار ‏همان ‌حوالي سه نصفه شب شنيده‌امش. اين برنامه به زبان ‌افغاني است.‌يك ‌گوينده زن دارد ‌و ‏‏‌يك ‌گوينده مرد ‌ولي مي‌توانم قسم بخورم كه آنها ‌افغاني ‌نيستند چون ‌افغاني حرف نمي‌زنند ‏و فقط به‌طرز ‌تابلويي ‌اداي ‌افغاني حرف زدن را درمي‌آورند!‌
‌طوري كه ‌فكر مي‌كنم اگر به ‏اين مي‌گويند ‌افغاني حرف زدن خب من هم ‌بلدم ‌افغاني حرف بزنم.دو تا ‌گوينده محترم ‏همان ‌ادبيات ‌رايج در ‌راديو را به‌كار مي‌برند فقط ‌جاي فتحه و ‌كسره و‌ ‌ضمه را ‌كمي عوض ‏مي‌کنند و چيزي در مايه‌هاي برره‌اي حرف مي‌زنند.
مثلاً اين جمله را ‌ببينيد:در تاريخ ‌ادبيات ‌ايران ‌نيما ‌يوشيج ‌جايگاه ويژه‌اي دارد.‏
آنها اين جمله را اين‌شكلي مي‌خوانند:‏
Dar toarikha adabioti iron neyma yoshij joaygaha vijaiee doarad.‎
‏  ‏
خب الحمدلله در اين ‌دنيا ما ‌هرچيزي ‌كم ‌ديده ‌باشيم ‌افغاني ‌زياد ديده‌ايم و گمانم ‌افغاني ‏‏‌اورژينال را از بدل ‌تشخيص ‌بدهيم. گوينده‌هاي ‌راديوهاي ‌افغاني زبان ‌ديگري هم كه من ‏شنيده‌ام (مثلاً بخش ‌افغاني ‌راديوي بي‌بي‌سي) طور ‌ديگري برنامه اجرا مي‌کنند. با توجه به  ‏‏‌فراواني افغان‌ها در ‌ايران اصلاً ‌فكرش را هم ‌نكنيد كه دوستان ‌راديو فرهنگ ‌گوينده افغان ‏‏‌پيدا نكرده‌اند. ‌مشكل ‌بايد ‌جاي ‌ديگري باشد.‏

masoome naseri | 11:23 PM | Comment(s)(11)

با دنده خلاص در سرازيري دنيا

اين روزها احساس مي‌كنم با دنده خلاص افتاده‌ايم ‌توي ‌يك ‌سرازيري ‌كه ‌انتهايش ‌فروپاشي ‏‏‌سياسي و ‌اجتماعي است.
دلم نمي‌خواهد ‌سياسي ‌بنويسم.اين‌قدر خبر بد از سوتي‌هاي ‌سياسي ‏مقامات و دسته‌گل‌هايي ‌كه احمدي‌نژاد به آب مي‌دهد و بي‌تدبيري در انتخاب مديران منتشر ‏مي‌شود ‌كه دلم براي ‌مردمي ‌كه از دق دلشان به او ‌راي دادند مي‌سوزد.
بدبختانه ‌هيچ رسانه‌اي ‏هم ‌نيست ‌كه به آنها ‌بگويد ‌دستي ‌‌دستي خودشان را ‌توي چه ‌هچلي انداخته‌اند.
‌تلويزيون ‏آن‌قدر دروغ مي‌گويد كه ‌فكر مي‌كنم ‌دقيقاً ‌كار اعضا ‌تحريريه آنها ‌تنظيم وارونه ‌خبرهاست ‏البته منظورم ‌تنظيم به‌سبك هرم وارونه ‌نيست!

تلویزیون تا قبل از ‌بيانيه ‌شوراي ‌امنيت مدام ‏مي‌گفت در‌حالي كه همه ‌كشورهاي جهان ‌يعني ‌كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد،‌‌روسيه و ‏‏‌چين از حق مسلم ‌ايران براي ادامه فعاليت‌هاي هسته‌اي دفاع مي‌کنند ‌آمريكا با تحت فشار ‏قرار دادن آنها مي‌خواهد حال ما را ‌بگيرد! ‌

حتي حالا كه تمام ‌دنيا ‌يك طرف ‌ايستاده و ‌سوريه ‏و ‌ايران و ونزوئلا ‌يك طرف ‌ديگر ايستاده‌اند باز هم از حجم دروغ‌ها ‌كم نمي‌شود.به‌طور ‏مشخص بعد از انتشار اين خبر كه به‌قول يكي از دوستان ما در يكي از ده شهر زاغارت دنيا ‏زندگي مي‌كنيم خودم شنيدم كه گوينده اخبار تلویزیون گفت نتايج يك پژوهش نشان مي‌دهد تهران جز ده شهر مطلوب دنيا براي زندگي قرار دارد!‏
‏‌شايد تا اطلاع ‌ثانوي بهتر است خبرها را از ‌روي نوشته‌هاي طنز ‌ابراهيم ‌نبوي ‌پيگيري ‏‏‌كنيم. دست‌كم به اين ترتيب مثلاً با خواندن انتصاب اين سردار و آن سردار در پست‌هاي ‏سياسي ‌سكته نمي‌كنيم فقط ‌دپ مي‌زنيم.‏
‏‌خيلي تلخ است ‌ولي ‌بايد اعتراف ‌كنم كه ‌تنهايي ما ‌خيلي ‌عميق و ‌خيلي ‌جدي است و باعث ‏اين ‌تنهايي ‌سياستمدارانمان هستند و گرنه مردم از هر روزنه‌اي براي وصل شدن به ‌درياي ‏‏‌دنيا استفاده مي‌کنند.‏
‏‌همه ‌سياستمدارهاي ‌دنيا در پرونده ‌كاريشان ‌چندتايي هم اشتباه دارند ‌ولي اين روزها ما ‌بايد ‏‏‌بگرديم ‌شايد وسط اين همه اشتباه از سر تصادف اتفاق ‌خوبي افتاده باشد.‏
مي‌خواهم ‌فكر ‌نكنم ‌ولي متاسفانه ‌فكر مي‌كنم و ‌فكر ‌كردن ‌اذيتم مي‌كند.‌وقتي مي‌بيني ‌كاري ‏از ‌دستت برنمي‌آيد بهتر است ‌فكر هم ‌نكني!‏
‏‌قاعدتاً فعالان سياسي در اين برهه ‌زماني ‌بايد ‌كاري ‌بكنند.من نه به عنوان ‌يك فعال سياسي ‏‏(كه واقعاً هم ‌نيستم) ‌بلكه به‌عنوان ‌كسي كه زندگي‌اش بشدت متاثر از ‌تغيير و تحولات ‏سياسي است ايده‌هاي ‌مبهمي در ذهنم دارم و گمان مي‌كنم ‌طبيعي است آنها كه دستشان به ‏آتش ‌سياست نزديك‌تر است ‌بايد ايده‌هاي روشن‌تري داشته باشند و اين روزها وارد عمل ‏شوند.

 ‌راستي فعال ‌سياسي ‌يعني چه؟فعالان سياسي اصلاح‌طلب ‌وقتي در قدرت ‌نيستند ‌بايد ‏‏‌چكار کنند؟‌بيانيه دادن و مصاحبه ‌كردن تنها راه ‌فعاليت سياسي در اين برهه ‌زماني ‏است؟ ‌اينكه همه در برابر اين همه اشتباه ‌سكوت كرده‌اند از ترس جان است ‌يا از انتظار فرج ‏كه ‌شايد ‌بنياد جامعه از هم بپاشد و ‌يك نفر كه مثل  هيچ‌كس ‌نيست ‌بيايد و ماجرا را ختم به ‏‏‌خير ‌كند؟
سوال ‌واضحم اين است كه حزب ‌مشاركت و ‌آقايان ‌كارگزار ‌سازندگي كه معتقدند در ‏‏‌انديشه و عمل با احمدي‌نژاد مخالف‌اند الان دقيقاً‌ در حال ‌ارتكاب چه ‌غلطي هستند؟آنها ‏‏‌يعني فقط ‌وقتي در قدرت هستند مي‌توانند سد بسازند و حالا كه پرت شده‌اند ‌بيرون ‌بايد ‏‏‌بروند به ‌كسب‌و‌كار ‌اقتصاديشان بپردازند و ‌بنشينند تا ‌شايد چهار سال ‌ديگر كه ملت ‏حوصله‌شان از اين جماعت سر رفت به آنها ‌راي بدهند و دوباره بروند سد بسازند؟

masoome naseri | 04:42 PM | Comment(s)(7)

لينك-حرف

1-من فكر مي‌كردم خاورميانه با داشتن اين همه كشور سياست‌زده و بحران خيز مهم‌ترين كانون خبرهاي دنياست اما اين نقشه خبري دنيا دست‌كم امشب مي‌گويد اين‌طور نيست.

2-براي وقتايي كه دمغي يا فكر مي‌كني زندگي چيز مزخرفي است!

3-لطفاً در اين مسابقه شركت كنيد.من اهداء جوايز را تضمين مي‌كنم.

masoome naseri | 01:27 AM | Comment(s)(2)

بنفش

goldan.jpg

سینی گل بنفشه مهرانگيز كار كلي از عواطف زنانه مرا به اشياء برانگيخته‌است.از پنج‌دقيقه ‏پيش كه اين يادداشت را خوانده‌ام دلم براي گلدان شيشه‌اي از‌قضا بنفشي كه دارم تنگ شده ‏آن‌طوركه مهرانگيز كار دلش براي سيني گل بنفشه‌اش تنگ شده است. خواستن ‏چيزي،دوست داشتن چيزي با دلتنگ شدن براي آن فرق مي‌كند.‏
من يك گلدان باريك بنفش دارم كه چندين سال پيش لاي خرت و پرت‌هاي به‌دردنخور ‏گلفروشي بالاي سيدخندان ديدم ‌و ‌خريدمش.البته فروشنده ‌كه تعجب ‌كرده بود چطور من ‏اين آشغال را پسنديده‌ام مي‌خواست پولي بابتش نگيرد كه آخرش با اصرار صدتومان دادم و ‏گرفتمش.بعد گذاشتم مدتي خيس خورد تا گل‌هاي چسبيده به آن قابل پاك‌كردن بشود.‏
حالا هروقت كه آن گلدان را دستم مي‌گيرم دلم مي‌لرزد.از ترس اين‌كه بر اثر يك اتفاق ‏غير‌معمول بشكند از دم دست برش‌داشته‌ام و گذاشته‌امش ته كابينت و گاهي مثل الان ‏بيرونش مي‌آورم،يكي دو روزي احساسش مي‌كنم ‌و دوباره برش مي‌گردانم.فكر شكسته‌شدن ‏اين گلدان براي من مثل دل‌نگراني به‌خاطر احتمال از دست دادن عزيزي مي‌ماند كه با تكان ‏دادن سر مي‌خواهي از آن فرار كني. خط آخر نوشته خانم كار خيلي غمناك بود:«... او دیگر ‏بار تنها ماند با خاطره سینی گل بنفشه‌اش که معلوم نیست در انبار و زباله‌دانی کدام دوست ‏و آشنا خاک می‌خورد؟» كاش مي‌‌توانستم آن سيني گل‌ بنفشه را پيدا كنم و براي خانم كار ‏بفرستم.‏

*

پ.ن.عليرغم همه شواهدي كه نشان مي‌دهد اين يك مساله كاملاً زنانه است و آمارگيري من نشان مي‌دهد مردها به‌طور معمول اهل اين‌جور عواطف نيستند اما نخواستم پستي را كه با احساسات خوب نوشتم به بحث و تئوري‌پردازي بكشانم ولي مي‌توانم كه يك تيتر فمينيستي برايش بزنم!

masoome naseri | 12:09 AM | Comment(s)(0)

تابستاني كه پشت سرگذاشتم

November 5, 2005 01:41 AM

در زندگي ‌چيزهاي ‌كوچك و ‌بزرگي هست ‌كه معرفت ‌ايجاب مي‌كند از ‌بودنشان سپاسگزار ‏‏‌باشم.مثلاً مارگريت‌دوراس، مثلاً باران، مثلاً شربت عرق ‌نعنا، مثلاً هندوانه، مثلاً اين‌كه ‏مي‌تواني ‌توي فتوشاپ ‌بعد از خطا به ‌حركت قبل ‌برگردي، مثلاً ‌عكس، مثلاً‌صداي گوگوش، ‏مثلاً باران، مثلاً فرصت ‌كوتاه نشستن روبه‌روي ‌كسي بي‌آنكه متوجه رد شدن زمان ‏‏‌بشوي.مثلاً ‌كسي ‌كه در فرصت نشستن روبه‌رويش متوجه رد شدن زمان ‌نشوي! مثلاً ‌چاي ‏داغ، مثلاً ‌حس ‌يك رگه ‌نگراني در ‌صداي ‌ماماني پشت تلفن ‌وقتي سرفه‌هايت را مي‌شنود، ‏مثلاً «من امشب ‌آمدستم وام بگذارم حسابت را ‌كنار جام بگذارم چه مي‌گويي ‌كه بي‌گه شد ‏سحر شد بامداد آمد...» با ‌صداي اخوان،مثلاً ‌آپديت شدن ‌وبلاگي ‌كه ‌منتظري ‌چيز تازه‌اي در ‏آن ‌بخواني، مثلاً ‌فكر ‌كردن، مثلاً ‌همكف بودن آپارتمان‌، مثلاً فراموش‎ ‎‏‌كردن ‏خواب‌ها، مثلاً خيلي چيزهاي ديگر‏
امشب ‌ياد ‌كافه ‌كتاب نشر چشمه افتادم.‌كافه‌اي كه يكي از فراوان داشتني‌هايم بود و به‌خاطرش سپاسگزار بودم. كافه‌اي كه بد و خوب تابستان ‌امسالم با آب‌هندوانه و شربت ‏‏‌سكنجبين ‌مخصوصش گذشت. حل‌كردن ‌نكبت ‌يك روز سياست‌‌زده در‌ ‌يك ‌ليوان ‏آب‌هندوانه ‌در اين كافه وقت ديد زدن توليدات يونيسف يكي از ‌چيزهايي ‌بود ‌كه دوست داشتم. از ‌وقتي كافه‌كتاب ‌تعطيل شد ‌چيزي در ‏اين مورد ننوشته بودم.امشب ‌ياد آب هندوانه‌هاي آنجا افتادم و ‌اينكه چقدر ‌حيف شد ‌كه ‏‏‌نيست.اين ‌سپاسگزاري با‌تاخير فقط به خاطر ‌يادآوري به خودم بود ‌كه در اين ‌زمينه ‏بي‌معرفتي ‌كرده بودم.سيما البته كسي است كه بايد به‌اين خاطر سپاسگزارش باشم. ‏

masoome naseri | 01:41 AM | Comment(s)(2)

دو پست با يك كليك

November 2, 2005 02:37 PM

1-ديشب صاحب كافه‌ سايبر ديرآمد.خب وقتي دير مي‌آيد معلوم است كه رفته پيش آقاي دات.اگر دست‌خالي آمده‌بود كه الان كافه‌اش بي‌صاحب شده‌ بود ولي چون اين كتاب روزنامه‌نگاري سايبر را با خودش آورده‌بود مورد بخشش واقع شد.

روزنامه‌نگاري سايبر كه تازه از تنور چاپخانه درآمده و يك جلدش به لطف آقاي دات به ما رسيده حرف‌هايي دارد كه ما در عالم روزنامه‌نگاري‌مان كمتر شنيده‌ايم و اگر درباره‌اش چيزكي هم خوانده‌ايم به زبان فارسي نبوده‌است.

آن‌لاين بودن دكتر شكرخواه كمك بزرگي به تند شدن جريان آموزش روزنامه‌نگاري در ايران كرده‌‌است. براي انتشار اين كتاب البته بايد به خودمان تبريك بگوييم كه بالاخره كسي هست كه دانسته‌هايش را در حوزه‌اي مثل روزنامه‌نگاري سايبر به زبان فارسي با ما درميان بگذارد.

مژده به بلاگرهاي عزيز اين‌كه فصل هفتم اين كتاب هم عنوانش اين است:بلاگ چيست؟ كه اين‌جوري شروع مي‌شود:به نظر مي‌رسد ناديده گرفتن وبلاگ‌ها، دشوار شده‌است...

2-خوشبختانه اين رواي راه افتاد و ما جان به‌در برديم و الحمدلله زنده‌ايم هنوز.كارفرماي اين كار چند تا از دوستانم بودند كه يكي‌شان همين چركنويس را مي‌نويسد، پيمانكار صاحب كافه‌سايبر بود البته با همكاري abut:blank مهندس و كارشناس ارشد سدسازي! كه ايشان هم از رفقاست.
تصورش را بكنيد يك‌ماه تمام من اين وسط گير كرده‌بودم.كارفرما به خاطر عقب افتادن كار چقلي پيمانكارش را پيش من مي‌كرد و اميدوار بود از مبادي خانوادگي اين مساله حل شود!
پيمانكار عزيز به خانه كه مي‌رسيد ديگر رسماً من امكان استفاده از كامپيوتر را نداشتم و او هم چقلي about:blank را مي‌كرد.
about:blank هم زنگ مي‌زد و آي غر مي‌زد آي غر مي‌زد كه اينها زده‌اند چشم ام‌تي را كور كرده‌اند و اينترنت را از هم پاشانده‌اند و من الان مي‌روم خودم را از بالاي يك دوربرگردان مي‌اندازم پايين و غيره و ذلك!

خب مي‌بينيد براي انتشار راوي نه به كارفرما بايد تبريك بگوييد نه به پيمانكاران عزيز بلكه بايد تبريك‌هايتان را براي من بفرستيد كه از اين مهلكه جان به‌در بردم! به هر‌حال راوي كار شيكان پيكاني از آب درآمده كه اميدوارم خواندني و ماندني باشد.

masoome naseri | 02:37 PM | Comment(s)(5)

كدبانو‌گري روشنفكرانه!

November 1, 2005 05:36 PM


امروز زندگي‌ام به  كتابخانه‌تكاني گذشت يا بهتر است بگويم به  نوستالژي‌بازي!  آخر هفته پدر و مادر  آقاي همسر دارند مي‌آيند خانه‌مان و خب اينها بخشي از تلاش‌هاي يك عروس براي مرتب نشان دادن اوضاع است.

 وسط‌هاي كار يكدفعه خودم را رفتارشناسي كردم ديدم دارم كتاب‌هاي شعر و كتاب‌هاي آكادميك را مي‌گذارم دم دست و كتاب‌هاي سياسي را در رديف پشت و دور از چشم!
به يك نتيجه  ديگر هم رسيدم  و آن اين‌كه كتاب‌هاي جيبي از لحاظ چيدمان مزخرف‌ترين نوع كتاب‌ها هستند چون چيدن يك رديف كتاب‌‌ جيبي توي كتابخانه مسخره به‌نظر مي‌رسد، مرتب هم نمي‌شوند چون قد و نيم‌قدند.
در اين تكانش! كتاب‌هايي پيدا كردم كه گم‌شان كرده‌بودم مثلاً مدايح بي‌صله شاملو و فيلم نامه ليلا دختر ادريس بيضايي كه به‌زور از كسي هديه‌اش گرفته‌بودم.
در ضمن متوجه شدم كه ما علاقه بسيار زيادي به  دانستن زبان‌هاي خارجي داريم  از اسپانيولي و فرانسه و ايتاليايي بگير تا مثلاً سواحيلي ولي انگار ماجرا در حد همان علاقه باقي مانده است!
ديگر اينكه شمردم ديدم ما يازده جلد قران كريم و مجيد  توي كتابخانه‌ خانواده هسته‌اي‌مان داريم! اين هم از شدت و حدت مسلماني ما!

masoome naseri | 05:36 PM | Comment(s)(5)