« خط | صفحه اصلی | نوبلی که مال ما نیست »
زولبیا خوردن در محضر آقای رئیس جمهور!
October 10, 2007 03:49 PM
خبر افطار روزنامهنگاران را خواندم، بالاخره یک چیزی یادم افتاد که تا ماه رمضان تمام نشده تعریف کنم. چند سال پیش که هنوز جوان بودیم و خاتمی رئیسجمهور بود و هنوز تخممرغ دونهای پنج قرون بود! تعدادی جوان نخبه را به صرف افطاری دعوت کرده بودند نهاد ریاستجمهوری. خب اگر برایتان این پرسش ایجاد شده که: خب به تو چه؟ بگویم من هم بالاخره با پارتی بازی و تکماده نخبه حساب شدم و با بروبکس رفتیم افطاری.
فکر میکنم چهل پنجاه نفری بودیم از همه رقم، هنرپیشه و روزنامهنگار و نویسنده و المپیادی و ....از آقایان محمد رضا گلزار یادم هست و از خانمها یکی از این هنرپیشهها که الان اسمش یادم نمیآید. ما چند تا دختر موجود در جماعت قاعدتاً با مانتو و شلوار همیشگیمان رفته بودیم که مانتوی من سفید هم بود تازه.
قبلش البته نماز جماعت بود و فرش پهن بود و خاتمی هم آمد ایستاد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. دوربینهای صدا و سیما هم همه سمت راست جماعت ایستاده بودند. ما چند نفر هم با همان تیپ خودمان رفتیم ایستادیم در صف جماعت البته درست همان طرفی که دوربینهای صدا و سیما بودند.
قد قامت الصلات ماجرا را که اعلام کردند دوربینهای صدا و سیما یکدفعه دیدند چهار پنج نفر مانتو شلواری نامسلمان! در کادر هستند و گند زدهاند به سیستمشان.
برای اینکه حضور ما در صف نمازگزاران این پیام بد را به دیگران ندهد که بله، این جماعت این شکلی هم بلدند نماز بخوانند هول شدند و دوربین و دم و دستگاهشان را تند تند جمع کردند و یک نگاههای خشماگینی به ما انداختند و رفتند سمت چپ جماعت موضع گرفتند.
دروغ چرا؟ ما هم از این مردمآزاری خودمان کلی خوشمان آمد اما قاعدتاً در خبرهای این افطار هم صدا و سیماییها ما را نشان ندادند.
افطاری هم خدا وکیلی خوب بود و تحویل گرفتند و به قول ایرانیها سفره انداخته بودند از این سر تا اون سر، با کلی زولبیا! بعد هم خاتمی بلند شد یکی یکی سراغ مهمانها رفت و حال و احوالی کرد که چکار میکنید و از این حرفها و به ما هم که رسید در مورد نشریات کودکان و نوجوانان مقادیری غر زدیم که فرمودند شما که چلچراغ را دارید چرا غر میزنید؟ ما هم گفتیم اوک بیخیال! مرسی از زولبیا و اینا!
این بود خاطره من از ماه رمضان و حالا دلم زولبیا میخواهد!
نظرخواهی
ارسال شده توسط: Mehdi در ساعت October 14, 2007 10:00 AM
زیاد ناراحت نشو. همین که زولبیا بوده و حتما خوبش هم بوده کافی است. فقط من بامیه را بیشتر می پسندم! راحتتر می رود پایین.
خوش باشی
ارسال شده توسط: ایران امروز در ساعت October 11, 2007 10:20 AM
ليلا پيغام داده بي تو نميره پارك پرديسان. تو نباشي كي ميخواد هندونه بخره؟
............................
میم نون: هندونه فقط نیاوران!
ارسال شده توسط: نازنين در ساعت October 11, 2007 12:30 AM
گفتی چشم بادومی و من هوس زولبیا کردم!!!
ارسال شده توسط: looloo در ساعت October 10, 2007 09:19 PM
الهی بمیرم...پیر شدی؟
ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت October 10, 2007 08:49 PM
با درود
وبلاگ هم آوا با مطلبی تحت عنوان بایگانی حقوق بشر بروز شد. منتظر حضور سبز و نظرات آموزنده شما هستم. پیروز باشید
ارسال شده توسط: هم آوا/سجاد نیکنام در ساعت October 10, 2007 05:02 PM
:)
این رو هم بذار بغل همون دوچرخه هه که قراره ابتیاع کنم!
ارسال شده توسط: rooz... در ساعت October 10, 2007 04:34 PM