« این مسخره بازی رو جمع کنید | صفحه اصلی | گناه زیباشناسانه »
نوشتن همین و تمام
August 9, 2007 08:35 PM
در کتابفروشیها قفسههایی هست پر از دفترچههای خوش بر و رو که دل میبرند. اگر بد عادت هم شده باشی به تایپ کردن، باز وقتی روبروی این قفسهها میایستی احساس میکنی جهان منتظر است که تو یکی از این دفترچهها را بخری و شاهکار خودت را بیافرینی!
معمولا وسوسه به قدر کافی قوی است و تو به قدر کافی ضعیف که آخر سر دست پر از کتابفروشی بیرون بزنی.
بعد همه چیز تمام میشود، از حس و حال میافتی. نه سوژه نابی، نه آفرینشی، نه داستانی که خیال کسی را خط خطی کند و نه شعری که دلی را بلرزاند.
تو با دفترچهها تنها میمانی و البته با وجدانی معذب که چرا نمینویسم؟ و بعد آخر سر دفترچهها را برمیداری یک جایی گم و گور میکنی که پیش چشم نباشند.
اما تصمیم گرفتهام در این دفترچههای دلبرانه جلد آجری، که تازگیها دلم را بردهاند و مجبور شدهام بخرمشان، چیزی بنویسم برای تو که بعد یادت بماند دستخط من این شکلی بود.
نظرخواهی
ارسال شده توسط: taje kaghazi در ساعت August 28, 2007 07:23 AM
سلام
چلچراغ را تا شماره چهل مي خواندم
بعدش يا ما بزرگ شديم يا اينكه ابراهيم رها بي خيال محرمانه شد
كودك فهيم ژوله قد كشيد
يا اينكه آن خانم با حوصله كه نامه ها را جواب مي داد يكي دو جلسه اي غيبش زد
نه شايد هم هيچ كدام اينها نبود
سال كنکور ما بود
سال سرنوشت
و ما سرنوشتمان كه معلوم شد شايد دو ماهي يك بار برويم چلچراغ بخريم
افسوس كه ديگر شرف الدين special seport نمي نويسد ساندويچ بزرگمهر هم ملاتش كم شده تازه اگر باشد
سرتان را درد نياورم
به آلونك ما اگر سري زديد در را بگذاريد باز باشد
كولرمان خراب است
بازديدكنندگان عرقمال مي شوند
سبز و برقرار باشيد سركار خانم ناصري
.......................................
میم نون:برادر جان آمدیم تا دم اسکله شما نفسی تازه کردیم و برگشتیم. خیلی هم آباد بود.
ارسال شده توسط: كوهيار در ساعت August 12, 2007 10:33 PM
ببین ولی جدا این دفترچه ها را جدی بگیر...اندره ژید همین دفترچه ها را سر هم می کرد می شد رمان...جدی میگم..توسکه سازان نوشته بود
....................
میم نون: از تلاشت برای شجاعت و جسارت بخشیدن ممنونم.اصولا دنیا همین قدر الکیه
ارسال شده توسط: 'گیس طلا در ساعت August 12, 2007 01:21 PM
به گمونم گاهی دفترچه ها تمام انرژی و شهوت نوشتن را تولید می کنند
ارسال شده توسط: هادی در ساعت August 12, 2007 12:35 PM
سلام خانم ناصری
من مطالب شما را در نشریه چلچراغ می خوانم و بسیار هم علاقه مندم...خواستم شما را نیز دعوت کنم که به وبلاگ من بیایید و لااقل یکبار هم شما من را بخوانید...انتظار بالایی است؟
ممنون
...................
میم نون: یک سر اومدم وبلاگت بازم میام مرسی از سرزدن.
ارسال شده توسط: mehdi در ساعت August 11, 2007 02:43 AM
سلام خانم ناصری
وبلاگ خوب و قابل استفاده ای داری
ولی نام خانوادیت نظرمو جلب کرد علی ناصری هستم
اهل اردبیل مقیم یونان آتن
برات ارزوی موفقیت میکنم
شب خوبی داشته باشی
http://eldayaghi.blogfa.com
...................
میم نون: من هم از دیدار فامیل! در فضای آنلاین خوشحال می شوم.ممنون از دید و بازدید
ارسال شده توسط: ali naseri در ساعت August 10, 2007 08:09 PM
سلام
اوه ! یه چیزی بگم من فکر می کنم جدیدا اگه کامپیوتر و تایپ نباشند قادر به نوشتن نیستم ، نه حوصله اش هست نه اینکه این ویرایش و ذخیره راحت و ... .
ارسال شده توسط: Mehdi در ساعت August 10, 2007 03:40 PM
این « تو » ، من مخاطب هستم یا احیانا معشوق نویسنده؟
ارسال شده توسط: مهیار هادی زاده در ساعت August 10, 2007 10:16 AM
این مرد معقول آمریکایی: پل اوستر، توی اغلب رمانهاش، نقشهای موثر و کلیدیای به دفترچهها داده است؛ دفترچههای سرخ ... معمولا شاهکارهاش بدون دفترچهها یعنی هیچ. دفترچههای مرموز و دوستداشتنی.
ارسال شده توسط: حسین نوروزی در ساعت August 9, 2007 11:06 PM