« من در سفرم | صفحه اصلی | زنبور بیعسل و اصلاحطلب بیعمل »
توهم
July 11, 2007 05:43 PM
ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منتکشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..
شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین میشود.
نمیخواهم بگویم اصولا هر رابطهای محکوم به شکست است ولی قطعا میتوانم بگویم هر رابطهای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست میانجامد و لاجرم کار به ناله و نفرینهای کذایی میکشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.
تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بیوفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیدهاند و گاهی منت کشیدهاند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمدهاند و خودی نشان دادهاند اما ماجرا که تمام میشود دوباره همان شهروندان عاشقی میمانند که اکنون دیگر فارغ شدهاند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمیتوانند کاری از پیش ببرند.
هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامهنگار روشنفکر، آنقدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.
در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی میبینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان میدهیم و میگوییم این نیز بگذرد و دیدهاید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم میکنند و ما چنین هم کردهایم.
من و همنسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیدهایم ولی میدانیم بزرگترهایی که متهماند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشتهاند و راستش را بخواهید هنوز خیلیها نمیخواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیدهاند این روزها بر مدار دل دیگران میچرخد و میرقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط مانده است.
جمهوری اسلامی دلبر جانانهای است خوش سر و شکل که دل از خیلیها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه میبینید خیلی از همین مسلمانها که از دور نشستهاند و به ما حسادت میکنند هیچکدام نمیتوانند آنقدر مایه بگذارند که ما گذاشتهایم.
جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسیاش جذابیتهایی دارد که آدم را درگیر خودش میکند. بگذریم که در همان قانون اساسی هم بنیان بیوفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.
خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطهای شکل گرفته است. برای بعضیها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمیخواهد یا دلش نمیآید یا نمیتواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایهای نمیگذارد.
خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانههای نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمیکند. خودم میدانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوقهای رای است که دستی بر سر و گوشمان میکشند و بعد حتی برای انگشتهای جوهریمان یک دستمال هم تعارف نمیکنند.
میدانم این روز روز سختی است ولی چارهای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی میشود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.
بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دستکم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوالهایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا اینکه آیا ما فریب خوردهایم؟ اغفال شدهایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی بردهاند و مورد تجاوز قرار دادهاند؟ خودمان آنقدر سکوت کردهایم که عشق بیفرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را میپسندیم؟
یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطهای دادهایم که سالهاست در آن توهم دست و پا میزنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کمهزینه؟ و البته اصلا ما میخواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟
نظرخواهی
ارسال شده توسط: m4hdi در ساعت July 11, 2007 10:55 PM