« آدمهای تاثیرگذار در زندگی یک آدم تاثیرگذار! | صفحه اصلی | هی گری کوپر بخواب! »
اولین تظاهرات ضد جنگ زندگی من!
May 20, 2007 07:11 PM
من تا حالا در یک تظاهرات ضد جنگ شرکت نکرده بودم. با این که حقش بود شرکت کرده باشم چون به عنوان یک جنوبی که تا یک سال بعد از جنگ هم ساکن اهواز بوده و البته پیش از آن به عنوان یک ایرانی مرارتهای یک جنگ هشتساله را تحمل کردهام.
تهران که بودم گاهی خدا قسمت میکرد و در تظاهرات و تجمعها شرکت میکردم مثلا علیه حکم اعدام آقاجری یا علیه قوانین تبعیضآمیز یا تظاهرات هشت مارس و حتی تظاهرات بیست و دو بهمن و از این دست برنامهها.
تا من تهران بودم ولی یک تظاهرات ضد جنگ برگزار نشد که ما هم برویم و افه اروپایی بیاییم و احساسات چپ خودمان را با بالا بردن کاریکاتورهای بوش و بلر فریاد بزنیم.
امروز در مسیر خانه تا سرکار با جماعت تظاهراتکنندهای روبرو شدم که Netherlands social forum’ سازمانشان داده بود و تظاهرات ضد جنگ میکردند.
من هم برای اینکه هم خدا قبول کند و هم آرزو به دل از دنیا نروم یکی دو تا خیابان با آنها همراه شدم و کمی شعار آختن پاختن! دادم.
راستش من اصلا نمیفهمیدم چه میگویند چون شعارهایشان به هلندی بود ولی خب حتما شعارهای خوبی میدادند چون هر شعار ضد بوشی شعار خوبی است!
بعدش یادم افتاد به یک تظاهرات که سالها پیش در تهران رفته بودم. اتفاقی از میدان ولیعصر رد میشدم که دیدم یک عده خواهر و برادر ظاهراً (و انشاالله باطناً) ارزشی تجمع کردهاند در میدان و قصد دارند تا مقابل مجلس در خیابان سپه (امام خمینی) تظاهرات کنند.
تا آنجا که یادم است سالگرد کشف حجاب بود و آنها هم به وضعیت حجاب اعتراض داشتند. من هم در کنار خواهران ارزشی راه افتادم. راستش را بخواهید این همراهی دو تا نکته جالب توجه برای من داشت یکی اینکه یکی از خواهران رفته بود پشت یک وانت و شعارهایی را فریاد میزد که بقیه تکرار میکردند که خود این نکته برای من آن روزها پدیده عجیبی بود.
نمیدانم توی آن هاگیر و واگیر چرا کار کشیده شد به دکتر سروش و خانم ایستاده با بلندگو پشت وانت(مثل اسمهای سرخپوستی شد!) یک مقدار مبسوطی علیه او شعار داد و ملت تکرار کردند.
اما وسط این تکرارها متوجه شدم برخی از خواهران ارزشی حتی کلمات این شعارها را تشخیص نمیدهند و فقط آوای آن را تکرار میکنند. یک چیزی مثل شعار دادن خودم به زبان هلندی!
حالا همه اینها را نوشتم که افه اروپایی بیایم و بنویسم من امروز رفته بودم تظاهرات ضد جنگ این هم یک عکس که من را پشت دوربین نشان میدهد!

نظرخواهی
ارسال شده توسط: متلک در ساعت June 3, 2007 12:04 AM
بلا چرا زودتر نگفتی که رفتی؟ چه بی خبر. این وبلاگتم که آدمو میکشه تا بالا بیاد. هر سه چهار تا آپدیتی که میکنی یه بار میتونم باز کنم این صفحه رو و چشم به جمال اون صندلیها روشن بشه.مواظب خودت باش و خوش بگذره.
ارسال شده توسط: golmaryam در ساعت May 22, 2007 01:28 PM
eeee...خانوم ناصری می گم چرا اسم شما رو نمی بینم نگو خارجید...کی رفتید ؟ کی برمی گردید؟ کی می نویسید..کجا می نویسید...
......
میم نون:همه این سوالا رو تو این کامنت جواب بدم یعنی؟
ارسال شده توسط: نفیسه در ساعت May 22, 2007 11:31 AM
سلام
اِ شما جنوبی هستین ؟!من فکر میکردم همشهری منید!
به هر حال امیدوارم روزگار به کامتون باشه . حداقل حسن شرکت تو این تظاهرات اینه که آدم مطمئنه بلا ملا سرش نمیاد!:)
ارسال شده توسط: zahra در ساعت May 21, 2007 11:39 AM
ببین ناصری تو خیلی باحالی. جدآ دلم برات تنگ شده
......
میم نون: چاکرت بچرخم رفیق!
ارسال شده توسط: نازنین در ساعت May 21, 2007 01:48 AM
http://www.radiozamaneh.org/news/2007/05/post_1521.html
ارسال شده توسط: این خبر مهمتر از اسم منه در ساعت May 20, 2007 11:27 PM
گزارش دادنت از تظاهرات من رو کشته! دوست دارم نوشته هات رو میم نون جان.
.........
میم نون: چاکرت بچرخم!
ارسال شده توسط: پرستو در ساعت May 20, 2007 10:20 PM
ببین جدا شانس آوردی به خیر گذشت!من یه بار تو یه کشوری تو یه تظاهرات که به یه علتی !! برگزار شده بود شرکت کردم،بعد دنبال یه گروه از تظاهر کننده هاکه با بقیه فرق داشتن، چون شعاراشون همراه کف زدن بود، راه افتادم و بدون اینکه بفهمم چی میگن منم کف میزدم و حال میکردم...بعدا که فهمیدم اونا گی بودن و چی میگفتن کلی ذوب شدم!!!
ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت May 20, 2007 08:51 PM
سلام...خوبی شما...چه تصویر واضحی از شما!!! در ضمن جنگ چی هست؟؟؟
ارسال شده توسط: ماکان در ساعت May 20, 2007 07:58 PM
عکاسش خیلی حرفه ای بوده چون پشت عکس خیلی خوب افتادی :))
ارسال شده توسط: سجاد در ساعت May 20, 2007 07:57 PM