« در شادمانی ارواح ایرانی | صفحه اصلی | بی خوابی »

سردرد ناشی از توهم دموکراسی

June 13, 2006 02:24 AM

قبل از این‌که به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول این‌که یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است.
دوم این‌که اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه "جمهوری" قبل از "اسلامی" فریبتان ندهد.
سوم این‌که بی‌خیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم این‌که مطمئن باشید شب که به خانه می‌روید توی یخچال‌تان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمی‌کشید!

چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل 27 قانون اساسی همین جمهوری اسلامی «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی‌ها» را برای ملت آزاد دانسته و دو شرط برای احقاق آن قائل شده است اینکه تجمع بدون حمل سلاح باشد و مخل به مبانی اسلام نباشد..
سلاح؟ زن‌هایی که امروز به میدان هفت تیر آمده بودند حتی نمی‌خواستند شعار بدهند سلاح‌شان کجا بود؟ اما باید  به خودم و شما یادآوری کنم در یک کشور غیردموکراتیک صرف " وجود  داشتن" یک اسلحه است و جمع شدن این وجودهای منفرد قطعاً اسلحه گرم محسوب می‌شود.

 سیاستمداران ما الان به نقطه‌ای رسیده‌اند که از هر نوع تجمعی می‌ترسند چون مطمئن‌اند قدرت اداره آن را ندارند. مگر ندیدید دیروز برای تماشای یک فوتبال حتی اجازه تجمع در پارک و سینما را هم ندادند ؟

امروز هم قرار بود یک تجمع مسالمت‌آمیز داشته باشیم ولی آن دو سه موردی را که اول گفتم فراموش کرده بودیم یا شاید دچار توهم دموکراسی بودیم. نمی‌دانم یک آن وسط آن معرکه چرا فکر کردم الان باید از صحنه کشیده شدن آن چند  زن‌‌ که هم سن و سال مادرم بودند روی آسفالت میدان هفت تیر آن هم به دست پلیس هاای زن عکس بگیرم شاید یک لحظه فکر کردم به قول رفیق‌مان اینجا خارجه است که دوربین‌ام را درآوردم ولی با ضربه باتومی که خوشبختانه به جای دوربین به دستم خورد از توهم درآمدم.

الان دیر وقت است به تلفن‌ها و اس‌ام‌‌اس‌های دوستان نگرانم جواب داده‌‌ام که بله من سالمم ولی خیلی‌ها  امشب حالشان خوب نیست، کتک خورده‌اند و بازداشت شده‌اند و تن‌شان کبود است آن هم فقط به جرم حضور داشتن در میدانی از میدان‌‌های شهری که می‌گویند ما شهروندش هستیم. خب بله آدم گاهی در درجه شهروندی‌اش دچار توهم می‌شود و ما هم از آن دسته‌ایم.ما شهروندیم ولی از نوع درجه دو و سه و ... . در یک ساختار غیردموکرات چه کسی گفته نباید دور هم جمع شوید اتفاقاً همیشه  باید در صحنه باشید ولی صحنه‌ا‌ی که آنها می‌‌خواهند و می‌گویند.

اگر امروز فرصت ندادند ای زن ای حضور زندگی را با هم بخوانیم بی‌خیال باز هم فرصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!

* توی آن هاگیر واگیر  حسودیام شده بود به آرش که رفته بود یک نقطه سوق الجیشی کمین کرده بود و عکس می گرفت. این هم عکس هایش

و عکس های منصور

 

masoome naseri | 02:24 AM

 

نظرخواهی

hi masoome naseriye aziz
motoasefam ...va ....hamin!

ارسال شده توسط: خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز در ساعت June 20, 2006 10:02 AM

دلایل تشکیل پلیس زن را بخوانید

ارسال شده توسط: حسین نورانی در ساعت June 19, 2006 10:58 AM

امشب!
جامعه قبل از نان و آب و برق و گاز و تلفن و شغل ومسکن و آزادی و عدالت، به قانون نیاز دارد؛ چرا که قانون؛ برای جامعه، بطور منطقی و اصولی، همه چیز خواهد ساخت.
اگر قانون حاکم باشد!
فقر و بی عدالتی؛ تبعیض و رابطه؛ گرانی و بیکاری، نیز از بین خواهد رفت؛ اعتیاد و فحشاء و خلاف، محدود و محصور خواهد شد؛ کاخها درمقابل کوخها ساخته نخواهد شد؛ و نادارها، جایگاهی شایسته شان و منزلت خود پیدا خواهند کرد.
آقازاده ها به تولد و تبار؛ داراها به زندگی؛ چاپلوسان به بندگی؛ و فریبکاران به آنچه که دارند؛ افتخار نخواهند کرد.
درمان و آموزش، رایگان وهمگانی خواهد بود؛ ومدارس طبقاتی، در جامعه جایگاهی نداشته؛ رانت و سود و ثروتهای باد آورده یکشبه، معنا پیدا نخواهد کرد. دولت برای مردم، و در خدمت مردم؛ و مردم برای دولت، و در خدمت دولت؛ خواهند بود.
فاصله بین دولت و ملت؛ اینک رواج بی قانونی و قانون گریزی می باشد؛ و این فاصله، باید، با حاکمیت قانون؛ از بین برود.
راه وفاق و همدلی و همراهی در جامعه، از قانون می گذرد؛ باشد؛ که خدا و قانون؛ حق و حقیقت؛ بر ما حکومت کند؛ و این بدون قانون گرایی مردم، و مسئولین ممکن نیست.
خدا.قانون.ایران.
شب بخير! نامه اي براي امشب! را امشب بخوان

ارسال شده توسط: شوق الشعراء در ساعت June 16, 2006 11:46 PM

سلام.خانم ناصری بنده اشنایی اولیه ام با شما و نوشته هایتان در چهلچراغ بود اکنون نیز پس از یافتن صفحه ی وبتان مدام پیگیر نوشتهایتان هستم.باید عرض کنم جدا از مطالبتان استفاده میکنم و چیز های زیادی از شما یاد میگیرم.در مورد اجتماع مسالمت امیز زنان هم پس از دیدن این عکس های تاسف بر انگیز و ناراحت کننده و همچنین خواندن دیگر توضیحات در این باره در وبلاگ های دیگر دوستان به شت دلم ازرده شد و به حال خودم تاسف خوردم که نتوانستم تا این حد غیرت و ازادگی را یکجا به نمایش گزارم اخر برای من 17 ساله شهرستانی حرکت از گیلان به سمت تهران و میدان 7 تیر بدون اینکه کسی همراهم باشد کمی دشوار بود. نمی دانم ایا کاری از دست من بر می اید اگر جوابتان مثبت است لطفا مرا راهنمایی کنید.زیرا در محل زندگی من به جز وبلاگ نویسی راه دیگری برای بیان اعتراضات خو نیافتم.

ارسال شده توسط: نیما در ساعت June 16, 2006 03:25 AM

ای ابر ها بگریید . خوبه باز یه عده دور هم جمع شدن که یادمون نره ما جماعتی هستیم مبتلا به این داستان سیاه روزگار. (دست کج مدار ) و چه خوب که هنوز هم عده ای جمع می شوند و در تنهایی شان گم نشده اند. و اما حکایت همچنان باقی است. به شرطی که باز ÷س فردا سر خبرگان و شورا و کوفت و زهرمار سوار مان نشوند آقایان به اصطلاح اصلاح طلب.

ارسال شده توسط: بهروز در ساعت June 15, 2006 11:38 PM

سلام.ما با شماییم.اینم سایت من:
http://www.jour4peace.com
در هفتاد و هشتمین سال تولد اسطوره (۱۴ ژوئن)
امتداد یک افسانه
مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكرده‌ای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح می‌شود و تو هنوز خطی ننوشته‌ای؛ كاغذ زیاد سیاه كرده‌ای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدن‌های طولانی‌ات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشم‌ها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...

ارسال شده توسط: مزدک علی در ساعت June 15, 2006 09:53 AM

فكر كنم مجوز از وزارت كشور هم لازم باشد

ارسال شده توسط: كاظم در ساعت June 14, 2006 08:28 PM

سلام
مي‌داني كه وقتي اين نوشته ها را مي خواني هيچ نمي توانيم بگوييم فقط در دل افسوس مي‌خوريم

ارسال شده توسط: صبا در ساعت June 14, 2006 05:36 PM

سلام...من،تو و همه کسانی که روز دوشنبه در تجمع حضور داشتیم می دانستیم نتیجه اش چیست و آمادگی هر نوع برخوردی را داشتیم.پس توهم دموکراسی ما را فرا نگرفته بود.

ارسال شده توسط: ملیحه در ساعت June 14, 2006 04:25 PM

سلام
اول میخواستم بنویسم :
"وای بر این دگم اندیشان فاشیستی که شما را لت و پار نموده اند،ای اف بر آن نافهم زنانی که دست بر روی زنان مبارز و حق جویی مانند شما بلند نمودند و وااسلاما،وا مسلمانا،وا دمکراسیا و..."
اما بعد که فکرشو کردم دیدم منی که خیلی راحت نشسته بودم خونه و داشتم فوتبال نگاه میکردم خیلی غلط زیادی میخورم بیام از این حرفا بزنم.
نه!من حق ندارم این حرفا رو بزنم.
اما دلم نمیاد یه دست مریزاد نگم.
ایشالله سری بعد که خودم هم اومدم و سهمیه کتکم رو دریافت کردم میام اینجا اون حرفا رو کپی پیست میکنم.
پس شاید وقتی دیگر...
راستی سردبیری مبارک(آخه این هاگیر واگیر وقت تبریک گفتنه؟!)
یاعلی...

ارسال شده توسط: برگ خزون در ساعت June 14, 2006 04:21 PM

درود بر تو اي مبارز آزادي
تمام متن به يك طرف و جمله آخرت نيز طرفي ديگر
براستي كه زيبا نوشتي ، جمله اي سرشار از عطر اميد :
اگر امروز فرصت ندادند ای زن حضور زندگی را با هم بخوانیم بی‌خیال باز هم فرصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!


اميد بزرگترين ثروت آدميست
و با وجود شما خواهران مبارزم
طلوع صبح آزادي نزديك است
بادا كه خداوند خود حامي ما باشد

من شما را در تاپيك آخر خود لينك كردم عزيز گرامي

ارسال شده توسط: پسر خورشيد در ساعت June 14, 2006 04:09 PM

مثل ÷روانه ای در مشت
چه آسون می شه ما رو کشت

ارسال شده توسط: عوام در ساعت June 14, 2006 03:34 PM

وقتی می دانید که برگزاری تجمع به وقوع چنین فاجعه ای می انجامد و اصرار بر برگزاری آن دارید... برای رسیدن به آزادی در چنین موقعیتی نیازی به سرود خوانی دسته جمعی نیست.تلاش برای رسیدن به آزادی با اجرای شو فرقهای اساسی دارند.

ارسال شده توسط: عابر پیاده در ساعت June 14, 2006 10:41 AM

دمت گرم اصولا

ارسال شده توسط: مهتاب در ساعت June 13, 2006 10:59 PM

من هم بودم گرچه حتي كتك هم نخوردم...تجمع مسالمت آميز در جمهوري اسلامي معنايي دارد اصلا؟! متاسفانه يا خوشبختانه ديگر دچار اين توهم نيستم، همين تجربه ها(هرچند اندك) از اين توهم نجاتم داد(نجات؟!)...فكر كنم دچار بيماري واگير دار"چه فايده" شده ام، در پست آخرم هم گفته ام...

ارسال شده توسط: محيا در ساعت June 13, 2006 09:56 PM

طبق آخرين خبرها نوشين احمدي خراساني ـ پروين اردلان و شهلا لاهيجي در فهرست دستگير شدگان ديروز نيستند و هم اكنون در مكان امني به سر مي برند.

ارسال شده توسط: fatemeh در ساعت June 13, 2006 08:56 PM

حق با تو است حتي بيش از آنچه تو نوشته اي حقيقت دارد. اينجا ديكتاتوري بيداد مي كند.

ارسال شده توسط: صادق در ساعت June 13, 2006 06:43 PM

سلام دوست عزیز
اگر از دوستداران کتاب و کتابخوانی هستید از شما دعوت میکنم که از سایت ما دیدن فرمائید.
با تشکر
دیدآور

ارسال شده توسط: Didavar در ساعت June 13, 2006 05:43 PM

از ديشب پاي اينترنت نشسته ام دارم وبلاگ هاي بچه ها را مي خوانم اعتراف مي كنم عاقلانه ترين متني بود كه خواندم دست مريزاد پايدار بمانيد.

ارسال شده توسط: majid yousefi در ساعت June 13, 2006 05:38 PM

خدا رو شکر که دستگیر نشدی و نسبتاً جون سالم به در بردی. دمت گرم.

ارسال شده توسط: سيما در ساعت June 13, 2006 04:44 PM

این کماندو های عوضی دیگه از کجا پیداشون شد ؟

راستی زن نوشت فیلتره .آخه چرا ؟

ارسال شده توسط: صبا در ساعت June 13, 2006 12:20 PM

خانم عزيز،
خسته نباشيد و دستتان درد نكند. اين مطالبي كه نوشته ايد حقايق محض است كه ظاهرا شنيدنش (و نقض شدنش) آنقدر عادي شده كه همه يادشان رفته حقيقت فقط يك نوع است و آشكار و پنهان ندارد.
اميدوارم هيچ كس صدمه جدي نديده باشد اگر چه مي دانم كه اميدي است واهي

ارسال شده توسط: مهراد در ساعت June 13, 2006 09:46 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?