« سفرنامه زهرماری | صفحه اصلی | آلزایمر نگیریم »
آقای خنده و فراموشی
December 9, 2005 02:08 PM
فقط فكر كردم نامردمی است ننوشتن درباره منوچهر نوذری كه در روزهای تلخی كه خندیدن برای مردم سخت بود با همه سختیها مردم را خنداند تا زخمهای دلشان را برای چند ساعتی فراموش كنند. او از آدمهایی است كه از فقدانش دلتنگ میشوم.
نظرخواهی
کاش از مصاحبه ی روزهای آخر عمرش هم چیزی می گفتی ؟
ارسال شده توسط: م.خندان در ساعت December 16, 2005 09:59 PM
دوباره سلام ! ترانه آخ به دلم را شنيدم و لذت بردم ، تو يا هركس ديگر مي تواني مكن را لمپن يا امل نام بگذاريد اما من اين رتانه من را ياد كتاب (( در بند اما سبز )) استاد بهنود مي اندازد كه نوشته بود زني از بند نسوان هرشب اين ترانه را به فرياد مي خواندو به نهي و نفرين زندانبان گوش نمي داد و تا نمي خواند نمي خوابيد ! و من هميشه به آن زن فكر مي كردم و حسي كه او را وا مي اداشته بي وقفه هرشب اين ترانه را فرياد كند ... امشب اما تو به من اين لذت را بخشيدي ، تو را سپاس خانم ناصري ...سپاس
ارسال شده توسط: ehsan در ساعت December 14, 2005 01:59 AM
سلام خانم ناصري ! از اين كه وقفه افتاد در سر زدنم بهانه اي دارم سخت موجه به نام سفر ! خيلي وقت است گذرت به كوچه من نخورده است چه رسد به كوچه بن بست يار نداشته ام !!من همآپ كرده ام و خوشحال مي شوم سري بزني ، اگر هم سر نزدي قول مي دهم خودكشي نكنم و به خودم بگويم بالاخره طرف نويسنده است و توي چهلچراغ مي نويسد و كلي كشته مرده دارد براي خودش ! شاد باش ئو شاد زي
ارسال شده توسط: ehsan در ساعت December 14, 2005 01:37 AM
سلام راستش خیلی ذوق کردم وقتی وبلاگتان را دیدم من همیشه مطالب کافه ناصری چلچراغ را می خواندم و ذوق می کردم.
ارسال شده توسط: آساره در ساعت December 10, 2005 10:30 PM
واقعا حیف...این هم حیفش بود خیلی خاطره بود برای همه ما
حیف
ارسال شده توسط: کشکعلی در ساعت December 10, 2005 05:04 AM
حوصله_گاه و بی گاه های نوید آقایی_شروع به کار کرد
ارسال شده توسط: . در ساعت December 9, 2005 11:57 PM
سلام. ممنون از راهنمایی ات. امروز باز مردم نشون دادند که هنرمند مردمی براشون ارزشمنده. حیف این همه تجربه که رفت.یادش گرامی
ارسال شده توسط: گاه نوشت در ساعت December 9, 2005 07:07 PM
iadash be kheir!
ارسال شده توسط: sara در ساعت December 9, 2005 02:35 PM