<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rdf:RDF
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:annotate="http://purl.org/rss/1.0/modules/annotate/"
  xmlns:dcterms="http://purl.org/dc/terms/"
  xmlns:cc="http://web.resource.org/cc/"
  xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
  xmlns:foaf="http://xmlns.com/foaf/0.1/"
  xmlns:trackback="http://madskills.com/public/xml/rss/module/trackback/"
 >

  <channel rdf:about="http://www.mimnoon.com/">
    <title>كافه ناصری</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/</link>
    <description></description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator>Your Name Here</dc:creator>
    <dc:date>2012-01-06T13:46:46+01:00</dc:date>
    <admin:generatorAgent 
        rdf:resource="http://www.movabletype.org/?v=3.0D" />
    <admin:errorReportsTo rdf:resource="mailto:your email here"/>

    

    <items>
      <rdf:Seq>        <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000842.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000841.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000840.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000839.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000838.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000837.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000836.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000835.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000834.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000833.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000832.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000830.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000829.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000828.html" />
              <rdf:li rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000826.html" />
      </rdf:Seq>
    </items>

  </channel>

      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000842.html">
    <title>گروهی این گروهی آن پسندند</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000842.html</link>
    <description>می‌دانی که باید برگردی زمین، به «هوش» بیایی. اگر مقاومت کنی و بی خیال دردی که از برخوردت با زمین حس می‌کنی بشوی داستانی است و اگر تسلیم شوی و آرام روی تخت فرود بیایی داستان دیگری است. اصل قصه فرود آمدن است که از آن چاره‌ای نیست. ...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2012-01-06T13:46:46+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span style="line-height: normal; font-size: small; "><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">می‌دانی که باید برگردی زمین، به «هوش» بیایی. اگر مقاومت کنی و بی خیال دردی که از برخوردت با زمین حس می‌کنی بشوی داستانی است و اگر تسلیم شوی و آرام روی تخت فرود بیایی داستان دیگری است. اصل قصه فرود آمدن است که از آن چاره‌ای نیست. </font></span><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span style="line-height: normal; "><br /></span></font></div></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000842.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000841.html">
    <title>از «که چی»ها</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000841.html</link>
    <description>یک ای میل‌هایی هست که وقت وقتش نفرستاده‌ام. حالا هم فرستادنش فایده ندارد. گذاشته‌ام خشمم، عشقم، هوسم هر چه بوده فروکش کرده و بعد به خودم گفته‌ام این را بفرستم که که چی؟ «درفت»هایم ر که نگاه می‌کنم می‌بینم این «که چی» جلوی خیلی از دیوانگی‌های مرا یا حتی تصمیم‌های عاقلانه مرا گرفته ولی خب جلوی بعضی تغییرات را هم گرفته و حالا هیچ ای میلی، تغییری در اوضاع ایجاد نمی‌کند. ...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-12-20T09:44:17+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><font size="2">یک ای میل‌هایی هست که وقت وقتش نفرستاده‌ام. حالا هم فرستادنش فایده ندارد. گذاشته‌ام خشمم، عشقم، هوسم هر چه بوده فروکش کرده و بعد به خودم گفته‌ام این را بفرستم که که چی؟ </font><div><font size="2">«درفت»هایم ر که نگاه می‌کنم می‌بینم این «که چی» جلوی خیلی از دیوانگی‌های مرا یا حتی تصمیم‌های عاقلانه مرا گرفته ولی خب جلوی بعضی تغییرات را هم گرفته و حالا هیچ ای میلی، تغییری در اوضاع ایجاد نمی‌کند. </font></div><div><br /></div></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000841.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000840.html">
    <title>پشت چراغ قرمز</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000840.html</link>
    <description>دو تا مرد خسته با ریش‌های زبر و یک خوک صورتی عروسکی سوار یک ون سبز فولکس واگن پشت چراغ قرمز بودند. تا این لحظه دوازده تا داستان ساخته‌ام از سرنوشت‌شان وقتی که چراغ سبز شد. ...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-12-07T19:12:42+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><font class="Apple-style-span" size="2">دو تا مرد خسته با ریش‌های زبر و یک خوک صورتی عروسکی سوار یک ون سبز فولکس واگن پشت چراغ قرمز بودند. تا این لحظه دوازده تا داستان ساخته‌ام از سرنوشت‌شان وقتی که چراغ سبز شد. </font></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000840.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000839.html">
    <title>بی فایده</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000839.html</link>
    <description>بدون موسیقی رو به چراغ‌های شهرکوچک آرام نشستم و دلم نمی‌خواست هیچ صدایی بشنوم. وقتی که چرخیدم دیدم که ماه نصفه نیمه را ابرها پوشانده بودند. هنوز بعضی شاخه‌ها گل داشتند باور می‌کنی؟ شاید اگر کمی آرام‌تر می‌رفتم یکی از آن خارپشت‌های کوچک، به دنبال شام شب، سلانه سلانه از خیابان رد می‌شد. همه چیز چنان که باید در شب نیمه زمستانی باشد، بود. همه چیز طبیعی بود، من اما نبودم. اگر مستقیم تا ته رودخانه غریبه می‌رفتم طبیعی بود و اگر دور می‌زدم و در کافه‌ سر کوچه چای می‌خوردم طبیعی بود و اگر بلیت یک طرفه‌ای به مقصد خانه مادرم...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-12-02T16:17:37+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">بدون موسیقی رو به چراغ‌های شهرکوچک آرام نشستم و دلم نمی‌خواست هیچ صدایی بشنوم. وقتی که چرخیدم دیدم که ماه نصفه نیمه را ابرها پوشانده بودند. هنوز بعضی شاخه‌ها گل داشتند باور می‌کنی؟</font></span><div><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"> شاید اگر کمی آرام‌تر می‌رفتم یکی از آن خارپشت‌های کوچک، به دنبال شام شب، سلانه سلانه از خیابان رد می‌شد. همه چیز چنان که باید در شب نیمه زمستانی باشد، بود. </font></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">همه چیز طبیعی بود، من اما نبودم. اگر مستقیم تا ته رودخانه غریبه می‌رفتم طبیعی بود و اگر دور می‌زدم و در کافه‌ سر کوچه چای می‌خوردم طبیعی بود و اگر بلیت یک طرفه‌ای به مقصد خانه مادرم می‌گرفتم طبیعی بود و اگر به جاده می‌زدم طبیعی بود. </font></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">مدت‌هاست دارم به این که چی طبیعی است و چی طبیعی نیست فکر می‌کنم. بی فایده. </font></span></p>

</div>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000839.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000838.html">
    <title>مرگ در غربت</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000838.html</link>
    <description> آدم‌ها لباس‌های قشنگ‌شان را تن‌شان می‌کنند مثل پترا، موهایشان را می‌پیچند مثل ماریا، افتخاراتشان را از سینه‌شان آویزان می‌کنند مثل ژنرال پاتریک و رو به دوربین لبخند می‌زنند. چند نفرشان به این فکر می‌کنند که این عکس یک روز روی سنگ قبرشان چسبیده می‌شود؟ در گورستان به تعداد آدم‌ها، داستان زیر خاک خوابیده. یک روز در گورستان مونت پارناس پاریس قدم می‌زدم. به سنگ قبری رسیدم که به نستعلیق فارسی روی آن نوشته بودند: روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم. قبر شاپور بختیار بود. چند ردیف آن طرف‌تر نخست وزیر ایرانی...</description>
    <dc:subject>سفر...جای دیگر</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-11-20T17:16:19+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><br />
<div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">آدم‌ها لباس‌های قشنگ‌شان را تن‌شان می‌کنند مثل پترا، موهایشان را می‌پیچند مثل ماریا، افتخاراتشان را از سینه‌شان آویزان می‌کنند مثل ژنرال پاتریک و رو به دوربین لبخند می‌زنند. چند نفرشان به این فکر می‌کنند که این عکس یک روز روی سنگ قبرشان چسبیده می‌شود؟ </font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">در گورستان به تعداد آدم‌ها، داستان زیر خاک خوابیده. </font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><br /></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">یک روز در گورستان مونت پارناس پاریس قدم می‌زدم. به سنگ قبری رسیدم که به نستعلیق فارسی روی آن نوشته بودند: روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم. قبر شاپور بختیار بود. چند ردیف آن طرف‌تر نخست وزیر ایرانی دیگری به خاک سپرده شده بود؛ علی امینی. </font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><br /></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">نزدیک جنگلی که گاهی برای دویدن می‌روم امروز وسط قبرها و عکس‌های غریبه باز به خط آشنای فارسی رسیدم. روی سنگ نوشته بود: هوشنگ نیساری، مبارز راه آزادی و استقلال ایران متولد ۱۳۰۶ و درگذشته در سال ۱۳۴۶. </font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">هم چهل سالگی برای مردن خیلی زود است هم جایی این قدر غریب برای مردن، خیلی غمناک است. </font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><br /></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><br /></font></div><div><br /></div></p>

<p><img alt="death11.jpg" src="http://www.mimnoon.com/archives/image/death11.jpg" width="400" height="430" border="0" /><br />
</p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000838.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000837.html">
    <title>مهدی غبرائی و تجربه زندان سیاسی</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000837.html</link>
    <description><![CDATA[ دارم کتاب گفتگو با مهدی غبرائی مترجم را از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران می‌خوانم. من نمی‌دانستم مهدی غبرائی تجربه زندان دارد. این طور که در این کتاب گفته او سال ۵۰ به خاطر عضویت در گروه سیاسی ستاره سرخ (که خودش می‌گوید جریانی سیاسی بود با گرایش مارکسیستی) زندانی شده و به ده سال حبس محکوم شده که با پیروز شدن انقلاب دوران زندان او هم تمام شده است. بعد از انقلاب به وزارت علوم پیوسته اما در سال شصت پاکسازی شده است.&nbsp;یک جا از این کتاب می‌گوید «هر کجای زندان، بخصوص دوره‌های زیر بازجویی، فشارهایی که به تو...]]></description>
    <dc:subject>سياست و چيزهايي از اين قبيل</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-11-20T12:07:03+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><br />
دارم کتاب <a href="http://www.jeihoon.com/p-21816--.aspx">گفتگو با مهدی غبرائی</a> مترجم را از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران می‌خوانم. <div>من نمی‌دانستم مهدی غبرائی تجربه زندان دارد. این طور که در این کتاب گفته او سال ۵۰ به خاطر عضویت در گروه سیاسی ستاره سرخ (که خودش می‌گوید جریانی سیاسی بود با گرایش مارکسیستی) زندانی شده و به ده سال حبس محکوم شده که با پیروز شدن انقلاب دوران زندان او هم تمام شده است. </div><div>بعد از انقلاب به وزارت علوم پیوسته اما در سال شصت پاکسازی شده است.</div><div>&nbsp;</div><div>یک جا از این کتاب می‌گوید «هر کجای زندان، بخصوص دوره‌های زیر بازجویی، فشارهایی که به تو می‌آید و توهین‌هایی که می‌شنوی، تو را به فکر انتقام جویی می‌اندازد و از آن طرف فداکاری‌ها و شجاعت‌ها و صمیمیت‌های دوستان را می‌بینی که بعضی از آنها را جلوی چشمانت می‌برند و اعدام می‌کنند. همه اینها به تو نیرو می‌دهد که باید در مقابل ستم بایستی. البته به نظرم زندانی سیاسی از مرز سه سال که گذشت، با خودش و با سرنوشتش روبرو می‌شود، یعنی تا قبل از آن هنوز گرمای اولیه در او هست. ولی بعد کم کم، زندانی باید با خودش بنشیند، خلوت کند و کنار بیاید و ببیند که چطور می‌تواند سرنوشت خود را تحمل کند.» </div><div>غبرائی در مورد متن حکم دادگاه و عنوان اتهامی‌شان می‌گوید: «اصل عنوان این بود: اقدام علیه امنیت کشور و عضویت در گروه با مرام اشتراکی، بر هم زدن اساس حکومت و یا مسلح شدن بر ضد مقام شامخ سلطنت...»</p>

</div>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000837.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000836.html">
    <title>لذت سینما</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000836.html</link>
    <description>فضای فیلم «ناشناس» در لندن می‌گذرد. مه بود و تراژدی بود و کلمه. از سالن سینما که بیرون آمدیم مه بود و ساختمان‌های گوتیک که در مه و در شب گم می‌شدند و پیدا می‌شدند. انگار فیلم تمام نشده بود. سینما در خیابان ادامه داشت. از این حال خوشم می‌آید. از این که وقت بیرون آمدن از سینما، شب باشد. شب کمک می‌کند واقعیت زندگی بیرون از سینما محو شود و مدت زمان لذت سینمایی آدم طولانی‌تر شود. این یک دلیل سینما رفتن است.  ...</description>
    <dc:subject>رسانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-11-14T00:18:10+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">فضای فیلم «ناشناس» در لندن می‌گذرد. مه بود و تراژدی بود و کلمه. از سالن سینما که بیرون آمدیم مه بود و ساختمان‌های گوتیک که در مه و در شب گم می‌شدند و پیدا می‌شدند. انگار فیلم تمام نشده بود. سینما در خیابان ادامه داشت. <br />از این حال خوشم می‌آید. از این که وقت بیرون آمدن از سینما، شب باشد.<br /> شب کمک می‌کند واقعیت زندگی بیرون از سینما محو شود و مدت زمان لذت سینمایی آدم طولانی‌تر شود. این یک دلیل سینما رفتن است.  </font></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000836.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000835.html">
    <title>در عربستان، ازدواج نوزادها هم قانونی است</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000835.html</link>
    <description> علی الاحمد برای گاردین در مورد رواج ازدواج کودکان در عربستان سعودی و با حمایت خاندان سلطنتی نوشته است. او می‌نویسد دخترها به خاطر نیاز مالی پدرانشان با مهریه‌ای در حدود چهل هزار دلار به ازدواج مردهایی بسیار بزرگ‌تر از خودشان وادار می‌شوند. او از اتقای ده ساله و ریمیای هشت ساله نام می‌برد که قرار است با مردانی که در حدود شصت دارند ازدواج کنند. اتقا زن چهارم این مرد خواهد بود. او می‌نویسد در قوانین عربستان سعودی حداقل سن قانونی برای ازدواج وجود ندارد و حتی ازدواج یک نوزاد یک ساعته هم قانونی است. سه وزارتخانه عربستان سعودی در امر...</description>
    <dc:subject>سياست و چيزهايي از اين قبيل</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-11-11T13:07:28+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><br />
<div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; ">علی الاحمد برای گاردین در مورد رواج ازدواج کودکان در عربستان سعودی و با حمایت خاندان سلطنتی <a href="http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2011/nov/08/saudi-arabia-child-brides-marriage/print">نوشته است</a>. او می‌نویسد دخترها به خاطر نیاز مالی پدرانشان با مهریه‌ای در حدود چهل هزار دلار به ازدواج مردهایی بسیار بزرگ‌تر از خودشان وادار می‌شوند. او از اتقای ده ساله و ریمیای هشت ساله نام می‌برد که قرار است با مردانی که در حدود شصت دارند ازدواج کنند. اتقا زن چهارم این مرد خواهد بود. </span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; ">او می‌نویسد در قوانین عربستان سعودی حداقل سن قانونی برای ازدواج وجود ندارد و حتی ازدواج یک نوزاد یک ساعته هم قانونی است. <br /></span><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; "><br />سه وزارتخانه عربستان سعودی در امر ازدواج درگیر هستند. وزارت بهداشت گواهی سلامت ارائه می‌کند. وزارت دادگستری مجوز ازدواج صادر می‌کند و وزارت کشور خانواده جدید را ثبت و سندهای لازم را صادر می‌کند.  به این ترتیب چنین ازدواج‌هایی بدون حمایت رهبران کشور ممکن نیست. به نوشته او مردان خاندان سلطنتی سعودی تاریخی طولانی از ازدواج با کودکان دارند. </span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; "><br /></span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; "> پزشکی به اسم سارا به علی الاحمد گفته است که وقتی دوازده ساله بوده، شاهزاده سلطان او را از پدرش خواستگاری می‌کند اما پدرش هوشمندانه می‌گوید او به یک بیماری مزمن دچار است و شاهزاده را منصرف می‌کند.  </span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2">علی الاحمد می‌نویسد من شخصا دو نامه به خانم آن ونمن مدیر یونیسف در این مورد نوشتم  و در عوض یونیسف تلاش‌های عربستان را به خاطر حمایتش از حقوق کودکان تحسین کرد و از شاهزاده نایف وزیر کشور که وزارت‌خانه‌اش به امور کودکان می‌پردازد<a href="http://archive.arabnews.com/?page=1&section=0&article=122422&d=12&m=5&y=2009"> تجلیل کرد.</a> </font></span></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><br /></font></span></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; ">به نوشته علی الاحمد ایالات متحده هم به وضع تاسفبار کودکانی که در عربستان عروس می‌شوند بی تفاوت است. می‌نویسد: من برای ویلیام برنز معاون وزیر امور خارجه آمریکا در این مورد نوشتم و هیچ وقت جوابی نگرفتم. </span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; ">در یک نشست عمومی از سناتور پیشین چاک هاگل که کنار شاهزاده ترکی الفیصل نشسته بود پرسیدم آیا شخصا دوستی با خاندانی را که اجازه ازدواج کودکان را می‌دهد میپذیرید. جواب این بود که ما نمی‌توانیم در مورد کشورهای دیگر تصمیم بگیریم که چه چیزی برایشان  مناسب است یا نیست. </span></font></div><div dir="rtl" style="line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 24px; ">علی الاحمد می‌نویسد تا امروز هیچ کدام از اعضای سازمان ملل مثل یونیسف یا شورای حقوق بشر حتی یک بیانیه در محکومیت ازدواج کودکان در عربستان صادر نکرده اند و هیچکدام از کشورهای غربی از خاندان سلطنتی نخواسته اند این رسم را پایان بدهند. </span></font></div></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000835.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000834.html">
    <title>دریا</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000834.html</link>
    <description>دیشب رفته بودم مشهد. مشهد دریا داشت. نصف شب رفتیم دریا شنا کردیم و بعد کنار دریا خوابمان برد. بعضی‌هایمان گم شدند. دو نفر بودیم که صبح همان جا بازداشت شدیم. چند ساعت معطل شدیم. به مامورها میگفتم شما که آخرش از ما یک تعهد می‌گیرید که دیگر دریا نرویم یا کنار دریا نخوابیم خب این را زودتر بگیرید، نمی‌گرفتند. به جایش آب میوه تعارف‌مان می‌کردند. توی اتاق‌ها دنبال کسی می‌گشتم که بگوید آزادید. ...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-10-24T09:50:18+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><div dir="rtl"><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">دیشب رفته بودم مشهد. مشهد دریا داشت. نصف شب رفتیم دریا شنا کردیم و بعد کنار دریا خوابمان برد. بعضی‌هایمان گم شدند. دو نفر بودیم که صبح همان جا بازداشت شدیم. چند ساعت معطل شدیم. به مامورها میگفتم شما که آخرش از ما یک تعهد می‌گیرید که دیگر دریا نرویم یا کنار دریا نخوابیم خب این را زودتر بگیرید، نمی‌گرفتند. به جایش آب میوه تعارف‌مان می‌کردند. توی اتاق‌ها دنبال کسی می‌گشتم که بگوید آزادید. </font></div><div dir="rtl" style="font-family: arial; "><br /></div></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000834.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000833.html">
    <title> That&apos;s how it goes</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000833.html</link>
    <description> مه از روی رودخانه بلند شده و تپه‌ها و خانه‌ها را در خود پیچیده است. لئونارد کوهن روی صحنه‌ است. And everybody knows that you&apos;re in troubleEverybody knows what you&apos;ve been throughFrom the bloody cross on top of CalvaryTo the beach of MalibuEverybody knows it&apos;s coming apartTake one last look at this Sacred HeartBefore it blowsAnd everybody knowsپنجره را باز می‌کنم. مه وارد می‌شود. روی صحنه می‌پیچید. لئونارد کوهن در مه می‌خواند. Everybody knows, everybody knowsThat&apos;s how it goesEverybody knowsOh everybody knows, everybody knowsThat&apos;s how it goesEverybody knowsEverybody knowsآهنگ تمام می‌شود. فقط من برای کوهن دست می‌زنم. کلاهش را از سرش...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-10-23T23:35:48+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><br />
<span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; line-height: normal; font-size: small; "><div dir="rtl">مه از روی رودخانه بلند شده و تپه‌ها و خانه‌ها را در خود پیچیده است. لئونارد کوهن روی صحنه‌ است. </div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">And everybody knows that you're in trouble</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Everybody knows what you've been through</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">From the bloody cross on top of Calvary</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">To the beach of Malibu</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Everybody knows it's coming apart</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Take one last look at this Sacred Heart</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Before it blows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">And everybody knows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; "><br /></div><div dir="rtl">پنجره را باز می‌کنم. مه وارد می‌شود. روی صحنه می‌پیچید. لئونارد کوهن در مه می‌خواند. </div><div dir="rtl" style="text-align: left; "><br /></div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Everybody knows, everybody knows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">That's how it goes</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Everybody knows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Oh everybody knows, everybody knows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">That's how it goesEverybody knows</div><div dir="rtl" style="text-align: left; ">Everybody knows</div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">آهنگ تمام می‌شود. فقط من برای کوهن دست می‌زنم. کلاهش را از سرش برمی‌دارد، لبخند می‌زند، پشت می‌کند به من. </div><div dir="rtl">پنجره را باید ببندم. پیرمرد اگر سردش شود شاید دیگر نخواند. </div><div dir="rtl"><br /></div></span></p>

<p><br />
</p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000833.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000832.html">
    <title>زاییدن</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000832.html</link>
    <description>در اتاق انتظار بیمارستان نشسته‌ام. از دور و بر گاهی صدای نوزاد تازه می‌آید. پدرها می‌آیند با صندلی سبدی، بچه‌ها را تحویل می‌گیرند. زن‌هایی با شکم برآمده آرام آرام از راهرو می‌گذرند. زن‌هایی روی تخت‌ها به خودشان می‌پیچند، درد می‌کشند، تحمل می‌کنند. قبلش ترس و آشفتگی است و بعد که بچه به دنیا آمد صورت‌ها روشن می‌شود و نفس‌ها آرام می‌شود و تلفن می‌کنند و به همه خبر می‌دهند که مثلا بله دختر کوچولویی است که به قدر هلو پشمالو است. رفیق خودم یکی از این زن‌هاست. درد می‌کشد و همه جانش می‌لرزد. توی اتاق با کمک یک دستگاه صدای...</description>
    <dc:subject>روزانه</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-10-13T01:38:57+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">در اتاق انتظار بیمارستان نشسته‌ام. از دور و بر گاهی صدای نوزاد تازه می‌آید. پدرها می‌آیند با صندلی سبدی، بچه‌ها را تحویل می‌گیرند. زن‌هایی با شکم برآمده آرام آرام از راهرو می‌گذرند. زن‌هایی روی تخت‌ها به خودشان می‌پیچند، درد می‌کشند، تحمل می‌کنند. قبلش ترس و آشفتگی است و بعد که بچه به دنیا آمد صورت‌ها روشن می‌شود و نفس‌ها آرام می‌شود و تلفن می‌کنند و به همه خبر می‌دهند که مثلا بله دختر کوچولویی است که به قدر هلو پشمالو است. رفیق خودم یکی از این زن‌هاست. درد می‌کشد و همه جانش می‌لرزد. توی اتاق با کمک یک دستگاه صدای قلب بچه پیچیده، راستش این است که یکی از پر اضطراب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم. هیچ وقت این قدر به تولد نزدیک نبوده‌ام. الان هم از شدت دردی که او تحمل می‌کند از اتاق فرار کرده‌ام. فکر کنم اگر قرار باشد خودم زائو باشم از هیجان واضطراب می‌میرم. زاییدن واقعا کار سختی است. </font></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000832.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000830.html">
    <title>وای این شب چقدر تاریک است</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000830.html</link>
    <description>در این دو سال و سه ماه، روزها و شب‌های سخت بسیاری را تجربه کرده‌ایم. اما شب‌هایی بوده‌اند که غم‌مان غمناک‌تر بوده است. دور از هم اما با هم سوگوار بوده‌ایم، گریه کرده‌ایم، صدای موسیقی را بلند کرده‌ایم که اندوه‌مان را بپوشاند. دلا دیدی که خورشید از شب سرد چو آتش سر ز خاکستر بر آورد.شب‌هایی بوده که در یک آیین دسته جمعی آن لاین به خودمان پیچیده‌ایم. بی کلمه، بی کلمه، بی کلمه سوخته‌ایم. آن هم ما که فکر می‌کردیم چقدر کیبوردها رام انگشت‌هایمان هستند وقت نوشتن. امشب از آن شب‌هاست. از آن شب‌هایی که می‌دانم خیلی‌ها از اثر شلاق‌هایی...</description>
    <dc:subject>ايران ديروز، امروز، فردا</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-09-15T06:06:45+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><span class="Apple-style-span" style="line-height: normal; font-size: small; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><div dir="rtl">در این دو سال و سه ماه، روزها و شب‌های سخت بسیاری را تجربه کرده‌ایم. اما شب‌هایی بوده‌اند که غم‌مان غمناک‌تر بوده است. دور از هم اما با هم سوگوار بوده‌ایم، گریه کرده‌ایم، صدای موسیقی را بلند کرده‌ایم که اندوه‌مان را بپوشاند. دلا دیدی که خورشید از شب سرد چو آتش سر ز خاکستر بر آورد.<br /><br />شب‌هایی بوده که در یک آیین دسته جمعی آن لاین به خودمان پیچیده‌ایم. بی کلمه، بی کلمه، بی کلمه سوخته‌ایم. آن هم ما که فکر می‌کردیم چقدر کیبوردها رام انگشت‌هایمان هستند وقت نوشتن. </div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">امشب از آن شب‌هاست. از آن شب‌هایی که می‌دانم خیلی‌ها از اثر شلاق‌هایی که به تن ساحل سلامت وبلاگستان نشسته درد می‌کشند. </div><div dir="rtl">کاش می‌شد این زخم را به کلمه تبدیل کرد. </div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">نیست رنگی که بگوید با من<br />اندکی صبر سحر نزدیک است<br />هر دم این بانگ بر آرم از دل<br />وای این شب چقدر تاریک است<br />خنده ای کو که به دل انگیزم</div><div dir="rtl">قطره ای کو که به دریا ریزم<br />صخره ای کو که بدان آویزم<br />مثل اینست که شب نمناک است<br />دیگران را هم غم هست به دل<br />غم من لیک غمی غمناک است</div><div dir="rtl">هر دم این بانگ بر آرم از دل</div><div dir="rtl">وای این شب چقدر تاریک است<br />اندکی صبر سحر نزدیک است</div></font></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000830.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000829.html">
    <title>تا انتخابات؛ رستم</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000829.html</link>
    <description>با این که اصولگراها شدیدا در حال جبهه‌بندی و آرایش سیاسی برای انتخابات مجلس هستند به نظرم احمدی‌نژاد خیلی با نفس مطمئنه و بدون شلوغ‌کاری دارد به جلو حرکت می‌کند. بقیه اصولگراها هی جبهه تشکیل می‌دهند اما احمدی‌نژادی‌های خلص یعنی آنهایی که احمدی‌نژاد را با همه چیز و همه کس‌اش می‌خواهند و قبول دارند (اعم از سرکشی‌اش در مقابل خامنه‌ای یا دلبستگی‌اش به مشایی‌) خیلی آرام‌تر و مطمئن‌تر بازی می‌کنند. به نظرم اوضاع این طور ها هم  نیست که شجونی گفته. یعنی آسان نیست که احمدی‌نژاد را بخواهند و «بتوانند» عوض کنند اما این کار را نکنند.  جراتش نیست. روبرو شدن در...</description>
    <dc:subject>سياست و چيزهايي از اين قبيل</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-08-06T10:45:34+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><meta charset="utf-8" /><span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" size="2"><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif">با این که اصولگراها شدیدا در حال جبهه‌بندی و آرایش سیاسی برای انتخابات مجلس هستند به نظرم احمدی‌نژاد خیلی با نفس مطمئنه و بدون شلوغ‌کاری دارد به جلو حرکت می‌کند. </font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif"><br /></font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif">بقیه اصولگراها هی جبهه تشکیل می‌دهند اما احمدی‌نژادی‌های خلص یعنی آنهایی که احمدی‌نژاد را با همه چیز و همه کس‌اش می‌خواهند و قبول دارند (اعم از سرکشی‌اش در مقابل خامنه‌ای یا دلبستگی‌اش به مشایی‌) خیلی آرام‌تر و مطمئن‌تر بازی می‌کنند. </font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif"><br /></font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif">به نظرم اوضاع این طور ها هم  نیست که شجونی گفته. یعنی آسان نیست که احمدی‌نژاد را بخواهند و «بتوانند» عوض کنند اما این کار را نکنند.  جراتش نیست. روبرو شدن در آن سطح با احمدی‌نژاد در جنم این اصولگراها نیست. خودشان را تسکین می‌دهند که رویکرد نظام «تعمیر است نه تعویض»</font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font face="tahoma,sans-serif"><br /></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font face="tahoma,sans-serif">یک قلم انتخاب یک سردار سپاه برای وزارت نفت حرکت هوشمندا‌نه‌ای جلوی آقای خامنه‌ای و ولایی‌ها بود. حالا نفت و سپاه دست احمدی‌‌‌‌‌نژاد است. برای پیشبرد منافعش خوب بازی می‌کند، خوب کلک می‌زند، خوب جر می‌زند. تازه در تیم‌اش «رستم» هم دارد!</font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif"><br /></font></font></font></div><div dir="rtl"><font color="#333333"><font><font face="tahoma,sans-serif">اصولگراهای آن طرفی اما همه چیز را با هم می‌خواهند و به نظرم می‌بازند. هم خدا را و هم خامنه‌ای را و هم خرمای احمدی‌نژاد را. </font></font></font></div></font></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000829.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000828.html">
    <title>فوبیای کتابخانه</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000828.html</link>
    <description> در مملکت استکبار جهانی با دوستی که دانشجو است می‌خواستم قرار بگذارم. گفت بیا طبقه دوم کتابخانه من همان جام. پرسیدم دم در نباید با کسی صحبت کنم؟ گفت با کی؟ گفتم چه می‌دونم کسی گیر نمیده؟ کارت نمی‌خوان؟ گفت نه بابا بیا بالا. رفتم اما خدا شاهد است که با ترس رفتم. فکر کردم حالا یکی از همین‌هایی که پشت پیشخوان ورودی کتابخانه نشسته‌اند یک گیری می‌دهد. می‌پرسد کی هستی؟ کجا می‌ری؟ چی می‌خوای؟ اما کسی چیزی نپرسید. رفتم. نه تنها به طبقه دوم  بلکه به طبقه سوم و چهارم و به همه سوراخ سنبه‌های کتابخانه‌ای سرک کشیدم که کاناپه‌های...</description>
    <dc:subject>ايران ديروز، امروز، فردا</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-08-03T01:39:43+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><font class="Apple-style-span" size="2"><br />
در مملکت استکبار جهانی با دوستی که دانشجو است می‌خواستم قرار بگذارم. گفت بیا طبقه دوم کتابخانه من همان جام. پرسیدم دم در نباید با کسی صحبت کنم؟ گفت با کی؟ گفتم چه می‌دونم کسی گیر نمیده؟ کارت نمی‌خوان؟ گفت نه بابا بیا بالا. </font><div><font class="Apple-style-span" size="2"><br /></font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">رفتم اما خدا شاهد است که با ترس رفتم. فکر کردم حالا یکی از همین‌هایی که پشت پیشخوان ورودی کتابخانه نشسته‌اند یک گیری می‌دهد. می‌پرسد کی هستی؟ کجا می‌ری؟ چی می‌خوای؟ اما کسی چیزی نپرسید. </font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2"><br /></font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">رفتم. نه تنها به طبقه دوم  بلکه به طبقه سوم و چهارم و به همه سوراخ سنبه‌های کتابخانه‌ای سرک کشیدم که کاناپه‌های راحت داشت برای ولو شدن و کتاب خواندن. می‌شد به همه کتاب‌ها دست زد بی مانع و بی حصار. </font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">این برایم عجیب بود. هنوز هم طبیعی نمی‌شود که بتوانم بروم کتابخانه و کسی پرس و جو نکند که آنجا چکار دارم. اصلا همین وارد شدن به دانشگاه را تصور کنید که چه کار تقریبا غیرممکنی است.</font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2"><br /></font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">همین یکی دو ماه پیش در آمستردام رفتم کتابخانه اصلی شهر که بزرگ است و مجهز و یک عالم فیلم و صدا و کتاب و همه چیز دارد. همین حس را داشتم. اگر کسی نزدیک می‌شد فکر می‌کردم قصد دارد از من بپرسد اینجا چکار می‌کنم. ولی حتی مامورهای کتابخانه از کنار آدم رد می‌شدند و لبخند می‌زدند. </font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2"><br /></font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">تصور کنید یک آدم معمولی راه بیفتد و بخواهد وارد یک جای خفنی مثل پنتاگون شود! حس من موقع ورود به کتابخانه‌ها چنین حسی است. </font></div><div><font class="Apple-style-span" size="2">این حس با من هست. نمی‌دانم کی خوب می‌شوم ولی الان که داشتم <a href="http://feedproxy.google.com/~r/divanesara/~3/VQx2EJ5ZfC0/blog-post_9191.html">این یادداشت</a> را می‌خواندم دوباره یادش افتادم. من این طوری بزرگ شدم که همیشه دم هر دری کسی بود که دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا نگذارد من وارد شوم. </font></div><div><br /></div><br />
</p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000828.html" />
      
    

    

    
    </item>
      <item rdf:about="http://www.mimnoon.com/archives/000826.html">
    <title>از چه باید کردها</title>
    <link>http://www.mimnoon.com/archives/000826.html</link>
    <description>سال ۱۳۸۱ تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم. آن روزها روزنامه نگار کودک و نوجوان بودم و می‌خواستم وبلاگی درباره بچه ها بزنم. همان روزها خبرهای یک مورد کودک آزاری داغ بود. آرین گلشنی که به خاطر شکنجه برادر و پدرش مرد. میخواستم اولین یادداشت وبلاگم هم در روز جهانی کودک منتشر شود. ولی یادم است که ثبت وبلاگ مدتی طول می‌کشید و خلاصه چند روزی بعد از روز جهانی کودک اولین پستم در وبلاگی منتشر شد که اسمش را گذاشته بودم سیم خاردار.  امروز رفتم وبلاگ را پیدا کردم. هنوز هست اما به زبان اجق وجق! یادم نیست با چه کامپیوتری و...</description>
    <dc:subject>ايران ديروز، امروز، فردا</dc:subject>
    <dc:creator>masoome naseri</dc:creator>
    <dc:date>2011-07-22T15:03:20+01:00</dc:date>
    <content:encoded><![CDATA[<p><meta charset="utf-8" /><span class="Apple-style-span" style="font-size: small; line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><div dir="rtl">سال ۱۳۸۱ تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم. آن روزها روزنامه نگار کودک و نوجوان بودم و می‌خواستم وبلاگی درباره بچه ها بزنم. همان روزها خبرهای یک مورد کودک آزاری داغ بود. آرین گلشنی که به خاطر شکنجه برادر و پدرش مرد. میخواستم اولین یادداشت وبلاگم هم در روز جهانی کودک منتشر شود. ولی یادم است که ثبت وبلاگ مدتی طول می‌کشید و خلاصه چند روزی بعد از روز جهانی کودک اولین پستم در وبلاگی منتشر شد که اسمش را گذاشته بودم <a href="http://simkhardar.blogspot.com/">سیم خاردار</a>. </div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl"> امروز رفتم وبلاگ را پیدا کردم. هنوز هست اما به زبان اجق وجق! یادم نیست با چه کامپیوتری و چه فرمتی این را نوشته‌ام. یک مشت نشانه درهم و برهم. </div></font></span><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small; line-height: normal; ">بعد از آن و تا قبل از کافه ناصری یکی دو تا وبلاگ دیگر هم داشتم که نمی‌دانم کجا هستند. </span><span class="Apple-style-span" style="font-size: small; line-height: normal; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">همین الان <a href="http://mardomak.net/story/63715">خبر مرگ</a> پنجمین کودک را از ابتدای سال تا الان به خاطر کودک آزاری خواندم و یاد اولین پست وبلاگم در نه سال پیش افتادم. اینها تازه مواردی است که به خاطر حاد بودن وضعیت‌شان کار به بیمارستان می‌کشد و رسانه‌ای می‌شود. </div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">همان سال هشتاد و یک به خاطر فشارهای رسانه‌های کمی وضع قانون به نفع بچه‌ها تغییر کرد و بعدها شماره تلفنی برای گزارش موارد کودک آزاری اعلام شد. اما این خبرهای لعنتی تمام نمی‌شوند. </div><div dir="rtl"><br /></div><div dir="rtl">بدون تعارف به نظر من بی شرف‌تر از آدم بزرگی که بچه‌ای را اذیت می‌کند و روح و روانش را مچاله می‌کند وجود ندارد و غیر از تغییر در قانون باید در رفتار ما و فرهنگ‌مان در مورد بچه‌ها تغییرات اساسی بدهیم.  </div><div dir="rtl">فکر می‌کنم باید یک کاری بکنیم. کاری بیشتر از وبلاگ نوشتن. اگر کسانی هستند که با کتک زدن و سوزاندن و زخمی کردن بچه‌ها آنها را آزار می‌دهند، ما با کاری نکردن باعث آزار آنها می‌شویم. </div></font></span></p>]]></content:encoded>

          <annotate:reference rdf:resource="http://www.mimnoon.com/archives/000826.html" />
      
    

    

    
    </item>
  
</rdf:RDF>
