هیچ
تازه فیلم هیچ را دیدهام و تا داغم از دیدنش گفتم اینجا بنویسم که چه خوب بود این فیلم. من عاشق کارگردانهایی هستم که به جزئیات اهمیت میدهند و سر هم بندی نمیکنند. همین جزئیات است که فضای فیلم و شخصیتها و داستان را باورپذیر میکند.
How to
یک کتاب خریدهام به اسم چطور از کمونیسم جان سالم به در بردیم و حتی خندیدیم. هنوز اینقدری نخواندهام که تعریف کنم ولی اسمش جالب بود، برش داشتم. یاد خودمان افتادم.
زندگی سه بعدی
مرگ در طبیعت آدم است اما
یک نوحه قدیمی هست که می گوید: دختر بدرالدجی امشب سه جا دارد عزا، گاهی می گوید حسن گاهی حسین گاهی رضا.
این نوحه مخصوص آخر ماه صفر است. وقتی که اربعین امام حسین و شهادت امام حسن و امام رضا با هم مقارن می شوند.
یکی شان همین سید رضا حسینی است که جانش پیر بود و خسته اما دلمان نمی خواست چنان که طبیعت اقتضا می کند بمیرد.
ببخشید که ده نمکی، کیارستمی نشد
به بعضی نوشته های دوستان وبلاگ نویس درباره مسعود ده نمگی که می رسم فکر می کنم که چقدر خوب است ما خدا نشدیم. چون ظاهرا خداوند رب العالمین به یک اظهار پشیمانی کل کارنامه خراب آدم ها را توی جوب می ریزد و دوباره از سر شروع می کند به حساب و کتاب اما آدم های عزیز یقه طرف را عمرا رها نمی کنند.
حالا یک عده گیر داده اند که این چماقدار سابق را چه به سینما؟ انگار که برای رسیدن به اینجا باید از کسی اجازه می گرفت.
خودش که ادعا نکرده دارد فیلم روشنفکری تیریپ عباس کیارستمی می سازد! کاملا برای مصرف داخلی و با مواد اولیه موجود در وطن و با سلیقه خودش فیلمی ساخنه و طبیعتا هم حمایت شده است. مردم هم که دارند حالش را می برند شما چرا گیر می دهید؟
ول کنید این بدبخت را بروید ببینید بقیه چماقدارهایی که مطبوعاتی و سینمایی نشدند الان کجا هستند. ای بابا!
آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه!
اسم آهنگ این بود: "اینو زدم تا بدونی" و من خر فکر کردم منظور خواننده محترم این است که این آهنگ را برای طرف مربوطه زده و از این آهنگ منظور داشته است.
و از آنجایی که به هر حال طرف باید مردانگی اش را به رخ بکشد می گوید: اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری!
متن آهنگ را می توانید ببینید و بشنوید ولی محض استفاده اینجا هم کپی می کنم.
اینو بدون فدات بشم، تو بدترین وضعیتم
اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم
تصمیمتو عوض نکن (عوض نکن ) اگه می خوای بری (بری) برو (برو)
درسته که زدم ولی (زدم ولی) خیلی دوستت دارم تو رو (تو رو)
الهی قربونت برم، خیلی برام بودی عزیز
از پیش من برو ولی خاطره هامو دور نریز
از پیش من برو، خاطره هامو دور
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه
زدم که جای حلقه مون رو صورتت خونه کنه
الهی قربونت برم، اشکات آتیشم می زنه
آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه
اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری
زدم ولی یادم نبود بخوام نخوام باید بری
اینو زدم یاد بگیری اگر چه قیدمو زدی
وقتی که می پرسم کجا، جواب سربالا ندی
آقای سعدی، گمشده در ترجمه
ما از ترجمه شعرهای اکتاوبو پاز مکزیکی، آناآخماتووای روسی، ناظم حکمت ترک و نزار قبانی عرب لذت میبریم. اما نمیدانیم چقدر شعرهایی که ما از آنها میخوانیم شعرهای واقعی آنهاست و چقدرشان در ترجمه گم شدهاند.
تعجب هم ندارد. کافی است فقط فکر کنید که یک شعر حافظ و سعدی و شاملو یا سیمین بهبهانی را مثلا قرار بشود به انگلیسی یا فرانسه یا هر چه ترجمه کنید. از شعر یک هیبت رقتآور میماند. یک مجموعه از کلمات که به ظاهر شعرند اما شاعر ما آنها را نسروده است.
هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرج است و بس، میوه نمیدهد به کس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
آن دوست كه من دارم و آن يار كه من دانم
شيرين دهنی دارد دور از لب و دندانم
ای خوبتر از ليلی بيم است كه چون مجنون
عشق تو بگرداند در كوه و بيابانم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
نگشت بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
تا نکشد عقل به دیوانگی
بلعجبیهای خیالت ببست
چشم خردمندی و فرزانگی
با تو بباشم؟
به کدام آبروی
یا بگریزم؟
به چه مردانگی؟
با تو برآمیختنم آرزوست
وز همه کس وحشت و بیگانگی
پرده برانداز
شبی
شمع وار
تا همه سوزیم به پروانگی
یا ببرد خانه سعدی خیال
یا ببرد دوست به همخانگی
"گلشیفته" بودن
تعریف کردن از هنر بازیگری گلشیفته فراهانی کار من نیست. اما در جمع جوانترهای سینمای ایران او کسی است که آهسته و پیوسته راه خودش را میرود و به موانع فراوان سر راه بی اعتناست. من از این ویژگیاش میتوانم تعریف کنم.
گلشیفته خود خودش است. نمیترسد. کار کردن با کارگردانهای فیلم اولی و جبروت اسم هالیوودیها ته دلش را خالی نمیکند.
حالا هم از اینکه به ریاکاری رایج میان بازیگران ایرانی پایان داده و خوشتیپ، جلوی دوربینها ژست گرفته خوشم میآید.

عکس هایش را در getty image ببینید.در نمایش آغازین فیلم "مجموعه دروغ ها"
صفحه اش در سایت IMDB
باغ وحش جهانی کیوسک در اروپا
گروه کیوسک اولین کنسرت اروپاییشان را هفته آینده بیست و سوم سپتامبر در شهر بن برگزار خواهند کرد.
اگر از علاقه مندان کیوسک هستید و این دور و برها هم هستید و از زبان آلمانی هم سر درمیآورید به این آدرس بروید و بلیت بخرید. اگر هم بلد نبودید مثل من از مترجم گوگل استفاده کنید!
قرار است چند تا از آهنگهای آلبوم تازه شان یعنی باغ وحش جهانی را در این کنسرت اجرا کنند.
اگر دلتان لک زده برای این که کمی از قالب مودب و پاستوریزهتان خارج شوید میتوانید مطمئن باشید که آهنگ بیتربیت را هم در این کنسرت اجرا خواهند کرد و شما میتوانید در یک چارچوب فرهنگی فحشهای بی ادبی بدهید و حالش را ببرید! پوسترشان را بزرگتر اینجا ببینید.
return false;
}
}
}
}
}
}" href="/archives/kiosk.html">View image
یا نامبر وان باش یا اصلا نباش!
اگر آدم قرار است یک موجود متوسط باشد بهتر است اصلا نباشد. این فکری بود که چند روز پیش بعد از بیرون آمدن از سینما و تماشای فیلم آنی لیبوویتز: زندگی از میان لنز به سرم زده بود.
از خانم آنی لیبوویتز خیلی خوشم آمد نه فقط برای اینکه نامبر وان بوده و هنوز هم هست، به نظرم آدم باشعوری بود. اینکه بلد باشی سوژه را بفهمی، با سوژه بی رحم باشی حتی اگر جسد یک مرده عزیز باشد، سوژه را حتی اگر ملکه بریتانیا باشد چنان بچرخانی که خود خودش باشد کار آسانی نیست.
دنباله این لینک را بگیرید میتوانید بخشهایی از این فیلم را ببینید. همچنین فیلم کوتاهی از عکاسیاش از ملکه بریتانیا، همینطور چیزهای بیشتری در ویکیپدیا دربارهاش بیابید و این عکس جان لنون روی جلد رولینک استون، دمی مور روی جلد ونیتی فیر و این یکی عکس آنجلینا جولی و خالکوبیهایش را هم ببینید.
این مطلب و عکس را هم از وبلاگ سک سوالیته در هنر یافتم که باید سر فرصت خود وبلاگ را هم ببینم.
دو ساعت با نادر ابراهیمی
یکی از روزهای تیر ماه هشتاد و دو در خیابان هفدهم امیرآباد با مردی قرار داشتم که میگفتند به خاطر بیماری، چند خط یکبار خودش را به یاد میآورد. دلم نمیخواست خالق "هلیا" را رنجور ببینم و او واقعا رنجور نبود. در سختترین سالهای بیماری هنوز استوار بود و من میدیدم که "فرزانه" باعث این استواری است.
دو سه سال پیش برایش در خانه هنرمندان بزرگداشت گرفته بودند. یک چهارپایه کوچک پیش پای او بود برای خستگی پاهایش. آمدم عکس بگیرم از او، رد دوربینم را تشخیص داد به همراهش گفت چهارپایه را بردارند تا در عکسهای من هم رنجور نباشد.
من دلم میخواهد همانطور به خاطرش بیاورم که در خیابان هفدهم دیدمش. مرتب، خوشتیپ، استوار. شاید وقتی آرام خداحافظی کرد و برگشت به اتاق پر از کتاب، مرا که همین چند دقیقه پیش به او لبخند زده بودم فراموش کرده بود، مهم نیست، من یاد او را مثل کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" با خودم دارم.
گزارش این دیدار را که در شماره 56 چلچراغ منتشر شده در ادامه مطلب بیابید...
این فیلم زهرماری
اوقاتم مدتها تلخ بود حالا زهرماری شده است. سنتوری با آن کنایههای پر از زهرش مجبورم کرد لحظه لحظههای زوال امیدها و آرزوهایم را که در یک دوره چند ساله اتفاق افتاد، در یک ساعت و چهل و چهار دقیقه تماشا کنم.
ساختمان ویرانهای که تک و توک چراغهایش روشن است، آدمهایی که درگیر خودشاناند، آدمهایی که از یک جسد هم نمیگذرند، آدمایی که وقت خراب کردن غیورند و وقت ساختن گم و گور، تنهایی در جنگل آدمها، خانهای که میکوبند و خرابش میکنند تا یک روز بسازند و نمیدانم این روز لعنتی کی در زمان حکومت کی قرار است برسد؟
در این مورد خیلی میشود نوشت ولی ترجیح دادم یک فیلم کمدی ببینم و تلخی سنتوری را فراموش کنم.
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
آهنگهایش را از اینجا بشنوید اگر خواستید.
تماشای سنتوری بدون وجدان درد!
فیلم علی سنتوری را پریروزها دانلود کرده بودم. دیشب هم میخواستم ببینمش اما نتوانستم. مشکل فنی در کار نبود، وجدان درد گرفته بودم. نمیخواهم افه بیایم که درستکارو با وجدان هستم اما این واقعا از گلویم پایین نمیرفت.
دیروز در خبرها خواندم که داریوش مهرجویی گفته است خریدن و دیدن غیرقانونی این فیلم دزدی و حرام است.
امروز فکر کردم تلفن میکنم به مهرجویی یا تهیهکنندهاش و میخواهم که تکلیف من را روشن کنند که میخواهم فیلم را ببینم، پولش را هم بدهم اما نمیتوانم! خوشبختانه قبل از اینکه من کاری کنم خوشان دست به کار شدند و شماره حسابی را برای این کار اعلام کردند.
اصل خبر را میتوانید اینجا در روزنامه اعتماد ملی بخوانید.
یا اینجا در وبلاگ هنوز
اما محض اطمینان شماره حساب را اینجا هم مینویسم:
شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ.ن. مشکل لینک اعتماد ملی حل شد. این لینک تازه را امتحان کنید.
در ضمن شما که بدون اگر و مگر این فیلم را از دستفروش می خرید یا از اینترنت دانلود می کنید برای پرداخت پولش این قدر اگر و مگر نکنید.
من، گوگوش، چلچراغ و اینا
دلخور بودم شدید از این که در مراسم شب چله چلچراغ نبودم. وقتی مینویسم "شدید" منظورم دقیقا "شدید" است. ولی به فاصله دو شب توانستم جای دیگری بروم که جبران آن دمغی بشود. دیشب رفته بودم کنسرت گوگوش.
آنهایی که میشناسندم میدانند بد فرم از گوگوش خوشم میآید قبلا هم همینجا به این مساله اعتراف کرده بودم که هلاک ادا و اطوارهای او وقت خواندن ترانه "من آمدهام" هستم. کنسرت خانم گوگوش یکی از بهترین اتفاقهای زندگی من است. فکر میکنم علیرغم مغرور بودنم به کلماتی که بلدم به کار ببرم نمی توانم کلمات مناسبی پیدا کنم که نشان بدهد چقدر از نشستن در کنسرت گوگوش خوشحال بودم.
حالا فقط یک آرزوی دیگر دیگر دارم آن هم مصاحبه با خانم فائقه آتشین است که اگر بشود چه شود!
.................
پ.ن. از برند شدن چلچراغ حظ میکنم . این همه لینک یعنی ترکوندن!
این روزها که میگذرد هر روز...
الو سلام آقای امینپور! من این پایینم به اینها بگویید بگذارند بیایم بالا، حجابم درست است اما گیر دادهاند به این دسته گل نرگس، چرا به خاطر یک دسته نرگس که برای آقای شاعر میبرم باید توضیح بدهم؟
الو سلام آقای امینپور من این پایینم و چراهای بسیار دارم. نمیدانم از کجا پیداست که امروز شعر تازهای در بساطم نیست، برای تماشای شما در کادر پنجرهای که منظرهاش یک دیوار سیمانی است هم نیامدهام، امروز چراهای بسیار دارم.
چهارده روز است میخواهم به عموزاده خلیلی تلفن کنم و درباره یک موضوع مهم با او گریه کنم. اینبار از من نپرسید "عموزاده چطوره؟ چکار میکنه؟" جوابم همان جواب همیشگی نیست، خوب نیست، مدتهاست به او تلفن نکردهام اما میدانم این روزها حالش هیچ خوب نیست. دیشب از او در روزنامه اعتماد چیزی خواندم، از انگشتهای کشیده و باریک و بلند شمانوشته بود، سراغ پیراهن چهارخانه شما را گرفته بود، سراغ جوانیاش را، سراغ تو را.
از این همه راه دور هم دیدم که گریه میکند از اتاق زدم بیرون، بله آقای امینپور او با آن قد و قوارهاش همیشه ساده بغض میکند، ساده گریه میکند چنان که شما ساده میخندید ولی اینبار تلاش نمیکرد گریهاش را پنهان کند.
الو آقای امینپور نگو نا امید نباش، دلداری نده، هی به اتفاقهای خوبی که در آیندههای نامعلوم قرار است بیفتد اشاره نکن، نگو شماها زیاد سخت میگیرید، سخت است آقای امینپور.
این روزها به شما زیاد فکر میکنم، گریه هم، گاهی تلفنی، گاهی تنهایی، گاهی حتی آنلاین با آنهایی که مثل من هنوز نمیفهمند چطور شد که بلند شدی رفتی ناگهان، مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان.
شادی صدر آنلاین است میگوید نوجوانیاش را با شما تشییع کرده است. ظهر است، همان حدودی که میرسیدم به تقاطع مفتح و مطهری، و باید از آن نگهبان همیشه عصبانی رد میشدم. به هم سلام میکنیم، از آن سلامهایی که مثل چای بدون قند شما تلخ است، حال هر دومان خوب نیست، من از او کلمههایی میخوانم خیس، او از من کلمههایی سرد و برای اولین بار، اینبار به این فکر نمیکنم که همه، اشکهایم را میبینند، اشکهای یک آدم سی و چند ساله که نوجوانیاش گم و گور شده است.
شما در نوجوانی گمشده من قدم نمیزنید چنانکه در نوجوانی شادی و بعضی از دوستان تهرانیام، آن وقتها شما برای این نوجوان شهرستانی، که ظهرهای داغ را با کلمه میگذراند، یک اسم بزرگ بودید، در کنار اسم طولانی فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، صفحه اول سروش نوجوانی که گاهیگداری به دستم میرسید. شما که بهتر میدانید به ما شهرستانیها گاهیگداری سهمی میرسد از وفور پایتخت و به سودای همان وفور من فرار کردم به پایتخت و گمانم شما هم.
دیگر جوان بودم آن وقتها که شعر تازهای میگفتم و از آسانسور سروش نوجوان میآمدم بالا و شما آن شعر را پیدا میکردید ته چشمهایم و برای اینکه شرم شهرستانیام بریزد خودتان شعر میخواندید. وقتی قبل از شعر میگفتید "میگه" شعر مال خودتان بود و وقتی میگفتید "میفرماید" شعر مال دیگری.
وقتی روی آن مبلهای سبز دفتر سروش نوجوان مینشستم، حواسم بود این مردی که این روبرو نشسته همان اسم بزرگ نوجوانیام است. مثل وقتی که در صندلی کناری عموزاده خلیلی مینشینم و فکر میکنم میان آن چند نفری که کتابهای لاغر آن دوران گاهیگداری به دستشان میرسید من چه بخت بلندی داشتهام که حالا اینجا نشستهام.
الو آقای امینپور! من اینبار هم دیر میرسم، دورم از شما و از خودم، آخرینبار همین یکسال پیش در چله چلچراغ پرسیدی راضیام از این دوری، از رفتن؟ گفتم شما از کجا میدانید من رفتهام؟ گفتید درست است ما مجلهمان زیادی شاعرانه بوده اما خب هنوز گاهی خبرنگارها را میبینیم!
خندیدیم، این یکی از چراهای فراوانی بود که خیلی وقت پیش پرسیده بودم از شما، چرا سروش نوجوان اینقدر شاعرانه است؟ چرا سروش نوجوان کلاسیک مانده است؟ چرا شعر کافی نیست برای این روزگار؟ چرا بیدل را همه دوست ندارند؟ چرا نمیتوانم از قید غزل بیرون بیایم؟ چرا یک خط فاصله بزرگ نمیکشید بین خود امروزتان و خود انقلابیتان؟ چرا نسل شما اصرار میکند بر آرمانهایی که دیگر به درد امروز نمیخورند؟ چرا دعوت نشست شاعران را با رهبر پذیرفتید؟ خودتان گفتید هر چرایی که دلم خواست بپرسم، خب چرا بیخیال ما شدید؟
آقای امینپور! شهرستانی بودن بالاخره یکبار به درد خورد. من میدانم گتوند کجاست، راه را بلدم. یکی از همین روزها مثل همیشه بیخبر، بیقرار قبلی میآیم.
پیشتر به بهانه شعرهای تازهام میآمدم روبروی شما مینشستم. آن وقتها شعر بی قرار قبلی میآمد. حالا اما مدتی است نشستهام روبروی کوه کلمهها و کیبورد تا پیراهن کبودم را شعر کنم اما هیچکدام از شاعران، در این چند هزار سال، وزنی ابداع نکردهاند که بتواند این فاصله را این فقدان را این فصل مزخرف زرد را که در دل ما نشسته با خودش ببرد.
اما همین روزها اولین قصیده شکوائیهام را تمام میکنم، خودتان گفتید که از شعرهای تجربه نکرده نترسم. میآیم مینشینم روبروی شما، اینبار نه در قاب یک پنجره که منظرهاش یک دیوار سیمانی است بلکه در پهنای یک دشت جنوبی آشنا.
مثل همیشه وقتی شعر میخوانم، روی کاغذ چند کلمه یادداشت کن، به بعضی از بیتها که میرسم سرت را دو سه بار تکان بده که من از زیر چشم ببینم و ذوق کنم، یک کلمه را عوض کن، این جوری بهتر نیست؟ بهتر است آقای امینپور! هااا! حالا شد و به این اتفاق کوچک شاعرانه بخند.
الو آقای امینپور! همه جای اینترنت نوشته، شما "درگذشتهاید"، به این فعل "درگذشتن" بخند، از آن خندههای معروف و بگو خب از شعر چه خبر؟ شعر تازهات را بخوان، بگو عموزاده چطوره؟ خودت چطوری؟ کارا خوبن؟ هفتمین سیگارت را روشن کن، تا در این فاصله کمی حرف بزنم، شعر تازهای در کار نیست، خیلی وقت است غزل از دستم میگریزد، عموزاده خوب نیست، خودم عکسهایش را دیدم که سرش را تکیه داده بود به دیوار و گریه میکرد، من خوب نیستم، کار و بار خوب نیست، روزگار هم.
الو آقای امینپور! من فارسیام بد نیست اما چهارده روز است دارم این جمله را میخوانم و نمیفهمم، همه جای اینترنت نوشته قیصر امینپور درگذشت، بیا به این فعل "درگذشت" بخند، تا ما گریه کنیم.
نوبلی که مال ما نیست
دوستان ایراندوست و وطنپرست!
علاقهمندان به میهن آریایی- اسلامی!
ای عزیزانی که خودتان را در راه بلندی نام ایران و ایرانی جرواجر میکنید! شما را به جان خلیج همیشگی فارس بیخیال شوید.
این خانم دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال با هیچ چسبی به ایران نمیچسبد جز یک چسب کفایت نمیکند!
خانه خانم و آقای نویسنده
مدتی است دارم جلد دوم نامههای جلال و سیمین را میخوانم. جلد اول نامههای سیمین است به جلال در سفرش به آمریکا و زمان تحصیل در دانشگاه استنفورد و جلد دوم نامههای جلال است به سیمین در همان تاریخ.
گاهی حرص میخورم و کتاب را پرت میکنم کنار و گاهی احساس میکنم خواندن این نامهها سرک کشیدن به زندگی خصوصی این آدمهاست و گاهی فکر میکنم مرور زندگی آدمهایی که مهماند در لحظههای خصوصیشان مهم است بخصوص که یک طرف آن زنی است روشنفکر در زمانه خود که هنوز زنده است و داستانهایش زندهاند.
یکی نامههای سیمین و سبک زندگیشان برایم جالب است و یکی هم نامههای فروغ به پرویز شاپور در کتاب تپشهای عاشقانه قلبم. حقیقتش این است که از دست سیمین بیشتر حرص میخورم چون سن و سالش وقت نوشتن آن نامهها بیش از سی سال است و خانوادهاش روشنفکرند و خودش اهل قلم است و واقعا عصبانی کننده است که مثلا از دست خواهر و مادر جلال گله کند و از این حرفهای این چنینی بزند آن هم وقتی آن سر آمریکا نشسته و مثلا دانشجوی دکتراست اما فروغ به هر حال وقتی آن نامهها را مینوشته شانزده هفده سال بیشتر نداشته است.
مثلا سیمین وقتی در استنفورد تنهاست و گاهی کمی خوش میگذراند و به مهمانی یا جشنی میرود عذاب وجدان میگیرد و برای جلال مینویسد درست است من به این مهمانی رفتم ولی اصلا خوش نگذشت و چه فایده که تو نبودی و اینها.
از آنطرف نامههای جلال شامل گزارش لحظه به لحظه زندگی اوست. از غذا خوردن، رفتن به دفتر حزب، سینما رفتن، حمام کردن، سرما خوردن، سلمانی رفتن (با ذکر تعداد دفعات) و ...حتی اگر در خیابان به کسی برخورده این را هم در نامه مینویسد و وای که چقدر رمانتیک!
ساعت شش و نیم بعد از ظهر یکشنبه سوم اسفند 1331
"عزیز دلم سیمین جان، الان به انتظار کاغذت دارم کاغذ مینویسم. تا یکی دو ساعت دیگر باید برسد. و اگر نرسد؟"
ساعت یازده شب دوشنبه چهارم اسفند
"عصر رفتهام حمام و غروب هم سلمانی کردم. درست از وقتی که رفتهای تا به حال این چهارمین بار است که به سلمانی رفتهام"
ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه 13 فروردین 1332
"عزیز دلم، دیشب کاغذت نیامد. روز پست بود و من باز از ساعت هفت تا هشت و نیم منتظر کاغذت مثل سگ پاسوخته گاهی توی اتاق بودم، گاهی توی مهتابی و گاهی توی خیابان".
یک بخش از نوشتههای جلال در واقع گزارش روزانه مراحل ساخت خانهشان در شمیران است. از خرید مصالح ساختمانی و سر و کله زدن با عوامل شهرداری و وضع بارندگی و تاثیرش بر کار بنا و عملهها و غیره و ذلک.
جلال در نامه ساعت ده و نیم بعد از ظهر سهشنب دوازده اسفند 1331 مینویسد:
...الان تنها ناراحتی خیال من این است که نکند تو بیایی و خانه ناتمام باشد. البته قسمتهایی از آن را بخصوص ناتمام خواهم گذارد تا تو بیایی و به سلیقه خودت درستش کنی، بخصوص مبلمان و اورونمان (تزئین) آن را.
در مدتی که این کتاب را میخوانم به ماجرای ساخت این خانه علاقهمند شدهام و با نگرانی مراحل پیشرفتش را دنبال میکنم! امروز که این عکس را دیدم قبل از هر چیز فکر کردم که آیا این همان خانه است؟ خانه شمیران که جلال از ان مینویسد؟ نمیدانم.
چند وقتی بود میخواستم در مورد این کتاب بنویسم و بهانهاش نبود که پیدا شد اما حرفهای دیگرم را در این باره میگذارم برای بعدتر.
..........................
.......................
دوره دو جلدی نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است به قیمت هشت هزار و پانصد تومان. این مجموعه دو جلد دیگر هم دارد.
فیلم دیدن به سبک ایرانی
با دوست عزیز که این روزها گمانم فرصت فیلم دیدن ندارد میرفتیم به انواع و اقسام پاتوقهای فیلمی سر میزدیم. فیلمهای دست اول دنیا در بساط دستفروشهای اهل فیلمی که اینجا و آنجا نشان میکردیم پیدا میشد. هزار تا هزار و پانصد تومان.
آن یکی که نزدیکیهای فلسطین و دانشکده هنر بود و تیریپش فیلم هنری بود آخر آخرش برای هر دی وی دی دو هزار تومان میگرفت و این رفیقمان میگفت لامصب خیلی گرانفروش است!
حالا به عنوان یک ایرانی اصیل در بلاد کفر، پرچم فیلم دزدی را برافراشته نگه داشتهام. یکی دو شب پیش death proof را دیدم از برادر تارانتینو که خب خیلی توپس بود و البته آنچه بر زیبایی این اثر میافزود این بود که این فیلم برادر تارانتینو هنوز به پردههای سینماهای اروپا نرسیده. به عبارت بهتر در حالی که این همشهریهای اسکل ما میروند دی وی دی کوئین و لیتل میس سان شاین را شبی چهار یورو اجاره میکنند من death proof نگاه میکنم.
این فیلم nine lives هم خیلی خوب بود و دوستش داشتم.
الان هم میخواهم فیلمی ببینم به اسم Valley of Flowers که یک فیلم هندی است با زیرنویس تامیلی! اینجوری نگاه نکنید کسی که فیلم را به من داده گفته از این فیلم هندی هنریهاست که کلا چه شود!
پراکندههای یک روز نسبتاً بیمار!
یک- یکی از نویسندههای معاصر که کتابی عالمانه و محققانه نوشته است درباره آثار صادق هدایت تعریف کرده بود که مواد این کتاب را در دستشویی خانهشان فراهم کرده است.
گویا ایشان به دلیل ابتلا به یک بیماری خاص، مدت زمان اقامتشان در دستشویی کمی طولانی بوده و برای سر نرفتن حوصلهاش تعدادی از کتابهای صادق هدایت را در دستشویی میگذارد تا هم در آرامش آنجا بنشیند و هم بیکار نباشد. در نتیجه این مطالعه و تامل و تفکر، مواد لازم برای نوشتن آن کتاب فراهم شده است.
این روش، روش کارآمد و مفیدی است برای خواندن چیزهایی که خواندنشان به طور معمول و در حال لم دادن توی کاناپه سخت است.
با استفاده از همین روش، بالاخره مقاله معماری قدیم و تکنولوژی جدید هایدگر را تمام کردم. مدتها بود میخواستم کتاب فلسفه تکنولوژی را تمام کنم اما نمیشد. مقالههای اول و آخر را خوانده بودم و مانده بود این یکی.
از هفته پیش کتاب را برداشتم با خودم بردم دستشویی و هربار که به آنجا سر میزدم چند صفحهای از آن را میخواندم تا اینکه بالاخره تمام شد. تازه آرامش حاکم بر آنجا باعث شد مطالعهام عمیقتر شود و بزودی خلاصهای از دریافتهایم را از این کتاب اینجا مینویسم!
دو- از طریق لینک یک پزشک رفتم به کلینیک آزمایش اعتیاد وبلاگی و این هم نتیجه شرمآورش! باید یک نفر دست و پایم را به تخت ببندد گمانم!
Mingle2 - Dating Site
dancer in the dark
حالم از این کارگردانهای خر به هم میخورد که میزنند خواننده محبوب آدم را ته یک فیلم مسخره اعدام میکنند آن هم این وقت دیر وقت شب که آدم هیچ غلطی نمیتواند بکند جز اینکه بنشیند بر خیابان "بیلدردایک کاده" دوچرخه سوارهای بامدادی را بشمرد تا این خاطره بد فراموشش شود.
بیورک عزیز! تو چرا در این فیلم احمقانه بازی کردی؟ موزیکال بود که بود. تازه موزیکالش هم جاندار نبود! دلم میخواهد هر چه فحش بلدم و بلد نیستم به این فونتریه بدهم حیف که خانواده نشسته!
این هم برای تغییر آب و هوای خودم. Human Behavior
گناه زیباشناسانه
دارم کتابی میخوانم به اسم " متاسفیم از..." که نویسنده آن دینو بوتزاتی ایتالیایی است. این هم یک تکه از نوشتههای اوست. راستش وقتی خواندمش یاد خودمان افتادم.
به گمانم ما هم مثل آلمانیها، پیش تاریخ متهم خواهیم شد به درنیافتن تاثیر زیبایی بر سرنوشت خودمان و جهان. او مینویسد:
آلمانیها نباید تعریف کنند که آنها چیزی نمیدانستند؛ که نمیتوانستند تصور کنند؛ که فکر میکردند هیتلر مرد خوبی است و غیره و غیره.
این حرفها مزخرف است! حتی سبیلچهاش را هم دیده بودند و برای آن هورا کشیده بودند و کف زده بودند...
با پذیرفتن آن سبیلچه، " غیرممکن" بود که آزارهای شرمآور، کشتارها و شکنجههای یهودیان، اتفاق نیفتد.
بنابراین همه آلمانیها به خاطر تحمل چنین چهره و سبیلهایی، اینقدر ناچیز میتوانند شریک جرم تلقی شوند.
گاهی یک گناه زیباشناسانه، عواقب ویرانگری برای همه مملکت، حتی برای جهان دارد.
آدمهای اصیل آن سبیلهای نفرت انگیز را برای یک ساعت هم تحمل نمیکردند و فاجعهای وحشتناک، نوع بشر را به مخاطره نمیانداخت.
و بعد میآیند برای من میگویند که خوشسلیقگی، فقط تجمل بیهوده آدمهای پولدار است.
..................
پ.ن.
متاسفیم از... نوشته دینو بونزاتی ترجمه محسن ابراهیم، نشر مرکز، قیمت 4500 تومان
Siamo spiacenti di … - Dini Buzzati
نوشتن همین و تمام
در کتابفروشیها قفسههایی هست پر از دفترچههای خوش بر و رو که دل میبرند. اگر بد عادت هم شده باشی به تایپ کردن، باز وقتی روبروی این قفسهها میایستی احساس میکنی جهان منتظر است که تو یکی از این دفترچهها را بخری و شاهکار خودت را بیافرینی!
معمولا وسوسه به قدر کافی قوی است و تو به قدر کافی ضعیف که آخر سر دست پر از کتابفروشی بیرون بزنی.
بعد همه چیز تمام میشود، از حس و حال میافتی. نه سوژه نابی، نه آفرینشی، نه داستانی که خیال کسی را خط خطی کند و نه شعری که دلی را بلرزاند.
تو با دفترچهها تنها میمانی و البته با وجدانی معذب که چرا نمینویسم؟ و بعد آخر سر دفترچهها را برمیداری یک جایی گم و گور میکنی که پیش چشم نباشند.
اما تصمیم گرفتهام در این دفترچههای دلبرانه جلد آجری، که تازگیها دلم را بردهاند و مجبور شدهام بخرمشان، چیزی بنویسم برای تو که بعد یادت بماند دستخط من این شکلی بود.
از کدامین سفر آهنگی بخوانم؟
هنوز اول عشقه
سفر دنباله داره
تو را نادیده رفتم
دل از من گله داره
از کدامین سفر از کدامین شب آهنگی بخوانم
که در دل تو نشینم
غم دلتو بچینم
این وقت شب زد به سرم که یک حالی بدهم به این کافه و البته به آنهایی که این وقت شب هنوز بیدارند مثل خودم. این شبنم ثریاست خواننده تاجیک که برای چندمین بار دارم امشب میشنومش.
من چنگ توام
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من تن تننم
این حال منه بی تو
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی که صبح
پرندهای با نامی غریبه
در دستگاه ماهور
در گوش درخت کنار پنجرهام
آوازی با لحن شجریان میخواند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی مرغهای دریایی دیوانه
سر میز صبحانهام مینشینند
و نان و پنیرم را با مرغابیهای همسایه قسمت میکنم؟
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی از خانه بیرون میزنم
درختهای اروپای شمالی
زیر پایم فرش ایرانی پهن میکنند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی پشت میزم مینشینم
چراغ تو سبز است
همین
چراغ تو سبز است
زن
این شعر نزار قبانی این قدر تر است که هوس کردم بگذارمش اینجا بیخود و بیجهت!
ایتها المرأة المعجونة بأنوثتها
كفطیرة العسل
والمعجونة بدم قصائدی
ودم شهواتی
یا امرأة الدهشة المستمرة
یا التی بدایاتها تلغی نهایاتها
وأولها یلغی آخرها
وشفتها السفلى
تأكل شفتها العلیا
أیتها المرأة
التی تتركنی معلقا
بین الهاویة و الهاویة
أیتها المرأة – المأزق
أیتها المرأة – الدراما
أیتها المرأة – الجنون
أخاف أن أحبك...
این هم ترجمه شعر بالا که با کم شدن طنین عربی آن زیباییاش از دست میرود اما چارهای نیست. با سپاس از شکیبای عزیز که زحمتش را کشید.
ای زن آمیخته با زنانگیاش
همچون شهد عسل
و آمیخته با خون قصیدههای من
و خون هوسهای من
ای زن ترس همیشگی
ای آنکه آغازش همواره پایانش را انکار میکند
و ابتدایش آخرش را
و لب پایینیاش
لب بالاییاش را میخورد
ای زن
ایکه مرا آویزان،
در میان دوزخ و دوزخ رها میکنی
ای زن - بحران
ای زن - نمایش
ای زن -دیوانگی
میترسم عاشقت شوم
در روزهای رخوتناک پاییز با یار مهربان خلوت کنید
یکی از راههای آرامش یا?تن و سرخوش شدن آدمی که من باشم کتاب خریدن است. یکی دو ه?ته پیش یک سر به کتاب?روشی نشر چشمه زدم و کلی کتاب خریدم و شاد و شنگول با کی? خالی برگشتم خانه. برای اینکه تبلیغ ?رهنگی مجانی هم در این سایت کرده باشم این کتابها را معر?ی میکنم باشد که شما هم به جمع دو سه هزار مشتری این کتابها بپیوندید.
از نشر مرکز ?لس?ه تکنولوژی را خریدم و آواز عاشقانه که یک مجموعه داستان کوتاه است از جان چیور نویسنده آمریکایی که تا حالا چیزی از او نخوانده بودم. معلوم است که ?لس?ه تکنولوژی را هنوز نخواندهام ولی آوازهای عاشقانه را خواندهام!
علاقهمندان به ادبیات ایتالیا دنکامیلو و پسر ناخل? را از دست ندهند که واقعا بامزه است.آنها که پیش از این کتاب دنیای کوچک دنکامیلو را خواندهاند میدانند که چه طنز خوبی توی این کتاب هست. تازه ?کر میکنم از بهمن شنیدم که نشر کارنامه یک کتاب دیگر از همین مجموعه دنکامیلویی در دست انتشار دارد که بیصبرانه منتظر انتشارش هستم.
از گراهام گرین سه تا کتاب خریدم. یکی آمریکایی آرام که هم ناشرش یعنی خوارزمی ناشر معتبری است هم مترجمش عزتالله ?ولادوند، دومی اسلحهای برای ?روش با ترجمه گلرخ سعیدنیاست که هنوز نخواندهامش و سومی جان کلام که خوب بود و من خوشم آمد.
از ریموند چندلر کتاب خداحا?ظی طولانی را خریدم که یک رمان پلیسی است. از پل استر کتاب کشور آخرینها را. اولی را خواندهام که بدک نیست دومی را هنوز نخواندهام.
یک کتاب هم دیدم به اسم راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ که چون دیدم مترجمش ?رزانه طاهری است خریدمش. من مخلص خانم طاهری هم هستم ولی راستش از اینکه وسط یک رمان آمریکایی اصطلاح "علی ورجه" را بخوانم خوشم نمیآید. در ضمن از اینکه به جای یکشنبه که آخر ه?ته آنهاست از جمعه است?اده شود خوشم نمیآید. من که بیشعور نیستم میدانم آمریکاییها یکشنبه تعطیلاند نه جمعه پس این مترجمها چرا ?کر میکنند ما نمی?همیم؟ خب بگذریم!
دیگر اینکه نشر نی هم گ?تگوی طولانی رامین جهانبگلو را منتشر کرده با سید حسین نصر با عنوان در جستجوی امر قدسی که یک جورهایی مرور زندگی نصر است در کنار تاریخ سیاسی- ?رهنگی از منظر او و بعد میرسد به دیدگاههای سید حسین نصر در مورد ایرانی بودن، اسلام و دنیای مدرن، هنر و معنویت و اسرار ملکوت که بشدت پیشنهاد میکنم خواندنش را به آنهایی که میخواهند این ?یلسو? ایرانی را بشناسند. هنوز تمامش نکردهام و بزودی در موردش بیشتر مینویسم. این گ?تگو از قرار گ?تگوی دو تا پسرخاله هست. اینطور که از متن کتاب برمیآید رامین جهانبگلو و سید حسین نصر پسرخاله هستند.
یک داستان بلند هم از پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی با ترجمه مهدی سحابی و کتاب شهری چون بهشت را که کاری است از سیمین دانشور از کسی هدیه گر?تهام که اولی را خواندهام و خوب بود و دومی را هنوز نخواندهام.
تا این پست تمام نشده بگویم اوصیکم بناتالیا گینزبورگ! دو تا از کتابهایش را من با این که داشتم باز هم خریدم تا به آدمهای دوست داشتنی حوالی زندگیام بدهم. یکی شهر و خانه و دیگری ?ضیلتهای ناچیز که هر دو را محسن ابراهیم برای نشر هرمس ترجمه کرده است. اگر این کتابها را ندارید سعی کنید خوبیهایتان را رو کنید شاید این کتابها به شما رسید!
آن تیتر را هم گذاشتم تا شما به اشتباه ?کر کنید من پیشنهادهای بیشرمانه داده ام ولی ببینید خیلی هم پیشنهادهایم باشرمانه است!
رضا سیدحسینی، مترجم تلخ دوستداشتنی

مثل تینایجرهایی که عکس ستاره محبوبشان را روی جلد مجله میبینند،با دیدن عکس رضا سیدحسینی روی جلد بخارای پنجاهم کلی ذوق کردم. هر چند انتظارم این بود که پرونده مفصلتری درباره او بخوانم اما همین هم خوب است.
رضا سیدحسینی را دوست دارم هر چند تلخ است اما تلخیاش مثل تلخی چای اول صبح میچسبد. یکی از ابتداییترین درسهای روزنامهنگاری این است که حتی اگر مصاحبهشونده پیامبر هم باشد توی روزنامهنگار خدایی! اما چند سال پیش که رفته بودم برای جایی(یادم نمیآید کجا بود) با او و جلال خسروشاهی درباره یکی از بزرگترین و مهمترین و ماندنیترین کارهایش یعنی فرهنگ آثار در موسسه سروش، مصاحبه کنم هیبت داناییاش همه ابهت روزنامهنگاریام را ریخت. موضوع گفتگوی بخارا با سیدحسینی هم همین فرهنگ آثار است.
البته خواندن این گفتگو کام آدم را تلخ میکند وقتی میبیند برای کار به این بزرگی و برای آدمی به بزرگی سیدحسینی چه حقالزحمه کوچکی پرداخت میشود. او در جواب سوالی درباره امور مالی مربوط به مترجمان این اثر میگوید:
خب کلمهای حساب میشد. از کلمهای قریب به یک تومان شروع شد و تا به 20 تومان رسید. در ابتدا پولی که به من میدادند ماهی 12 هزار تومان بود و حالا مثل یک کارمند به 300 هزار تومان رسیده . من نامهای به دکتر خالدی نوشتم که مطمئن باشد من برای پول کار نمیکنم. روی قرارداد من 1 درصد از کتابها هست اول فکر میکردم که از هر جلد ده هزار نسخه چاپ میشود و پول خوبی به ما میرسد ولی دیدم نه. به زندگیم هم لطمه زد. اخیراً تجدید چاپ مکتبهای ادبی درآمد که حقالتالیف خوبی داشت یا مثلاً طاعون به چاپ هشتم رسیده است. یعنی من به زور کتابهای خودم زندهام. فرهنگ آثار بیتردید کار مفید و ماندنی است ولی زندگی مرا خراب کرد.
غیر از فرهنگ آثار یک فهرست سی و چهارتایی دیگر هم در کارنامه سیدحسینی هست که بسیاریشان پای ثابت کتابخانههای بسیاری است:
در تنگ آندره ژید، تونیو کروگر توماس مان، مکتبهای ادبی، طاعون آلبر کامو، مدراتو كانتابیله مارگریت دوراس، آخرین اشعار ناظم حكمت، امید و ضدخاطرات آندره مالرو، در دفاع از روشنفکران سارتر و ...
مکانی برای مالباختهها
دوستان خوش?کر من در سایت ?انوس در تازهترین ابتکارشان تصمیم دارند یک نمایشگاه عجیب ولی واقعی راه بیندازند. نمایشگاه مالباختگان هنری مکانی برای عرضه آثار هنری کسانی است که دستکم یکبار اثرادبی یا هنریشان به نحوی از انحا به سرقت ر?ته است. تعداد این مالباختگان هم تا آنجایی که میدانم کم نیستند. شادآ?رین قدیریان ر?یق من(کلاسو دارید که؟!) و از برگزارکنندگان این نمایشگاه جالب، خودش از جمله مالباختگان هنری است و تا آنجا که میدانم مدتها درگیر ماجرای سرقت یکی از عکسهایش بود. او میگوید متاس?انه با وجود اینکه تعداد این مالباختهها زیاد است معمولاً ملاحظات زیادی باعث میشود حاضر نشوند از این تجربههای دردناک حر?ی به میان بیاورند.
به هر حال این ?رصت خوبی است برای دوستان هنرمند و اهل ادبیات که اگر نتوانستهاند با تکیه بر ماده 23 قانون حمایت از حقوق مول?ان و مصن?ان و هنرمندان داد خود از کهتر و مهتر بستانند دستکم اینجا اثر مسروقهشان را به نمایش بگذارند.
پ.ن. الان یادم آمد که من هم خودم یکپا مالباخته هستم! سال گذشته چند بند از ترانه چلچراغ سر از تیتراژ پایانی یک ?یلم سینمایی درآورد. ولی من حتی حوصله نکردم با آن دوستان عزیز تماس بگیرم و بپرسم چرا؟
از تماشای باغ های کندلوس
باغهای کندلوس اسم قشنگی داشت من هم گول همین اسم قشنگ را خوردم. اگر بیخیال دیالوگها میشدم میتوانستم حتی از منظره جادههای قشنگ و قبرستانهای کوچک و سرسبز آن هم لذت ببرم و خوش و خرم از سینما بیرون بیایم. نقطه قوت این ?یلم همان مناظر زیبا بود و مونولوگهای رانندهای با لهجه آذری.
کارگردان این ?یلم مقداری دیالوگ قشنگ داشته و دو تا هنرپیشه با چشمهای روشن و بر تن این مجموعه رخت ?یلم سینمایی پوشانده است. سکانسها و دیالوگهای رمانتیک ?یلم نهتنها باعث نمیشوند آدم لحظهای هوای گر?تن دست بغل دستیاش به سرش بزند که دندان قروچه آدم را هم درمیآورند. و وای از دست این محمدرضا ?روتن که تا ابد نقش جوانهای عاشقپیشه اهل شعر و شاعری را بازی میکند و حی? آن صدا که میتواند با چه شعرهایی دل آدم را بلرزاند و صر? دیالوگهای لوس مدل دوران نوبالغی میشود.
توقع من از ?یلم ایرانی توقع زیادی نیست. همین که حرص آدم یک سکانس در میان درنیاید ات?اق مبارکی است. این را گ?تم که بگویم با سطح توقع بالایی وارد سینما نشدم که ?کر کنم همه آن توقعها برآورده نشده است.
باری وظی?ه خودم دانستم هشدار بدهم که اگر در یک روز داغ خرداد هوس کندلوس کردید ?کر نکنید با یک سینما ر?تن مسله حل است، سه چهار ساعت بیشتر راه نیست بلند شوید بروید حال اورژینالش را ببرید.
سوسمارها و زرافه ها و ضابطیان ها
روزی روزگاری روزنامه نگار خودبامزه بینی! بود که ته مصاحبه هایش از طرف می پرسید: اگر یک زرافه داشتید چکار می کردید؟ و مصاحبه شونده ها هم جواب های بامزه می دادند.
او این سوال را از خیلی ها از جمله حسنی امام جمعه ارومیه، جمیله کدیور، ارحام صدر، فریدون مشیری، م.آزاد،،بهزاد نبوی و ... پرسید.
بعد که خیلی احساس بامزگی کرد از مصاحبه شونده ها می پرسید اگر یک سوسمار بودید چه کسی را می خوردید؟ آیدین آغداشلو، گلی امامی،پژمان بازغی، نیکی کریمی، فاطمه معتمدآریا و کلی آدم دیگر هم به این سوالش جواب دادند.
مجموعه این تکه از مصاحبه های منصور ضابطیان با آدم های مختلف حالا منتشر شده است. اگر یک زرافه داشتم... و اگر یک تمساح بودم... کتاب هایی هستند که در هر کدام چهل تکه از چهل تا ازگفتگوهای منصور با آدم های مختلف را می توانید بخوانید و با توجه به این که قیمت هر کدامشان 1500 تومان است می ارزد که بگیرید و بخوانید و نگه دارید یا هدیه اش بدهید. این کتاب ها را انتشارات آفتابگردان منتشر کرده و با سر زدن به غرفه چلچراغ در نمایشگاه مطبوعات می توانید هم این دو تا را بخرید هم تقویم و پوستر و فیلم شب مردی با عبای شکلاتی را بخرید و هم به صورت رایگان از تماشای باغ وحش چلچراغ لذت ببرید!
* این یک آگهی بازرگانی است که منصور ضابطیان به جای پول دو جلد از همین کتاب ها را بابتش داده است.
فیلم دیدن به سبک ایرانی
نسخه فیلم کوهستان بروک بک را که می دیدم این هشدار به صورت زیرنویس از زیرش رد می شد که:
this viewing copy is provided for awards consideration only and is not for public presentation!
خواندن، رمان خواندن
تصمیم گر?ته بودم یك مدت ادبیات را ترك كنم و رمان نخوانم و به خواندنیهای دیگر برسم ولی هدیههای تولدم توبهام را شكست.شب پیشگویی پل استر و قند هندوانه(عجیب و جالب) لاموزیكا مارگریت دوراس، و گ?تگو در كاتدرال (كلیسای جامع؟) از جمله این كتابهای توبهشكن هستند. رمان دو جلدی گ?تگو در كاتدرال از ماریوبارگاس یوسا را با ترجمههای همیشه خوب عبدالله كوثری خواندم كه چند تا از دوستان آنلاین به من دادهاند. كتابی كه به من هدیه كردهاند چاپ اول است و مربوط به بهار ه?تاد ولی تازگیها هم انگار یك چاپ تازه از آن به بازار آمده كه میشود تغییرات و حذ?یاتش را حدس زد. غیر از خوبی نوشتههای یوسا، كلاً من از پرو خوشم میآید و یكی از جاهایی است كه دلم میخواهد ببینم. در جشنواره ?یلم هم ر?تم ?یلم ر?یق را از مایكل ویستروم دیدم كه در مجموعه چشمانداز سینمای آمریكای لاتین نمایش داده شد و محصول 2004 پرو بود. میخواستم ببینم اصلاً این پرو چهجور جایی است كه دیدم جای خوب و عجیبی است.
حالا اگر این كتاب را كسی به شما هدیه داد زهی سعادت ولی اگر هم نداد بروید بخریدش. میخواستم قیمتش را هم بنویسم دیدم چون چاپ ه?تاد است پشت جلدش قیمت جالبی خورده جلد اول 230 تومان و جلد دوم 190 تومان!
در مقاله چرا ادبیات؟ كه قبلاً در موردش نوشتم یوسا دلایل مختل?ی میآورد برای اینكه چرا بودن ادبیات مهم است. یكی از دلایلش این است كه:
... ادبیات عشق و تمنا و رابطه جنسی را عرصهای برای آ?رینش هنری كرده است. در غیاب ادبیات، اروتیسم وجود نمیداشت. عشق و لذت و سرخوشی بیمایه میشد و از ظرا?ت و ژر?ا و آن شوری كه حاصل خیالپردازی ادبی است بیبهره میماند. براستی گزا?ه نیست اگر بگوییم آن زوجی كه آثار گارسیلاسو، پترارك، گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسوادی كه سریالهای بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله كرده، قدر لذت را بیشتر میدانند و بیشتر لذت میبرند. در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات عشق و تمنا چیزی مت?اوت با آنچه مایه ارضای حیوانات میشود نخواهد بود، و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی ?راتر برود.
..
پس اگر اهل ادبیات هستید توبه نكنید و همچنان رمان بخوانید تا زندگیتان از هر لحاظ زیباتر و بهتر و البته عشقولانهتر شود!
Mario vargas liosa
conversation in the Cathedral
Translated from the Spanish by Gregory Rabassa
گل های خیلی پژمرده جشنواره بیست و چهارم!
یك ن?ر برایم كامنت گذاشته كه حداقل بیست ?یلم از كارگردان های مطرح دنیا توی این جشنواره هست. امروز هم ما ر?تیم یكی از این مطرح ها را دیدیم یعنی گل های پژمرده جیم جارموش. تیتراژ اول ?یلم به اسم شارون استون كه رسید سینما ر?ت توی كار ك? و سوت ولی ط?لكی ها نمی دانستند چه در انتظارشان است. قسمت های صمیمانه ?یلم را با قیچی باغبانی بریده بودند و ?كر می كنم در دو سكانس كلاً 6 ثانیه ای چشم جماعت به جمال شارون استون روشن شد! تا دیگر من نباشم بگویم جیم جارموش... روی پرده... توی سینما... می ارزه بایستی توی ص?! ط?لكی من...ط?لكی جیم جارموش!
به خاطر سینما به خاطر باران
روزی روزگاری جشنواره ?یلم ?جر برای خودش جشنوارهای بود. آن روزها البته دیویدی این همه ?یلم خارجی بهو?ور در هر سر بازاری یا?ت نمیشد و ما بودیم و همین یك جشنواره كه باید به اندازه یك سال از آن اكسیژن سینمایی میگر?تیم. الان جشنواره جشنوارهها را ما توی خانههایمان برگزار میكنیم.
امسال از سر بیكاری-دقیقاً از سر بیكاریها!- برنامههای جشنواره را پیگیری میكنم. دیشب ر?ته بودم ?یلم كارگران مشغول كارند كه كارگردانش مانی حقیقی است. همان مانی حقیقی كه ?یلم آبادانش توقی? شده بود. من آبادان را به لط? خود مانی حقیقی دیدهام و از این یكی كارش هم خوشم آمد.
الان هم از تماشای بهآهستگی مازیار میری برمیگردم كه آقبهمن تعری?ش را كرده ولی من با این ?یلم حال نكردم. گمان میكنم خیلی باحالتر و جاندارتر از این میشد از آب درش آورد.
در بخش خارجی ?یلمهای خوب را زیاد نشان نمیدهند. چرایش را نمیدانم. مثلاً! ?یلم پنهان میشائیل هانكه كه ژولیت بینوش دوستداشتنی بازیش میكند تا آنجا كه میدانم ?قط یك سانس در برنامه جشنواره بود. شب بخیر و مو?ق باش جرج كلونی را هم ?قط روز آخر نمایش میدهند.
?قط چون هوا خوب و بارانی و قشنگ و دلبرانه است من میروم سینما وگرنه كه چه جشنوارهای چه جشنواره جشنوارههایی چه بخش بینالمللی؟! غول تنهای این جشنواره ابراهیم حاتمیكیاست با بهنام پدر!
جامعهای كه در آن ادبیات م?سدهای است شرمآور
بعضی از دوستانم میدانند در برابر كتاب من به هیچ قانون اخلاقی پابند نیستم! یكی دو ه?ته ?پیش یكی از دوستان را مجبور كردم! كتاب «چرا ادبیات» نوشته ماریو بارگاس یوسا را كه ?عبدالله كوثری برای انتشارات لوح ?كر ترجمهاش كرده به من هدیه كند!
عنوان انگلیسی ?كتاب این است ?why literature?
محتوای این كتاب سه مقاله از یوسا است. یكی همین چرا ادبیات، دیگری ?رهنگ آزادی و ?بالاخره آمریكای لاتین: ا?سانه و واقعیت.
همه این مقالات خواندنیاند چون هم یوسا خوب ?مینویسد و هم كوثری روان ترجمه میكند.
خریدن، سرقت مجوزدار و خواندن این كتاب ?را پیشنهاد میكنم! اینجا هم دو سه ص?حه اول مقاله چرا ادبیات را میگذارم باشد كه شما هم ?بروید و یكی از 2200 نسخه این كتاب را بخرید و به این ترتیب هم به خودتان خدمت ?كنید، هم به ?رهنگ و ادبیات جامعه!?
?«بارها برایم پیش آمده كه در نمایشگاه كتاب یا در كتاب?رشی آقایی به سراغم آمده و از من ?امضا خواسته و این را اضا?ه كرده كه: «برای همسرم میخواهم، یا برای دختر جوانم، یا برای ?مادرم» و من هم بلا?اصله از او پرسیدهام «خودتان چی؟ اهل مطالعه نیستید؟» پاسخ همیشه ?یكی است: «چرا، كتاب خواندن را دوست دارم، اما میدانید، خیلی خیلی گر?تارم.» این پاسخ ?را دهها بار شنیدهام. این مرد و هزاران مرد مثل او آنقدر كارهای مهم، آنقدر وظی?ه و آنقدر ?مسئولیت دارند كه نمیتوانند اوقات ذیقیمتشان را با خواندن رمانی، یا مجموعه شعری یا ?مقالهای ادبی به هدر بدهند.
در نظر اینگونه آدمها ادبیات ?عالیتی غیرضروری است، ?عالیتی ?كه بیتردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن ر?تار و كردار مناسب ?ضرورت دارد، اما اساساً نوعی سرگرمی است، چیزی تجملی است و تنها درخور ا?رادی كه ?وقت اضا?ه دارند. چیزی است درشمار ورزش، سینما، بازی شطرنج و در اولویتبندی ?وظای? و مسئولیتهایی كه در كشاكش زندگی بناگزیر پیش میآید، میتوان بیهیچ ?دغدغهای از آن چشم پوشید.?
اینطور كه پیداست ادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به ?عالیتی زنانه میشود. در ?كتاب?روشیها، در كن?رانسها و در جلسات كتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی ?در دانشكدههایی كه خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی ?این وضع این است كه زنان طبقه متوسط در قیاس با مردان ساعات كمتری كار میکنند و ?بسیاری از آنها با وجدانی آسودهتر از مردان اوقاتی را صر? خیالپری و موهومات کنند.
من ?نسبت به این نگرش كه زن و مرد را به دو مقوله خشك و نرمشناپذیر تقسیم میكند و ??ضایل و معایبی به هر یك از این دو جنس نسبت می دهد حساسیت دارم، اما در این ?تردیدی نیست كه خوانندگان ادبیات روز به روز كمتر میشوند و در میان خوانندگان ?باقیمانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است.?
در همه جا وضع كم و بیشتر همین است. مثلاً در اسپانیا بررسی اخیر انجمن نویسندگان ?اسپانیا نشان داد نیمی از جمعیت این كشور اصلاً كتاب نمیخوانند. در همین بررسی میبینیم ?شمار زنانی كه كتاب میخوانند به میزان 2/6 درصد از شمار مردان بیشتر است، و این ?اصله ?چنین كه پیداست روی به ا?زایش دارد. من برای این زنان خوشحالم و به حال آن مردان ?ا?سوس میخورم، و همچنین برای میلیونها انسانی كه میتوانند بخوانند اما عزم جزم ?كردهاند كه نخوانند.?
اگر این آدمها مایه تاس? من میشوند تنها برای این نیست كه نمیدانند چه لذتی را از ?دست میدهند، بلكه به این دلیل نیز هست كه معتقدم جامعه بدون ادبیات، یا جامعهای كه ?در آن ادبیات-مثل م?سدهای شرمآور- به گوشه كنار زندگی اجتماعی و خصوصی رانده ?میشود و به كیشی انزواطلب بدل میگردد، جامعهای است محكوم به توحش معنوی و حتی ?آزادی خود را به خطر میاندازد...»?
فرانسه فرانسه
به علاقهمندان ادبیات فرانسه یادآوری میكنم روز سهشنبه فردا در شهر کتاب مرکزی در خیابان حافظ ، نبش زرتشت برنامهای برگزار میشود درباره كتاب 21 داستان از نویسندگان فرانسوی ترجمه ابوالحسن نجفی. آنطور كه در خبر مربوط به این برنامه خواندم قرار است رضا سید حسینی مترجم فوقالعاده خوب هم حضور داشته باشد.
یادم افتاد خبرش را كجا خواندم. آقای هنوز آبادی اینجا چیزی درباره این برنامه نوشته بود.
یك كامنتی هم برایم گذاشته شده كه آقا یا خانم دعوتنامه! برایم نوشته:اگه هنوز حس و حال گرد همایی های مطبوعاتی رو دارید پنج شنبه بعد از ظهر جای دیگه ای قرار نگذارید.
سمینار و جلسه پرسش آسیبشناسی هشت سال روزنامهنگاری دوران اصلاحات روز پنج شنبه از ساعت 14 تا 17 در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار می شود.
اگر این كار دوستان انجمن صنفی است كه باید عرض كنم: اوا چه صمیمی!
عجالتاً غیر از این كامنت چیزی در مورد برنامه دوم نمی دانم. امیدوارم باشد و برنامه خوبی باشد ولی خداییش پنجشنبه تنها روز تعطیل روزنامهنگارها وقت مناسبی نیست برای این كار.
خواندن
عزیزم!
میگویید چگونه فرا بگیریم؟ خیلی آسان است. بخوانید. من باز تكرار میكنم: بخوانید. هیچ چیز ما را نجات نمیدهد جز خواندن، در صورتیكه دریابیم و مطلب به كار و ذوق ما بخورد. ملت ما زیاده بر آنچه تصور میكنید به این كار احتیاج دارد. وضعیت ما عوض نشده و اگر رشد خود را نكرده یك راه برای فهمیدن هست: خواندن.
اگر بدانید چقدر این توصیه سودمند است. بعد از چند سال كه به كار ادامه بدهید و بر طبق آنچه میخوانید كار كنید و در كار و آنچه خواندهاید دقت كنید، خواهید دانست من چه میگویم. ولی اگر سرسری میخوانید، همان بهتر كه نخوانید...
امروز داشتم كتاب درباره شعر و شاعری نیما یوشیج را نگاه میكردم كه از نتایج تلاشهای سیروس طاهباز است. این كه نوشتم از حرفهای نیماست. انگار این مشكل نخواندن قرار نیست حالا حالاها حل شود.
افتخار آقای وزیر
بخشی از گفتگوی تلویزیونی صفار هرندی در برنامه نگاه شبكه اول كه من از اینجا به بعدش پای تلویزیون بودم و یادداشتهایم هم خلاصه است:
ماجرای ممنوعیت كار خانم ها در وزارت ارشاد صحت دارد؟
من با افتخار میتوانم بگویم روزی كه به واسطه حفظ حریم خانواده تقاضا كردم كار سنگین بعد از ساعت شش را بر عهده خانم ها نگذارند مورد نگاه محبت آمیز همكارانم و همسرانشان قرار گرفتم و آمدند تشكر كردند.
برای رفع موازی كاری ها برنامه ای دارید؟
من به تنوع منابع بیاعتقاد نیستم اما خوب است برای این كه هزینه های فراوانی روی دست دولت نماند اینها به یك نقطه برسند.
پرسش مردم: ممكن است كانونهای فرهنگی هنری مساجد تقویت شوند؟
پرسش مردم:برنامه وزیر برای اینكه دغدغه معیشت هنرمندان رفع شود؟
پرسش مردمی: سوال درباره تعطیلی سینما در یكی از شهرستانها
جواب آقای وزیر:در مساجد یكی از اصلیترین گروههای فعال همین كانونها هستند اما بودجهای كه برای این تدارك در نظر گرفته شده ناچیز است. ما باید بودجه متناسب در گام اول راهم كنیم.
بودجه گرفتن كار آسانی است؟
آسان نیست ولی مثل كوه كندن هم نیست.
در مورد سینما من در بسیاری از شهرها مواجه این مشكل هستیم كه سینماها رو به تعطیلی میروند ولی یك دلیلش شاید این باشد كه شاید شكل قرار گرفتنشان مناسب نیست.
بازنشستگی هنرمندان؟
دو شب پیش خدمت آقای رییسجمهور بودم یكی از جدیترین تاكیدهای ایشان مساله بیمه هنرمندان بود و اینكه برای تكریم پیشكسوتان و هنرمندان باید كاری انجام شود.
در مراسم معارفه معاون مطبوعاتیتان گفتید مطبوعات سهم كمی دارند (در آگاهسازی مردم)
متاسفانه در مورد مطبوعات آمار دلخوش كننده ای نداریم اگرچه تعدد بالاست. برای اینكه در جایگاه حقیقی خودشان بنشینند باید كارهایی بكنند.
به نظرم تیراژ مطبوعات ایران در ده سال آینده باید به چیزی حدود بیست میلیون برسد
برخورد با جرایم مطبوعاتی باید چگونه باشد؟
به نظر ما اصل، برخورد نیست ولی اگر كسی آیین را كه پذیرفته برای كار زیر پا بگذارد او را مجبور میکنند عواقبش را بپذیرد میرود به دادگاه و روبهروی هیات منصفه باید پاسخگو باشد.اما حركتی كه كردیم این است كه تا میشود پای اهالی مطبوعات به دادگاه كشیده نشود.
بعضی مطبوعات نمیتوانند دوام بیاورند به دلیل مشكلات مالی و هزینههایی كه این كار دارد و تحمل این هزینهها آسان نیست و نتوانستهاند اعتماد مخاطب را جلب کنند حالا فكر میکنند كه خوب است به جای اینكه خودمان تعطیل كنیم كس دیگری تعطیل كند.ما از این برنامهها نداریم.
خطوط قرمز مطبوعات چیست؟
خیلی میتوانیم نزدیك بشویم به قوانینی كه حدفاصل بین نقد و تخریب را نشان بدهد. خیلی ها ظاهرا دارند نقد میکنند ولی عامدا تخریب میکنند. اگر باب نقد منصفانه بسته شود كار به تخریب میكشد.
لب تاپها چی شد؟
خب اول قرار بر این بود كه هدیه رییسجمهور صرف پرداخت كمك هزینه برای خرید لبتاپ شود ولی دیدیم ممكن نیست این كار.الان تصمیم گرفتهایم همین پول را تقدیم روزنامهنگارها كنیم. من قول داده بودم در پایان پاییز این كار انجام شود و از اول دی معاونت مطبوعاتی شروع كرده به ارایه این كمكها به روزنامهنگاران
صفار هرندی در پاسخ به سوالی درباره ممیزی كتبها گفت از میان 5743 عنوان كتاب
4670كه از اول مهر تا سیام آذر مجوز گرفتهاند كتاب برای بزرگسالان همكاران من تنها40 عنوان كتاب را غیر مجاز اعلام كرده اند و 190 عنوان را مشروط به حذف یا تغییراتی كه میدانید رقم زیادی نیست.
وقتی روبهراهم
1- كسی كه در زندگی درگیری عاطفی نداشته باشد آدم نیست! این جدیدترین دستاورد زندگی من است. دوست داشتن، دوست داشته شدن و سر كردن با اضطرابها و هول و هراسهایی كه دل آدم را میلرزانند همیشه خوب است. عشق اگر عشق باشد ته نمیگیرد مگر اینكه طرفین ناشی باشند و شعله اجاق شقایق را زیاد كرده باشند! گرفتی؟
2- با معیارهای خودم الان اوضاع روبهراه است.كتابهایی دارم كه بخوانم و فیلمهایی كه ببینم و موضوعاتی كه بدانم و ماجراهایی كه در موردشان حرف بزنم. كتابهایی كه دارم و میخواهم بخوانم اینها هستند:
بادبادك باز نوشته خالد حسینی با ترجمه مهدی غبرایی از نشر همراه
عشقنوازیهای مولانا نوشته جلال ستاری از نشر مركز
كودكی نوشته جی. ام. كوتسی (برنده نوبل 2003) ترجمه محسن مینوخرد از نشر قصه (مترجمش را نمیشناسم امیدوارم دقمرگم نكند با ترجمهاش!)
دفترچه خاطرات و فراموشی مقالاتی از محمد قائد از نشر طرحنو (كه تازه كشفش كردهام)
حباب شیشه نوشته سیلویا پلات ترجمه گلی امامی از نشر باغنو
و البته كه توی این سبد شعر هم هست: ابدیت، لحظه عشق از غادة السمان ترجمه عبدالحسین فرزاد از نشر چشمه
ترجمه این شعرها به نظرم به فارسی روان نیستند كه دلم میخواست باشند. به هر حال لذت شنیدن و خواندنشان به زبان عربی، چیزی است كه سفارش میكنم به آنهایی كه عربی میدانند.
3- این هم یك قطعه كوتاه از این كتاب:
دموكراسی؟
آری... حتماً
اما با زنی دیوانه چون من چه میكنی
كه پیاپی
به دیكتاتوری عشق تو
رای میدهد؟!
آقای خنده و فراموشی
فقط فكر كردم نامردمی است ننوشتن درباره منوچهر نوذری كه در روزهای تلخی كه خندیدن برای مردم سخت بود با همه سختیها مردم را خنداند تا زخمهای دلشان را برای چند ساعتی فراموش كنند. او از آدمهایی است كه از فقدانش دلتنگ میشوم.
ویكاند در كافه
تصمیم گرفتم آخر هفتهها اینجا توی كافه ناصری منوی مخصوص بگذارم. منوی مخصوص این هفته هم یك موزیك كافهای توپس است تقدیم به همه آنها كه در پارادوكس میشلفوكو و جواد یساری، آخر هفتهها فوكو را فراموش میکنند!
چند وقت پیش بعد از دپ زدنهای پس از انتخابات توی وبلاگ سابقم یك آهنگ باحال گذاشتم كه مورد استقبال شدید واقع شد و بعضیها جو گیر شده بودند و ایمیل زدند از خدمات من به فرهنگ و هنر این مرز و بوم تشكر كردند! با یادآوری ترانه ایلامروت! اینك این شما و این ترانه آخ به دلم! با صدای سركار خانم سوسن ملقب به سوسن كوری!
را از اینجا بشنوید تا بعد. قول میدهم ویكاند های بعدی بهتر شود. دوستان روزنامهنگار میدانند شماره اول هر نشریهای مشكلاتش زیاد است!
شجریان را ول كن، هارد راك را بچسب
بلیت كنسرت استاد بزرگ گیرتان نیامدهاست؟ ناراحت نباشید همیشه راههایی برای جبران هست.مرغ سحر را با صدای جادویی استاد از دست دادهاید؟ خب راههای دیگر را امتحان كنید! این هم یك پیشنهاد:
?ستیوال موزیك تهران اونیو، جاست ?ور یو!
?ستیوال موزیك تهران اونیو یكی از نوستالژیهای اینترنتی من است. ?كر میكنم اولین دورهای كه این مسابقه برگزار شد توی روزنامه نوروز كار میكردم. همانوقتها از شنیدن موسیقی مت?اوت از آن چه در دنیای رسمی موسیقی وجود داشت ذوقزده شده بودم. داونلود كردن آن قطعههای موزیك با آن سرعت كذایی، خیلی كار سختی بود و هنوز هم هست ولی خوشبختانه حالا از بركت آشنایی با نرما?زارهایی مثل free download manager میتوانم همه را س?ارش بدهم و منتظر داونلود شدنشان بمانم.
دوره تازه ?ستیوال موزیك تهران اونیو امسال هم برگزار میشود. برای شنیدن این آهنگها و رای دادن به موزیك دلخواهتان باید ثبتنام كنید كه اصلاً كار سختی نیست. برگزاركنندگان در بخش راهنمای شنیدار توضیحات خوبی گذاشتهاند خلاصه اینكه هم میتوانید بخشهایی از موزیكهایی را بشنوید كه در مسابقه شركت كردهاند هم از ?هرست موزیكهای خارج از مسابقه میتوانید انتخاب كنید و بشنوید. حتی اگر حوصله شركت در مسابقه را ندارید (كه بهتر است داشته باشید) خوب است به بخش خارج از مسابقه بروید و حالشو ببرید.
این برنامه یك داونلود منیجر خوب است كه یك كلیك برای همیشه در بخش نرما?زارهای رایگانی كه هر روز معر?ی میكند پیشنهاد كرده با است?اده از این داونلود منیجرها حتی اگر سیستمتان دیسكانتكت شد بعد از وصل شدن مجدد ادامه موسیقی یا برنامه را از آنجایی كه قطع شده میتوانید دریا?ت كنید به اضا?ه كلی مزایای دیگر.
از این یكی هم میتوانیداست?اده كنید.
چهار نكته و یك تشییع جنازه!
1-چند شب پیش تلویزیون باكلاس شده بود. شبكه سه اول یك سریال نشان داد كه توی آن هی ?مینیسم ?مینیسم! میگ?تند و از قضا موج ?مینسم ساختمانی را كه داستان در آن میگذشت تكان داده بود!
بعدش هم یك سریال پخش كردند در مورد اكس و اكسپارتی و این حر?ها! ماجرای سریال اول درباره این بود كه چطور یك زن پر روی ?مینیست آرامش اهالی یك ساختمان را به هم میریزد. او هم برای خانمهای ساختمان ?ال قهوه میگر?ت و هم به جلسات ?مینیستی میبردشان و هم شورشیشان میكرد! و هم نرمش صبحگاهی برایشان گذاشتهبود و هی سوت میزد و نمیگذاشت مردها بخوابند. منتظر بودم ببینم خب آخرش چه میشود و همه آن مصیبت را تحمل میكردم كه بالاخره صدای صاحب كا?ه سایبر درآمد كه میگ?ت تو واقعاً میخواهی این مزخر?ات را تماشا كنی؟ و من ?كر میكردم خدا كند تلویزیون امشاسپندان اینها خاموش باشد چون ط?لك اگر اینها را ببیند یا یك كاری دست خودش میدهد یا دست تلویزیون!
البته همانطور كه میدانید حر? زدن درباره ?مینیسم در تلویزیون به تنهایی كلی ات?اق مهمی است! بقیهاش دیگر ?رع ماجراست. بدی ماجرا هم این است كه اینقدر نگاه به هر دو ماجرا سطحی است كه هی آدم حرص میخورد. حتی اگر برای نوشتن سناریوی اینها تحقیقی هم صورت نگر?تهباشد به هر حال سازنده و نویسنده و كارگردان كه از مریخ نیامدهاند همینجا زندگی میكنند دیگر!
2-بدترین ات?اق در زندگی آدم این است كه كتابش تمام شود و كتاب نخواندهای نداشته باشد و بهترین ات?اق این است كه همان روز كتاب تازهای هدیه بگیرد. تازه دیروز خواندن كتاب سر هیدرا (مثل سر آدم ، سر گربه، سر مار خوانده میشود) را تمام كرده بودم كه دوتا كتاب تازه منتشر شده از مارگریت دوراس دوست داشتنی به دستم رسید. یكی ورا باكستر یا سواحل آتلانتیك و پلهای سنائوآز كه اولی مثل خیلی از آثار دوراس ترجمه قاسم روبین است.
3-پخش زنده بازی ?ولاد خوزستان و استقلال تهران است، نیمه دوم به خاطر یك خطا نادر ?احمدی بازیكن ?ولاد پخش زمین شده است دوربین میرود طر? تماشاچیها. یك گروه ?بیست- سی ن?ره دارند آن بالا روی سكوها همدیگر را به قصد كشت میزنند.گزارشگر ?برنامه میگوید خب تماشاچیها هم مثل اینكه به خاطر اختلا? سلیقهای كه دارند...(و ادامه ?نمیدهد، ادامه دادن ندارد!)?
4-دوست عزیزی كه كلاه مرا دو ماه است برداشتهاید قبل از اینكه در موردت در روزنامه كیهان دست به ا?شاگری بزنم كلاهام را بردار بیار بگذار سرجایش.این تهدید بود! (بالاخره وبلاگ باید به یك دردی بخورد!)
+این ماجرای تشییع جنازه منوچهر آتشی هم از آن ات?اقهاست كه ?قط و ?قط در ایران میا?تند.
چه تلخ است این سیب
ببینید آقا! اینقدر آدم زلال در این دوره و زمانه كم شده كه ?قدان یكیشان بهشدت توی چشم میزند.?قدان یكیشان كه مثلاً تو باشی آقای شاعر!
پرنده مانده و این خیزران و تاباتاب خوابی كه كامل نمی شود
نمی نگرد به ?راز
آبی ها آبی ها
خوابی كه به خاطر نمی آید
و
با جوباره ای نازك
به بیشه های تاریك می رود
گهواره اش همین جاست و گورش
این جا كه زاده شد
در آ?اق تیر كمانی كوچك
این جا كه بر آشیانه خوابید و ?رزند زاد
در قلمرو مار
و لحظه ی دگر
بر شانه ی مورچگان كه تشییع شود
باران خواهد بارید
و گوشه ای از آسمان آبی خواهد شد
ما و نویسندگان نامآشنا
1-تازگیها نسبت به یك جمله حساس شدهام.«[...]برای ایرانیان نویسنده نامآشنایی است». منتقدان ادبی معمولاً اسم كسانی مثل میلان كوندرا، مارگریت دوراس،كارور و چندن?ر دیگر را جای آن سهنقطه میگذارند.اگر حوصله كنید نگاهی به شناسنامه ترجمه كتابهای این نویسندگان محترم به ?ارسی بیندازید متوجه میشوید كه تیراژ آنها هم همان حدود دو سه هزار جلد است ?قط ت?اوتشان با بقیه این است كه عنوان كتابهایی كه به?ارسی از آنها ترجمه شده بیشتر است.به نظر من این معیار خوبی برای است?اده از عنوان «نامآشنا» برای این نویسندهها نیست.البته ?كر نكنید اوضاع نویسندههای ?ارسیزبان بهتر است.آنها كه اصلاً برای ایرانیان عزیز نامآشنا نیستند!
2-چند روز پیش تلویزیون برنامهای را نشان میداد كه مركز پژوهش و سنجش رسانه صدا و سیما برای نقد و بررسی سریال برره برگزار كردهبود كه به نظر من ات?اق خوبی است. چنانكه انتظار میر?ت یكی از سخنرانهای محترم پشت تریبون بهشدت درباره اینكه سریال برره به زبان و ادبیات ?ارسی ضربه میزند سخنراند. سخنران بعدی یكجوری حال آن یكی را گر?ت كه حال دروكردم! طر? نقل به مضمون گ?ت:بیخود میكنند مسئولان ?رهنگی كشوری كه دو سه هزار جلد تیراژ كتابهایشان است و سرانه مطالعه در آن حدود چند دقیقه است قیا?ه آدمهای نگران برای ادبیات ?ارسی را میگیرند. آنها بروند این سرانه درپیت مطالعه را به یك جایی برسانند كه بهمحض دمیدن یك ?وت از جانب برره نگران تب و لرز زبان و ادبیات ?ارسی نشوند. واقعیت هم همین است. میلیونها ن?ر آدم آخرین متن ?ارسی كه مطالعه كردهاند مربوط به دوران تحصیلشان است و بعد از آن ?قط متن صورتحساب و چك و از اینجور چیزها را خواندهاند.خب این جماعت كتابنخوان چطور باید پارسی را پاس بدارند؟
* پ.ن.این پستم سیاسی شد؟سیاسی نشد؟ سیاسی شد؟ سیاسی نشد؟
روشن?كری و لمپنیزم - گ?تگو با رامین جهانبگلو- قسمت اول و دوم
روشن?كرهای سانسورچی
چند ماه پیش كتابی درآمد به اسم «مرا به خانهام ببر» كه شامل یك گ?توگوی بلند با ایرج ?جنتی عطایی، گزینه ترانههایش و نقد و نظرهایی درباره او و ترانههایش میشد.?
در این گ?توگو نكتههایی بود كه نمیدانم علاقهمندان به ادبیات چرا از كنارش گذشتند و یا ?اگر چیزی در موردش نوشته شد من بیخبر ماندم.?
جنتی عطایی در این گ?توگو درباره سانسور حر? میزند و در جواب سوالی درباره ?جریان سانسور ترانه در دهه پنجاه میگوید: «...شما وقتی میر?تی به استودیوی صدابرداری ?باید اون شعر مهر شده ر نشون میدادین. من ترانهای به اسم بنبست ساخته بودم كه یك ?نامهیی آمد در خونهی ما كه ما ر دعوت كرده بودن به رادیو...ر?تیم اونجا و راهنماییمون ??كردن به د?تر بسیار بزرگی و یك آقایی پشت میز نشسته بود و ...در هر صورت ما ر تشویق ??نكرد، ما ر تهدید به تنبیه كرد برای اون كار و ما وحشتزده اومدیم بیرون. این آقایی كه من ?میگم اسمش امیر هوشنگ ابتهاج شاعره.همون ه.ال?.سایه!»?
دو ص?حه بعد میگوید: «...خیلی بانمك بود چون برخی از دوستان میگ?تن كه حتی ?ادارات بررسی و سانسور شعر هم مجاز نیستن شعر تو ر مجوز بدن و حتا حالا كه شهیار ??قنبری هم در اداره ممیزی استخدام شده و كار میكنه دیگه پارتیبازی هم نمیشه كرد.?
?*غیر از آقای قنبری دیگه چه كسانی در اداره ممیزی اون دوره بودن؟
?ایشون كه ?كر میكنم واپسین عضو بودن. از سالها پیش كه پژمان بختیاری بود، معینی ??كرمانشاهی بود، سیمین بهبهانی، نادر نادرپور، یدالله رویایی و ?ریدون مشیری بود و...»?
?یغما گلرویی به عنوان مصاحبهگر میپرسد:...« آخه چطور میشه عزیزانی كه خودشون شاعر ?هستن و با واژه و حس و تصویر در ارتباطن، شغلشون خط كشیدن روی شعر شاعران دیگه ?باشه؟»?
?جنتی عطایی در قسمتی از پاسخ بلندش به این سوال میگوید:«...در جامعه ما نه تنها شما ??باید اون ماجراها ر تحمل میكردین بلكه جان و آزادیتون هم به خطر میا?تاد و با این ??شرایط پذیرش این كه آدم در چنین ارگانهایی كار بكنه جدا از این كه بگه تا چه حد مسائل ??سیاسی اون اثر ر مورد نظر داشته باشه، خودش یه م?هوم دیگهای پیدا میكنه كه طبیعیه با ?گوهر آزادیخواهی جور در نمیآد.?
اما بعضی وقتا اینجوری تعبیر میشه كه شاعران با ارزش به این ادارات میپیوستند كه از ??تخصصشون برای جلوگیری از ن?وذ ابتذال در اون نوع آ?رینشگری و تعالیش است?اده كنن. ?به نظر من این هم میتونه به صورتی آگاهانهتر و آزادیخواهانه تر اعمال بشه و ...»?
اگر حر?های جنتیعطایی مستند باشد كه آنطور كه از ظواهر امر برمیآید هست باید از ?منظر سانسور نگاهی به تاریخ روشن?كری ایرانی انداخت و دید این قضیه چقدر جدی و ?چقدر عمیق بوده است.?
برای من به عنوان خواننده و شنونده آثار برخی از بزرگانی كه جنتی عطایی از آنها نام میبرد ?شعر و ترانه آنها نماد شعر و ترانه آزادیخواهانه است.به هر حال برخی از این بزرگواران از ?جمله سیمین بهبهانی در شعر و شهیار قنبری در ترانه هنوز هم علیه سانسور مینویسند.شاید ??باید از گذشتهها و گذشت و همانطور كه در سیاست برخی، میزان را حال ا?راد میدانند در ??رهنگ هم باید به همین منوال عمل كرد.?
راستش من به عنوان یك علاقهمند دلخور شدم از این حر?ها هر چند شاید خود آنها ??توجیهاتی داشته باشند كه باید شنید و بعد قضاوت كرد.?
?*?
پ.ن. رسمالخط آن بخشهایی كه درگیومه آمده رسمالخط كتاب است.در جاهایی هم كه ?سه نقطه هست من بخشی از متن را به نیت تخلیص حذ? كردهام.?
افغانی بدل در رادیو فرهنگ
شبهایی كه بیخوابی به سرم میزند از رادیوی گوشی موبایلم برای خوابیدن استفاده میكنم.پیشتر با شنیدن نوار شهرقصه میخوابیدم كه مدتی است به دلیل مشكلات فنی اینكار ممكن نیست.
تازگیها ایستگاهی كه گویندهای با صدای یكنواخت دارد انتخاب میكنم.یكی از ایستگاهها حوالی سه بعد از نیمهشب قصه هم میگویند.
همین دیشب خواندن رمان طاعون كامو با ترجمه رضا سیدحسینی را شروعكردند كه من به دلیل وجود موشها در این رمان نتوانستم بشنومش كما اینكه پیش از این هم به همین دلیل نتوانسته بودم بخوانمش..رمان طاعون را من تا موش دوازدهم خواندهام! میگویید خودم را از یك شاهكار ادبی محروم كردهام؟ خیالی نیست!
البته الان میخواستم در مورد چیز دیگری بنویسم.رادیو فرهنگ برنامهای دارد كه چندبار همان حوالی سه نصفه شب شنیدهامش. این برنامه به زبان افغانی است.یك گوینده زن دارد و یك گوینده مرد ولی میتوانم قسم بخورم كه آنها فغان نیستند چون افغانی حرف نمیزنند و فقط بهطرز تابلویی ادای افغانی حرف زدن را درمیآورند!
طوری كه فكر میكنم اگر به این میگویند افغانی حرف زدن خب من هم بلدم افغانی حرف بزنم.دو تا گوینده محترم همان ادبیات رایج در رادیو را بهكار میبرند فقط جای فتحه و كسره و ضمه را كمی عوض میکنند و چیزی در مایههای بررهای حرف میزنند.
مثلاً این جمله را ببینید:در تاریخ ادبیات ایران نیما یوشیج جایگاه ویژهای دارد.
آنها این جمله را اینشكلی میخوانند:
Dar toarikha adabioti iron neyma yoshij joaygaha vijaiee doarad.
خب الحمدلله در این دنیا ما هرچیزی كم دیده باشیم افغانی زیاد دیدهایم و گمانم افغانی اورژینال را از بدل تشخیص بدهیم. گویندههای رادیوهای افغانی زبان دیگری هم كه من شنیدهام (مثلاً بخش افغانی رادیوی بیبیسی) طور دیگری برنامه اجرا میکنند. با توجه به فراوانی افغانها در ایران اصلاً فكرش را هم نكنید كه دوستان رادیو فرهنگ گوینده افغان پیدا نكردهاند. مشكل باید جای دیگری باشد.
خلقیات ما بررهایها
در یكی از صحنههای سریال تازه مهران مدیری یكی از كاراكترها به شخصیت اصلی داستان كه اهل برره نیست میگوید:مگر میشود یك بررهای بتواند سوءاستفاده بكند و این كار را نكند؟ البته دیالوگ نقل به مضمون است و به همان لهجه بررهای بیان میشود ولی اصل مفهوم آن همین است. یعنی در برره آن طور كه مدیری تصویر كرده طبق سنت همه مرتكب بداخلاقیهای مختلف میشوند و هركس كه اهل این بداخلاقیها نباشد رفتارش غریب است.
در برره پول از همه چیز مهمتر است. مردم به سادگی آب خوردن دروغ میگویند، كلاه همدیگر را برمیدارند، برای خودشان افتخارات تاریخی موهوم دارند، صاحبان قدرت به سادگی و برای توجیه كارهایشان تاریخ را تغییر میدهند، به سنتهایی بیمنطق پابند هستند و عدول از آنها را آبروریزی بزرگی میدانند و البته از افعال معكوس استفاده میکنند. مثلاً در كافهشان موقع حساب كردن كه میرسد میگویند قابل ندارد ولی منظورشان این است كه پولش را بده و برو! این رفتارها برای شما آشنا نیست؟
داستان سریال تازه مهران مدیری در مكان و زمان تاریخی دیگری میگذرد اما آنقدر اتفاقها به زندگی روزمره ایرانیها شبیه است كه میتوان آن را اولین و صریحترین نقد تمام عیاری دانست كه تاكنون كسی جرئت كرده در مورد خلقیات ما ایرانیها بیان كند.
انتخاب آن لوكیشن تاریخی هم البته نتیجه هوشمندی مدیری است چون قطعاً نسبت دادن بسیاری از اتفاقاتی كه در آن مكان و زمان میافتد به زمان حال، عبور از خط قرمزی است كه تبعات حقوقی و كیفری دارد.
در این سریال خلقیات ایرانی زیر چاقوی تیز طنز نقد میشود. برره كاریكاتوری است از جامعه ایرانی با نشانههای فراوانی از كمرنگ شدن اخلاق انسانی.
بین اهالی این روستای فرضی كه سودای بخش شدن دارند(دقت كنید در ایران بین اغلب اهالی روستاها و شهرستانها این عقیده رایج است كه در تقسیمات كشوری به آنها ظلم شده) قواعد انسانی در روابط جای خود را از دست دادهاست.
اهالی برره مثل خود ما ایرانیها افعال معكوس به كار میبرند مثلاً میگویند بفرمایید در حالی كه منظورشان این است كه برو پی كارت، این كاراكتر زن به آن یكی میگوید لباست خیلی قشنگ است در حالی كه منظورش این است كه سلیقه مزخرفی داری، میگویند شام در خدمت باشیم و منظورشان این است كه بلند شوید بروید میخواهیم شام بخوریم. نكته جالب این است كه درست مثل خود ما اهالی برره میدانند كی افعال معكوس به كار رفته و كی افعال واقعی!
اهالی برره رسم و رسوم بیمعنی دارند و به آن هم به شدت پابند هستند. این رسم و رسوم در عزا عروسی خودش را بیشتر نشان میدهد.اینها را بگذارید در كنار فخر فروشی به افتخارات تاریخی موهوم كه مثلاً روز روزگاری اسكندر از برره گذشته و چه كرده است! این رفتارها برای شما آشنا نیست؟
نحوه اداره برره هم كاریكاتور مدیریت ایرانی است. اختلافهای قومی این لوكیشن كوچك را به دو قسمت تقسیم كرده است. برره بالا و پایین و خانها هم همان ضعفهای مردمانشان را دارند.
در این سریال مهران مدیری كاریكاتوری بیرحمانه از رفتارها و سنتها و آداب و رسوم بیمنطق ایرانی كشیده و با كمی رنگ و لعاب به دستمان داده.
در یكی از نقدهای تند و تیزی كه درباره این سریال در یكی از نشریات الكترونیك منتشر شده بود میخواندم: «شخصیت "شیرفرهاد" و " كیانوش استقرار زاده" در مجموعهی جدید مدیری همان كاراكترهای پاورچین باتكه كلامهای بیمحتوا، عامیانه و بعضا هتاكانه و كوچه بازاری است كه با خلق یك عادت، آداب و سنن بیپایه و اساس فرهنگ شهری و روستایی این مرزوبوم كهن را درخلطی ناموزون به استهزا و سخره گرفته است».
متن را از منبع كپی كردهام و به نقطهها و ویرگولها دست نزدهام تا ببینید نویسنده این نقد هم در حالی كه برخی آداب و سنن فرهنگ شهری و روستایی این مرز و بوم را بیپایه و اساس میداند باز هم از نقد شدن آنها عصبانی است. به نظر من این هم یك نقد متناسب با خلقیات ما ایرانیهاست!
به هر حال این سریال كه هر شب موقع پخش آن كوچه و خیابانها خلوت میشوند با واكنشهای زیادی مواجه بوده است.
در اخبار سراسری حداقل دوبار دربارهاش خبر خوانده میشود.همهگیر شدن لهجه بررهای كه این روزها همه جا از زبان مردم شنیده میشود چندتایی از نمایندگان مجلس را عصبانی كرده و به رئیس صدا و سیما تذكر دادهاند اما اگر گیر منتقدان فقط همین ماجرای لهجه باشد همانطور كه ابطحی در یادداشت
آنا آخماتووا در سمرقند
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، طاووس سفید
و نقشه رنگپریده آمریكا،
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه كودكان
مربای تمشك با چائی
و پرخاشجویی زنانه.
و من همسر او بودم.
دهمین شماره سمرقند را تازه خریدهام كه ویژهنامه آنا آخماتووا ست شاعری كه از بداقبالی بخشی ازشاعریاش در دروه استالین گذشت.هر چند برودسكی شاعر هوطن آخماتووا معتقد بوده تنها وجه اشتراك politics (سیاست)و poetry(شاعری) دو حرف p و o است ولی قطعا در كشوری كه سایه دیكتاتوری مثل استالین بالای سر شاعر باشد به هر حال نمیشود از سیاست دور ماند چون سیاست خودش سراغ شاعر میآید.
آنا آخماتووا در آن دوران شعرهایی سروده كه به نوشته برودسكی نه تنها چاپشان كه نوشتن و تایپ كردن آنها ممكن نبوده است.
آخماتووا فقط میتوانست اینها را به حافظه خود یا ششوهفت دیگر بسپارد و چون به حافظهاش اطمینان نداشت، گهگاه مخفیانه به سراغ این و آن میرفت و میخواست الان گزینه شعرش را با صدای آهسته برایش بخوانند تا از یاد نبرد. رعایت احتیاط تا این حد كاملاً لازم بود چون بودند كسانی كه به دلایلی ناچیزتر از یك تكه كاغذ كه چند سطری روی آن نوشته شده بود سر به نیست شدند.
دنیای ممنوعههای ایرانی
دیروز DVD اریژینال فیلم سقوط را از یك مغازه در مرکز شهر تهران به قیمت ششهزار تومان خریدم. كپی البته ارزانتر است چهار هزار تومان. پسر فروشنده وقتی سراغ DVD گرفتم پرسید: جدید؟2004 و 2005؟
-خب بله!
و به شاگردش گفت جعبه 2005 را بیاور!
البته اینطور كه جلد فیلمها نشان میداد بیشتر DVD هایی كه توی جعبه بودند میتوانستند هوش از سر پسرهای نوجوان ببرند ولی خب آن وسطها فیلمهای جدی هم بودند مثلاً Ray �? و �?Charlie And The Chocolate Factor ، Melinda and Melinda و �?Cinderella Man�? و همین downfall , و vcd فیلم �?meet the fockers�? هم توی ویترین بود.فروشنده گفت بدون سانسورش را بدهم؟ كه البته معلوم است فیلم با سانسور آدم را عصبی میكند. بعد كه آمدم خانه دیدم چه جالب فاین فیلم آخری زیرنویس فارسی هم دارد.
این یك نما از بازار فیلم در جمهوری اسلامی ایران است كه آخرین مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگیاش میگوید: توزیع ونمایش فیلمهایی كه به تبلیغ مكاتبی همچون سكولاریسم، لیبرالیسم، نیهیلیسم یا فمنیسم میپردازند و فرهنگهای اصیل جوامع شرقی (دینی) را تخریب و تحقیر میكنند، فیلمهایی كه به تلویح یا تصریح، حاكمیت دین در زندگی دنیوی را نفی كرده و نظامهای غیردینی را برتر از نظامهای دینی معرفی میكنند ممنوع اعلام شده است.
گفتم یك نما چون نماهای دیگری هم هستند.در همین تهران خودمان و البته بسیاری از شهرستانها با قیمتی حدود 500 تومان میشود یك هفته هر فیلمی را اجاره كرد.تجربه شخصیام میگوید اجاره DVD برای یك هفته در همین تهران 600 تومان است.در شعاع سیصد متری خانه ما مغازههایی هستند كه هر چه از عالم موسیقی و سینما بخواهید برایتان راهم میكنند.از فیلم آخرین كنسرت جنیفر لوپز تا آلبوم اخیر شادمهر و گوگوش تا فیلم closer و البته اغلب مشتریهایشان هم نوجوانهایی هستند كه یلمهای محبوبشان را راحت و بیدردسر تهیه میكنند.
اگر تلقی مدیران فرهنگی و غیر فرهنگی جمهوری اسلامی از سینما، تلقی ایدئولوژی زده و سیاسی باشد و بخواهند دایره كوچك قرمزی بكشند و هر چه را بیرون دایره بود ممنوع اعلام كنند چه باك! اقتصاد دنیای سرگرمی هم مثل هر حوزه دیگری بر مدار تقاضای بازار میگردد و وقتی این همه تقاضا هست چه كسی میخواهد بیخیال این سود سرشار شود؟
جامعه آرمانی دیكتاتورهای عصر جدید جامعهای است كه نتواند اطلاعات مورد نیازش را بدون عبور از فیلترهای حكومتی به دست بیاورد اما این جامعه در حد همان آرمان باقی میماند.چون و چرایش هم آنقدر بدیهی است نیاز به تكرار ندارد.فقط تعجب میكنم چرا این دور باطل آزمون و خطا در ایران هیچ وقت تمامی ندارد و مدیران ما راههای پیش از این رفته و به بنبست خورده را برای چندمین بار میروند و برمیگردند.هر چند آنها هم خودش دوگانگی دنیای زندگی رسمی و غیر رسمی را قبول كردهاند. مثلاً طبق مقررات زندگی رسمی استاده از تجهیزات ماهوارهای ممنوع است ولی در زندگی غیررسمی اتفاقهای دیگری میافتد، روی همه پشتبامها از شمال تا جنوب دیشهای ماهواره نشستهاند.با 25 هزارتومان میشود از كسالت برنامههای رسمی تلویزیون نجات پیدا كرد این كه قیمت زیادی نیست؟
فريدا كالو؛ زن، مكزيكي، نقاش و زندگي پر تبوتاب عاشقانهاش
روي جلد ماهنامه هفت شماره23 نقاشي فريدا كالو است، نقاش مكزيكي كه به قول حميدرضا صدر در مقالهاش با عنوان «در توصيف رنج و لذت فريدا كالو بودن» براي هفت: ...زن است، مكزيكي است، معلول است، نقاش است و زندگي عاشقانه پر تاب و تبي داشته.محبوبه تروتسكي-بله تروتسكي- بوده و...
بعد از خواندن پرونده 12 صفحهاي هفت درباره اين نقاش و فيلمي كه دربارهاش ساخته شده دلم به شدت خواست كه فيلمش را ببينم و خوشبختانه فرداي همان شبي كه دربارهاش خواندم فيلمش هم به دستم رسيد و اين يعني خوشبختي.
*
جستجوي فريدا در گوگل به فارسي نتايج جالبي داشت.
نقاشی با درد: نمايشگاه بزرگ آثار فريدا کا لو در لندن-bbc persian
در بند سوم اين نوشته شرق هم هم البته ميتوانيد درباره ترجمه اسمهاي ورزشكاران خارجي به فارسي چيز كوچكي بخوانيد.
پينوشت:دوستان عزيزي كه لطف ميكنيد و وبلاگ من را ميخوانيد به اطلاع شما ميرسانم كه اينجانب از امروز يكشنبه تا چهارشنبه مسافرت هستم يعني در دسترس اينترنت نيستم بنابراين اگر ديديد اين وبلاگ پينگ شده گولمالي نشويد و تشريف نياوريد كه شرمنده شما و كامنتهايتان بشوم.
از کله اسب تا شاه کلید
امروز روز نمایشگاه بود.مقدار معتنابهی کتاب خریدم و مقدار معتنابهی کتاب نخریده باقی مانده.
بعدا سر فرصت از کتاب هایی که خریدم تعریف خواهم کرد.می ماند فعلا غر زدن درباره سیستم حمل و نقل شهری که در روزهای نمایشگاه رسما به گل می نشیند! امشب نزدیک دو ساعت طول کشید تا از نمایشگاه به خانه رسیدیم.