شاعر
"مه در لندن بومی است، غربت در دلم"
تعریف کردن از هنر بازیگری گلشیفته فراهانی کار من نیست. اما در جمع جوانترهای سینمای ایران او کسی است که آهسته و پیوسته راه خودش را میرود و به موانع فراوان سر راه بی اعتناست. من از این ویژگیاش میتوانم تعریف کنم.
گلشیفته خود خودش است. نمیترسد. کار کردن با کارگردانهای فیلم اولی و جبروت اسم هالیوودیها ته دلش را خالی نمیکند.
حالا هم از اینکه به ریاکاری رایج میان بازیگران ایرانی پایان داده و خوشتیپ، جلوی دوربینها ژست گرفته خوشم میآید.

عکس هایش را در getty image ببینید.در نمایش آغازین فیلم "مجموعه دروغ ها"
صفحه اش در سایت IMDB
گروه کیوسک اولین کنسرت اروپاییشان را هفته آینده بیست و سوم سپتامبر در شهر بن برگزار خواهند کرد.
اگر از علاقه مندان کیوسک هستید و این دور و برها هم هستید و از زبان آلمانی هم سر درمیآورید به این آدرس بروید و بلیت بخرید. اگر هم بلد نبودید مثل من از مترجم گوگل استفاده کنید!
قرار است چند تا از آهنگهای آلبوم تازه شان یعنی باغ وحش جهانی را در این کنسرت اجرا کنند.
اگر دلتان لک زده برای این که کمی از قالب مودب و پاستوریزهتان خارج شوید میتوانید مطمئن باشید که آهنگ بیتربیت را هم در این کنسرت اجرا خواهند کرد و شما میتوانید در یک چارچوب فرهنگی فحشهای بی ادبی بدهید و حالش را ببرید! پوسترشان را بزرگتر اینجا ببینید. View image
اگر آدم قرار است یک موجود متوسط باشد بهتر است اصلا نباشد. این فکری بود که چند روز پیش بعد از بیرون آمدن از سینما و تماشای فیلم آنی لیبوویتز: زندگی از میان لنز به سرم زده بود.
از خانم آنی لیبوویتز خیلی خوشم آمد نه فقط برای اینکه نامبر وان بوده و هنوز هم هست، به نظرم آدم باشعوری بود. اینکه بلد باشی سوژه را بفهمی، با سوژه بی رحم باشی حتی اگر جسد یک مرده عزیز باشد، سوژه را حتی اگر ملکه بریتانیا باشد چنان بچرخانی که خود خودش باشد کار آسانی نیست.
دنباله این لینک را بگیرید میتوانید بخشهایی از این فیلم را ببینید. همچنین فیلم کوتاهی از عکاسیاش از ملکه بریتانیا، همینطور چیزهای بیشتری در ویکیپدیا دربارهاش بیابید و این عکس جان لنون روی جلد رولینک استون، دمی مور روی جلد ونیتی فیر و این یکی عکس آنجلینا جولی و خالکوبیهایش را هم ببینید.
این مطلب و عکس را هم از وبلاگ سک سوالیته در هنر یافتم که باید سر فرصت خود وبلاگ را هم ببینم.
یکی از روزهای تیر ماه هشتاد و دو در خیابان هفدهم امیرآباد با مردی قرار داشتم که میگفتند به خاطر بیماری، چند خط یکبار خودش را به یاد میآورد. دلم نمیخواست خالق "هلیا" را رنجور ببینم و او واقعا رنجور نبود. در سختترین سالهای بیماری هنوز استوار بود و من میدیدم که "فرزانه" باعث این استواری است.
دو سه سال پیش برایش در خانه هنرمندان بزرگداشت گرفته بودند. یک چهارپایه کوچک پیش پای او بود برای خستگی پاهایش. آمدم عکس بگیرم از او، رد دوربینم را تشخیص داد به همراهش گفت چهارپایه را بردارند تا در عکسهای من هم رنجور نباشد.
من دلم میخواهد همانطور به خاطرش بیاورم که در خیابان هفدهم دیدمش. مرتب، خوشتیپ، استوار. شاید وقتی آرام خداحافظی کرد و برگشت به اتاق پر از کتاب، مرا که همین چند دقیقه پیش به او لبخند زده بودم فراموش کرده بود، مهم نیست، من یاد او را مثل کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" با خودم دارم.
گزارش این دیدار را که در شماره 56 چلچراغ منتشر شده در ادامه مطلب بیابید...
اوقاتم مدتها تلخ بود حالا زهرماری شده است. سنتوری با آن کنایههای پر از زهرش مجبورم کرد لحظه لحظههای زوال امیدها و آرزوهایم را که در یک دوره چند ساله اتفاق افتاد، در یک ساعت و چهل و چهار دقیقه تماشا کنم.
ساختمان ویرانهای که تک و توک چراغهایش روشن است، آدمهایی که درگیر خودشاناند، آدمهایی که از یک جسد هم نمیگذرند، آدمایی که وقت خراب کردن غیورند و وقت ساختن گم و گور، تنهایی در جنگل آدمها، خانهای که میکوبند و خرابش میکنند تا یک روز بسازند و نمیدانم این روز لعنتی کی در زمان حکومت کی قرار است برسد؟
در این مورد خیلی میشود نوشت ولی ترجیح دادم یک فیلم کمدی ببینم و تلخی سنتوری را فراموش کنم.
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
فیلم علی سنتوری را پریروزها دانلود کرده بودم. دیشب هم میخواستم ببینمش اما نتوانستم. مشکل فنی در کار نبود، وجدان درد گرفته بودم. نمیخواهم افه بیایم که درستکارو با وجدان هستم اما این واقعا از گلویم پایین نمیرفت.
دیروز در خبرها خواندم که داریوش مهرجویی گفته است خریدن و دیدن غیرقانونی این فیلم دزدی و حرام است.
امروز فکر کردم تلفن میکنم به مهرجویی یا تهیهکنندهاش و میخواهم که تکلیف من را روشن کنند که میخواهم فیلم را ببینم، پولش را هم بدهم اما نمیتوانم! خوشبختانه قبل از اینکه من کاری کنم خوشان دست به کار شدند و شماره حسابی را برای این کار اعلام کردند.
اصل خبر را میتوانید اینجا در روزنامه اعتماد ملی بخوانید.
یا اینجا در وبلاگ هنوز
اما محض اطمینان شماره حساب را اینجا هم مینویسم:
شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ.ن. مشکل لینک اعتماد ملی حل شد. این لینک تازه را امتحان کنید.
در ضمن شما که بدون اگر و مگر این فیلم را از دستفروش می خرید یا از اینترنت دانلود می کنید برای پرداخت پولش این قدر اگر و مگر نکنید.
دلخور بودم شدید از این که در مراسم شب چله چلچراغ نبودم. وقتی مینویسم "شدید" منظورم دقیقا "شدید" است. ولی به فاصله دو شب توانستم جای دیگری بروم که جبران آن دمغی بشود. دیشب رفته بودم کنسرت گوگوش.
آنهایی که میشناسندم میدانند بد فرم از گوگوش خوشم میآید قبلا هم همینجا به این مساله اعتراف کرده بودم که هلاک ادا و اطوارهای او وقت خواندن ترانه "من آمدهام" هستم. کنسرت خانم گوگوش یکی از بهترین اتفاقهای زندگی من است. فکر میکنم علیرغم مغرور بودنم به کلماتی که بلدم به کار ببرم نمی توانم کلمات مناسبی پیدا کنم که نشان بدهد چقدر از نشستن در کنسرت گوگوش خوشحال بودم.
حالا فقط یک آرزوی دیگر دیگر دارم آن هم مصاحبه با خانم فائقه آتشین است که اگر بشود چه شود!
.................
پ.ن. از برند شدن چلچراغ حظ میکنم . این همه لینک یعنی ترکوندن!
الو سلام آقای امینپور! من این پایینم به اینها بگویید بگذارند بیایم بالا، حجابم درست است اما گیر دادهاند به این دسته گل نرگس، چرا به خاطر یک دسته نرگس که برای آقای شاعر میبرم باید توضیح بدهم؟
الو سلام آقای امینپور من این پایینم و چراهای بسیار دارم. نمیدانم از کجا پیداست که امروز شعر تازهای در بساطم نیست، برای تماشای شما در کادر پنجرهای که منظرهاش یک دیوار سیمانی است هم نیامدهام، امروز چراهای بسیار دارم.
چهارده روز است میخواهم به عموزاده خلیلی تلفن کنم و درباره یک موضوع مهم با او گریه کنم. اینبار از من نپرسید "عموزاده چطوره؟ چکار میکنه؟" جوابم همان جواب همیشگی نیست، خوب نیست، مدتهاست به او تلفن نکردهام اما میدانم این روزها حالش هیچ خوب نیست. دیشب از او در روزنامه اعتماد چیزی خواندم، از انگشتهای کشیده و باریک و بلند شما نوشته بود، سراغ پیراهن چهارخانه شما را گرفته بود، سراغ جوانیاش را، سراغ تو را.
از این همه راه دور هم دیدم که گریه میکند از اتاق زدم بیرون، بله آقای امینپور او با آن قد و قوارهاش همیشه ساده بغض میکند، ساده گریه میکند چنان که شما ساده میخندید ولی اینبار تلاش نمیکرد گریهاش را پنهان کند.
الو آقای امینپور نگو نا امید نباش، دلداری نده، هی به اتفاقهای خوبی که در آیندههای نامعلوم قرار است بیفتد اشاره نکن، نگو شماها زیاد سخت میگیرید، سخت است آقای امینپور.
این روزها به شما زیاد فکر میکنم، گریه هم، گاهی تلفنی، گاهی تنهایی، گاهی حتی آنلاین با آنهایی که مثل من هنوز نمیفهمند چطور شد که بلند شدی رفتی ناگهان، مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان.
شادی صدر آنلاین است میگوید نوجوانیاش را با شما تشییع کرده است. ظهر است، همان حدودی که میرسیدم به تقاطع مفتح و مطهری، و باید از آن نگهبان همیشه عصبانی رد میشدم. به هم سلام میکنیم، از آن سلامهایی که مثل چای بدون قند شما تلخ است، حال هر دومان خوب نیست، من از او کلمههایی میخوانم خیس، او از من کلمههایی سرد و برای اولین بار، اینبار به این فکر نمیکنم که همه، اشکهایم را میبینند، اشکهای یک آدم سی و چند ساله که نوجوانیاش گم و گور شده است.
شما در نوجوانی گمشده من قدم نمیزنید چنانکه در نوجوانی شادی و بعضی از دوستان تهرانیام، آن وقتها شما برای این نوجوان شهرستانی، که ظهرهای داغ را با کلمه میگذراند، یک اسم بزرگ بودید، در کنار اسم طولانی فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، صفحه اول سروش نوجوانی که گاهیگداری به دستم میرسید. شما که بهتر میدانید به ما شهرستانیها گاهیگداری سهمی میرسد از وفور پایتخت و به سودای همان وفور من فرار کردم به پایتخت و گمانم شما هم.
دیگر جوان بودم آن وقتها که شعر تازهای میگفتم و از آسانسور سروش نوجوان میآمدم بالا و شما آن شعر را پیدا میکردید ته چشمهایم و برای اینکه شرم شهرستانیام بریزد خودتان شعر میخواندید. وقتی قبل از شعر میگفتید "میگه" شعر مال خودتان بود و وقتی میگفتید "میفرماید" شعر مال دیگری.
وقتی روی آن مبلهای سبز دفتر سروش نوجوان مینشستم، حواسم بود این مردی که این روبرو نشسته همان اسم بزرگ نوجوانیام است. مثل وقتی که در صندلی کناری عموزاده خلیلی مینشینم و فکر میکنم میان آن چند نفری که کتابهای لاغر آن دوران گاهیگداری به دستشان میرسید من چه بخت بلندی داشتهام که حالا اینجا نشستهام.
الو آقای امینپور! من اینبار هم دیر میرسم، دورم از شما و از خودم، آخرینبار همین یکسال پیش در چله چلچراغ پرسیدی راضیام از این دوری، از رفتن؟ گفتم شما از کجا میدانید من رفتهام؟ گفتید درست است ما مجلهمان زیادی شاعرانه بوده اما خب هنوز گاهی خبرنگارها را میبینیم!
خندیدیم، این یکی از چراهای فراوانی بود که خیلی وقت پیش پرسیده بودم از شما، چرا سروش نوجوان اینقدر شاعرانه است؟ چرا سروش نوجوان کلاسیک مانده است؟ چرا شعر کافی نیست برای این روزگار؟ چرا بیدل را همه دوست ندارند؟ چرا نمیتوانم از قید غزل بیرون بیایم؟ چرا یک خط فاصله بزرگ نمیکشید بین خود امروزتان و خود انقلابیتان؟ چرا نسل شما اصرار میکند بر آرمانهایی که دیگر به درد امروز نمیخورند؟ چرا دعوت نشست شاعران را با رهبر پذیرفتید؟ خودتان گفتید هر چرایی که دلم خواست بپرسم، خب چرا بیخیال ما شدید؟
آقای امینپور! شهرستانی بودن بالاخره یکبار به درد خورد. من میدانم گتوند کجاست، راه را بلدم. یکی از همین روزها مثل همیشه بیخبر، بیقرار قبلی میآیم.
پیشتر به بهانه شعرهای تازهام میآمدم روبروی شما مینشستم. آن وقتها شعر بی قرار قبلی میآمد. حالا اما مدتی است نشستهام روبروی کوه کلمهها و کیبورد تا پیراهن کبودم را شعر کنم اما هیچکدام از شاعران، در این چند هزار سال، وزنی ابداع نکردهاند که بتواند این فاصله را این فقدان را این فصل مزخرف زرد را که در دل ما نشسته با خودش ببرد.
اما همین روزها اولین قصیده شکوائیهام را تمام میکنم، خودتان گفتید که از شعرهای تجربه نکرده نترسم. میآیم مینشینم روبروی شما، اینبار نه در قاب یک پنجره که منظرهاش یک دیوار سیمانی است بلکه در پهنای یک دشت جنوبی آشنا.
مثل همیشه وقتی شعر میخوانم، روی کاغذ چند کلمه یادداشت کن، به بعضی از بیتها که میرسم سرت را دو سه بار تکان بده که من از زیر چشم ببینم و ذوق کنم، یک کلمه را عوض کن، این جوری بهتر نیست؟ بهتر است آقای امینپور! هااا! حالا شد و به این اتفاق کوچک شاعرانه بخند.
الو آقای امینپور! همه جای اینترنت نوشته، شما "درگذشتهاید"، به این فعل "درگذشتن" بخند، از آن خندههای معروف و بگو خب از شعر چه خبر؟ شعر تازهات را بخوان، بگو عموزاده چطوره؟ خودت چطوری؟ کارا خوبن؟ هفتمین سیگارت را روشن کن، تا در این فاصله کمی حرف بزنم، شعر تازهای در کار نیست، خیلی وقت است غزل از دستم میگریزد، عموزاده خوب نیست، خودم عکسهایش را دیدم که سرش را تکیه داده بود به دیوار و گریه میکرد، من خوب نیستم، کار و بار خوب نیست، روزگار هم.
الو آقای امینپور! من فارسیام بد نیست اما چهارده روز است دارم این جمله را میخوانم و نمیفهمم، همه جای اینترنت نوشته قیصر امینپور درگذشت، بیا به این فعل "درگذشت" بخند، تا ما گریه کنیم.
دوستان ایراندوست و وطنپرست!
علاقهمندان به میهن آریایی- اسلامی!
ای عزیزانی که خودتان را در راه بلندی نام ایران و ایرانی جرواجر میکنید! شما را به جان خلیج همیشگی فارس بیخیال شوید.
این خانم دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال با هیچ چسبی به ایران نمیچسبد جز یک چسب زخم کوچک که برای التیام زخمهای بزرگ ناشی از همه ضربههایی که این همه سال خوردهایم کفایت نمیکند!
مدتی است دارم جلد دوم نامههای جلال و سیمین را میخوانم. جلد اول نامههای سیمین است به جلال در سفرش به آمریکا و زمان تحصیل در دانشگاه استنفورد و جلد دوم نامههای جلال است به سیمین در همان تاریخ.
گاهی حرص میخورم و کتاب را پرت میکنم کنار و گاهی احساس میکنم خواندن این نامهها سرک کشیدن به زندگی خصوصی این آدمهاست و گاهی فکر میکنم مرور زندگی آدمهایی که مهماند در لحظههای خصوصیشان مهم است بخصوص که یک طرف آن زنی است روشنفکر در زمانه خود که هنوز زنده است و داستانهایش زندهاند.
یکی نامههای سیمین و سبک زندگیشان برایم جالب است و یکی هم نامههای فروغ به پرویز شاپور در کتاب تپشهای عاشقانه قلبم. حقیقتش این است که از دست سیمین بیشتر حرص میخورم چون سن و سالش وقت نوشتن آن نامهها بیش از سی سال است و خانوادهاش روشنفکرند و خودش اهل قلم است و واقعا عصبانی کننده است که مثلا از دست خواهر و مادر جلال گله کند و از این حرفهای این چنینی بزند آن هم وقتی آن سر آمریکا نشسته و مثلا دانشجوی دکتراست اما فروغ به هر حال وقتی آن نامهها را مینوشته شانزده هفده سال بیشتر نداشته است.
مثلا سیمین وقتی در استنفورد تنهاست و گاهی کمی خوش میگذراند و به مهمانی یا جشنی میرود عذاب وجدان میگیرد و برای جلال مینویسد درست است من به این مهمانی رفتم ولی اصلا خوش نگذشت و چه فایده که تو نبودی و اینها.
از آنطرف نامههای جلال شامل گزارش لحظه به لحظه زندگی اوست. از غذا خوردن، رفتن به دفتر حزب، سینما رفتن، حمام کردن، سرما خوردن، سلمانی رفتن (با ذکر تعداد دفعات) و ...حتی اگر در خیابان به کسی برخورده این را هم در نامه مینویسد و وای که چقدر رمانتیک!
ساعت شش و نیم بعد از ظهر یکشنبه سوم اسفند 1331
"عزیز دلم سیمین جان، الان به انتظار کاغذت دارم کاغذ مینویسم. تا یکی دو ساعت دیگر باید برسد. و اگر نرسد؟"
ساعت یازده شب دوشنبه چهارم اسفند
"عصر رفتهام حمام و غروب هم سلمانی کردم. درست از وقتی که رفتهای تا به حال این چهارمین بار است که به سلمانی رفتهام"
ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه 13 فروردین 1332
"عزیز دلم، دیشب کاغذت نیامد. روز پست بود و من باز از ساعت هفت تا هشت و نیم منتظر کاغذت مثل سگ پاسوخته گاهی توی اتاق بودم، گاهی توی مهتابی و گاهی توی خیابان".
یک بخش از نوشتههای جلال در واقع گزارش روزانه مراحل ساخت خانهشان در شمیران است. از خرید مصالح ساختمانی و سر و کله زدن با عوامل شهرداری و وضع بارندگی و تاثیرش بر کار بنا و عملهها و غیره و ذلک.
جلال در نامه ساعت ده و نیم بعد از ظهر سهشنب دوازده اسفند 1331 مینویسد:
...الان تنها ناراحتی خیال من این است که نکند تو بیایی و خانه ناتمام باشد. البته قسمتهایی از آن را بخصوص ناتمام خواهم گذارد تا تو بیایی و به سلیقه خودت درستش کنی، بخصوص مبلمان و اورونمان (تزئین) آن را.
در مدتی که این کتاب را میخوانم به ماجرای ساخت این خانه علاقهمند شدهام و با نگرانی مراحل پیشرفتش را دنبال میکنم! امروز که این عکس را دیدم قبل از هر چیز فکر کردم که آیا این همان خانه است؟ خانه شمیران که جلال از ان مینویسد؟ نمیدانم.
چند وقتی بود میخواستم در مورد این کتاب بنویسم و بهانهاش نبود که پیدا شد اما حرفهای دیگرم را در این باره میگذارم برای بعدتر.
..........................
.......................
دوره دو جلدی نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است به قیمت هشت هزار و پانصد تومان. این مجموعه دو جلد دیگر هم دارد.
با دوست عزیز که این روزها گمانم فرصت فیلم دیدن ندارد میرفتیم به انواع و اقسام پاتوقهای فیلمی سر میزدیم. فیلمهای دست اول دنیا در بساط دستفروشهای اهل فیلمی که اینجا و آنجا نشان میکردیم پیدا میشد. هزار تا هزار و پانصد تومان.
آن یکی که نزدیکیهای فلسطین و دانشکده هنر بود و تیریپش فیلم هنری بود آخر آخرش برای هر دی وی دی دو هزار تومان میگرفت و این رفیقمان میگفت لامصب خیلی گرانفروش است!
حالا به عنوان یک ایرانی اصیل در بلاد کفر، پرچم فیلم دزدی را برافراشته نگه داشتهام. یکی دو شب پیش death proof را دیدم از برادر تارانتینو که خب خیلی توپس بود و البته آنچه بر زیبایی این اثر میافزود این بود که این فیلم برادر تارانتینو هنوز به پردههای سینماهای اروپا نرسیده. به عبارت بهتر در حالی که این همشهریهای اسکل ما میروند دی وی دی کوئین و لیتل میس سان شاین را شبی چهار یورو اجاره میکنند من death proof نگاه میکنم.
این فیلم nine lives هم خیلی خوب بود و دوستش داشتم.
الان هم میخواهم فیلمی ببینم به اسم Valley of Flowers که یک فیلم هندی است با زیرنویس تامیلی! اینجوری نگاه نکنید کسی که فیلم را به من داده گفته از این فیلم هندی هنریهاست که کلا چه شود!
یک- یکی از نویسندههای معاصر که کتابی عالمانه و محققانه نوشته است درباره آثار صادق هدایت تعریف کرده بود که مواد این کتاب را در دستشویی خانهشان فراهم کرده است.
گویا ایشان به دلیل ابتلا به یک بیماری خاص، مدت زمان اقامتشان در دستشویی کمی طولانی بوده و برای سر نرفتن حوصلهاش تعدادی از کتابهای صادق هدایت را در دستشویی میگذارد تا هم در آرامش آنجا بنشیند و هم بیکار نباشد. در نتیجه این مطالعه و تامل و تفکر، مواد لازم برای نوشتن آن کتاب فراهم شده است.
این روش، روش کارآمد و مفیدی است برای خواندن چیزهایی که خواندنشان به طور معمول و در حال لم دادن توی کاناپه سخت است.
با استفاده از همین روش، بالاخره مقاله معماری قدیم و تکنولوژی جدید هایدگر را تمام کردم. مدتها بود میخواستم کتاب فلسفه تکنولوژی را تمام کنم اما نمیشد. مقالههای اول و آخر را خوانده بودم و مانده بود این یکی.
از هفته پیش کتاب را برداشتم با خودم بردم دستشویی و هربار که به آنجا سر میزدم چند صفحهای از آن را میخواندم تا اینکه بالاخره تمام شد. تازه آرامش حاکم بر آنجا باعث شد مطالعهام عمیقتر شود و بزودی خلاصهای از دریافتهایم را از این کتاب اینجا مینویسم!
دو- از طریق لینک یک پزشک رفتم به کلینیک آزمایش اعتیاد وبلاگی و این هم نتیجه شرمآورش! باید یک نفر دست و پایم را به تخت ببندد گمانم!
Mingle2 - Dating Site
حالم از این کارگردانهای خر به هم میخورد که میزنند خواننده محبوب آدم را ته یک فیلم مسخره اعدام میکنند آن هم این وقت دیر وقت شب که آدم هیچ غلطی نمیتواند بکند جز اینکه بنشیند بر خیابان "بیلدردایک کاده" دوچرخه سوارهای بامدادی را بشمرد تا این خاطره بد فراموشش شود.
بیورک عزیز! تو چرا در این فیلم احمقانه بازی کردی؟ موزیکال بود که بود. تازه موزیکالش هم جاندار نبود! دلم میخواهد هر چه فحش بلدم و بلد نیستم به این فونتریه بدهم حیف که خانواده نشسته!
این هم برای تغییر آب و هوای خودم. Human Behavior
دارم کتابی میخوانم به اسم " متاسفیم از..." که نویسنده آن دینو بوتزاتی ایتالیایی است. این هم یک تکه از نوشتههای اوست. راستش وقتی خواندمش یاد خودمان افتادم.
به گمانم ما هم مثل آلمانیها، پیش تاریخ متهم خواهیم شد به درنیافتن تاثیر زیبایی بر سرنوشت خودمان و جهان. او مینویسد:
آلمانیها نباید تعریف کنند که آنها چیزی نمیدانستند؛ که نمیتوانستند تصور کنند؛ که فکر میکردند هیتلر مرد خوبی است و غیره و غیره.
این حرفها مزخرف است! حتی سبیلچهاش را هم دیده بودند و برای آن هورا کشیده بودند و کف زده بودند...
با پذیرفتن آن سبیلچه، " غیرممکن" بود که آزارهای شرمآور، کشتارها و شکنجههای یهودیان، اتفاق نیفتد.
بنابراین همه آلمانیها به خاطر تحمل چنین چهره و سبیلهایی، اینقدر ناچیز میتوانند شریک جرم تلقی شوند.
گاهی یک گناه زیباشناسانه، عواقب ویرانگری برای همه مملکت، حتی برای جهان دارد.
آدمهای اصیل آن سبیلهای نفرت انگیز را برای یک ساعت هم تحمل نمیکردند و فاجعهای وحشتناک، نوع بشر را به مخاطره نمیانداخت.
و بعد میآیند برای من میگویند که خوشسلیقگی، فقط تجمل بیهوده آدمهای پولدار است.
..................
پ.ن.
متاسفیم از... نوشته دینو بونزاتی ترجمه محسن ابراهیم، نشر مرکز، قیمت 4500 تومان
Siamo spiacenti di … - Dini Buzzati
در کتابفروشیها قفسههایی هست پر از دفترچههای خوش بر و رو که دل میبرند. اگر بد عادت هم شده باشی به تایپ کردن، باز وقتی روبروی این قفسهها میایستی احساس میکنی جهان منتظر است که تو یکی از این دفترچهها را بخری و شاهکار خودت را بیافرینی!
معمولا وسوسه به قدر کافی قوی است و تو به قدر کافی ضعیف که آخر سر دست پر از کتابفروشی بیرون بزنی.
بعد همه چیز تمام میشود، از حس و حال میافتی. نه سوژه نابی، نه آفرینشی، نه داستانی که خیال کسی را خط خطی کند و نه شعری که دلی را بلرزاند.
تو با دفترچهها تنها میمانی و البته با وجدانی معذب که چرا نمینویسم؟ و بعد آخر سر دفترچهها را برمیداری یک جایی گم و گور میکنی که پیش چشم نباشند.
اما تصمیم گرفتهام در این دفترچههای دلبرانه جلد آجری، که تازگیها دلم را بردهاند و مجبور شدهام بخرمشان، چیزی بنویسم برای تو که بعد یادت بماند دستخط من این شکلی بود.
هنوز اول عشقه
سفر دنباله داره
تو را نادیده رفتم
دل از من گله داره
از کدامین سفر از کدامین شب آهنگی بخوانم
که در دل تو نشینم
غم دلتو بچینم
این وقت شب زد به سرم که یک حالی بدهم به این کافه و البته به آنهایی که این وقت شب هنوز بیدارند مثل خودم. این شبنم ثریاست خواننده تاجیک که برای چندمین بار دارم امشب میشنومش.
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من تن تننم
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی که صبح
پرندهای با نامی غریبه
در دستگاه ماهور
در گوش درخت کنار پنجرهام
آوازی با لحن شجریان میخواند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی مرغهای دریایی دیوانه
سر میز صبحانهام مینشینند
و نان و پنیرم را با مرغابیهای همسایه قسمت میکنم؟
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی از خانه بیرون میزنم
درختهای اروپای شمالی
زیر پایم فرش ایرانی پهن میکنند
از خوشبختی چه کم دارم
وقتی پشت میزم مینشینم
چراغ تو سبز است
همین
چراغ تو سبز است
این شعر نزار قبانی این قدر تر است که هوس کردم بگذارمش اینجا بیخود و بیجهت!
ایتها المرأة المعجونة بأنوثتها
كفطیرة العسل
والمعجونة بدم قصائدی
ودم شهواتی
یا امرأة الدهشة المستمرة
یا التی بدایاتها تلغی نهایاتها
وأولها یلغی آخرها
وشفتها السفلى
تأكل شفتها العلیا
أیتها المرأة
التی تتركنی معلقا
بین الهاویة و الهاویة
أیتها المرأة – المأزق
أیتها المرأة – الدراما
أیتها المرأة – الجنون
أخاف أن أحبك...
این هم ترجمه شعر بالا که با کم شدن طنین عربی آن زیباییاش از دست میرود اما چارهای نیست. با سپاس از شکیبای عزیز که زحمتش را کشید.
ای زن آمیخته با زنانگیاش
ای زنِ ترس ِ همیشگی
ای آنکه آغازش همواره پایانش را انکار میکند
و ابتدایش آخرش را
و لب پایینیاش
لب بالاییاش را میخورد
ای زن
ایکه مرا آویزان،
در میان دوزخ و دوزخ رها میکنی
ای زن - بحران
ای زن - نمایش
ای زن -دیوانگی
میترسم عاشقت شوم
یکی از راههای آرامش یافتن و سرخوش شدن آدمی که من باشم کتاب خریدن است. یکی دو هفته پیش یک سر به کتابفروشی نشر چشمه زدم و کلی کتاب خریدم و شاد و شنگول با کیف خالی برگشتم خانه. برای اینکه تبلیغ فرهنگی مجانی هم در این سایت کرده باشم این کتابها را معرفی میکنم باشد که شما هم به جمع دو سه هزار مشتری این کتابها بپیوندید.
از نشر مرکز فلسفه تکنولوژی را خریدم و آواز عاشقانه که یک مجموعه داستان کوتاه است از جان چیور نویسنده آمریکایی که تا حالا چیزی از او نخوانده بودم. معلوم است که فلسفه تکنولوژی را هنوز نخواندهام ولی آوازهای عاشقانه را خواندهام!
علاقهمندان به ادبیات ایتالیا دنکامیلو و پسر ناخلف را از دست ندهند که واقعا بامزه است.آنها که پیش از این کتاب دنیای کوچک دنکامیلو را خواندهاند میدانند که چه طنز خوبی توی این کتاب هست. تازه فکر میکنم از بهمن شنیدم که نشر کارنامه یک کتاب دیگر از همین مجموعه دنکامیلویی در دست انتشار دارد که بیصبرانه منتظر انتشارش هستم.
از گراهام گرین سه تا کتاب خریدم. یکی آمریکایی آرام که هم ناشرش یعنی خوارزمی ناشر معتبری است هم مترجمش عزتالله فولادوند، دومی اسلحهای برای فروش با ترجمه گلرخ سعیدنیاست که هنوز نخواندهامش و سومی جان کلام که خوب بود و من خوشم آمد.
از ریموند چندلر کتاب خداحافظی طولانی را خریدم که یک رمان پلیسی است. از پل استر کتاب کشور آخرینها را. اولی را خواندهام که بدک نیست دومی را هنوز نخواندهام.
یک کتاب هم دیدم به اسم راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ که چون دیدم مترجمش فرزانه طاهری است خریدمش. من مخلص خانم طاهری هم هستم ولی راستش از اینکه وسط یک رمان آمریکایی اصطلاح "علی ورجه" را بخوانم خوشم نمیآید. در ضمن از اینکه به جای یکشنبه که آخر هفته آنهاست از جمعه استفاده شود خوشم نمیآید. من که بیشعور نیستم میدانم آمریکاییها یکشنبه تعطیلاند نه جمعه پس این مترجمها چرا فکر میکنند ما نمیفهمیم؟ خب بگذریم!
دیگر اینکه نشر نی هم گفتگوی طولانی رامین جهانبگلو را منتشر کرده با سید حسین نصر با عنوان در جستجوی امر قدسی که یک جورهایی مرور زندگی نصر است در کنار تاریخ سیاسی- فرهنگی از منظر او و بعد میرسد به دیدگاههای سید حسین نصر در مورد ایرانی بودن، اسلام و دنیای مدرن، هنر و معنویت و اسرار ملکوت که بشدت پیشنهاد میکنم خواندنش را به آنهایی که میخواهند این فیلسوف ایرانی را بشناسند. هنوز تمامش نکردهام و بزودی در موردش بیشتر مینویسم. این گفتگو از قرار گفتگوی دو تا پسرخاله هست. اینطور که از متن کتاب برمیآید رامین جهانبگلو و سید حسین نصر پسرخاله هستند.
یک داستان بلند هم از پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی با ترجمه مهدی سحابی و کتاب شهری چون بهشت را که کاری است از سیمین دانشور از کسی هدیه گرفتهام که اولی را خواندهام و خوب بود و دومی را هنوز نخواندهام.
تا این پست تمام نشده بگویم اوصیکم بناتالیا گینزبورگ! دو تا از کتابهایش را من با این که داشتم باز هم خریدم تا به آدمهای دوست داشتنی حوالی زندگیام بدهم. یکی شهر و خانه و دیگری فضیلتهای ناچیز که هر دو را محسن ابراهیم برای نشر هرمس ترجمه کرده است. اگر این کتابها را ندارید سعی کنید خوبیهایتان را رو کنید شاید این کتابها به شما رسید!
آن تیتر را هم گذاشتم تا شما به اشتباه فکر کنید من پیشنهادهای بیشرمانه داده ام ولی ببینید خیلی هم پیشنهادهایم باشرمانه است!
مثل تینایجرهایی که عکس ستاره محبوبشان را روی جلد مجله میبینند،با دیدن عکس رضا سیدحسینی روی جلد بخارای پنجاهم کلی ذوق کردم. هر چند انتظارم این بود که پرونده مفصلتری درباره او بخوانم اما همین هم خوب است.
رضا سیدحسینی را دوست دارم هر چند تلخ است اما تلخیاش مثل تلخی چای اول صبح میچسبد. یکی از ابتداییترین درسهای روزنامهنگاری این است که حتی اگر مصاحبهشونده پیامبر هم باشد توی روزنامهنگار خدایی! اما چند سال پیش که رفته بودم برای جایی(یادم نمیآید کجا بود!) با او و جلال خسروشاهی درباره یکی از بزرگترین و مهمترین و ماندنیترین کارهایش یعنی فرهنگ آثار در موسسه سروش، مصاحبه کنم هیبت داناییاش همه ابهت روزنامهنگاریام را ریخت. موضوع گفتگوی بخارا با سیدحسینی هم همین فرهنگ آثار است.
البته خواندن این گفتگو کام آدم را تلخ میکند وقتی میبیند برای کار به این بزرگی و برای آدمی به بزرگی سیدحسینی چه حقالزحمه کوچکی پرداخت میشود. او در جواب سوالی درباره امور مالی مربوط به مترجمان این اثر میگوید:
خب کلمهای حساب میشد. از کلمهای قریب به یک تومان شروع شد و تا به 20 تومان رسید. در ابتدا پولی که به من میدادند ماهی 12 هزار تومان بود و حالا مثل یک کارمند به 300 هزار تومان رسیده . من نامهای به دکتر خالدی نوشتم که مطمئن باشد من برای پول کار نمیکنم. روی قرارداد من 1 درصد از کتابها هست اول فکر میکردم که از هر جلد ده هزار نسخه چاپ میشود و پول خوبی به ما میرسد ولی دیدم نه. به زندگیم هم لطمه زد. اخیراً تجدید چاپ مکتبای ادبی درآمد که حقالتالیف خوبی داشت یا مثلاً طاعون به چاپ هشتم رسیده است. یعنی من به زور کتابهای خودم زندهام. فرهنگ آثار بیتردید کار مفید و ماندنی است ولی زندگی مرا خراب کرد.
غیر از فرهنگ آثار یک فهرست سی و چهارتایی دیگر هم در کارنامه سیدحسینی هست که بسیاریشان پای ثابت کتابخانههای بسیاری است:
در تنگ آندره ژید، تونیو کروگر توماس مان، مکتبهای ادبی، طاعون آلبر کامو، مدراتو كانتابیله مارگریت دوراس، آخرین اشعار ناظم حكمت، امید و ضدخاطرات آندره مالرو، در دفاع از روشنفکران سارتر و ...
دوستان خوشفکر من در سایت فانوس در تازهترین ابتکارشان تصمیم دارند یک نمایشگاه عجیب ولی واقعی راه بیندازند. نمایشگاه مالباختگان هنری مکانی برای عرضه آثار هنری کسانی است که دستکم یکبار اثرادبی یا هنریشان به نحوی از انحا به سرقت رفته است. تعداد این مالباختگان هم تا آنجایی که میدانم کم نیستند. شادآفرین قدیریان رفیق من(کلاسو دارید که؟!) و از برگزارکنندگان این نمایشگاه جالب، خودش از جمله مالباختگان هنری است و تا آنجا که میدانم مدتها درگیر ماجرای سرقت یکی از عکسهایش بود. او میگوید متاسفانه با وجود اینکه تعداد این مالباختهها زیاد است معمولاً ملاحظات زیادی باعث میشود حاضر نشوند از این تجربههای دردناک حرفی به میان بیاورند.
به هر حال این فرصت خوبی است برای دوستان هنرمند و اهل ادبیات که اگر نتوانستهاند با تکیه بر ماده 23 قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان داد خود از کهتر و مهتر بستانند دستکم اینجا اثر مسروقهشان را به نمایش بگذارند.
پ.ن. الان یادم آمد که من هم خودم یکپا مالباخته هستم! سال گذشته چند بند از ترانه چلچراغ سر از تیتراژ پایانی یک فیلم سینمایی درآورد. ولی من حتی حوصله نکردم با آن دوستان عزیز تماس بگیرم و بپرسم چرا؟
باغهای کندلوس اسم قشنگی داشت من هم گول همین اسم قشنگ را خوردم. اگر بیخیال دیالوگها میشدم میتوانستم حتی از منظره جادههای قشنگ و قبرستانهای کوچک و سرسبز آن هم لذت ببرم و خوش و خرم از سینما بیرون بیایم. نقطه قوت این فیلم همان مناظر زیبا بود و مونولوگهای رانندهای با لهجه آذری.
کارگردان این فیلم مقداری دیالوگ قشنگ داشته و دو تا هنرپیشه با چشمهای روشن و بر تن این مجموعه رخت فیلم سینمایی پوشانده است. سکانسها و دیالوگهای رمانتیک فیلم نهتنها باعث نمیشوند آدم لحظهای هوای گرفتن دست بغل دستیاش به سرش بزند که دندان قروچه آدم را هم درمیآورند. و وای از دست این محمدرضا فروتن که تا ابد نقش جوانهای عاشقپیشه اهل شعر و شاعری را بازی میکند و حیف آن صدا که میتواند با چه شعرهایی دل آدم را بلرزاند و صرف دیالوگهای لوس مدل دوران نوبالغی میشود.
توقع من از فیلم ایرانی توقع زیادی نیست. همین که حرص آدم یک سکانس در میان درنیاید اتفاق مبارکی است. این را گفتم که بگویم با سطح توقع بالایی وارد سینما نشدم که فکر کنم همه آن توقعها برآورده نشده است.
باری وظیفه خودم دانستم هشدار بدهم که اگر در یک روز داغ خرداد هوس کندلوس کردید فکر نکنید با یک سینما رفتن مسله حل است، سه چهار ساعت بیشتر راه نیست بلند شوید بروید حال اورژینالش را ببرید.
روزی روزگاری روزنامه نگار خودبامزه بینی! بود که ته مصاحبه هایش از طرف می پرسید: اگر یک زرافه داشتید چکار می کردید؟ و مصاحبه شونده ها هم جواب های بامزه می دادند.
او این سوال را از خیلی ها از جمله حسنی امام جمعه ارومیه، جمیله کدیور، ارحام صدر، فریدون مشیری، م.آزاد،،بهزاد نبوی و ... پرسید.
بعد که خیلی احساس بامزگی کرد از مصاحبه شونده ها می پرسید اگر یک سوسمار بودید چه کسی را می خوردید؟ آیدین آغداشلو، گلی امامی،پژمان بازغی، نیکی کریمی، فاطمه معتمدآریا و کلی آدم دیگر هم به این سوالش جواب دادند.
مجموعه این تکه از مصاحبه های منصور ضابطیان با آدم های مختلف حالا منتشر شده است. اگر یک زرافه داشتم... و اگر یک تمساح بودم... کتاب هایی هستند که در هر کدام چهل تکه از چهل تا ازگفتگوهای منصور با آدم های مختلف را می توانید بخوانید و با توجه به این که قیمت هر کدامشان 1500 تومان است می ارزد که بگیرید و بخوانید و نگه دارید یا هدیه اش بدهید. این کتاب ها را انتشارات آفتابگردان منتشر کرده و با سر زدن به غرفه چلچراغ در نمایشگاه مطبوعات می توانید هم این دو تا را بخرید هم تقویم و پوستر و فیلم شب مردی با عبای شکلاتی را بخرید و هم به صورت رایگان از تماشای باغ وحش چلچراغ لذت ببرید!
* این یک آگهی بازرگانی است که منصور ضابطیان به جای پول دو جلد از همین کتاب ها را بابتش داده است.
نسخه فیلم کوهستان بروک بک را که می دیدم این هشدار به صورت زیرنویس از زیرش رد می شد که:
this viewing copy is provided for awards consideration only and is not for public presentation!
تصمیم گرفته بودم یك مدت ادبیات را ترك كنم و رمان نخوانم و به خواندنیهای دیگر برسم ولی هدیههای تولدم توبهام را شكست.شب پیشگویی پل استر و قند هندوانه(عجیب و جالب) لاموزیكا مارگریت دوراس، و گفتگو در كاتدرال (كلیسای جامع؟) از جمله این كتابهای توبهشكن هستند. رمان دو جلدی گفتگو در كاتدرال از ماریوبارگاس یوسا را با ترجمههای همیشه خوب عبدالله كوثری خواندم كه چند تا از دوستان آنلاین به من دادهاند. كتابی كه به من هدیه كردهاند چاپ اول است و مربوط به بهار هفتاد ولی تازگیها هم انگار یك چاپ تازه از آن به بازار آمده كه میشود تغییرات و حذفیاتش را حدس زد. غیر از خوبی نوشتههای یوسا، كلاً من از پرو خوشم میآید و یكی از جاهایی است كه دلم میخواهد ببینم. در جشنواره فیلم هم رفتم فیلم رفیق را از مایكل ویستروم دیدم كه در مجموعه چشمانداز سینمای آمریكای لاتین نمایش داده شد و محصول 2004 پرو بود. میخواستم ببینم اصلاً این پرو چهجور جایی است كه دیدم جای خوب و عجیبی است.
حالا اگر این كتاب را كسی به شما هدیه داد زهی سعادت ولی اگر هم نداد بروید بخریدش. میخواستم قیمتش را هم بنویسم دیدم چون چاپ هفتاد است پشت جلدش قیمت جالبی خورده جلد اول 230 تومان و جلد دوم 190 تومان!
در مقاله چرا ادبیات؟ كه قبلاً در موردش نوشتم یوسا دلایل مختلفی میآورد برای اینكه چرا بودن ادبیات مهم است. یكی از دلایلش این است كه:
... ادبیات عشق و تمنا و رابطه جنسی را عرصهای برای آفرینش هنری كرده است. در غیاب ادبیات، اروتیسم وجود نمیداشت. عشق و لذت و سرخوشی بیمایه میشد و از ظرافت و ژرفا و آن شوری كه حاصل خیالپردازی ادبی است بیبهره میماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی كه آثار گارسیلاسو، پترارك، گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسوادی كه سریالهای بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله كرده، قدر لذت را بیشتر میدانند و بیشتر لذت میبرند. در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات میشود نخواهد بود، و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.
..
پس اگر اهل ادبیات هستید توبه نكنید و همچنان رمان بخوانید تا زندگیتان از هر لحاظ زیباتر و بهتر و البته عشقولانهتر شود!
Mario vargas liosa
conversation in the Cathedral
Translated from the Spanish by Gregory Rabassa
یك نفر برایم كامنت گذاشته كه حداقل بیست فیلم از كارگردان های مطرح دنیا توی این جشنواره هست. امروز هم ما رفتیم یكی از این مطرح ها را دیدیم یعنی گل های پژمرده جیم جارموش. تیتراژ اول فیلم به اسم شارون استون كه رسید سینما رفت توی كار كف و سوت ولی طفلكی ها نمی دانستند چه در انتظارشان است. قسمت های صمیمانه فیلم را با قیچی باغبانی بریده بودند و فكر می كنم در دو سكانس كلاً 6 ثانیه ای چشم جماعت به جمال شارون استون روشن شد! تا دیگر من نباشم بگویم جیم جارموش... روی پرده... توی سینما... می ارزه بایستی توی صف! طفلكی من...طفلكی جیم جارموش!
روزی روزگاری جشنواره فیلم فجر برای خودش جشنوارهای بود. آن روزها البته دیویدی این همه فیلم خارجی بهوفور در هر سر بازاری یافت نمیشد و ما بودیم و همین یك جشنواره كه باید به اندازه یك سال از آن اكسیژن سینمایی میگرفتیم. الان جشنواره جشنوارهها را ما توی خانههایمان برگزار میكنیم.
امسال از سر بیكاری-دقیقاً از سر بیكاریها!- برنامههای جشنواره را پیگیری میكنم. دیشب رفته بودم فیلم كارگران مشغول كارند كه كارگردانش مانی حقیقی است. همان مانی حقیقی كه فیلم آبادانش توقیف شده بود. من آبادان را به لطف خود مانی حقیقی دیدهام و از این یكی كارش هم خوشم آمد.
الان هم از تماشای بهآهستگی مازیار میری برمیگردم كه آقبهمن تعریفش را كرده ولی من با این فیلم حال نكردم. گمان میكنم خیلی باحالتر و جاندارتر از این میشد از آب درش آورد.
در بخش خارجی فیلمهای خوب را زیاد نشان نمیدهند. چرایش را نمیدانم. مثلاً! فیلم پنهان میشائیل هانكه كه ژولیت بینوش دوستداشتنی بازیش میكند تا آنجا كه میدانم فقط یك سانس در برنامه جشنواره بود. شب بخیر و موفق باش جرج كلونی را هم فقط روز آخر نمایش میدهند.
فقط چون هوا خوب و بارانی و قشنگ و دلبرانه است من میروم سینما وگرنه كه چه جشنوارهای چه جشنواره جشنوارههایی چه بخش بینالمللی؟! غول تنهای این جشنواره ابراهیم حاتمیكیاست با بهنام پدر!
بعضی از دوستانم میدانند در برابر كتاب من به هیچ قانون اخلاقی پابند نیستم! یكی دو هفته پیش یكی از دوستان را مجبور كردم! كتاب «چرا ادبیات» نوشته ماریو بارگاس یوسا را كه عبدالله كوثری برای انتشارات لوح فكر ترجمهاش كرده به من هدیه كند!
عنوان انگلیسی كتاب این است why literature?
محتوای این كتاب سه مقاله از یوسا است. یكی همین چرا ادبیات، دیگری فرهنگ آزادی و بالاخره آمریكای لاتین: افسانه و واقعیت.
همه این مقالات خواندنیاند چون هم یوسا خوب مینویسد و هم كوثری روان ترجمه میكند.
خریدن، سرقت مجوزدار و خواندن این كتاب را پیشنهاد میكنم! اینجا هم دو سه صفحه اول مقاله چرا ادبیات را میگذارم باشد كه شما هم بروید و یكی از 2200 نسخه این كتاب را بخرید و به این ترتیب هم به خودتان خدمت كنید، هم به فرهنگ و ادبیات جامعه!
«بارها برایم پیش آمده كه در نمایشگاه كتاب یا در كتابفرشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و این را اضافه كرده كه: «برای همسرم میخواهم، یا برای دختر جوانم، یا برای مادرم» و من هم بلافاصله از او پرسیدهام «خودتان چی؟ اهل مطالعه نیستید؟» پاسخ همیشه یكی است: «چرا، كتاب خواندن را دوست دارم، اما میدانید، خیلی خیلی گرفتارم.» این پاسخ را دهها بار شنیدهام. این مرد و هزاران مرد مثل او آنقدر كارهای مهم، آنقدر وظیفه و آنقدر مسئولیت دارند كه نمیتوانند اوقات ذیقیمتشان را با خواندن رمانی، یا مجموعه شعری یا مقالهای ادبی به هدر بدهند.
در نظر اینگونه آدمها ادبیات فعالیتی غیرضروری است، فعالیتی كه بیتردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و كردار مناسب ضرورت دارد، اما اساساً نوعی سرگرمی است، چیزی تجملی است و تنها درخور افرادی كه وقت اضافه دارند. چیزی است درشمار ورزش، سینما، بازی شطرنج و در اولویتبندی وظایف و مسئولیتهایی كه در كشاكش زندگی بناگزیر پیش میآید، میتوان بیهیچ دغدغهای از آن چشم پوشید.
اینطور كه پیداست ادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به فعالیتی زنانه میشود. در كتابفروشیها، در كنفرانسها و در جلسات كتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی در دانشكدههایی كه خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی این وضع این است كه زنان طبقه متوسط در قیاس با مردان ساعات كمتری كار میکنند و بسیاری از آنها با وجدانی آسودهتر از مردان اوقاتی را صرف خیالپ