قند و قزل و غیره
چمدانم را که ببندم، فصلی خواهم نبشت در دفاع از قند قزل آلا. این را هم نوشتم که بی خیال نشوم.
حدود دو سال پیش در ایران٫ اورکات را فیلتر کردند و تب اورکات بازی ملت ناگهان فروکش کرد. چاره ای هم نبود عبور از فیلتر کار راحتی نبود و خیلی ها عطای رفیق بازی اورکاتی را به لقای فیل تر شکن بخشیدند و رفتند پی یک کار مفید احتمالا!
بعد از آن برادر مصادیق٫ دیگر با هیچ شبکه اجتماعی مجازی حال نکرد و هر جه بود فیل تر شد. هنوز آوازه فیس بوک چندان در فضای مجازی ایرانی نپیچیده بود که در آن را هم تخته کردند و خلاص!
چند وقت پیش یک شاعر خیلی بزرگ در شعری با عنوان "آیفون" نوشته بود: آیفون، تکنولوژی تازهای است که هر دقیقه میتواند بگوید من کجای جهانم، در کدام خیابان ، کدام کوچه ، یا در کدام بن بست، اما تکنولوژی بیهودهای که نمیگوید تو کجایی! (باور کنید خیلی مهم است که بدانی "او" دقیقا الان کجاست).

خب کاش شعر دیگری میگفتم، آرزوی بزرگتری میکردم، چون گوگل ثابت کرد که تکنولوژی، بیهوده نیست و میتواند آرزوهای آدم را، حتی آرزوهای عاشقانه آدم را محقق کند.
گوگل لاتیتیود، شاهکار تازهای از گوگل است که به شما امکان میدهد رد آدمها را روی نقشه با شماره تلفنشان بگیرید. شاهکار نیست؟ برای همین است که گوگل، عشق دوم من است. از بس این بچه باشعور و خوش فکر است!
برای این که شب چلهای خوش بگذرونید موضوع چند تا از ایمیلهای اسپمی که به زبان ?ارسی هر روز کیلو کیلو در صندوق ایمیلهایم پیدا میشوند اینجا مینویسم.
هر چقدر هم به این جیمیل گزارش اسپم میدهم باز این ایمیلها از یک گوشه دیگر سردرمیآورند.
چند روز پیش ه?ت هشت تا ایمیل داشتم که موضوعشان ?روش سنجاب بود و میگ?تند سنجاب واقعی را به قیمت صد هزار تومان می?روشند. خب بعد سنجاب را که خریدم باید به ?کر درختش هم میا?تادم چون سنجاب طبیعتا درخت میخواهد. برای همین بیخیال خرید سنجاب شدم!
امروز پنج شش تا ایمیل آمده بود که موضوعش این بود راههای جذب مردان! برای اطلاعات بیشتر هم باید با آنها تماس میگر?تیم. حالا همه دردسرهایم حل شده ?قط مانده جذب مردان که این هم با باز کردن این ایمیل حل خواهد شد!
یک اسپمی آمده بود که چون راست کار آقای کردان بود من بازش کردم و خواندم. موضوعش بود کسب مدارک مایکروسا?ت و سیسکو بدون امتحان. در توضیحش هم نوشته که قبولی در امتحانات بین المللی(تضمینی) اخذ قبولی تنها در 5 روز!!!!!(پنج تا علامت تعجب را هم خودشان گذاشته اند من نگذاشتهام.) در ادامه نوشته امتحان از ما مدرک به نام شما!
یک مجموعه ایمیل هم هست با موضوع ?یلم پارتی شبانه در اص?هان، تهاجم خاموش!
اینهایی که مینویسم موضوع بعضی دیگر از این اسپمها هستند. ببینید چه دنیای گستردهای دارند:
آموزش ویدئویی مشاغل پردرآمد و پرسود، بانک آموزش رزمی در همه شاخهها و سبکها، آغاز ?روش سریال هیروز(قهرمانان)، آلبومهای ?ارسی آموزشی، علمی، شغلی، ورزشی، روانشناسی و ... ، اتوی موی سر برای دختران وپسران امروزی، اینترنت رایگان، ساعتهای سوئیسی از 260 تا 15 هزار یورو، تخ?ی? هشتاد درصدی برای خرید چیزهایی که اسمشان را نمیتوانم بنویسم، عکس بزرگترین درخت جهان، عکسهای لیلا حاتمی، آناهیتا همتی، حامد بهداد، گوهر خیراندیش ، و حتی یک آگهی برای سقط جنین در شرایط بیمارستانی و توسط پزشک متخصص(ننوشته بود متخصص چی). کلی چیز میز دیگر هم هست.
خب این تبلیغات گسترده ایمیلی دستکم به کار نوشتن یک پست وبلاگی آمدند.
خب شخصا دلم می خواست توهمات اخیر حسین درخشان حقیقت می داشت. دلم می خواست او در کمال آرامش به ایران برمی گشت و برادران هم درک می کردند چقدر می شد از حسین و دانش و هوشش در فضای آزاد استفاده کرد بدون این که برای نظام هزینه ایجاد کند اما گویا این طور نشد. حتی ترجیح می دهم حسین پس فردا یک پست بنویسد و بگوید این یک شوخی مسخره بوده است.
من نمی خواهم فکر کنم این هم یک بازی امنیتی است چون در آن صورت به همه چیز باید شک کرد. شایدها و اما و اگرها ما را محافظه کار می کند، پیر می کند، سنگ می کند.
این نامه های بی مخاطب و بی مقصد چه فایده دارند؟ همین دیشب از خودم پرسیدم. واقعیت این است که شاید از جهتی این نامه ها ارضاکننده روح مبارز پنهان خود ما باشند که دلمان خوش باشد از این که سکوت نکرده ایم و حرف زده ایم. شاید در کارکرد این نامه ها همین کافی باشد که سکوت؛ سنت نشود. برای همین نامه اعتراض به بازداشت حسین درخشان را امضا کردم.
شما هم اگر دلتان خواست امضا کنید. برای افزودن نام خود لطفا پیام بگذارید. و متن نامه ها (فارسی و انگلیسی) را در وبلاگتان بازنشر کنید.
نسخه فارسی
ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم.
ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و ارائه نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند.
این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با این همه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
English edition
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities’ arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying.
Derakhshan’s disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities’ failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role
in open discussions of social, cultural and political affairs. Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan’s detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan’s own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him.
This, however, doesn’t change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree. We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan’s arrest and detention and demand his immediate release.
الان بر و بکس وبلاگستان در مورد مساله حسین درخشان به سه دسته و نیم تقسیم میشوند. آنهایی که میگویند ?ارغ از اینکه حسین کی بود و چه کرد و اینها باید از او حمایت کرد، دسته دوم میگویند به درک! هر بلایی سرش بیاید حقش است، دسته سوم هم میگویند به من چه، سکوت.
وزارت ارتباطات بالاخره بعد از دو سال پایش را از روی شلنگ اینترنت برداشت! این طور که خبرگزاری مهر خبر داده سلیمانی وزیر ارتباطات گفته است: محدودیت 128 کیلوبایتی اینترنت بر داشته شده است و شرکتها می توانند پهنای باندهایی را که از سوی مشتریان خانگی درخواست می شود، ارائه دهند.
پیش از این این وزارتخانه شرکتها را ملزم کرده بود که به کاربران خانگی اینترنت با سرعت بیش از 128 کیلوبایت عرضه نکنند.
حالا دولت محترم پای مبارک را از روی شلنگ اینترنت برداشته است که نشان میدهد از فشردن پایش روی این موضع خسته شده است.
اینترنت مدام، مثل عیش مدام است که اینجا دست نمی دهد. در عوض، دیدار آدم های خواستنی هست، فرصت مکالماتی که می خواهی بی پایان باشند، نشستن روبروی آدم هایی که دلت می خواهد ثانیه شمار ساعت تکان نخورد در دیدارشان.
اینترنت مدام، مثل عیش مدام است اما عیش مدام مجازی. ساعت ها و ساعت ها چشم در چشم کسان بسیاری می نشینی که چراغ شان سبز است اما هفته ها و هفته ها جمله ای رد و بدل نمی شود. اینجا اما چند بار تلفن می کنید، قرار می گذارید و حرف می زنید، حرف می زنید، حرف می زنید، گاهی حتی مزخرف می گوئید اما همین مزخرف، خوب است.
این روزها عیش مدام غیرمجازی را تجربه می کنم.
حالا توی این هاگیر واگیر، دوستی آمده کامنت گذاشته که: تو رو ارواح خاک مادربزرگت، یه فکری به حال فیلترینگ وبلاگت بکن!به این میگویند استفاده ابزاری از اموات ولی خب من برای فیلترینگ وبلاگم چه میتوانم بکنم؟ به وزارت فیلترینگ عریضه دادهام که بی نتیجه مانده است. گفتم مشکل این وبلاگ چی بوده؟ هنوز بعد از یک ماه جوابی نیامده است. دوستی میگفت هنوز دنبال مشکل میگردند. بعضیها وعده دادند که در درست شدنش همکاری کنند و نکردند. به بعضیهای دیگر گفتم بیائید درستش کنید حق و حسابتان را هم میپردازم اما تا این لحظه خبری نشده است، کی بود در مورد رشد تعداد بیکاران جامعه حرف میزد؟ یک دامین تازه خریدهام که این را بفرستم روی آن یکی آدرس که هنوز خودم جرات نمی کنم وارد مذاکره با کدهای اچ تی ام ال بشوم. تا دلتان بخواهد وعده شنیدهام اما دریغ از یک جو عمل. خلاصه به یک آدم چشم و دل پاک برای ترمیم وبلاگ فیلتر شدهام نیازمندم. حق الزحمهاش را هم با نرخ تورم 50 درصد پرداخت میکنم. علاقهمندان لازم نیست سابقه کار و سوءپیشینه ارائه کنند فقط کافی است ایمیل بزنند تا مذاکره کنیم.
خب بله دو سه نفر از دوستان میگویند برادران یا شاید هم خواهران کرکره وبلاگم را کشیدهاند پایین و کافه را ف یلتر کردهاند.
با قاطعیت معتقدم در طول دوران وبلاگ نویسیام نه به کسی توهین کردهام نه مواضع کج و معوج سیاسی داشتهام. خودم هم همینی هستم که در وبلاگ پیداست.
هیچ وقت به جاده خاکی نزده ام مگر این که بگویند از بخت و اقبال ما همه جاده ها خاکی شده اند!
گاهی کنایهای ملایم هم زدهام اما این کاری است که دوستانم میدانند در سلام و علیک روزانهام هم انجام میدهم. حالا اگر با مجموع این مطالب من هم ف یلترشدنی تشخیص داده شده باشم پس در همه شهر یک مسلمان نبود!
آدمیزاد خودشیفته می شود گاهی و هی جمال خودش را در آینه می نگرد و می گوید خدائیش چه کرده خدا! ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم چون ناسلامتی آدمیزادیم!
این وقت دیر وقت شب داشتم آرشیو وبلاگم را زیر و رو می کردم با چند تا از نوشته هایم حال کردم و فی الواقع خودمان از خودمان خوشمان آمد!
اهل جزیره اهل جهان را در نوامبر سال 2005 نوشته ام و حالا دقت می کنم و می بینم قایق مذکور در بند آخر را ساختم و انداختم به آب. این که به جزیره مسکون رسیده ایم یا به کوه یخ برخورده ایم، حکایت دیگری است.
Thats a life را از سال 2006 دوست دارم.
از سال 2007 پستی هست که نمی خواهم تکرارش کنم این یکی را به جایش معرفی می کنم: چرا ما کلا بی خیالیم؟
الو من در بند نیستم! هم به دلایل شخصی برای خودم جالب است.
وقتی ما بچه بودیم رادیو کویت یک بخش فارسی داشت که موسیقی درخواستی پخش می کرد و فکر کنم ظهرها حوالی ساعت یک برنامه اش پخش می شد. مثلا ملت زنگ می زدند و می گفتند من آهنگ زیارت عباس قادری را می خواهم تقدیم کنم به دوست عزیزم یا نامزدم یا خواهر و برادرم یا هر کس دیگری در فلان جا و می خواهم با تقدیم آهنگ بگویم دوستت دارم و این صوبتا!
سال های سال است که من از این رادیو بی خبرم و نمی دانم آیا هنوز هم به فارسی برنامه پخش می کند یا نه ولی خب این ایده آهنگ درخواستی را یکی از دوستان من به شکل ژیگولانس، اینتراکتیو و تکنولوژیکی، طراحی و در قالب رادیو مردم اجرا کرده است.
رادیو مردم همان ایده قدیمی آهنگ های درخواستی است. پخش رادیو را که انتخاب کنید پلیر این رادیو اهنگ های انتخابی دیگران را پخش می کند. می توانید به لیست انتخاب هم سر بزنید و انتخاب های دیگران سردربیاورید و یا خودتان آهنگ سفارش بدهید. این رادیو را به دوستانی که ساعت ها پای کامپیوتر می نشینند و هر ساعت هوس موسیقی تازه ای می کنند تقدیم می کنم و به همه شان می گویم که دوستتان دارم و امیدوارم حالش را ببرید و اینا!
در ضمن وقت انتخاب آهنگ، می توانید چیزی برای تقدیم آهنگ به کسی بنویسید و وارد کنید و وقتی نوبت به پخش آهنگ درخواستی شما رسید پیام شما هم در صفحه اول نمایش داده می شود و کلی بامزه می شود.
همین الان هم من آهنگ سپیده دم را تقدیم کردم به تعدادی از بر و بکس و پیغامم هم همان جا منتشر شد.
بازی خوبی است برای روزایی که دمغی!
من آداب معاشرت وبلاگیام چندان خوب نیست. البته آداب معاشرت غیر وبلاگیام هم تعریفی ندارد ولی بیرون از وبلاگستان تو آدمها را گهگدار میبینی ولی اینجا مدام در بلاگرولینگ چشمت توی چشم آدمهای دیگر است که الحمدلله چند وقتی است آن هم یخ زده است.
یک نکته از آداب معاشرت وبلاگی گذاشتن لینک دوستان و اشنایان در کنار وبلاگ است. من روز اول مثل همه این کار را کردم و بعضیها را آنجا گذاشتم. حالا هر نوع تغییر و تحولی در آن باعث دردسر است و حوصله میخواهد.
خیلیها هستند که دوستشان دارم و وبلاگشان هر وقت بالا میآید میخوانم ولی توی فهرستم نیستند بعضیها هم توی فهرستم هستند اما مقید نمیکنم خودم را به همیشه خواندنشان.
بدترش این است که تو بروی ببینی لینک وبلاگت را اینجا و آنجا دوستانی گذاشتهاند که انتظار هم نداشتهای. خب حالا آدم باید چطور رفتار کند؟ لینک همه را بگذارد؟ اگر بله، خب ته این بازی به کجا میرسد؟
یک نکته دیگر کامنتهایی است که پای مطالب میگذارند. من تا همین چند وقت پیش فقط این نظرها را میخواندم و منتشر میکردم ولی بعد دیدم بعضیها جواب هم میدهند و حتی میروند کامنتهای همدیگر را میخوانند و ارجاع هم میدهند که فلانی توی کامنتدونی بهمانی اینطور نظر داده است. گفتم شاید دوستان فکر کنند کم محلی کردهام این است که الان حتیالمقدور اگر کامنتی باشد که جوابی بخواهد یا سپاسی همانجا مینویسم.
نکته دیگر کامنت گذاشتن پای مطالب دیگران است. از اول عمر بلاگیام تا حال کمتر از ده پانزده تا کامنت اینجا و آنجا گذاشتهام که آمار خوبی نیست واقعا خوب نیست ولی خب وقتی نظری نداشته باشم ندارم دیگر. این که بگویم سر زدم تو هم سر بزن ضایع است!
به دوستانی که پیغام میدهند بروز کردهاند و آنهایی که میگویند به من سر بزن، مقیدم که سر بزنم و البته کامنتی نمیگذارم ولی سختم است. مثل دید و بازدید عید میماند که هیچ وقت درکش نکردم.
خلاصه آمدیم از آداب و رسوم زندگی حقیقی به عالم مجاز پناه ببریم اینجا هم سنتهای خودش را دارد از قضا!
غیر از این سفر کردن از عالم مجاز به عالم واقع (از این یکی به آن یکی رفتن) کار عجیبی است. آدم نازنینی که وبلاگش را میخوانی ممکن است آدم بد اخلاق مزخرفی باشد. دور از جان شماها خودم را عرض میکنم!
شاید همه اینها برای دیگران سخت نباشد ولی برای من سخت است چون آدم بی آدابی هستم! نخواستم بگویم بی ادب چون فکر نکنم این موجود پاستوریزهای که من باشم برچسب بی ادب مناسبش باشد.
گفتم یک چیزی بنویسم که لوسبازی پست قبلیام برود پایین فقط همین!
در گوگل پی چیزی میگشتم که رسیدم به یک صفحه جالب گفتم دیگران هم در شگفتی ما شریک شوند. لازم به یادآوری است نویسنده این پست، شاعر و اهل ادبیات و قطعا روشنفکر است دیگر:
... اما در هفته گذشته کامنتی برایم از طرف « یک مخاطب» !! گذاشته شد که در آن اشاره شده بود که در ایسنا با همه نام آوران شعر فارسی مصاحبه کرده ایم و غزل پست مدرن با خاک یکسان شده است!!! (که البته بعد هم با گذاشتن کامنتهایی حاوی فحش از طرف من در وبلاگ مصاحبه شوندهها و دوستانشان تکمیل شد) ....
گرفتید چی شد؟ حیف که ننوشته دقیقا چه فحشهایی در کامنتدونی بقیه گذاشت است که کاملا مستفیض شویم.
.............
پ.ن: مهدی موسوی که این جمله ها را از وبلاگش نقل کرده بودم کامنت گذاشته و توضیحاتی داده که با سپاس از او برای رفع سوتفاهم می گذارمش زیر همین پست. او نوشته:
سلام
متاسفانه دیدم که در یکی از پست هایتان
با توجه به ایهام جمله من
حرف مرا در یکی از پست های قدیمی ام اشتباه برداشت کرده و متاسفانه قضاوت کرده اید.
بنده گفته بودم:
"با گذاشتن کامنت فحش از طرف من..."
که منظورم این بود که متاسفانه در دنیای مجازی عده ای از طرف من و با اسم و آدرس بنده به مخالفینم توهین می کنند تا مرا تخریب کنند.
که متاسفانه بخاطر ایهام جمله و اینکه شما در جریان قضیه نبودید به برداشت اشتباه منتج شده بود.
در هر صورت این سوءتفاهمات اهمیت ندارد.
فقط خوشحالم که مطلبتان را دیدم تا بتوانم آن را رفع کنم.
اولش میخواستم کمی در مورد بازی تازه بلاگستان غر بزنم بعد گفتم بیخیال بگذار یکبار مثل بچه آدم این کار را بکنم. این کار هیچ فایدهای نداشته باشد لااقل احساسات خوب آدم را نسبت به بعضی آدمهای خوب رو میکند.
اول تیریپ خانوادگی: با این که بچه سرکش خانواده بودهام اما مامانم هنوز میتواند با یک نگاه بنشاندم سر جای خودم!
تیریپ غیر خانوادگی: یک آقایی به نام شهرام صانعی اینقدر به من گفت تو شاعر خوبی هستی که من دستکم باور کردم شاعرم. یک آقایی به اسم مهدی گودرزی باعث شد من از ردیف و قافیه بیرون بیایم و ادبیات جدیتر را درک کنم.
خانم فروغ خزاعی باعث شد به مسائل اجتماعی علاقهمند بشوم و اصلا خوددرگیری پیدا کنم!
مثل خیلیها دکتر شریعتی باعث شد بگردم در ردیفهای دفترچه انتخاب رشته و کنار هرچه علوم اجتماعی در دانشگاههای ایران بود از زابل تا بابل تیک بزنم. آخر سر از میدان کتابی تهران سر درآوردم جایی که رشتههای علوم ارتباطات یعنی روزنامهنگاری و روابط عمومی، از فرط بی جا و مکانی در آنجا چپانده شده بودند! (میگویم چپانده چون دانشکده کلا فسقلی است). آنجا متوجه شدم که گرچه اشتباهی آمدهام ولی درست آمدهام. بعد از آن سر خیلی از کلاسهای خودم ننشستم و رفتم سر کلاسهای روزنامهنگاری و چند تا از بهترین دوستان زندگیام را از همانجا دارم.
آن دانشکده کوچک با حیاطی که همیشه بنایی در آن جریان داشت مرا هم به درک دکتر خانیکی رساند و هم دکتر پیران و کور از خدا چه میخواهد جز دو تا چشم به این بینایی؟ حالا اینکه هیچی نشدم بماند!
بعد از سال هفتاد و شش با یکی از بهترین آدمهای عمرم یعنی فریدون عموزاده خلیلی آشنا شدم. او طولانی ترین رئیس عمرم بود. هم به لحاظ قد و قواره هم به لحاظ دورانی که با او کار کردم! او که خودش نوجوانی در هیبت یک بزرگسال است باعث شد در جهان بزرگترها، از وجود نوجوانی که در درونم شلنگ تخته میانداخت شرمنده نباشم. هنوز هم وقتی چیزی مینویسم که کمی شبیه نوشتههای اوست ذوق میکنم از بس نوشتههایش با دل آدم کلنجار میرود.
در دوران روزنامهنگاریام برای بچهها در آفتاب امروز و سیب و چلچراغ، نوجوانهای زیادی رفتهاند و آمدهاند که باعث شدهاند تصورم از مخاطب به واقعیت نزدیک شود. آنهایی که برای دردل مثلاً میآمدند و فکر میکردند دارم لطف میکنم که به حرفهایشان گوش میکنم یا نامههایشان را میخوانم اشتباه میکردند، این من بودم که یاد میگرفتم.
در اتاق کوچک قیصر امینپور در مجله سروش نوجوان، همیشه به روی همه باز بود و من هم تا وقتی از آن اتاق بیرون نزد یا بیرون زده نشد! سراغش میرفتم. او از آدمهای خیلی مهم زندگی من است.
شادی صدر، بدون شرح!
بیشتر از سیزده سال است که با مهرنوش، رفیقم. بخش بزرگی از سوادم، بخش بزرگی از مهارتهای زندگیام، بخش بزرگی از درک زندگیام نتیجه سالها قدم زدن او در کنارم بود.
آخر سر هنوز هم آقای حافظ روی تصمیمهای بزرگم تاثیر میگذارد. بعضی از غزلهای او همه تردیدهایم را خط میزنند مثلاً همین دیشب...
....
پ.ن: من زیاد آدم مبادی آدابی نیستم بنابراین همه تاثیرپذیرهای بلاگستان مهمون کافه من! از خودشون بنویسن!
میگویند در سالهایی که تکنولوژی تلگراف وارد ایران شده بود، شاه وقت که احتمالاً ناصرالدینشاه بوده (حوصله ندارم گوگل کنم!) برای نهادینه کردن استفاده از این تکنولوژی در میان مردم و آشنایی خلایق یک روز را بهعنوان روز حرف مفت اعلام میکند. بنابر امر همایونی رعیت میتوانستند بروند تلگرافخانه و برای فک و فامیل و دوست و آشناهایشان در اقصی نقاط ممالک محروسه به رایگان، حرف مفت تلگراف کنند.
حالا شده حکایت این دور و زمانه البته با کمی تفاوت! چند سالی است که بعضی از دانشگاهها اعم از آزاد و غیر آزاد، دانشجویانشان را وادار میکنند از طریق اینترنت، انتخاب واحد و حذف و اضافهشان را انجام بدهند.
تا اینجای قضیه خب ایراد ندارد که هیچ، خیلی هم خوب است. مشکل اما اینجاست که با آن سرعت اینترنت که طبق قانون فیتیلهاش پایینتر هم کشیده شده است این کار مصیبتی است عظیم. خود ما در تهران، بارها برای فک و فامیل و اعضا خانواده که در شهرستان بودند انتخاب واحد میکردیم.
این ماجرای پیگیری اینترنتی کارت سوخت هم راه خوبی برای آشنا کردن ملت با اینترنت است و به قول اهل فن افزایش ضریب نفوذ اینترنت در ایران اما حیف که حکومت محترم، شیر فلکه اینترنت را در ایران بسته است و اطلاعات، قطره قطره برای کاربران ارسال میشود مبادا با خواندن کلمه زن مثلاً از راه بدر شوند.
میدان زنان را هم ?یلتر کردند. داتک، سپنتا،پارس آنلاین، ندارایانه و امیدان که این کار را کردهاند بقیه هم حتماً همین طور. مزخر? میگویند که ایران یکی از دشمنان اینترنت است!
توی کامنتدونی یکی از دوستان وبلاگنویس دیدم که یک وبلاگنویس دیگر آمده کامنت گذاشته : من یک ماهه شما را لینک داده ام اما شما ....؟؟!!!
?کر کردم امروز ?رداست که برای لینک گر?تن شر خر ب?رستند سراغ آدم!
رادیو زمانه یا شاید رادیو بلاگ زمانه یا آنطور که بعضیها میگویند رادیو اینترنتی زمانه چند دقیقه است که کارش را شروع کرده و با کلیک روی این لینک میتوانید پخش آزمایشیاش را بشنوید.
در آنونسهای این رادیو جملهای که تکرار میشود این است که: رادیو زمانه رادیویی است برای شنیدن صداهای تازه، صداهایی که کمتر شنیده میشوند. با سرود ای ایران شروع شد و با موسیقی زیرزمینی ایرانی ادامه پیدا میکند.
خب معلوم است که برای پیش بینی آینده این رادیو خیلی زود است ولی حداقل میشود امیدوار بود به عنوان یک ات?اق وبلاگی- اینترنتی ات?اق خوشایندی برای جوانها باشد که خیلیهایشان بلاگر هستند و شاید ?ردا یا پس ?ردا خودشان یک پای این رادیوی وبلاگی شدند.
یک کاری کرده اند این دوستان ?یلترینگ که آدم برای چک کردن اورکاتش باید برود خارجه! دوستانی که برایم پیغام گداشته اید مرسی! بعد از یکسال پیغام هایی را که در بطری اورکات انداخته بودید به دستم رسید!
این ماجرای سانسور زن در اینترنت هم خیلی بامزه شده است.امروز در سایت وزارت نیرو به لینک زنان در صنعت آب و برق برخوردم و محض کنجکاوی کلیک کردم دیدم پیغام داد:
Access Denied!
من که لینکش را ?رستادم بلکه ببینند اشتباه کردهاند ولی چون قبلا هم این کار را کرده ام می دانم ?ایدهای ندارد.چیزی که حد و حدود ندارد بلاهت است.
«ای که پنجاه ر?ت و در خوابی!» مشمول حال دکتر دات نمیشود به او که چراغش همیشه روشن است باید گ?ت «صبح شد پس چرا نمیخوابی؟» علیایحال امروز یونس شکرخواه پنجاه ساله شده است. دوستدارانش برایش سایتی راهانداختهاند که کمی مشکل ?نی دارد اما میتوانید کاریکاتور های بزرگمهر حسینپور ، هادی حیدری و ا?شین سبوکی را با موضوع دات (که کارتون خورش هم ملس است)اینجا ببینید. یادداشت سید محمد خاتمی برای تبریک تولد او هم اینجاست.امیدواریم پنجاه سالگی وبلاگ دات را هم جشن بگیریم. به قول قدما ایدون!
.................
پ.ن. روبان قرمز آغاز به کار همشهری آنلاین بالاخره قیچی شد. این سایت حاصل کار شبانهروزی دکتر شکرخواه و همکارانش (بخصوص بعضی از همکارانش!) و صبر و بردباری من است. خسته نباشند یا نباشم!
د?تر امور زنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با همکاری مراكز امور زنان كشور برگزار میکند: همایش " زنان و اینترنت در هزاره سوم" در نمایشگاه کتاب پوسترشان را جایی دیدم و برداشتم ولی یادم ر?ته بود چیزی در موردش بنویسم تا اینکه دوباره پیدایش کردم. در مجموعه نشستهایشان ?یلترینگ هم جایی دارد اما نمیدانم در این نشستها به ?یلتر عصبانیکننده کلمه woman و اشتقاقات آن هم در اینترنت میپردازند یا نه؟ چون از این کلمه ?قطw را در دامین سایتشان آوردهاند حتماً از ?یلتر بودنش خبر دارند. عجالتاً سری به سایتشان بزنید و با شرکت در نظرسنجیشان به قید قرعه برنده یکی از بیست عدد سکه بهار آزادی شوید که قولش را دادهاند.
از این تحقیق كه ظاهراً به س?ارش مركز مطالعات و تحقیقات رسانهها انجام شده این طور بر میآید كه اگر مواضع خودمان را تغییر ندهیم ?علاً هیچ بلایی سر ما نمیآید.
سورپریز شب چله چلچراغ برای خاتمی، او را گیج كرده است.دیروز از دفترش با ادمین وبلاگ تماس گرفتهاند كه حالا باید چكار كنیم؟ از یك طرف سایت شخصی آقای خاتمی در حال راهاندازی است و آنها ماندهاند نسبت این وبلاگ با آن سایت چه خواهد بود و از طرف دیگر خود آقای خاتمی دلش نمیخواهد كسانی را كه ایده این وبلاگ را دادهاند و همینطور مخاطبان فراوان علاقهمند و منتظر را نا امید كند.
بعد از جشن چلچراغ كه به خانه رفته همراه با پسر و دخترش به وبلاگ سر زده و آن پست در مورد عشق و امید و این حرفها كار خودش است. امروز هم پرینت كامنتها را گرفته و گفته است میخواهد آخر هفته با بروبچس اهدا كننده این وبلاگ دیدار كند.
فكر میكنم احتمال میدهد از یك طرف آرامش بعد از ریاست جمهوریاش با راهاندازی این وبلاگ به هم بخورد ولی خب مخاطبان این وبلاگ همان جوانهایی هستند كه دوستشان دارد.
میپذیرم كه دو راهی بزرگی است اما فكر میكنم بهتر است این وبلاگ به عنوان یكی از زیر مجموعههای سایت شخصیشان بماند و او شاید نه پیوسته ولی گهگاه چیزی آنجا بنویسد. این پیشنهاد من است كه به نظرم هم منطقی است هم منصفانه!
خب لیدیز اند جنتلمن!
این هم اولین پست خاتمی در وبلاگش!
عكس خوب آرش عاشورینیا از خاتمی در شب چله چلچراغ
برای اطلاع این دوست عزیز و خیلیهای دیگر باید بنویسم كه چلچراغ برخلاف نشریاتی كه سالگردشان را جشن میگیرند هر چهل شماره یك بار چلهاش را جشن میگیرد و باز هم به خاطر اسم و رسمش شب چله برای بچههایش مهم است. این سومین شب چلهای است كه چلچراغ منتشر میشود و هر سال بچهها جشن شب چله برگزار میكنند و از بین بزرگترهایی كه چلچراغی هستند تعدادی مهمان دعوت میشود. مهمان ویژه امسال سید محمد خاتمی است یا به قول بروبچس مردی با عبای شكلاتی!
بنابراین میبینید آنقدرها كه رفیقمان فكر میكند ماجرا سیاسی نیست كاملاً دلی و چلچراغی است. بعد هم رفیقمان انتظار ندارد كه ساعت ده شب دو هزار تا از جوانهای مردم را به جشن چله دعوت كنیم و انتظار داشته باشیم بلند شوند بیایند؟ (هر چند خداییش خوانندههای چلچراغ خیلی پایه هستند و گمان كنم اگر نصف شب هم باشد میآیند!) اسم یك تغییر كوچك را مسخره كردن آیینها نگذاریم پیلیز!
دیگر اینكه حافظخوانی خاتمی همیشه اتفاق خوبی بوده این بار هم هست.
در مورد شرایط تولد خاتمی آنلاین چیزی نمیگویم. چون زیادی دیوانهوار بود ولی به هرحال قرار است همانطور كه پرستو گفته این وبلاگ را بروبچس چلچراغ شب سومین چله چلچراغ به خاتمی بدهند.كامنتهایی هم كه میبینید برای مطلب ننوشته خاتمی است. این به معنای واقعی كلمه یك كار چلچراغی است.
در شب چله سوم چلچراغ كه قرار است با حضور مردی با عبای شكلاتی برگزار شود خود آقای شكلاتی هم قرار است بیاید و باشد. فكر میكنم مثل آدمهای متمدن باید تشكر كنم از این رفیق عزیز كه پایه این یكی دیوانگی ما هم بود و به طرز دردناكی در چاله پیشنهادهای توپ و ترقه خودش افتاد و همینطور مرسی از دوستان خیلی خیلی توپس persiantools كه به شكل ایولناكی ما را در این امر یاری نمودند.
این كار اگرچه تلاش برای آنلاین كردن زور زوركی خاتمی است ولی شنیدههای ما حاكی است كه او واقعا به زودی خیلی آنلاین میشود.
1-دیشب صاحب كافه سایبر دیرآمد. خب وقتی دیر میآید معلوم است كه رفته پیش آقای دات. اگر دستخالی آمدهبود كه الان كافهاش بیصاحب شده بود ولی چون این كتاب روزنامهنگاری سایبر را با خودش آوردهبود مورد بخشش واقع شد.
روزنامهنگاری سایبر كه تازه از تنور چاپخانه درآمده و یك جلدش به لطف آقای دات به ما رسیده حرفهایی دارد كه ما در عالم روزنامهنگاریمان كمتر شنیدهایم و اگر دربارهاش چیزكی هم خواندهایم به زبان فارسی نبودهاست.
آنلاین بودن دكتر شكرخواه كمك بزرگی به تند شدن جریان آموزش روزنامهنگاری در ایران كردهاست. برای انتشار این كتاب البته باید به خودمان تبریك بگوییم كه بالاخره كسی هست كه دانستههایش را در حوزهای مثل روزنامهنگاری سایبر به زبان فارسی با ما درمیان بگذارد.
مژده به بلاگرهای عزیز اینكه فصل هفتم این كتاب هم عنوانش این است:بلاگ چیست؟ كه اینجوری شروع میشود:به نظر میرسد نادیده گرفتن وبلاگها، دشوار شدهاست...
2-خوشبختانه این روای راه افتاد و ما جان بهدر بردیم و الحمدلله زندهایم هنوز.كارفرمای این كار چند تا از دوستانم بودند كه یكیشان همین چركنویس را مینویسد، پیمانكار صاحب کافهسایبر بود البته با همكاری abut:blank مهندس و كارشناس ارشد سدسازی! كه ایشان هم از رفقاست.
تصورش را بكنید یكماه تمام من این وسط گیر كردهبودم.كارفرما به خاطر عقب افتادن كار چقلی پیمانكارش را پیش من میكرد و امیدوار بود از مبادی خانوادگی این مساله حل شود!
پیمانكار عزیز به خانه كه میرسید دیگر رسماً من امكان استفاده از كامپیوتر را نداشتم و او هم چقلی about:blank را میكرد.
about:blank هم زنگ میزد و آی غر میزد آی غر میزد كه اینها زدهاند چشم امتی را كور كردهاند و اینترنت را از هم پاشاندهاند و من الان میروم خودم را از بالای یك دوربرگردان میاندازم پایین و غیره و ذلك!
خب میبینید برای انتشار راوی نه به كارفرما باید تبریك بگویید نه به پیمانكاران عزیز بلكه باید تبریكهایتان را برای من بفرستید كه از این مهلكه جان بهدر بردم! به هرحال راوی كار شیكان پیكانی از آب درآمده كه امیدوارم خواندنی و ماندنی باشد.
عمراً اگر خواسته باشم در این زمینه اظهار نظر كنم! فقط میخواستم بگویم دوستان عزیز بالاغیرتاً در آن یكی انتخابات كه گند زده شد به هیكل زندگانیمان و جسارتاً زرت همان جمهوریت نصفیه نیمهمان قمصور شد! این هم نتیجهاش!
پس لطفاً شور انقلابیتان را به كار بیندازید تا در این انتخابات دستكم كسانی برنده شوند كه پس فردا بلاگستان را دچار بحران در سیاست داخلی و خارجی و غیره نكنند.
از خوشاقبالی همه نامزدهای عزیز این مسابقه رفیقمان هستند و نمیتوانم فقط برای یكیشان تبلیغ كنم اما میخواستم كمی درباره این رفیق سفركردهمان بنویسم كه نكند فرصت تبلیغات انتخاباتی را از دست بدهد ولی دیدم خوشبختانه بلاگستان هشیار است و او از همان سرزمین غربت باهعنوان یك happy girl كمی برای خودش تبلیغات كردهاست.
برای هنوزیهای عزیز،الپر ، پرستو، برادر صمیمانهتر، حنی ، آرش، دبشیها و انتخاب زنان آرزوی موفقیت میكنم. جایزهاش را در صرافیهای چهارراه استانبول كه چنج كردند خبرمان كنند همان حوالی مثلاً خانههنرمندان شیرینیاش را بدهند.
اطلاعات سایت تاجیکستان دات کام می گوید پانزدهم اردیبهشت روز تولد گوگوش بوده که خب تولدش مبارک!با این حساب الان گوگوش پنجاه و چهار ساله است.
چله نشین تو شدم نبض زمین تو شدم
مرده بی دین همه زنده به دین تو شدم
این هم یک تکه کوچک از آلبوم آخرین خبر یا last news