August 16, 2010 11:41 PM
بعد از دو سال آیفون داری و بعد از اینکه آیفون مرحوم بعد از شنا در مدیترانه صدای وزغ هم نمیدهد حالا رفتهام از سر ناچاری یک موبایل دوزاری نوکیا خریدهام که فقط میشود با آن تلفن کرد و خلاص.
بعد نشستهام دارم بین آیفون چهار و آیفون تیری جی مقایسه میکنم که ببینم اولی را بخرم یا دوباره بروم سراغ همان تیری جی آشنا.
هی مدیترانه! تو با من چه کردی؟
masoome naseri
| 11:41 PM
| Comment(s)(3)
August 15, 2010 09:52 PM
همین الان لپ تاپ را برداشتم آوردم توی توالت و شروع کردم به نوشتن. این توالت رفتن مهمترین اتفاق روزهایم نیست. این طور نیست که دور و برم اتفاقی نیفتد که نوشتنی باشد، هست، زیاد هست و حتی راستش را بخواهید همین الان وسط یکی از همین سوانح هستم که ماندهام بنویسمش چطور و ننویسمش چطور و اصلا بیخیال! چه هفته خوبی بود بارسلونا، وسط کار و ایمیل و دریا و ماجرا و رقص زن پیر ترگل ورگل کنار ساحل و همه اینها را بنویسم چطور؟
میپرسد خوبی؟ دهنم را میبندم و صداهایی از خودم درمیآورم که معنیاش این است که زندگی مثل جوب! آبی که از قناتهای تهران میریخت توی خیابان، عادی و معمولی و بی هیچ بالا و پایینی میگذرد.
از این که وبلاگ نمینویسم رنج میکشم. یعنی چیزهایی هست که نمینویسم. سانسور میکنم خودم را و این خوب نیست.
مریم گفت وبلاگم مثل سابق نیست، خودم میدانم منظورش چیست. مدتهاست مینویسم به قصد اظهار نظر و نه به قصد نوشتن و اینها فرق میکند. این که بنویسی تا موضعت را نسبت به مسئلهای روشن کنی تا این که بنویسی که حرف دلت را رو کرده باشی با هم فرق میکنند.
مرده شور ریختم را ببرند اگر روزی بخواهم «صاحب نظر» امور کوفت و زهرمار شوم.
الان در خانه هندوانه هست، صدای باران تا اینجا میآید که تند تند میبارد. ریحانّهای بنفشام را چیده ام و با نان و پنیر خوردهام و دارم فکر میکنم همین جا بنشینم یا بلند شوم تاکسی بگیرم بروم آن سر شهر؟
تا دو دقیقه دیگر تصمیم میگیرم.
masoome naseri
| 09:52 PM
| Comment(s)(2)
May 6, 2010 03:42 AM
از جمله دلم میخواست تصویرگر کتاب کودک شوم. اگر میشدم لابد چنین شبی که کلمات موزون و مقفی به کارم نمیآمدند، میشد رنگها را قاطی کنم و تصویری بسازم از داستان بچهای که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بزرگ نشد و آن وقت، همانجا وسط کاغذهای اشتنباخ خوابم میبرد شاید ...
masoome naseri
| 03:42 AM
| Comment(s)(1)
May 2, 2010 10:46 PM
حوصلهام سر رفته بود. زدم بیرون از خودم.
masoome naseri
| 10:46 PM
| Comment(s)(1)
April 17, 2010 11:55 PM
هیچ وقت این قدر به دست چپم فکر نکرده بودم که چه تکه کم مصرفی است نسبت به دست راستم. امروز زیر دوش که آب با فشار به دستم میخورد فهمیدم چقدر مشکل دست راستم جدی است و نباید تا مدتی ازش کار بکشم. این است که الان با دستمال گردن بستهامش به گردنم و دارم تلاش میکنم با دست چپ اینها را بنویسم.
دست چپم طفلکی غیر از این که موجود تنبلی بار آمده با سمت راست کیبورد هم آشنایی چندانی ندارد مثلا همین الان برای پیدا کردن میم و نون در سمت راست هم " را فشار داد هم : را و هم جی را. بعد سرش داد زدم که الاغ میم ال است و نون کا. ولی بعد دلم سوخت طفلکی گناهی ندارد یک عمر سمت چپ کیبورد بالا و پایین رفته است و بالای سر اس و دی و دبلیو و ایکس چرخیده است حالا از کجا بداند سمت راست کیبورد کی به کی است.
روی پد لپ تاپ هم نمیتواند راحت بالا و پایین برود.
چند وقت که مجبور شد سمت راست کیبورد بچرخد خودش راهش را پیدا میکند. به نظرم الان عذاب وجدان دارد که مثل دست راست خرکاری نکرده و درد نمیکند. یک جور حس مرفه بی درد بودن دارد. عجیب است که دست چپ مرفه بی درد بشود اما شده.
حالا هم گیج و منگ زل زده به سمت راست بالای کیبورد میخواهد بداند ح را از کجا بردارد که بنویسد حالا. چند بار [ و پی و او و آی را زد تا فهمید ح همان پی است.
بالاخره درست میشود. چاره ندارد.
masoome naseri
| 11:55 PM
| Comment(s)(2)
April 7, 2010 12:55 PM
همین هفته بعد از سیزده بدر، هر جا که بودم برمیگشتم تهران. همین الان که
چشمهایم را ببندم رنگ سبز یواش برگ درختهای خیابان سهروردی را میبینم.
اواخر اسفند که تهران را ترک میکردم خبری از جوانهها و برگها نبود اما
همین هفته سوم فروردین، برگها پیدا شده بودند و تهران قشنگ میشد.
چشمهایم را میبندم دلم میخواهد صندلی جلو تاکسی بنشینم و از هفت تیر
تا سید خندان بروم و سرم را بالا بگیرم و حظ کنم از دلبری برگها و باد در خیابان سهروردی.
چشمهایم را که باز کنم همینجا هم بهار است و شکوفه است و جهان زیباست.
من آدم شهرم، أدم تهرانم با این که توی شناسنامهآم نخورده متولد تهران اما این شهر مرا بغل کرد، آرام کرد.
من که آدم بیرحمی هستم گاهی، گاهی، گاهی دلم برای یکی دو تا چیز تنگ میشود. دومی فصل نرگسهای تهران است. اولی فروردین تهران.
masoome naseri
| 12:55 PM
| Comment(s)(1)
March 11, 2010 04:35 AM
شدهام آدم یبوست بیخود نچسبی که وبلاگ نمینویسد یا اگر مینویسد از خود زندگیاش نمینویسد.
هی خر! زور بزن اینجا خلوت کن خودت باش!
masoome naseri
| 04:35 AM
| Comment(s)(0)
November 11, 2009 01:53 PM
صبح سحر به وقت خودم بیدار شدم. کمی اینترنت گردی کردم. فهمیدم احسان فتاحیان اعدام شده و خلاص، یکی دو تا ای میل معمولی داشتم و همین. خوابم تمام نشده بود، چرخیدم سه تا پادکست دوانلود کردم برای گوش کردن، وقت دوچرخه سواری عصرگاهی ام و دوباره خوابم برد.خواب دیدم جایی هستیم در یک یک میدانگاهی که فضای خاکی رنگ دارد، عده ای نشسته بودند توی خیابان، وسطش نه ولی خب زیاد بودند، خیلی ها زن بودند، فضا طوری بود که فرض کن وسط یکی از همین تظاهرات های خیابانی ملت تصمیم گرفته بودند بنشینند در سکوت، رفتم آن ردیف های جلو کنار چند نفر نشستم که نزدیک دیوار بودند، همه قیافه ها درب و داغان، همه نفس زنان، زن ها با حجاب بودند، کبودی های صورتشان را اما می دیدم، یکی شان زن جوانی بود سی و چند ساله، دراز به دراز افتاد بود روی پای زنی که تکیه داده بود به دیوار، همان زن سی و چند ساله پای چشمش کبود و زخمی بود، تشنج داشت، شدید، می لرزید و همه، حواسشان به او بود، فکر کردم باید این زن را از اینجا در ببریم، فکر می کنم همین را به بقیه گفتم، کفتم باید زن را برسانیم خانه اش، همه طوری نگاهم کردند که انگار دیوانه ام.
یک لحظه فکر کردم نکند این تحصن نیست، نکند بازداشت شده ایم و اینجا جایی مثلا مثل حیاط بازداشتگاه است؟ نیم خیز شدم، سرک کشیدم، دور و بر را پاییدم ببینم خبری از نیروهای پلیس هست؟ نبود، خودمان بودیم همه، بعد یک جای خواب، تلویزیون داشت درباره همان زن حرف می زد که همان روز کشته شده بود، همان زنی که جلوی ما بال بال می زد.
بعد پرت شدم جایی دور یک میز در کافه ای با مهدی و دو نفر دیگر حرف می زدیم، انگار می خواستیم جایی برویم، داشتیم درباره ایزی جت حرف می زدیم و یک خط هوایی دیگر و یادم است مهدی درباره مقصد این قدر توضیح داد که نون پرسید مگه قبلا رفتی؟ و من گفتم با گوگل استریت ویوو همه خیابان های جهان را زیر و رو کرده مهدی. بعد نمی دانم چه خبر شد. بیدار شدم. جهان همانی بود که پیش از خوابیدنم دیده بودم.
masoome naseri
| 01:53 PM
| Comment(s)(0)
October 14, 2009 07:52 PM
دروغ چرا، می ترسم اینجا حرف عاشقانه ای بنویسم. می ترسم بگویند کشته ندادیم که سازش کنیم/ مطلب عاشقانه پابلیش کنیم.
masoome naseri
| 07:52 PM
| Comment(s)(3)
April 22, 2009 02:21 AM
کوله پشتی ام را که محتویاتش بخش مهمی از زندگی ام بود دور سه تا کشور با خودم این طرف و آن طرف کشیده بودم. مگ بوک و دوربین و لنزهایم همه آن تو بود. سر جمع محتویاش همه زندگی تکنولوژیکم بودند. دار و ندارم.
لندن، در آخرین مترویی که می رسید به خانه دوستان، کسی لطف کرد و کمک کرد و یکی از دو چمدانم را با خودش آورد و من از لطفش شرمنده شدم و هول شدم و کوله پشتی را توی قطار جا گذاشتم.
یک ساعت بعد که رسیدم خانه و خواستم لپ تاپ را روشن کنم دیدم کلا کوله پشتی نیست. الفاتحه مع الصلوات!
بروبکس برای این که دق مرگ نشوم بلندم کردند و بردند رستوران و هی داستان تعریف کردند از این که خودشان هم از این بلاها سرشان آمده است و زندگی شان به باد رفته است.
برگشتم خانه و لپ تاپ قدیمی را روشن کردم. یک ای میل داشتم از آقای آدام لاو که نوشته بود کوله پشتی ام را در قطار پیدا کرده و به محض این که این ای میل را دیدم با شماره تلفنش تماس بگیرم و قرار بگذارم برای گرفتنش.
فردا صبح دیدمش. یک جوان بریتانیایی بود. کوله پشتی سنگین را پس داد و گفت بازش کنم که مطمئن شوم همه چیز سر جای خودش هست. گفت خودش قبلا چنین بلایی سرش آمده و می داند چقدر سخت است.
از گرفتن هدیه کوچکی که برای تشکر برایش آورده بودم چنان ذوق کرد که انگار در این دنیا هیج چیز طبیعی تر و معمول تر از این نبوده که یک غریبه در یک قطار کوله پشتی یک غریبه دیگر را پیدا کند و فردایش جلوی یک ایستگاه قطار دیگر پسش بدهد.
از من به شما نصیحت ای میلتان را یک گوشه ای روی یک کاغذی کارتی چیزی توی کیف هایتان بگذارید و روی وسایل تان بچسبانید. شاید آدمی که وسایل شما را پیدا کرده دلش می خواهد پسش بدهد اما نشانیی ندارد.
masoome naseri
| 02:21 AM
| Comment(s)(2)
March 18, 2009 11:22 PM
تغییر می کنیم. بزرگتر؟ حتماُ. عاقل تر؟ گمان نکنم.
با دلم درگیرم. دلم با دنیا درگیر است. گاهی سکوت می شود، سنگین و عمیق، گاهی گنجشکی که در شاخ و برگ اکالیپتوس ها شیرجه می زند در یک روز آفتابی.
تغییر می کنیم با سال که نو می شود. اسم خیابانم را، آدرسم را، آی پی آدرسم را، شماره تلفنم را، تغییر می دهم.
حول حالنا الی احسن حال. و این حال احسن شاید یک پلاک تازه باشد یا یک سرگردانی تازه.
من اهلی هیج خیابانی نمی شوم دست کم تا شصت سالکی. این را به خودم قول می دهم پیش از این بهار، که پر پر می کند خیابان های نیم کره شمالی جان و جهان ما را.
masoome naseri
| 11:22 PM
| Comment(s)(1)
January 27, 2009 07:09 AM
مثلا دیر است. به وقت همه آدمیزادهایی که در یک منطقه
زمانی/جغرافیایی با شما زندگی میکنند دیر است. فکر کن یک بعد از نیمه شب، دو بعد از نیمه
شب. فکر میکنی، مهم نیست، خوابیدن که به ساعت نیست به حس و
حال است. بلند میشوی یک میوه برمیداری و برمیگردی سر لپ تاپ. اینجای پاراگراف اول شاد و
شنگولی!
دو تا فایل ادیت میکنی، سه تا ویدئو میبینی، به وبلاگ چهار نفر سر میزنی، توی فیس بوک از سر و کله چهار تا پروفایل و صاحبانشان بالا میروی و سرت را که میچرخانی و گوشه سمت راست پایین صفحه را نگاه میکنی میبینی شده ساعت چهار و تو شنگول و بانشاط در حال
شلنگ تخته مجازی در میان بروبکس مجازی هستی. اینجای پاراگراف دوم خوش حالی!
مینشینی وبلاگ مینویسی، به چهار تا ای میل عقبمانده جواب میدهی. با این حرف میزنی، جواب احوالپرسی اون را میدهی، یک نفر از یک گوشه دنیا که حالا آنجا صبح شده می آید روی خط و حرف میزنید و در همان حال چند تا لینک این ور و آن ور
پست میکنی و به طرح تازه وبلاگت ور میروی و فیلترهای مختلف را امتحان میکنی. چهار تا طرح تازه میزنی به سه نفر ایمیلشان میکنی و نظر آنها را در مورد رنگ و طرح و عکس میگیری. ساعت شده شش و تو نگرانی هر لحظه هوا روشن
شود. اینجای پاراگراف سوم دل و دماغ داری ولی توی تخت دراز میکشی و کار میکنی!
بروبکس از سیدنی و کوالالامپور و کابل و تهران آن لاین شدهاند یعنی آنجا فردا شده بعضیهای دیگر از نیویورک و تورنتو و دالاس و سن
فرانسیسکو روشن شدهاند یعنی آنجا هنوز دیروز است و آخر شب است و
نشستهاند احتمالا وبشان را بلاگند. با دو نفر تلفنی حرف می زنی و وسطش احساس گرسنگی میکنی. اینجای پاراگراف چهارم دلت ضعف میرود و سعی میکنی حساب نکنی چند ساعت قبل شام خوردهای!
دم دمای صبح است و چای، چیپس، کلوچه دیگر اثر ندارد. باید
سراغ یخچال بروی و یک خوراکی بی سر و صدا پیدا کنی. چند قاشق لوبیا پلوی سرد میخوری با ماست پر چرب برای اینکه مایکروویو روشن کردن آلودگی صوتی ایجاد میکند. برمیگردی تمام تلاشت را میکنی که از پنجره بیرون را نبینی که آسمان روشن و
روشنتر میشود.
دیگر رسما صبح است. به وقت همه کسانی که که با تو در یک
منطقه زمانی/جغرافیایی زندگی میکنند صبح است. میانگین تعداد ماشینهایی که از خیابان میگذرند و هواپیماهایی که از آسمان، بیشتر میشود چشم هایت یک در میان کار میکند. سرعت چرخش سرت از بالای مانیتور به سمت
پایین در حد صفر کاهش پیدا میکند...
کمی با .......ندی. آن وقت .......اری. برمی گردی و
.....شی. رو به روی .....ینی. با یک....سی. فکر می کنی که .....نی. آخر سر ....فی.
هوا روشن شده است. روحت در فاصله بیست و پنج سانتی متری تخت
درحال موج خوردن است. لپ تاپ را فوت میکنی، چشمبندی که از پرواز "ک ال ام" بلند کردهای میزنی تا این بار "جاست فور یو" شب بشود.
اینجای پاراگراف آخر یادت نمیماند.
masoome naseri
| 07:09 AM
| Comment(s)(1)
January 25, 2009 03:42 PM
من استعدادش را دارم که در یک شب، به اندازه دو هزار و دویست و چهل و هفت خط مزخرف بگویم.
masoome naseri
| 03:42 PM
| Comment(s)(1)
December 25, 2008 05:36 AM
این آق بهمن از کله سحر تا بوق سگ روبروی من آن لاین توی چت جی میل نشسته آن وقت، شب یلدا، توی وبلاگش از من دعوت میکند که بنویسم الان کجا هستم و چه غلطی میکنم. خب یک کلوم از خودم بپرس، چرا زندگی ما را به صفحه اول رسانهها میکشانی؟
البته خدائیش بخشی از کار و زندگی ما که رسانهای شد رفت پی کارش و خیلی از بروبکس آنلاین که میدانستند در زمانه هستم خبر دارند که دیگر آنجا نیستم.
تا هفتم نوامبر سردبیر رادیو زمانه بودم و بعد استعفا دادم و خلاص. پریروز هم برایم ایمیل زدند و گفتند تو نه بدهکاری نه طلبکاری و به قول ترکها، تمام!
این معنا و مفهومش این است که عجالتا بیکار در آمستردام هستم و منتظرم کار تمدید ویزایم درست بشود بلند شوم بروم پرتغال. یخ کردم به خدا اینجا!
دو سه تا پیشنهاد کار داشتهام ولی خب فعلا هنوز به نان شبم محتاج نشدهام بنابراین تا اطلاع ثانوی خوش میگذرانم تا بعد. از این که زدهام زیر همه چیز، احساس خوشایندی دارم. در عوض یک کار تازه برای دل خودم دارم شروع میکنم که بزودی از آن پرده برداری میکنم.
درس که نمیخوانم، کتاب نمینویسم، به اینترنت معتاد بودنم هم که نوشتن ندارد. در سال گذشته آیفونی شدهام که باعث شده مدام آنلاین باشم و کمی هم شاعر بشوم.
بعد از استعفا به خودم حال دادم و هم هفته بعدش یک سفر رفتم آمریکا و هم یک مک بوک پرو خریدم ولی هنوز نفهمیدهام ویرگول در کیبورد فارسیاش کجاست اگر کسی میداند خبرم کند.(این پست ویرگول دار را با لپ تاپ قدیمی مینویسم)
دیگر اینکه دلم یک جاست، خودم یک جا، دلبستگیهایم یک جا و باید یک طرح تجمیع، اجرا کنم.
از چند ماه پیش ورزش میکنم و به نقش و اهمیت غیرقابل انکار ورزش پی بردهام. به نظرم کار کول و باحالی است. چند ماهی بود که بعد از کار میرفتم باشگاه و استخر و سونا و جکوزی و فیتنس و حتی تنیس. حالا چند هفتهای است نمیروم شاید دوباره شروع کنم.
این علاقه به ورزش، در راستای لاغر شدن و این حرفها پیدا نشده چون مثل همه خوزستانی ها فکر می کنم خیلی هم خوش تیپم!
سال 2008 را با قلبی آرام و روحی مطمئن و ضمیری امیدوار به فضل خدا به پایان میبرم. همین که نمیدانم شب یلدای سال آینده کجا و در چه حالم یکی از قشنگیهای زندگی است. فقط مطمئنم "هوم لس" نخواهم شد چون بالاخره یه سقف فسقلی توی تهران داریم و خرجش یک بلیت یکسره ایران ایر است. من با این سبک و سیاق نصف عمرم را طی کردهام بقیهاش را هم این طور که میگویند، خدا کریم است ولی خانه باغچهدار کوچکی که انار دربارهاش حرف میزند آرزوی من هم هست فقط مطمئنم از شدت گرانی برآورده کردن این آرزو در تهران اصلا آسان نیست.
این بود بخشی از روز و روزگار من و چون شب یلدا تمام شده من از کسی دعوت نمیکنم.
masoome naseri
| 05:36 AM
| Comment(s)(4)
November 30, 2008 06:32 PM
تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت تلفتم الان می گوید پنج و سی و پنج دقیقه است ساعت لپ تاپ یازده و سی و پنج است. صبح یا شب؟ نمی دانم.
هوای بیرون مثل نصف شب است. شکل و شمایل مبهم اتاق می گوید من آمستردامم. دیشب ساعت هفت صبح خوابیدم! من کی ام؟ اینجا کجاست؟ من چطوری اینجا آمدم؟
بعدازظهر اروپا زیر هزار تا لحاف ابر به نصف شب می ماند.
از شهزاده ساعت را توی چت جی میل می پرسم می گوید عصر است. پس عصر است. عصر اروپا که به نیم شب می زند. هر وقت که بیدار شوی وقت صبحانه خوردن است.
ولی جدی جدی هوا به تاریکی نصف شب است. کامپیوتر را خاموش کنم می توانم دوباره بخوابم.
تیتر از شاعری است که اسمش یادم نیست.
masoome naseri
| 06:32 PM
| Comment(s)(5)
November 7, 2008 01:59 PM
یک ماه است خودم را زیر پا گذاشتهام تا به دلایل مختلف کار غیر عاقلانه (آن طور که دیگران تعریف میکنند) نکنم.
جایی که آدم میایستد مسئولیتهایی دارد که تصمیمگیری را گاهی سخت میکند و گاهی باید برای انتخاب بین این که گاز بدهی یا ترمز بگیری باید به دیگرانی فکر کنی که کنار تو یا پشت سرت میرانند و من در این مدت سعی کردم همه آنها را رعایت کنم.
چیزی که آدم باید یادش باشد این است که همه اتوبانها خروجی دارند و آدم باید حواسش باشد که خروجی مناسبی را انتخاب کند. هیچ اتوبانی تا ابد ادامه ندارد. تا وقتی در یک اتوبان میرانیم همه با همیم اما سر خروجیها چارهای نداریم غیر از اینکه راهنما بزنیم و بپیچیم.
میتوانستم بمانم و ماندنم هم توجیه عاقلانه کم نداشت اما این زهری که در دل و جانم هست جایی برای کارهای تازه برای شور و شوق تصمیمهای تازه نمیگذاشت. و زمانه ای که من مایلم بخشی از آن باشم خالی از شور و شوق ممکن نیست. اگر بمانم خودم را زیر پا گذاشتهام. چیزهایی هست که برای من مهم است. سی و سه سال است مهم است و نمیتوانم ناگهان تصمیم بگیرم دیگر خودم نباشم.
مهرنوش عزیز
من دو سال و دو ماه است که شبها درست نمیخوابم و به قول تو شاید در اثر این همه بیخوابی عقلم را از دست داده باشم اما دلم سر جایش هست و آدم به دلش زنده است.
masoome naseri
| 01:59 PM
| Comment(s)(1)
November 2, 2008 03:55 AM
حرف و نقل زیاد است اما من مدام می خواهم به صفحه آخر برسم و به صفحه آخر که رسیدم کتاب را ببندم و بگویم چه داستانی بود یادم باشد دیگر از این نویسنده کتاب نخرم. این نویسنده وسط این همه تعلیق مرا از پا در می آورد.
لارا فابین ربطی به این داستان ندارد. صدایش را می گذارم اینجا تا خستگی این روزهایم وسط صدای او گم شود.
masoome naseri
| 03:55 AM
| Comment(s)(3)
October 18, 2008 12:53 AM
امروز داشتم فکر می کردم آن قدرها دور نیست روزهایی که برای خودم دیوانه ای بودم. روزهایی که به بچه ها می گفتم می روم سر خیابان و از شهسوار سر در می آوردم. روزهایی که همه دنبالم می گشتند و من می گذاشتم و می رفتم درکه و آنجا هم که لازم نبود موبایل را خاموش کنم؛ مشترک مورد نظر همین جوریش هم در دسترس نبود.
الان مدام اویلیبلم، در دسترسم و از این متنفرم.
masoome naseri
| 12:53 AM
| Comment(s)(2)
October 15, 2008 04:50 AM
ساعت پنج و پنجاه و یک دقیقه بامداد است. با پررویی تمام به زنده بودنم ادامه میدهم. دو تا فیلم دیدم. کلی اینترنت گردی کردم.صبح ساعت ده بیدار شدهام و این یعنی حدود هجده ساعت بیداری مداوم. بخصوص که شب قبلش هم دیر خوابیدهام.
احساس میکنم که خواب، با آرامش، در تنم مستقر میشود اما میخواهم کمی کل کل کنم ببینم چطور میخواهد به زور چشم هایم را ببندد در حالی که من دارم وبلاگ مینویسم.
masoome naseri
| 04:50 AM
| Comment(s)(2)
October 15, 2008 04:31 AM
چند شب پیش که چندان هم شب نبود و به دم صبح میزد خواب دیدم مراسمی هست و وزیر کشور روی صحنه روی یک صندلی نشسته و سخنرانی میکند.
وزیر کشور همین آقای عوضعلی، وزیر فعلی نبود، یک خانم بود با پلیور صورتی و حتی وقتی روی صندلی جا به جا شد و این پایش را اندخت روی آن یکی پا، ما دیدیم که پابند(خلخال)ی هم به پایش بسته که توی همان مایههای لباسش بود همراه با شلوار جین.
ما که پایین نشسته بودیم و به افاضاتش گوش میکردیم بیشتر زن بودیم و از قضا همه با حجاب متعارف همیشگی.
نمی دانم از کجا می دانستم وزیر کشور است ولی مطمئن بودم که وزیر کشور است. باز هم نمی دانم ما آنجا چه غلطی میکردیم و چرا با حجاب بودیم آن هم در محضر وزیر کشور مکشوفه.
می دانم خواب احمقانه مزخرفی است. من سالی، یکی دو تا خواب بیشتر نمیبینم یا به یادم نمیماند و این خواب این قدر عوضی بود که فکر کردم بد نیست بنویسمش. اگر تعبیر خواب بلدید بگوئید
اگر زنی خواب وزیر کشور صورتی پوش ببیند معنا و مفهومش چیست؟
masoome naseri
| 04:31 AM
| Comment(s)(1)
October 4, 2008 02:04 AM
گاهی مریض میشوم. مریض نوشتهای، مریض آدمی، مریض دقیقهای که تمام شده و رفته ولی انگار تمام نشده است. گاهی مریض نوشتهای میشوم، مریض تصویری، تصوری، توهمی، چیزی. مثلا لبخند کسی در عکسی مبهم رو به دوربین کسی که نمی شناسم.
masoome naseri
| 02:04 AM
| Comment(s)(2)
October 1, 2008 11:51 PM
سوال دریافتی در کامنت دونی کافه ناصری از رضا:
میم نون، اون سالهای چلچراغ رو بیشتر دوست داشت یا این سال های غربت را؟
جواب:
این سوال سختی است اما کل ماجرا مثل این است که عاشق کس دیگری باشی اما با آدم دیگری ازدواج کنی که از قضا آدم خوبی هم هست. قبول داری که موقعیت دشواری است؟
masoome naseri
| 11:51 PM
| Comment(s)(1)
September 23, 2008 11:47 PM
این منم. این عکسی است که برای ثبت نام کلاس اولم گر?تهاند. ?کر کنم سال شصت است شاید هم شصت و یک مطمئن نیستم که چه سالی ر?تم کلاس اول!
?کر کنم آن سالها هنوز مقنعه رسم نشده بود و بعدا اختراع شد. گمانم بعدا به ?کرشان رسید ما بیچارههای بی دست وپا را از معضل روسریهایی که مدام سر میخوردند و گرهشان وا میشد نجات بدهند.
آن هم مهر مدرسه طالقانی در ناحیه دو اهواز است که روی عکس خورده.

masoome naseri
| 11:47 PM
| Comment(s)(8)
September 23, 2008 05:07 PM
من مدام از قطارها جا میمانم، پروازها را از دست میدهم. بخشی از درآمدم صرف اینجور مسائل میشود. مدام به خودم میگویم از این به بعد طور دیگری خواهد بود. اما همیشه همینطور است. در روزهای گذشته کلی برای کنسرت اروپایی کیوسک تبلیغ کردم اما حالا خودم از قطار جا ماندم.
masoome naseri
| 05:07 PM
| Comment(s)(0)
September 21, 2008 12:02 PM
حالا باید سرکار باشم اما هنوز توی تختم. رفتنم نمی آید، خوابیدنم نمی آید. نوشتنم نمی آید. درگیرم.
چرا از تو هیچ خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری نیست.
masoome naseri
| 12:02 PM
| Comment(s)(3)
September 17, 2008 11:38 PM
زدهام خودم را عینکی کردهام و حالا خودم را یواشکی در آینه و در شیشه مغازهها و پنجره کنار میزم نگاه میکنم. بله، زندگی جدی است اما من با این عینک هم بزرگتر، جدیتر و معقولتر نشده ام.
سالها فکر میکردم برای معقول شدن یک عینک کافی است اما دو سه هفته است این گمان قدیمیام منهدم شده است. حالا چکار کنم؟
masoome naseri
| 11:38 PM
| Comment(s)(2)
September 13, 2008 10:13 AM
عطر و طعم غذاها و خوراکیهای مختلف برای ما، مفهوم وطن را آغشته کرده است. نمی توانم آمار بدهم ولی میشناسم آدمهایی را که به عشق سنگک صبحانه نمیتوانند از ایران مدت مدیدی دور شوند و کسانی را که در سودای خوردن فالوده شیرازی و قورمه سبزی جا افتاده مادرشان بیخیال مواهب دنیای مدرن شدهاند و به وطن برگشتهاند.
قطعا باز هم نمیدانم که اهالی کشورهای دیگر هم همینقدر دلبسته غذاها و خوراکیهای ملیشان هستند یا خیر ولی حضور رستورانهای بینالمللی در کشورهای مختلف نشانهای از این دلبستگی است.
به خاطر همین تقاضای شهروندان کشورهای دیگر است که رستورانهای کشورهای دور و نزدیک، در جاهای دیگر راه میافتند و کارشان میگیرد. مثلا در همین آمستردام که جمعیت ایرانیاش چندان زیاد نیست، دست کم پنج تا رستوران ایرانی میشناسم.
یک ظرف دیزی توانایی این را دارد که یک ماه ما را از غم غربت برهاند. حتی اگر غمی هم در کار نباشد همین دیزی میتواند احساس خوبتری به ما بدهد و همین احساس خوب است که باعث اضافه وزن میشود!
خود من در این سفر اخیرم اینطور که دیگران میگویند چاق شدهام. خب به درک! من که نمیتوانم از ترس اضافه وزن احتمالی از چلوکباب البرز و آش نیکوصفت و ساندویچ کوکتل پنیر سورن و فالوده سید مهدی و بستنی واقعی کافه لرد و شیرینی خامهایاش بگذرم. در روزهای آخر سفرم، ماه رمضان هم رسید و رمضان هم که میدانید ماه میهمانی الهی است و سر سفره الهی هم ظرفهای زولبیا و بامیه میگذارند به چه خوشمزگی!
عجالتا بعد از این سفر، عطر زعفران وطنی در خیالات ما پیچیده است. هر چند با نهایت تاسف و تاثر دیدم رستوران دوست داشتنی "لقمه ویلا" را به شعبه بانک پاسارگاد تبدیل کرده اند اما در این مدت چند تا رستوران و غذاخوری جدید باز شده است که در یک پست دیگر معرفی شان می کنم.
masoome naseri
| 10:13 AM
| Comment(s)(12)
July 26, 2008 08:56 PM
از آن لاغرها نبود، از تپلها بود. از آنها که مهربان و آسانگیرند. قبلا زندگیاش یک حیاط هزار متری بود با چهار تا نخل، ترکیب پارادوکسیکالی از مرغهایی که او دوست داشت نگه دارد و گلهایی که پدربزرگ میپروراند. گل ختمی چینی، دو نوع گل کاغذی به چه قد و قامت و دو سه تا نارنج که حساب شاخههایش را داشت و اگر ضربه توپ، یکی از شاخههایش را میشکست پنهانکاری بیفایده بود.
از این سر تا آن سر حیاط قل میخورد؛ حیاط بزرگ امپراطوری کودکی من.
هیچ وقت ما را نزد، دعوا میکرد اما هم خودش میدانست و هم ما که جدی نباید بگیریم. در عوض همه وقتهایی که پدر و مادر یکی از ماها، شاکی میشد و مثلا قصد زدن میکرد میایستاد وسط.
تنها خشونتی که یادم مانده این است که یک بار در نوجوانی ام گفت به جای این شلوار، مثل یک دختر درست و حسابی دامن بپوش! و اخم کرد. تپلها معمولا مهرباناند، او هم بود.
وسط نمازهایش هم، حواسش به همه امپراطوریاش بود. وقتی وسط نماز صدایش بلند میشد که سبحان ربی العظیم و بحمده!، معنا و مفهومش این بود که وسط رکوع دیده، کسی، یک گوشه آن حیاط درندشت، کاری میکند که نباید.
این اواخر همه امپراطوریاش اما به یک تخت و یک تلویزیون و یک عصا تقلیل پیدا کرده بود. بچه شده بود. دیابت داشت اما زیر تختش پولکی و نبات قایم میکرد. زیر بار قرص و دوا نمیرفت، به سختی اجازه داد گیسهایش را که تا کمرش بودند کوتاه کنند، یادش بود روزی روزگاری هفتاد هشتاد سال پیش پدربزرگم سر یک چشمه واقعی او را دیده بود گمانم با همان موهای بلند.
همچنان نماز میخواند اما نشسته و با حضور قلبی که به نظرم ناشی از ضعف و بیماری بود. دیگر در طول این نماز به ما که همان دور و بر بودیم توجه نمیکرد. بعد از نماز اما به داستان خودش برمیگشت، همه چای خوردهاند؟ همه آیا میوه برداشتهاند؟ غذا برای همه هست؟
مادربزرگم بود. ما با هم زیاد کودکی کردیم اما در بزرگسالی دیگر به پست او نخوردم. چندان همدیگر را ندیدیم، چندان حرف نزدیم.
دو سال پیش، آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدمش. اصرار کرد شما که روزه نیستید، مسافرید، چای بخورید. چند دقیقهای به خوابی عمیق، به سکوتی عمیق فرو میرفت و دوباره برمیگشت و چای تعارف میکرد.
بعد از آن یکی دوبار تلفنی حرف زدیم، همین.
مادربزرگم بود. حالا، امروز، چند ساعت پیش، مرده. امیدوارم توی آن دنیا باز با پدربزرگم سر مرغها و گلها دعوا نکنند. عادتشان بود.
masoome naseri
| 08:56 PM
| Comment(s)(12)
June 29, 2008 08:04 AM
احتیاج دارم که ویندوز تازهای برای خودم نصب کنم. "برای خودم" و نه برای کامپیوترم. این فکر مدام این روزهام است. ارورهای مکرر خستهام کردهاند، ویروسهای ذهنی متعدد، هشدارهای رنگارنگ روی صفحه ذهنم باز میشوند.
هیچ وقت این همه به خودم نامطمئن نبودهام. فراوانی اشتباهاتم، بیفکریهایم و بلاهتهایم از شمار خارج شده است. دیگر از حد شوخی و خنده گذشته است. نگران خودم شدم دیروز.
این را مینویسم اینجا که یادم باشد در پاریس چه میکردم. حتی پاریس هم خستهام کرده است. اینجا در محاصره تاریخ هستم اما دلم آدمها را میخواهد. دیروز در خیابان سن ژاکوب با خانم مارگریت دوراس ناهار خوردم. خیلی با هم حرف زدیم خیلی، حتی درباره همهچیزهایی که با دیگران سر ناهار دربارهاش سکوت میکنم حرف زدیم. بعد از ناهار من رفتم با یک سیاستمدار مصاحبه کنم اما دوراس نمیدانم کجا رفت.
masoome naseri
| 08:04 AM
| Comment(s)(7)
June 6, 2008 12:23 AM
وقتی داری زندگی میکنی متوجه روزگار نیستی که میگذرد، یک وقت، کنار خیابانی غریبه، در فاصله خنده و سکوت دیگران میشنوی مثلا نادر ابراهیمی مرد، میفهمی که آن روزگار درست در همان خیابان غریبه خیلی وقت است تمام شده فقط تو دل و جرات شنیدن خبرش را نداشتهای.
«بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟»*
....................................
*از کتاب بار دیگر شهری که دوست داشتم
masoome naseri
| 12:23 AM
| Comment(s)(5)
April 17, 2008 08:09 PM
فردا امتحان دارم. تا ساعت یازده فردا باید سیصد صفحه بخوانم و بفهمم که دومی کار سخت تری است. خودم را متعهد کرده ام که اگر قبول نشدم موهایم را کوتاه نکنم. موهایم ده دوازده سانت شده اند. سال هاست به این بلندی نبوده اند و به این پریشانی البته.
برای خودم انواع خوراکی های تحریک کننده و تشویق کننده را خریده ام اما تمرگیدنم نمی آید. کلی کار احمقانه کرده ام از نواختن متالوفون تا بیرون ریختن کتاب ها و منظم کردنشان و البته گشتن در سایت هایی که سالی یک بار هم به آنها سر نمی زنم.
این هم نتیجه اش: می فرمایند واکنش به لباس خانم انگلا مرکل از آن جهت است که بعضی ها چشم ندارند ببینند یک زن هم قدرتمند است و هم سک سی.
این هم فهرست میلیاردرهای جهان و این هم فهرست ستاره ها و سلبریتی های جهان. من وقت ندارم دنبال اسم خودم بگردم اگر اسمم را دیدید خبرم کنید. احتمالا در فهرست میلیاردرها هستم!
masoome naseri
| 08:09 PM
| Comment(s)(8)
April 3, 2008 12:05 AM
یک حلقه از دوستان من برای حرف زدن درباره دیگران اصطلاحی دارند که چون اختصاصی آنهاست نمی نویسمش اما این اصطلاح به حرف هایی گفته می شود که در مورد دیگرانی که آشنا هستند می دانیم و می تواند شامل خبرهای خوب باشد یا خبرهای ناجور و حتی خبرهایی در مورد زندگی خصوصی طرفین گفتگو هم شامل این می شود.
توی کافه، سر شام، موقع چت یا وقت گفتگوی تلفنی برای رونق بخشیدن به فضا خوب است چندتایی از این اطلاعات کوچک بی اهمیت اما مهم در چنته داشته باشی.
مساله هم کاملا یک نوع تجارت اطلاعات، به صورت پایاپای است. یعنی در صورتی اطلاعات می گیری که اطلاعات بدهی.
در این زمینه من کلا شوت هستم که البته گویا افتخاری نیست.
دوستی دارم که از جریان یک سویه اطلاعات ناراضی است و معتقد است به ازای اطلاعاتی که می گیرم اطلاعات پس نمی دهم بنابراین تصمیم گرفته تا وقتی در مورد کسانی که می شناسیم اطلاعات به درد بخوری ارائه نکنم حرفی به من نزند.
البته آخر سر دلش به حال من که پرتم، می سوزد و باز در مورد دوست پسرها و دوست دخترهای دیگران در مورد عشق های مثلثی، در مورد روابط مشکوک، در مورد ازدواج های احتمالی یا طلاق های در راه و خارج رفتن و نرفتن دیگران برایم حرف می زند چون می داند تا دفعه بعد که ببینمش همه اینها را فراموش کرده ام و می تواند باز همه را برایم تعریف کند.
خب برای چنین آدم نسبتا پرتی که من باشم سخت است که ببیند دیگران در زندگی خصوصی اش وارد می شوند و اطلاعاتی در موردش رد و بدل می کنند که خودش هم خبر ندارد.
دو هفته پیش دوستی خبر داد از کسی که من در طول یک سال گذشته یک بار بیشتر ندیده امش شنیده من از کارم ناراضی ام، دارم از اینجا می روم لندن و ...
چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم خواست که کمی با هم در انظار عمومی ظاهر شویم. چون شایعه هایی در مورد جدایی مان به گوش او رسیده بود و می خواست این طوری تکذیب شان کند! خب روزگار غریبی است؛ آدم جزییات اتفاق نیفتاده زندگی اش را از دیگران می شنود.
گاهی کامنت هایی دریافت می کنم در مورد زندگی خصوصی ام که عصبانی کننده اند. آخرینش را همین چند ساعت پیش دیدم پای نوشته قبلی ام و خب بالاخره صدایم درآمد.
خود کامنت به نظر شاعرانه است و پر از احساسات. اول دقیق نخواندمش، کامنت گذار را هم من اول نشناختم و تعجب کردم کسی که نمی شناسمش چطور همسرم را می شناسد و بعد فکر کردم خب گاهی من از مهدی در وبلاگم اسم برده ام و طبیعی است اگر کسی خواننده وبلاگم باشد او را بشناسد.
بعد که کامنت را به مهدی نشان دادم او دوستی را یادم آورد که بیش از ده سال است او را ندیده ام و همان سال ها هم سر جمع ده بار ندیدمش. حالا ایشان کامنت گذاشته که من ترجمه فارسی اش را اینجا می گذارم:
" دلم برای تو و کسانی مثل تو تنگ شده. چرا تو اینجا نیستی؟ چرا رفتی تا سی سالگی ات را بکشی و به تکرار این تدفین بپردازی؟
آنهایی که مانده اند گلی به سر خود نزده اند اما کسی را هم زجرکش نکرده اند.
کودکی، انجمن ادبی(دست کم چهارده سال است دیگر عضو این انجمن ادبی نیستم تازه این انجمن همان سال ها منهدم شده!)، آقای احمدی(همسرم)، همه را چطور در خودت کشتی؟ در اینجا آنهایی که مانده اند دلشان برای آنها که رفته اند می سوزد. احتمالا شما هم آنجا دلتان به حال ماندگان می سوزد اما گمانم دل شما به آتش گرفتن بیشتر نزدیک باشد. نه برای کسی دیگر، برای خودتان."
خب ببینید عزیزان من! من دلیلی نمی بینم که خودم را و زندگیم را برای شما توجیه کنم. وقت ندارم به قصه بافی های شما در مورد کسی که سال هاست ندیده اید و اگر در خیابان هم ببینیدش نمی شناسید جواب بدهم که کدام کشتن، کدام زجر، کدام آتش؟
من آدم مزخرفی هستم که از زندگی شما هیچ چیز نمی دانم و نگرانتان نمی شوم، شما چرا به خودتان زحمت می دهید و نگران من می شوید؟ اصلا به شما چه که نگران من بشوید؟ نگران کسی که نمی شناسیدش و حتی اگر در خیابان ببینیدش تشخیصش نخواهید داد؟
می دانم که می گویید رفیق من هستید ولی خدا وکیلی اگر دقت کنید می بینید من رفاقتی در حق شما نکرده ام که حالا شما بدهکار من باشید. هزار هزار تا آدم به احساسات و عواطف پاک شما در آن مرز پرگهر نیاز دارند این احساسات شاعرانه را حرام آدمی مثل من نکنید، عواطف تان را صادر نکنید.
البته من که نمی توانم دیگران را ملزم کنم که بی خیالم شوند ولی لطفا اگر اطلاعاتی به دست تان رسید مثل یک ژورنالیست خوب، دست کم خبر را با خود من چک کنید. زندگی من چیزهای جذاب تری دارد که به درد دانستن می خورد دست کم اطلاعات راست و درست را مبنای تحلیل تان قرار بدهید.
لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لطفا بی خیال من شوید. به قول آقای مسعود شصت چی، قهرمان سریال مدیری، خیلی ممنونم!
................................................
پ.ن. دلم نمی خواست بعد از مدت ها ننوشتن بیایم اینجا داد و بیداد کنم ولی مجبور شدم.
masoome naseri
| 12:05 AM
| Comment(s)(10)
March 20, 2008 05:36 AM
چون ?قط سالی یکبار پیش میآید که این وقت صبح بیدار باشم یا بهتر است بگویم بالاجبار باید بیدار باشم باید اینجا چیزی بنویسم، پس مینویسم که بیدارم و خوبم و مطمئنم!
صبح سال تازه بخیر!
masoome naseri
| 05:36 AM
| Comment(s)(5)
March 16, 2008 08:53 PM
حال و هال اینجا ?رقی ندارند هر دو حالاند!
masoome naseri
| 08:53 PM
| Comment(s)(7)
January 22, 2008 08:36 PM
دلم لک زده است که اینجا چیزی بنویسم. اینجا هم که اگر نشد بالاخره جایی، هرجایی چیزی بنویسم. چیزی که از خواندنش و از نوشتنش لذت ببرم. اما نمیشود.
وقت دارم، حوصله هم، موضوع قابل نوشتن هم، اما نمیشود که بشود و این وضعیت مزخرفی است. به همه کسانی که این روزها وبلاگشان بروز میشود حسادت میکنم رسماً!
یادم نیست قبلا چطور مینوشتم. یخ زدهام. یعنی فرایند دست به کیبورد شدن را فراموش کردهام. یک جای کار ایراد دارد اگر بدانم چطور حل میشود مشکل حلش میکنم ولی عجالتا نمیدانم. اینجا را هم دوست دارم با آدمهایش، با آدمهای آنلاینش، با همسایههایش اما نمیدانم چه باید کرد.
masoome naseri
| 08:36 PM
| Comment(s)(8)
January 4, 2008 04:52 PM
ببینید دوستان!
امروز تولد من است یا بهتر است بگویم بود. به من تبریک بگویید حتی شما دوست عزیز چون هیچ راه دیگری برای خوشحال کردن خودم به فکرم نمیرسد. تخیلم ته کشیده است.
آدم غیر از شمع فوت کردن و "هپی برت دی" چهکار دیگری از دستش برمیآید برای سورپرایز کردن خودش؟
masoome naseri
| 04:52 PM
| Comment(s)(35)
December 31, 2007 09:25 PM
ساعت ده شب است. در شهر دارند میترکانند. نورافشانی و آتشبازی و این حرفها و بوی گوگرد از پنجرههای بسته هم میگذرد.
دو ساعت دیگر سال نو خواهد شد و من حتی حوصله ندارم بلند شوم برای خودم چای بریزم و برگردم پشت کامپیوتر.
نمیخواهم اینطور باشد ولی مثل نوجوانهای ضد اجتماع شدهام. اینطور نیست که به نو شدن سال میلادی بیاحساس باشم کلا اهل جشن و شادمانی به خاطر سال نو نیستم و با نوروز هم حال نمیکنم جز با تعطیلات طولانی و رخوتآلودش.
خب چکار کنم؟ حالا بلند شوم بروم تماشای شامپاین باز کردن مردم و ترکاندن و این حرفها یا به همین عزلت آنلاین ادامه بدهم؟
این را ببینید اگر حسش هست و حالش را ببرید بگذار از کافه ما دست خالی نرفته باشید.
Nine Million Bicycles by Katie Melua
با سپاس ویژه از رفیقمان
masoome naseri
| 09:25 PM
| Comment(s)(4)
December 21, 2007 07:50 PM
بین حافظ اینترنتی و حافظ به روایت کیارستمی دومی را انتخاب کردم. این حافظ عباس آقای کیارستمی هم برای ما میگوید راز درون پرده ز رندان مست پرس.
اینکه ما رندیم اما مست نمیکنیم خوبی اش این است که رازهای درون پردهمان هم برون نمیافتد حتی به ضرب و زور حافظ کیارستمی.
حوصله آرزو کردن هم ندارم شما دستتان اگر امشب بند آجیل و انار نبود یک آرزوی درست و حسابی هم برای من بکنید.
masoome naseri
| 07:50 PM
| Comment(s)(2)
December 1, 2007 01:07 AM
1- عاشق آنهایی هستم که ساعت 5 بامداد برای آدم پیشنهادهای بهتری دارند!
2- عاشق تکنولوژیام که باعث میشود آنلاین بنشینیم و گپ بزنیم و اراجیف بگوییم و برویم روی میز حتی!
3- عاشق این انگور یونانیام!
4- عاشق اینم که بدون خودم بروم سفر
5- عاشقم یعنی حال میکنم فکر بد نکنید
این پست تقدیم میشود به چند نفر
masoome naseri
| 01:07 AM
| Comment(s)(4)
October 8, 2007 10:35 PM
عاشقانه نباشد، سیاسی نباشد، افسرده کننده نباشد، گیر سه پیچ به کسی نداشته باشد، از خود درگیریهای همیشگیام حکایت نکند، درباره این نباشد، درباره آن یکی هم نباشد، عکس؟ نه، عکس نمیخواهم بگذارم.
ربطی به خوابهایم نداشته باشد، درباره کتابها و فیلمها نباشد، درباره ترکاندن نباشد در مورد فر موها هم.
روزمره نباشد، لینک به صدای آنها که دوستشان دارم؟ هرگز! وطنبازی؟ عمراً! در مورد درگیریهای امروز در دانشگاه تهران؟ بیخیال! در مورد روز جهانی کودک؟ حوصله ندارم، درباره دوچرخهام که کنار خیابان مانده؟ مزخرف است، درباره تو؟ بیخیال! در مورد خودم؟ پووووف!
خب وقتی حرفی نیست یا اگر هست نوشتنی نیست یا اگر نوشتنی است نمیخواهم کسی بخواند. فقط برای خاطر اینکه کسی خواسته است، اینجا را خط خطی میکنم. این خط... این هم یک خط دیگر، شد خط خطی!
masoome naseri
| 10:35 PM
| Comment(s)(7)
September 25, 2007 07:26 PM
به زودی یا موهایم را فر میکنم یا وبلاگم را در یک عملیات انتحاری منفجر میکنم. چون موهایم در خوشبینانهترین شرایط 5 سانتیمتر هستند کار دوم قریبالوقعتر است!
masoome naseri
| 07:26 PM
| Comment(s)(2)
September 21, 2007 04:00 AM
سرگرمی تازهام این است که میزنم خودم را گم میکنم و بعد دنبال خودم میگردم. خیابانها را اشتباهی میروم، از جایی که نباید بپیچم میپیچم و ظرف سه سوت گم میشوم.
بعد روی نقشه، خودم را جستجو میکنم و پیدا که شدم خوشحال میشوم. خوشحال شدنم زیاد سخت نیست همینقدر ابلهانه است. کافی است پیدا شوم.
اگر یک روز درست و حسابی پیدا کنم خودم را طوری که دیگر گم شدنی در کار نباشد خوب خواهد شد شاید.
masoome naseri
| 04:00 AM
| Comment(s)(5)
September 17, 2007 09:49 PM
من نمیدانم چرا پینگ شدهام و هیچ چیزی هم به عقلم نمیرسد که اینجا بنویسم.
masoome naseri
| 09:49 PM
| Comment(s)(11)
September 15, 2007 08:53 PM
یک جای فیلم هنرپیشه اکبر عبدی میگوید: وقتی معشوق اومد تو خونه برات قورمه سبزی پخت دیگه فاتحه عشق خونده است!
خب این یک نگاه بسیار اندیشمندانه به فرایند ازدواج است! من قبل از ازدواج فیلم هنرپیشه را دیده بودم و گمانم با چشمهای باز این کار را کردم. فقط نمیدانم از آنجایی که هر دو نفرمان قورمه سبزی میپزیم همچنان مساله فاتحه صادق است یا خیر!
امروز که در ساعتهای پایانیاش به سر میبریم سالگرد ازدواج ما بود. هفت سال است ما مشغول زندگی مشترک هستیم و از آنجایی که هر دوتامان بشدت آنلاین هستیم هفتمین سالگرد این اتفاق خجسته! را امروز، آنلاین به هم تبریک گفتیم.
راستش من سعی میکنم به مزایا و مضار ازدواج فکر نکنم و این که اصلا آدم ازدواج میکند که چه بشود؟ چون ممکن است دچار بیهودگی شوم ولی خب با معیارهای رایج روشنفکرانه که در نظر بگیرید ما یکی از بهترین زندگیهای ممکن را داریم. یک نوع رفاقت مزدوجانه!
یک روز اگر وقت کنم در مورد زندگی مشترک روشنفکرانه چیزی مینویسم که خیلی کار سهل و ممتنعی است.
یکی از سختیهایش هم توضیح دادن مدل زندگیتان برای دیگران است که مثلا مدل روابطتان را درک نمیکنند چون در چارچوبهای معمول نمیگنجد. در مورد سادگیهایش هم چیزی نمیگویم خودتان بروید امتحانش کنید!
برای یادبود وبلاگی سالگرد این ازدواج همین کافی است. این همسر گرانقدر ما که اصولا شان وبلاگش اجل از آن است که بخواهد چیزی از این دست در آن بنویسد!
masoome naseri
| 08:53 PM
| Comment(s)(21)
September 14, 2007 03:56 AM
فیلم گهی بود و خدا را شکر تمام شد. گرسنهام و حسش نیست که بروم چیزی بخورم. وبلاگهای خواندنیام ته کشیدهاند. این موقع شب قصد باسواد شدن و درس خواندن هم ندارم. تنها موجود آنلاین در چت جیمیل یک رفیق شب کار است که نه تنها نارنجی است بلکه روبروی اسمش نوشته نمیتواند چت کند. خوابم نمیبرد. اگر الان نخوابم گمان نکنم بتوانم ظهر بیدار شوم و بروم سرکار. اگر این پست را پابلیش کنم معلوم میشود تا این موقع در کمال صحت و سلامت بیدار بودهام و فردا آقای رئیس با یادآوری مقررات اداری، روزم را قشنگ میکند.
تنها خوبیاش این است که الان دوست عزیز همکاری ایمیل زده و از اینکه ادایش را در برنامههایمان درآوردهایم ابراز خشنودی و التفات کرده است. خدا زیاد کند این آدمهای با تولرانسمند را!
به درک! بلند میشوم یک چیزی درست میکنم میخورم بعد نامههای جلال و سیمین را میخوانم و بعد تمام تلاشم را میکنم که به ملکوت از نوع اعلی بپیوندم!
masoome naseri
| 03:56 AM
| Comment(s)(6)
September 12, 2007 01:02 PM
دیشب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته! از آن سردردها که شبهای صفحهبندی چلچراغ میگرفتم. شبهایی که برق میرفت و اینترنت قطع میشد و یکی دو نفر هم که من جزءشان نبودم! دو در میکردند و بین صفحهبندی میرفتند کافیشاپ و همه صفحههای بسته شده میرفت روی هوا و ساعت دو بعد از نیمه شب بود و اینور ساختمان برق داشت و آنطرف نداشت و باید کامپیوترها را از این ور میبردیم آنوری که برق هست و ... الی آخر!
بعد مجله به جای شنبه، یکشنبه بلکم! دوشنبه یا سهشنبه میآمد روی دکه و بروبکس خواننده زنگ میزدند ببینند این که مجله دیر آمده یک اتفاق معمول است یا چلچراغ کلاً پکیده؟!
امیدوارم حالا که چلچراغ جردن نشین شده و من هم نیستم که دودر کنم همان شنبهها بیاید روی دکه ولی همه اینها را نوشتم که بنویسم دیشب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته، از آن سر دردها که شبهای صفحهبندی چلچراغ میگرفتم و هنوز ادامه دارد.
masoome naseri
| 01:02 PM
| Comment(s)(11)
August 23, 2007 09:03 PM
یک- دوست عزیز از دست رفتهای التفات کرده و باقیات الصالحات از خودش به جا گذاشته و یک درخت نارنج به من هدیه داده است. فکر نکنید از این درختهای دو سه متری است کلا سه وجب است با نارنجهای فسقلی تزیینی!
البته خودش گفته بود پرتقال است ولی با یک دوست فضول امتحان کردیم و خوردیم دیدیم که نارنج است. حالا این درخت نارنج فسقلی برای خودش معضلی است. گلدان عوض کردن و آب دادن و رو به آفتاب نگه داشتن و از این قضایا دارد که من خداییش تا حالا اینکاره نبودهام.
من خودم گاهی گرسنه میمانم فقط به این خاطر که حسش نیست بلند شوم از توی یخچال چیزی بردارم بخورم و حالا باید حواسم باشد که ای داد بیداد اینکه برگهایش آویزان شده یعنی چهار روز است آب نخورده و از این حرفها!
حالا در اثر یک جنون آنی که نتیجه یک روز تعطیل است رفتم یک گلدان گل کاغذی خریدم. فکر کردم این درخت نارنجم گناه دارد تنهایی در آن بالکن در تنهایی سر کند. بعد فکر کردم این گلدان کوچک ریشههای گل را اذیت میکند نتیجه اینکه دو تا گلدان بزرگتر دیگر هم خریدم.
به خانه که برگشتم یک ساعتی دستم بند جا به جا کردن گلها و خاک ریختن و جمع کردن و این قضایا شد. در همه این احوال به خودم و البته آن دوست گرانقدر لعنت میفرستادم که حالا "مسئول" جان این طفلکیها شدهام. من اصولاً اهل " مراقبت" نیستم و حالا توی دردسرش افتادهام.
اگر تا یک ماه دیگر توانستم این وضع را تحمل کنم که ادامه میدهم وگرنه با پست هوایی هر دو را میفرستم لندن!

دو- از دیروز تصمیم گرفتهام از بد غذایی و بد ادایی دست بردارم. در اولین اقدام فکر کردم بروم رستورانهای ملیتهای مختلف و از روی منویی که از آن سردرنمیآورم غذاهایی را که نمیشناسم سفارش بدهم ببینم نتیجه چه میشود.
در اولین اقدام یک رستوران هلندی را انتخاب کردم (اینجا پیدا کردن رستوران فیلیپینی آسانتر از رستوران هلندی است!) و از روی منو اسم یک غذا را که اصلا سردرنمیآوردم چه بود سفارش دادم. غذای مورد نظر همینی است که عکسش را اینجا میبینید.
انگار یک برش کیک است. ولی لازم است بگویم معجونی بود از کلم بروکلی وسط کلی پنیر داغ و یک چیزهای دیگر در کنار سالاد. اگر در شرایط عادی بود عمراً اگر این کوفت را میخوردم ولی خب چارهای نبود به خودم قول داده بودم.
اولش دو تا لیوان کولا سفارش دادم و بعد یکی زدم روی شانه خودم و به خودم شجاعت دام که هی! تو میتونی! حتی یک تکه آوکادو هم خوردم که البته بیخیال بقیهاش شدم و به خودم گفتم آرام آرام! لازم نیست با سر وسط این کثافت شیرجه بروی. ولی اعترف میکنم که شجاعت خوردن زیتون کنار غذا را پیدا نکردم.
خدائیش کار سختی بود ولی انجامش دادم چون نمیخواستم جلوی خودم کم بیاورم. فقط امیدوارم تجربههای بعدیام بهتر باشند.
این غذایی که خوردم علیرغم شکل و شمایل و محتویاتش یک غذا بود با طعم معمول یک غذا. چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم ولی خب استفراغآور هم نبود. خدا فقط رحم کند و خودم فدای سر دیوانگی جدیدم نشوم.
سه- دقت کردهاید کارگردانها چه علاقهای به نمایش جزییات مراسم اعدام دارند؟
masoome naseri
| 09:03 PM
| Comment(s)(8)
August 20, 2007 01:13 AM
میگوید:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس
masoome naseri
| 01:13 AM
| Comment(s)(11)
August 19, 2007 08:06 PM
سر صلات ظهر تیر و مرداد
چشماتو هم میذاری بارون میاد!
یک یادداشت خیلی خیلی بلند نوشته بودم که بی خیال انتشارش شدم. بیخیال ساقی و باقی. تو چطوری؟
masoome naseri
| 08:06 PM
| Comment(s)(3)
July 15, 2007 06:00 PM
میفهمم. منم حس دارم. میدونم که به قلبت ریده شده، ولی چارهای نیست. باید واقعیتو قبول کنی....
به نقل از هامون
masoome naseri
| 06:00 PM
| Comment(s)(4)
July 12, 2007 10:07 PM
اگر مایلید ظرف کمتر از شش ماه کلی لاغر شوید و سایز عوض کنید برای این موسسه معظمی که من برایش کار میکنم اپلیکیشن پر کنید تضمین میکنم کلی لاغر میشوید.
من آخرین بار حدود شش ماه پیش شلوار خریده بودم که سایزم 38 بود هفته پیش که دوباره رفته بودم چیزی بخرم طبق معمول دو تا شلوار سایز 38 برداشتم و رتم اتاق پرو دیدم گشاد است، برگشتم 36 برداشتم باز هم گشاد بود اخر سر به 34 رسیدم. این تغییر سایز بدون رژیم گرفتن اتفاق افتاده است.
لطفا صف بگیرید و نوبت را رعایت کنید.
masoome naseri
| 10:07 PM
| Comment(s)(6)
June 22, 2007 07:05 PM
...اصل قضیه اینکه میخواهم تو باشی
وقتی نباشی
مزه گیلاس تلخ است
ماندن میان این همه آدم قراضه
این مردم تاریک بی احساس تلخ است...
masoome naseri
| 07:05 PM
| Comment(s)(7)
June 17, 2007 02:36 PM
فقط یک تصادف بود در پیچ هشتصد و هشتاد و نهم جاده چالوس. بی مرگ و میر و بی خسارت. فقط چراغ ترمز سمت چپ من شکسته. بیا بگذریم.
masoome naseri
| 02:36 PM
| Comment(s)(5)
June 13, 2007 06:25 AM
گفت که تو مست نهای!
رو که از این دست نهای!
منم بیخیالش شدم.
masoome naseri
| 06:25 AM
| Comment(s)(5)
May 26, 2007 03:41 AM
لیمو عمانی
حتی در آمستردام
همان لیمو عمانی است
من اما خودم نیستم
* این را فقط برای این که الکی پینگ شده بودم نوشتم و لاغیر
masoome naseri
| 03:41 AM
| Comment(s)(12)
May 16, 2007 11:29 PM
از اینکه گاهی خودم نیستم خوشم نمیآید. از اینکه گاهی سرنخ از دستم درمیرود خوشم نمیآید. از اینکه درگیر آدمها میشوم خوشم نمیآید.دلم میخواهد فارغبال باشم، رهاتر، بیخیالتر یک طوری شبیه خودم چنانکه بودم.
دلم فراموشی میخواهد و خاموشی. دلم میخواهد به خودم سخت بگیرم، شعر بگویم، درگیر تصویر شاعرانهای بشوم که در هوا چرخ میخورد. دلم میخواهد همان آدمی بشوم که بیفکر، بیخیال و بیمبالات است. آدمی که صبح به قصد روزنامه از خانه بیرون میزند و شب از شهسوار سردر میآورد.
دلم برای بیست سالگیام تنگ شده. چقدر دیوانه بودم. چرا آدم در سیسالگی گند میزند به دیوانگیهایش و عاقل میشود؟ چرا ادای آدمهای معقول را درمیآورم؟
masoome naseri
| 11:29 PM
| Comment(s)(5)
May 10, 2007 04:42 AM
دیشب برای اولین بار در زندگیام به اصرار یک دوست شکمو و عزیز که ویار کرده بود برایش حلوا پختم که خدا وکیلی حلوای خوبی از آب درآمد. گرچه در آشپزی ایرانی زعفران را به صخره هم بزنی خوردنی میشود ولی خب آشپزی من هم خوب بود، بپذیرید!
حالا کسی نمیخواهد از مهارت جدید من استفاده کند؟ مردن از شما حلوا از ما!
admin
| 04:42 AM
| Comment(s)(8)
May 9, 2007 03:07 AM
ادیتور وبلاگ من به دلیل فعل و انفعالات هستهای دچار ترکیدگی شده است. به همین دلیل دو تا مطلب اخیرم ورپریدهاند. کم کم دارم از دست این سرور عزیزم خسته میشوم و به فکر اسبابکشی به بلاگ اسپات میافتم.
نمیدانم بقیه دوستان دات کام هم به این درد دچارند یا فقط قرعه فال به نام من بیچاره زدهاند؟ گرچه قرار بوده بیست و چهارساعته درست شود اما هنوز نشده. علیایحال این دفعه به خودم قول دادهام که اگر تا آخر این هفته درست نشد یک کمپین علیه شرکت محترم «صاب سرور»! راه بیندازم و علیهاش پتیشن بنویسم و از فعالان جامعه مدنی آنلاین امضا بگیرم.
admin
| 03:07 AM
| Comment(s)(5)
April 27, 2007 02:15 PM
خانه دوست خوب است.
خانه دوست رفتن و از سر آسودگی چند ساعتی لم دادن خوب است.
خانه دوست عدس پلو خوردن با چاشنی ترشی عجیبی از میوهای جنگلی که اسمش را نمیدانی خوب است.
خانه دوست، رفتن سر یخچال و سرک کشیدن در کابینتها خوب است.
خانه دوست چای خواستن، چای نوشیدن، چای با اختلاط نوشیدن خوب است.
خانه دوست سکوت کردن و زل زدن به زیرسیگاری در میان زمزمه ترانهای تلخ و شیرین خوب است.
خانه دوست حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن
نقشههای ابلهانه کشیدن برای آینده و به گذشتههای پر از دیوانگی خندیدن خوب است.
اصلا دوست خوب است. خانه دوست خوب است.
masoome naseri
| 02:15 PM
| Comment(s)(1)
April 25, 2007 02:14 PM
ای دزدیده قناعت من!
صبح بخیر
masoome naseri
| 02:14 PM
| Comment(s)(0)
April 13, 2007 02:10 PM
آه ای همه وبلاگهایی که میخوانمتان!
پس چرا زود به زود آپدیت نمیشوید؟
masoome naseri
| 02:10 PM
| Comment(s)(0)
April 3, 2007 02:08 PM
وقت کردم یک سر به کامنتهای آخرین پستم بزنم و به این نتیجه رسیدم کلاً دوستان و آشنایان منتظرند سوتی بدهی و ....
من در پست قبلی نوشته بودم پارسال هم سیزده بدر رفته بودم سرکار آن هم روزنامه اقبال در حالی که روزنامه اقبال دو سال پیش منتشر میشده است.
راستش فکر کردم دیدم ماجرا از این قرار است که واقعاً دو سال گذشته به من خوش گذشته است! یعنی میگویم خوش گذشته یعنی خوش گذشته است ها؟!
اصلا هم ربطی به انتخاب آقای احمدینژاد ندارد این خوشگذرانی! چرا همه چیز را سیاسی کنیم؟ به من همینجوری خوش گذشته است!
masoome naseri
| 02:08 PM
| Comment(s)(0)
April 2, 2007 01:38 PM
پارسال هم روز سیزده بدر رفتم سرکار. روزنامه اقبال خدابیامرز! آقای ارغندهپور زنگ زد که کجایی؟ تا اخرین مهلت صفحهبندی وقتی نمانده و من داشتم فکر میکردم خب حالا روز سیزدهبدر بعد از این همه تعطیلات خبر از کجا بیاورم برای صفحه اجتماعی؟
طبق معمول دیر رفتم و صفحه را با خبر سیزده بدر فکر کنم بستیم و تمام شد.
امروز که آمدم سرکار و خبر بازداشت تعدادی از فعالان کمپین یک میلیون امضا را دیدم فکر کردم واقعاً این دوستان دست اندرکار بگیر و ببند چه آدمهای نازنینی هستند و حتی به فکر صفحههای بیخبر روزنامهها هم هستند!
به هر حال نوروز است و آدم باید یادی از رفتگانش بکند و رفتگان ما که چقدر هم بسیارند.
masoome naseri
| 01:38 PM
| Comment(s)(0)
March 24, 2007 01:33 PM
دقت کردهاید آدم یک وقتهایی در زندگی احساس میکند به خودش ظلم کرده، خودش را نادیده گرفته و مدتهاست به خودش نرسیده؟ اینجور مواقع معمولاً آدم روبروی ویترین یک مغازه ایستاده و مطمئن است با خرید چیزی که توی ویترین است و شدیداً وسوسهاش کرده میتواند به این خودنادیدهانگاری پایان بدهد! این است که با وجدانی آسوده میرود آن شیئ مورد نظر را میخرد و خیال خودش را راحت میکند! دیروز روبروی ویترین یک اسباب بازی فروشی این احساس به من دست داد و در نتیجه الان صاحب این متالوفون اسباببازی هستم که عکسش را این پایین میبینید! از دیروز تا حالا سرو صداهای هیجانانگیز از آن بیرون میآورم و کلی احساس خود نوازنده بینی پیدا کردهام!

masoome naseri
| 01:33 PM
| Comment(s)(0)
March 22, 2007 01:32 PM
این مدتی که ادیتور وبلاگم مرض گرفته بود هر روز نوشتنم میآمد اما از وقتی حالش خوب شده هرچه تصمیم به نوشتن میگیرم نوشتنم نمیآید. ربطی هم به رخوت بهاره ندارد. حوصله حرفهای خیلی جدی را ندارم و دلم هم نمیآید کسی به هوای اینکه این وبلاگ بروز شده بیاید و به دیوار یک نوشته مزخرف بخورد.
فعلا ذوق عوض کردن یک روز در میان سر در این کافه را دارم.
حالا هم به بهانه فروردین، رنگ این گلها را میپاشم این بالا تا شاید کسی قکر کند چه خوش ذوقم من!
گلها فروردینیاند و همین پارسال بندر انزلی عکسشان کردهام.
تا اطلاع ثانوی اما حسم تیتر همین نوشته است.
masoome naseri
| 01:32 PM
| Comment(s)(0)
March 21, 2007 01:31 PM
?قط برای کم کردن روی خودم است که پیش از اینکه از دنیا بروم اینجا می نویسم که اینک موج سنگین گذر زمان است که بر من می گذرد ?قط، وگرنه در من سکوت ممتد همچنان ادامه دارد.گیریم هشتاد و پنج بشود هشتاد و شش!
masoome naseri
| 01:31 PM
| Comment(s)(0)
March 19, 2007 01:30 PM
برو بکس! من برای جشنی که امروز به خاطر خبر خوب آزادی شادی و محبوبه گرفتهاید طبق معمول دیر میرسم. فقط لطفاً به جای من هم برقصید، به جای من هم آواز بخوانید به جای من هم بلند بلند جیغ و هوار راه بیندازید. فعلا خوش به حال ماست!
masoome naseri
| 01:30 PM
| Comment(s)(0)
March 7, 2007 01:28 PM
خب بعد از ه?ت هزار سال که ادیتور وبلاگم درست شده چه وقتی هم درست شده! یک روز شلوغ پر خبر پر سر و صدا و کلی حر? که دارم برای نوشتن و کلی حر? برای ننوشتن و کلی حر? که باید بیخیالشان شوم.
امروز روز نسبتاً خوبی بود. معمولاً از حر? زدن با این ر?یقمان خوشحال میشوم بخصوص امروز که دو شب را هم بیرون از خانه گذرانده بود! اما عمراً ?کر نمیکردم یک روز از شنیدن صدایش اینقدر خوشحال بشوم که امروز شدم!
* منظورم از گودزیلا خودم هستم به پرستو برنخورد!
masoome naseri
| 01:28 PM
| Comment(s)(0)
November 1, 2006 09:50 PM
سوار توپول? شرکت ماهان که از اهواز برمیگشتم تهران به این ?کر کردم که وقتی سوار هواپیما میشوم بشدت مذهبی میشوم چون دقیقاً در آن ارت?اع چارهای جز این ندارم. احتمال ?رود آمدن در ?رودگاه مقصد در این شرایط همانقدر است که احتمال برخورد به کوههای کرکس مثلاً! و برای مواجه نشدن با مورد دوم آدم یاد خدا میا?تد. البته در آن ارت?اع هیچ کس غیر از خود خدا نمیتواند باعث این اطمینان بشود که دوباره پاهایت به زمین میرسد.
به خاطر تجربه مصائبی که تازه از سرم گذشته است متوجه نقش موثر مذهب در آرامش روانی انسانها شدهام. مذهب گاهی وقتها خیلی کاربردیتر از همه علوم از جمله روانشناسی میشود. مثلاً اگر خانوادهام مذهبی نبودند به خاطر حادثه مرگی که تلخکاممان کرده همگی قاطی میکردیم. مطمئن نیستم که از علم روانشناسی برای تسکین آلام انسانی در این مواقع کاری بربیاید. مطمئنمتا حدود زیادی مذهب مانع از دیوانگی آدم در وقت مصائب می شود. اینجا دل سپردن به مشیت الهی موثرتر است و البته جادوی گریه کردن. جالب اینجاست که در عمق ?اجعه هم باز هر که به سرسلامتی میآمد دستور میداد خدا را دقیقاً صد هزار مرتبه شکر کنیم چون ?اجعه میتوانست صد هزار مرتبه بدتر از این باشد!
نسبت ما با خدا نسبت عجیب و غریبی است. در این مورد خیلی ?کر کردهام در نوجوانیام البته بیشتر از امروز و حالا ?کر میکنم باید به اندازه همان دوران در موردش ?کر کنم. نمی دانم چرا مرگ باعث می شود آدم بیشتر به ?کر خدا بی?تد. نکند واقعاً یک ربطی بین این دو تا وجود داشته باشد؟
پ.ن. خدا در محاق از وبلاگ آقای کاشی هم خواندنی است.
masoome naseri
| 09:50 PM
October 31, 2006 08:20 PM
آقای دکتر
من قلبم را پرت کرده ام
زیر پای ماشینهایی که از بزرگراه میگذرند
یک تاکسی خالی
درست روی دریچه قلبم ترمز کرده
یک قلب دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من چشمهایم را پاشیدهام توی رودخانهای
که پر از لنگه ک?ش و بطری نوشابه است
اینک میوههای گندیده هم با آب میرسند
یک ج?ت چشم دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من دستهایم را گره زدهام
به میلههای یک اتوبوس
حالا مسیر اتوبوس را ?راموش کردهام
دستهای دست دوم، برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
شعرم همینجا تمام شد
میخواهم روحم را پیش از اینکه پشت چراغ قرمز مسموم شود
پیش از اینکه توی جوب بی?تد
با یک کتاب شعر، چند قطره باران و یک لیوان شربت نعناع معامله کنم
یک مشتری خوب برای یک روح دست دوم سراغ داری؟
masoome naseri
| 08:20 PM
| Comment(s)(6)
October 29, 2006 01:19 AM
کرکره کا?ه را این نیمهشب پاییزی تهران بالا میکشم هرچند به مجاز! اگر در روزهایی که کا?ه ناصری به علت تعمیرات! تعطیل بوده کا?هتان را عوض نکردهاید یا باز هم به اینجا سر میزنید ممنونم. به هر حال پاییز است و در ?واصل قدم زدن در پیادهرویهای زرد و خش خشی کا?هنشینی میچسبد .
masoome naseri
| 01:19 AM
September 11, 2006 11:31 PM
آدم همینطوری پیر میشود و جوان میشود وسط مرگها و تولدها، وسط توقی?ها و تعطیلها، وسط شروع دوباره و دهباره یک شغل تازه که همان شغل قدیمیاست. ?قط خیابانش ?رق میکند.
در طول دوران روزنامهنگاریام مدام از این سر خیابان ویلا میر?تیم آن سر، در همان خیابان نه چندان بلند پنج شش بار ?قط به علت توقی? جابهجا شدم، جابهجا شدیم. امروز هم یک جابهجایی دیگر را تجربه کردم، گیریم این خیابان کمی دورتر از خیابان ویلاست، گیریم اینقدر دور است که نمیتوانم به سرسلامتی دوستانم در روزنامه شرق بروم که مهر توقی? خوردهاند، آنهم همین امروز که من درگیر یک تولد تازه بودم.
نمیخواهم بغض کنم، نمیخواهم دلتنگیهایم را قورت بدهم، نمیخواهم بگویم خستهام از خبرهای تلخ مثل زهرمار، این خبرهای تلخ، برگ برگ آلبوم زندگی حر?های من هستند، حتی اگر برای ?رار از این خبرهای تلخ به این خیابان دوردست جهان اسبابکشی کردهباشم باز هم دلم نمیخواهد این آلبوم را دور بیندازم.
به همین زودی دلم برای خیابان ویلا تنگ شدهاست، اما این تصمیم تازهایاست که برای سی سالگیام گر?ته ام. تا اطلاع ثانوی اینجا هستم.
masoome naseri
| 11:31 PM
August 10, 2006 11:47 PM
حال ادیتور وبلاگم خراب است. مسئولش هم توی بیمارستان بستری است. اگر کمتر مینویسم یک دلیلش هم این است ولی خب کلی دلیل دیگر هم دارد. هزار و شونصد تا ات?اق در روزهایی که نمینویسم ا?تاده ولی من دربارهشان ننوشتهام با این که کلمهها توی انگشتهایم گیر کرده بودند.
سکوت هم خوب چیزی است ولی من آدم پر حر?ی هستم.برای همین سکوت کردن برایم سخت است این پست را نوشتم که دست و دل خودم روان بشود و از این به بعد کمی بیشتر بنویسم در مورد همه چیزهایی که ?کر میکنم اگر دربارهشان ننویسم حناق میگیرم.
معلوم است این چند خط را ?قط نوشتم که پینگ بشوم.
*
تردید نکنید کلیک کنید!
masoome naseri
| 11:47 PM
| Comment(s)(1)
July 7, 2006 10:29 PM
مثلاً قطار مثلاً س?ر
مثلاً مسا?ر دربدر
مثلاً قرار مثلاً اتاق
مثلاً یه ?رصت بیخطر
مثلاً رسیدن یک انار
مثلاً قطار مثلاً س?ر
مثلاً ترانه بیدلیل
مثلاً تولد یک ن?ر
مثلاً همین مثلاً اوین
مثلاً هوای به این بدی
مثلاً قطار مثلاً س?ر
مثلاً تو که ر?تنو بلدی
با اینا یه شعر تازه میگم
تو منو به سمت واژه ببر
بگو کولهپشتی من کجاست
مثلاً قطار مثلاً س?ر
masoome naseri
| 10:29 PM
July 5, 2006 02:01 AM
این ایتالیاست! ?وتبال اورژینال! ایمان آوردید یا 121 دقیقه دیگر بازی کنیم؟
masoome naseri
| 02:01 AM
| Comment(s)(19)
July 1, 2006 10:58 PM
دیروز گ?تم خدا درجه دنیا را گذاشته روی جهنم و خودش توی بهشت سرگرم باغبانی است! حالا تهران دارد باران می آید باران تابستان اثری از مارگریت دوراس! که مرا به یاد تو می اندازد هم باران، هم دوراس، هم بهشت، هم جهنم، هم خدا!
یك عكس به غایت دیدنی از دیشب تهران - كسو?
masoome naseri
| 10:58 PM
| Comment(s)(7)
June 22, 2006 09:53 PM
اگر موزیک ضمیمه را بشنوید، میبینید روزی روزگاری عشاق، از لم دادن زیدشان روی صندلی هم کی?ور میشدهاند.
حر?های عشقولانه از ال? تا ی ماجرای این ترانه است. بشنوید و حالش را ببرید. چون در غوغای ایتس ایتس از این ترانهها به گوشتان نمیرسد.
* دارندگان بروزر غیر استاندارد ?ایر?اکس! لط?اً حواسشان باشد تا زمان باز بودن ص?حه وبلاگ من روی بروزرشان این ترانه مدام برایشان تکرار میشود. بنابراین تنها راهش این است که ص?حه را ببندید. یا دكمه stop را بزنید. [یا از یك بروزر استاندارد! است?اده كنید]
masoome naseri
| 09:53 PM
| Comment(s)(8)
June 21, 2006 11:44 PM
1- هنوز نگهداشتن یک جمله تند و تیز از مطلبی که به مصلحتی خط خورده برایم مهم است. هنوز میتوانم برای جلوگیری از خط خوردن یک پاراگرا?، نیم ساعت ?کم را به کار بیندازم و مخ آقای مدیر مسئول را بزنم. یک ن?ر که کنار دستم نشسته میگوید بیخیال! خط بزن بره! ولی انگار همان یک خط میتواند راه زندگی خواننده آن ص?حه را تغییر بدهد و من نمیتوانم بیخیال شوم. اگرچه گاهی به پوچی میرسم. ?کر میکنم در این بیکرانه خالی از آگاهی، در این ?ضای ندانم کاریهای میلیونی، نوشتن این چند خط در تیراژ چند ده هزار نسخه چه اهمیتی دارد؟ این چند خط که از شدت استعاری شدن به شعر میمانند؟ اما از آن طر? چشمم میا?تد به نامه یکی از خوانندهها که مثلاً از بهبهان نوشته که چقدر گیر آوردن و خواندن این کاغذهای کاهی که ما اسمش را میگذاریم مجله برایش مهم است و به خودم میگویم یک ذره تغییر هم حتی خیلی مهم است.
چند ماه پیش برای دبیری ص?حههای اجتماعی یکی از روزنامهها دعوت به مذاکره شده بودم. یکی از سوالهای اساسی همکار محترم سردبیر آن روزنامه این بود که اگر مدیرمسئول یکی از مطالب شما را از ص?حه حذ? کند چهکار میکنی؟ گ?تم یک لنگه پا دم شورای سردبیری میایستم تا مطلب با کمترین خط خوردگی چاپ شود. روزگار بدی شده که مدیرمسئولها معمولاً حتی حوصله کلکل را هم ندارند چه برسد به جسارتهای دیگر! با این حساب حتما باید سپاسگزار آقای مدیرمسئولمان باشیم که اجازه کلکل میدهد دست کم!
2- الان در وبلاگ دات چشمم خورد به لینک حر?های دکتر معتمدنژاد که چقدر دلش میخواهد اوضاع روزنامهنگاری ما ?رانسوی شود ولی وقتی خودمان ایرانی هستیم نمیشود که روزگارمان ?رانسوی بشود.
3-قیا?هام شده مثل آلپاچینو در ?یلم بیخوابی! ط?لکی آنهایی که سحرخیزند چه
آدمهایکامروایی هستند!
masoome naseri
| 11:44 PM
| Comment(s)(1)
June 11, 2006 04:06 PM
امروز رسماً درجه تبم روی هزار و سیصده
به خاطر این ?وتبال لعنتی دچار استرس شده ام شدید! نمیدونم بالاخره میشه یا به قول سوسن نمیشه! ممکن است از استرس یک توپ ?وتبال را به سبک ایویچ قورت بدهم!
masoome naseri
| 04:06 PM
| Comment(s)(3)
May 18, 2006 07:06 PM
توی دلم میگویم هی! این چه كار مسخرهای بود كردی؟ (منظورم مردن است!) توی عكس بلند میخندد مثل همانوقتها كه گوجه سبز میآورد مدرسه و به نیت اموات خیرات میكرد! چیزی نمیگوید یا من نمیشنوم. این كه بایستی روبروی عكس یك مرده و توی دلت دیالوگهای مسخره گریهدار داشته باشی یك قسمت از ر?اقت است كه تا امروز خبرش را نداشتم. اینجا ته ر?اقت است.
masoome naseri
| 07:06 PM
| Comment(s)(9)
February 27, 2006 03:23 PM
البته كه ?وتبال دوست دارم!
البته كه دلم می خواهى بروم استاىیوم ?وتبال زنده زنده زنده ببینم!
كاستاریكایی كه اسمش امیر نیست ولی خب جالب است!
البته كه ?وتبال بدون TV حق مسلم ماست
خب این هم راهنمای های استادیوم ر?تن
البته كمی دیر!
masoome naseri
| 03:23 PM
| Comment(s)(11)
January 12, 2006 04:44 PM
سهشنبه شب ساعت نهو نیم ده شب بود كه بالاخره تصمیم گر?تم بروم - یا بیایم- اص?هان. دو ساعتی از نص?ه شب گذشته بود كه اتوبوس از روبروی بهشتزهرا رد شد و لامپهای اتوبوس خاموش شدند و كتاب شب پیشگویی را گذاشتم توی كی?م و از دنیا ر?تم یعنی خوابم برد. اتوبوس پلیسراه شاهینشهر كه نگهداشت بیدار شدم.
گذاشتم یك راننده اص?هانی خوشبخت صبح زود سرم گول بمالد و بابت یك مسیر كوتاه هزار تومان بگیرد. البته خیال كرده بود خیلی زرنگ است با این هزار تومان تهران یك مسیر مستقیم هم نمیبرند آدم را! از پلهها كه میر?تم بالا دختر همسایه خواهرم اینها تروتمیز و مرتب داشت میر?ت تا سوار سرویس مدرسهاش بشود. خدا شاهد است از ته دل خدا را شكر كردم كه جای آن ط?ل معصوم نیستم. همیشه ?كر میكنم عجب احمقی بودم كه دوازده سال صبح زود بیدار شدم كه مدرسه بروم.
الان هنوز در س?رم و آمدم كمی در این ?ضای مجازی اكسیژن بگیرم و بروم كه چشمم خورد به این لینك مسابقه داستانهای كوتاه با جایزه سیگارپیچ استیل كه یك جملهاش به دل من خیلی چسبید. آنجا كه از قول وودی آلن میگوید: ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستیم . چون هر روز صبح كه از خواب بیدار می شویم خدا را به خاطر آنكه دیگر به مدرسه نمی رویم ، شكر نمی كنیم !
بقیهاش یعنی مسابقه و اینجور چیزهایش به من ربطی ندارد بروید بخوانید ببینید جریانش چیست و اگر خواستید شركت كنید شاید برنده خوشبخت جایزهاش شوید. برای من خواندن همین جمله حكیمانه كا?ی بود!
masoome naseri
| 04:44 PM
| Comment(s)(14)
January 6, 2006 01:56 AM
تا آنجا كه به من مربوط است سه تا بچه آنلاین میشناختم كه به نظر میرسید هلاك سیاستاند و حالا یكی یكی یكی در عنوان جوانی میبینم دل و دین و عقل و هوششان را به باد دادهاند رفته پی كارش! ولی خوش به حالشان و حس و حالشان چون نیست بیماری چو بیماری دل! ولی حالا چرا همه با هم دچار شدهاید؟
masoome naseri
| 01:56 AM
| Comment(s)(4)
January 5, 2006 02:01 AM
تیریپ گوگلی وبلاگم تمام شد!
از همه همه آنهایی كه به اشكال مختلف مرا قرین رحمتشان كردند متشكرم.
masoome naseri
| 02:01 AM
| Comment(s)(0)
January 5, 2006 01:38 AM
ای هفت سالگی!
ای لحظه بزرگ عزیمت!
بعد از تو هر چه رفت
در انبوهی از جنون و جهالت رفت
راست میگوید فروغ همه آنچه بعد از هفت سالگی من دستكم گذشته، تركیبی است از این دو تا جیم! ولی آیا از گذشته خودم پشیمانم؟ یا به سبك این مصاحبههای كلیشهای یكبار دیگر اگر فرصت می كردم سیسال گذشته را طور دیگری میگذراندم؟
از بابت هشتاد درصد اتفاقهای زندگیام راضیام. از كودكیهای بیپایانم، از نوجوانی دیوانهوارم و همه آن رفتارهایی كه مامانم را پریشان كرده بود(مثلاً عروسی رفتن با كفش كتانی و كتاب خواندن در حمام و... ) و همه جوانیام كه به رفاقت گذشت و البته كه ازدواجم با یكی از بهترین آدمهای ممكن!
آیا اینكه این همه، صبحها خوابیدم پشیمانم؟ نه! من تنبل نیستم كمی متفاوتم. متفاوت بودن كه ایراد ندارد!
الان بعد از این همه سال از همه خانواده جالبم (مامان فوقالعادهام) كه باعث شدند من بچه خوشبخت و رهایی باشم سپاسگزارم.
از دانشگاه رفتنم (هرچند هنوز مدركم را نگرفتهام ) به خاطر آشنایی با پنج شش نفر رفیق فابریكی كه هنوز دارمشان و بعضیهایشان در همین فضای مجازی نفس میكشند سپاسگزارم.
از شغل پر از بیكاری خودم كه باعث شده چند تا دوست اساسی به دست بیاورم هم سپاسگزارم.
به خاطر داشتن این رفیق سودای مكالمهام كه خودش تصورش را هم نمیكند چقدر در من تاثیرهای خوب گذاشت و اگر نبود نمیدانم از داشتن چه چیزهای خوب و بزرگی محروم میماندم سپاسگزارم و از بهترین مردی كه میشناسم و سپاسگزار بودن در مقابل خوبیهایش كافی نیست و پنج یا شش سال است داریم با هم در حیاط زندگی قدم میزنیم هم سپاسگزارم.
ممكن است مثل تیتراژ پایانی سریالهای تلویزیونی شده باشد ولی خب بعد از سیسال آدم باید یك حرفهایی را بزند كه ممكن است تا سالها فرصت نكند دوباره بگوید.هر چند ینها را بیشتر مینویسم كه خودم یادم باشد حالم در زمستان هشتاد و چهار چقدر خوب بوده است!
masoome naseri
| 01:38 AM
| Comment(s)(5)
January 4, 2006 12:59 PM
تصمیم گرفته بودم به میمنت تولدم و اینكه امروز بعد از چند سال صبح زود بیدار شده بودم بروم كمی الواتی ولی از محل امتحان كه بیرون آمدم دقیقا به سوی سرنوشت راه افتادم! انتخاب بین الواتی و برگشتن به خانه و نشستن پای كامپیوتر مثل این بود كه یك گربه را بین شكار گنجشك از روی درختها و چرت زدن كنار بخاری مخیر بگذاری! خب مهلوم است نتیجه همینی میشود كه الان شده!
خداییش با این كه امروز سحرخیز شدهام هر چه توی آینه نگاه میكنم قیافهام به كامرواها نمیخورد!
پ.ن.به اعتبار فرهنگ كلمات عامیانه ابوالحسن نجفی كلمه الواتی _ الواطی با هر دو املا درست است و من این ت را ترجیح میدهم. هرچند در معنای رسمی مفهوم خوبی ندارد ولی سالهاست بروبچس از آن به معنای خوشگذراندنی استفاده میكنند كه كاملاً مشروع است.
masoome naseri
| 12:59 PM
| Comment(s)(14)
January 4, 2006 02:01 AM
یكی از دوستان همكار كه در امور زنانه به اجتهاد رسیده است میگوید سی سالگی اوج زنانگی است! البته مفهوم این زنانگی میان دوستان فمینیست و غیر فمینیست محل مناقشه است. اینها میگویند این نگاه به زنها نگاه كثیفی است و آنها میگویند این زنانگی همان انسانیت مؤنث است.
البته كه ظرافت طبع، لطافت رفتار و اینجور قضایا منظور نظر دوستان غیر فمینیست است ولی خب پشت این كلمات قشنگ گاهی تاریخ ناخوشایندی وجود دارد كه توی ذوق میزند!
حالا غرض از این همه این بود كه بگویم من به قول آن دوستمان به اوج زنانگی رسیدهام ولی دریغ از عقل درست و حسابی چه برسد به لطافت و ظرافت و اینجور چیزها!
در شب سیسالگیام كمی دیوانگی كردم كه این بالا میبینید تا یادم باشد سن و سال مهم نیست مهم این است كه دل آدم دیوانه باشد.
مقدار قابل توجهی كیك صرف این دیوانگی شد تا سیسالگیام را دوستان به سبك فیلمهای كمدی جشن بگیرند كه یك كیك پرت میشود و پخش صورت آرتیست میشود! كنار این كیك شمعی نگذاشتهام چون با سیتا شمع كل كادر پر میشد.
البته كه باید بگویم كل این سیستم حاصل هنرنمایی هنرمند شهیر مملكت، عكاس خوشتیپ شادی قدیریان است كه این دیوانگی را با هم جشن گرفتیم.
خیلی ضایع است كه صبح سیسالگی آدم با یك امتحان مزخرف شروع شود.
masoome naseri
| 02:01 AM
| Comment(s)(20)
December 31, 2005 01:14 AM
اگر بروید خانه رفیقی و روی مبل یك دسته فیلم باحال ببینید چكار میكنید؟
اگر همهشان را بردارید الاغید چون طرف دیگر به شما اطمینان نمیكند و فیلمهایش را دم دست شما نمیگذارد.
اگر اصلا برندارید دیوانهاید چون در زندگی آدم از این موقعیتها كم پیش میآید (مخصوصاً اگر به دودره بازی هم اسم در كرده باشید!)
بهترین راهكار این است كه قیافه آدمهای متمدن را بگیرید یك كمی سس مثبت بودن هم اضافه كنید و بگویید: میشه لطفا من چند تا از این فیلما رو ببرم؟ و بلافاصله اضافه كنید: زود برات میارم (نامردی نكنید زود ببرید!)
خب من این شانس را درست شب چله به دست آورم و از آن وقت تا حالا كلی فیلم خوب دیدهام و چند تایی هم مانده كه ببینم.
cold mountain كه نیكول كیدمن بازی میكند.goodfellas كه رابرت دنیرو بازی میكند.life is beautiful كه هنوز ندیدمش.
10 كیارستمی كه به نظرم خوب بود.birthday كه باز هم نیكول كیدمن بازی میكند. lost in translation كه خیلی خوب بود، خواهران مگدالین كه هنوز ندیدهامش و چندون تا فیلم دیگر كه اسمشان الان یادم نمیآید.
فعلا تا اطلاع ثانوی آه! من بسیار خوشبختم!
masoome naseri
| 01:14 AM
| Comment(s)(3)
December 20, 2005 12:39 AM
به علت جاری شدن سیل آب از طرف ظرفشویی پر از كاهو به حول و حوش آن، گوشی موبایلم به شلكوت اعلی پیوسته و هر چقدر بهش تنفس مصنوعی میدهم نفسش راه نمیافته كه نمیافته! بنابراین همه شمارههای عزیزم پرید و توی این هاگیر واگیر باید گوشی هم بخرم. آه! از دست این احمدینژاد آدم چهها كه نمیكشه!
پ.ن.
با تشكر از اظهار همدردیهای دوستان لازم است عرض كنم كه اسم احمدینژاد را هفت بار روی گوشی فوت كردم و گذاشتمش كنار بخاری ناگهان نوری تابیدن گرفت و بعد از ده دوازده ساعت دعا و ندبه گوشی دوباره راه افتاد.
masoome naseri
| 12:39 AM
| Comment(s)(4)
December 15, 2005 01:51 AM
نه! اولش اینطوری نبود. اولش یهطور دیگه بود. حالا چون آخرشه اینطوری شده! هیشكی ازم هیچی نپرسید همینطوری پیش اومد بعد دیگه كاریش نمیشد كرد. همهاش همین بود.
masoome naseri
| 01:51 AM
| Comment(s)(4)
December 5, 2005 10:40 PM
وقتی در كنار خلیج همیشگی ?ارس نشستهای و از منظره كشتی یونانی بیچارهای كه در گل ?گیر كرده لذت میبری، آن وقت از طر? بعضیها اس ام اس میرسد كه ناصری ناصری اقتدار! اقتدار!، ??كر میكنی كه باید از تمامیت ارضی ایران د?اع كنی اما نتیجه آنلاین شدن و تماشای ?وبلاگ مهدی و علی میگه كه موضوع راجع به روزنامهنگاریه، خوب من الان وقت ندارم و ?باید به كارهای مهمتری مثل خرید بپردازم. پس اجازه بدید بعداً سر ?رصت در این باره ?بنویسم.?
masoome naseri
| 10:40 PM
| Comment(s)(1)
November 29, 2005 02:06 AM
این موقع شب آمدهام بگویم:
1- بیسكویت دیجستیو(ساقه طلایی) اوژینال شركت مینو با اینترنت میچسبه یه ر?یقی هم البته میگ?ت با نوشابه مشكی محشر میشه! مال نان قدس رضوی نخرید به من بدوبیراه بگیدا؟ با هم ?رق میكنن!
2- من آخرش این ?یلترینگو میكشم!
3-ساعت نزدیك دو و نیمه برو بگیر بخواب!
masoome naseri
| 02:06 AM
| Comment(s)(5)
November 20, 2005 02:34 AM
برو سیدی شعرهای مولانا را با صدای شاملو پیدا كن بگذار و از ابتذالت لذت ببر! این منوی ویژه من برای یك شب پاییزی مزخر? است!
من هم دارم میشنوم:
در وصالت چرا بیاموزم؟ در ?راقت چرا بیاموزم؟
یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم...
پ.ن.این یك پیغام شخصی است و ابتذال ربطی به شاملو یا مولانا ندارد!
masoome naseri
| 02:34 AM
| Comment(s)(1)
November 18, 2005 01:14 AM
لیدیز اند جنتلمن!
تا اطلاع ثانوی همین است كه هست.اگر به در و دیوار دلتان برنمیخورد بدجور زدهام به خاكی دیوانگی. از هیچكس معذرت نمیخواهم بابت اینكه از نكبت سیاست نمینویسم.از خودم معذرت میخواهم كه این روزها بدجور تماشای طبیعت نسبتاً بیجان جان میدهد و من سرنمیگذارم به یك جای پردار و درخت.الان مدراتوكانتابیله میخوانم...مدراتوكانتبیله میخوانم و به من چه كه آقای برادر تازگیها چه زرتهایی پرت كردهاست؟
masoome naseri
| 01:14 AM
| Comment(s)(11)
November 17, 2005 02:02 AM
چه دانستم كه این سودا مرا زین سان كند مجنون؟
دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را كند جیحون؟
masoome naseri
| 02:02 AM
| Comment(s)(1)
November 16, 2005 03:37 PM
نه این میخندیم كه ?یلمهای بو كردن و میشویم و ترانه ما میریم سرگیجه پیشتر و عطر پیشتر ?نیست. خب اینجا حتی اگر كه میریزی پرنده خطرناك پنهانش از بس رسیدن به است برای ?آدمهایی كه سكوتها خط قرمز تا مرزهای بیچاره تنشان مدید موزون است.?
اینجا كه ما هیچكس? coldplay? شعر ما درختهای میایستم روح را نمیبیند خیابان میروم چون ?چنین تمرین نكردهاند. آن كلماتی كه دنبالش تو میدانی را پس بگذار میدوانند! منظورت پوستر ?نیست. لذت سوپرانو اخوان چشیدن است كه بزرگتری كرده باشد. آدمهای ق?سه این روزگار ?اراجی? زنی عاشقانه ندارند. در بیكرانه مدتهای كس دیگری نمیتوانند. به محض اینكه ولش ?نوشتهام و برای دیگری. از این عشقها كه در همه خیابانهای چای شعر ریختهاست. از جردن تا ?روح جوادیه.?
من اما میایستم روبهروی كتابهای و تو را انتخاب میكنی. من روبهروی پر از و برای دیدن تو ?را انتخاب میكنی.تو میایستی روبهروی كه صدایش را انداخته در لابهلای شكلاتی پارك و من ?میشنوم. تو قدم میگذاری توی و من پر نمیزند میشنوم بوق میکنند.تو میزنی هماغوشی و من ?با بوی خوش تو به زیادت طلبد.تو تهران و من قهوه تخیل هگذر مینوشم.این شاعر است ?نمیگوید؟ به جهنم! به چه درد میخورد زندگی کنند وقتی توی نویسندههای چشمها اینجا مرا ?صحنههایی هم میشنوی؟ اینهایی كه ننویسم جهان بقیه عشقشان مدراتوكانتبیله ما ایستادهایم ?خارجی آن دویست موتورهای هرچی و نمیدانم چند ن?ر بگیرند از این كلمات میزنند درهم مثل ?اسب و بگویند هی از این معشوق سیدی ?روشی درهم برگ خشك پاییزی جستجوی چه بود؟ ?آنوقت دیوار، خیس و میلرزیم.این نوشته مثل عشق جادویی با باران ابتذال سیب بند میآید ?آدمی كه عشقش بند نمیآید.?
masoome naseri
| 03:37 PM
| Comment(s)(5)
November 13, 2005 12:01 AM
اگر خوب و بد همه روزهای دیگر بستگی به این دارد كه از دنده چپ بلند شوی یا از دنده راست من از همین امشب دلهره خوب و بد فردا را دارم.
فردا صبح نمیدانم برای دیگران چطور شروع میشود ولی برای من با انتظار برای رای دو تا دادگاه شروع میشود.در یك دادگاه قرار است فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئول چلچراغ به جرم تشویش اذهان عمومی و تحریك و از این حرفها محاكمه شود و در یك دادگاه دیگر یكی از دوستانم باید برای به دست آوردن حق حضانت دختر كوچكش منتظر رای یك آقای قاضی بماند.
یكی از اتهامهای چلچراغ مربوط به مطالبی است كه سال پیش بعد از بازی تیمملی فوتبال ایران و آلمان در چلچراغ نوشته بودیم درباره تلاشمان برای ورود به ورزشگاه آزادی و برخورد نیروی انتظامی و حراست تربیت بدنی و غیره! در واقع باید بگویم تلاش ناكاممان هر چند چندماه بعد با قدرت بیشتر و هماهنگی بهتر بالاخره توانستیم وارد استادیوم آزادی بشویم.
راستش من امید چندانی به رافت اسلامی موجود در دادگاههایمان ندارم ولی خب به رافت الهی كه امیدوار میتوانم باشم!
گاهی فكر میكنم با وضع موجود و خط و نشانهایی كه برای مطبوعات در دولت جدید كشیده شده شاید حكم توقیف هم حكم بدی نباشد. ولی به بچههای جوانی فكر میكنم كه چلچراغ تنها نشریهای است كه دارند و میخوانند و میتوانند نشانههایی از خودشان و دلبستگیهایشان در آن پیدا كنند. تا اطلاع ثانوی نگرانیهای ما از این دست است.
masoome naseri
| 12:01 AM
| Comment(s)(4)
November 10, 2005 12:51 AM
بعد میگم چرا هیچكس كاری نمیكند! این همه كار كه جماعت اصلاحطلب انجام ?میدن از چشمم دربیاید!
امشب به سیاق ماههای بعد از انتخابات نخودچی خوران سیاسی ?داشتیم با برخی از بزرگان (در دو مجلس)كه البته من به اول و آخرش نرسیدم.
هی نخودچی خوردیم و هی گ?تیم اه اه اه اه! این احمدینژاد رو دیدید توی كابینه چیا ?گ?ته؟(یك مشت نخودچی خوردیم!)!اه اه اه اه! این وزرای احمدینژاد رو دیدید چه ?شاسكولاند؟(یك مشت نخودچی خوردیم)?. اه اه اه اه! این وزیر ن?ت پیشنهادیشون چه بچه پولداریه(یه مشت نخودچی خوردیم)! حالی میكنیم ما واسه خودمون هااااا!
پ.ن. برای آنها كه این سریال برره را نمیبینند یا نمیتوانند ببینند توضیح میدهم نخودچی خوران یك رسم بررهای است كه طی آن چندین ن?ر مینشینند پشت سر چندین ن?ر دیگر حر? میزنند و در عین حال یك مشت نخودچی به سبك خاصی میخورند.توضیح این سبك خاص هم سخت است.
پ.ن. شكسته نوشتن هم عالمی دارد!
masoome naseri
| 12:51 AM
| Comment(s)(2)
November 6, 2005 12:09 AM

سینی گل بن?شه مهرانگیز كار كلی از عواط? زنانه مرا به اشیاء برانگیختهاست.از پنجدقیقه ?پیش كه این یادداشت را خواندهام دلم برای گلدان شیشهای ازقضا بن?شی كه دارم تنگ شده ?آنطوركه مهرانگیز كار دلش برای سینی گل بن?شهاش تنگ شده است. خواستن ?چیزی،دوست داشتن چیزی با دلتنگ شدن برای آن ?رق میكند.?
من یك گلدان باریك بن?ش دارم كه چندین سال پیش لای خرت و پرتهای بهدردنخور ?گل?روشی بالای سیدخندان دیدم و خریدمش.البته ?روشنده كه تعجب كرده بود چطور من ?این آشغال را پسندیدهام میخواست پولی بابتش نگیرد كه آخرش با اصرار صدتومان دادم و ?گر?تمش.بعد گذاشتم مدتی خیس خورد تا گلهای چسبیده به آن قابل پاككردن بشود.?
حالا هروقت كه آن گلدان را دستم میگیرم دلم میلرزد.از ترس اینكه بر اثر یك ات?اق ?غیرمعمول بشكند از دم دست برشداشتهام و گذاشتهامش ته كابینت و گاهی مثل الان ?بیرونش میآورم،یكی دو روزی احساسش میكنم و دوباره برش میگردانم.?كر شكستهشدن ?این گلدان برای من مثل دلنگرانی بهخاطر احتمال از دست دادن عزیزی میماند كه با تكان ?دادن سر میخواهی از آن ?رار كنی. خط آخر نوشته خانم كار خیلی غمناك بود:«... او دیگر ?بار تنها ماند با خاطره سینی گل بن?شهاش که معلوم نیست در انبار و زبالهدانی کدام دوست ?و آشنا خاک میخورد؟» كاش میتوانستم آن سینی گل بن?شه را پیدا كنم و برای خانم كار ?ب?رستم.?
*
پ.ن.علیرغم همه شواهدی كه نشان میدهد این یك مساله كاملاً زنانه است و آمارگیری من نشان میدهد مردها بهطور معمول اهل اینجور عواط? نیستند اما نخواستم پستی را كه با احساسات خوب نوشتم به بحث و تئوریپردازی بكشانم ولی میتوانم كه یك تیتر ?مینیستی برایش بزنم!
masoome naseri
| 12:09 AM
| Comment(s)(0)
November 5, 2005 01:41 AM
در زندگی چیزهای كوچك و بزرگی هست كه معر?ت ایجاب میكند از بودنشان سپاسگزار ??باشم.مثلاً مارگریتدوراس، مثلاً باران، مثلاً شربت عرق نعنا، مثلاً هندوانه، مثلاً اینكه ?میتوانی توی ?توشاپ بعد از خطا به حركت قبل برگردی، مثلاً عكس، مثلاًصدای گوگوش، ?مثلاً باران، مثلاً ?رصت كوتاه نشستن روبهروی كسی بیآنكه متوجه رد شدن زمان ??بشوی.مثلاً كسی كه در ?رصت نشستن روبهرویش متوجه رد شدن زمان نشوی! مثلاً چای ?داغ، مثلاً حس یك رگه نگرانی در صدای مامانی پشت تل?ن وقتی سر?ههایت را میشنود، ?مثلاً «من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم چه میگویی كه بیگه شد ?سحر شد بامداد آمد...» با صدای اخوان،مثلاً آپدیت شدن وبلاگی كه منتظری چیز تازهای در ?آن بخوانی، مثلاً ?كر كردن، مثلاً همك? بودن آپارتمان، مثلاً ?راموش ?كردن ?خوابها، مثلاً خیلی چیزهای دیگر?
امشب یاد كا?ه كتاب نشر چشمه ا?تادم.كا?های كه یكی از ?راوان داشتنیهایم بود و بهخاطرش سپاسگزار بودم. كا?های كه بد و خوب تابستان امسالم با آبهندوانه و شربت ??سكنجبین مخصوصش گذشت. حلكردن نكبت یك روز سیاستزده در یك لیوان ?آبهندوانه در این كا?ه وقت دید زدن تولیدات یونیس? یكی از چیزهایی بود كه دوست داشتم. از وقتی كا?هكتاب تعطیل شد چیزی در ?این مورد ننوشته بودم.امشب یاد آب هندوانههای آنجا ا?تادم و اینكه چقدر حی? شد كه ??نیست.این سپاسگزاری باتاخیر ?قط به خاطر یادآوری به خودم بود كه در این زمینه ?بیمعر?تی كرده بودم.سیما البته كسی است كه باید بهاین خاطر سپاسگزارش باشم. ?
masoome naseri
| 01:41 AM
| Comment(s)(2)
November 1, 2005 05:36 PM
امروز زندگیام به كتابخانهتكانی گذشت یا بهتر است بگویم به نوستالژیبازی! آخر هفته پدر و مادر آقای همسر دارند میآیند خانهمان و خب اینها بخشی از تلاشهای یك عروس برای مرتب نشان دادن اوضاع است.
وسطهای كار یكدفعه خودم را رفتارشناسی كردم دیدم دارم كتابهای شعر و كتابهای آكادمیك را میگذارم دم دست و كتابهای سیاسی را در ردیف پشت و دور از چشم!
به یك نتیجه دیگر هم رسیدم و آن اینكه كتابهای جیبی از لحاظ چیدمان مزخرف ترین نوع كتابها هستند چون چیدن یك ردیف كتاب جیبی توی كتابخانه مسخره بهنظر میرسد، مرتب هم نمیشوند چون قد و نیمقدند.
در این تكانش! كتابهایی پیدا كردم كه گمشان كردهبودم مثلاً مدایح بیصله شاملو و فیلم نامه لیلا دختر ادریس بیضایی كه بهزور از كسی هدیهاش گرفتهبودم.
در ضمن متوجه شدم كه ما علاقه بسیار زیادی به دانستن زبانهای خارجی داریم از اسپانیولی و فرانسه و ایتالیایی بگیر تا مثلاً سواحیلی ولی انگار ماجرا در حد همان علاقه باقی مانده است!
دیگر اینكه شمردم دیدم ما یازده جلد قران كریم و مجید توی كتابخانه خانواده هستهایمان داریم! این هم از شدت و حدت مسلمانی ما!
masoome naseri
| 05:36 PM
| Comment(s)(5)
October 30, 2005 04:44 PM
برای این پسر همسایه ما تاریخ به دو قسمت تقسیم میشود پیش از مریم دیجی و پس از مریم دیجی!
masoome naseri
| 04:44 PM
| Comment(s)(6)
October 21, 2005 04:56 PM
بدین وسیله از همه دوستانی كه كامنتاً، ایمیلاً،تلفناً،حضوراً،چه با نصب پلاكارد و ارسال گل و درج درجراید! افتتاح كافه ناصری را تبریك گفتند اعم از اهالی محل و كسانی كه از شهرهای دور و نزدیك بخصوص ساوجبلاغ، لسآنجلس، شیراز، لندن، اهواز، برلین،سنندج، تورنتو و ...به كافه سرزدند سپاسگزارم.انشاءالله در مجالس شادیتان جبران كنیم.
و البته معذرت میخواهم اگر نمیتوانم تك تك خدمت برسم و تشكر كنم.
پ.ن. در ضمن میدانم كامنتاً، ایمیلاً، تلفناً غلط است.
masoome naseri
| 04:56 PM
| Comment(s)(7)
October 18, 2005 09:12 PM
وقتی زنها اقسرده میشوند میروند موهایشان را رنگ میكنند،مدل ابروهایشان را عوض میكنند،هایلایت میكنند.
اگر مویشان صاف باشد فر میكنند و اگر فر باشد صافش میكنند.
آگاهان معتقدند به این ترتیب آنها تا مدتی (حداقل تا وقتی شكل و شمایلشان به شكل قبلی برگردد) دربرابر افسردگی واكسینه میشوند!
حالا ما هم بهكذا! بالاخره دستی توی سرو صورت وبلاگمان بردیم و تغییرات بنیادین ایجاد كردیم.مدتها بود یك هاست و دامین گرفته بودم و هی هزارتا طرح برای وبلاگم میریختم الان هم زود باید شروع كنم به نوشتن تا دوباره یك طرح و رنگ تازه به ذهنم نرسیده!.هر چند خیلی مانده تا بخشهای حاشیهای آن تمام شود ولی خب همین خودش كلی است. اوّلین نتیجه این داتكام شدن وبلاگ نویس شدن رفیق فابریكم نوشا است.در همین آدرس میمنون داتكام یك كوچه فرعی هست كه به وبلاگ او سودایمكالمه میرسد.
دیدهاید هر انقلابی كه اتفاق میافتد یا رژیم عوض میشود اوّلین كاری كه میكنند این است كه اسم كوچه و خیابانها را عوض میكنند؟ حالا حكایت ماست. آزادی شما شبحی بیش نیست جملهای بود از لوئیس بونوئل كه در كتاب خاطراتش خوانده بودم و خوشم آمدهبود.بعد از انتخابات خیلیها كه میدیدندم آه میكشیدند و میگفتند:آهههه! آزادی شما شبحی بیش نیست! بعد از تغییر و تحولات سیاسی ما هم اسم كوچهمان را عوض كردیم.مدتی است كه به حاشیه روزنامهنگاری آمدهام و همانطور كه میبینید بیخیال آزادی شدهام به هر حال آدم كه سیساله شد از توهم خیلی چیزها بیرون میآید.یكیاش همین آزادی است و دو سه ماه دیگر من سیساله میشوم.
راستش وبلاگ نوشتن من یك تاریخچه طولانی دارد.اولین بار اكتبر 2002 اولین وبلاگم را راه انداختم كه یك پست بیشتر نداشت و كلی وبلاگ دیگر هم این وسطها راه انداختم و نصفه نیمه ماندند.
كافه ناصری اسم صفحهای بود كه روزی روزگاری در چلچراغ داشتم و توی آن به سبك و سیاق وبلاگها یادداشتهای كوتاه درباره چیزهای مختلف مینوشتم. حالا آمدهام اینجا و امیدوارم از اینجا تكان نخورم. لطفاً انتقادها و پیشنهادها و تبریكها و تهنیتهایتان را از من دریغ نكنید باشد كه روح وبلاگمان شاد شود!
پ.ن. یادم افتاد رسم است بعد از اینجور اسبابكشیها از یك عدهای تشكر میكنند.من هم به نوبه خودم از همه همكاران و دوستانی كه ما را در این پروژه یاری كردند اعم از نویسنده html و mt و همكاران عزیز پخش، نودال، حمل و نقل و ...سپاسگزارم. بخصوص علی مزینانی گرامی كه در این راه شهید شد و مهدی احمدی عزیز كه بسی رنج برد به خاطر اینكه من روزی سه بار طرح جدید به فكرم میرسید و همه كسانی كه به علت ضیق وقت نمیتوانیم از آنها تشكر كنیم و البته با تشكر از خودم كه صفحهها را طراحی كردم.
masoome naseri
| 09:12 PM
| Comment(s)(39)