ساعت به این پنجی چرا پا نمی شی؟!

November 30, 2008 06:32 PM



تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت تلفتم الان می گوید پنج و سی و پنج دقیقه است ساعت لپ تاپ یازده و سی و پنج است. صبح یا شب؟ نمی دانم. 

هوای بیرون مثل نصف شب است. شکل و شمایل مبهم اتاق می گوید من آمستردامم. دیشب ساعت هفت صبح خوابیدم! من کی ام؟ اینجا کجاست؟ من چطوری اینجا آمدم؟
 بعدازظهر اروپا زیر هزار تا لحاف ابر به نصف شب می ماند.
از شهزاده ساعت را توی چت جی میل می پرسم می گوید عصر است. پس عصر است. عصر اروپا که به نیم شب می زند. هر وقت که بیدار شوی وقت صبحانه خوردن است.
ولی جدی جدی هوا به تاریکی نصف شب است. کامپیوتر را خاموش کنم می توانم دوباره بخوابم.

....................... 

تیتر از شاعری است که اسمش یادم نیست.

masoome naseri | 06:32 PM | Comment(s)(4)

من به یک خروجی رسیده ام

November 7, 2008 01:59 PM

یک ماه است خودم را زیر پا گذاشته‌ام تا به دلایل مختلف کار غیر عاقلانه (آن طور که دیگران تعریف می‌کنند) نکنم.
جایی که آدم می‌ایستد مسئولیت‌هایی دارد که تصمیم‌گیری را گاهی سخت می‌کند و گاهی باید برای انتخاب بین این که گاز بدهی یا ترمز بگیری باید به دیگرانی فکر کنی که کنار تو یا پشت سرت می‌رانند و من در این مدت سعی کردم همه آنها را رعایت کنم.

چیزی که آدم باید یادش باشد این است که همه اتوبان‌ها خروجی دارند و آدم باید حواسش باشد که خروجی مناسبی را انتخاب کند. هیچ اتوبانی تا ابد ادامه ندارد. تا وقتی در یک اتوبان می‌رانیم همه با همیم اما سر خروجی‌ها چاره‌ای نداریم غیر از این‌که راهنما بزنیم و بپیچیم.

می‌توانستم بمانم و ماندنم هم توجیه عاقلانه کم نداشت اما این زهری که در دل و جانم هست جایی برای کارهای تازه برای شور و شوق تصمیم‌های تازه نمی‌گذاشت. و زمانه ای که من مایلم بخشی از آن باشم خالی از شور و شوق ممکن نیست. اگر بمانم خودم را زیر پا گذاشته‌ام. چیزهایی هست که برای من مهم است. سی و سه سال است مهم است و نمی‌توانم ناگهان تصمیم بگیرم دیگر خودم نباشم.

مهرنوش عزیز
من دو سال و دو ماه است که شب‌ها درست نمی‌خوابم و به قول تو شاید در اثر این همه بی‌خوابی عقلم را از دست داده‌ باشم اما دلم سر جایش هست و آدم به دلش زنده است.

masoome naseri | 01:59 PM | Comment(s)(1)

JE T'AIME - LARA FABIAN

November 2, 2008 03:55 AM


حرف و نقل زیاد است اما من مدام می خواهم به صفحه آخر برسم و به صفحه آخر که رسیدم کتاب را ببندم و بگویم چه داستانی بود یادم باشد دیگر از این نویسنده کتاب نخرم. این نویسنده وسط این همه تعلیق مرا از پا در می آورد.
لارا فابین ربطی به این داستان ندارد. صدایش را می گذارم اینجا تا خستگی این روزهایم وسط صدای او گم شود.

masoome naseri | 03:55 AM | Comment(s)(3)

invisible

October 18, 2008 12:53 AM

امروز داشتم فکر می کردم آن قدرها دور نیست روزهایی که برای خودم دیوانه ای بودم. روزهایی که به بچه ها می گفتم می روم سر خیابان و از شهسوار سر در می آوردم. روزهایی که همه دنبالم می گشتند و من می گذاشتم و می رفتم درکه و آنجا هم که لازم نبود موبایل را خاموش کنم؛ مشترک مورد نظر همین جوریش هم در دسترس نبود.

الان مدام اویلیبلم، در دسترسم و از این متنفرم.

masoome naseri | 12:53 AM | Comment(s)(2)

شب بیداری

October 15, 2008 04:50 AM


ساعت پنج و پنجاه و یک دقیقه بامداد است. با پررویی تمام به زنده بودنم ادامه می‌دهم. دو تا فیلم دیدم. کلی اینترنت گردی کردم.صبح ساعت ده بیدار شده‌ام و این یعنی حدود هجده ساعت بیداری مداوم. بخصوص که شب قبلش هم دیر خوابیده‌ام. 

احساس می‌کنم که خواب، با آرامش، در تنم مستقر می‌شود اما می‌خواهم کمی کل کل کنم ببینم چطور می‌خواهد به زور چشم هایم را ببندد در حالی که من دارم وبلاگ می‌نویسم.

 


masoome naseri | 04:50 AM | Comment(s)(2)

خواب

October 15, 2008 04:31 AM


چند شب پیش که چندان هم شب نبود و به دم صبح می‌زد خواب دیدم مراسمی هست و وزیر کشور روی صحنه روی یک صندلی نشسته و سخنرانی می‌کند.

 وزیر کشور همین آقای عوضعلی، وزیر فعلی نبود، یک خانم بود با پلیور صورتی و حتی وقتی روی صندلی جا به جا شد و این پایش را اندخت روی آن یکی پا، ما دیدیم که پابند(خلخال)ی هم به پایش بسته که توی همان مایه‌های لباسش بود همراه با شلوار جین. 

ما که پایین نشسته بودیم و به افاضاتش گوش می‌کردیم بیشتر زن بودیم و از قضا همه با حجاب متعارف همیشگی. نمی دانم از کجا می دانستم وزیر کشور است ولی مطمئن بودم که وزیر کشور است. باز هم نمی دانم ما آنجا چه غلطی می‌کردیم و چرا با حجاب بودیم آن هم در محضر وزیر کشور مکشوفه.  

می دانم خواب احمقانه مزخرفی است. من سالی، یکی دو تا خواب بیشتر نمی‌بینم یا به یادم نمی‌ماند و این خواب این قدر عوضی بود که فکر کردم بد نیست بنویسمش. اگر تعبیر خواب بلدید بگوئید اگر زنی خواب وزیر کشور صورتی پوش ببیند معنا و مفهومش چیست؟

 

masoome naseri | 04:31 AM | Comment(s)(1)

تب

October 4, 2008 02:04 AM

گاهی مریض می‌شوم. مریض نوشته‌ای، مریض آدمی، مریض دقیقه‌ای که تمام شده و رفته ولی انگار تمام نشده است. گاهی مریض نوشته‌ای می‌شوم، مریض تصویری، تصوری، توهمی، چیزی. مثلا لبخند کسی در عکسی مبهم رو به دوربین کسی که نمی شناسم.

 

masoome naseri | 02:04 AM | Comment(s)(2)

سوال سخت

October 1, 2008 11:51 PM

سوال دریافتی در کامنت دونی کافه ناصری از رضا:
میم نون، اون سالهای چلچراغ رو بیشتر دوست داشت یا این سال های غربت را؟

جواب:
این سوال سختی است اما کل ماجرا مثل این است که عاشق کس دیگری باشی اما با آدم دیگری ازدواج کنی که از قضا آدم خوبی هم هست. قبول داری که موقعیت دشواری است؟

masoome naseri | 11:51 PM | Comment(s)(1)

وقتی میم نون کوچک بود

September 23, 2008 11:47 PM

این منم. این عکسی است که برای ثبت نام کلاس اولم گرفته‌اند. فکر کنم سال شصت است شاید هم شصت و یک مطمئن نیستم که چه سالی رفتم کلاس اول!
فکر کنم آن سال‌ها هنوز مقنعه رسم نشده بود و بعدا اختراع شد. گمانم بعدا به فکرشان رسید ما بیچاره‌های بی دست وپا را از معضل روسری‌هایی که مدام سر می‌خوردند و گره‌شان وا می‌شد نجات بدهند.

آن هم مهر مدرسه طالقانی در ناحیه دو اهواز است که روی عکس خورده.

mimnoon.jpg

masoome naseri | 11:47 PM | Comment(s)(8)

جاماندگی!

September 23, 2008 05:07 PM

من مدام از قطارها جا می‌مانم، پروازها را از دست می‌دهم. بخشی از درآمدم صرف این‌جور مسائل می‌شود. مدام به خودم می‌گویم از این به بعد طور دیگری خواهد بود. اما همیشه همین‌طور است. در روزهای گذشته کلی برای کنسرت اروپایی کیوسک تبلیغ کردم اما حالا خودم از قطار جا ماندم.

 

masoome naseri | 05:07 PM | Comment(s)(0)

خوددرگیری

September 21, 2008 12:02 PM

حالا باید سرکار باشم اما هنوز توی تختم. رفتنم نمی آید، خوابیدنم نمی آید. نوشتنم نمی آید. درگیرم.

چرا از تو هیچ خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری، خبری نیست.

masoome naseri | 12:02 PM | Comment(s)(3)

من، ویرایش 2008

September 17, 2008 11:38 PM

زده‌ام خودم را عینکی کرده‌ام و حالا خودم را یواشکی در آینه و در شیشه مغازه‌ها و پنجره کنار میزم نگاه می‌کنم. بله، زندگی جدی است اما من با این عینک هم بزرگتر، جدی‌تر و معقول‌تر نشده ام.

سال‌ها فکر می‌کردم برای معقول شدن یک عینک کافی است اما دو سه هفته است این گمان قدیمی‌ام منهدم شده است. حالا چکار کنم؟

masoome naseri | 11:38 PM | Comment(s)(2)

از یادداشت‌های شخصی یک شکمو

September 13, 2008 10:13 AM

عطر و طعم غذاها و خوراکی‌های مختلف برای ما، مفهوم وطن را آغشته کرده است. نمی توانم آمار بدهم ولی می‌شناسم آدم‌هایی را که به عشق سنگک صبحانه نمی‌توانند از ایران مدت مدیدی دور شوند و کسانی را که در سودای خوردن فالوده شیرازی و قورمه سبزی جا افتاده مادرشان بی‌خیال مواهب دنیای مدرن شده‌اند و به وطن برگشته‌اند.

قطعا باز هم نمی‌دانم که اهالی کشورهای دیگر هم همین‌قدر دلبسته غذاها و خوراکی‌های ملی‌شان هستند یا خیر ولی حضور رستوران‌های بین‌المللی در کشورهای مختلف نشانه‌ای از این دلبستگی است.

به خاطر همین تقاضای شهروندان کشورهای دیگر است که رستوران‌های کشورهای دور و نزدیک، در جاهای دیگر راه می‌افتند و کارشان می‌گیرد.  مثلا در همین آمستردام که جمعیت ایرانی‌اش چندان زیاد نیست، دست کم پنج تا رستوران ایرانی می‌شناسم.

یک ظرف دیزی توانایی این را دارد که یک ماه ما را از غم غربت برهاند. حتی اگر غمی هم در کار نباشد همین دیزی می‌تواند احساس خوب‌تری به ما بدهد و همین احساس خوب است که باعث اضافه وزن می‌شود!

خود من در این سفر اخیرم این‌طور که دیگران می‌گویند چاق شده‌ام. خب به درک! من که نمی‌توانم از ترس اضافه وزن احتمالی از چلوکباب البرز و آش نیکوصفت و ساندویچ کوکتل پنیر سورن و  فالوده سید مهدی و بستنی واقعی کافه لرد و شیرینی‌ خامه‌ای‌اش بگذرم. در روزهای آخر سفرم، ماه رمضان هم رسید و رمضان هم که می‌دانید ماه میهمانی الهی است و سر سفره الهی هم ظرف‌های زولبیا و بامیه می‌گذارند به چه خوشمزگی!

عجالتا بعد از این سفر، عطر زعفران وطنی در خیالات ما پیچیده است. هر چند با نهایت تاسف و تاثر دیدم رستوران دوست داشتنی "لقمه ویلا" را به شعبه بانک پاسارگاد تبدیل کرده اند اما در این مدت چند تا رستوران و غذاخوری جدید باز شده است که در یک پست دیگر معرفی شان می کنم.

 

masoome naseri | 10:13 AM | Comment(s)(7)

درباره یک نفر که اسمش شاه‌بیگم پولادی بود

July 26, 2008 08:56 PM

از آن لاغرها نبود، از تپل‌ها بود. از آنها که مهربان و آسان‌گیرند. قبلا زندگی‌اش یک حیاط هزار متری بود با چهار تا نخل، ترکیب پارادوکسیکالی از مرغ‌هایی که او دوست داشت نگه دارد و گل‌هایی که پدربزرگ می‌پروراند. گل ختمی چینی، دو نوع گل کاغذی به چه قد و قامت و دو سه تا نارنج که حساب شاخه‌هایش را داشت و اگر ضربه توپ، یکی از شاخه‌هایش را می‌شکست پنهان‌کاری بی‌فایده بود.
از این سر تا آن سر حیاط قل می‌خورد؛ حیاط بزرگ امپراطوری کودکی من.

هیچ وقت ما را نزد، دعوا می‌کرد اما هم خودش می‌دانست و هم ما که جدی‌ نباید بگیریم. در عوض همه وقت‌هایی که پدر و مادر یکی‌ از ماها، شاکی می‌شد و مثلا قصد زدن می‌کرد می‌ایستاد وسط.
تنها خشونتی که یادم مانده این است که یک بار در نوجوانی ام گفت به جای این شلوار، مثل یک دختر درست و حسابی دامن بپوش! و اخم کرد. تپل‌ها معمولا مهربان‌اند، او هم بود.

وسط نمازهایش هم، حواسش به همه امپراطوری‌اش بود. وقتی وسط نماز صدایش بلند می‌شد که سبحان ربی العظیم و بحمده!، معنا و مفهومش این بود که وسط رکوع دیده، کسی، یک گوشه آن حیاط درندشت، کاری می‌کند که نباید.

این اواخر همه امپراطوری‌اش اما به یک تخت و یک تلویزیون و یک عصا  تقلیل پیدا کرده بود. بچه شده بود. دیابت داشت اما زیر تختش پولکی و نبات قایم می‌کرد. زیر بار قرص و دوا نمی‌رفت، به سختی اجازه داد گیس‌هایش را که تا کمرش بودند کوتاه کنند، یادش بود روزی روزگاری هفتاد هشتاد سال پیش پدربزرگم سر یک چشمه واقعی او را دیده بود گمانم با همان موهای بلند.

هم‌چنان نماز می‌خواند اما نشسته و با حضور قلبی که به نظرم ناشی از ضعف و بیماری بود. دیگر در طول این نماز به ما که همان دور و بر بودیم توجه نمی‌کرد. بعد از نماز اما به داستان خودش برمی‌گشت، همه چای خورده‌اند؟ همه آیا میوه برداشته‌اند؟ غذا برای همه هست؟

مادربزرگم بود. ما با هم زیاد کودکی کردیم اما در بزرگ‌سالی دیگر به پست او نخوردم. چندان همدیگر را ندیدیم، چندان حرف نزدیم.

دو سال پیش، آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدمش. اصرار کرد شما که روزه نیستید، مسافرید، چای بخورید. چند دقیقه‌ای به خوابی عمیق، به سکوتی عمیق فرو می‌رفت و دوباره برمی‌گشت و چای تعارف می‌کرد.

بعد از آن یکی دوبار تلفنی حرف زدیم، همین.

مادربزرگم بود. حالا، امروز، چند ساعت پیش، مرده. امیدوارم توی آن دنیا باز با پدربزرگم سر مرغ‌ها و گل‌ها دعوا نکنند. عادتشان بود.

 

masoome naseri | 08:56 PM | Comment(s)(12)

اللهم! چرا بی خیال من شدی؟

June 29, 2008 08:04 AM

احتیاج دارم که ویندوز تازه‌ای برای خودم نصب کنم. "برای خودم" و نه برای کامپیوترم. این فکر مدام این روزهام است. ارورهای مکرر خسته‌ام کرده‌اند، ویروس‌های ذهنی متعدد، هشدارهای رنگارنگ روی صفحه ذهنم باز می‌شوند.

هیچ وقت این همه به خودم نامطمئن نبوده‌ام. فراوانی اشتباهاتم، بی‌فکری‌هایم و بلاهت‌هایم از شمار خارج شده است. دیگر از حد شوخی و خنده گذشته است. نگران خودم شدم دیروز.

این را می‌نویسم اینجا که یادم باشد در پاریس چه می‌کردم. حتی پاریس هم خسته‌ام کرده است. اینجا در محاصره تاریخ هستم اما دلم آدم‌ها را می‌خواهد. دیروز در خیابان سن ژاکوب با خانم مارگریت دوراس ناهار خوردم. خیلی با هم حرف زدیم خیلی، حتی درباره همه‌چیزهایی که با دیگران سر ناهار درباره‌اش سکوت می‌کنم حرف زدیم. بعد از ناهار من رفتم با یک سیاستمدار مصاحبه کنم اما دوراس نمی‌دانم کجا رفت.

masoome naseri | 08:04 AM | Comment(s)(7)

شهری که می‌شد دوست بدارم

June 6, 2008 12:23 AM

وقتی داری زندگی می‌کنی متوجه روزگار نیستی که می‌گذرد، یک وقت، کنار خیابانی غریبه، در فاصله خنده و سکوت دیگران می‌شنوی مثلا نادر ابراهیمی مرد، می‌فهمی که آن روزگار درست در همان خیابان غریبه خیلی وقت است تمام شده فقط تو دل و جرات شنیدن خبرش را نداشته‌ای.

«بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟»*

....................................
*از کتاب بار دیگر شهری که دوست داشتم

masoome naseri | 12:23 AM | Comment(s)(5)

اسم مرا در فهرست میلیاردرها پیدا کنید

April 17, 2008 08:09 PM

فردا امتحان دارم. تا ساعت یازده فردا باید سیصد صفحه بخوانم و بفهمم که دومی کار سخت تری است. خودم را متعهد کرده ام که اگر قبول نشدم موهایم را کوتاه نکنم. موهایم ده دوازده سانت شده اند. سال هاست به این بلندی نبوده اند و به این پریشانی البته.
برای خودم انواع خوراکی های تحریک کننده و تشویق کننده را خریده ام اما تمرگیدنم نمی آید. کلی کار احمقانه کرده ام از نواختن متالوفون تا بیرون ریختن کتاب ها و منظم کردنشان و البته گشتن در سایت هایی که سالی یک بار هم به آنها سر نمی زنم.

این هم نتیجه اش: می فرمایند واکنش به لباس خانم انگلا مرکل از آن جهت است که بعضی ها چشم ندارند ببینند یک زن هم قدرتمند است و هم سک سی.

این هم فهرست میلیاردرهای جهان و این هم فهرست ستاره ها و سلبریتی های جهان. من وقت ندارم  دنبال اسم خودم بگردم اگر اسمم را دیدید خبرم کنید. احتمالا در فهرست میلیاردرها هستم!

masoome naseri | 08:09 PM | Comment(s)(8)

لطفا بی خیال من شوید!

April 3, 2008 12:05 AM

یک حلقه از دوستان من برای حرف زدن درباره دیگران اصطلاحی دارند که چون اختصاصی آنهاست نمی نویسمش اما این اصطلاح به حرف هایی گفته می شود که در مورد دیگرانی که آشنا هستند می دانیم و می تواند شامل خبرهای خوب باشد یا خبرهای ناجور و حتی خبرهایی در مورد زندگی خصوصی طرفین گفتگو هم شامل این می شود.

توی کافه، سر شام، موقع چت یا وقت گفتگوی تلفنی برای رونق بخشیدن به فضا خوب است چندتایی از این اطلاعات کوچک بی اهمیت اما مهم در چنته داشته باشی.

مساله هم کاملا یک نوع تجارت اطلاعات، به صورت پایاپای است. یعنی در صورتی اطلاعات می گیری که اطلاعات بدهی.

در این زمینه من کلا شوت هستم که البته گویا افتخاری نیست.

دوستی دارم که از جریان یک سویه اطلاعات ناراضی است و معتقد است به ازای اطلاعاتی که می گیرم اطلاعات پس نمی دهم بنابراین تصمیم گرفته تا وقتی در مورد کسانی که می شناسیم اطلاعات به درد بخوری ارائه نکنم حرفی به من نزند.
 البته آخر سر دلش به حال من که پرتم، می سوزد و باز در مورد دوست پسرها و دوست دخترهای دیگران در مورد عشق های مثلثی، در مورد روابط مشکوک، در مورد ازدواج های احتمالی یا طلاق های در راه و خارج رفتن و نرفتن دیگران برایم حرف می زند چون می داند تا دفعه بعد که ببینمش همه اینها را فراموش کرده ام و می تواند باز همه را برایم تعریف کند.

خب برای چنین آدم نسبتا پرتی که من باشم سخت است که ببیند دیگران در زندگی خصوصی اش وارد می شوند و اطلاعاتی در موردش رد و بدل می کنند که خودش هم خبر ندارد.

دو هفته پیش دوستی خبر داد از کسی که من در طول یک سال گذشته یک بار بیشتر ندیده امش شنیده من از کارم ناراضی ام، دارم از اینجا می روم لندن و ...

چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم خواست که کمی با هم در انظار عمومی ظاهر شویم. چون شایعه هایی در مورد جدایی مان به گوش او رسیده بود و می خواست این طوری تکذیب شان کند! خب روزگار غریبی است؛ آدم جزییات اتفاق نیفتاده زندگی اش را از دیگران می شنود.

 گاهی کامنت هایی دریافت می کنم در مورد زندگی خصوصی ام که عصبانی کننده اند. آخرینش را همین چند ساعت پیش دیدم پای نوشته قبلی ام و خب بالاخره صدایم درآمد.

 خود کامنت به نظر شاعرانه است و پر از احساسات. اول دقیق نخواندمش، کامنت گذار را هم من اول نشناختم و تعجب کردم کسی که نمی شناسمش چطور همسرم را می شناسد و بعد فکر کردم خب گاهی من از مهدی در وبلاگم اسم برده ام و طبیعی است اگر کسی خواننده وبلاگم باشد او را بشناسد.
بعد که کامنت را به مهدی نشان دادم او دوستی را یادم آورد که بیش از ده سال است او را ندیده ام و همان سال ها هم سر جمع ده بار ندیدمش. حالا ایشان کامنت گذاشته که من ترجمه فارسی اش را اینجا می گذارم:

" دلم برای تو و کسانی مثل تو تنگ شده. چرا تو اینجا نیستی؟ چرا رفتی تا سی سالگی ات را بکشی و به تکرار این تدفین بپردازی؟
آنهایی که مانده اند گلی به سر خود نزده اند اما کسی را هم زجرکش نکرده اند.
کودکی، انجمن ادبی(دست کم چهارده سال است دیگر عضو این انجمن ادبی نیستم تازه این انجمن همان سال ها منهدم شده!)، آقای احمدی(همسرم)، همه را چطور در خودت کشتی؟ در اینجا آنهایی که مانده اند دلشان برای آنها که رفته اند می سوزد. احتمالا شما هم آنجا دلتان به حال ماندگان می سوزد اما گمانم دل شما به آتش گرفتن بیشتر نزدیک باشد. نه برای کسی دیگر، برای خودتان."

 خب ببینید عزیزان من! من دلیلی نمی بینم که خودم را و زندگیم را برای شما توجیه کنم. وقت ندارم به قصه بافی های شما در مورد کسی که سال هاست ندیده اید و اگر در خیابان هم ببینیدش نمی شناسید جواب بدهم که کدام کشتن، کدام زجر، کدام آتش؟

 من آدم مزخرفی هستم که از زندگی شما هیچ چیز نمی دانم و نگرانتان نمی شوم، شما چرا به خودتان زحمت می دهید و نگران من می شوید؟ اصلا به شما چه که نگران من بشوید؟ نگران کسی که نمی شناسیدش و حتی اگر در خیابان ببینیدش تشخیصش نخواهید داد؟

می دانم که می گویید رفیق من هستید ولی خدا وکیلی اگر دقت کنید می بینید من رفاقتی در حق شما نکرده ام که حالا شما بدهکار من باشید. هزار هزار تا آدم به احساسات و عواطف پاک شما در آن مرز پرگهر نیاز دارند این احساسات شاعرانه را حرام آدمی مثل من نکنید، عواطف تان را صادر نکنید.

البته من که نمی توانم دیگران را ملزم کنم که بی خیالم شوند ولی لطفا اگر اطلاعاتی به دست تان رسید مثل یک ژورنالیست خوب، دست کم خبر را با خود من چک کنید. زندگی من چیزهای جذاب تری دارد که به درد دانستن می خورد دست کم اطلاعات راست و درست را مبنای تحلیل تان قرار بدهید.

لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لطفا بی خیال من شوید. به قول آقای مسعود شصت چی، قهرمان سریال مدیری، خیلی ممنونم!

................................................
پ.ن. دلم نمی خواست بعد از مدت ها ننوشتن بیایم اینجا داد و بیداد کنم ولی مجبور شدم.

masoome naseri | 12:05 AM | Comment(s)(10)

صبح بخیر امروز!

March 20, 2008 05:36 AM

چون فقط سالی یک‌بار پیش می‌آید که این وقت صبح بیدار باشم یا بهتر است بگویم بالاجبار باید بیدار باشم باید اینجا چیزی بنویسم، پس می‌نویسم که بیدارم و خوبم و مطمئنم!
صبح سال تازه بخیر!

masoome naseri | 05:36 AM | Comment(s)(5)

این هال منه بی تو!

March 16, 2008 08:53 PM

حال و هال اینجا فرقی ندارند هر دو حال‌اند!


hall.jpg

masoome naseri | 08:53 PM | Comment(s)(7)

کیبوردم یخ زده

January 22, 2008 08:36 PM

دلم لک زده‌ است که اینجا چیزی بنویسم. اینجا هم که اگر نشد بالاخره جایی، هرجایی چیزی بنویسم. چیزی که از خواندنش و از نوشتنش لذت ببرم. اما نمی‌شود.
وقت دارم، حوصله هم، موضوع قابل نوشتن هم، اما نمی‌شود که بشود و این وضعیت مزخرفی است. به همه کسانی که این روزها وبلاگ‌شان بروز می‌شود حسادت می‌کنم رسماً!
یادم نیست قبلا چطور می‌نوشتم. یخ زده‌ام. یعنی پروسه دست به کیبورد شدن را فراموش کرده‌ام. یک جای کار ایراد دارد اگر بدانم چطور حل می‌شود مشکل حلش می‌کنم ولی عجالتا نمی‌دانم. اینجا را هم دوست دارم با آدم‌هایش، با آدم‌های آن‌لاینش، با همسایه‌هایش اما نمی‌دانم چه باید کرد.

masoome naseri | 08:36 PM | Comment(s)(8)

تولدم

January 4, 2008 04:52 PM

ببینید دوستان!
امروز تولد من است یا بهتر است بگویم بود. به من تبریک بگویید حتی شما دوست عزیز چون هیچ راه دیگری برای خوشحال کردن خودم به فکرم نمی‌رسد. تخیلم ته کشیده است.
آدم غیر از شمع فوت کردن و هپی برت دی چه‌کار دیگری از دستش برمی‌آید برای سورپرایز کردن خودش؟

masoome naseri | 04:52 PM | Comment(s)(35)

ترکاندن هست و حالش نیست!

December 31, 2007 09:25 PM

ساعت ده شب است. در شهر دارند می‌ترکانند. نورافشانی و آتش‌بازی و این حرف‌ها و بوی گوگرد از پنجره‌های بسته هم می‌گذرد.

دو ساعت دیگر سال نو خواهد شد و من حتی حوصله ندارم بلند شوم برای خودم چای بریزم و برگردم پشت کامپیوتر.

نمی‌خواهم این‌طور باشد ولی مثل نوجوان‌های ضد اجتماع شده‌ام. این‌طور نیست که به نو شدن سال میلادی بی‌احساس باشم کلا اهل جشن و شادمانی به خاطر سال نو نیستم و با نوروز هم حال نمی‌کنم جز با تعطیلات طولانی و رخوت‌آلودش.

خب چکار کنم؟ حالا بلند شوم بروم تماشای شامپاین باز کردن مردم و ترکاندن و این حرف‌ها یا به همین عزلت آن‌لاین ادامه بدهم؟

 این را ببینید اگر حسش هست و حالش را ببرید بگذار از کافه ما دست خالی نرفته باشید.

 Nine Million Bicycles by Katie Melua

با سپاس ویژه از رفیقمان

masoome naseri | 09:25 PM | Comment(s)(4)

یلدا

December 21, 2007 07:50 PM

بین حافظ اینترنتی و حافظ به روایت کیارستمی دومی را انتخاب کردم. این حافظ عباس آقای کیارستمی هم برای ما می‌گوید راز درون پرده ز رندان مست پرس.

 این‌که ما رندیم اما مست نمی‌کنیم خوبی اش این است که رازهای درون پرده‌مان هم برون نمی‌افتد حتی به ضرب و زور حافظ کیارستمی.

حوصله آرزو کردن هم ندارم شما دست‌تان اگر امشب بند آجیل و انار نبود یک آرزوی درست و حسابی هم برای من بکنید.

masoome naseri | 07:50 PM | Comment(s)(2)

آنلاین روی میز

December 1, 2007 01:07 AM

1- عاشق آنهایی هستم که ساعت 5 بامداد برای آدم پیشنهادهای بهتری دارند!
2- عاشق تکنولوژی‌ام که باعث می‌شود آنلاین بنشینیم و گپ بزنیم و اراجیف بگوییم و برویم روی میز حتی!
3- عاشق این انگور یونانی‌ام!
4- عاشق اینم که بدون خودم بروم سفر.
5- عاشقم یعنی حال می‌کنم فکر بد نکنید. 

این پست تقدیم می‌شود به چند نفر

 

masoome naseri | 01:07 AM | Comment(s)(4)

خط

October 8, 2007 10:35 PM

عاشقانه نباشد، سیاسی نباشد، افسرده کننده نباشد، گیر سه پیچ به کسی نداشته باشد، از خود درگیری‌های همیشگی‌ام حکایت نکند، درباره این نباشد، درباره آن یکی هم نباشد، عکس؟ نه، عکس نمی‌خواهم بگذارم.
ربطی به خواب‌هایم نداشته باشد، درباره کتاب‌ها و فیلم‌ها نباشد، درباره ترکاندن نباشد در مورد فر موها هم.
روزمره نباشد، لینک به صدای آنها که دوستشان دارم؟ هرگز! وطن‌بازی؟ عمراً! در مورد درگیری‌های امروز در دانشگاه تهران؟ بی‌خیال! در مورد روز جهانی کودک؟ حوصله ندارم، درباره دوچرخه‌ام که کنار خیابان مانده؟ مزخرف است، درباره تو؟ بی‌خیال! در مورد خودم؟ پووووف!

خب وقتی حرفی نیست یا اگر هست نوشتنی نیست یا اگر نوشتنی است نمی‌خواهم کسی بخواند. فقط برای خاطر این‌که کسی خواسته است، اینجا را خط خطی می‌کنم. این خط... این هم یک خط دیگر، شد خط خطی!

masoome naseri | 10:35 PM | Comment(s)(7)

فر!

September 25, 2007 07:26 PM

 به زودی یا موهایم را فر می‌کنم یا وبلاگم را در یک عملیات انتحاری منفجر می‌کنم. چون موهایم در خوشبینانه‌ترین شرایط 5 سانتی‌متر هستند کار دوم قریب‌الوقع‌تر است!

masoome naseri | 07:26 PM | Comment(s)(2)

اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟

September 21, 2007 04:00 AM

سرگرمی تازه‌ام این است که می‌زنم خودم را گم می‌کنم و بعد دنبال خودم می‌گردم. خیابان‌ها را اشتباهی می‌روم، از جایی که نباید بپیچم می‌پیچم و ظرف سه سوت گم می‌شوم.
بعد روی نقشه، خودم را جستجو می‌کنم و پیدا که شدم خوشحال می‌شوم. خوشحال شدنم زیاد سخت نیست همین‌قدر ابلهانه است. کافی است پیدا شوم.
اگر یک روز درست و حسابی پیدا کنم خودم را طوری که دیگر گم شدنی در کار نباشد خوب خواهد شد شاید.

masoome naseri | 04:00 AM | Comment(s)(5)

پینگیده شده ام

September 17, 2007 09:49 PM

من نمی‌دانم چرا پینگ شده‌ام و هیچ چیزی هم به عقلم نمی‌رسد که اینجا بنویسم.

masoome naseri | 09:49 PM | Comment(s)(11)

یک روز معمولی شاید!

September 15, 2007 08:53 PM

یک جای فیلم هنرپیشه اکبر عبدی می‌گوید: وقتی معشوق اومد تو خونه برات قورمه سبزی پخت دیگه فاتحه عشق خونده‌ است!

خب این یک نگاه بسیار اندیشمندانه به فرایند ازدواج است! من قبل از ازدواج فیلم هنرپیشه را دیده بودم و گمانم با چشم‌های باز این کار را کردم. فقط نمی‌دانم از آنجایی که هر دو نفرمان قورمه سبزی می‌پزیم همچنان مساله فاتحه صادق است یا خیر!

امروز که در ساعت‌های پایانی‌اش به سر می‌بریم سالگرد ازدواج ما بود. هفت سال است ما مشغول زندگی مشترک هستیم و از آنجایی که هر دوتامان بشدت آنلاین هستیم هفتمین سالگرد این اتفاق خجسته! را امروز، آنلاین به هم تبریک گفتیم.

راستش من سعی می‌کنم به مزایا و مضار ازدواج فکر نکنم و این که اصلا آدم ازدواج می‌کند که چه بشود؟ چون ممکن است دچار بیهودگی شوم ولی خب با معیارهای رایج روشنفکرانه که در نظر بگیرید ما یکی از بهترین زندگی‌های ممکن را داریم. یک نوع رفاقت مزدوجانه!

یک روز اگر وقت کنم در مورد زندگی مشترک روشنفکرانه چیزی می‌نویسم که خیلی کار سهل و ممتنعی است.

یکی از سختی‌هایش هم توضیح دادن مدل زندگی‌تان برای دیگران است که مثلا مدل روابط‌تان را درک نمی‌کنند چون در چارچوب‌های معمول نمی‌گنجد. در مورد سادگی‌هایش هم چیزی نمی‌گویم خودتان بروید امتحانش کنید!

برای یادبود وبلاگی سالگرد این ازدواج همین کافی است. این همسر گرانقدر ما که اصولا شان وبلاگش اجل از آن است که بخواهد چیزی از این دست در آن بنویسد!

 

masoome naseri | 08:53 PM | Comment(s)(21)

ساعت چهار و پنجاه و هفت دقیقه

September 14, 2007 03:56 AM

فیلم گهی بود و خدا را شکر تمام شد. گرسنه‌ام و حسش نیست که بروم چیزی بخورم. وبلاگ‌های خواندنی‌ام ته کشیده‌اند. این موقع شب قصد باسواد شدن و درس خواندن هم ندارم. تنها موجود آنلاین در چت جی‌میل یک رفیق شب کار است که نه تنها نارنجی است بلکه روبروی اسمش نوشته نمی‌تواند چت کند. خوابم نمی‌برد. اگر الان نخوابم گمان نکنم بتوانم ظهر بیدار شوم و بروم سرکار. اگر این پست را پابلیش کنم معلوم می‌شود تا این موقع در کمال صحت و سلامت بیدار بوده‌ام و فردا آقای رئیس با یادآوری مقررات اداری، روزم را قشنگ می‌کند.

تنها خوبی‌اش این است که الان دوست عزیز همکاری ای‌میل زده و از این‌که ادایش را در برنامه‌هایمان درآورده‌ایم ابراز خشنودی و التفات کرده است. خدا زیاد کند این آدم‌های با تولرانس‌مند را!

به درک! بلند می‌شوم یک چیزی درست می‌کنم می‌خورم بعد نامه‌های جلال و سیمین را می‌خوانم و بعد تمام تلاشم را می‌کنم که به ملکوت از نوع اعلی بپیوندم!

 

masoome naseri | 03:56 AM | Comment(s)(6)

یک یاد ایام دردناک!

September 12, 2007 01:02 PM

دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته! از آن سردردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم. شب‌هایی که برق می‌رفت و اینترنت قطع می‌شد و یکی دو نفر هم که من جزء‌شان نبودم! دو در می‌کردند و بین صفحه‌بندی می‌رفتند کافی‌شاپ و همه صفحه‌های بسته شده می‌رفت روی هوا و ساعت دو بعد از نیمه شب بود و این‌ور ساختمان برق داشت و آن‌طرف نداشت و باید کامپیوترها را از این ور می‌بردیم آن‌وری که برق هست و ... الی آخر!

بعد مجله به جای شنبه، یکشنبه بلکم! دوشنبه یا سه‌شنبه می‌آمد روی دکه و بروبکس خواننده زنگ می‌زدند ببینند این که مجله دیر آمده یک اتفاق معمول است یا چلچراغ کلاً پکیده؟!

امیدوارم حالا که چلچراغ جردن نشین شده و من هم نیستم که دودر کنم همان شنبه‌ها بیاید روی دکه ولی همه اینها را نوشتم که بنویسم دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته، از آن سر دردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم و هنوز ادامه دارد.

 

masoome naseri | 01:02 PM | Comment(s)(11)

پراکنده‌های یک روز تعطیل

August 23, 2007 09:03 PM

یک- دوست عزیز از دست رفته‌ای التفات کرده و باقیات الصالحات از خودش به جا گذاشته و یک درخت نارنج به من هدیه داده است. فکر نکنید از این درخت‌های دو سه متری است کلا سه وجب است با نارنج‌های فسقلی تزیینی!
البته خودش گفته بود پرتقال است ولی با یک دوست فضول امتحان کردیم و خوردیم دیدیم که نارنج است. حالا این درخت نارنج فسقلی برای خودش معضلی است. گلدان عوض کردن و آب دادن و رو به آفتاب نگه داشتن و از این قضایا دارد که من خداییش تا حالا این‌کاره نبوده‌ام.
من خودم گاهی گرسنه می‌مانم فقط به این خاطر که حسش نیست بلند شوم از توی یخچال چیزی بردارم بخورم و حالا باید حواسم باشد که ای داد بیداد این‌که برگ‌هایش آویزان شده یعنی چهار روز است آب نخورده و از این حرف‌ها!
 حالا در اثر یک جنون آنی که نتیجه یک روز تعطیل است رفتم یک گلدان گل کاغذی خریدم. فکر کردم این درخت نارنجم گناه دارد تنهایی در آن بالکن در تنهایی سر کند. بعد فکر کردم این گلدان کوچک ریشه‌های گل را اذیت می‌کند نتیجه این‌که دو تا گلدان بزرگتر دیگر هم خریدم.
به خانه که برگشتم یک ساعتی دستم بند جا به جا کردن گل‌ها و خاک ریختن و جمع کردن و این قضایا شد. در همه این احوال به خودم و البته آن دوست گرانقدر لعنت می‌فرستادم که حالا "مسئول" جان این طفلکی‌‌ها شده‌ام. من اصولاً اهل " مراقبت" نیستم و حالا توی دردسرش افتاده‌ام.
اگر تا یک ماه دیگر توانستم این وضع را تحمل کنم که ادامه می‌دهم وگرنه با پست هوایی هر دو را می‌فرستم لندن!

cafeflower1.jpg

  دو- از دیروز تصمیم گرفته‌ام از بد غذایی و بد ادایی دست بردارم. در اولین اقدام فکر کردم بروم رستوران‌های ملیت‌های مختلف و از روی منویی که از آن سردرنمی‌آورم غذاهایی را که نمی‌شناسم سفارش بدهم ببینم نتیجه چه می‌شود.

در اولین اقدام یک رستوران هلندی را انتخاب کردم (اینجا پیدا کردن رستوران فیلیپینی آسان‌تر از رستوران هلندی است!) و از روی منو اسم یک غذا را که اصلا سردرنمی‌آوردم چه بود سفارش دادم. غذای مورد نظر همینی است که عکسش را اینجا می‌بینید.

 انگار یک برش کیک است. ولی لازم است بگویم معجونی بود از کلم بروکلی وسط کلی پنیر داغ و یک چیزهای دیگر در کنار سالاد. اگر در شرایط عادی بود عمراً اگر این کوفت را می‌خوردم ولی خب چاره‌ای نبود به خودم قول داده بودم.
اولش دو تا لیوان کولا سفارش دادم و بعد یکی زدم روی شانه‌ خودم و به خودم شجاعت دام که هی! تو می‌تونی! حتی یک تکه آوکادو هم خوردم که البته بی‌خیال بقیه‌اش شدم و به خودم گفتم آرام آرام! لازم نیست با سر وسط این کثافت شیرجه بروی. ولی اعتراف می‌کنم که شجاعت خوردن زیتون کنار غذا را پیدا نکردم.

cafefood.jpg

خدائیش کار سختی بود ولی انجامش دادم چون نمی‌خواستم جلوی خودم کم بیاورم. فقط امیدوارم تجربه‌های بعدی‌ام بهتر باشند.
این غذایی که خوردم علیرغم شکل و شمایل و محتویاتش یک غذا بود با طعم معمول یک غذا. چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم ولی خب استفراغ‌آور هم نبود. خدا فقط رحم کند و خودم فدای سر دیوانگی جدیدم نشوم.

سه- دقت کرده‌اید کارگردان‌ها چه علاقه‌ای به نمایش جزییات مراسم اعدام دارند؟

masoome naseri | 09:03 PM | Comment(s)(8)

یک روز

August 20, 2007 01:13 AM

می‌گوید:

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس

masoome naseri | 01:13 AM | Comment(s)(11)

باران تابستان

August 19, 2007 08:06 PM

سر صلات ظهر تیر و مرداد
چشماتو هم می‌ذاری بارون میاد!

یک یادداشت خیلی خیلی بلند نوشته بودم که بی خیال انتشارش شدم. بی‌خیال ساقی و باقی. تو چطوری؟

masoome naseri | 08:06 PM | Comment(s)(3)

واقعیت

July 15, 2007 06:00 PM

می‌فهمم. منم حس دارم. می‌دونم که به قلبت ریده شده، ولی چاره‌ای نیست. باید واقعیتو قبول کنی....

به نقل از هامون

masoome naseri | 06:00 PM | Comment(s)(4)

لاغری تضمینی

July 12, 2007 10:07 PM

اگر مایلید ظرف کمتر از شش ماه کلی لاغر شوید و سایز عوض کنید برای این موسسه معظمی که من برایش کار می‌کنم اپلی‌کیشن پر کنید تضمین می‌کنم کلی لاغر می‌شوید.
من آخرین بار حدود شش ماه پیش شلوار خریده بودم که سایزم 38 بود هفته پیش که دوباره رفته بودم چیزی بخرم طبق معمول دو تا شلوار سایز 38 برداشتم و رفتم اتاق پرو  دیدم گشاد است، برگشتم 36 برداشتم باز هم گشاد بود اخر سر به 34 رسیدم. این تغییر سایز بدون رژیم گرفتن اتفاق افتاده است.
لطفا صف بگیرید و نوبت را رعایت کنید.

masoome naseri | 10:07 PM | Comment(s)(6)

فصل گیلاس

June 22, 2007 07:05 PM

...اصل قضیه این‌که می‌خواهم تو باشی
وقتی نباشی
مزه گیلاس تلخ است
ماندن میان این همه آدم قراضه
این مردم تاریک بی احساس تلخ است...

masoome naseri | 07:05 PM | Comment(s)(7)

تصادف

June 17, 2007 02:36 PM

فقط یک تصادف بود در پیچ هشتصد و هشتاد و نهم جاده چالوس. بی مرگ و میر و بی خسارت. فقط چراغ ترمز سمت چپ من شکسته. بیا بگذریم.

masoome naseri | 02:36 PM | Comment(s)(5)

بی‌خیالی

June 13, 2007 06:25 AM

گفت که تو مست نه‌ای!
رو که از این دست نه‌ای!       

 منم بی‌خیالش شدم.

masoome naseri | 06:25 AM | Comment(s)(5)

من

May 26, 2007 03:41 AM

لیمو عمانی
حتی در آمستردام
همان لیمو عمانی است
من اما خودم نیستم

* این را فقط برای این که الکی پینگ شده بودم نوشتم و لاغیر

masoome naseri | 03:41 AM | Comment(s)(12)

کی رها می‌شوم از دست خودم؟

May 16, 2007 11:29 PM

از این‌که گاهی خودم نیستم خوشم نمی‌آید. از این‌که گاهی سرنخ از دستم درمی‌رود خوشم نمی‌آید. از این‌که درگیر آدم‌ها می‌شوم خوشم نمی‌آید.دلم می‌خواهد فارغ‌بال باشم، رهاتر، بی‌خیال‌تر یک طوری شبیه خودم چنان‌که بودم.

 دلم فراموشی می‌خواهد و خاموشی. دلم می‌خواهد به خودم سخت بگیرم، شعر بگویم، درگیر تصویر شاعرانه‌ای بشوم که در هوا چرخ می‌خورد. دلم می‌خواهد همان آدمی بشوم که بی‌فکر، بی‌خیال و بی‌مبالات است. آدمی که صبح به قصد روزنامه از خانه بیرون می‌زند و شب از شهسوار سردر می‌آورد.

دلم برای بیست سالگی‌ام تنگ شده. چقدر دیوانه بودم. چرا آدم در سی‌سالگی گند می‌زند به دیوانگی‌هایش و عاقل می‌شود؟ چرا ادای آدم‌های معقول را درمی‌آورم؟

masoome naseri | 11:29 PM | Comment(s)(5)

پیشنهاد

May 10, 2007 04:42 AM

دیشب برای اولین بار در زندگی‌ام به اصرار یک دوست شکمو و عزیز که ویار کرده بود برایش حلوا پختم که خدا وکیلی حلوای خوبی از آب درآمد. گرچه در آشپزی ایرانی زعفران را به صخره هم بزنی خوردنی می‌شود ولی خب آشپزی من هم خوب بود، بپذیرید!

حالا کسی نمی‌خواهد از مهارت جدید من استفاده کند؟ مردن از شما حلوا از ما!

admin | 04:42 AM | Comment(s)(8)

ترکیدگی ادیتورم

May 9, 2007 03:07 AM

ادیتور وبلاگ من به دلیل فعل و انفعالات هسته‌ای دچار ترکیدگی شده است. به همین دلیل دو تا مطلب اخیرم ورپریده‌اند. کم کم دارم از دست این سرور عزیزم خسته می‌شوم و به فکر اسباب‌کشی به بلاگ اسپات می‌افتم.

نمی‌دانم بقیه دوستان دات کام هم به این درد دچارند یا فقط قرعه فال به نام من بیچاره زده‌اند؟ گرچه قرار بوده بیست و چهارساعته درست شود اما هنوز نشده. علی‌ایحال این دفعه به خودم قول داده‌ام که اگر تا آخر این هفته درست نشد یک کمپین علیه شرکت محترم «صاب سرور»! راه بیندازم و علیه‌اش پتیشن بنویسم و از فعالان جامعه مدنی آنلاین امضا بگیرم.

admin | 03:07 AM | Comment(s)(5)

خانه دوست

April 27, 2007 02:15 PM

خانه دوست خوب است.
خانه دوست رفتن و از سر آسودگی چند ساعتی لم دادن خوب است.
خانه دوست عدس پلو خوردن با چاشنی ترشی عجیبی از میوه‌ای جنگلی که اسمش را نمی‌دانی خوب است.
خانه دوست، رفتن سر یخچال و سرک کشیدن در کابینت‌ها خوب است.
خانه دوست چای خواستن، چای نوشیدن، چای با اختلاط نوشیدن خوب است.
خانه دوست سکوت کردن و زل زدن به زیرسیگاری در میان زمزمه ترانه‌ای تلخ و شیرین خوب است.
خانه دوست حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن
نقشه‌های ابلهانه کشیدن برای آینده و به گذشته‌های پر از دیوانگی خندیدن خوب است.
اصلا دوست خوب است. خانه دوست خوب است.

masoome naseri | 02:15 PM | Comment(s)(1)

در امتداد شب بیداری

April 25, 2007 02:14 PM

ای دزدیده قناعت من!
صبح بخیر

masoome naseri | 02:14 PM | Comment(s)(0)

سکوت

April 13, 2007 02:10 PM

آه ای همه وبلاگ‌هایی که می‌خوانمتان!

 پس چرا زود به زود آپدیت نمی‌شوید؟

masoome naseri | 02:10 PM | Comment(s)(0)

دو سال خوش‌گذرانی!

April 3, 2007 02:08 PM

وقت کردم یک سر به کامنت‌های آخرین پستم بزنم و به این نتیجه رسیدم کلاً دوستان و آشنایان منتظرند سوتی بدهی و ....
من در پست قبلی نوشته بودم پارسال هم سیزده بدر رفته بودم سرکار آن هم روزنامه اقبال در حالی که روزنامه اقبال دو سال پیش منتشر می‌شده است.
راستش فکر کردم دیدم ماجرا از این قرار است که واقعاً دو سال گذشته به من خوش گذشته است! یعنی می‌گویم خوش گذشته یعنی خوش گذشته است ها؟!
اصلا هم ربطی به انتخاب آقای احمدی‌نژاد ندارد این خوش‌گذرانی! چرا همه چیز را سیاسی کنیم؟ به من همین‌جوری خوش گذشته است!

masoome naseri | 02:08 PM | Comment(s)(0)

سیزده بدر

April 2, 2007 01:38 PM

پارسال هم روز سیزده بدر رفتم سرکار. روزنامه اقبال خدابیامرز! آقای ارغنده‌پور زنگ زد که کجایی؟ تا اخرین مهلت صفحه‌بندی وقتی نمانده و من داشتم فکر می‌کردم خب حالا روز سیزده‌بدر بعد از این همه تعطیلات خبر از کجا بیاورم برای صفحه اجتماعی؟

 طبق معمول دیر رفتم و صفحه را با خبر سیزده بدر فکر کنم بستیم و تمام شد.

امروز که آمدم سرکار و خبر بازداشت تعدادی از فعالان کمپین یک میلیون امضا را دیدم فکر کردم واقعاً این دوستان دست اندرکار بگیر و ببند چه آدم‌های نازنینی هستند و حتی به فکر صفحه‌های بی‌خبر روزنامه‌ها هم هستند!

 به هر حال نوروز است و آدم باید یادی از رفتگانش بکند و رفتگان ما که چقدر هم بسیارند.

masoome naseri | 01:38 PM | Comment(s)(0)

خودتان را تحویل بگیرید!

March 24, 2007 01:33 PM

دقت کرده‌اید آدم یک وقت‌هایی در زندگی احساس می‌کند به خودش ظلم کرده، خودش را نادیده گرفته و مدت‌هاست به خودش نرسیده؟ این‌جور مواقع معمولاً آدم روبروی ویترین یک مغازه ایستاده و مطمئن است با خرید چیزی که توی ویترین است و شدیداً وسوسه‌اش کرده می‌تواند به این خودنادیده‌انگاری پایان بدهد! این است که با وجدانی آسوده می‌رود آن شیئ مورد نظر را می‌خرد و خیال خودش را راحت می‌کند! دیروز روبروی ویترین یک اسباب بازی فروشی این احساس به من دست داد و در نتیجه الان صاحب این متالوفون اسباب‌بازی هستم که عکسش را این پایین می‌بینید! از دیروز تا حالا سرو صداهای هیجان‌انگیز از آن بیرون می‌آورم و کلی احساس خود نوازنده بینی پیدا کرده‌ام!

metallophone.jpg

 

masoome naseri | 01:33 PM | Comment(s)(0)

به درک که بهاره!

March 22, 2007 01:32 PM

این مدتی که ادیتور وبلاگم مرض گرفته بود هر روز نوشتنم می‌آمد اما از وقتی حالش خوب شده هرچه تصمیم به نوشتن می‌گیرم نوشتنم نمی‌آید. ربطی هم به رخوت بهاره ندارد. حوصله حرف‌های خیلی جدی را ندارم و دلم هم نمی‌آید کسی به هوای این‌که این وبلاگ بروز شده بیاید و به دیوار یک نوشته مزخرف بخورد.

فعلا ذوق عوض کردن یک روز در میان سر در این کافه را دارم.

حالا هم به بهانه فروردین، رنگ این‌ گل‌ها را می‌پاشم این بالا تا شاید کسی فکر کند چه خوش ذوقم من!

گل‌ها فروردینی‌اند و همین پارسال بندر انزلی عکس‌شان کرده‌ام.

تا اطلاع ثانوی اما حسم تیتر همین نوشته است.

masoome naseri | 01:32 PM | Comment(s)(0)

زمان

March 21, 2007 01:31 PM

فقط برای کم کردن روی خودم است که پیش از اینکه از دنیا بروم اینجا می نویسم که اینک موج سنگین گذر زمان است که بر من می گذرد فقط، وگرنه در من سکوت ممتد همچنان ادامه دارد.گیریم هشتاد و پنج بشود هشتاد و شش!

masoome naseri | 01:31 PM | Comment(s)(0)

بیا تو فقط بیا تو!

March 19, 2007 01:30 PM

برو بکس! من برای جشنی که امروز به خاطر خبر خوب آزادی شادی و محبوبه گرفته‌اید طبق معمول دیر می‌رسم. فقط لطفاً به جای من هم برقصید، به جای من هم آواز بخوانید به جای من هم بلند بلند جیغ و هوار راه بیندازید. فعلا خوش به حال ماست!

masoome naseri | 01:30 PM | Comment(s)(0)

بازگشت گودزیلا!

March 7, 2007 01:28 PM

خب بعد از هفت هزار سال که ادیتور وبلاگم درست شده چه وقتی هم درست شده! یک روز شلوغ پر خبر پر سر و صدا و کلی حرف که دارم برای نوشتن و کلی حرف برای ننوشتن و کلی حرف که باید بی‌خیالشان شوم.

امروز روز نسبتاً خوبی بود. معمولاً از حرف زدن با این رفیق‌مان خوشحال می‌شوم بخصوص امروز که دو شب را هم بیرون از خانه گذرانده بود!  اما عمراً فکر نمی‌کردم یک روز از شنیدن صدایش این‌قدر خوشحال بشوم که امروز شدم!

* منظورم از گودزیلا خودم هستم به پرستو برنخورد!

masoome naseri | 01:28 PM | Comment(s)(0)

در رابطه مذهب و دیوانگی

November 1, 2006 09:50 PM

سوار توپولف شرکت ماهان که از اهواز برمی‌گشتم تهران به این فکر کردم که وقتی سوار هواپیما می‌شوم بشدت مذهبی می‌شوم چون دقیقاً در آن ارتفاع چاره‌ای جز این ندارم. احتمال فرود آمدن در فرودگاه مقصد در این شرایط همان‌قدر است که احتمال برخورد به کوه‌های کرکس مثلاً! و برای مواجه نشدن با مورد دوم آدم یاد خدا می‌افتد. البته در آن ارتفاع هیچ کس غیر از خود خدا نمی‌تواند باعث این اطمینان بشود که دوباره پاهایت به زمین می‌رسد.

به خاطر تجربه مصائبی که تازه از سرم گذشته است متوجه نقش موثر مذهب در آرامش روانی انسان‌ها شده‌ام. مذهب گاهی وقت‌ها خیلی کاربردی‌تر از همه علوم از جمله روانشناسی می‌شود. مثلاً اگر خانواده‌ام مذهبی نبودند به خاطر حادثه مرگی که تلخکاممان کرده همگی قاطی می‌کردیم. مطمئن نیستم که از علم روانشناسی برای تسکین آلام انسانی در این مواقع کاری بربیاید. مطمئنمتا حدود زیادی مذهب مانع از دیوانگی آدم در وقت مصائب می شود. اینجا دل سپردن به مشیت الهی موثرتر است و البته جادوی گریه کردن. جالب اینجاست که در عمق فاجعه هم باز هر که به سرسلامتی می‌