پرستو ها

February 26, 2012 12:48 AM
پرستو دوکوهکی سال‌هاست با چشم‌های باز زندگی می‌کند، کار می‌کند، راهش را انتخاب می‌کند و پیش می‌رود. 
پرستو دوکوهکی سال‌هاست با چشم‌های باز می‌نویسد، می‌خواند، منتشر می‌کند.
 اگر پرستو دوکوهکی امروز در اوین است به این خاطر است که هیچ وقت چشم‌هایش را به روی هیچ چیز نبسته است. عکس‌های مسخره‌ای که از او منتشر می‌کنید و چشم‌هایش را با چشم بند فتوشاپی نمایش می‌دهید هیچ وقت هیچ کس را نمی‌تواند فریب بدهد که حرف شما را باور کند. هیچ کس نتوانسته چشم‌های پرستو را ببندد شما هم نمی‌توانید.
بودن پرستو، انکار شماست. 
در اوین بودن پرستو، نشانه‌ پوسیدگی ستون‌های مسخره‌ای است که مترسک‌تان را روی آن نشانده‌اید. آن مترسک دیگر حتی کلاغ‌ها را هم نمی‌ترساند چه برسد به پرستوها.

 

masoome naseri | 12:48 AM | Comment(s)(0)

وای این شب چقدر تاریک است

September 15, 2011 06:06 AM

در این دو سال و سه ماه، روزها و شب‌های سخت بسیاری را تجربه کرده‌ایم. اما شب‌هایی بوده‌اند که غم‌مان غمناک‌تر بوده است. دور از هم اما با هم سوگوار بوده‌ایم، گریه کرده‌ایم، صدای موسیقی را بلند کرده‌ایم که اندوه‌مان را بپوشاند. دلا دیدی که خورشید از شب سرد چو آتش سر ز خاکستر بر آورد.

شب‌هایی بوده که در یک آیین دسته جمعی آن لاین به خودمان پیچیده‌ایم. بی کلمه، بی کلمه، بی کلمه سوخته‌ایم. آن هم ما که فکر می‌کردیم چقدر کیبوردها رام انگشت‌هایمان هستند وقت نوشتن. 

امشب از آن شب‌هاست. از آن شب‌هایی که می‌دانم خیلی‌ها از اثر شلاق‌هایی که به تن ساحل سلامت وبلاگستان نشسته درد می‌کشند. 
کاش می‌شد این زخم را به کلمه تبدیل کرد. 

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است

masoome naseri | 06:06 AM | Comment(s)(0)

فوبیای کتابخانه

August 3, 2011 01:39 AM


در مملکت استکبار جهانی با دوستی که دانشجو است می‌خواستم قرار بگذارم. گفت بیا طبقه دوم کتابخانه من همان جام. پرسیدم دم در نباید با کسی صحبت کنم؟ گفت با کی؟ گفتم چه می‌دونم کسی گیر نمیده؟ کارت نمی‌خوان؟ گفت نه بابا بیا بالا. 


رفتم اما خدا شاهد است که با ترس رفتم. فکر کردم حالا یکی از همین‌هایی که پشت پیشخوان ورودی کتابخانه نشسته‌اند یک گیری می‌دهد. می‌پرسد کی هستی؟ کجا می‌ری؟ چی می‌خوای؟ اما کسی چیزی نپرسید. 

رفتم. نه تنها به طبقه دوم  بلکه به طبقه سوم و چهارم و به همه سوراخ سنبه‌های کتابخانه‌ای سرک کشیدم که کاناپه‌های راحت داشت برای ولو شدن و کتاب خواندن. می‌شد به همه کتاب‌ها دست زد بی مانع و بی حصار. 
این برایم عجیب بود. هنوز هم طبیعی نمی‌شود که بتوانم بروم کتابخانه و کسی پرس و جو نکند که آنجا چکار دارم. اصلا همین وارد شدن به دانشگاه را تصور کنید که چه کار تقریبا غیرممکنی است.

همین یکی دو ماه پیش در آمستردام رفتم کتابخانه اصلی شهر که بزرگ است و مجهز و یک عالم فیلم و صدا و کتاب و همه چیز دارد. همین حس را داشتم. اگر کسی نزدیک می‌شد فکر می‌کردم قصد دارد از من بپرسد اینجا چکار می‌کنم. ولی حتی مامورهای کتابخانه از کنار آدم رد می‌شدند و لبخند می‌زدند. 

تصور کنید یک آدم معمولی راه بیفتد و بخواهد وارد یک جای خفنی مثل پنتاگون شود! حس من موقع ورود به کتابخانه‌ها چنین حسی است. 
این حس با من هست. نمی‌دانم کی خوب می‌شوم ولی الان که داشتم این یادداشت را می‌خواندم دوباره یادش افتادم. من این طوری بزرگ شدم که همیشه دم هر دری کسی بود که دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا نگذارد من وارد شوم. 


masoome naseri | 01:39 AM | Comment(s)(0)

از چه باید کردها

July 22, 2011 03:03 PM

سال ۱۳۸۱ تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم. آن روزها روزنامه نگار کودک و نوجوان بودم و می‌خواستم وبلاگی درباره بچه ها بزنم. همان روزها خبرهای یک مورد کودک آزاری داغ بود. آرین گلشنی که به خاطر شکنجه برادر و پدرش مرد. میخواستم اولین یادداشت وبلاگم هم در روز جهانی کودک منتشر شود. ولی یادم است که ثبت وبلاگ مدتی طول می‌کشید و خلاصه چند روزی بعد از روز جهانی کودک اولین پستم در وبلاگی منتشر شد که اسمش را گذاشته بودم سیم خاردار

 امروز رفتم وبلاگ را پیدا کردم. هنوز هست اما به زبان اجق وجق! یادم نیست با چه کامپیوتری و چه فرمتی این را نوشته‌ام. یک مشت نشانه درهم و برهم. 
بعد از آن و تا قبل از کافه ناصری یکی دو تا وبلاگ دیگر هم داشتم که نمی‌دانم کجا هستند. 

همین الان خبر مرگ پنجمین کودک را از ابتدای سال تا الان به خاطر کودک آزاری خواندم و یاد اولین پست وبلاگم در نه سال پیش افتادم. اینها تازه مواردی است که به خاطر حاد بودن وضعیت‌شان کار به بیمارستان می‌کشد و رسانه‌ای می‌شود. 

همان سال هشتاد و یک به خاطر فشارهای رسانه‌های کمی وضع قانون به نفع بچه‌ها تغییر کرد و بعدها شماره تلفنی برای گزارش موارد کودک آزاری اعلام شد. اما این خبرهای لعنتی تمام نمی‌شوند. 

بدون تعارف به نظر من بی شرف‌تر از آدم بزرگی که بچه‌ای را اذیت می‌کند و روح و روانش را مچاله می‌کند وجود ندارد و غیر از تغییر در قانون باید در رفتار ما و فرهنگ‌مان در مورد بچه‌ها تغییرات اساسی بدهیم.  
فکر می‌کنم باید یک کاری بکنیم. کاری بیشتر از وبلاگ نوشتن. اگر کسانی هستند که با کتک زدن و سوزاندن و زخمی کردن بچه‌ها آنها را آزار می‌دهند، ما با کاری نکردن باعث آزار آنها می‌شویم. 

masoome naseri | 03:03 PM | Comment(s)(0)

این داستان هم فراموش می‌شود

May 15, 2011 06:56 PM


بحث اسیدپاشی به آمنه و موضوع قصاص متهم، گردنه صعب العبوری است. اخلاق و وجدان و قانون و احساسات شخصی در هم پیچیده‌اند. 
من هم در روزهای گذشته مدام به این فکر کرده‌ام که اگر من جای آمنه بودم چه. از خودم پرسیدم که از کی خبرهای مربوط به آمنه را دنبال می‌کنم و دیدم درست از وقتی که احتمال صدور حکم قصاص برایش مطرح شد من خبرهایش را دنبال کردم. 
قبل از آن یک پرونده اسیدپاشی بود مثل همه پرونده‌های دیگری که سال‌هاست به انواع پرونده‌های جنایی اضافه شده‌اند. 

  پرونده‌های اسیدپاشی در دهه هفتاد گل کردند. شدند موضوع جیغ روز، تیتر یک روزنامه‌ها، داستان تمام صفحه حوادث. حتی تلویزیون هم در برنامه‌های ویژه خبری به این «معضل» تازه اجتماعی توجه می‌کرد. اما سال‌هاست پرونده‌های اسیدپاشی مد نیستند. مردم درباره آنها زیاد حرف نمی‌زنند. رسانه‌ها هم. این که می‌نویسم درباره آنها زیاد حرف نمی‌زنند خود من را هم شامل می‌شود. 
الان هم موضوع آمنه به این دلیل توی بورس است که می‌خواهد قصاص کند.

یک نفر، با وضعیت سلامتی که می‌بینید از همه پیچ و خم دستگاه قضایی گذشته و حکم قصاص، گرفته است. 
گرفتن همین حکم قصاص با توجه به نابرابری زن و مرد در بحث دیه‌ها، از نظر قانون مجازات اسلامی، اصلا کار آسانی نبوده است. هفت سال انتظار کشیدن برای حکم عادلانه‌ای که بر اساس قانون و به روشنی روز، حق آدم است، طاقت‌فرسا است.
 
در روزهای گذشته در شبکه‌های اجتماعی مختلف بازار بحث و اظهار نظر در مورد این که آمنه چه باید بکند و مجید چه باید بکند و حق با چه کسی است گرم بوده و هنوز هم هست. 

من به حال کسانی که به اندازه چهار خط و سه تا کامنت در مورد موضوعی به این سختی به قطعیت رسیده‌اند غبطه نمی‌خورم. نمی‌توانم به کسی بگویم ببخش و فراموش نکن. چون میزان بلندی طبع خودم را در شرایطی برابر و یا حتی بسیار آسان‌تر نسنجیده‌ام. 

من حتی همه داستان را نمی‌دانم. روایت یک پاراگرافی رسانه‌ها از ماجرا به من حق نمی‌دهد که به قطع و یقین، در این مورد اظهار نظر کنم. 

 حرف‌های امروز قربانی اسیدپاشی را که می‌خواندم می‌دیدم که چطور لج‌اش درآمده از حرف‌های کسانی که از او می‌خواهند فقط ببخشد. به نظر آمنه این طور می‌رسد که فعالان اجتماعی، تمام قد در کنار فرد خاطی ایستاده‌اند. اشتباه می‌بیند یا مخالفان احکام خشونت آمیز در استدلال‌هایشان قوی ظاهر نشده‌اند؟ 

حالا او پیش پای کسانی که از بدی خشونت حرف می‌زنند راه تازه‌ای گذاشته است. می‌گوید از اعدام می‌گذرد به شرط این که دو میلیون یورو بگیرد. اگر به نظرتان رسید اوه چقدر زیاد! بروید عکس آمنه را پیش و پس از اسیدپاشی ببینید. 

کسانی هستند که فکر می‌کنند چقدر مادی! اما به نظرم آمنه می‌داند فردای روزی که او پای رضایتنامه‌اش را امضا کرد، همه او را فراموش می‌کنند.
 اسم او و پرونده قطور زخم‌ها و دردهای او لا به لای تیترهای تازه و فاجعه‌های تازه گم و گور می‌شود. او هم حق دارد به فکر آینده‌ای باشد که ما و قانون بی خیالش می‌شویم و قرار است با همین صورتی که می‌بینید زندگی کند. زندگی کار سختی است.  


masoome naseri | 06:56 PM | Comment(s)(0)

شوخی

November 8, 2010 07:07 PM
افسانه‌ای وجود دارد در مورد این که «ما ایرانی‌ها» آدم‌های شوخ و طنازی هستیم. حقیقت‌اش این است که من هم تا مدتی به واقعیت داشتن این افسانه باور داشتم. گاهی طنزهای عمران صلاحی را می‌خواندم می‌گفتم عجب موقعیت شناس و شوخ طبعیم ما! الان اما مدتی است که از منکران آن شده‌ام. 

این روزها بیشتر می‌بینم بسیاری از ما که باید به اقتضای سواد و حرفه و ادعایمان درجه رواداری‌مان بالا باشد حتی شوخی نمی‌فهمیم. حتی شوخی را از کسی که شغل‌اش شوخی کردن است مثل طنزنویس یا کاریکاتوریست یا کمدی‌نویس تحمل نمی‌کنیم. 
 شوخی‌ها را جدی می‌گیریم. بدترین برداشت ممکن را از آن «شوخی جدی شده» می‌کنیم و بر سرش یقه‌گیری هم می‌کنیم. و این یقه‌گیری‌ها قربانی هم به جا می‌گذارد. 

در طول روز که پشت کامپیوتر نشسته‌ام برای هدر نرفتن وقتم پادکست هم گوش می‌دهم. فید پادکست بعضی از دانشگاه‌ها را به ریدرم اضافه کرده‌ام. بیشتر این پادکست‌ها سخنرانی‌های دانشگاهی هستند. 

کسانی که در نشست‌های رسمی آکادمیک و یا حتی سیاسی این طرف دنیا شرکت کرده‌ باشند می‌دانند که هر چند دقیقه یک بار سخنران نکته‌ای می‌گوید که صدای خنده حضار را بلند می‌کند. در پنل‌ها (میزگردها) کار گاهی به مگو مگوهای سراسر طنز می‌کشد. 
این به مهارت دیگری هم برمی‌گردد که من اسمش را می‌گذارم مهارت ارائه یا به قول خارجی‌ها پرزنتیشن. 

بسیاری از آدم‌های ما که حرفی برای گفتن دارند میکروفون را ابزاری برای زدن حرف‌های خودشان می‌دانند. اما دیده‌ام رفتار حرفه‌ای‌ها این طور نیست. آنها از میکروفون استفاده می‌کنند تا به دیگران حرف‌شان را بگویند. برای همین است که فقط برایشان صرف حرف زدن مهم نیست، شنیدن حرف‌هایشان و توجه به آنها مهم است.  

به نظر من طنازی مستلزم سطحی از هوشمندی است. یعنی شوخی کردن و حاضر جوابی و طنازی نیاز به آی کیوی بالاتر از متوسطی دارد. برای همین است که اگر آدم هوشمندی برای نوشتن طنز یا تهیه یک برنامه طنز انتخاب نشود کار به جای طنازی به مسخره بازی می‌کشد. 

کیفیت برنامه‌های طنز را در رسانه‌های اروپایی و آمریکایی با طنزهای خودمان ببینید. شما هم معتقد می‌شوید که ما تا «شوخ طبعی» کیلومترها فاصله داریم. 

*شوخی که می‌گویم با توهین و مسخره کردن دیگران خیلی فرق می‌کند. منظورم نکته‌دانی است و بازی با کلمات و موقعیت‌ها و درک و برجسته کردن لحظه‌های نادری که به چشم همه کس نمی‌آیند. 

 

masoome naseri | 07:07 PM | Comment(s)(1)

زنده‌ها و مرده‌ها

September 19, 2010 02:33 AM


این که جنبش سبز نمرده است، آرزوی من نیست. درک جامعه‌شناختی من است از فضا و زندگی آدم‌هایی که من زندگی‌شان کردم. 
تغییر وضعیت موجود به سمت وضعیت مطلوب، سرنوشت جامعه‌ای است که تغییر را بخواهد. قل سیروا فی‌الارض و ببینید کجاها، مردم، جهانشان را عوض کرده‌اند و کجاها مردم نشسته‌اند و سکوت کرده‌اند و ببینید که کدام‌ها خوشبخت‌ترند. 

جنبش سبز نمرده است چنان‌که مشروطه هیچ وقت نمرد. مشروطه خواهان بعد از خودشان باقیات‌ الصالحات بسیار گذاشتند. یکی همین که امروز برمی‌گردیم و پشت سرمان می‌بینیم چراغی روشن است و دلمان گرم می‌شود یعنی مشروطه نمرد. 

اگر کسی گمان می‌کند «تغییر» را می‌شود از بازار خرید و در خانه نصب کرد اشتباه می‌کند، تغییر امری است زمان‌بر. 

اینجای امن و امان جهان، این که من دستبند سبز ببندم یا نبندم انتخابی است بی‌خطر اما در سرزمینی که ۲۲ ساله‌ها و ۲۴ ساله‌ها و ۲۶ ساله‌هایش به خاطر معنای پشت این رنگ، حکم حبس پنج ساله و هشت ساله و شش ساله می‌گیرند یک حس زنده بزرگ هست که حاکمان را می‌ترساند. همین. 
 اینجای تاریخ ایران چراغ روشنی هست. این که روشن می‌ماند یا نه من نمی‌دانم اما اینجا الان، روشن است. 

masoome naseri | 02:33 AM | Comment(s)(2)

یک‌سالگی کابوس‌هایم

June 20, 2010 01:40 AM
من هیچ وقت دستبند سبز نبستم اما یک دستبند سبز دارم که از سی خرداد هشتاد و هشت با من است. این دستبند را عصر روز سی‌ام خرداد  از کف خیابان آزادی برداشتم، روبروی دانشگاه شریف و زود پنهانش کردم از ترس.
 
این یکی از دستبندهایی بود که صاحبانشان از ترس از دست درآورده بودند و بر زمین ریخته بودند چه آن روز خونت به پای خودت بود اگر «بودی» چه برسد به این که سبز باشی و در خیابان باشی. 

سی‌ام خرداد، تلخ‌ترین روز زندگی من به عنوان شهروند ایرانی بوده است. روزهای دیگری هم بوده که آزار دیده‌ام، خشونت را تحمل کرده‌ام، تحقیر شده‌ام اما آن روز، بزرگترین لشکرکشی حکومت در برابر شهروندانش، در مقابل من بود. 

تصویرهایی که آن روز از حجم خشونت نیروهای حکومتی دیدم این‌قدر در جانم ته‌نشین شده که بعد از یک سال هنوز شب‌ها خوابش را می‌بینم. 
شب چشم‌هایم را که می‌بندم حول و حوش خیابان آزادی پرسه می‌زنم تا صبح شود. موتورهای سوخته جمال‌زاده، زن خونین خیابان بهبودی، شیشه‌های شکسته خانه‌های خیابان شادمانَ، تیراندازی خیابان جیحون. 

من بعد از یک سال حالا در جایی هستم که امن و امان است. گیرم خواب‌هایم آشفته و کابوس زده‌‌اند اما نمی‌دانم صاحب دستبندی که حالا پیش من است کجاست؟ چه به سر صاحبان آن همه دستبند سبز آمد؟ 
شاید باتوم خورده، زندانی، زخمی، باشند. کاش باشند. 

masoome naseri | 01:40 AM | Comment(s)(2)

شب‌های تهران

May 16, 2010 08:38 PM

امروز جایی بودم در پاریس که جوان‌های ایرانی اهل هنر، طبقه دوم یک آپارتمان را پوشانده بودند و تاریک کرده بودند و صدای الله اکبر پیچیده بود در تاریکی و میان چراغ‌هایی که تک و توک روشن بودند. مثل شب‌های خرداد و تیر تهران بود. تاریک بود. با روشنایی‌های اندک. اگر گوش می‌خواباندم صدای همسایه‌ها را هم شاید می‌شنیدم.

masoome naseri | 08:38 PM | Comment(s)(0)

بی‌سر و سامانی

March 11, 2010 03:42 PM


راستش این است که هر روز که به گوگل ریدر سر می‌زنم از خودم خجالت می‌کشم. هر روز خبر دستگیری همکاران و دوستانم را در ایران می‌خوانم و می‌‌بینم تعداد تازه‌ای بازداشت شده‌اند تعداد تازه‌ای خسته و شکسته بیرون آمده‌اند. خجالت می‌کشم.
با بعضی از این اسم‌ها توی یک روزنامه سر یک میز نشسته‌ام. با بعضی از این اسم‌ها روز توقیف روزنامه عکس یادگاری گرفته‌ام. با بعضی از این اسم‌ها سال‌ها رفاقت کرده‌ام.
هر روز صبح به خبرها که سر می‌زنم خجالت می‌کشم که این همه آشنا خانه و زندگی‌شان شده اوین و من سر زندگی خودم نشسته‌ام بی ترس از این‌که بیایند و بریزند و ببرند و چه و چه و چه.
دوستان روزنامه‌نگار من، درست است که شما شرایط سختی را می‌گذرانید اما می‌خواستم بنویسم آنچه بر ما می‌رود هم آسان نیست. روزگار این ور آب هم خوب نیست. "هیچ غلطی نکردن" دردش زیاد است.
محض اطلاع ما هم خوب نیستیم. همین.

masoome naseri | 03:42 PM | Comment(s)(0)

دندان ملتی روی جگر

February 18, 2010 03:36 PM

این که این وبلاگ دو ماهی است فیلتر شده دلیل کم شدن ذوق نوشتنم نیست گاهی فکر می‌کنم خب چی بنویسم؟ صبح به صبح که از خواب بیدار می‌شوم خبر بازداشت عده‌ای از دوستان آشنا و ناآشنا را می‌خوانم و باز نشر می‌کنم. روزگار مزخرفی است که یک شادی دیروزم این بوده که بدرالسادات مفیدی با خانواده‌اش ملاقات کرده است. 

تعداد آشناهایی که آدرس‌شان به اوین تغییر کرده روز به روز بیشتر می‌شود. بعضی‌هایشان یک تلفن هم نمی‌کنند که بدانیم حال و روزشان در آدرس جدید چطور است و با همسایه‌ها چطور تا می‌کنند.

 یک ماه است در سفرم اما سفر که همیشه می‌تواند آدم را آرام کند این‌ بار به هیچ دردی نمی‌خورد. چه فایده دارد سفر؟ وقتی صدای خواننده ناشناس می‌خواند، "دندان ملتی روی جگر" رویایی‌ترین سواحل دنیا، پیش چشمت از نفس می‌افتند.
 
راستش را بخواهید من ناراحت هستم اما ناامید نه! این‌که کسانی به جرم فرستادن اس ام اس و پوشیدن لباس سبز بازداشت می‌شوند نشان می‌دهد که چقدر آقایان از رفتار عادی مردم معمولی، می‌ترسند. این که حکومتی از مردم معمولی‌اش بترسد برای خودش نشانه خوبی نیست. فکر کنید برنامه درختکاری سبز بگذارند و عده‌ای را به جرم کاشت درخت بازداشت کنند! کدام حکومتی این‌قدر مایه تفریح برای مردمش فراهم می‌کند؟
وقت‌هایی که از فراوانی اسم دوست و آشناهای دربند و وضع تنفس در ایران بغض گلوی آدم را می‌گیرد به توفان شب و روز آقایان در این چند ماهه فکر می‌کنم و آرام می‌شوم. این روزها از همه می‌پرسم آیا امیدی می‌بینند که حکومت از وضعیت «ترمز بریدگی» بیرون بیاید؟ جواب‌ها اما امیدوارکننده نیست. اما من به پایان این سال بد پر از تندباد یک طور خوبی امیدوارم.

masoome naseri | 03:36 PM | Comment(s)(5)

اوین چقدر جا دارد؟

February 5, 2010 08:12 AM

امروز سه نفر را بازداشت کرده‌اند و یک نفر را آزاد. تازه اینها کسانی هستند که اسم شان جایی هست و کسی هست که اسم شان را بیاورد و خبرشان را منتشر کند، نمی‌دانم چقدر آدم بی کس و کار هست که اسیر می‌شوند و به هیچ کجای جهان هم برنمی‌خورد.
باتلاق عمیقی است دیکتاتوری. هر چه بیشتر دست و پا می زنی بیشتر فرو می روی.
اوین چقدر جا دارد؟ این سوالی است که این روزها زیاد می شنوم.
درک زمان درست نوشیدن جام زهر هم نیاز به میزانی از شعور دارد که خدا به هر کسی نمی‌دهد.
یک نفر پدال ترمز را به آقای دیکتاتور نشان بدهد.

masoome naseri | 08:12 AM | Comment(s)(2)

شوخی اشک آور مسلمانی

January 3, 2010 01:45 PM

روز عاشورا به تایید پلیس، هشت نفر در تهران کشته شده اند. تعدادی از آنها "باتوم کش" شده اند. یعنی این قدر با باتوم توی سر و کله اینها زده اند که ضربه مغزی شده اند و خلاص.
روز عاشورا با ماشین نیروی انتظامی از روی معترضین رد شده اند و چند نفر از جمله پسر یک گوینده صدا و سیما کشته شده اند. اول پلیس می گوید دروغ است بعد که فیلمش منتشر می شود می گوید ماشین پلیس را دزدیده بودند. آدم نمی تواند بگوید ایول به پلیسی که وسط میدان ولی عصر ماشینش را می دزدند یا ایول به دزدی که با ماشین پلیس دزدی ظهر عاشورا، می آید از میدان ولی عصر رد می شود!
این ها مستند است. حرف من نیست. تایید نیروی انتظامی را دارد.

سه روز بعد با ضرب ساندیس و مرخصی و حال و حول و به زور اخراج و با اتوبوس و متروی رایگان لشکر می کشند به خیابان انقلاب. ما از روی نقشه شمردیم شدند سیصد هزار نفر خودشان می گویند سه میلیون و نیم و خودجوش! همان سه میلیون و نیم، قبول.
این سه میلیون و نیم در کمال امنیت علیه حرمت شکنان عاشورا شعار دادند و یک کدامشان نپرسید این حرمت چطور شکسته شده است.
تصویر کف و سوت روزهای انتخابات را پخش می کنند می گویند ایناهاش. صدای آنها به بلندی صدا و سیمای گنده و صدای این طرفی ها حتی به اندازه یک بلندگوی سبزی فروشی نیست.
از رسانه هم مضایقه کردند کوفیان. پارازیت شان نمی گذارد صدا به صدا برسد.

شب عاشورا وسط روضه سیدالشهدا بدون این که حرفی از مصایب اشک آور روز زده شود در حالی که خاتمی دارد از کمر شکسته امام حسین می گوید وقت نشستن بر سر پیکر حضرت عباس، حیدر حیدرگویان وارد می شوند. مجلس را به هم می زنند، شیشه های حسینیه جماران را می شکنند. نیازی هم نمی بینند صورتشان را مثل سبزها در خیابان بپوشانند. در فیلم ها پیدا هستند و خیالشان هم از جای داغی گرم است. حریم بیت آدمی را که هفته پیش به خاطر پاره شدن عکسش، غوغای قیامت از آقایان بلند شده بود می شکنند و صدای هیچ کدام از این شبه مسلمان ها در نمی آید.

مسجد قبا را در شیراز که محل نماز جماعت آیت الله دستغیب است به خاطر مخالفت های ایشان با آقایان تخلیه و پلمپ کرده اند. هیچ کس فکرش را می کرد در جمهوری اسلامی روزی مسجد پلمپ کنند؟ خدائیش جهان از این بامزه تر ممکن است بشود؟
لنگ جمهوری اش که خیلی وقت بود هوا بود حالا اسلامی اش را هم که این طور می نمایند آن وقت می گویند ملت کفر گفته اند که گفته اند جمهوری ایرانی.
آقا اصلا بی خیال جمهوری، نخواستیم، اسلام مردم را پس بدهید.

masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(24)

انفرادی

November 19, 2009 01:33 AM

این محبوبه حقیقی است. یکی از زلال ترین آدم هایی که می شناسم. الان انفرادی است. امروز چند نفر از دعای کمیل خوان ها را آزاد کردند اسم او نبود.
 می دانم این قدر خلاق هست که بتواند ساعت های تنهایی را سر کند. نگرانش نیستم. نگران خودم هستم که با همه ادعاهایم نمی توانم برای تعریف کردن از او کلمه پیدا کنم.
هی محبوبه! بیا بیرون، پاییز خیابان بهار را حیف است از دست بدهی.


haghighi.jpg


masoome naseri | 01:33 AM | Comment(s)(12)

کودکیهای یک رئیس جمهور

November 14, 2009 12:18 PM


این که دیروز شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده است که از این پس، رئیس فرهنگستان هنر با پیشنهاد و حکم شخص رئیس جمهور تعیین شود کار بسیار تابلویی است. این آقای احمدی نژاد طفل معصوم مثل این بچه های شر است که همه اسباب بازی ها را در تملک خودشان می خواهند. برای رسیدن به این خواسته همه کار می کنند از انگشت کردن توی چشم همبازی مقابل تا گریه زاری و پاشنه به زمین کوباندن.


دمدمای انتخابات رفت فرمانداری خرمشهر را گرفت، با این که خیر سرش با آن شیوه رئیس جمهور شده بود اما هنوز ابهت اسم فرماندار پیش چشمش بود و برایش مهم بود که فرماندار باشد. به نظرم مهم ترین روز زندگی اش روزی بود که فرماندار شد و نه روزی که رئیس جمهور شد. 

رفتارش در مورد مترو هم همین است. هنوز از این که پروژه قطار هوایی اش به نتیجه نرسید بغض دارد و دو سه سال است در پرداخت بودجه مصوب مترو اهمال می کند این قدر که صدای کارگرهای این مجموعه درآمد  و حالا و گفته است که مترو را خودم برمی دارم قطار هوایی را هم می زنم تا چشم تان چهار تا بشود!
می دانیم از کسی که لباس ریاست جمهوری را اشتباهی و با زور پوشیده این ادبیات و این شکل حرف زدن در پشت تریبون های رسمی برمی آید، گیریم که این بار صریح و با این عبارات نگفته باشد. 

در انتخابات هم همین بود. آقای احمدی نژاد بغض داشت که چرا باید محمد خاتمی تعداد آرایش خیلی زیاد بوده باشد؟ او می خواست بیشتر داشته باشد، بیشتر از همه، بیشتر از محمد خاتمی یا هر کس دیگری و وقتی نشستند و نقشه انتخابات را کشیدند و فکر کردند توی سبد هر کس چند تا رای بریزند گفت من باید پوز خاتمی را بزنم. اگر او ۲۱ میلیون رای آورده است من بیشترش را می خواهم، از ۲۱ میلیون بیشتر، خیلی بیشتر حتی ۲۴ میلیون! و آقای دکتری که می گفت من خودم مهندسم( الان فکر کردم آنجا هم منظورش این بوده که فکر نکنید فقط موسوی مهندس است!) بی توجه به منطق یک انتخابات ظاهرا سالم، برای خودش ۲۴ میلیون رای برداشت، سیزده میلیون برای موسوی نوشت و خواست حال کروبی را بگیرد تعداد آرای او را از آرای باطله هم کمتر نوشت.
ببینید که روزنامه کیهان و خبرگزاری ایرنا، چقدر خوب این ذوق کودکانه آقای احمدی نژاد را در "بیشتر" رای آوردن عرضه کرده اند. هر دو تا نوشته اند که احمدی نژاد، محمد خاتمی را پشت سر گذاشت!


البته محمود احمدی نژاد تصمیم گرفته بود حال شیخ مهدی کروبی را هم این وسط بگیرد و تحقیرش کند برای همین تعداد آرای او را از تعداد آرای باطله کمتر نوشت!
در حالی برای کروبی کمی بیشتر از سیصد هزار رای از مجموع آرای کشور، کنار گذاشتند که سید محمود علوی، نامزد تهران برای مجلس خبرگان که فقط در تهران امکان رای آوردن داشت، همان روز، نزدیک به سه میلیون رای آورد. 

حالا هم آقای احمدی نژاد، شب خوابیده و همین طور که داشته حساب کتاب می کرده کدام اسباب بازیها مانده که برنداشته، یادش افتاده به فرهنگستان و می خواهد حال موسوی را بگیرد. من که روانشناس نیستم ولی فکر می کنم ایشان در دوره کودکی شان مانده اند و هنوز بالغ نشده اند. کودکی شان هم از نوع بچه عاقل نیست از نوع این بچه های کله خراب است. 
 اینها را نوشتم که بگویم این رفتار کودکانه به معنای روانشناختی کلمه در مجموع رفتارهای آقای احمدی نژاد بسیار رایج است.
دیروز دیدم بعضی جاها نوشته اند که فرهنگستان هم دولتی می شود اگر قبلش گوگل می کردند می دیدند که فرهنگستان همین حالا هم دولتی است و اساسنامه اش طوری است که رئیس جمهور ریاست عالی آن را بر عهده دارد. 
در صفحه ای که درباره فرهنگستان هنر در وب سایت رسمی اش آمده می خوانیم که: رئيس فرهنگستان هنر به پيشنهاد مجمع عمومي و حكم رياست عاليه فرهنگستان‌ها (رئيس جمهور)، از ميان سه نفر از صاحب نظران برجسته كشور برای مدت چهار سال انتخاب مي شود.
آقای احمدی نژاد فکر کرده است، حوصله این اداهای دموکراسی مابانه را ندارم، می خواهم همه این اسباب بازی ها مال خودم باشد، همه اش!
در شکل جدید کار، آن بخش پیشنهاد مجمع عمومی حذف شده و حالا این یکی پست هم مال خود رئیس شد. حالا بگردید ببینید نقطه بعدی کجاست؟
. . . . . . 
.پی نوشت یک: این سایت های فرهنگستانها چه درب و داغونند. غیر از طراحی، این صفحه فهرست اعضای پیوسته فرهنگستان هنر را ببینید که چطور با سواستفاده از ویرگول اسم ملت عوض و بدل شده است!
پی نوشت دو: این بالا منظورم از کودکی، نرسیدن به دوره بلوغ روانی است. وگرنه کودکانی که از یک رئیس جمهور هم بیشتر می فهمند بسیارند.


masoome naseri | 12:18 PM | Comment(s)(5)

دوره پیشرفته جنگهای پارتیزانی

November 7, 2009 12:20 PM


من می گویم این مردم یک شبه پارتیزان خیابانی، نشده اند. در طول سی سال گذشته مدام این جنگ و گریز به نوعی ادامه داشته است. چه وقتی که از پشت بام یک مهمانی فرار می کردند تا نیروی انتظامی را دم در قال بگذارند چه وقتی که با ناظم و مدیر و معلم پرورشی در می افتادند. 

آخرین دوره آموزشی برای آمادگی مقابل پلیس چهار سالی بود که گشت ارشاد و امنیت اجتماعی در خیابان راه افتاد و هی به مردم گیر داد. هی دختر پانزده شانزده ساله را بازداشت کرد برد وزرا و تعهد گرفت و از این تابلوهای شماره دار به گردنشان انداخت. این دوره پیشرفته پارتیزان شدن، ناخواسته برای شورش علیه کسانی بود که به زندگی شخصی مردم تجاوز کرده بودند. 
در این سه چهار سال آخر ابهت پلیس و قبح بازداشت و زندانی شدن و سابقه داشتن ریخت. چون بازداشت شدن تبدیل شد به یک عرف عمومی. وقتی هر خانواده ای دست کم دو سه نفر بازداشتی داشت نمی شد به این تعداد آدم عنوان بزهکار داد. 
همان روز که در میدان هفت تیر نیروی انتظامی با دختر جوان چنان برخورد کرد که کار به خونریزی کشید و فیلم گرفتند و در اینترنت پخش شد، یا همان روزی که آن دختر جوان در میدان ونک به مامور گشت ارشاد گفت روسریمو نمی کشم جلو، خرجش یک شب خوابیدن در وزراست، مردم برای روز بزرگ آماده می شدند. 
چرا زن ها در وقایع اخیر این همه شجاع شده اند؟ چرا این همه سر نترس دارند؟ چون در همه این سالها به برکت نگاه ضد زن رایج در نظام، آنها آموزش ویژه تری دیده اند. 
بالاخره این همه آموزش باید یک جا به درد بخوردِ، حالا به درد خورد. 
زمانی توی فیلم ها و سریال ها، این یکی به آن یکی می گفت ما خانواده آبروداری هستیم هیچ وقت پایمان به کلانتری باز نشده است. 


masoome naseri | 12:20 PM | Comment(s)(4)

برو به بزغاله هایت برس

October 13, 2009 09:29 AM


از همه این حرفها که بگذریم خیلی زور دارد آدمی با ادبیاتی مثل محمود احمدی نژاد برود در روز حافظ سخنرانی کند. به حیثیت ادیبانه آدم برمی خورد.

آقا! شما برو درباره بزغاله ها حرف بزن و کله ملت را بکوب به سقف. چکار داری به حافظ؟

masoome naseri | 09:29 AM | Comment(s)(6)

ایران چیکارش می کنه؟!

October 12, 2009 01:08 PM


من فکر می کنم سه نفری که به عنوان رهبران جنبش سبز از آنها نام برده می شود بازی تیمی خوبی را پیش می برند. با توجه به شناختم از خودمان فکر نمی کنم این کار اندیشیده شده باشد ولی دارد جواب می دهد. 


نوک حمله، شیخ مهدی کروبی است. بی خود نیست که اسمش را گذاشته اند مهدی با تعصب! او چنان توپ های سرکشی روانه دروازه می کند که چهارستون دروازه می لرزد و می بینیم که می لرزد. تا حالا چند تا گل هم زده که آخری اش همین نامه ای بود که بعد از اجلاس اخیر مجلس خبرگان به هاشمی رفسنجانی نوشت که چرا خبرگان به وظیفه نظارتی شان در مورد رهبر عمل نکرده اند. 

میانه میدان در دست میرحسین است. موسوی زلزله، بیانیه می نویسد، خط مشی می دهد، توپ توزیع می کند و حواسش به جناح های مختلف هست که تیم مقابل نفوذ نکند و از خط میانی نگذرد. 
آن آخر هم محمد خاتمی ایستاده است توی دروازه. دوربین زیاد روی او نمی رود چون بازی وسط میدان در جریان است ولی از همان ته گاهی داد و بیداد می کند که بروبکس دفاع مواظب باشند توپ طرف محوطه هجده قدم نیاید. چند باری هم پریده است بالا و مانع از چند گل حتمی تیم حریف شده است.
به نظرم کلا تیم خوبی است چون تا اینجا نشان داده اند که بهترین دفاع حمله است و توی لاک دفاعی فرو نرفته اند. 
تا وقتی سوت پایان را بزنند خیلی راه مانده است. این بازی توپ جمع کن و بوق چی و تماشاچی و غیره و ذلک هم دارد خودتان نگاهی به میدان بیندازید پیدایشان می کنید. ما هم که موج مکزیکی از خودمان صادر می کنیم.



masoome naseri | 01:08 PM | Comment(s)(6)

دوباره خوانی یک متن: جمع شویم

September 13, 2009 09:14 AM

بیانیه یازدهم میرحسین موسوی به نظر من به خاطر نگاهی که به آینده دارد مهم ترین بیانیه اوست. فکر می کنم باید چندین و چندبار آن را خواند. اگر قرار باشد برای آینده ایران ایده ای در سر داشته باشیم از همین جنس باید باشد. 

این روزها روزگار سخت است اما تلخ نیست. همین نگاه رو به آینده است که آدم را امیدوار نگه می دارد. 
این که حالا در این روزگار چه باید کرد نکته ای است که در بیانیه یازدهم می بینیم. میرحسین پیشنهاد می کند که دور هم جمع شویم و اگر یادمان بیاید که چقدر در این سی سال از جمع شدن مردم ترسیده اند متوجه اهمیت این پیشنهاد می شنویم. 
در طول این سالها بسختی به تجمع های غیر خودی مجوز برگزاری داده شده است. توی پارک ها و خانه ها و کافه ها هم هر وقت چهار نفر دور هم نشسته اند آمده اند ریخته اند برده اند. 
هم جمع کارگران شرکت واحد را یادتان بیاید همین ماه رمضان دو سل پیش و هم ملی مذهبی ها را و هم کافه کتاب را و ...
برای همین فکر می کنم جمع شدن مهم ترین کاری است که این روزها می شود کرد. کمترین کارکرد این جمع ها این است که ناامید نمی شویم. می بینیم که دیگران هم هستند. 
من این بخش بیانیه میرحسین را مهم می دانم که می نویسد:

"تجربه چندین دهه از تاریخ ایران که ما از نزدیک شاهد آن بوده‌ایم نشان می‌دهد حرکات جمعی مردم ما تنها در دوران باروری، حیات و سرزندگی این هسته‌ها به نتیجه می‌رسند.   آن چیزی که از آن به عنوان جامعه‌ای زنده و فعال نام می‌بریم، جامعه‌ای که به صورت موثر، آگاهانه و خلاق نسبت به حوادث واکنش نشان می‌دهد و امكان استبداد و تخطي ساختارهاي قدرت از خواست‌ خود را از ميان مي‌برد ترکیبی تشکیل یافته از چنین شبكه‌ قدرتمندي است.

وظيفه‌اي كه امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتي فطري از جمع‌هاي كوچك و بزرگ و حتي احزاب و تشكل‌هاي سياسي ما سر مي‌زند آن است كه به صورت هسته‌هاي معين براي چنين شبكه‌اي عمل كنيم.

از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند، به صورتی که انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است. این واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمی‌دهند. با این همه اولین قدم در راه‌حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‎های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، اهمیت آنها را بشناسیم و بیش از پیش به آنها رو کنیم تا قدرت‌های نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهیم؛ یعنی اگر تا پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم اینک هفته ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در این امر است."



masoome naseri | 09:14 AM | Comment(s)(1)

سکانس های پایانی یک فیلم

September 9, 2009 02:09 PM



با پلمپ دفتر کروبی و جمع کردن دفتر موسوی و بستن دفتر نشر آثار دکتر بهشتی و بازداشت پسرش، آخرین افه های "آخ ما چقدر دموکراسی هستیم" آقایان از دست رفته است. 

کار سخت شده است اما نه برای مردم سبز که برای کودتاچی ها. 
دیده اید که توی فیلم های بزن بزن، قهرمان فیلم اول دقایقی به سختی کتک می خورد و فکش پیاده می شود اما بعد از کمی حرص خوردن تماشاچی، ورق برمی گردد، و این بار این قهرمان داستان است که طرف را نابود می کند.
این یعنی ان مع العسر یسرا.
 هر چه آنها بی تابتر شوند و در کنار گذاشتن ماسک های نمایشی دموکراسی شان سریعتر عمل کنند، این طرف، قهرمان داستان که به گمان من مردم هستند زودتر می توانند به ضربه آخر برسند. 
همه عشق فیلم ها می دانند که این لحظه یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی آدم است. وقتی که فیلم به صورت اسلوموشن تصاویر ضربه آخر را نشان می دهد و نعش آدم بد داستان با سر و صدا می شکند و می افتد و قهرمان خسته اما خوشحال، همراه تماشاچی نفسی از سر آسودگی می کشد.
 این لحظه ها را ما سه ماه پیش در رویا هم نمی دیدیم. این لحظه ها گرچه دردناک اند اما بشارت روزهای بهترند.
موسوی در بیانیه یازدهمش که به نظرم رو به آینده ترین بیانیه اش بود نوشته است که: "علیرغم تمامی حوادث تاسف بار و مرارت‌خیز این ایام، مردم ما اینک به نتایجی بسیار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب یک فرد دست یافته‌اند و این آن چیزی است که آنها را نسبت به اقدامشان برای شرکت در رویداد انتخابات و هزینه هایی که در قبل و بعد از آن متحمل شده اند دلگرم می کند."

masoome naseri | 02:09 PM | Comment(s)(4)

رابطه ما و حیوانات

September 4, 2009 11:22 AM
چند روز پیش داشتم از وسط میدان آریاشهر رد می شدم نگاهم افتاد به باغچه ای که آن وسط با کمی گل و گیاه ساخته شده است. عده ای موش داشتند آنجا از سر و کول هم بالا می رفتند. طرح های شهرداری برای کنترل جمعیت شان به هیچ جا نرسیده و آنها به خاطر فراوانی مواد غذایی هر روز پر جمعیت تر می شوند. گربه ها هم در شهر هستند که معمولا با آنها برخورد دووگانه داریم یا نگهشان می داریم و یکی از اتاق های خانه را به آنها اختصاص می دهیم یا می گذاریمشان توی گونی و می بریم در حاشیه اتوبان کرج ولشان می کنیم. اینها البته دو روز بعد برمی گردند سرجای اولشان. سگ ها هم همین طور یا زندگی مرفهی دارند و روی صندلی جلوی مزدا و پرادو می نشینند و می روند توی خیابان های تهران هواخوری یا این که با شلیک ماموران شهرداری کشته می شوند. نکته تازه ورود حیوانات جدید به خانه هاست. خیلی وقت است که همسترها هستند، لاک پشت و سنجاب و میمون و عقاب و مار را هم من دیده ام. خواهر کوچک من یک لاک پشت دارد که سر جمع 5 سانت هم نیست. این فسقلی تبدیل شده به یکی از اعضای خانواده. از وقتی او صاحب این لاک پشت شده توجه خانواده به مسائل زندگی دو زیستان جلب شده و در موردش اظهار نظر می کنند و جلسات بحث و مشاوره می گذارند.

این آقا یا خانم لاک پشت چند روزی سرماخورده بود و خواهرم قسم می خورد که صدای عطسه هایش را هم می شنود!
برای بهبودش قرص تجویز کرده اند و آن یکی خواهرم برایش گل گاوزبان دم کرده بود!
مدتی پیش این طفل معصوم دچار سستی و نرمی لاک شده بود برایش کف دریا تجویز کرده بودند تا لاکش سخت شود. خواهرم که رفته بود کف دریا بخرد خانم فروشنده که فهمیده بود او کف دریا را برای لاک پشت می خواهد گفته بود بعد که لاکش سفت شد بیندازش توی آبجوش! وقتی خواهرم می پرسد چی را توی آبجوش بیندازد؟ جواب می شنود خب لاک پشت را! و وقتی می پرسد چرا!؟ خانم محترم می گوید برای این که لاکش کنده شود، مگر نمی خواهی از لاکش برای جاسیگاری استفاده کنی!؟

یک آشنای دیگر که مغازه دار است تعریف کرده که یکی از مشتریهایش برای خرید به مغازه اش آمده و سوئیچ ماشینش را روی پیشخوان می گذارد. این بنده خدا می بیند جا سوئیچی مشتری مشغول حرکت است. جا سوئیچی یک لاک پشت کوچک بخت برگشته بوده که لاکش را از پشت سوراخ کرده بودند و حلقه کلیدها را از آن رد کرده بودند.
تعداد این جور آدم ها انشاالله کم هستند اما به هر حال هستند. این را برای دوستی نوشتم که چند روز پیش پای مطلبی در مورد خشونت با گربه ها، نوشته بود اینها را باور نمی کند.



masoome naseri | 11:22 AM | Comment(s)(6)

نمایش بزرگ بی فایده

August 27, 2009 01:46 PM



تا قبل از ماه رمضان سریال رستگاران مقام دوم را در جلب توجه عمومی و خلوت کردن خیابان ها را داشت. با فاصله بسیار و در مقام اول سریال افسانه جومونگ ایستاده بود که یک سریال جنگی، عشقی، میهن پرستانه کره ای است. 

هنرپیشه نقش اول این سریال همین هفته گذشته با سلام و صلوات با تهران آورده شد تا سیل مشتاقان از همه لحاظ کیفور شوند.
 یکی از جذابیت های تلویزیون در سالهای اخیر همین سریالهایی هستند که شخصیت هایشان به مرور یک پای زندگی بینندگان می شوند و مردم ماجراهایشان را برای هم تعریف می کنند و داستان را با هم زندگی می کنند.

 جزئیات این سریالها چنان است که شخصیت هایشان از مرز باورپذیری می گذرند و در زندگی مردم وارد می شوند. این است که می بینید مردم درباره پسر جومونگ و همسر تازه اش و جنگ او با همسایه هایش سر سفره افطار و پای تلفن و این طرف و آن طرف صحبت می کنند.

 همین روزها مردم شاهد نمایش اعترافات بازداشت شدگان حوادث اخیر از تلویزیون هم هستند. یکی از متهمین برای اثبات طبیعی بودن تغییر صد و هشتاد درجه ای اش به خدای احد و واحد سوگند می خورد و آن یکی تکرار می کند که با زبان روزه حرف می زند پس حقیقت را می گویدّ.
اما مردم این یکی نمایش را باور نمی کنند و از آن لذت هم نمی برند.
 سستی بنیان نمایشنامه چنان است که خود نویسنده و کارگردان هم باورش نمی کند و از آن لذت نمی برد.
 حرفه ای ها می دانند چطور نمایشی راه بیندازند که تماشاچی ها آن را بپذیرند. نهایت آرزوی یک کارگردان این است که مردم نمایشش را باور کنند و زندگی اش کنند.
 این اتفاق در مورد نمایش دادگاه رهبران اصلاح طلب نمی افتد.
نقطه اوج این نمایش آنجاست که بازیگران نمایش به انگار خودشان و گذشته شان می پردازند و این در یک دوره زمانی کوتاه اتفاق می افتد پیرنگ داستانی که ساخته شده، درست پرداخته نشده است و تماشاچی ها کانال را عوض می کنند.



masoome naseri | 01:46 PM | Comment(s)(4)

غیبت و حضور در جمکران

August 23, 2009 03:53 PM


این نوشته تحت تاثیر جبر جغرافیایی دچار تغییر و تبدیل شده است.

مسجد جمکران به هیبت و قامت و ساختار و حس و حالِ، فضایی است شبیه جمهوری اسلامی در ایران. نمایی از مذهب است. معنویتی که در بند مناسک ظاهری دین گم شده و فراموش شده است.

من با فلسفه غیبت و ظهور و این قضایا کار ندارم. بنا را بر این می گذارم که آقای احمدی نژاد از ته دل در نیویورک دعای فرج می خواند. فرج امامی که آشکارترین نماد حضورش در ایران، مسجدی است در حاشیه قم، یعنی جمکران.

اصل ماجرا، بنایی است مثل هر بنای مذهبی دیگر، مسجدی با گنبدی آبی که وسط آن کویر می توانست چشم را نوازش ببخشد.

جاده بدی شما را می رساند به محوطه ای با چند گنبد و چند گلدسته و ساختمانی که مدت هاست مثل وب سایت مسجد همه جایش در دست ساخت است.

گویا در عمر دولت آقای احمدی نژاد تصمیم گرفته شده است رونقی به این بنا داده شود که حاصلش چسباندن دو تا گلدسته سفید است به زمین مسجد که با کل فضا و معماری بخش های دیگر اصلا نمی خواند.

در بروشوری که در مسجد به دستمان دادند از قول آیت الله بروجردی نوشته بود که آرزو دارم دو کار بکنم یکی ساخت یک بیمارستان برای قم و دیگری ساخت یک راه برای مسجد جمکران. نه حکومت شاهنشاهی این آرزوی حضرت آیت الله را محقق کرده است و نه حکومت سی ساله اسلامی که انتظار ظهور مهدی موعود ذکر مدام آخرین رئیس جمهورش است.

این بنا هم احتمالا می شد آباد باشد و تر و تمیز و آبرومند اما نیست. این مسجد، سالانه مقصد میلیونها زائر و توریست مذهبی است. اما علاقه مندان به امام غائب ماشین هایشان را در بر بیابانی بی درخت و بی حصار و بی آسفالت و پر از خار پارک می کنند و به سمت گنبدها می روند.

روز نیمه شعبان که روز وفور نذر و شیرینی و شربت هم بود از جمله دیدم که دو سه نفر از جمله یک مامور نیروی انتظامی پشت وانتی که حرکت می کرد و پر از ساندیس بود ایستاده بودند و بسته های آبمیوه را روی زمین به طرف زائران پرت می کردند و از قضا بیست سی نفری دنبال وانت می دویدند و آبمیوه ها را از زمین برمی داشتند.

برای وارد شدن به محوطه داغ و پر خاک مسجد چادر اجباری است و چندین مامور زن و مرد هم هستند و تذکر می دهند که رعایت حجاب از زیارت جمکران واجب تر است. اینجا اصولا همه چیز مامور دارد. بین دستشویی و وضوخانه زنانه و مردانه دو سه مامور مرد نشسته اند که مبادا مردی روی سکوی پشت به دستشویی زنانه بنشیند و برعکس.

نمی دانم احتمال دارد چند تایی از زائران مسجد با نشستن پشت به دستشویی جنس مخالف مرتکب چه فعل حرامی بشوند که برای پیشگیری از آن و رفع و رجوعش سه تا مامور لازم است؟

در روز تولد امام غائب، چند هزار نفر زیر سایه ساختمان نیمه کاره در خاک و خل نشسته بودند. دور و بر چاه عریضه هم به همین شلوغی است. چاه عریضه محلی است که زائران حاجاتشان را روی کاغذ می نویسند و به مقصد امام غائب در چاه می اندازند.

چاه عریضه هم دو قسمت است بخش خواهران و برادران جداست. تعداد زیادی زن و تعداد کمتری مرد مشغول عریضه نوشتن به امام زمان هستند. اما خودشان نمی توانند آن را توی چاه بیندازند. دو نفر مامور بالای سر هر دهانه چاه هستند و عریضه ها را می گیرند و پرت می کنند توی دهانه چاهی که دور تا دورش را نرده فلزی زده اند.

masoome naseri | 03:53 PM | Comment(s)(3)

ایران روی دور تند تغییر

July 10, 2009 10:21 PM

دیروز هجدهم تیر ساعت سه و نیم، وقتی در خیابان انقلاب وارد انتشارات خوارزمی شدم ظاهرا جهان در امن و امان بود. انقلاب در قرق نیروهای انتظامی و ماشین های سبزشان بود و خبری از مردم نبود. فکر کردم که سیاست های دولت برای فرستادن ملت به شمال جواب داده است.
مطمئن شدم ملت شور انقلابی شان را فدای سر گذراندن تعطیلات در متل قو و کلاردشت و نمک آبرود کرده اند. البته می دیدم بعضی ها را که دور کتابفروشی ها می پلکند و با بساط روزنامه فروشی ها ور می روند اما هنوز فرد بودند و جمع نشده بودند.
پانزده دقیقه بعد که از کتابفروشی زدم بیرون انگار ملت از لابلای سنگفرش پیاده رو سبز شده بودند.
این روزها آرزو می کنم که جامعه شناسان ما در خیابان باشند بس که کنش اعتراضی مردم جالب است و قابل مطالعه.
این که ناگهان همه سبز می شوند. این که همه مهربان می شوند، سیگنالهایی که با هم رد و بدل می کنند، برخوردشان با پلیس و حتی تفاوت برخورد پلیس و لباس شخصی ها با مردم.
ریش و گیس سفیدها خودشان را گاهی وسط معرکه می اندازند برای نجات جان جوانی که زیر باتوم له می شود اما خودشان هم گاهی بی حرمت می شوند. مثل پیرمردی که دیروز لباس شخصی ها بیست سی متر اول خیابان فخررازی روی زمین کشیدند و لگد بارانش کردند.
بسیاری از مردم مصرانه امیدوارند که نیروی انتظامی از خودشان باشد و دست بزن نداشته باشد. راستش خودم هم دیده ام که پلیس گاهی مهربان تر باتومش را روی تن مردم پایین می آورد اما امان از وقتی که یکی از معترضین، مغضوب یکی از لباس شخصی ها شود. لباس شخصی ها بشدت قابل مطالعه اند. معتقدم این اعتراضات صحنه رویارویی بخش هایی از طبقات پایین در قالب لباس شخصی ها با افرادی از طبقه متوسط و مظاهر آن است.
بی پروایی مردم بخصوص زن ها در این اعتراضات تجربه دیگری است. تا آنجا که می دانم در دهه های گذشته بعد از انقلاب و در تجمع های اعتراض آمیز دیگر هرگز این همه عریان از خشونت علیه مردم عادی استفاده نشده اما این روزها مردم انگار پوستشان کلفت شده است.
حالا که مردم باتوم را خورده اند و گلوله هم خورده اند ابهت گلوله و باتوم پیش چشمشان ریخته است. می بینم که انگشت هایشان را به نشانه پیروزی بالا می برند و توی چشم نیروهای ضدشورشی که صف کشیده اند فرو می کنند. معمولا وقتی کسی مورد لت و کوب قرار می گیرد چند نفری خودشان را بین باتوم ها و آن تن افتاده بر زمین سپر می کنند.
از جمله کتاب هایی که همین دیروز در میدان انقلاب خریدم کتاب ایران روح یک جهان بی روح است. آنجا میشل فوکو می گوید: "من ایرانی هایی را در پاریس می شناختم و آن چه در بسیاری از آنان مرا شگفت زده می کرد ترس بود. ترس از این که معلوم شود با چپ ها رفت و آمد دارند. ترس از این که ماموران ساواک باخبر شوند که آنها فلان کتاب را می خوانند و غیره."
فوکو می گوید: "وقتی درست پس از کشتار ماه سپتامبر (۱۷ شهریور) به ایران وارد شدم به خودم می گفتم که با شهری وحشت زده روبرو خواهم شد، چون در آنجا چهار هزار نفر کشته شده بودند. نمی توانم بگویم که در آنجا مردمانی شاد و مسرور دیدم، اما از ترس خبری نبود و حتی شجاعتشان بیشتر هم شده بود. به عبارت دقیق تر مردم وقتی خطر را بی آن که رفع شده باشد پشت سر می گذارند شجاعتشان بیشتر می شود."
این مساله ای است که هفته های گذشته به آن فکر کرده بودم و راستش را بخواهید عصبی ام کرده بود.
بخصوص بعد از زد و خوردهای خونین و خشن روز شنبه پس از نماز جمعه ای که رهبر از محمود احمدی نژاد حمایت کرد می دیدم شهر به زندگی اش ادامه می دهد انگار نه انگار که نزدیک به صد و پنجاه نفر در همین خیابان ها کشته شده اند.
اما دیروز دیدم که وقت اعتراض که می رسد مردم انگار از وسط سنگفرش پیاده روها سبز می شوند. از جاهای عجبیب پیداشان می شود و چنان که انگار به یک آیین جمعی پیوسته باشند همه می دانند کی بایستند، کی فرار کنند، کی مقاومت کنند و کی باتوم بخورند و چطور با ساده ترین نشانه ها با هم به رد و بدل اطلاعات بپردازند.
فکر می کنم در این روزها جامعه شناسهای ما باید به خیابان ها بیایند. باتوم هم خوردند خیالی نیست. در خیابان های تهران مردم دارند سبک زندگی اجتماعی را تغییر می دهند. شهروندان پایتخت بعد از ۲۲خرداد اصلا شبیه روزهای پیش و سال های پیش نیستند.

masoome naseri | 10:21 PM | Comment(s)(21)

در باب تولرانس پاسداران

May 3, 2009 02:12 PM



من آدم خوش اخلاقی هستم! قولهایم دیر و زود دارند اما سوخت و سوز ندارند.

 به گفتگو هم معتقدم. کلا فکر می کنم یک جورهایی دموکراسی یعنی اعتقاد به حق گوناگون فکر کردن و گوناکون بودن و با این تعریف دموکراسی خوب چیزی است. 
این یک جور تیریپ زنده باد مخالف من است.
فی الواقع جو دوم خرداد هنوز مرا جدی تر از خود خاتمی گرفته و ول نکرده است! 
بر همین مبنا با این که وبلاگ پاسداران را به طور معمول نمی خوانم وقتی آقای پاسداران در کامنت دونی وبلاگم نوشت که از من دعوت کرده است در مورد براندازی بنویسم رفتم سرزدم و دعوت را قبول کردم.
 ین همه بازی وبلاگی باربط و بی ربط هست این هم یکی از آنها.
بالاخره با دو هفته تاخیر روز ۲۱ آوریل پست مورد نظر آقای پاسداران را با عتوان خط فاصله جمهور و جمهوری اسلامی نوشتم و منتشر کردم.
 با این که ته پست نوشته ام که این را در اجابت دعوت ایشان نوشته ام تا این لحظه حتی لینک مطلب را در وبلاگشان منتشر نکرده اند.  
من نمی گویم حرفی زده ام که جواب ندارد ولی بد نبود اگر ایشان دست کم می نوشت این مزخرف را این بنده گمراه خدا در پاسخ به دعوت من نوشته ولی به این دلایل مزخرف گفته است. 
خب شاید آن طور که ایشان خواسته بودند من "بشدت با مستندات و شواهد متقن" صحبت نکرده ام!



masoome naseri | 02:12 PM | Comment(s)(3)

فاطمه رجبی یا همسر آقای الهام؟!

April 6, 2009 01:23 PM



خانم فاطمه رجبی و من تنها نقطه مشترکمان این است که هر دومان در ایران فیلتریم. دلیل فیلتر شدنمان هم حتی به هم ربطی ندارد.

 گمان نکنم او وبلاگ من را خوانده باشد اما من کتاب احمدی نژاد، معجزه هزاره سوم او را یکی دو سال پیش خواندم و خب تعجب کردم که چطور می شود برای توجیه حقانیت دیدگاه خودمان خیلی چیزها را نادیده بگیریم و حتی وارونه جلوه بدهیم؟
ولی فاطمه رجبی اعتقاداتی دارد و گویا بسیار محکم پای این اعتقادات ایستاده و حتی گفته که اگر بخواهند مانع حرف زدنش شوند می رود در خیابان ها حرفش را فریاد می زند.
 به نظر من فاطمه رجبی برای خودش کسی است، شخصیت مستقلی دارد و حتی اگر به گذشته اش دقت کنید می بینید که به خاطر دیدگاه هایش مقابل خانواده، پدر و برادرش ایستاده که می دانید در یک فضای فرهنگی سنتی چه معنایی دارد.
 او یک بار مقابل سنت پدرسالار به قیمت طرد شدن از سوی خانواده پدری ایستاده است و این رفتار معنی داری است. حالا این که سمت و سوی این عصیان به مذاق ما خوش بیاید یا نه مساله دیگری است و اصولا به ما ربطی ندارد. 

برای من همان شوریدنش مهم است.
حالا مدت هاست کسانی وقتی میخواهند از این خانم حرف بزنند صدایش می کنند خانم الهام، همسر آقای الهام یا همسر سخنگوی دولت.
 بعضی از اینها دوستانی هستند که اگر کسی به اسم فامیل شوهرشان صدایشان کند غوغای قیامت راه می اندازند که وا فمینیسما!! 
مدت هاست می خواهم در این مورد بنویسم و حالا که چشمم خورد به تیتر نوشته دوستمان مسیح علی نژاد، داغ دلم تازه شد. 

یک وقت ما این نسبت فامیلی را عنوان می کنیم که بگوییم او به قدرت بستگی هایی دارد و در اثر همین بستگی هاست که چنین می کند یا کرده است ولی اصرار بر این عنوان و آوردنش در تیتر اما چنین نتیجه ای ندارد و به نظرم ذکر مدام این نسبت خانوادگی بار تحقیری با خود دارد به این مفهوم که او بی وجود همسر دولتی اش کسی نیست و اسمی نیست.
حتی گاهی دیده ام کسانی با این ادبیات در مورد او حرف زداه اند که مثلا آقای الهام چرا همسرش را جمع نمی کند! و کنترل نمی کند؟ 

زندگی خانم رجبی نشان می دهد که او سالها بر همین منوال کنونی زندگی کرده و همسر سخنگوی دولت بودنش فقط باعث شده کارهایی که می کند رسانه ای تر شود.
 نوشته های خانم رجبی مرا هم گاهی عصبی می کند اما نمی توانم به خاطر این مساله امیدوار باشم و بخواهم که او ننویسد. می توانم نوشته هایش را نخوانم. نمی توانم بگویم ننویس.

 گل بگیرند شعار زنده باد مخالف من را اگر معنایش این باشد که مخالف من زنده باشد و خفه خون بگیرد.
 .................................. 
گفتگوی مرحوم شهروند امروز را با فاطمه رجبی بخوانید.

masoome naseri | 01:23 PM | Comment(s)(4)

این دو زن

March 8, 2009 01:25 AM

برای هشت مارس حرفی ندارم بزنم. کاری هم قرار نیست بکنم. فقط میخواهم این گوشه، اسم دو نفر را بنویسم. اسم دو تا زن را تا مبادا در انبوه خبرهای بازداشت و برخورد با زنان فعال در سال گذشته گم شوند. مبادا از خاطر ما هم گم شوند.

دلم نمیخواهد اسم شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری گم شود. برای همین اینجا می‌نویسمشان.

حکم شلاق شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری، روز سی ام بهمن هشتاد و هفت، اجرا شد. برای یکی شان هفتاد ضربه و آن یکی پانزده ضربه.

آنها در مراسم بزرگداشت روز جهاني کارگر در شهر سنندج دستگير شده بودند.

اگر این آهنگ، به درد هدیه دادن بخورد، دلم میخواهد هدیه اش کنم به این دو زن.

masoome naseri | 01:25 AM | Comment(s)(4)

از انتخابات حرف بزنیم و بشنویم

February 21, 2009 05:48 AM
تب سیاست این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بالا خواهد بود و قبول دارم که این اصلا خوب نیست اما سیاست جایی از زندگی ما ایستاده که اگر بخواهم در این وبلاگ از "روزمره"هایم هم بنویسم سیاسی می‌شود.
خب، فقط من نیستم که سیاستم‌ زده بالا تب جامعه هم بالاست. ما اینجا می‌نشینیم و توی سر و کله هم می‌زنیم که این یک رای را توی صندوق کی بیندازیم و سیاستمداران هم برای همین یک رای کمین کرده‌اند.
آقای کروبی هر روز در روزنامه‌اش تیتر می‌زند که اگر خدا هم نامزد شود به نفعش کنار نمی‌روم، آقای قالیباف عکس‌های خوش تیپ می‌اندازد و پوستر آماده می‌کند، آقای خاتمی در نهایت باحالی رئیس ستاد انتخاباتی‌اش را آقای عارف می‌گذارد و از آن طرف آقای احمدی‌نژاد همهنوز مردی از جنس مردم است و قصد دارد در دو سه ماه آینده پروژه لوله‌کشی نفت را به سر سفره مردم به بهره برداری برساند تا به بهره‌ای برسد.
خب من فکر می‌کنم که بر همگان واضح و مبرهن است که این آقایان هر کدامشان پایش به پاستور رسید دیگر ما را به جا نخواهد آورد که بنشینیم دو کلمه با هم اختلاط کنیم بنابراین فکر کردم بد نیست از قبل این کار را بکنیم.
نزنیم؟ و از دل حرف‌هایمان راه‌هایی روشن برای گذاشتن پیش پای سیاستمداران پیدا نکنیم. چند نفری از دوستان وبلاگ‌نویس تصمیم گرفته‌اند از دیگران دعوت کنند که بنویسند و هم از این نوشته‌های پراکنده، پریشانی‌زدایی کنند. امیدواریم تمامی کسانی که به این موضوع فکر می کنند، در این باره بنویسند. بگویند
سال‌هاست نشست و برخاست با وبلاگ‌نویسان دم‌دمای انتخابات مد می‌شود و چرا ما از این مد استفاده نکنیم؟ چرا وقتی سیاستمدارها می‌خواهند از دل وبلاگ‌ها به ذخیره آرایشان بیفزایند چرا ما از این زاویه روشن و صریح حرف نزنیم؟
چرا باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد؟ که چرا کاندیدای خاصی را بر می‌گزینند؟ که چه نقدهایی به او و گذشته اش دارند؟ که سوال های احتمالی ایشان از کاندیدا و اطرافیانش چیست؟ که تاکید بر کدام مفاهیم را برای ادامه راه اصلاح جامعه می پسندند؟
به هر دلیل نخواستید در وبلاگ خودتان در این باره چیزی بنویسید، نوشته های خود را به یکی از این وبلاگ نویسان ایمیل کنید. لینکهای روزانه وبلاگ های زیر و همه کسانی که به این جمع می پیوندند نیز قرار است فضایی ایجاد کند که تمامی صداها و حرف هایی که در این زمینه زده شده شنیده شود و حداقل جمع آوری و دسته بندی گردد. این جمع نه ستاد تبلیغاتی دارد و نه تبلیغات کسی را می کند.
در واقع این دعوتنامه‌ای است برای نوشتن و فراخواندن دیگران به نوشتن. برای این‌که از پراکندگی کار کم کنیم و مجموعه بحث‌ها در جایی متمرکز شود، اگر مطلبی نوشتید به یکی از وبلاگ نویسانی که اسمشان در زیر می آید اطلاع دهید. حتی اگر وبلاگی نداشت
یسی را می‌کند. هرچند که گرایش خاصی به اندیشه های ترقی و دموکراسی و تغییر دارد. حتی اگر قرارمان به انتخاب باشد، حرف هایی برای زدن و شنیده شدن دارد که می خواهیم کاندیداها بشنوند و درباره شان پاسخ گویند. ما امیدواریم که حاصل این تلاش به کار سیاسیون و فعالین انتخاباتی آید و نامزدها زحمت پاسخگویی و عکس العمل درباره ان را متقبل شوند.

دوستانی که تا به اینجا در این حرکت یاری رسان بوده اند عبارتند از:

.........................................
پی نوشت: اگر دوستانی علاقمندند به این جمع در جمع بندی و دسته بندی مطالب کمک کنند، لطفا ایمیل بزنند یا کامنت بگذارند.
 

masoome naseri | 05:48 AM | Comment(s)(5)

از نوفل لوشاتو تا ورسای؛ گفتگو با ابوالحسن بنی صدر

February 7, 2009 11:12 PM

گفتگو با ابوالحسن بنی صدر خیلی طولانی بود. اصلا انقلاب قصه اش طولانی است.  گفته بودیم نیم ساعت حرف می زنیم ولی بیشتر از یک ساعت طول کشید. ترجیح می دادم کمی با خود ابوالحسن بنی صدر آشنا شوم. او  از نظر ایدئولوژیک و جایگاه خانوادگی در موقعیتی بود که می توانست همین الان در قدرت باشد اما نیست.

دلم می خواست به عنوان آدمی که بخشی از داستان را نشنیده از نگاه او ماجرای انقلاب را بشنوم. همیشه ذهن ما پر از شاید و اما و اگر است و فکر نمی کنم این ها هیچ وقت پاک شوند.

 ابوالحسن بنی صدر سال ها در کنار آیت الله خمینی بود و برداشت من از دیدار با او این بود که ایستادن روبروی او برایش خیلی آسان نبوده است.

بخش نخست گفتگو با ابوالحسن بنی صدر 

بخش دوم گفتگو با ابوالحسن بنی صدر

masoome naseri | 11:12 PM | Comment(s)(2)

گفتگو با ابوالحسن بنی‌صدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش دوم

February 7, 2009 03:14 PM

بخش نخست این گفتگو را اینجا بخوانید.

 بخش دوم گفتگو را در ادامه ببینید...

یعنی شما فکر می‏کنید، آیت‏الله خمینی بین شناخت و علاقه‏اش نسبت به شما و آن‏چه که اسم‏اش را می‏گذاریم و می‏گذارند "مصلحت نظام اسلامی"، مصلحت نظام را انتخاب کرد؟


نمی‏دانم کسانی که عقل‏شان قدرت‏مدار است، اصلا می‏دانند محبت چیست؟! ممکن است نسبت به من محبت داشته است، نمی‏خواهم منکر شوم. می‏دانم که خودم به او خیلی علاقه داشتم.

یعنی می گویید هیچ نشانه‏ای از این که ایشان به شما علاقه داشته باشد، ندیدید؟


واقعاً نه. در نامه‏هایی که چاپ شده، در یک قسمت گفت‏گوی من با ایشان در یکی از روزها است. آن‏جا فریادم به آسمان رفته و خطاب به ایشان گفته‏ام: «از زمانی که به ریاست جمهوری انتخاب شده‏ام، جز کارشکنی از شما ندیده‏ام». بی‏طرف هم نبود که آدم بگوید، خُب کنار ایستاده و نگاه می‏کند.

شما یک بار قران را از اول تا آخر نگاه کنید، اگر کلمه‏ "مصلحت" در آن پیدا کردید، می‏توانیم بگویم آن چه که این آقایان مصلحت می‏نامند، سرسوزنی به اسلام ربطی دارد.

حق تعریف دارد و مشخص است، مثل حق حیات. مصلحت چیست؟ یا حق است یا چیزی خارج از حق.

اگر ما انقلاب کرده بودیم برای این که زیرعنوان مصلحت، حقوق انسان و حقوق ملی را نادیده بگیرم، رژیم پهلوی که بود، دیگر احتیاجی به انقلاب نبود.

یک روز این آقا به من گفت: «شما در دوره‏ جوانی در پاریس نشسته‏اید، مرتب خواند‏ه‏اید و نوشته‏اید. اما حالا رئیس جمهور هستید». یعنی این‏که این‏ها را ببوس، بگذار کنار. قدرت دیگر این‏ حرف‏ها را نمی‏فهمد.

به او گفتم: «عبدالملک اموی داشت قران می‏خواند، آمدند به او گفتند که خلیفه مرده است و شما خلیفه شده‏اید. قران را کنار گذاشت و گفت: "هذا فراغ بینی و بینک" بین من و تو جدایی افتاد. شما هم می‏فرمایید من هم با نوشته‏های‏ام که به نظرم حق می‏آید، وداع کنم و آلت فعل قدرت بشوم؟»

بعد از فشار زیاد و کتاب حقوق بشری که حدود سال‏های ۱۹۸۲ـ۱۹۸۳ انتشار دادم و در قم بازتاب پیدا کرد (البته خیلی هم به قم فشار آوردم) از بین روحانیون ایرانی، در طول تاریخ، اولین مرجعی که از حقوق انسان حرف زد، آقای منتظری است. ایشان در رساله‏اش از حقوق حرف زده است.


این خیلی اتفاق نادری در فقه شیعه است؟


بله، فقه شیعه، یک فقه تکلیف‏مدار است، نه حقوق‏مدار.


از این‏جایی که من ایستاده‏ام و سی سال پیش ـ سال‏های اول انقلاب ـ را نگاه می‏کنم، به نظرم تعداد کسانی که مثل شما فکر می‏کردند، حتی در سطوح مدیریتی هم زیاد بودند. شما و همفکرانتان می‏توانستید خیلی از حوزه‏های مدیریتی را در دست خود نگاه دارید. از طرف دیگر شما با رأی بسیار بالایی انتخاب شده بودید. می‏توانم بگویم، کسانی که می‏توان از آن‏ها به عنوان طبقه‏ی متوسط جامعه نام برد، پشتیبان شما بودند. چرا آن‏ها، پشتیبان شما نماندند؟

اولا، وقتی یک انقلاب انجام می‏گیرد، ساختار سابق جامعه همان روز از بین نمی‏رود. ایران قرن‏ها در نظام اجتماعی استبدادی زندگی کرده و انسان ایرانی یک اعتیاد به قدرت دارد. در نتیجه، جامعه‏ آن روز می‏دید که یک طرف قدرت را در اختیار دارد و طرف دیگر می‏خواهد که مردم جلوی آن قدرت بایستند.

از سوی دیگر جامعه، آن طرف را در قدرت می‏دید، وقتی می‏خواست گزینش کند، می‏دانست، اعتراض به معنای نبودن خمینی خواهد بود. سوال این بود که اگر خمینی نباشد، چه خواهد شد؟ در مرزها جنگ داریم، بالاخره خمینی با روحانیون دیگر، اداره‏ کشور را در دست دارند، اگر این‏ها هم کنار بروند، چه خواهد شد؟ این سوالی بود که جامعه‏ آن روز متاسفانه برای‏اش جوابی نیافت.

جواب ما به این سوال هم جامعه را قانع نکرد: «که نه، نگران نباشید، بهتر هم اداره می‏شود».

وقتی من در موقعیتی که داشتم این‏قدر دیر حاضر بودم تردید کنم، طبیعی است که افراد عادی دیرتر از من حاضر می‏شدند تردید کنند. یک ربع قرن با او (آیت‏الله خمینی) خو کرده بودند و او را محور استواری می‏دیدند که کشور بر حول او انسجام‏اش را از دست نمی‏دهد و بالاخره ایران برجا می‏ماند.

عامل سوم هم این است که مثل خود من، مردم هم فکر نمی‏کردند این آدم بتواند استبداد کند. به طوری‏که وقتی روزهای آخر به بحث نشستیم، گفتیم اگر برکناری پیش آمد، مهم نیست، به درون مردم می‏رویم، با آن‏ها عمل می‏کنیم و وضعیت را برمی‏گردانیم. خیلی از دوستان آن‏جا گفتند: «این حرف‏ها چیست، او مردم را به گلوله خواهد بست». گفتم: «خمینی؟! محال است».

یعنی حتی روزهای آخر هم به آیت‌الله خمینی معتقد بودید؟

بله، می‏گفتم: «او مردم را به گلوله ببندد؟! غیرممکن است. این ‏‏‏‏آدمی که مردم او را از گوشه‏ انزوا در نجف، با ‏آن شکوه به ایران آوردند، مگر می‏شود بر روی مردم گلوله ببندد؟!»

از بچه‏گی تصویری از مرجع تقلید داشتیم و خیال می‏کردیم این آقا، عین آن تصویر است. حالا می‏دیدیم آن تصویر در واقعیت شکسته است، اما خیلی دیر. حتی وقتی نوه‏اش روزهای ‏‏آخر پیش من آمد و گفت : «پدرم (آقا مصطفی) دائم دعا می‏کرد که خدا نکند شاه برود و پدر من به‏جایش بیاید، او بدتر از شاه است». به او گفتم:« چرا حالا این را به من می‏گویی؟ خُب زودتر در نوفل لوشاتو می‏گفتی، حداقل فکری می‏کردیم و کار به این‏جا نمی‏کشید».

تصویر آیت‏الله خمینی برای شما شکست و فروریخت یا تصویر مرجعیت؟

به سلامتی شما، هردو، متاسفانه. می‏گویم متاسفانه، چون این یک تاسیس ایرانی است. این تاسیس از دوره‏ موبد موبدان بوده است. بنا بر شاهنامه، از دوران اساطیری دعوای جمشید با روحانیون بود و تا امروز رسیده است. این‏ها طی چند قرن ـ بلکه ۱۴ قرن ـ با از خودبیگانه کردن دین در بیان قدرت، نسل به نسل در ذهن‏شان دین یک روش قدرت‏مداری است، نه بیش، نه کم.

الان آقای سروش همه‏ی آن‏‏ها را به بازی گرفته اما یکی از آن‏ها نتوانستند به جز فحش، تهدید به کفر و ارتداد و… دو سطر جواب درست و حسابی به او بدهند.

حالا نگاه شما به اسلام سیاسی چگونه است؟ امروز به نظر شما می‏شود حاکمی مرجع باشد؟ یا مرجعی حاکم؟

خیر، هیچ‏وقت چنین اعتقادی نداشته‏ام. در همان مجلس خبرگان هم با ولایت فقیه مخالفت کردم. اسلام و آزادی را هم من پیشنهاد کردم. طی این سی سالی هم که در تبعید بودم، روی کمبودهای آن زیاد کار کرده‏ام و تکمیل‏اش کرده‏ام.

اسلام سیاسی، به معنای ولایت مطلقه واین‏ها، ابداً در ذهن من نبوده و به همین جهت هم دعوا کرده‏ایم.

آن چه که در ذهن‏ام بوده و در این سه دهه هم کامل شده، این است که اگر اسلام بیان آزادی باشد، اصلاً و ابداً با قدرت و سیاست به معنای روش دستیابی به قدرت نمی‏تواند هم‏گرایی داشته باشد. اگر هم اسلام بیان آزادی نباشد، بلکه بیان قدرت باشد، از لحاظ نظریه‏های قدرت که در جهان امروز هست، عقب‏مانده است.

شما با آیت‏الله خمینی به تهران رفتید. من روایت‏های‏ آن را خوانده‏ام، اما شما همه آن تاریخ را از نزدیک دیده‏اید. آیت‏الله خمینی کاریزما داشت، حمایت مردمی داشت، طیف وسیعی از مردم مؤمن و غیرمؤمن آن دوره را با خود داشت. چطور انتظار داشتید با این همه محبوبیت، کاریزما و قدرت، وقتی به تهران برمی‏گردید، آیت‏الله خمینی به قم برود و در آنجا بماند؟

عهد، عهد است جانم! اگر او آیت‏الله بود و طبق گفته‏ قران به عهداش وفا می‏کرد باید به قم می‏رفت.

آیا ایشان در این مورد هیچ‏وقت تعهدی کرده بودند؟

بله، صریح گفت: «ما به قم می‏رویم، به طلبگی مشغول می‏شویم. دخالتی در امور دولت نمی‏کنیم، بلکه نظارت خواهیم کرد».

در نوفل لوشاتو در مصاحبه با اشپیگل گفت: «ولایت با جمهور مردم است». بعد هم تکرار کرد: «میزان رأی مردم است».

یعنی یک رهبری در برابر دنیا متعهد شده که بعد از پیروزی انقلاب ، راه‏حل‏هایی که ایشان در پاریس می‏فرمایند، به اجرا درخواهد آمد: «برای اولین بار در تاریخ ایران، حاکمیت از آن مردم خواهد شد، آزادی‏ها برقرار خواهند شد و…». تعهد کرده بود و حق نداشت عهدش را بشکند.

بار اول درقم در مورد حجاب زنان با ایشان بحث کردم که: «مگر شما در پاریس نگفتید پوشش زنان آزاد است». گفت: «آن‏جا، از باب مصلحت حرفی زده‏ام. اگر لازم باشد، امروز یک حرف می‏زنم، فردا عکس آن را می‏گویم». در جواب گفتم: «هذا ماکیاول! این که شما می‏گویید، ماکیاول هم به این گل و گشادی نگفته. مردم شما را مرجع می‏دانند، حرف مرجع هم دوتا نمی‏شود. اگر اسلام به زن اجازه می‏دهد که در پوشش آزاد باشد و شما هم آن‏جا گفتید، این که الان می‏گویید، خلاف اسلام است. اگر نه، آن چه آن‏جا گفتید خلاف اسلام بوده، چرا گفته‏اید؟ این‏جا ایران است. این‏جا حرف شاه هم نمی‏توانست دوتا بشود. اگر حتی می‏گفت بیگناهی را بکشند، باید می‏کشتند و بابت آن به خانواده‏اش خون‏بها می‏دادند که حرف اعلیحضرت دوتا نشود و نظام کشور به‏هم نخورد. حرف مرجع که اصلا! کجا می‏شد یک ایرانی فکر کند امروز به نام دین می‏شود حرفی زد و فردا عکس آن را».

قبول کرد. گفت: «خیلی خُب». این بحث مربوط به بار اولی است که به خیابان‏ها ریختند و گفتند «یا روسری، یا توسری». اما ول نکرد، بار دوم هم بر سر قانون اساسی که مجلس موسسان بشود یا مجلس خبرگان، باز هم همین حرف را تکرار کرد. آن موقع حزب جمهوری اسلامی نظرش این بود که این مساله به رفراندم گذاشته شود که ای‏کاش همین کار را کرده بودیم.

مردم ایران هم انقلاب نکرده بودند که این آقا بر آن‏ها حکومت کند. امید مردم ایران این بود که ایشان به قم می‏رود، نظارتی دارد که ثباتی می‏دهد. مصدقی‏ها و کسانی که در خط استقلال و آزادی هستند و مردم آن‏ها را می‏شناسند و به آن‏ها اعتماد دارند، کشور را اداره می‏کنند.

مساله این است که ایرانی‏ها چون نمی‏خواهند خطای خودشان را بپذیرند، می‏گویند همه‏ی این بلاها تقصیر انقلاب بوده. در حالی که انقلاب هیچ تقصیری نداشت. بعد از انقلاب، خود ما ـ کسانی که حکومت در دستشان بود ـ اسباب قدرت را ساختند، تحویل آقای خمینی دادند، آقا را کردند دیکتاتور و سوار کردند بر ایران. می‏توانستند این کار را نکنند. سرنوشت ایران هم چیز دیگری می‏شد.

banisadr08a.jpg

شما خودتان قائل هستید به این که اشتباهی کرده‏اید؟

در کتاب "خیانت به امید" ۱۲ اشتباه را شمرده‏ام. این یکی را که الان به شما گفتم، آن‏جا ننوشته‏ام، چون آن موقع که فکر می‏کردم رژیم دیگر آدم نمی‏‏کشد، دوستان من غالباً در زندان بودند و نمی‏خواستم بنویسم.

یکی از این اشتباها این بود که نباید تحمیل آقای رجایی را به عنوان نخست‏وزیر می‏پذیرفتم. نمی‏باید مجلس قلابی را که انتخابات غالب نقاط آن تقلبی بود می‏پذیرفتم. آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت که امام به ما گفت شما بروید مجلس را در دست بگیرید.

یعنی، شما هم در جاهایی با سیاست به آن معنای مصلحت عمل کردید؟

بله، متاسفانه عمل کردم. البته فقط در مورد آقای خمینی صادق است، نه در مورد دیگران. به همان دلایلی که توضیح دادم.

کسانی که می‏گویند، با او سخت گرفته‏ام، اشتباه می‏کنند. به نظر خودم زیاده از حد نرمش به خرج دادم.

اگر موفق می‏شدیم در همان خرداد ۱۳۶۰ جنگ را تمام کنیم، جنگ تمام می‏شد، آن‏ها حریف من نمی‏شدند و در استقرار استبداد موفق نمی‏شدند. یا احتمال‏اش خیلی ضعیف‏تر بود.

آن وقت‏ها معلوم نبود اما حالا دیگر علناً می‏گویند که آقای بهشتی، رفسنجانی و خامنه‏ای پیش آقای خمینی رفته و گفته بودند: «بنی صدر جنگ را که تمام کند، سوار تانک‏های‏اش می‏شود و به تهران می‏‏‏‏‏آید. آن وقت شما هم دیگر حریف او نیستید». این حرفی که امروز آقای شمخانی می‏گوید که بنی‏صدر سوار تانک‏های‏اش می‏شد، از خودش نمی‏گوید، حرف آن‏ها را تکرار می‏کند.

تصمیم‏گیری برای خروج از ایران خیلی سخت است. شما با موقعیت و شرایطی که داشتید و با امیدی که به آینده‏ ایران داشتید، قطعا این خروج برای‏تان خیلی سخت‏تر بوده است. کی تصمیم گرفتید همه‏ امیدهای‏تان به آینده‏ ایران را کنار بگذارید و ایران را ترک کنید؟

اگر می‏خواستم امیدهای‏ام را کنار بگذارم، ایران را ترک نمی‏کردم.

خب، با حفظ امیدهای‏تان به آینده‏ی ایران، کی این تصمیم را گرفتید؟

بعد از این که دیدیم این آقا مردم را به گلوله هم می‏بندد، اجحاز هم می‏کند (زخمی‏ها را می‏کشد)، رفتن به میان مردم و آن‏گونه عمل کردن، غیرعملی بود. به‏خصوص که آقای گیلانی هم اعلام کرد، من هفت بار محکوم به اعدام هستم. حال چه باید می‏کردیم.

یک راه حل که آقای مهندس بازرگان پیشنهاد می‏کرد، این بود که پیش ‏‏‏‏‏‏‏آقای خمینی بروم و بگویم هرچه شما می‏فرمایید، صحیح است و امر، امر شما است.

آقای بازرگان این را از شما خواستند و پیشنهاد کردند؟

بله، گفت: بروید با او آشتی کنید، وگرنه قضیه بزرگ می‏شود و برای‏تان عواقب دارد.

حتی اگر سکوت هم می‏کردم، یعنی آقای خمینی را مطمئن می‏کردم که من سکوت خواهم کرد، می‏توانستم در ایران بمانم. سرسوزنی تمایل نداشتم به خارج از ایران بیایم. خیلی هم وسوسه داشت این که: سکوت را بپذیر و بمان. پیشنهاد پیش خمینی رفتن در ذهن‏ام مقبولیتی پیدا نکرد.

پیش خودتان تردید داشتید که آیا سکوت کنید یا نه؟

بله، این تردید را داشتم که سکوت کنم، گوشه‏ای بنشینم و به قول آقای خمینی به تألیف بپردازم.

ولی اصل قضیه این بود که این آقایان زدوبند محرمانه‏ای با دستگاه ریگان و بوش کرده بودند که بعد به افتضاح‏های "ایران گیت" و "اکتبر سورپرایز" تبدیل شد. این‏ها نمی‏گذاشتند من در گوشه‏ای ساکت بنشینم. کسانی را هم که مطلع بودند، سرشان را زیر آب کردند.

مساله‏ دومی که در گفت‏گو با دوستان پیش آمد و من قانع شدم که باید به صحنه‏ اصلی آمد تا بتوانیم مبارزه را ادامه بدهیم، این بود که با این زدوبند محرمانه و ادامه‏ جنگ، ماندن در ایران و سکوت کردن به این معنا است که عمری را که گذاشتیم برای این که جامعه به سوی استقلال و آزادی برود، هدر رفت. پس باید به جایی برویم که می‏توانیم این‏ها را افشا کنیم.

قضیه‏ "اکتبر سورپرایز"، "ایران گیت"، فسادهای بزرگ و ترورها، همه را من و دوستان‏ام افشا کردیم.

از دید من، پاریس سرزمین رویاها نیست، چهار راه برخورد آرا و عقاید در مقیاس جهان است. این‏جا جایی است که اگر شما اطلاعات درستی پیدا کنید و اعلام کنید، مطمئن هستید که این اطلاعات همه‏جا پخش می‏شود.

زندگی در این‏جا این خطرات خود را دارد. ولی این امکان را هم دارم که برای آزادی و استقلال ایران و موفق شدن تجربه‏ی انقلاب مبارزه کنم. امکانی که در ایران نداشتم. این راضی‏ام کرد که از ایران خارج شدم.

در مورد خروج شما از ایران، من همیشه روایت‏ دیگری را شنید‏ه‏ام. اما حالا به عنوان روزنامه‏نگاری که علاقه‏مند است روایت هردو طرف را بشنود، مایل هستم روایت خود شما را در این مورد بشنوم.

از آن‏ها شنیده‏اید که من با لباس زنانه سوار هواپیما شده‏ام؟ (با خنده)

بله این را شنیده‌ام.

من با لباس نظامی خارج شدم. با لباس زنانه که نمی‏شد وارد پایگاه نظامی شد. کسانی که ترتیب خروج را دادند، مجاهدین خلق بودند. همافری که قیافه‏اش کمی به من نزدیک بود، کارتش را توسط مجاهدین برای‏ام فرستاده بود. من در مخفی‏گاه مجاهدین خلق بودم. ماه رمضان بود با یک فولکس واگن به میدان آزادی آمدیم. آن‏جا نگاه داشت، ایستادیم تا مغرب شد، افطار کردیم و از آن‏جا به پایگاه هوایی تهران رفتیم. من عقب ماشین نشسته بودم. دو نفر دیگر هم جلو. دمِ در افسر دژبان آمد، کارت‏ها را نگاه کرد و اجازه داد که ما به داخل پایگاه برویم.

در حیاط پایگاه هم چهار نفری (فکر کنم چهار نفر بودیم) ایستادیم تا زمان پرواز هواپیمایی که باید در آسمان به هواپیماهای اِف ۱۴ بنزین می‏رساند، برسد که ساعت حدود ۱۰ شب می‏شد. یعنی ساعت ۸ تا ۸/۵ وارد هواپیما شدیم.

هواپیمایی که می‏گویید مال چه نیرویی بود؟

نیروی هوایی. بعد هم خدمه‏ هواپیما آمدند. سرهنگ معزی هم خلبان‏اش بود و پرواز کردیم.

خدمه‏ی هواپیما شما را می‏شناختند؟

بله، وقتی که دیدند، شناختند. معزی ظاهرا از این آقایان (مجاهدین) بود، اما همه‏ خدمه نه. برای این که بقیه‏ خدمه اعتراضی نکنند‏، گفتند که ایشان رئیس جمهور است. آن‏ها هم دیگر حرفی نزدند. نزدیک‏های مرز ایران، با بیسیم ازدفتر آقای رجایی به آقای معزی دستور بازگشت داده شد و گفتند اگر برنگردید، می‏زنیم. گفتم، بی‏خود می‏گوید، آن‏ها امکان این را ندارند در شب هواپیما را ردیابی کنند و بزنند. بعد هم وارد قلمرو هوایی ترکیه شدیم. در مدیترانه، نزدیک مرز فرانسه، آقای معزی با دفتر نخست وزیری فرانسه تماس گرفت و گفت که حامل رئیس جمهور ایران است. فرانسه اجازه داد، هواپیما در یک فرودگاه نظامی فرود بیاید و به این ترتیب به فرانسه آمدیم. من در لباس همافری بودم.

برای‏تان سخت نبود؟

بسیار. چهارده سال در زمان شاه در تبعید بودم، دوباره به تبعید برمی‏گشتم. هنوز هم که این‏جا هستم.

وقتی که از مرز ایران می‏گذشتید، فکر می‏کردید کی دوباره از این مرز برگردید؟

والله، فکر نمی‏کردم زود برمی‏گردم…

ولی فکر می‏کردید، برمی‏گردید؟

الان هم فکر می‏کنم، برمی‏گردم. همان‏طور که گفتم، کاملا مطمئن هستم که جهت عمومی تحول ایران مشخص شده. تحول در این جهت انجام خواهد گرفت. امیدوارم هم زنده باشم و هم سرحال و به قول ایرانی‏ها دماغ چاق، و به وطن بازگردم با ایران پیروز.

ایران پیروزی که از آن حرف می‏زنید، یعنی چه؟ چه ویژگی هایی دارد؟

یعنی ایران آزاد و مستقل که بتواند راه رشدی را در پیش بگیرد. چرا که نه، بسیاری از متفکران می‏گویند یکی از جوامعی که در آن‏ اندیشه‏ راهنما پیدا می‏شود، ایران است و بیشترین شرایط در ایران جمع است.

الان کسانی دارند در این جوامع تصدی پیدا می‏کنند که وقتی به فرنگ آمدم، محال می‏دانستم روزی کسی مثل آقای سارکوزی یا برلوسکونی، در کشورهایی مثل فرانسه و ایتالیا متصدی امور بشوند، یا آقای بوش رئیس جمهور امریکا باشد.

ابوالحسن بنی‏صدر در ایرانی که تصورش را می‏کند، با چه لباسی برخواهد گشت؟

با همین لباسی که این‏جا نشسته‏ام (با خنده).

به قول علما فکر می‌کنید درچه "کسوتی" برمی‌گردید؟

با همین کسوت که الان می‏بینید. در صورت که این است. در سیرت یک مبارز برای آزادی در میان مردم. قصد تصدی مقام اجرایی و غیراجرایی را ندارم. همان یک‏بار که تصدی کردم برای هفت پشت‏ام کفایت می‏کند. چیزی هم از آن ریاست جمهوری نفهمیدیم. banisadr05a.jpg

فکر می‏کنید اگر برگردید، نگاه مردم ایران به شما بعد از این همه سال، چطور خواهد بود؟

خود من به وطن‏ام فوق‏العاده علاقه دارم و به مردم ایران هم همین‏طور. از دید من مردمی با عاطفه هستند. و برخلاف این‏که بسیاری می‏‏گویند، ایرانی‏ها نخبه‏کش هستند، از دید من این‏طور نیست.

در مورد شما فکر می‏کنید مردم از دست‏شان در رفته است؟

این کار را مردم نکردند، کار دشمنان مردم بود. مردم ایران قدرشناس هستند. نظر خوب داشتند که به من رأی دادند. هنوز هم نظر خوب دارند. به این دلیل که وقتی آقای خاتمی می‏خواست رییس جمهور شود، گفتند بنی‏صدر دوم است. حالا هم که اصلاح‏طلب‏ها دنبال بنی‏صدر دوم دیگری می‏‏گردند.

پس معلوم می‏شود این بنی‏صدردر جامعه‏ی ایرانی کسی نیست که مردم در او خدای‏ ناکرده، سوءنظری نسبت به استقلال وطن دیده باشند یا به آزادی‏های آنان تجاوزی کرده باشد، به اموال‏شان هم که خدا نکند. آن مختصر ارثی هم که به من رسیده بود، این آقایان ضبط کردند.

عمرم هم که در راه وطن‏ام گذشته است. از زمان مصدق که در دبیرستان بودم، تا همین امروز در خط استقلال و آزادی بوده‏ام. انشاالله از این به بعد هم تا پایان زندگی بر همین خط خواهم بود.

به قول حضرت علی، ما دیگر پشت به این جهان کرده‏ایم و رو به آن جهان داریم. آن چه اهمیت دارد، آزادی مردم است و این که در وطن‏شان، وطنی مستقل، سرافراز زندگی کنند.

چون آزادی که باشد، حقوق هست. از جمله، حقوق معنوی که یکی از آن‏ها خدای رحمان است و انسان‏هایی که نسبت به هم رحمان هستند.

.....................

این گفتگو با همکاری و همراهی همکارم سراج الدین میردامادی ممکن شده است.

 

masoome naseri | 03:14 PM | Comment(s)(13)

گفتگو با ابوالحسن بنی‌صدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش نخست

February 7, 2009 05:25 AM

دیدار با ابوالحسن بنی‌صدر، چیزی بیش از یک کنجکاوی ژورنالیستی بود. برای ایرانی‌ها او نه فقط معروف‌ترین سیاستمدار تبعیدی ایران که  بخشی از تاریخ انقلاب ایران است.
ابوالحسن بنی صدر گرچه تحصیل‌کرده سوربن است اما "آیت‌الله زاده" ‌ای است که به واسطه سابقه خانوادگی مذهبی و نیز دوستی پدرش آیت‌الله نصرالله بنی صدر با آیت الله خمینی، مناسبات حاکم بر فضای مذهبی ایران را می‌شناسد.
به خاطر همین آشنایی و اعتماد بود که آیت الله خمینی یک ماه پس از پیروزی انقلاب، نه یکی از روحانیون انقلابی سرشناس، که این تحصیلکرده سوربن را که در نوفل لوشاتو هم با او همراه بود به ریاست شورای انقلاب منصوب کرد. سپس حکم فرماندهی کل قوا را نیز به او داد.
این اعتماد و اطمینان با یازده میلیون رایی که مردم در نخستین انتخابات ریاست جمهوری به او دادند، تحکیم پیدا کرد. اما این ریاست جمهوری، این طور که ابوالحسن بنی صدر در موردش می‌گوید "آن قدر دردسر داشت که چیزی از آن نفهمیدم" باعث آشکار شدن فاصله‌های فکری و سیاسی او با روحانیون انقلابی شد.
او گرچه با محمدعلی رجایی اختلاف نظر عمیق داشت اما به فشارهای حزب جمهوری اسلامی او را به نخست وزیری معرفی کرد. انتخاب وزرا که طبق قانون بر عهده نخست وزیر بود به یکی از مهم‌ترین نقاط مجادله بین آقای بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی تبدیل شد. مجادله‌ای که نهایتا به عزل آقای بنی صدر در مجلس منتهی شد. و این بار چرخ سیاست به نفع مخالفان بنی صدر چرخید. چرخشی که هنوز ادامه دارد.
سی سال بعد از آن‌که ابوالحسن بنی صدر با پرواز انقلاب از پاریس به تهران برگشت، اولین رئیس‌ جمهور ایران را در خانه‌اش در ورسای، حومه پاریس ملاقات کردم. انگار از عکس‌های زمان انقلاب، از کنار آیت‌الله خمینی بیرون زده باشد، همان ابوالحسن بنی‌صدر بود، اما شکسته‌تر، آرام‌تر ولی انگار هنوز همان‌قدرانقلابی.
گفتم "انقلابی"، او یکی از انقلابی‌ترین آدم‌هایی است که تا حالا دیده بودم. وقتی به او گفتم بسیاری از هم‌نسل‌های من، شما و هم‌نسل‌های شما را سرزنش می‌کنند که چرا انقلاب کردید،  برآشفت و گفت:" شما در استبداد پهلوی وضعی نه بهتر، که بدتر از این داشتید، قدر بدانید."
ابوالحسن بنی صدر که ششم مرداد 1360 از ایران گریخت، می‌گوید به اصول انقلاب 1357 معتقد و وفادار است.
بعد از این همه سال غبار زمان فقط بر چهره انقلابیونی که به قدرت رسیدند اما در قدرت ماندند ننشسته است، ابوالحسن بنی‌صدر هم کیلومترها دورتر از پایتخت ایران هر چند همچنان به گفته خودش انقلابی است اما دیگر جوان و چالاک نیست و حسرت زمان از دست رفته را می‌خورد. او می گوید:


من امیدوار بودم کارزار تبلیغاتی‌ای‏ که بر ضد بنی صدر از سال پیش شروع شده، بیست سال زودتر از این روی می‏داد. بیست سال دیر شده.عوامل داخلی و خارجی دست به دست هم داده‏اند، تاخیر شده است.

علت این که کسی، سی سال پیش از ایران خارج شده و اینک بعد از سی سال، روزمره، مورد حمله‏های رادیو، تلویزیون، منبر، نماز جمعه، روزنامه و… قرار دارد، وحشت از بنی‏صدر نیست، بلکه وحشت از اصولی است که ملت برای آن انقلاب کرد ـ استقلال، آزادی، رشد بر میزان عدالت ـ که بنی صدر به این اصول وفادار مانده است.

banisadr01.jpg

شما و هم‏سن و سال‏های شما باعث و بانی انقلابی شدید که خیلی از هم‏نسل‏های من، الان به عنوان یک اتهام در مورد آن با شما و هم‏نسل‏های‏تان  صحبت می‏کنند. گفتید که به اصول انقلاب وفادار هستید. به نظر خودتان انقلاب، کار درستی بود؟

کاملاً. اولاً ما باعث آن انقلاب نشدیم. شما زیادی در بستانکار من می‏نویسید (با خنده).  وگرنه چیزی گران‏بهاتر از این نیست که می‏توانستم بگویم: "بله من انقلاب کردم".


می‌گویم شما و نسل شما باعث انقلاب شدید.

نمی‏توان گفت نسل ما. نقش نسل جوان‏تر از ما در انقلاب بیشتر بود. آن زمان ما در خارج از کشور بودیم و به مبارزه‏ای که با نهضت ملی شدن نفت، شروع شد، استمرار دادیم و آن را رها نکردیم. چنان که این تجربه را هم رها نکردیم.

این استمرار به جامعه‏ جوان امکان می‏دهد که جهت را ببیند. اگر جنبش ملی کردن نفت رها شده بود، جنبش‏های بعدی هم نبودند و الان شما در استبداد پهلوی وضعیتی بهتر از امروز نداشتید، اگر بدتر نبود. قدر بدانید.

banisadr02.jpg

آن موقع شما در خارج از ایران و در پاریس زندگی می‏کردید. پاریس، آن‏طور که در ادبیات و در سینما رایج است، شهر رویاها است. آن چه را که شما برای ایران می‏خواستید، یکی از این رویاها نبود؟

نه، مساله‏ رویا نیست. رویا در کار ما نبود. کاملاً واقع‏بینانه بود و به عقیده‏ من، ایران چند قرن عقب بود و حالا یک جهش چند قرنی به پیش کرده است.

به لحاظ این که الان یک اندیشه‏ راهنما دارد که در کشورهای اسلامی یک قیراط از آن هم متاسفانه، پیدا نمی‏شود. غرب هم که الان در بن‏بست فکری و ایدئولوژیک است. اما ما این بن‏بست را نداریم. در صورتی که این مانع، یعنی استبدادی که حاکمان کنونی هستند، برداشته شود، ایران، تمام اسباب رشد شتاب‏گیر را دارد.

در حالی که قبل از انقلاب چنین نبود. در رژیم شاه نیروهای محرکه امکان عمل پیدا نمی‏کردند.

قیمت نفت بالا رفته بود. رژیم شاه مدتی این سرمایه را ـ بدتر از آقای احمدی‏نژاد ـ به اصطلاح خود شاه، آتش می‏زد. بعد هم آمد گفت: «ما دیگر پول‏های نفت را آتش نمی‏زنیم».

این نیروی محرکه نه به عنوان سرمایه برای افزایش تولید بلکه به عنوان قوه‏ خرید برای افزایش تقاضا، وارد بازار می‏شد. تقاضا را هم که تولید داخلی نمی‏توانست برآورده کند، باید دروازه‏ها را باز می‏کردند. این شرایط، امید به آینده‏ جامعه‏ جوان را کم‏تر می‏کرد. برای این‏که می‏دید امکان فعالیت تولیدی در جامعه کم شده است.

از سوی دیگر، دوره‏ انبساط دو قدرت جهانی آن زمان تمام شده بود و وارد دوره‏ انقباض شده بودند.

این حالت مجالی برای جامعه‏هایی مثل جامعه‏ ایرانی که مستقیم میان این دو قدرت قرار داشت (شوروی و غرب)، ایجاد می‏کرد. پس این جامعه می‏توانست بدون احساس خطر از بیرون، به حرکت دربیاید.

آقای خمینی به عنوان یک مرجع دینی، کار مهمی انجام داده بود و با اسلام منفعل و تسلیم‏پذیر قطع رابطه کرده بود. او به جامعه گفته بود: "تقیه حرام است"، "دفاع از حق واجب است"، "قیام بر ضد قدرت ظالم واجب است" و… این‏گونه فتواها طرز فکر دینی مردم عادی را تغییر داده بود. در مجموع، جامعه آن اندیشه‏ راهنما را پذیرفته بود.

اتفاقا، دو محقق فرانسوی و ایرانی اوایل انقلاب تحقیقی تحت عنوان "آنتروپولوژی انقلاب ایران"، انجام دادند. آن‏ها در این تحقیق با افراد عادی، کارگر، کشاورز، کارمند و… گفت‏گو کرده‏اند. در این گفت‏گوها مشخص است که این افراد چه نوع اسلامی در ذهن‏شان بوده، چه نوع آزادی می‏خواستند و چه امید‏هایی به ترقی داشتند.

نتیجه، انقلاب رخ داده است. وگرنه می‏توانستم بگویم که بله همه‏کاره‏ انقلاب من بودم. کسی جز مردم ایران، صاحب انقلاب نیست.

دو چیز را با هم اشتباه نکنیم؛ یکی انقلاب ایران است که در آن گل بر گلوله پیروز شد، قطعا انقلاب منحصر به فردی است که تمام ملت در آن شرکت کرده‏اند و یک رژیم فوق‏العاده خشن را بدون این که امکان دخالت به هیچ قدرت خارجی بدهد، از پای درآورده است. ولی بعد از انقلاب، به انقلاب چه مربوط است؟! بار اول هم نیست ـ در انقلاب مشروطه و در نهضت ملی کردن نفت هم همین‏طور شد ـ  که در ایجاد یک دولت مردم‏ سالار ناتوانی به‏خرج دادیم.

بعد از دوم خرداد عبارتی در فضای سیاسی و اجتماعی ایران به اسم "تساهل و تسامح" مد شد. … 

این عبارت را آقای خاتمی مد فرمودند.

فکر می‏کنید آن چیزی که باعث شد ایده‏های شما و گروهی که از نظر تفکر سیاسی نمایندگی می‏کردید، برای آینده‏ ایران موفق نشود، فقدان این "تساهل و تسامح" در میان شما بود؟

نه، اولا، آن زمان همین آقای تساهل و تسامح آن طرف تشریف داشتند. یادتان بیاید که ایشان مدیر کیهان بودند، وزیر هم بودند. حالا اگر متحول شده و دست از بازی بردارد،(خوب است) چون الان یک حرف می‏زند،  بعد از آن طرف فشار می‏آورند و درست عکس‏اش را می‏گوید. ایشان در ایتالیا با خانم‏ها دست داد. در ایران گفتند چرا با خانم‏ها دست داده‏ و باید عمامه‏اش را بردارد، آن‏وقت مُنکر شد.

این سیاست نیست؟ 

این گند هست، هرچه هست. انسان درخور این عنوان، به این کارها دست نمی‏زند. بگوید دست داده‏ام، این کار را صحیح می‏دانستم و انجام داده‏ام. آدم وقتی کاری کرد، پای‏اش می‏ایستد.

چگونه می‏خواهید جامعه‏ای تحول کند؟! وقتی که می‏بیند آن‏هایی که می‏خواهند اداره‏اش کنند، با کم‏ترین فشار جا می‏زنند.

نه جانم، ایران سرزمین رستم‏ها است. تا بوده، تاریخ‏اش این‏گونه بوده. در طول تاریخ همیشه از هر طرف در محاصره‏ قوای مهاجم بوده، چنین جامعه‏ای نمی‏تواند با کسانی زندگی کند که نمی‏داند چند لحظه روی حرف‏شان می‏ایستند.

منظورم این است که آیا تحمل شما آن زمان، با توجه به فضای انقلاب، کم نبود؟

تحمل من زیادی هم بود، آن طرف تحمل نداشت. من که  نمی‏خواستم با چماق سر دخترها روسری کنم و اصلا مخالف حجاب اجباری هم بودم (با خنده). بنابراین از نظر من، هرکس آزاد بود هرجور می‏خواهد زندگی کند. هنوز هم همین نظر را دارم.

 

تساهل و تسامح در  برابر آن‏سوی دیگر قدرت منظور من است. بعد از سی سال  در ذهن ما کلی "شاید و اما و اگر" هست.

بله، می‏گویند آن موقع باید با آقای خمینی کمی کنار می‏آمدیم. من می‏گویم زیادی، بی‏خودی در برابر ایشان کوتاه آمدم. در "خیانت به امید"،  یکی از اشتباهاتی که نوشته‏ام، همین است. به لحاظ این‏که اسطوره‏ای در ذهن‏ام ساخته بودم که قضیه‏ مصدق و کاشانی تکرار نشود. اما تکرار شد. درست این بود که روی خطوطی که می‏باید، استوار می‏ایستادم. در برابر بقیه استوار بودم اما با ایشان ملاحظه می‏کردم. فکر می‏کردم شاید خبر ندارد، مرجع تقلید که نمی‏تواند دروغ بگوید، خُب به او بد اطلاع می‏دهند.بارها هم دوستان‏ام می‏گفتند که: «شما اشتباه می‏کنید، همه چیز زیر سر خود این آدم است». اما من به خاطر علاقه‏ زیادم به او، نمی‏پذیرفتم.

خیلی به آیت‏الله خمینی علاقه داشتید؟ 

بسیار. حتی از پدرم بیشتر. در مورد پدرم، فکر می‏کردم که او روحانی پولداری است و مزه‏ فقر را نچشیده و مثل بقیه هنگام طلبگی در حوزه با نان و پنیر و نان و خرما سر نکرده اما خمینی دردها را می‏فهمد. به خصوص که بعد هم پسر او که هم‏سن من بود، مرحوم شد و در نجف در کنار پدرم هم دفن شده است. در ذهن من این‏طور بود که پدر و پسری جای‏شان را به دیگری داده‏اند، حال او پدر است و من پسر. فوق‏العاده به او علاقه داشتم.

کی این علاقه برای‏تان تمام شد؟

از زمانی که شروع کردم به نوشتن گزارش کار روزانه در روزنامه انقلاب اسلامی با عنوان ("روزها بر رییس جمهور چه می‏گذرد؟").  این آغاز تردید من نسبت به او است. فکر کردم نمی‏شود گفت که ایشان خبر ندارد، بقیه می‏گویند خود او دستور می‏دهد.

بعد هم که جریان اعدام‏ها پیش آمد. یک روز به ایشان گفتم که این اعدام‏ها را به پای شما می‏نویسند. گفت: «من راضی نیستم، در قیامت شکایت خواهم کرد». گفتم: «خب دو کلمه بنویسید که این‏ها به شما مربوط نیست. اگر از امروز به بعد کسی را اعدام کردند، در این دنیا و آن دنیا من پاسخ می‏دهم». حاضر نشد بنویسد.

در این شرایط، من علاقه را قطع نکردم، اما شک کردم. گفتم خُب با این کارنامه شروع می‏کنیم. طوری گزارش روزانه می‏دهم که اگر او  همراهشان باشد، بقیه هم می‏ایستند و معلوم می‏شود توپشان پرزور است و کسی پشت سرشان است. اگر او نبود، جا می‏زنند و ما مانع بسیاری از این فسادها می‏شویم و ممکن است کارهایی هم در خیر مردم انجام دهیم.

آن کارنامه به شما می‏گوید که این آقا چه وقت‏هایی مجبور شده، خود را بروز دهد. اطلاع یعنی همین. بهترین روش است. مجبور شد پشت سر هم خود را بروز دهد تا این که دیگر در ۲۵ خرداد آشکار آمد و گفت: «سی و پنج میلیون بگوید، بله، من می‏گویم نه».

 

گفتید که شما خیلی به آیت‏الله خمینی علاقه داشتید. با توجه به اختلافات سیاسی من این میزان از علاقه را گمان نمی‏کردم. تصویری از رابطه‏تان با ایشان به ما می‏دهید؟

حال شما می‏توانید بفهمید چقدر مشکل است که آدم با چنین علاقه‏ای ببرد؟ از ریاست جمهوری هم ببرد، جانش را  به خطر بیاندازد و در وضعیتی زندگی کند که الان شما می‏بینید. در واقع سه دهه است که ما در شرایط ترور زندگی می‏کنیم.


چندین نوبت این آقا ابراز ندامت کرد، اما عمل نه. دو نوبت آدم پیش من فرستاد. سه ما پیش از پایان جنگ کسی را  فرستاده بود که ویزا نداشت. من به وکیل دادگستری فرانسه تلفن زدم، او هم با وزارت کشور فرانسه تماس گرفت و با اجازه‏ آقای میتران (رئیس جمهور وقت فرانسه) او را از فرودگاه به این‏جا آوردند، پیام‏اش را داد و برگشت. از من می‏خواست برگردم ایران.

بله، دو نوبت. دفعه‏ اول که سه ماه قبل از پایان جنگ بود، گفتم:

«این که شما آمده‏اید، نشان می‏دهد این آقا جنگ را باخته است. او می‏خواهد من را بابت پوشش قبول شکست، خرج کند. وگرنه معنی ندارد ایشان به فکر بازگشت من افتاده باشد. برو به ایشان بگو، آمدن من به ایران سودی ندارد. شما باید به تلویزیون بروید، از این ملت بابت استبدادی که حاکم کردی، بلاهایی که سر این مردم آوردی و جنگی که به این مردم تحمیل کردی معذرت بخواهی. اگر این کار را کردی، یک انفجار معنوی می‏‏شود و آن‏وقت آمدن من معنی پیدا می‏کند. وگرنه همین‏طور بگویم که ایشان دعوت کرده، فردا این را هم منکر می‏شود و می‏گوید کسی خودسر آمده پیش شما. سند و مدرکی، دعوت‏نامه‏ای به خط ایشان همراه داری؟»

گفت: «نه»، گفتم: «خیلی خُب فردا منکر می‏شود. گفتم به او بگو اگر رفتی تلویزیون، عذرخواهی کردی و کنار کشیدی، می‏آیم. وگرنه نخواهم آمد.  اگر این‏جا از بین بروم و استبداد در ایران باشد، جنازه‏ من هم به ایران نخواهد آمد. وصیت کرده‏ام جنازه‏ام این‏جا بماند تا وقتی که ایران آزاد شود. در استبداد شما به ایران نمی‏آیم».

او رفت و یک ماه بعد برگشت. گفت: «ایشان می‏گویند، شما بیایید، هرچه بخواهید، انجام می‏دهیم».

گفتم: «من که چیزی نمی‏خواستم. همان یک ماه پیش گفتم که ایشان تشریف می‏بردند تلویزیون، می‏گفتند اشتباه کرده‏اند، از مردم پوزش می‏خواستند، آزادی‏های مردم را به آن‏ها برمی‏گردانند، تمام می‏شد». این بار رفت و دیگر هم برنگشت. یک نوبت دیگر همسر آقای خمینی زمانی که در مکه بود (زمان دقیقش را به خاطر ندارم شاید سالی بود که در مکه آن کشتار اتفاق افتاد) پیغام فرستاد که: بله، اشتباه شده و ظلم شده و شما گذشت کنید"

یعنی از طرف همسر آیت‏الله خمینی برای شما پیغام آوردند؟

بله، در پاسخ گفتم: «این را شما به گوش من می‏فرمایید، اما باید خطاب به مردم گفت. در تهران باید این حرف‏ها را با صدای بلند بگویید که مردم بشنوند».

این‏جا با شما ملاقات کردند؟

بله، فرستاده‏اش به این‏جا آمد. گفتم: «هر وقت ایشان در رادیو تلویزیون، علنی و آشکار گفت، معلوم می‏شود که واقعا از آن چه کرده‏اند، پشیمان شده‏اند. آن‏وقت من هم می‏توانم بگویم، از حق شخصی خود می‏گذرم».

بخش دوم گفتگو

masoome naseri | 05:25 AM | Comment(s)(20)

وقتی همه خودمان را به خواب زده‌ایم

February 2, 2009 02:53 AM

این روزها اگر تهران بودم بالاخره از جایی بلیت جشنواره فیلم فجر به دستم می‌رسید  و می‌توانستم فیلم  "وقتی همه خوابیم"، کار تازه بهرام بیضایی را ببینم.

beizaei.jpg



بیضایی هفتاد ساله از تک و توک فیلم‌سازهای ایرانی است که وقتی فیلم‌هایش را می‌بینی و از سینما می‌زنی بیرون هر وقت شب و روز که باشد می‌خواهی بروی جهان را
تغییر بدهی. و معمولا چون تغییر دادن جهان کار سختی است ما به لگد زدن به در و دیوار و سطل آشغال و جدول کنار خیابان بسنده می‌کنیم.


برگردید سر پاراگراف قبلی، آنجا که نوشتم "بیضایی هفتاد ساله"، بله بهرام بیضایی هفتاد ساله است. اما چون جایی از تاریخ رهایش کرده‌ایم برایمان جوان مانده، چون هنوز در فیلم‌هایش یاغی و عصبانی است، جوان می‌بینیمش. هر هفت، هشت ده سال یک‌بار یک مدیر دولتی، تساهل و تسامح خونش می‌زند بالا و برای ثبت در پرونده  افتخارات مدیریتی‌اش امکان می‌دهد فیلمی از بهرام بیضایی ساخته و نمایش داده شود.

آدمی مثل بهرام بیضایی که این‌قدر توانایی، هوشمندی، قدرت، و تخیل دارد چرا باید  اسیر سیاست‌های ابلهانه‌ای بشود که مجبورش کنند برای این‌که "مجبور" نشود، کاری که دوست ندارد بکند اصلا کاری نکند؟

به عنوان آدمی که کارهای بهرام بیضایی را دوست دارد، شاکی‌ام از این‌که مدیران حوزه فرهنگ بیضایی را نمی‌فهمند، که بیضایی را اسیر سیاست‌های ابلهانه‌شان کرده‌اند، که مرا از تماشای هنر بیضایی محروم کرده‌اند.

بهرام بیضایی هفتاد ساله است و ما به اندازه هفت سال هم  از هنر و توانمندی او بهره نبردهایم.

من دلم میخواهد بهرام بیضایی صد سال زنده باشد و سرحال و چهار تا مدیر باشعور پیدا شوند جلوی پایش سنگ نیندازند تا او داستانهایش را، تخیلاتش را عصیانهایش را فیلم کند اما عصبانیام از اینکه پس فردا که دق مرگ شد از دست این زندگی چه بزرگداشتهایی بگیرند و چه سخنرانیها بکنند و چه و چه!

مرده شور همه ما را ببرد که خواب نیستیم و خودمان را به خواب زدهایم و بیدار کردنمان از صور اسرافیل هم برنمیآید!

.........................

عکس از مگ ایران



masoome naseri | 02:53 AM | Comment(s)(9)

قيمت بنزين در جهان و در ايران؟

December 18, 2008 06:34 PM
من به صغحه روی خط اعتماد، روزنامه اعتماد علاقه دارم چون معمولا نکات جالبی بین این پیام های مردمی پیدا می شود که هر کدامشان کلی سوژه کار هستند.
امروز توی این پیام ها موردی بود که مرا یاد چند تا از پست های سلمان انداخت. سلمان چند وقتی است در مورد باگ "در همه دنیا" در اظهار نظرهای مسئولان ایرانی می نویسد. واقعیت این است که ما برای اثبات حقانیت ادعایمان از این باگ گاهی استفاده می کنیم. امروز دیدم یکی از شهروندان تهرانی در تماس تلفنی با اعتماد گفته است: يکي از هموطنان شما هستم. مي خواستم بدانم کشورهايي که واردکننده نفت هستند و در تمام جهان قيمت جهاني بنزين به پول ايران ليتري 250 تومان است چرا ما که خود توليد کننده و صادرکننده نفت هستيم، در کشورمان بايد ليتری 400 تومان باشد و 150 تومان تفاوت با کشورهاي واردکننده داشته باشد. الان هم که قيمت هاي کل جهان افت کرده چرا در کشور ما نبايد ارزان شود؟ من همین طوری از چند تا دوستان آن لاین ماشین دار در این ور و آن ور جهان پرسیدم قیمت بنزین در شهرشان چند است. نتیجه را با قیمت ارز می نویسم محض همین جوری! شهزاده، دوست من در آمستردام دو سه روز پیش بنزین زده و می گوید قیمت هر لیتر بنزین یورو نود و پنج این روزها که روزهای سقوط قیمت نفت است در آمستردام حول و حوش یک یورو است. در پاریس یک لیتر بنزین یورو نود و پنج که ارزانتر از یورو نود و هشت است به شهادت سراج، یکی از دوستان آن لاین امروز یک یورو و چهل و پنج سنت بوده است. قیمت خرید یک یورو در بازار تهران امروز هزار و سیصد و نود تومان بوده است. در ایالت تنسی به روایت آقای مجید قیمت یک لیتر بنزین امروز چهل و یک سنت بوده. در روزهای گرانی نفت در همین ایالت قیمت بنزین حدود یک دلار و شصت سنت به ازای هر لیتر بوده. قیمت یک دلار آمریکا در بازار تهران نهصد و هفتاد تومان بوده است. از این نظر می شود گفت قیمت بنزین این روزها حدودا از ایران کمی گران تر است. این طور که همایون می گوید در شهر بریزین در شرق استرالیا قیمت یک لیتر بنزین امروز نود و هفت سنت بوده و قیمت یک دلار استرالیا در بازار تهران امروز ششصد و هفتاد و نه تومان بوده است. تازه قیمت بنزین از این شهر به آن شهر و از این ایالت به آن ایالت و حتی از این پمپ بنزین تا آن پمپ بنزین فرق می کند در حالی که بنزین در همه ایران همین چهار صد تومان است. تازه بنزین سهمیه بندی شده لیتری صد تومان که سر جای خودش هست.

حوصله ندارم از بقیه دوستان آن لاین هم قیمت بنزین را بپرسم ولی مصرف کنندگان بنزین در کشورهایی که مثل ما نیستند و قیمت بنزین در آنها بر اساس تحولات بازار نفت تغییر می کند روزهای سخت را هم تجربه کرده اند.
در روزهایی که قیمت نفت از مرز صد یورو گذشته بود و در برخی مواضع تولیدکنندگان نفت عروسی بود، مصرف کنندگان بنزین در کشورهایی که بازار آزاد دارند داشتند تمرین می کردند که از سیستم حمل و نقل عمومی استفاده کنند چون ماشین سواری با این قیمت بنزین برایشان سخت بود و صرف نمی کرد.

من قصد نوشتن مطلب اقتصادی نداشتم فقط خواستم از دردسرهای این باگ "در همه دنیا" بنویسم.

masoome naseri | 06:34 PM | Comment(s)(2)

افزایش خط قرمزها یا خودزنی مجلس

December 17, 2008 08:55 PM


دوازدهم فرودین پنجاه و هشت در حالی که حدس می‌زنم مردم همیشه در صحنه ایران مثل همه این سال‌ها مشغول آجیل خوردن و مهمانی رفتن بودند، حکومت جمهوری اسلامی را به رای و رفراندم گذاشتند و مردم خوشحال، امیدوار، سر خوش و دلخوش به آینده انقلاب، با افتخار برگه‌های "آری" را توی صندوق‌های رای ریختند تا استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی محقق شود و مرداد ماه همان سال هم قانون اساسی تصویب شد و رفت پی کارش.

ده سال بعد در 24 اردی‌بهشت ماه، آیت الله خمینی، هیاتی را به ریاست آیت‌الله مشکینی مامور اصلاح قانون اساسی کرد که اولین و مهم‌ترین اصلاحیه آن حذف شرط مرجعیت برای مقام رهبری بود و بقیه تغییرات هم اختیارات رهبر و شورای نگهبان را اضافه می‌کرد.

بیست و یک روز بعد از صدور این دستور، یعنی چهاردهم خرداد شصت و هشت خبر درگذشت آیت الله خمینی منتشر شد.

یعنی دور از انتظار نیست که با وخامت حال ایشان، مقامات کشور به فکر آینده رهبری نظام افتاده باشند و در شکل صحیحش از ایشان برای این اصلاحات لازم، دستور گرفته باشند. (شکل ناصحیحش می‌شود همان نظریه نامه نوشتن سید احمد خمینی به جای ایشان که آیت الله منتظری هم تا آنجا که یادم هست در خاطراتش به آن اشاره می‌کند).

این اصلاحات به رای عمومی گذاشته شده و چنان‌چه طبیعی به نظر می‌رسید تصویب شد چون هیچ چالش قابل توجهی در عرصه عمومی و در رسانه‌های اندک و موجود در آن زمان،  بر سر آن صورت نگرفت.

این شد که ما در جمهوری اسلامی صاحب یک قانون اساسی هستیم که در یک شرایط شبه دموکراتیک به تصویب رسیده و در یک شرایط شبه دموکراتیک به رفراندوم گذاشته شده و رای آورده است.

نبودن رسانه‌های آزاد، دسترسی نداشتن مردم به اطلاعات روشن و تحلیل‌های درست باعث شده است در سکوت خبری هر اتفاقی بیفتد یا نیفتد.

بسیاری از رسانه‌های غیردولتی داخل و خارج  ایران هم که مخاطبانی دارند خودشان تحلیل درستی از شرایط و اتفاقات ایران ندارند و نمی‌توانند به روشنی مردم را در جریان مسائل مختلف بگذارند.

اطلاع‌رسانی در مورد این‌که تصویب یک قانون چه تاثیری بر زندگی روزمره آنها و حیات سیاسی اجتماعی‌شان دارد کاری است که در ایران به درستی انجام نمی‌شود.

نمونه خوب و نادر هشیاری در برابر تغییرات در قانون‌، واکنش فعالان مدنی، در برابر لایحه حمایت از خانواده بود. اما امروز در کمال شگفتی خبر تصویب طرحی در مجلس منتشر شد که نمونه‌های آن را در زمان استبدادی قاجار یا رضاخان هم نمی‌توان یافت.

بر اساس این مصوبه مجلس نمی تواند از شورای نگهبان، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام و پرونده هایی که ماهیت قضایی دارد، تحقیق و تفحص کند.

واقعا اتفاقات نادری در ایران می‌افتد که باید ذره بین به دست بگیری و به دنبال نمونه‌های مشابهش در جهان بگردی و پیدا نکنی. این‌که نمایندگان مردم حق قانونی و طبیعی نظارت را از خود سلب کنند برای من که شهروند ایران هستم دردناک، غیر قابل فهم و غیر قابل توجیه است. شوربختیی که سارکوزی با تمام بلاهتش آن را فهمیده همین است.

اگر تا امروز مجلس به وظیفه نظارتی خود به خاطر تعارفها و ارادت‌هایش به درستی عمل نکرده به این ترتیب از این پس حق نظارت از آیندگان هم گرفته شده است.

اگر این تنها مصوبه نادرست این مجلس بود برای یک عمر آن کفایت می‌کرد. گرچه آدم برای شمردن مصوبات تاسف آورش انگشت کم می‌آورد.

شیخ عبدالله انصاری جمله‌ای دارد که من خیلی دوستش دارم. او می‌گوید: الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی و هر که را عقل ندادی چه دادی؟!

.........................

خبر ایلنا از تصویب این طرح: مجلس با اذن مقام‌معظم‌ رهبری امکان تحقيق‌ وتفحص‌ ازدستگاه‌هاي زيرنظر ايشان را دارد

نویسنده خبر حتی حال نکرده چهار خط بنویسد اصل مصوبه چی بوده که این اصلاحیه اش است.

این هم خبر ایسنا کوتاه و بی در و پیکر


masoome naseri | 08:55 PM | Comment(s)(3)

درباره حسین درخشان بپرسید

December 9, 2008 03:29 AM



در مورد تایید بازداشت حسین درخشان از طرف خانواده اش فکر می کنم مهم این است که مقامات قضایی در این مورد اظهارنظر کنند.
معمولا سخنگوی قوه قضائیه در مورد این پرونده ها در نشست های هفتگی اش مورد پرسش قرار می گیرد. فکر نمی کنم در هفته های گذشته در نشست های خبری با سخنگوی قوه قضائیه این مساله طرح شده باشد.
پیشنهاد می کنم دوستان خبرنگار حوزه قوه قضائیه در این مورد در کنفرانس های خبری سوال کنند.

masoome naseri | 03:29 AM | Comment(s)(1)

حجاب ساسانی یا حجاب اسلامی

November 27, 2008 03:38 AM

درباره این بحث و این بحث:
نمی‌دانم این روسری‌های دخترهای ایرانی چقدر باید کوتاه و کوچک و آب رفته بشود تا این "مساله حجاب" حل شود. سالها پیش کتاب "مساله حجاب" آقای مطهری را خوانده بودم و ایشان از این نظریه که حجاب یک سنت ایرانی است استفاده کرده بود تا به علاقه مندان فراوان تاریخ پر افتخار! ایرانی بقبولاند که اگر به این تاریخ میبالید باید به این سنت هم علاقه مند باشید و آن را بزرگ بدارید و روسری تان را محکم کنید.
 

به نظر من در حوزه نظر می‌توان پی این سنت یا آن سنت را گرفت و تبارشناسی کرد و دید که از کجا آمده است اما برای زندگی امروز دانستن این که این سنت از کجا آمده است مشکلی را نمی گشاید.
نه به سبک آقای مطهری کسی می‌تواند زنان مدرن غیر معتقد به حجاب را راضی کند که این حجابی که مرتجعانه اش می‌دانند، چون اسلامی نیست، و ایران باستانی است پس الزامی بودنش بلااشکال است و نه بر اساس دستاوردهای پژوهش تاریخی فاطمه مرنیسی و لیلا احمد کسی می‌تواند زنان سنتی را توجیه کند که چون در سنت اسلامی و در منابع دینی به روشنی و قطعیت الزام حجاب برای همه زنان قید نشده است، لازم نیست محجب باشید. پس با حفظ اسلام و با خیال راحت مکشوفه شوید.

 برای من که معتقد به اجبار در حجاب نیستم و خواهرم که فکر کنم، معتقد است، سنت، راهگشا نیست. برای زنان، میزان حال جامعه و جهان است. 
چه زن های مهاجر مسلمانی که در کانادا و آمریکا و اروپا به اجبار مردان خانواده یا در پی اعلام هویت، به جامعه بیگانه(دشمن؟) خود را در حجاب می پوشانند چه در یمن چه در وطن چه در عربستان و چه در مالزی مسلمان و غیر مسلمان همه، حجاب را یک نماد اسلامی می دانند و می شناسند و اعتبار می‌دهند.  پس یادآوری ریشه تاریخی آن در حد همان مباحث آکادمیک برای استفاده علما خواهد ماند. وگرنه که ما در جهان واقع به زندگی دوگانه مان ادامه می‌دهیم.

مانتوهای کوتاه‌تر و کوتاه‌تر و روسری های پر رنگ‌تر و کوچک‌تر حاصل یک مبارزه زیر پوست جامعه است.


این یک خطای دید نیست. مگر بقیه سنت هایی را که از دیگر فرهنگ ها مثلا یهود، وارد فرهنگ عربی اسلامی شده است می تواند با کارد از بدنه در هم پیچیده جوامع اسلامی برید و کنار گذاشت؟ این سنت غیر اسلامی مثل شیر در جان قهوه ما آمیخته است و نمی شود شیر را از قهوه سوا کرد.

 هفته پیش بعد از سخنرانی زیبا میرحسینی در دانشکده حقوق دانشگاه نیویورک، یک پسر استرالیایی از من پرسید شما ده سال پیش در ایران چطور روسری سر می‌کردید؟ با استفاده از شال گردنم که از قضا در تهران روسری‌ام بود، نشانش دادم، گفت حالا چطور روسری سر می‌کنید؟ شال را رهاتر و باریک‌تر کردم. پرسید ده سال بعد می‌شود پیش بینی کرد که این حجاب کلا حذف شود؟ راستش نمی‌دانم. اگر روند جامعه چنین که هست ادامه داشته باشد، شاید! اما مگر در سال‌های انقلاب کسی فکر می‌کرد ده سال بعد وضع زن‌ها چطور خواهد بود؟
 
ما سنت را هل می دهیم و مثل روسری‌هایمان به عقب می‌رانیم اما یک موج و یک توفان شاید همه چیز را یک طور دیگر تغییر دهد. بحث درباره گذشته آن را هم برای آدم‌هایی که سر در تاریخ دارند کنار می‌گذاریم و خودمان دنبال آینده آن می رویم.


masoome naseri | 03:38 AM | Comment(s)(1)

زنان پلیس، زن اعدامی

November 26, 2008 05:59 AM


می‌خواستم بنویسم در کتاب‌گردی امروزم
شماره تازه پاریس ریویو را دیدم با دو تا مجموعه عکس از ایران، یک مجموعه از محسن راستانی که پرتره‌های ایرانی است و یک مجموعه دیگر که عباس کوثری از زنان پلیس گرفته است. می‌خواستم درباره‌اش بیشتر بنویسم اما بی‌خیال شدم.
همین تازه،
خبر اعدام فاطمه پژوه را دیدم که یک نفر توی فیس بوک به اشتراک گذاشته بود. بله الان به وقت ایران، صبح شده و یک جنازه تازه روی وجدان ما مانده است. جنازه، منم که کاری نمی‌کنم.

..............................................

میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضافه کنم که کامنت دونی من کامنت می‌گیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگرفتن می‌زند و ارور می‌دهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.


masoome naseri | 05:59 AM | Comment(s)(2)

المپیک و آبدوغ خیار

August 24, 2008 05:48 PM


حسن رویدادهای بزرگی مثل المپیک و جام جهانی این است که استعداد پنهان ما را در تحلیل، رو می کند. این روزها توی هر تاکسی که می نشینی بحث المپیک و نتایج بد تیم ایران یا در بین مسافرها داغ است یا از رادیوی تاکسی به گوش می رسد.

از میان همه تحلیل هایی که شنیدم یکی از همه شاهکارتر بود. تحلیلگری که در یکی از برنامه های رادیو درباره نتایج ضعیف تیم کشتی حرف می زد از جمله به وضع بهداشت دهان و دندان سرمربی تیم ملی اشاره کرد و گفت با این وضع بهداشت دهان و دندان و با آن وضع لباس پوشیدن معلوم است کشتی گیر ضعیف عمل می کند و مربی نمی تواند مربی گری کند!
این اصلا شوخی نیست با همین گوش های خودم شنیدم.

حالا من دربدر دنبال عکسی از سرمربی تیم کشتی می گردم که در آن لبخند پت و پهنی زده باشد تا ببینم یعنی این مساله چنان است که این قدر تاثیر سوئی بر وضع تیم می تواند بگذارد!


masoome naseri | 05:48 PM | Comment(s)(7)

آخه چقد خوشگلی بی شرف!

August 18, 2008 12:41 PM


وای وای وای پارمیدای من کوش؟ وای وای وای می رم از هوش صدای ساس مانکن، حسین مخته و علیشمس، سه نفری که این آهنگ پارمیدا را می خوانند مدام به گوش می رسد. از ضبط ماشین ها، از ماهواره، از شلوغی پارتی ها و مهمانی ها. اگر خواستید و توانستید ویدئوش را از اینجاببینید.

ترانه بامزه‌ای دارد. ترانه‌ای برای دوران عشق های دماغ سربالا که ویژگی شان این است که مانکن بی ساکشن هستند.

........

نکته تکمیلی این که این چند خط را دارم از اینترنت رایگان نذری تولد امام زمان می نویسم باور کنید!


masoome naseri | 12:41 PM | Comment(s)(7)

اینجا تهران است

August 7, 2008 05:10 PM


اینجا تهران، تب، حوالی چهارصد درجه، آسفالت قیر مذاب، خیابان جهنم پردود و دم.

اینجا تهران، گوینده رادیو پیام از قول یک مقام وزارت بهداشت هشدار می‌دهد برای جلوگیری از ابتلا به وبا و بیماریهای عفونی تابستانی از خوردن سبزی و سالاد در رستورانهای نامطمئن خودداری کنید.

اینجا تهران، فیلم "زن دوم" در سینماها اکران است و لایحه حمایت از خانواده در صحنه مجلس است. لایحه ای که مخالفت با آن رخشان بنی اعتماد را کنار شیرین عبادی نشانده و لاله صدیق را به جای دور زدن پیست اتومبیلرانی به حضور در جمع مخالفان لایحه کشانده است.

اینجا تهران، پروین اردلان از قول یک نماینده زن مجلس هفتم می گوید هفتاد و شش نفر از نمایندگان دوره پیش دست کم "دو زنه" بوده اند.

اینجا تهران، ماشین دارها بنزین لیتری 400 تومان توی باک ماشین‌هاشان می‌ریزند و در ترافیک بزرگراه‌های تفتیده به هم بد و بیراه می گویند.

اینجا تهران، به لطف ماشین های فت و فراوان گشت ارشاد و احتمال بازداشت و آویزان شدن تابلوی شماره دار ویژه مجرمان از گردن زن ها و دخترها، آنها عفیف تر شده اند. مانتوها مشکی تر، روسری رنگی ها کمتر.

اینجا تهران، دو کیلو آلبالو، هفت هزار و هشتصد تومان، یک کیلو گوشت خورشتی با استخوان پانزده هزارتومان، نفت بشکه‌ای صدو بیست دلار، صندوق ذخیره ارزی خالی.

اینجا تهران، جایی که این روزها ذکر مدام روشنفکرانش این است که اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید... اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید...

اینجا تهران، جایی که ته مانده اصلاح طلبان خاتمی را به سمت میدان انتخابات هل می دهند اما رئیس جمهور شدن احمدی نژاد را محتمل تر می دانند. اینجا تهران، جایی که مطمئنم هرکسی بخواهد رئیس جمهوری بعدی ایران شود یا دیوانه است یا از جمله استشهادیون!


masoome naseri | 05:10 PM | Comment(s)(8)

کاشکی خجالتی، خجالتی، خجالتی، در کار در کار در کار

July 21, 2008 02:17 AM


عذرخواهی کردن کار آسانی نیست. من خودم از آدم‌هایی هستم که برایم سخت است بابت اشتباهاتم عذرخواهی کنم. مثلا همین دیشب وقتی چهل و پنج دقیقه بنده خدایی را در یکی از میدان‌های شهر منتظر و معطل نگه داشتم  به جای عذرخواهی، در مورد مزایای این انتظار، داد سخن دادم و این‌که او توانسته در این فاصله از اجرای زیبای گیتار یک نوازنده دوره‌گرد بهره‌مند شود که جدا قشنگ می‌زد و پنجاه شصت نفری را دور خودش جمع کرده بود.

خوشبختانه همه مثل من نیستند و بلدند عذرخواهی کنند یکی‌شان همین آقای پاپ بندیکت شانزدهم که جداً من شرمنده لوطی‌گری‌اش شدم!

آقای پاپ دیروز در سفرش به استرالیا، به خاطر رسوائی جنسی کشیش‌ها عذرخواهی کرد.

این‌طور که بی بی سی نوشته رهبر کاتولیک های جهان گفت: "این شرمی است که ما همیشه احساس می‌کنیم". او خواهان محاکمه کشیش های دخیل در این رسوایی شد.

قطعاً تالمات روحی و جسمی قربانیان کشیش‌هایی که از جانب همین آقای پاپ، نمایندگی خداوند را در کلیسای محله‌شان دریافت کرده‌اند با این عذرخواهی‌ها درمان نمی‌شود ولی خب، ایشان که به باور برخی، مدیر دفتر مرکزی خداوند در زمین هستند انشاالله تعالی به این درک رسیده که این "قدسیت" یا "افه قدسیت" برای گذران زندگی در جهان مدرن کافی نیست. آدم پاپ هم که باشد باید عذرخواهی کند.

فکر می‌کنم غیر از من و پاپ بندیکت شانزدهم کسان دیگری هم هستند که باید "پوزش خواستن" را یاد بگیرند. یکی همین مسئولان و رهبران ما که حاضرند راه به راه، جام زهر سر بکشند اما یک کلمه در پیشگاه مردم عذرخواهی نکنند مبادا از شکوه قدسی‌شان چیزی کم شود.

آقایان عزیز! در سی‌امین سالگرد انقلابی که من هم فکر می‌کنم باید لاجرم اتفاق می‌افتاد، دفترچه یادداشت‌های روزانه‌تان را ورق بزنید. در صفحات مختلف این سی سال اشتباهات کوچک و بزرگی هست که شما چشم‌هایتان را به روی آنها بسته‌اید مردم اما نه.

فکر می‌کنم مردم ایران این‌قدر مرام دارند که اشتباهات کوچک‌تر شما را به بزرگی خودشان ببخشند اما شما هم کمی معرفت به خرج بدهید و از اشتباه‌های بزرگتان عذرخواهی کنید.

اشتباه‌های من نهایتاً باعث می‌شود دوستی یا آشنائی یک ساعت معطل بماند اما اشتباه‌های شما عده زیادی را معطل کرده و از زندگی جامانده‌اند. اگر عذرخواهی کنید بزرگ می‌شوید.

 

 


masoome naseri | 02:17 AM | Comment(s)(2)

"چراغ خاموش" صدا و سیما

May 22, 2008 12:13 AM


الان سال‌هاست بسیاری از مردان غیور مملکت سوار هر وسیله نقلیه‌ای که باشند  پیش پای هر خانمی با هر تیپ و تیریپی بوق می‌زنند. موتور و دوچرخه‌ و اتوبوس و کامیون و آشغالانس و بی ام و و زانتیا و ژیان و ... هم ندارد. چادری و مانتوئی و چادر ملی و تیریپ خفن و شاسی کوتاه و بلند هم ندارد.

من خودم یک بار مجبور شدم با عزیز دلی که می‌گفت شما زن‌ها دچار توهم هستید و این‌قدرها هم که  ادعا می‌کنید، مردها برایتان بوق نمی‌زنند  در یک خیابان، یک بار در فاصله نیم متری و یک بار در فاصله ده متری بایستم تا با چشم خودش ببیند آمار  بوق زنندگان در دو وضعیت چه تفاوت معناداری دارد!

خب ایرانیانی که دست‌کم یک بار ساکن وطن بوده‌اند می‌دانند هر وسیله‌ نقلیه‌ای می‌تواند مسافرکش باشد و هر موجودی در هیبت انسان، راننده مسافرکش.

و چرا دروغ بگویم این وضعیت گاهی مزایایی دارد مثل این‌که فرض کنید بعد از ظهر جهنمی مرداد، یک زانتیا پیش پای شما نگه می‌دارد. طرف شما را از امیرآباد می‌برد قیطریه، مسافر دیگری هم سوار نمی‌کند از شما هم کرایه نمی‌گیرد. به این وضعیت می‌گویند اتو زدن. در مورد این‌که خب به جای کرایه چه هزینه‌ای شما می‌پردازید بعداً مفصل می‌نویسم.

به هر حال این کار هم مثل هر کار دیگری در دنیا ریسک دارد. یا شما صحیح و سالم و خوش اخلاق می‌رسید قیطریه یا جسدتان از بیابان‌های اطراف اسلام‌شهر سر در می‌آورد.

خب حالا بعد از این همه سال صدا و سیما یادش افتاده در ژانر "روزنامه‌نگاری جستجوگر" این‌جور مشکلات زنان جامعه را گزارش کند. نتیجه می‌شود دو تا چیز: یکی صاف کردن جاده نیروی انتظامی برای ورود به حریم خصوصی افراد و توجیه آن در پیشگاه افکار عمومی.

دومی عمل کردن بمثابه توپخانه پشت خط نیروی انتظامی برای کوبیدن قوه قضائیه.

صدا و سیما به قول خودش "چراغ خاموش" می‌رود سراغ این سوژه‌ها و انشاالله نیت هم خیر است و قصد ندارند قوه قضائیه را وادار کنند علاوه بر ضابط قضائی، نقش داور قضائی هم رسماً به این نیرو بدهد.

 بخش دیگر این برنامه تلویزیونی را هم در مورد استخدام منشی شرکت، در خانه شخصی طرف ببینید. فقط آن عزیزانی که در روزنامه‌نگاری، پیراهن‌های بیشتری از من پاره کرده‌اند در حق من استادی کنند و بگویند این آقای میکروفون به دست حق دارد به آشپزخانه و یخچال ایشان هم سرک بکشد و در مورد شیشه‌های نوشیدنی موجود در خانه بازخواست کند؟ تا من بعدا مفصل بنویسم چی شد که ناگهان به دوستان صدا و سیما وحی شد باید بروند درباره مزاحمت راننده‌ها برای خانم‌ها برنامه بسازند.

..............................................

اگر این دوستان صدا و سیمائی وقت کردند این گزارش را ببینند، بد نیست.


masoome naseri | 12:13 AM | Comment(s)(8)

پرسپولیس! از پروین عبور کن

May 18, 2008 01:05 AM


استقلالی نیستم اما پرسپولیس را دوست ندارم. پرسپولیسی‌ها به نظرم شبیه آدم‌هایی هستند که دار و ندارشان را داده‌اند و یک بنز خریده‌اند و به جای آن‌که از رانندگی با بنز حال کنند مدام می‌خواهند به همه رهگذران نشان بدهند که راننده بنز هستند.

خیلی‌ها که مثل بنز بازی می‌کنند وقتی با پرسپولیس قرارداد می‌بندند همه هوش و حواسشان متمرکز اسپورت کردن تیپ و قیافه‌شان می‌شود و در نتیجه این بحران فرهنگی است که وقتی بعد از چندین سال بالاخره دوباره طعم قهرمانی را می‌چشند خودشان هم باورشان نمی‌شود.

بهتر است جملات اولم را تصحیح کنم؛ استقلالی نیستم ولی پرسپولیس را دوست نداشتم اما حالا نظرم عوض شده است. پرسپولیسی که نمادش علی پروین باشد دوست ندارم.

با علی پروین تا یک جایی می‌شود به خاطر مرام و معرفت و لوطی‌گری در زمین فوتبال دوید اما با لوطی‌گری نمی‌شود تیم آماده داشت، برنامه‌ریزی شده عمل کرد، تاکتیک داشت و در زمین، نود دقیقه دوید و گل زد.

 فوتبال علی پروین، فوتبال «جان من، مرگ من» است. فوتبال «اگه گل نزنی به حضرت عباس دیگه نگات نمی‌کنم»، فوتبال دیمی، مرامی!

بعد از این همه سال پرسپولیسی‌ها باید سلطان علی پروین را قاب بگیرند بگذارند توی طاقچه و از زیر سایه سنگینش بیرون بیایند.
احترام به پیشکسوت و این افه‌ها سر جای خودش ولی پرسپولیسی‌ها باید از علی پروین عبور کنند.

حضور کسی مثل افشین قطبی در این تیم می‌تواند شخصیت از دست رفته پرسپولیس را برگرداند و به پروژه عبور از علی پروین سرعت ببخشد.

 افشین قطبی باعث شد پرسپولیسی‌ها دوباره جرات کنند و روی در و دیوار بنویسند: پرسپولیس زلزله! و حیف است این شور و هیجان که فوتبال به زندگی می‌بخشد در بنگاه‌های معامله ماشین و فوتبالیست از دست برود.


masoome naseri | 01:05 AM | Comment(s)(9)

حکم صحیح پخت عدس پلو چیست؟

May 10, 2008 04:02 PM


من به استفتاءکنندگان و استفتاءشوندگان هم مثل بقیه خلق الناس احترام می گذارم. به هر حال برای ادم سوال پیش می آید و باید از یک نفر بپرسد ولی حضرات مومنین و مومنات! آیا آدم باید از رهبری یک کشور که می گویند مرجع است و صاحب فتوا در مورد طریقه صحیح پخت عدس پلو سوال کند؟

آخر این هم مساله است که شما از مقام معظم رهبری در موردش استفتاء می کنید؟

حکم کشمش و خرماى سرخ شده در روغن را در بخش استفتائات جدید سایت رهبر ایران بخوانید و ببینید تکنولوژی به چه کارها می آید:

س: اگر كشمش را در روغن سرخ كنیم پاک است یا نجس؟ اگر نجس است طریقه صحیح پخت عدس پلو چیست؟ در مورد خرما چطور؟
ج) در هر دو مورد پاک است.

خراب کردن زندگى دیگران

س: حسادت و خراب كردن زندگى دیگران چه حكمى دارد و عقوبتش چیست؟
ج) خراب کردن زندگى دیگران حرام است و عقوبت آن در اختیار خداوند است.

استخاره در اینترنت
س: آیا استخاره كه در برخى سایت‌ها است مى‌تواند ملاک قرار گیرد؟

ج) اگر طبق روش‌هاى معمول است مانعى ندارد.

بی خیال خدائیش بی خیال! خدائیش بی خیال!


masoome naseri | 04:02 PM | Comment(s)(8)

پتیشن در اعتراض به ظهور امام زمان

May 7, 2008 03:23 PM


آقای احمدی‌نژاد گفته‌اند که امام زمان دارد جهان را مدیریت می‌كند و ما داریم می‌بینیم دست هدایت آقا امام زمان در همه امور كشور نمایان است.

راستش مثل هر شیعه دیگری من هم فکر می‌کردم خوب است امام زمان ظهور کند و اعتقاد داشتم ظهور ایشان علیرغم بعضی حرف و حدیث‌ها در مورد بکش بکشی که می‌گویند در آن زمان قرار است اتفاق بیفتد می‌تواند باعث اتفاقات خوب شود. اما الان پشیمانم.

در این حد پشیمانم که می‌خواهم پتیشن راه بیندازم و از امام زمان بخواهم لطفا ظهور نکند. اگر نتایج مدیریت ایشان این وضعیتی است که در جهان می‌بینیم که اصلا در شان یک امام که هزار سال امتش را منتظر نگه داشته نیست.

توی کتاب‌های دینی ما نوشته بود ایشان می‌آیند و عدل و داد می‌گسترانند. اگر حرف آقای احمدی‌نژاد درست باشد که خب تا حالا که هیچ نشانه‌هایی از این گسترش دیده نمی‌شود.

یا باید احمدی‌نژاد حرفش را پس بگیرد یا امام زمان دست داشتنش را در وضعیت امروز جهان تکذیب کند یا من پتیشن راه می‌اندازم که آقا ظهور نکند.

اگر قرار باشد ایشان ظهور کند و آش همین آش باشد و کاسه همین کاسه، خب داریم زندگی‌مان را می‌کنیم بی‌خیال ظهور!

 

 

 


masoome naseri | 03:23 PM | Comment(s)(20)

بیا در جشن هسته‌ای ما برقص!

May 4, 2008 10:24 PM


در نمایشگاه‌ کتاب پیدا نمی‌شود، در میان تعداد پرشمار نشریات آویزان از دکه‌های مطبوعاتی هم.

 از زیر دست کارشناسان اداره کتاب در نمی‌رود، از زیر نگاه مراقبان چندگانه صفحات روزنامه‌ها هم.

توی جیب جا می‌گیرد، توی چشم‌های آدمی که روبروی تو می‌نشیند و لابلای کلمات کسی که از کنارت می‌گذرد.

گاهی از گوشه‌ای درز می‌کند، نشانه‌هایش که پیدا شود آن نقطه را گل می‌گیرند. به دور و برت نگاه کن، هر جا را گل گرفته‌اند ردی از آن دیده شده، گزارش شده و پاکسازی شده است و خلاص!

روزنامه‌ها، کتابفروشی‌ها، کافه‌ها، صفحه‌های مجازی، خانه‌های اینترنتی،  گاهی حتی خیابان‌ها و گورستان‌هایی را می‌بینی که گل گرفته‌اند. شک نکن! حتما ردی از کالای ممنوعه "آگاهی" در آن‌جاها هم پیدا شده است.

آگاهی؛ دانستن، سال‌هاست در ایران کالای ممنوعه است از عهد شاه وزوزک. اما به رسم زندگی دوگانه ایرانی اگر به قول بروبکس طلبه باشی پیدایش خواهی کرد. گرچه با دو هزار نفر کتاب‌خوان، بهار نمی‌شود، با بیست سی هزار نسخه تیراژ روزنامه‌های زرد و خاکستری هم.

اگر پرده‌های سینما تار عنکبوت گرفته‌اند نگران نباش دستفروش‌های خیابان جمهوری و راسته ولی‌عصر و کریم‌خان و آریاشهر و  یک جاهایی در قیطریه آماده اکران همه فیلم‌های روز سینمای جهان هستند. به احمد رضا یا افشار بسپر دل و روده سینمای جهان را می‌ریزند روی میز.

اگر طالب حرفی یا نکته‌ای در کتاب‌های قدیمی باشی، در قفسه‌های یخ‌زده کتابفروشی‌ها نگرد، همیشه صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی!

می‌گویم قدیمی، منظورم کتاب‌های عهد آریامهر نیست، الان کتاب‌های پیشا- احمدی‌نژادی هم جزء کتب ضاله هستند.

آقایان خودشان چند صفحه از تاریخ را ساخته‌اند و می‌دانند ورق خوردن صفحات تاریخ و تغییر رنگ و روی زمانه میسر نمی‌شود جز با انتشار کالای ممنوعه" آگاهی".  و عقل می‌کنند همه در و پنجره‌ها را گل می‌گیرند.

کاربر گرامی! خودت را گل می‌گیریم! جد و آبادت را گل می‌گیریم! غلط می‌کنی به جهانی سر بزنی که حرف و حدیث‌هایش وسوسه‌‌ات کند که انگار بیرون از این جزیره هم جهانی هست به رنگی دیگر! روشن تر از آسمان این مرز پر گهر!
بنشین همین‌جا نان و گوجه فرنگی‌ات را بخور اگر هم وسع‌ات نرسید بی‌خیال! به مشت محکمی فکر کن که کوبیده‌ایم به دهان استکبار، گو این‌که در این هاگیر و واگیر تحریم‌ها، این مشت کمانه کرده توی دماغ خودمان!

اگر هزار هزار سفر استانی برای شنیدن زخم ها و دردهای آدم های گمشده در برهوت کم است، بی خیال! مهم انقلابی است که توی لوله نفت داریم به کشورهای بند انگشتی جهان صادر می‌کنیم. همین امروز و فرداست که امام غایب ظهور کند و قال قضایا را بکند و ما در رکابش آمریکا را فتح کنیم و چه حالی می‌دهد سر کشیدن پپسی تگری در عصر ظهور، بعد از یک بکش بکش هالیوودی!

کاربر گرامی! تا آن روز  بی‌خیال کاغذ و قلم، بی‌خیال کیبورد و دبلیو دبلیو، بی خیال جریان آزاد اطلاعات شو. نوشتن حرفهایی که ما قبول نداریم، وقاحت‌نگاری است، چه اصراری است دل بستن به این جماعت کتاب‌نخوان! این حرفها گفتن ندارد، تشویش اذهان عمومی است، تحریک علیه نظام است که دارد برای خودش "نظامی" می‌شود.
به حبس‌های تعلیقی فکر نکن، به انتخاب بد و بدتر فکر نکن، بدها نسخه رنگی ما "بدتر"ها هستند. به کلمات جا مانده در قلاب‌ها و سه نقطه‌ها فکر نکن، به خیابان‌های مجازی بن بست فکر نکن، اصلا فکر نکن! بیا در جشن هسته‌ای ما حرکات موزون کن، خدا قبول کند انشاالله!

 


masoome naseri | 10:24 PM | Comment(s)(1)

قدر قدرت‌ها هم گاهی شوخی می‌کنند

April 15, 2008 11:02 AM


قدرت مطلق، زهرماری‌ترین چیزی است که آدم اختراع کرده است. قدرت بی‌سوال، قدرت بی‌پرسش، قدرت آدم‌های کوچکی که احساس قدر قدرتی می‌کنند.
راست گغته بود هوشنگ اسدی که ما همه شاهیم کافی است تخت کوچکی دست و پا کنیم و بر آن بنشینیم.
قدرت بی‌سوال، آدم‌ها را آدم نمی‌بیند جسدهای متحرکی می‌بیند که وقت وقتش باید به میدان بیایند.

 در جمهوری اسلامی هر کس قدرت کوچکی پیدا می‌کند از تحقیر آدم ها لذت می‌برد و از این نگاه غیر‌انسانی به آدم‌ها شرم هم نمی‌کند چون دیوارها شیشه‌ای نیستند.

چیزهایی هست که نمی‌توانم به هیچ وجه برای خودم توجیه‌شان کنم. دیشب تماشای فیلمی که در آن دو مامور نیروی انتظامی موهای بلند یک جوان را می‌سوزاندند و می‌خندیدند و قیافه مستاصل آن جوان ساعت‌ها بی‌خوابم کرد. حالا هم تلاش می‌کنم فراموشش کنم اما نمی‌شود. لعنت به یوتیوب!

 هیچ قانون و قاعده‌ای آن دو نفر مامور را مجبور نمی‌کرد به این کار غیر انسانی دست بزنند این یک ابتکار شخصی غیر انسانی بود. همین احساس موقت بر تخت نشستن باعث این کثافتکاری بود.

 امروز در سالگرد عملیات ظفرمندانه بازداشت ملوان های انگلیسی در خلیج فارس، خبرگزاری فارس با سرهنگ‌ پاسدار ابوالقاسم‌ امانگاه، فرمانده‌ پایگاه‌ دریایی‌ اروند و فرمانده آن عملیات گفتگو کرده و این فرمانده در توصیف رشادت‌هایش می‌گوید: وقتی آنها را به‌ پایگاه‌ آوردیم،‌ تفنگداران‌ انگلیسی خیلی‌ ترسیده‌ بودند. دست‌ همدیگر را محكم‌ گرفته‌ و كاملاً‌ خودشان‌ را باخته‌ بودند به‌ طوری‌ كه‌ یكی، دو تا از آنها نیز خودشان‌ را خیس‌ كردند.

تیتر هم همین است: از گریه فرمانده تا خیس کردن نظامیان!

 امروز صبحم را با ای میلی شروع کرده‌ام که عنوانش بود خبر مهم! خبر مهم هم این بود که ماموران نیروی انتظامی زن‌ها را در میدان هفت تیر به صف کرده‌اند و ساک خریدشان را بازرسی کرده‌اند. فرمانده آنها از این خبر اظهار تعجب می‌کند و می‌گوید با شماره 127 تماس بگیرید وقتی تخلفی می‌بینید. شوخی می‌کند، قدر قدرت‌ها هم گاهی با ما شوخی می‌کنند.

 


masoome naseri | 11:02 AM | Comment(s)(9)

آگهی غیر بازرگانی: لطفا ماهی قرمز نخرید!

March 11, 2008 07:21 PM

دوستی که بشدت نگران محیط زیست است ای‌میل زده و نوشته: 

"لطفا تو این وبلاگت از جماعت بخواه در این شب عیدی دست از سر ماهی قرمز بردارند و نخرند. می دونی هرسال عید بیش تر از 60 میلیون ماهی قرمز سر سفره های هفت سین ما می میرند. خب به این جماعت بگو لطفا ماهی نخرند بخدا بدون ماهی قرمز هم سال نو از راه می رسه!"

در مورد مرگ و میر شصت میلیونی ماهی قرمزها هم به شما اطمینان می‌دهم که رقم درستی است چون این رفیقمان کارش درست است و خودش ماهی‌های مرده سال پیش را سرشماری کرده است!

پیشنهادم این است که به جای ماهی قرمز بنفشه بخرید یا گل پامچال، هم خیلی خوشگل است و هم به این ترتیب در قتل عام ماهی قرمزها مشارکت نکرده‌اید.

این پیشنهاد کمی لوس نبود؟! بی خیال به هر حال هر کار می‌کنید ماهی قرمزها را بی‌خیال شوید. این تنگ‌های تنگ هم مثل زندان انفرادی می‌مانند و ماهی بیچاره آن تو گه گیجه می‌گیرد. این هم برای برانگیختن احساسات سیاسی‌تان!

واقعیتش این است که همین هفته پیش قصد کرده بودم این کافه را بفروشم و از شرش خلاص شوم. بلکه نفر بعدی بیاید عمارتی به پا کند که واقعا عمارت باشد. حالا فکر کردم دست‌کم اگر به کار انتشار این آگهی کوچک غیر بازرگانی بخورد خودش کلی است.

 

 

masoome naseri | 07:21 PM | Comment(s)(15)

نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید

September 5, 2007 01:45 PM


در فیلم شکلات صحنه‌ای وجود دارد که شهردار مذهبی و سنتی داستان، شبانه از مغازه شکلات فروشی ژولیت بینوش سر در می‌آورد. یک تکه شکلات می‌خورد و تازه پس از یک عمر زهد و پارسایی لذت دنیا را می‌چشد.

کشف شیرینی شکلات اول، باعث می‌شود او بی‌خود شود و شروع کند به خوردن دیوانه‌وار بقیه شکلات‌ها. بعد از آن شهوت شبانه شکلاتی، صبح، آقای شهردار را می‌بینیم که خواب و خراب، دراز به دراز وسط ویترین شکلات فروشی خوابش برده است.

طعم شکلات، شیرینی دنیایی است که او یک عمر خود را از آن محروم کرده و حالا با سر، وسط معرکه آن افتاده است؛ بی‌خود و بی‌آبرو البته!

تماشا یا تحمل تماشای فیلم "س‌ ک س و فلسفه" باعث شد یاد آن شب شکلاتی بیفتم. نگاه محسن مخملباف در این فیلم به عشق و رابطه عشقی و رابطه جنسی، برای من مثل چهره رسوا شده آن شهردار شهر کوچک مذهبی است.

از مورد خاص ناصر خسرو قبادیانی که بگذریم، چهل‌سالگی از دیرباز موسم  بیدار شدن شهوات و میل به زندگی بوده است. "چل‌چلی کردن" بهترین اصطلاحی است که برای رفتار آدم‌های پیشاپنجاه ساله می‌توان به کار برد. این اصطلاح کاملا برازنده رفتار و کردار نسل انقلاب کرده‌ ایرانی است که این روزها دهه چهل و پنجاه زندگی را تجربه می‌کنند و محسن مخملباف یکی از آنهاست.

نسلی که جوانی اش در دهه پنجاه و شصت گذشت از همه جنون جوانی، تنها انقلابی‌گری و ایدئولوژی‌زدگی نصیبش شد. نه نشستن در کافه‌ای دنج، نه شانه به شانه قدم زدن با کسی زیر باران یا روی برگ‌های پاییزی، نه مبادله شاخه گلی سرخ یا بوسه‌ای یا دستی یا دلی. اگر هم عشقی در این میانه پا گرفت، مثل داستان «مرا ببوس» خود مخملباف پشت دیوارهای زندان های ایدئولوژیک، سوخت و خاکستر شد.

حالا نسلی که جوانی‌اش، حرام اعلامیه پخش کردن و تظاهرات رفتن در دهه چهل و پنجاه شده، تازه می‌فهمد که تکه بزرگی از کیک دنیا را از دست داده است.

نسل جوانی که آن سال‌ها انقلاب کرده، به عشق، دیر رسیده، به جنون، دیر رسیده، به فرو ریختن دل، دیر رسیده، به رنگ قرمز، دیر رسیده، به لذت پنهان‌کاری دیر رسیده، به هراس رسوایی، دیر رسیده، به کشف لذت دست بردن به سمت کسی یا چیزی که ایدوئولوژی آن را حرام  یا ضد انقلابی معرفی کرده، دیر رسیده. بنابراین در مقابل کشف لذت دنیا یا مثل آن شهردار کذایی کارش به رسوایی می‌کشد یا مثل مخملباف در فیلم "س ک س و فلسفه" کلیشه مفتضحی ازعشق به دست می‌دهد و خودش را در رنگ قرمز به آتش می‌کشد. انگار  که برای نوشتن و طراحی پلان‌های فیلمش نه به حس و عواطف انسانی که به جزوه‌های درسی مکتب رمانتیسیسم رجوع کرده باشد.

050914183337DSC_0774.jpg

آدم‌های این نسل، یعنی نسلی که مخملباف یک نمونه آن است، این سال‌های زندگی را به دریغ یا به رفتارهای پرخطر به معنای خاص و عام می‌گذرانند!

به گمانم به مفهوم جامعه‌شناختی آن باید این نسل را "آسیب‌شناسی" کرد. رفتارهایش را درک کرد. باید آرام آرام به آتش دنیا نزدیک شوند، طوری که نسوزند. تلاش برای متعادل کردن زندگی آنها، کمترین فایده‌‌اش این است که نگاهشان به زندگی، به عشق، به جنون و به جوانی متعادل‌تر می‌شود و به این ترتیب نسل جوان امروزی از ترکش ندانم‌کاری‌های فرهنگی- اجتماعی، خانوادگی، عشقی و جنسی آنها در امان می‌ماند.

 



masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(22)

در حاشیه ساقی و باقی!

August 15, 2007 03:45 PM


وقتی شعر و روزنامه‌نگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم می‌رسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفته‌ای فکر کرده‌ام اما دست‌کم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس می‌نویسم.

تاکید می‌کنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبی‌اش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوش‌بینی تمام بنا را بر این می‌گذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقه‌ای به چنین گرایش‌هایی ندارند گرایش‌های این چنینی دیگران را دموکرات‌منشانه می‌پذیرند.

می‌گویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشته‌هایش شعر نیست. این انگاره را این روزها این‌جا و آن‌جا زیاد می‌خوانم اما چه کسی به ما حق می‌دهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟

فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمی‌تواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقه‌مند به شعر است و نه شعرشناس، نمی‌تواند در مورد این‌که این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. می‌تواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.

اما یک کارشناس یعنی کسی که دست‌کم گونه‌های ادبی را می‌شناسد، می‌تواند بگوید به این دلایلی که ذکر می‌کنم این نوشته‌ها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.

آسمان را تماشا می‌کنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا می‌کنم آسمان است. این جمله می‌تواند شعر باشد.

می‌گویند آنچه خانم ساقی قهرمان می‌نویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. می‌گویند و می‌گویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز این‌قدر صریح وارد نوشته‌های ادبی نشده بودند.

می‌گویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن‌ طرفتر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور"  استفاده کرده است.

باز هم علیرغم این‌که شخصاً آدم پاستوریزه‌ای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندام‌های نامعمول(اندام‌هایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمی‌تواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقه‌مندان با گوگل کردن می‌توانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشته‌های ایشان که ذیل عنوان شعر در سایت‌شان هست این کلمات به کار نرفته و نمی‌دانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشته‌هایش دوستان در موردش اظهار نظر می‌کنند.

می‌گویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما هم‌خوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمی‌خواهم ارجاع‌تان بدهم به کتاب‌هایی مثل شاهدبازی و نمی‌خواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمی‌نوشت و کاری نمی‌کرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگی‌مان درگیر سنت‌های دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی این‌قدر کلی می‌دهیم هم شامل این حرفهای غیر متعارفی می‌شود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرفهای غیرمتعارفی که ما دوست‌ داریم بزنیم و بشنویم.

 جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و این‌که "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلق‌آویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.

کسی چند هزار کیلومتر آن ‌طرفتر چیزهایی می‌نویسد که می‌گوید شعر است.
این نوشته‌ها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر می‌شوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمی‌آید.

گفتن ندارد که در آن سوی آب‌ها برای نشاندن خواهش‌های تن، ملت سراغ ادبیات نمی‌روند و هزار راه معقول‌تر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقه‌مندان به این گونه مسائل راه‌ها و جاهای بهتری برای فرونشاندن این‌گونه خواهش‌هایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.

حرف من این است که دست‌کم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرفهایمان منع شده‌ایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتن‌شان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلی‌خان دوران خودمان خواهیم بود.

فمینیست‌نما! ها؟

سر این چهارراه می‌رسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشم‌مان به فمینیست‌نما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار برده‌اند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانه‌های عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوش‌آهنگ "فمینیست‌نما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخوانده‌ام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیست‌نما را اختراع کرده‌ایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشته‌های زنی که خواهش‌های تن خودش و دیگران را می‌نویسد و منتشر می‌کند؟

یک بار دیگر همان نوشته‌هایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیر‌معمول‌اند؟ یا نوشتن و حرف زدن درباره‌شان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمی‌کنید؟

و اما روزنامه‌نگاری؛
می‌گویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانه‌ای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامه‌های مرحوم را از وحید پوراستاد می‌توانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).

می‌گویند دو سه هفته‌ای آقایان دنبال بهانه‌ای برای تعطیلی شرق می‌گشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم می‌گویند ما نباید بهانه می‌دادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه‌ است برای توقیف، دیگر چه فرق می‌کند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟

 جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفگو شود که هیچ سوسابقه‌ای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسی‌شان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همین‌هایی که عکس‌شان را هر روز در مطبوعات می‌بینیم خط می‌خورند.
دوستان روزنامه‌نگار من می‌توانند در گروه‌های ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثال‌هایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصی‌شان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان می‌کنند اما پنهانی.

حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری می‌کرد ایرادی نداشت.

از طرف دیگر، دوست روزنامه‌نگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه می‌گوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمی‌دانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم می‌کند اما چهره حرفه‌ای او را زیر سوال می‌برد.

یک روزنامه‌نگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمی‌رود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را می‌خواند دیدگاه‌های دیگرش را بررسی می‌کرد تا هم حرف تازه‌ای در این گفگو می‌زد و هم حرف تازه‌ای می‌شنید.

حتی آنها که شغل‌شان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه می‌کنند و جوانب امر را می‌سنجند.

می‌گویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامه‌نگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد می‌کردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آن‌قدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید می‌گفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.

بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمی‌شناخته‌اند دست‌کم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبی‌اش می‌پرسیدند. اگر هم نمی‌خواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.

لطفاً نگویید اعتماد کرده‌اند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حق‌الزحمه بیشتری می‌گیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمی‌تواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.

به عنوان روزنامه‌نگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور می‌توانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلم‌مان.

لطفا این حرفها را به زندگی‌ام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم! 


masoome naseri | 03:45 PM | Comment(s)(20)

این مسخره بازی رو جمع کنید

August 8, 2007 05:38 PM

آهان! امروز روز خبرنگار بود! خواستم یادم بمونه!

masoome naseri | 05:38 PM | Comment(s)(7)

وقت نمی‌کنم

August 6, 2007 10:49 PM


اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم درباره این ماجرای بازداشت دسته‌جمعی تعدادی از جوان‌های کرجی که زود یک برچسب شیطان پرست چسبانده‌اند رویشان تا صدای کسی درنیاید از ترس که یعنی شما هم موافقید؟ که یعنی شما هم کافرید؟ که یعنی شما هم خونتان هدر است؟ که یعنی سکوت ممتد!

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد گودبای پارتی‌های این روزها که نوشتم برای رفیقی که دلتنگ بود از ترک وطن که عزیز جانم بی‌خیال! ما را دارند جز صادرات غیرنفتی صادر می‌کنند. دست‌کم به این ترتیب به رشد شاخص‌های اقتصادی مملکت کمک می‌شود.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم در مورد این‌که بچه‌های شرق طبق معمول چه تنها مانده‌اند و مسئولان شرق طبق عادت چه عذر تقصیر بدی خواسته‌اند.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم از آب و هوای خوب اینجا و خوش‌گذراندن و روزهایی که چقدر آرزوشان را داشتم، روزهایی همیشه بارانی و لعنتی انگار نه انگار که بارانی هست و حسرت خیس شدن در باران تابستان و...

ای‌میل زده دوستی که چیزی بنویس برای روز جوان که بنویسم آرامش جوان‌‌ها اینجا عصبی‌ام می‌کند و بعد احساس می‌کنم آدم بدی هستم. لعنتی...لعنتی...لعنتی.

اگر وقت کنم چیزی می‌نویسم ولی وقت نمی‌کنم. یکی از همین روزها روی دوچرخه خوابم می‌برد مثل 

بایسیکل‌ران مخملباف و تر (به کسر ت ) می‌زنم به ضرب‌المثل شیرین سحرخیزی و کامروایی!

نصفه شب است. آمده‌اند به زور از سرکار بیرونمان کنند. وقت نمی‌کنم چیزی بنویسم.


masoome naseri | 10:49 PM | Comment(s)(6)

مافیای باقی!

July 31, 2007 01:15 PM


امروز از آن روزهای خوب و زیبا و فریبا در کار روزنامه‌نگاری است. خبر از در و دیوار می‌ریزد تازه چه خبرهایی یکی از یکی شگفت‌انگیزتر و هیجان‌انگیزتر ولی خبر محکومیت خانواده باقی از همه جالب‌تر بود.
امروز اعضا خانواده عمادالدین باقی هر کدام به سه سال زندان محکوم شده‌اند. خود باقی و فاطمه کمالی همسرش و دخترشان، اتهامشان اجتماع و تبانی به منظور انجام جرایمی بر ضد امنیت کشور است. مثل این که قضیه مافیایی بوده است.
من پیشنهادم این است که قوه قضائیه زحمت نکشد، لازم نیست برای اینها  در اوین سوئیت بگیرد. می‌توان از خانه خودشان به این منظور، استفاده بهینه کرد. یعنی به جای انتقال این سه نفر به زندان، یک زندانبان تمام وقت برای این خانواده استخدام شود.
عزرائیل هم که به جان سینماچی‌ها افتاده است. اینگمار برگمان و آنتونیونی به لقا‌الله پیوستند.

masoome naseri | 01:15 PM | Comment(s)(11)

سنگسار یک کیفر اسلامی است؟

July 29, 2007 10:51 AM


این گفتگو با آیت‌الله موسوی بجنوردی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بسیار خواندنی و مهم است.
از این جهت به نظر من مهم است که در جامعه‌ای مثل ایران با آن میزان از نفوذ مذهب، فقط با گزارش‌های احساسی و تکیه بر عواطف انسانی نمی‌شود مانع از تداوم احکامی مثل سنگسار شد و باید در همان شریعت به دنبال راه‌هایی برای جلوگیری از انجام آن بود.

راستش طرفین در این گفتگو به‌ظاهر فارسی حرف زده‌اند اما چون خودم مجبور شدم دوبار بخش‌هایی از آن را بخوانم تا دستگیرم شود ترجمه یک بخش آن را اینجا می‌نویسم.
مبنای قانون‌گذاری در شریعت و قانون مجازات اسلامی که مبنای عمل قوه قضاییه ایران هم هست سه منبع است: قران، سنت(رفتار و گفتار پیامبر و امامان) و اجماع فقها.

حالا آقای موسوی بجنوردی می‌گوید که اگر در مورد جرم خاصی، قران مجازات شلاق در نظر گرفته باشد و در سنت، سابقه صدور حکم مرگ را برای همان جرم سراغ داشته باشیم نمی‌توان بی‌خیال حکم قران که منبع قوی‌تری است شد و سنت را مبنا قرار داد.

در مورد خاص سنگسار در قران مجازات جلد یا همان شلاق برای زن و مرد زناکار در نظر گرفته شده است و این‌طور که گفته‌اند این شلاق خوردن را هم باید گروهی از مومنان تماشا کنند.
حالا اگر در سنت نمونه‌هایی از سنگسار دیده شده باشد، قاضی نمی‌تواند کیفر ضعیفتری را که در قران در نظر گرفته شده نادیده بگیرد و بر مبنای سنت، به کیفر قوی‌تر یعنی مرگ یا سنگسار حکم بدهد.
او می‌گوید ریشه سنگسار به زمان خلیفه دوم، عمر برمی‌گردد و خلفا و حكام از آن به عنوان یک ابزار سیاسی علیه دشمنانشان استفاده می‌کرده‌اند.

این نکته بسیار مهمی است ک خود آیت‌الله بجنوردی هم اصرار می‌کند که باید دقت بیشتری در آن بشود و از فقها خواسته‌ که ببینند سنگسار اصلا در اسلام تشریع شده است یا نه؟


masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(11)

این حجابک یا اختاه؟

July 25, 2007 12:59 AM


این هم یک نوع کار فرهنگی برای مبارزه با بدحجابی یا بی حجابی. همراه با پیغام های اخلاقی و انذار و تبشیر کاملا کلاسیک. زیبایی چیزی نیست جز این پوشش!


masoome naseri | 12:59 AM | Comment(s)(4)

پایه‌اید؟

July 20, 2007 11:49 AM


بروبکس!
یه سری فرمول توپس برای تغییر رنگی پنگی گیر آوردم. فرمولاش اورژینال و خارجیه حرف نداره، تازه کاتالوگ هم داره. پایه‌اید آخر هفته یه انقلاب بکنیم؟ در مورد رنگش هم نظرتونو بگید.

masoome naseri | 11:49 AM | Comment(s)(14)

اینه!

July 19, 2007 02:28 PM

این است اقتدار قوه قضاییه البته همه‌اش این نیست، این هم هست.

cafepolic2.jpg

 

عکس‌های این نمایشگاه مدهای انحرا?ی نیروی انتظامی را هم اگر ندیده اید بروید ببینید بد نیست حداقل متوجه درجه انحرا?‌ از مرکزتان می‌شوید.  تا اطلاع ثانوی این تیپ مطبوع سیستم است. یا این شکلی شوید یا بمیرید.

cafepolic2.jpg

 

masoome naseri | 02:28 PM | Comment(s)(5)

توهم

July 11, 2007 05:43 PM


 ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منت‌کشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..

شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین می‌شود.

نمی‌خواهم بگویم اصولا هر رابطه‌ای محکوم به شکست است ولی قطعا می‌توانم بگویم هر رابطه‌ای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست می‌انجامد و لاجرم کار به ناله و نفرین‌های کذایی می‌کشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.

تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بی‌وفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیده‌اند و گاهی منت کشیده‌اند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمده‌اند و خودی نشان داده‌اند اما ماجرا که تمام می‌شود دوباره همان شهروندان عاشقی می‌مانند که اکنون دیگر فارغ شده‌اند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمی‌توانند کاری از پیش ببرند.

هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامه‌نگار روشنفکر، آن‌قدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و  از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.

در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی می‌بینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان می‌دهیم و می‌گوییم این نیز بگذرد و دیده‌اید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم می‌کنند و ما چنین هم کرده‌ایم.

من و هم‌نسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیده‌ایم ولی می‌دانیم بزرگترهایی که متهم‌اند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشته‌اند و راستش را بخواهید هنوز خیلی‌ها نمی‌خواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیده‌اند این روزها بر مدار دل دیگران می‌چرخد و می‌رقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط  مانده است.

جمهوری اسلامی دلبر جانانه‌ای است خوش سر و شکل که دل از خیلی‌ها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه می‌بینید خیلی‌ از همین مسلمان‌ها که از دور نشسته‌اند و به ما حسادت می‌کنند هیچکدام نمی‌توانند آن‌قدر مایه بگذارند که ما گذاشته‌ایم.

جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسی‌اش جذابیت‌هایی دارد که آدم را درگیر خودش می‌کند. بگذریم که در همان قانون اساسی‌ هم بنیان بی‌وفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.

خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطه‌ای شکل گرفته است. برای بعضی‌ها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمی‌خواهد یا دلش نمی‌آید یا نمی‌تواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایه‌ای نمی‌گذارد.

خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانه‌های نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمی‌کند. خودم می‌دانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوق‌های رای است که دستی بر سر و گوشمان می‌کشند و بعد حتی برای انگشت‌های جوهری‌مان یک دستمال هم تعارف نمی‌کنند.

می‌دانم این روز روز سختی است ولی چاره‌ای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی می‌شود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.

بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دست‌کم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوال‌هایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا این‌که آیا ما فریب خورده‌ایم؟ اغفال شده‌ایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی برده‌اند و مورد تجاوز قرار داده‌اند؟ خودمان آن‌قدر سکوت کرده‌ایم که عشق بی‌فرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را می‌پسندیم؟

 یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطه‌ای داده‌ایم که سال‌هاست در آن توهم دست و پا می‌زنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کم‌هزینه؟ و البته اصلا ما می‌خواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟

 


masoome naseri | 05:43 PM | Comment(s)(1)

ای وای دلم

July 4, 2007 04:33 AM


1- نه، نیامده‌ام به خاطر توقیف مسخره هم‌میهن چیزی بنویسم. چون نبودنش تغییری در جهان ایجاد نمی‌کند. این بودن یک روزنامه است که تغییر ایجاد می‌کند و تغییر چیز خوبی نیست کلا. فقط عزیزان مستقر در دادستانی دفعه بعد در حکم‌شان بنویسند حال نمی‌کنیم که این روزنامه وجود داشته باشد. همکاران ما هم که خیلی آدم‌های معقولی هستند می‌پذیرند بدون این‌که شورش کنند یا پمپ‌بنزین آتش بزنند.

 دکه‌های مطبوعاتی هم بیشتر خوش دارند به قول این رفیقمان به خاطر امنیت شغلی هم که شده فقط سیگار بفروشند. تازه آنها که امنیت شغلی‌شان از نویسنده‌های آن روزنامه‌ها بیشترتر است.

2- کمی شعر بخوانید از این رفیق شاعر تازه بلاگرم راضیه که هم رفیق خوبی است و هم شاعر خوبتری. ابته ترجیح می‌دادم به جای رفیقش دخترش بودم از بس کیمیاشاعرترش می‌کند .

3- ای‌وای دلم، وای دلم، وای دلم! از دست زنی که بسیار دوستش می‌دارم! با سپاس ویژه از یک رفیق.


masoome naseri | 04:33 AM | Comment(s)(8)

در تهران خبری نیست!

June 27, 2007 01:56 AM

الان تهران دارد سر ماجرای سهمیه‌بندی بنزین می‌ترکد و طبق اظهارات شاهدان عینی پمپ‌بنزین‌ها تعطیل‌اند و در محاصره پلیس که مبادا کسی به سرش بزند آتشی بگیراند.

 شبکه خبر اما در نهایت خوشحالی اول کمی جاده چالوس نشان داد و الان هم دارد در مورد قنات یک گزارش خبری پخش می‌کند و می‌گوید پانزده درصد اب شرب و کشاورزی همدان را قنات‌ها تامین می‌کنند!

masoome naseri | 01:56 AM | Comment(s)(9)

اجتماع بیش از یک نفر ممنوع!

June 24, 2007 03:31 PM


کافه کتاب نشر چشمه را خیلی دوست داشتم. اصولا اهل کافه‌ام اما کافه کتاب، آرزوی کافه‌ای بود که می‌خواستم داشته باشم اما پولش را نداشتم که به آن برسم. کافه کتاب فرصت نشستن در مجاورت کتاب و کلمه بود. روبروی کسانی که از این مجاورت لذت می‌بردند و حرفها هم از همین جنس بود.

کافه کتاب که تعطیل شد خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر آب هندوانه‌های تگری تیرماهش، نه به خاطر کوکوسبزی خوش عطرش بلکه به خاطر آسودگی نشستن و حرف زدن با آدم‌هایی که از حضورشان کلمه‌های تازه یاد می‌گرفتی.

همان وقت‌ها کلی فکر کردم مگر در این کافه که وقتی از روی پل کریم‌خان و از تقاطع میرزای شیرازی و سپهبد قره‌نی می‌گذری تا فیها خالدونش پیداست و می‌توانی مشتری‌هایش را بشمری چه فعل حرامی می‌توانست از کسی سربزند که تعطیلش کردند؟ جواب ساده است، گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمی‌شدند.

همان روزها کافه 78 را چند روزی بستند و نمی‌دانم صاحبش با دادن چه تعهدی از پلمپ درش آورد.

امروز خواندم که کافه تیتر را برای همیشه پلمپ کرده‌اند. نه دادگاهی، نه قاضی و وکیلی، هیچ. گور پدر همه آنهایی که امروز، فردا، هفته دیگر، آنجا قرار نشستن و حرف زدن و کتاب خواندن و نقد کردن و بزرگداشت گرفتن دارند.

مدتی است آقای کیهان به خانه هنرمندان ایران هم حساس شده است. همین هفته پیش مطلب بلند بالایی نوشته بود با این عنوان که این خانه سیاه است و نسخه همه آنهایی را پیچیده بود که آنجا بزرگ داشته شده‌اند یا بزرگداشتی برگزار کرده بودند و نشسته بودند و حرف زده بودند و شنیده بودند و رفته بودند. با لحنی شاکی که اینها اگر راست می‌گویند چرا برای مرتضی آوینی و سلمان هراتی بزرگداشت برگزار نمی‌کنند؟ خب راستش نشسته‌ایم بزرگداشت‌هایی که شما برای آوینی و هراتی و دیگران می‌گیرید تمام شود بعد نوبت ما برسد!

راستی چرا یک نفر آوینی مستندساز جنگ را از وسط اشک و آه‌ها و موسیقی‌های بی‌مایه جنگی آقایان نجات نمی‌دهد و برایش یک بزرگداشت نمی‌گیرد؟ به نظرتان نمی‌رسد این آقایان، آوینی را مصادره به مطلوب از نوع نامطلوب کرده‌اند؟

اینها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است در این مملکت اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است. آنها که اهل گپ زدن در خلوت یک کافه یا بزرگداشتن یک آدم عزیز یا نقد یک کتاب هستند خیال می‌کنند (به قول داریوش آشوری) در حال برانداز کردن فرهنگ هستند اما اشتباه می‌کنند همه شان براندازند.

آنها که به اعتماد اصل بیست و هفت قانون اساسی قرار تجمع و تظاهرات می‌گذارند که اصلا حرفش را هم نزن. آنها انقلابیونی هستند که دست به اسلحه برده‌اند، اسلحه آگاهی و این خیلی خیلی خطرناک است.

 


masoome naseri | 03:31 PM | Comment(s)(10)

وقتی انقلابیون به غلط کردم می‌افتند!

June 23, 2007 07:53 PM


این ماجرای کی بود کی بود من نبودم را در مورد انقلاب فرهنگی از دست ندهید که در روزنامه هم‌میهن چاپ شده است. در مملکت اسلامی که بنا به فتوای برخی مراجعش از جمله رهبری، تراشیدن محاسن حکم ارتکاب حرام را دارد عضو گران‌قدر ستاد انقلاب فرهنگی یادآوری می‌کند که آن سال‌ها هم صورتش را با تیغ ژیلت می‌زده و کسی که از تیغ ژیلت استفاده می‌کرده و می‌کند طبیعتا در آن محافل و مراکز راهش نیست.

به گمانم این خیلی خوب است که این بزرگواران متوجه شده‌اند بد غلطی کرده‌اند و دارند طوق لعنتش را از گردن خودشان باز می‌کنند می‌اندازند گردن آن دیگری.

این اتفاق دارد در میان کسانی می‌افتد که مواضع معتدل‌تری در این سال‌ها داشته‌اند. خدا روزی را بیاورد ک بقیه آقایان از جمله حضرات محافظه‌کار هم به درک اشتباهاتشان برسند و از سودای انقلاب فرهنگی دوباره بیفتند. که به قول همین آقای سروش، انقلاب از نوع فرهنگی و غیرفرهنگی‌اش اگر هوس بود همان یک‌بار برای این ملت بس بود.

 

من از هیچ چیز خبر نداشتم- گفتگو با دکتر سروش

اتفاقا سروش از همه چیز خبر داشت!- پاسخ محمد ملکی

من ریشم را با ژیلت می‌زدم- صادق زیباکلام

استاد جان! این نقد است نه طعن طاعنان- شاگردان تحکیمی سروش


masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(8)

چت جی‌میل

June 18, 2007 08:16 PM


دوست الف

می‌گه الان تهران لرزید.

می‌گم چقدر؟

می‌‌گه در حد حاجی یه تکون حاجی دو تکون!

دوست ب

می‌گه تهران لرزید.

می‌گم مرکزش کجا بوده؟

می‌گه قم. نه که امروز مراسم تدفین فلان آیت‌الله است! این زلزله ناشی از فعل و انفعالات زمین و ناشی از فشار قبر و این قضایا بوده است.

دوست پ

می‌گه این اس ام اس جدیده: خیلی ازت ناراحتم. اصلا انتظار نداشتم. این چه کاری بود با ما کردی؟ می‌دونستی زلزله می‌آد و نگفتی؟ ای گوسفند بی‌معرفت!

خداییش خلاقیت یه ملت را حال می‌کنید؟ هنوز نیم ساعت از زلزله نگذشته ها!؟

 


masoome naseri | 08:16 PM | Comment(s)(20)

یادداشت‌های یک آدم نسبتا با فرهنگ شده

June 13, 2007 02:45 PM


من از تاریخ بدم می‌آید، از مکان‌های تاریخی هم. این بد آمدن احتمالا احمقانه است ولی خب این به آن همه کار احمقانه‌ای که دیگران می‌کنند در!

دیروز ولی به لطف و به زور دوستی رفتم نمایشگاه ایران، سی قرن فرهنگ و هنر که خب همراهی با این دوست که یک دانشمند علوم انسانی است بسیار مفید بود چون باعث شد فحش‌هایی را که در طول عمرم دو سه بار بیشتر به گوشم نخورده بود پای هر کدام از آثار تاریخی که می‌رسیدیم بشنوم.

این نمایشگاه در واقع مجموعه‌ای است از دار و ندار بخش پارسی موزه هرمیتاژ روسیه که این روزها و تا آخر تابستان در آمستردام به نمایش درآمده‌اند.

مساله این بود که این دوست گرانقدر ما پای هر کدام از این ظرف و ظروف و کتاب و دست‌خط‌ها و کاسه و کوزه‌ها که می‌رسید هی فحش‌های بد بد می‌داد به کسانی که میراث فرهنگی و تاریخی ما را در عین وقاحت دزدیده‌اند و تازه نمایشگاه هم برپا کرده‌اند.

من البته حرفم این بود که خب ما هم در کمال بلاهت گذاشته‌ایم این میراث فرهنگی دزدیده شود و حتی وقتی دزدی با چراغ امده‌ است از این پهلو به آن پهلو شده‌ایم و گفته‌ایم که انشا‌ء الله گربه است!

تازه گیریم این آثار در ایران می‌ماندند خب کجا نگهداری می‌شدند و در چه شرایطی؟ من هر چه به این دوستمان گفتم که عزیز من! اگر همین آثار فرهنگی هم دزدیده نمی‌شد و به موزه‌های اروپایی منتقل نمی‌شدند معلوم نبود از کجا سر در می‌آوردند به خرجش نمی‌رفت و باز هم فحش‌های بد بد می‌داد.

اگر دوستی، رفیقی، کسی، در مورد وضعیت نگهداری آثار و ابنیه فرهنگی در ایران و همین‌طور آثار تاریخی و فرهنگی در موزه‌های ایران، مشاهداتی دارد که باعث شود دهان ایشان بسته شود خوشحال می‌شوم که بخوانمش و بدانمش.

 لینک:سایت نمایشگاه آثار پارسی هرمیتاژ در آمستردام

 


masoome naseri | 02:45 PM | Comment(s)(9)

دردسرهای زنان فمینیست صد سال پیش

June 11, 2007 07:53 PM


این یکی از یادداشت های دهخداست که در شماره سی و یکم صوراسرافیل در سال 1326 چاپ شده بوده است:

من مدت‌ها بود می‌گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علت دارد که زن‌های ما چندین دفعه جمع شده عریضه‌ها به مجلس شورا و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه تشکیل مدرسه به طرز جدید و تربیت انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلا و وزرای ما گذشته از این که همراهی نکردند ضدیت هم نمودند.

در این باب خیلی فکر کردم. خیلی به دره گودال‌ها رفتم و درآمدم و عاقبت فهمیدم همه اینها برای این است که زن‌های ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کار درآمده* دارند.

حالا خواهش می‌کنم به من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من می‌برازد نه به ریش دوره کرده قرمز من.

من جداً می‌گویم اگر خانم‌های علم‌دوست و آقایان ترقی طلب ایرانی هزار علت برای این ضدیت وزرا و وکلا در کار مدرسه و انجمن زن‌ها ذکر کنند من یکی معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند.

ما همان‌طور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها به تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درآمده سبب شده که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدم‌های با استخوان داریم.

این معلوم است که هیچ آدمی بی استخوان نیست اما مقصود از این حرف آن است ک آدم مثل همان دیزی‌های از کار درآمده باشد.

وکلا و وزرای ما خوب می‌دانند که اگر خانم‌های ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند، تعلیم و تربیت بشوند، کم کم خواهند فهمید که دیزی‌های پاک و پاکیزه بهتر از دیزی‌هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی و پنج ساله در در و دیوارش باشد و بی‌شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثل جناب تقی‌زاده پاشان را توی یک کفش می‌کنند و می‌گویند: تا کی باید وزرا، رجل و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیرالدوله، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه آصف الدوله زینت افزای هیئت باشد...

حالا من صریح می‌گویم و وجدان تمام وزرا و وکلا و اولیای امور را شاهد می‌گیرم ک اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی‌ست که زن‌های ما به دیزی از کار درآمده دارند و بلاشک هر روز ک این عقیده از میان زن‌های ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد.

و اگر خانم‌ها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاح هستند باید به هر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر در این مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی‌های دستک‌دار** و هرچه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق‌الطاقه بار یک الاغ کرده از دروازه‌های شهر بیرون بیندازند و خانم‌ها هم هرچه دیزی از کار درآمده در مطبخ دارند همه را برداشته بیارند پشت سر این مسافر محترم .

اگر این کار را بکنند من قول صریح می‌دهم که در مدت کمی تمام خرابی‌ها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف من اعتنا نکرده و مثل همه حرفهای من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمی‌رسد. بروند ختم " امن یجیب" بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش این‌هم آخرش والسلام!

* دیزی از کار درآمده دیزی (به معنای ظرف نه غذا) که نو نباشد و در آن بارها غذا پخته باشند و بدین سبب مزه غذا را نگرداند و مطبوع‌تر کند.

** اروسی دستک‌دار، ظاهرا کفش سگک دار پابندی

این روزها دارم مقالات دهخدا را می‌خوانم که شامل چرند و پرند و مجمع الامثال دخو و هذیان‌های من و یادداشت‌های پراکنده اوست. این کتاب در دو جلد به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی فراهم آمده است که البته من در عین بی‌حواسی دو تا از جلد اولش خریده‌ام. حالا اگر دوستی، رفیقی، سری، همسری، کسی از روبه‌روی نشر ثالث رد شده لطفا دو تا جلد دو هم بخرد بعداً حساب می‌کنم!

 


masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(3)

دویدن با کفش پاشنه بلند

May 31, 2007 02:29 AM


1- دانشگاه که می‌رفتیم گاهی که به سرمان می‌زد شب‌ها، می‌‌ رفتیم در پاگرد طبقه آخر خوابگاه می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم . حرف می‌زدیم و شعر می‌خواندیم و حرف می‌زدیم.

حالا این اسم پاگرد برای من تداعی‌کننده همان شب‌هاست. گاهی که دلم برای خودم تنگ می‌شود به سارا سر می‌زنم در پاگرد و او حتما چیزی دارد برای این‌که بخوانی و بعد از پنجره زل بزنی به بیرون. مثلا این پست قدیمی‌اش را خیلی دوست داشتم امروز و حسودی‌ام شد که چرا من این را ننوشته‌ام:

می پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد
جز باد

2- من از موسیقی از نوع سوسنی خوشم می‌آید. اگر این خوش آمدن با روشنفکری منافات داشته باشد ترجیح می‌دهم روشنفکری‌ام را انکار کنم نه علاقه‌ام را به این ترانه‌ها. مدت‌هاست در جعبه موسیقی زمانه از این دست موسیقی‌ها می‌توانید بشنوید: از بازار تا لاله‌زار، اگر شما هم این‌کاره‌اید حالش را ببرید.

3- من امروز با کفش پاشنه بلند رفته‌ام سرکار. از ظهر تا الان که نیمه شب است با کفش پاشنه‌ بلند تردد کرده‌ام. فکر نمی‌کردم تحملم این‌قدر زیاد باشد ولی بود. برای احتیاط یک جفت کفش اسپورت هم گذاشته بودم توی کیفم که هنوز لازم نشده است. تجربه‌ام می‌گوید که کفش پاشنه‌بلند مدیریت تن آدم را از آدم می‌گیرد. باید با احتیاط راه بروی، با احتیاط برگردی  و در این ضمن با یک چرخش آرام به پشت سرت نگاه کنی. و همه اینها مستلزم مهارتی است که من هنوز پیدا نکرده‌ام. می‌گویند پوشیدن این کفش‌ها باعث می‌شود آدم دلپذیرتر راه برود و فکر می‌کنم منظور از دلپذیر همین سخت و آرام و با احتیاط راه رفتن است.

 انگار همیشه روی یک دیوار بلند داری راه می‌روی و هر لحظه امکان دارد سقوط کنی. به هر حال این تلاش‌ها برای کم کردن روی یک نفر ادامه دارد تا ببینم کی پای پیچ خورده آویزان گردنم می‌شود! اگر پادرد، کمردرد یا چیزی از این قبیل گرفتم خبرتان می‌کنم که شما هوس نکنید دلپذیر راه بروید!


masoome naseri | 02:29 AM | Comment(s)(9)

بدحجابیم دیگر تعارف نداریم!

April 29, 2007 01:16 PM


در اردیبهشت عشقولانه تهران که عواطف و احساسات همه را به جنب و جوش درآورده است نیروهای انتظامی اعم از زن و مرد در میادین شهر مستقر شده‌اند به قصد ضد حال زدن به جوانان برومند مملکت که پسرهایشان موهایشان سیخ است و دخترهایشان روبان باریکی به اسم شال روی سرشان انداخته‌اند.

در پلاکاردهای تازه‌ای که جلوی مجتمع‌های تجاری تهران از تندیس در تجریش تا میلاد نور در شهرک غرب نصب کرده‌اند اعلام شده از ورود کسانی که پوشش‌شان با طرح امنیت اجتماعی متناسب نباشد جلوگیری خواهد شد و چنانچه پیش از این رسم بود دیگر حرفی از شئونات اسلامی نیست.

واقعیت این است که آنچه در خیابان‌های تهران و برخی از شهرستان‌های ایران می‌بینیم هیچ ربطی به حجاب اسلامی یا تصور شارع مقدس از حجاب ندارد. بسیاری از ما، زن‌های مسلمان محجب را در کشورهای مختلف دیده‌ایم که حتی یک تار مویشان از روسری بیرون نزده است اما مذهبی‌ترین زن‌های ایرانی هم آن‌قدر سفت و سخت خود را در قید و بند حجاب نپیچانده‌اند.

 اصلا یک زن محجب ایرانی را وسط یک میلیون مراکشی و تونسی و قطری و ... بگذارید باز تفاوتش توی چشم می‌زند. این البته مختص به این روزگار نیست که بتوانیم بیرون گذاشتن موها را به‌نوعی ناففرمانی مدنی تلقی کنیم. این‌طور که از عکس‌های قدیمی ایرانی برمی‌آید قدیم‌ها هم وضع بر همین منوال بوده است یعنی زن‌ها در دوران پیش از کشف حجاب هم گرچه چارقد و چاقچوری داشته‌اند اما چندان مقید به حفظ تمام حدود و ثقور و استحکامش نبوده‌اند.

به نظرم زن ایرانی مثل خیلی‌ موارد دیگر سختگیری‌های جامعه پدرسالار را به بهانه شرع قورت داده و عرف دیگری در پیش گرفته که نتیجه‌اش همین است که می‌بینیم و چاره‌ دیگری هم نیست.

انتشار همین فیلم کوتاه نشان می‌دهد که این قورت دادن آن‌قدرها آسان نبوده و دلیری‌ها نیاز داشته است! درست است که بعضی‌ از زنان پاچه‌کوتاه و موی افشان و زلف پریشان یک هفته‌ای خانه نشین شده‌اند تا آب‌ها در میادین اصلی شهر از آسیاب بیفتد اما بسیاری دیگر که من هم چندتایی‌شان را می‌شناسم با جسارت و البته با لباس رزم یعنی روسری خوش آب و رنگ کوچک و پاچه کوتاه به خیابان می‌آیند.

اگر از هم‌رزمان من و امثال من برای پوشیدن شلوار تنگ و آدیداس سفید در دهه هفتاد باشید تردیدی نخواهید داشت که وضع نسبت به ان وقت ها خیلی فرق کرده است و این یعنی که می‌تواند بیشتر از این هم فرق کند.

یعنی سیستمی که کنار هم رد شدن دختر و پسر را تاب نمی‌آورد حالا دارد به سختی مناظر عشقولانه رایج در جامعه را می‌بیند و تاب می‌آورد و گاهی هواری می‌زند و تا سال بعد سکوت می‌کند.

 اگر ملاک اسلامی بودن حجاب همان جواز پیدا بودن گردی صورت و کفین باشد خدا وکیلی به این روسری و شال‌هایی که در شهر جاری‌اند نمی‌شود گفت حجاب. با این معیارها ما بدحجابیم ولی خب همین است که هست.


masoome naseri | 01:16 PM | Comment(s)(0)

چرا ما کلاً بی‌خیالیم؟

March 28, 2007 01:14 PM


پریروزها یک ای‌میل آمده بود از یک دوست خارجه‌ای حاوی کلی اظهار تاسف از این‌که ما در موقعیت بدی قرار گرفته‌ایم و اعلام این‌که دعا می‌کند برای من و ما که وضع‌مان بهتر بشود و...

 دو سه خط اول ای‌میل را من با ابروهای بالا رفته خواندم که مگر چه بلایی به سر من و ما آمده که این بنده خدا این‌قدر متاسف شده تا رسیدم به کلمه صلح و تازه یاد جنگ افتادم و دوزاری‌ام به قول معروف افتاد که ای‌بابا دی‌شب قطعنامه 1747 شورای امنیت علیه ایران تصویب شده و این ای‌میل حاوی دعاهای خیر، اثرات آن قطعنامه است و کلی خندیدم که  این دوست بی‌خبر از احوالات ما ایرانی‌ها چقدر قضیه را جدی گرفته است!

الان که این پست را می‌نویسم نصف بیشتر ایرانی‌ها در سفرند. از شمال و چالوس و متل قو و انزلی و آستارا تا جنوب و بوشهر و اهواز و آبادان و البته یک تعدادی هم این‌ور و آن‌ور پراکنده‌اند.

 آنها هم که سفر نرفته‌اند مشغول دید و بازدید عید و بحث وگفتگو درباره این هستند که پرتقال تامپسون امسال کیلویی نهصد تومان بود و موز یک‌دفعه چقدر بالا کشیده  و آجیل چقدر گران شده و ...

واقعیتش این است که الان اوضاع واقعاً خراب است. یک ‌طرف سیاستمداران کله‌خراب ایرانی ایستاده‌اند و به سبک و سیاق سال‌های اول انقلاب گردن می‌کشند و گروگان می‌گیرند و به سازمان‌های بین‌المللی محل سگ نمی‌گذارند، آن‌طرف هم، همه سیاستمداران جهان ایستاده‌اند و هیچ‌کدام هم حاضر نیستند یک‌قدم از مواضع انقلابی‌شان کوتاه بیایند.

 ما ملت ایران هم این وسط نشسته‌ایم تخمه ژاپنی می‌شکنیم و پسته کله‌قوچی می‌خوریم!

از وقتی آن ای‌میل کذایی رسیده دارم فکر می‌کنم به اعتماد و اطمینان کدام نیرویی ما این‌قدر بی‌خیالاتیم!؟

 یعنی چرا همچنان در راستای این‌که آمریکا هیچ‌ غلطی نمی‌تواند بکند رسیده‌ایم به این نقطه که آمریکا و بقیه کشورهای موجود در نقشه جهان همگی با هم همچنان هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند؟

اولین گزینه این است که ما همگی کله‌خرابیم! یعنی دست‌کم آن عده فراوانی که بی‌خیالند کله خرابند و یک‌جورهایی همگی احمدی‌نژادیم و کلاً روی امدادهای غیبی مدل جنگ هشت‌ساله و هاله‌های نورانی و اینها حساب باز کرده‌ایم.

گزینه دوم که به‌نظرم خیلی بعید است وگرنه خبر خوشش تا حالا به گوش ما رسیده بود این است که ما واقعاً توان هسته‌ای‌مان به‌قدری است که باعث می‌شود احساس کنیم در امنیت قرار داریم. شاید خبر خوشش به گوش امریکا و اسرائیل و بقیه رسیده باشد.

در این‌صورت شرایط‌مان شبیه کره شمالی می‌شود. با این تفاوت که کره شمالی اعلام نکرده بر طبق آموزه‌های  دینی نبی اکرم یا هیچ‌ انسان الهی دیگری ما به خودمان اجازه تولید سلاح هسته‌ای نمی‌دهیم.

حتی اگر واقعاً  تلاش‌های دانشمندان هسته‌ای در تولید سانتریفوژ! به یک جایی رسیده باشد  الان سیاستمداران ما برای اعلام آن در رودرواسی (رودربایستی!) جامعه جهانی و نبی‌ اکرم گیر کرده‌اند.

(تازگی‌ها کشف کرده‌ام روی لباسشویی‌مان یک چیزهایی درباره سانتریفوژ نوشته برای این‌که متهم به تولید سلاح هسته‌ای نشویم رفتم در ویکیپدیا مطالعه کردم دیدم این ساتریفوژ زیاد هم شاخ غول نیست که شکستنش سخت باشد!)

حالا یکی دو روز است دارم فکر می‌کنم که خدایا! این ملت ایران به‌خصوص اهالی باشتین و بیهق وقتی خبر حمله قریب‌الوقوع مغول‌ها به آنها رسیده در چه حالی بوده‌اند؟ آیا نیاکان ما  آن موقع هم مشغول شکستن تخمه ژاپنی و پسته کله قوچی بوده‌اند؟‌

در این صورت آیا واقعاً چرا؟

  در مورد سانتریفوژ بیشتر بدانید!

در مورد centrifuge  هم همینطور!


masoome naseri | 01:14 PM | Comment(s)(0)

کسی شماره شهرامو نداره؟

March 16, 2007 01:12 PM

خبر خوب شب عید این است تبدیل قرار بازداشت شادی و محبوبه به قرار وثیقه دویست میلیونی! خب، حالا کسی شماره شهرام جزایری را ندارد؟ شاید بتوانیم این پول را دستی از او قرض بگیریم!

masoome naseri | 01:12 PM | Comment(s)(0)

هفت سین در اوین

March 15, 2007 01:11 PM


شش روز مانده به فروردین، اگر دوستانم عید را هم در اوین ماندنی باشند هفت سینم را آنجا پشت درهای اوین پهن می کنم.با همان ماهی و سبزه و دعای تحویل سال که: خدایا حال ما را بهتر کن. چشم هایی را که حوصله تماشا ندارند باز کن. روزگار ما را و ایشان را دیگر کن!

همین!

آمین!

پ.ن.

محض پاسخگویی به برخی شائبه‌های ایجاد شده لازم است توضیح بدهم همسفره هفت‌ سینم از طرف من و خودش سر این هفت‌سین اوین می‌نشیند.


masoome naseri | 01:11 PM | Comment(s)(0)

نه به خاطر دریا

March 15, 2007 01:08 PM


نه به خاطر دریا دختر کوچک شادی، نه به خاطر دخترهای محبوبه، نه به خاطر این‌که شب عید است و دریا شاید بخواهد برود با مادرش ماهی قرمز بخرد که همه اینها بهانه‌های کوچک خوشبختی‌اند در روزگاری که همه آلرژی بهاره به سیاست گرفته‌اند و همه سر در پی خرید لباس نو شب عیدند.
نه، به خاطر هیچکدام از این‌ها نه!
آقایان عزیز! من اصولاً با عواطف شما کاری ندارم.
فقط می‌خواهم اگر احیاناً به دلیل مشغله‌های شدید مدیریتی فرصت خواندن قانون اساسی را هنوز نیافته‌اید یکی دو اصل از آنها را بنویسم و تکرار کنم.

اصل نهم قانون اساسی؛ در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی كشور از یكدیگر تفكیك ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفادهاز آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصاد، نظامی و تمامیت ارضی ایران كمترین خدشه ای وارد كند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی كشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب كند.
اصل بیست و هفتم قانون اساسی؛ تشكیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.
بند اول ماده بیست اعلامیه حقوق بشر؛ هرکس حق آزادی تجمع و ایجاد تشكل مسالمت‌آمیز را دارد.
پس آقایان محترم! لطفا این دو نفر دوست ما را که عکس‌شان این بالاست آزاد کنید.

 

پیشاپیش از

این‌که تصمیم می‌گیرید به قانون احترام بگذارید از شما سپاسگزارم


masoome naseri | 01:08 PM | Comment(s)(0)

زن

March 8, 2007 01:05 PM

من البته دوستان زیادی دارم ولی عکس بعضی‌هایشان را این بالا می بینید .آنها زن اند مثل همه زن‌ها. دیده ام که مثل بسیاری از زن‌ها بلدند زندگی کنند، می دانم که بلدند عشق بورزند، بلدند بلند و رها بخندند، دیده‌ام که می رقصند، دل می‌برند و البته می جنگند و کتک هم می خورند و زندان هم می روند. به نظرم زن یعنی این!

masoome naseri | 01:05 PM | Comment(s)(0)

این چند ن?ر!

March 8, 2007 12:48 PM

دوستان خوب من که به قول کیهان چند ن?ر بیشتر نیستید!
کی گ?ته شما تازه امشب آزاد شده اید؟ من که شما را می شناسم. خیلی وقت است که آزادید 
وگرنه عمراً از بند 209 اوین سردرنمی‌آوردید.

masoome naseri | 12:48 PM | Comment(s)(0)

سنگسار، عشق، خیانت و چیزهایی از این قبیل

November 11, 2006 03:27 PM

آقای هنوزآبادی در یادداشتش درباره مساله سنگسار به یکی دو نکته اشاره کرده که به اختصار در حد مقدوراتم به آنها می‌پردازم.

اول این‌که حکم سنگسار برای موارد زنای محصنه صادر می‌شود. زنای محصنه هم یعنی این‌که زن شوهردار یا مرد زن دار با کس دیگری رابطه جنسی برقرار کند. حد و حدود این رابطه جنسی هم بر اساس ?قه شیعی که مبنای قانون مجازات اسلامی است تعری? دارد.

دوم این‌که اثبات زنای محصنه کار آسانی نیست. یا باید خود شخص اقرار کند. که اگر هر وقت اقرارش را پس بگیرد امکان است?اده از اقرارش به عنوان مستند حکم منت?ی است. یا باید چهار شاهد عادل هر دو ن?ر را حین ارتکاب این عمل(که اینجا هم کلی اما و اگر وجود دارد که در چه شرایطی دقیقاً دیده شده باشند) ببینند و هر چهار شاهد با هم در دادگاه حضور پیدا کنند و به این امر شهادت بدهند.

خودتان مستحضرید که ?راهم شدن جمیع این موارد چه کار نادری است. من از دوستانی که دستشان به کتب ?قهی می‌رسد خواهش می‌کنم این موارد را جزیی‌تر شرح بدهند.

آقای هنوزآبادی می‌?رمایند که ظاهرا مدت هاست این حکم حتی اگر هم صادر شده، عملی نشده است.

به اطلاع آقای ایشان تل?نی رساندم و اینجا هم به اطلاع خوانندگان اینجا می‌رسانم که دستور توق? این حکم را چندین سال پیش آقای شاهرودی به خاطر ?شارهای بین‌المللی و تلاش‌های نهادهای حقوق بشری داخلی و خارجی صادر کردند اما اردیبهشت امسال در شهر مشهد دو مورد حکم سنگسار اجرا شده است. بنابراین در شرایطی که برخی دولتمردان به سیم آخر زده‌اند و می‌گویند نظر دنیا برای ما ارزشی ندارد و مایل‌اند به زیست جزیره‌ای برگردند دور از انتظار نیست که اجرای این حکم هم  با است?اده از این ?ضا آسان‌تر شود.

باز هم نوشته‌اند: ما می دانیم قانونی که پشتوانه مردمی نداشته باشد ، یا مردم نسبت به اجرایش حساسیت داشته باشند، دیر یا زود به قانون ?راموش شده تبدیل می‌شود . بسیاری از قوانینی که در ایران عمل می‌کند و بخشی از روشن?کران با آن مخال?ت دارند ، برای مردم قابل توجیه و حتی قابل د?اع است .

حر? ایشان بسیار دقیق است اما در این مورد خاص آیا ا?کار عمومی در سال‌هایی که این حکم اجرا نمی‌شده است به وجهی من الوجوه برای اجرای مجدد آن اظهار تمایل کرده‌اند یا از ?قدان آن شکایت کرده‌اند؟ من هم مثل دوست بزرگوارم پاسخ دقیقی برای این سوال ندارم اما باید بگویم علی‌القاعده اجرای حکم سنگسار باید توسط مردم و در ملا عام برای عبرت عموم صورت بگیرد و نمی‌توان مثل اعدام در یک چهاردیواری اجرایش کرد. اما طبق گزارش‌های دریا?تی از شاهدان عینی حکم سنگسار این دو ن?ر که در مشهد انجام شده در ملا نه چندان عام صورت گر?ته است. در شرایط مخ?ی و تنها با اطلاع‌رسانی به برخی ا?راد خاص و در محلی خارج از شهر . اگر حساسیت ا?کار عمومی نبود این حکم هم مثل اعدام در میادین شهرها صورت می‌گر?ت.

در شهر اهواز که ناامنی مشکل جدی مردم است دیده‌ام که حکم قطع ید سارقان با اعلام عمومی انجام می‌شود و خب مردمی هم که از ناامنی جانشان به تنگ امده و دلیل ناامنی را حضور این ا?راد می‌دانند و بس با اشتیاق به تماشا می‌روند.

شادی صدر از وکلای زنان محکوم به سنگسار می‌گ?ت در س?ری که به نقده داشته از مردم شنیده که چند وقت پیش در شهرشان زنی را سنگسار کرده اند و آنها معتقد بودند از وقتی که آن زن سنگسار شد، بلا ا?تاد توی شهر ما و برکت از شهر ر?ت. خب این هم یک نوع از اعتقادات همین مردمی است که ا?کار عمومی را شکل می‌دهند دیگر؟!

در مورد گ?تگو با مردم به زبان خودشان البته حق با علی سیدآبادی است. خوشبختانه او راه‌هایی هم ارائه کرده که برای دوستان ?مینیست من کاربردی‌تر هستند.خواهی نخواهی زیستن در یک جامعه مذهبی می‌طلبد که استراتژی‌هایمان را با همین جامعه منطبق کنیم. هر چند پذیر?تن کارآمدی این استراتژی‌ها تلخکاممان کند.

در وبلاگ یکی از دوستان مدتی پیش می‌خواندم که در توجیه ات?اقی که منجر به حکم سنگسار می‌شود از عشق نوشته بود و از منظر عاشقانه به د?اع از کسانی پرداخته بود که مرتکب این جرم شده‌اند. عشق البته توجیه قشنگی است. اما بگذارید یک‌بار مساله را مرور کنیم. آقای ال? با خانم ب ازدواج کرده است و در عین تعهدی که شرعاً و عر?اً به او داده دل و دینش را به خانم جیم می‌بازد. اگر خودتان را هر سر این مثلث بگذارید کار سختی در پیش دارید و از آن سخت‌تر ان است که به جای خانم ب باشید.کسی که به پای تعهدش مانده است و طر?ش نه!

به نظرتان آقای ال? چه باید بکند؟

خانم ب چه باید بکند؟

خانم جیم چطور؟

می‌توانید جای خانم و آقا را عوض کنید که از نظر انسانی باز هم ت?اوتی نمی‌کند ولی از نظر قانونی یک ت?اوت کوچک هست. ?رق قضیه اینجاست که آقای ال? در مثال ما می تواند هر وقت خواست همسرش یعنی خانم ب را طلاق بدهد  و به روابط عاشقانه‌اش با خانم جیم بپردازد یا حتی بدتر از آن با ح?ظ ازدواجش با این توجیه که حلال خدا را حرام نکرده به عشق دو و سوم و چهارمش برسد. ولی اگه خانم ب عاشق آقای مثلاً دال بشود و بخواهد طلاق بگیرد، باید هزار سال بدود آیا بتواند طلاق بگیرد آیا نتواند!

لط?اً برای هر کدام از سوال‌های بالا به جای احساساتی شدن به یک پاسخ انسانی برسید. گو اینکه آن اشاره تاریخی هم سرجایش هست که اگر بنا باشد اولین سنگ را کسی بزند که خودش بی گناه باشد دیگر سنگ اندازی باقی نمی ماند.

 

پ.ن. من این یادداشت را وقتی نوشتم که هنوز پست تازه هنوز را نخوانده بودم. اما حر?‌های من کماکان سرجایش هست.

 

masoome naseri | 03:27 PM | Comment(s)(21)

تیریپ زیتونی!

November 8, 2006 02:40 PM

1- سالن آرایش و زیبایی ?لان با محیطی آرام و دلچسب و بیش از 10 سال سابقه کار م?ید در زمینه آرایش و گریم اصلاح صورت و ابرو، سشوار و برانشینگ، انواع کوپ‌های پیتاژ و لیر

 مکاپ صورت شامل آرایش‌های خلیجی(قابل توجه سینه‌چاکان خلیج همیشگی ?ارس!)، عربی، ?شن، خطی، ترکیه‌ای ?رمژه شش ماهه با تضمین

نقش حنا با ماندگاری دو ه?ته انواع با?ت‌های آ?ریقایی با نگین و چرم، ماسک صورت، اپیلاسیون، انواع رنگ مو، های لایت، مش‌های ?انتزی و تکه‌ای با ?نک و ?ویل، صا?ی با مواد کلت اصل، ?ر ماژور شش ماهه با تضمین

 اینها محتویات یک تبلیغ است که امروز در خیابان به دست من داده‌اند. این دو تا را هم ببینید:

 ارائه کلیه خدمات آرایشی توسط میک آپ‌آرتیست‌های حر?ه‌ای ازآکادمی علوم آرایشی لبنان و تلویزیون mbc امارات متحده عربی و پاریس، آرایش و گریم تخصصی عروس توسط اساتید صاحب‌نام و برجسته در سبک‌های متنوع و جدید آرایشی با ارائه آلبوم جداگانه در هر سبک

گریم تخصصی و حر?ه‌ای (سینمائی) عروس توسط مربی و گریمور صدا و سیما همراه با نقاشی بر روی دست و بدن صد در صد تضمینی، تتو و آرایش دائم توسط متخصص از دبی با 12 سال سابقه بدون درد و خونریزی صد در صد تضمینی، رنگ و انواع مش های ?انتزی

من معتقد به آزادی انسان در حق انتخاب پوشش و خیلی چیزهای دیگر هستم ولی عجالتاً اینها را داشته باشید تا سر ?رصت با تریلی از روی آنهایی که مدعی‌اند زنان ایرانی به این دلیل این همه آرایش می‌کنند که تنها نشانه هویتی‌شان که می توانند نشان بدهند صورتشان است رد شوم!

2- در لیست دشمنان اینترنت که سازمان گزارشگران بدون مرز تهیه کرده است دست کم دو کشور ایران و تونس کشورهایی هستند که تا امروز میزبان کن?رانس‌های مهمی در زمینه جامعه اطلاعاتی بوده‌اند. بلاروس، برمه، چین، کوبا، مصر، ایران، کره شمالی، عربستان سعودی، سوریه، تونس، ترکمنستان، ازبکستان و ویتنام کشورهایی هستند که با ا?تخار در این ?هرست قرار گر?ته‌اند.

3- اگر هنوز اینجا را امضا نکرده‌اید لط?اً امضا کنید. به جان خودم اهمیتش کمتر از قضیه خلیج همیشگی ?ارس نیست که وبلاگستان به خاطرش بمب گوگلی من?جر کرد. 4

4- دیروز از رادیو پیام این ترانه آشنا پخش می‌شد که: من دیگه بچه نمی‌شم آه دیگه بازیچه نمی‌شم. صدای خواننده اما اصلا شبیه داریوش نبود شاید چند وقت دیگر خوشگلا باید برقصن را هم پخش کردند اما با صدای علیرضا ا?تخاری!

 5- ?یلترشکنی که پریروز پیدا کرده بودم و تا نیم ساعت پیش با آن کار می‌کردم همین الان ?یلتر شد! ایول به این سیستم کاردرست!

6- پیروزی غرورآ?رین! دموکرات‌ها در انتخابات مجلس نمایندگان آمریکا و انتخاب اولین مسلمان را به عنوان عضو کنگره امریکا خدمت خانم نانسی پلوسی،ملت احتمالاً شری? آمریکا، مسلمانان آمریکا و حومه تبریک و تهنیت گ?ته و امیدوارم هر چه زودتر با انتخاب هیلاری کلینتون به ریاست‌جمهوری دولت مهرورزی تشکیل شده و زمینه ظهور ?راهم گردد!

masoome naseri | 02:40 PM | Comment(s)(6)

شیطان پرادا می‌پوشد آن هم در تهران

November 2, 2006 07:50 PM

دیروز و پریروز از قرار به علت انتشار خبر خودکشی یا مرگ خانم هنرپیشه دست?روش‌هایی که اینجا و آنجا در خیابان‌های شهر تهران بساط ?روش سی‌دی و دی‌وی‌دی پهن می‌کردند امنیت شغلی‌شان را از دست داده بودند.

می‌گ?تند نیروی انتظامی ریخته همه را جمع کرده تا کش? کند این دود از قبر کدام یک از بی‌شمار تکثیر کنندگان ?یلم‌های غیرمجاز به م?هوم ایرانی و جهانی‌اش بلند شده است ک گویا هنوز کش? نکرده‌اند.

به هر حال مشاهدات شخصی من و یک ر?یق دیگر نشان می‌داد که ?علاً هوا برای دست?روش‌های ?یلم پس است.

یک کدامشان هم به این ر?یق ما گ?ته بود هرکس که بیشتر از سیزده تا ?یلم با خودش داشته باشد به عنوان توزیع کننده دستگیر می‌شود.

اگر عشق ?یلم هستید دونت وری! ?روشندگان ?یلم‌های غیرمجاز در مغازه‌های مجاز، همه‌ جا در تهران و شهرستان‌ها در خدمت شما هستند.شخصاً از حضور م?یدشان سپاسگزارم چون اگر نبودند خدا وکیلی ?یلم شیطان پرادا می‌پوشد را من کی می‌توانستم ببینم.

پ.ن. ?کر نکنید من انسان بی‌رحمی هستم و از ?اجعه‌ای به این بزرگی به کجای آن دقت کرده‌ام. بقیه از ?اجعه حریم خصوصی نوشتند من از این یکی ?اجعه که خیلی در حاشیه بود.

باز هم پ.ن. اگر دوست داشتید این یکی را  حالش را ببرید  یک شاعر ?رانسوی می‌گوید سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!

masoome naseri | 07:50 PM | Comment(s)(6)

ما در ته جدول جهان ایستاده‌ایم

October 29, 2006 01:47 PM


اوایل حمله آمریکا به افغانستان این بحث بین تاکسی‌نشین‌ها رایج بود که چند سال دیگر برای کار باید جوان‌هایمان مهاجرت کنند به افغانستان حالا حداقل برای کارهای روشنفکرانه انگار آنجا امن‌تر است.
بد نیست بروبچه‌های شرق و روزگار و بقیه نشریات توقیف شده که تا اطلاع ثانوی حق روزنامه‌نگاری ندارند یک سر به بازار کار مطبوعاتی در افغانستان بزنند شاید در کابل ماندگار شدند. آنجا هم خبر فراوان هست و هم زبان فارسی رایج است و گویا امنیت هم  بیشتر از اینجا برقرار است.
این‌طور که رده بندی جهانی آزادی مطبوعات در سال ٢٠٠٦ نشان می‌دهد افغانستان وضع بسیار مطلوبتری نسبت به ایران در زمینه آزادی مطبوعات دارد. با این جدول صفا کنید ولی خودتان را از روی هیچ پشت‌بامی پایین نیندازید.


masoome naseri | 01:47 PM | Comment(s)(5)

اعترافات یک فیلسوف

September 1, 2006 12:26 AM

 ورودی صفحه اول سایت رامین جهانبگلو از قول خوزه اورتگا ای گاست نوشته: ما برای اندیشیدن زندگی نمی‌کنیم بلکه می‌اندیشیم برای این‌که زنده باشیم. حالا روشنفکر ما بعد از 127 روز زندانی شدن در سلولی که وصفش را که می‌کند، انگار اتاق یک هتل کوچک پیش چشمت می‌آید می‌خواهد برود جایی و مثل اسبی سرکش بدود تا نمی‌دانم کجا ...شاید ان‌طور که خودش گفته هند.

می‌گویند هند جای خوبی است. جایی که گاه و بیگاه پناه‌گاه پارسیانی شده که در سرشان سودای کلمه بوده است و کلماتشان را در سرزمین مادری‌شان تاب نیاورده‌اند.

حالا فیلسوف ما می‌رود هند و تئوری‌های فلسفه سیاسی‌اش را می‌ریزد توی رود گنگ. تئوری‌‌های خطرناکی که در سفر به شرق و غرب جان و جهان آموخته است.

اینجا می‌توانید بیشتر از جهانبگلو بخوانید والبته اعترافات یک فیلسوف را هم که گفتگوی اوست با برایان مگی فیلسوف پیر انگلیسی. راستی این اعترافات یک فیلسوفیک و دو چه تیتر مناسبی بود برای حرفهای امروز رامین جهانبگلو در ایسنا!

 

masoome naseri | 12:26 AM | Comment(s)(6)

محصول خرماپزان در اروپا

August 15, 2006 10:56 PM

در یک هوای بارانی اروپایی، پیدا کردن خارک، محصول فصل خرماپزان خوزستان  که بعضی آدم‌های بدسلیقه به خرمای کال می‌شناسندش به اندازه کافی نشاط‌آور است چه برسد به خوردنش!

khaarak.jpg

masoome naseri | 10:56 PM | Comment(s)(7)

جشن زندگی

August 12, 2006 12:17 AM

نوشته‌ام در مورد خبر متوقف شدن حکم سنگسار اشرف کلهری پرید و این موقع شب البته حسش نیست که دوباره بنویسمش.فقط نوشته بودم چقدر از به نتیجه رسیدن این حرکت‌ها دسته‌جمعی حقوق بشری خوشحال می‌شوم. از این که می‌شود با پیگیری و اگر دلتان خواست اسمش را بگذارید سماجت، بازگشت یک آدم را به زندگی جشن بگیریم.این اتفاق برای رنگ زدن امروزم کافی بود. می‌دانم که شادی صدر برای رسیدن به این لحظه خیلی تلاش کرد و می‌‌دانم که می‌داند این راه خیلی طولانی و البته که خطرناک است.

masoome naseri | 12:17 AM | Comment(s)(5)

هم‌سرنوشت نبودن...

July 31, 2006 09:01 PM

این نفرین ازلی، گمانم تا ابد با همه ایرانی‌ها هست كه به هر جای جهان می‌روند، مدام به تطبیق روزگار خودشان و هم‌وطنانشان با روزگار آن یكی آدم‌ها می‌پردازند كه طور دیگری زندگی می‌كنند، یعنی، آسوده‌تر، آرام‌تر و برخوردارتر. و اینكه مثلاً در مقایسه با بقیه كشورهای دور و بر، ما كه خاستگاه مشتركی داشتیم، چرا هم سرنوشت نشدیم؟

admin | 09:01 PM | Comment(s)(5)

یکی از ما، مانا

July 6, 2006 06:41 PM

mana-neyestani.jpg

این عکس را نمی دانم مرتضی قدیمی کی از مانا گرفته است اما گذاشتمش با اجازه مرتضی اینجا تا نگاه مانا نیستانی که یکی از ما بود یادمان نرود. یادمان باشد همیشه یکی از ما به بهانه‌هایی مبتذل‌تر از نوشتن نمنه می‌توانیم همان‌جایی باشیم که الان مانا و مهران قاسمفر هستند.
واقعاً واقعاً واقعاً جز نامه‌نگاری‌های بیهوده کاری از دستمان برنمی‌آید؟

masoome naseri | 06:41 PM | Comment(s)(11)

ترمز کنید!

June 23, 2006 02:48 PM

مایلی‌کهنیسم به فوتبال برگشته است. نتایج ضعیف تیم ملی فرصتی فراهم کرده که آقایان به تلویزیون بیایند و عرض اندامی کنند و مدام به بینندگان عزیز یادآور شوند خیلی وقت پیش‌ها آنها از سر دلسوزی (و نه از سر چشم داشتن به نیمکت تیم ملی) یادآوری کرده بودند که اگر چنین شود چنان خواهد شد. و در لزوم استفاده از مربی وطنی این استدلال ابلهانه را می‌آوردند که همیشه مربی تیم‌هایی که به مراحل پایانی جام جهانی می‌رسند بومی همان کشورند!
دیشب برنامه یک جهان یک جام شبکه سه، میکروفون را داده بود دست مایلی‌کهن(که به قول خودش بعد از هشت ماه دعوت شده بود به تلویزیون ) و یک کارشناس فوتبال حرص‌آور به اسم شعبانی تا بدترین حرفها را علیه تیم ملی و برانکو بزنند. مایلی‌کهن که رسماً با تعلیق‌های طولانی حرف می‌زد و حتی بعضی وقت‌ها برای بیان یک کلمه حرف، به خودش سخت فشار می‌آورد.
مردم عزیزی هم که در گزارش‌های تلویزیونی حرفهایشان پخش می‌شد دریغ از یک ذره انصافا! انگار تیمی از بهترین ستاره‌های دنیا را روانه آلمان کرده باشند و ستاره‌ها‌ ناامیدشان کرده باشند توقع داشتند برزیل را هم درو کنیم و برگردیم.
یک آدم منصف پیدا نمی‌شود بگوید دوستان عزیز لطفاً ترمز کنید! اما تلویزیون و مجری‌های ورزشی‌اش هم به این بی‌انصافی‌ها در سطح وسیع دامن می‌زنند و بر عصبیت موجود در فضا می‌افزایند.
من هم از برانکو عصبانی‌ام که علی دایی را تعویض نکرد. از علی دایی عصبانی‌ام که شان خودش را حفظ نکرد و روز بازی با مکزیک بزرگترین تماشاچی میدان بود اما روحیات خودمان را هم می‌شناسم و مطمئنم اگر برانکو بدون علی دایی به آلمان می‌رفت و همین نتایج را می‌گرفت باز همین دوستان از پشت همین میکروفون‌ها در ضرورت استفاده از سرمایه‌های ملی داد سخن می‌‌دادند و تحلیل‌هایشان را می‌ریختند روی دایره که اگر علی دایی می‌بود خط حمله‌مان فلان و بهمان می‌شد. ما که بهتر از هر کس می‌دانیم چه ملت باصفایی هستیم. از SMS‌هایی که تا همین دیشب رد و بدل می‌شد پیدا نیست؟
 در مورد این‌که ما می‌توانستیم تیم ملی بهتری داشته باشیم هیچ شکی نیست. اما این تیم ملی را که نمی‌شود از لوله‌ آزمایشگاه بیرون کشید؟ همین روزنامه‌ها‌یی که این روزها تیتریک‌هایشان به شعرهای فریدون مشیری پهلو می‌زند چند بار وضعیت اسفناک مدارس فوتبال و تیم ملی نوجوانان و جوانان را تیتر یک‌ کرده‌اند؟
اگر بودجه میلیاردی فعالیت‌های فرهنگی-تبلیغاتی فدراسیون فوتبال (که از قبل آن نه یک پرچم سه رنگ دست کسی داده شد نه یک پیراهن تیم ملی تن نوجوان و جوان ایرانی رفت) صرف بچه‌‌هایی می‌شد که در کوچه و خیابان‌‌های مملکت صدبار بهتر از علی کریمی دریبل می‌کنند می‌شد دست کم به ده سال و بیست سال آینده امیدوار بود اما با این رویه هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست.
ما در شرایط غیراستاندارد با امکانات غیر استاندارد، با نیروهای غیر استاندارد، وارد یک فضای استاندارد که می‌شویم سرگیجه می‌گیریم و کارمان به ته ته جدول جام جهانی می‌کشد.
جام جهانی بعدی هم با ضرب و زور راهی جام جهانی می‌شویم و آنجا هم زیر پای تیم‌هایی مثل پرتغال و مکزیک له می‌شویم. آنها که توقع گذشتن تیم ملی از سد  پرتغال و مکزیک را داشتند دست‌کم بروند به جدول رده‌بندی کشورهای مختلف در فیفا نگاه کنند ببینند ما کجا نشسته‌ایم و آنها کجا ایستاده‌اند و انصاف کجا؟
حالا هر چقدر می‌خواهیم برای خودمان امید بیهوده ببافیم که امام دوازدهم یار دوازدهم تیم ملی ماست. بالاخره از ائمه اطهار و امامزاده‌های بی‌شمار تا یک‌جایی می‌توان انتظار داشت. به تصدیق متون دینی ازآنها فقط کرامت برمی‌آید و تیم ملی ما به معجزه احتیاج داشت.

masoome naseri | 02:48 PM | Comment(s)(10)

سردرد ناشی از توهم دموکراسی

June 13, 2006 02:24 AM


قبل از این‌که به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول این‌که یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است.
دوم این‌که اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه "جمهوری" قبل از "اسلامی" فریبتان ندهد.
سوم این‌که بی‌خیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم این‌که مطمئن باشید شب که به خانه می‌روید توی یخچال‌تان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمی‌کشید!

چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل 27 قانون اساسی همین جمهوری اسلامی «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی‌ها» را برای ملت آزاد دانسته و دو شرط برای احقاق آن قائل شده است اینکه تجمع بدون حمل سلاح باشد و مخل به مبانی اسلام نباشد..
سلاح؟ زن‌هایی که امروز به میدان هفت تیر آمده بودند حتی نمی‌خواستند شعار بدهند سلاح‌شان کجا بود؟ اما باید  به خودم و شما یادآوری کنم در یک کشور غیردموکراتیک صرف" وجود  داشتن" یک اسلحه است و جمع شدن این وجودهای منفرد قطعاً اسلحه گرم محسوب می‌شود.

 سیاستمداران ما الان به نقطه‌ای رسیده‌اند که از هر نوع تجمعی می‌ترسند چون مطمئن‌اند قدرت اداره آن را ندارند. مگر ندیدید دیروز برای تماشای یک فوتبال حتی اجازه تجمع در پارک و سینما را هم ندادند ؟

امروز هم قرار بود یک تجمع مسالمت‌آمیز داشته باشیم ولی آن دو سه موردی را که اول گفتم فراموش کرده بودیم یا شاید دچار توهم دموکراسی بودیم. نمی‌دانم یک آن وسط آن معرکه چرا فکر کردم الان باید از صحنه کشیده شدن آن چند  زن‌‌ که هم سن و سال مادرم بودند روی آسفالت میدان هفت تیر آن هم به دست پلیس هاای زن عکس بگیرم شاید یک لحظه فکر کردم به قول رفیق‌مان اینجا خارجه است که دوربین‌ام را درآوردم ولی با ضربه باتومی که خوشبختانه به جای دوربین به دستم خورد از توهم درآمدم.

الان دیر وقت است به تلفن‌ها و اس‌ام‌‌اس‌های دوستان نگرانم جواب داده‌‌ام که بله من سالمم ولی خیلی‌ها  امشب حالشان خوب نیست، کتک خورده‌اند و بازداشت شده‌اند و تن‌شان کبود است آن هم فقط به جرم حضور داشتن در میدانی از میدان‌‌های شهری که می‌گویند ما شهروندش هستیم. خب بله آدم گاهی در درجه شهروندی‌اش دچار توهم می‌شود و ما هم از آن دسته‌ایم.ما شهروندیم ولی از نوع درجه دو و سه و ... . در یک ساختار غیردموکرات چه کسی گفته نباید دور هم جمع شوید اتفاقاً همیشه  باید در صحنه باشید ولی صحنه‌ا‌ی که آنها می‌‌خواهند و می‌گویند.

اگر امروز فرصت ندادند ای زن ای حضور زندگی را با هم بخوانیم بی‌خیال باز هم فرصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!

* توی آن هاگیر واگیر  حسودیام شده بود به آرش که رفته بود یک نقطه سوق الجیشی کمین کرده بود و عکس می گرفت. این هم عکس هایش

و عکس های منصور

 


masoome naseri | 02:24 AM | Comment(s)(23)

در شادمانی ارواح ایرانی

June 12, 2006 01:49 AM

خوشبختانه روحیه ایرانی جماعت خوب است و همه چیز را به شوخی می‌گذرانند وگرنه که در طول تاریخ منقرض شده بودیم. شکست امروز تیم ملی هم یکی از حوادث تاریخی ایران است که نشان داد ملت ما در هر صورت شنگول‌اند.

از نشانه‌هایش هم یکی این‌که دو دقیقه بعد از بازی یک اس‌ام‌اس رسید که: اصلا ناراحت نباشید. صدا و سیما گفته امشب ساعت 12 و نیم بازیو تکرار می‌کنه دعا کنید اون موقع ببریم!

یک ربع بعد هم بالاخره ملت به این تحلیل رسیدند که همه چیز تقصیر علی دایی بوده و اس‌ام‌اس رسید که:( ......)سه نقطه یک فحش بد بود و در ادامه نوشته بود هر کس این اس ام اس رو به 20 نفر بده خدا بهشت رو بهش واجب می‌کنه!

masoome naseri | 01:49 AM | Comment(s)(6)

سیاه نمایی یا واقعی نویسی

June 8, 2006 03:35 PM

در مطبوعات ایران جرمی هست به اسم سیاه‌نمایی البته عنوان دقیقش می‌شود تبلیغ علیه نظام از طریق سیاه‌نمایی. وقوع چنین جرمی با توجه به میزان بهره‌مندی مطبوعات ایران از آزادی و همین‌طور درجه بالای خودسانسوری و سانسور بعید است که اتفاق بیفتد ولی خب در اینجا چیزی بعید نیست.

روزنامه‌نگاری در ایران این روزها به شاعری بیشتر شبیه است آن‌هم شاعری که یک‌چهارم فرهنگ لغات فارسی را به دستش داده باشند و بگویند فقط با همین واژه‌ها شعر بگو.خب معلوم است آدمی با این همه محدودیت واژگانی حرف چندانی نمی‌تواند بزند چه برسد به این که کار به سیاه‌نمایی هم بکشد.

روش معمول روزنامه‌نگاری ایرانی این‌طور است که یک سوژه به فکر خبرنگار می‌رسد آن هم در حالی که خودش به صورت تمام اتوماتیک می‌داند سراغ چه سوژه‌هایی نباید و نمی‌تواند برود.

مثلا موقع پخش برنامه راز بقا به فکرش می‌رسد در مورد وضعیت مرگ و میر میمون‌های باغ وحش گزارش تهیه کند. در اولین قدم باید برود سراغ منابع و اطلاعات و مستندات که اگر نگویم به دست آوردن هر سندی در اینجا غیرممکن است می‌توانم بگویم به دست آوردنش بسیار سخت است. مسئولان سازمان‌های ما حتی برای به دست دادن آمار میمون‌های موجود در باغ‌وحش فلان هم با  خبرنگار فرضی ما همکاری نمی‌کنند. چون نمی‌توانند حدس بزنند از چنین آماری چه استفاده و سوءاستفاده‌هایی می‌تواند بشود از همان اول ترجیح می‌دهند برای خودشان دردسر نسازند و آماری ارائه نکنند حتی اگر طرف کارت خبرنگاری معتبر هم داشته باشد. در اینجا روزنامه‌نگار هوشمند که می‌خواهد برای مثال گزارشی در مورد افزایش آمار مرگ و میر میمون‌‌ها تهیه کند یک معرفی‌نامه می‌نویسد به این مضمون که از طرف روزنامه به عنوان مسئول باغ وحش نوشته شده است:

مسئول محترم باغ وحش فلان

با سلام و تحیات

(اگر ماه رمضان یا محرم و سفر باشد "و آرزوی قبولی طاعات و عبادات" هم اضافه می‌شود)

به استحضار می‌رساند این روزنامه قصد دارد گزارشی در زمینه میزان علاقه کودکان ایرانی به حیوانات باغ وحش مذکور بخصوص میمون‌های موجود در آنجا تهیه کند لذا خواهشمند است با خبرنگار این روزنامه همکاری شود. با سپاس مدیر مسئول روزنامه فلان

خبرنگار با در دست داشتن این معرفی‌نامه می‌رود سراغ رئیس محترم که معلوم نیست تشریف دارد یا ندارد یا رفته است در کلاس آموزش احکام یا جلسه زیارت عاشورا شرکت کند یا فریضه نماز و ناهار را راس ساعت ادا نماید!

در شرایط خوشبینانه رئیس تشریف دارد اگر روزنامه‌نگار مذکور زن باشد خوش و بشی هم می‌کند که باید از زیر سبیلی که وجود ندارد رد شود و همه این فداکاری‌ها برای اطلاع‌رسانی صحیح اتفاق می‌افتد. بعد نامه را رئیس محترم پاراف می‌کنند که: بسمه‌تعالی آقای بهمانی مسئول محترم بخش میمون‌ها! با اهدای سلام در چارچوب مقررات همکاری شود.
این چارچوب مقررات یعنی حواست جمع باشد طرف دست از پا خطا نکند و به جاهایی که نباید سرک نکشد. در بهترین شرایط خبرنگار با جزوه‌ای حاوی اطلاعات ابتدایی در مورد میمون‌ها و یک جدول آماری که بر روی یک کاغذ بدون سربرگ پرینت شده از آنجا بیرون می‌آید.

در صورت فراهم کردن همه مستندات موجود می‌نشیند پای نوشتن گزارش. زمان این کار نصف شب است، مکان هم خانه و نه در ساعات کار در روزنامه چون آن ساعت‌ به دلیل نبودن کامپیوتر یا کاغذ یا قیر یا آتش امکان نوشتن وجود ندارد. در موقع نوشتن هم باید حواسش باشد طوری ننویسد که به میمون‌ها، مسئول میمون‌ها، مسئول باغ وحش، مسئول محیط زیست، سازمان‌های فعال در امور حیوانات وحشی و فروشندگان حیوان در خیابان مولوی بربخورد.  گزارش نیمچه بی‌سروتهی در مورد افزایش مرگ و میر میمون‌ها در نتیجه این شب بیداری نوشته می‌شود.

دبیر سرویس اولین نفری است که گزارش را می‌خواند و به سهم خودش خط می‌زند. اگر خط نزند از کجا معلوم شود او دبیر سرویس است؟
گزارش تایپ می‌شود و نمونه‌خوان‌های حرفه‌ای هم اگر احساس کنند در این گزارش چیزی هست که ممکن است امنیت شغلی‌شان را برهم بزند در این زمینه به دبیر سرویس و سردبیر مشاوره می‌دهند.
پرینت صفحات به سردبیری فرستاده می‌شود در آنجا یک نفر در جایگاه دروازبانی خبر به بررسی مواردی می‌پردازد که احتمال می‌دهد شکایت آفرین باشند و دور کلمات و زیر جملات خط می‌کشد و حذف می‌کند.عنوان این شخص که به خاطر این خط زدن‌ها حقوق می‌گیرد گاهی مشاور حقوقی است. بعد هم نوبت مدیرمسئول است که آیا باشد یا نباشد و آیا صفحات را بخواند یا نخواند.

آنچه فردا صبح در روزنامه زیر اسم خبرنگار این داستان چاپ می‌شود بیشتر شبیه شعر سپیدی است که پشت سر هم در مورد میمون‌‌ها و مدرنیسم نابود کننده حیات وحش سروده شده است.

بعد از این امکان دارد سه حالت اتفاق بیفتد یا کسی هیچ چیز از این گزارش نفهمیده و آن صفحه هم به تاریخ روزنامه‌نگاری ایران می‌پیوندد یا از طرف روابط‌عمومی باغ وحش یک سررسید به همراه یک نامه تقدیرآمیز دست خبرنگار می‌رسد که در آن ذکر شده" من لایشکر المخلوق لایشکر الخالق و ... از توجه شما و مطبوعه وزین فلان به مساله میمون‌ها سپاسگزاری می‌شود. یا مسئولان باغ وحش از پس آن واژه‌های مبهم در می‌یابند مقصود پلید خبرنگار چه بوده و شکایت می‌کنند یا مدعی‌العموم احساس می‌کند باید وارد عمل شود و شاکی می‌شود.

رسیدن احضاریه به روزنامه همان وکشیدن انگشت ملامت و شماتت به سوی خبرنگار از سوی آبدارچی و نگهبان و مدیرمسئول و این و آن همان!

پس‌فردا اگر در یک دادگاه مطبوعات با هیئت منصفه در حال چرت مدیرمسئول و خبرنگار به جرم تبلیغ علیه نظام از طریق سیاه‌نمایی در مورد وضعیت میمون‌های باغ وحش فلان مجرم شناخته شدند و امتیاز روزنامه لغو شد خبرنگار بیچاره‌ای که روزی روزگار بر اثر غصه  افزایش مرگ و میر میمون‌ها  آن گزارش را نوشته بود تا ابد نفرین کارکنان بیکار شده  آن روزنامه و خانواده‌هایشان وداغ عذاب وجدان ناشی از بستن منبع رزق و روزی پنجاه شصت نفر را با خود خواهد داشت و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت راز بقا را تماشا نخواهد کرد و چیزی هم نخواهد نوشت که جایی را  سیاه بنمایاند.

*این داستان گرچه براساس واقعیات نوشته شده اما مثال‌های ذکر شده در آن فقط مثالند و صرفا برای روشن شدن ماجرا از آنها نام برده شده است!

masoome naseri | 03:35 PM | Comment(s)(11)

تجمع اعتراضی زنان علیه قوانین زن ستیز

June 7, 2006 02:56 AM

شما هم به این اعتراض مدنی بپیوندید.

logo-22khordad.jpg

masoome naseri | 02:56 AM | Comment(s)(2)

جای خالی عشق فوتبال‌ها

June 5, 2006 11:25 PM


چند سال پیش یکی از دخترهای خواننده چلچراغ از مشکل استادیوم رفتنش برایم حرف زد. او می‌گفت برای بازی‌هایی که زمستان‌ها برگزار می‌شود می‌تواند کاپشن بپوشد و وارد استادیوم شود ولی در بازی‌های تابستانه این کار ممکن نیست. بعدتر که در چلچراغ در مورد لزوم حضور زن‌ها در استادیو‌مهای ورزشی نوشتم نه فکرش را می‌کردم که یک روز باید تا ته ماجرا بروم و یک پای کمپین دفاع از حق ورود زنان به استادیوم شوم و نه فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئولمان فکرش را می‌کرد به خاطر چاپ مطالبی در این مورد به دادگاه مطبوعات فراخوانده شود آن هم به جرم تحریک افکار عمومی برای مقابله با پلیس و اتهام‌هایی از این دست.

یک روز پیش از بازی ایران و بوسنی آقای خلیلی که می‌شنود این بار هم قصد رفتن به استادیوم را داریم یادآوری می‌کند که دیگر در این مورد مطلبی در چلچراغ چاپ نمی‌کنیم. چند دقیقه قبل از رفتن به استادیوم یک سر به تحریریه اعتماد ملی می‌زنم و همه دوستان عاقلم می‌گویند باید بی‌خیال شویم چون این‌بار دستور داده‌اند با هر نوع تجمعی برخورد شود.مطمئنم که این بار هم راهمان نمی‌دهند و می‌گویم به هر حال این کل‌کلی است که نباید در آن کم بیاوریم و رفیق هنوزآبادی که می‌گوید مخالف این شیوه است یادآوری می‌کند این آخر و عاقبت سیاست‌های خیابانی است و  این که شما پوپولیست هستید.

از جمع پنجاه نفره بچه‌هایی که آمده‌اند جلوی در استادیوم تعداد کمی‌ فرق فوروارد و آفساید را می‌دانند و اصلاً فوتبالی نیستند اما با اعتقاد به این‌که نیمی از صندلی‌های این استادیوم حق زن‌هاست آمده‌اند اینجا و شعار می‌دهند. در طول ساعت‌هایی که زیر آفتاب خرداد جلوی در استادیوم نشسته‌ایم به این فکر می‌کنم که اگر تعدادمان دو برابر یا چهار برابر بود می‌توانستیم از این میله‌های آهنی رد شویم اما کلاً 50 نفریم کمتر یا بیشتر. ترمزهای این حرکت اعتراضی یکی و دو تا نیستند.علما و مراجع با دلایل خاص خودشان مخالف حضور ما در استادیوم‌ها هستند بدون این‌که یک‌بار قدم به این فضا گذاشته باشند.کاش یکبار برای آنها تور استادیوم آزادی می‌گذاشتند تا می‌دیدند اوضاع آن‌طور که آنها فکر می‌کنند آلوده نیست. مدیران و تصمیم‌گیران سیاسی نظام مخالف اند چون گمان نمی‌کنند ‌بتوانند موج مخالفت‌های احتمالی را از سر بگذرانند. مسئولان امنیتی و انتظامی مخالف اند چون احتمال می‌دهند توانایی تامین امنیت این فضای بزرگ را ندارند. می‌دانم که خیلی از دوستان نزدیکم هم مخالف اند چون همه این کارها را یک خواسته ونک به بالا می‌دانند و معتقدند در حالی که زن‌ها هزار و یک درد بی‌درمان دارند ما بی‌خود گیرداده‌ایم به استادیوم. برای همه آنها جواب دارم اما از این طرف ماجرا این روزها عصبانی بودم که چرا دخترهای عشق‌فوتبال‌ که حاضرند دردسر و تحقیر تغییر لباس را بپذیرند و وارد استادیوم شوند به جمع ما اضافه نشدند تا تعدادمان به واقعیت نزدیک شود.دلم نمی‌خواست چیزی بنویسم که دوستانم را در کمپین برنجاند. می‌دانم به ثمر رسیدن یک حرکت اجتماعی زمان و نیروی زیادی می‌برد اما ناراحتم که چرا بسیاری از ما حاضر نیستیم برای به دست آوردن حقوق‌مان کمی هزینه بدهیم. عصبانی‌ام که چرا باید فلان دوست عزیز که تا حالا حتی یک مسابقه فوتبال را کامل ندیده جلوی استادیوم کتک می‌خورد اما تعداد کمی از عشق فوتبال‌ها جرات می‌کنند به کمپین ما ‌بپیوندند؟

 سعی کردم در روزهای گذشته در مورد این عصبانیتم چیزی ننویسم ولی وقتی این خبر را خواندم عصبانیتم گل کرد. هزاران نفر از دانش‌آموزان شیلی به خاطر به دست آوردن حق‌شان می‌روند خیابان کتک می‌خورند، پلیس گاز اشک‌آور به طرفشان می‌پاشد، هزاران نفر از دانشجویان فرانسوی باز هم به خاطر خواسته‌هایشان، حدود یک ماه پلیس فرانسه را بیچاره می‌کنند اما عشق فوتبال‌های ما حاضر نیستند به خاطر حق‌شان دو ساعت جلوی استادیوم بنشینند. فکر می‌کنم ما در امور مدنی زیادی سوسول هستیم. دوستانم احتمالاً می‌گویند ما به عنوان فعالان اجتماعی باید پیگیر این حق باشیم خب تعداد ما زیاد نیست ولی جای خالی دخترهای عشق فوتبال که فراوان هم هستند بشدت در کمپین ما خالی است. چند نفری از دخترهای فوتبالی با پیراهن تیم ملی و پرچم ایران روز فوتبال با ما بودند اما تعدادشان کم است تعدادمان کم است. کاش دفعه بعد کمی زیادتر باشیم و کمی شجاع‌تر.

masoome naseri | 11:25 PM | Comment(s)(5)

کشف و شهود در سرزمین چرخه اتمی

May 25, 2006 04:21 PM



قبیله‌ای غارنشین در ارتفاعات شهر جیرفت و عنبرآباد كشف شد


آقای همیشه آن لاین این لینک را فرستاده می گوید ببین در سرزمین چرخه اتمی چه خبره! گفتم به مناسبت این لینک عکسی که یکی دوهفته پیش از قابی بر دیوار سبزی فروشی محله مان گرفته ام بگذارم اینجا تا بلکه یک نفر پیدا شود عبرت بگیرد. اصولاً این حق مسلم ما را کشته هر طرف بچرخیم چرخه اش می چرخد! شاعر شیرین سخن فرموده است:
گر ملک جهان در اختیارت باشد
مریخ و زحل خزانه دارت باشد
نیروی اتم در اختیارت باشد
هشدار که این آخر کارت باشد!


atom.jpg

masoome naseri | 04:21 PM | Comment(s)(15)

اس ام اس های یک روز داغ سیاسی!

May 25, 2006 01:22 AM

بعد از چند روز دوری از پایتخت امروز سر در راه تهران نهادم. در حال و هوای سلفچگان بودم و بنا به یک توفیق اجباری فیلم درپیت عروس فراری را تماشا می کردم که اس ام اس رسید: کوی داغونه!150 نفر زخمی شدن، حراست رو آتیش زدن، پردیس آشوبه، نهاد رهبری تو امیرکبیر آتیش گرفته... یادم آمد دفعه پیش هم که 18 تیر شد من اصفهان بودم. انگار وقتی من نیستم همه تصمیم می گیرند قیام کنند!
به این ترتیب به سلفچگان نرسیده پرت شدم وسط پایتخت! اس ام اس را برای چند نفر فوروارد کردم و منتظر بازخوردها ماندم که اس ام اس رسید: در حمله دیشب به کوی دانشگاه 40 نفر زخمی و 7 نفر ربوده شدن. امیرکبیر اشغال شده توسط دانشجویان!
یک ساعت بعد در حالی که سایر مسافران عزیز مشغول خوردن گوجه سبز و زردآلو بودند دوباره سراغ گرفتم ببینم کار به کجاها کشیده اس ام اس رسید: الان بالا (یعنی کوی) شلوغه یک به بعد میان اینجا(دانشگاه تهران) اینجا الان یگان ویژه اومده. دیشب یکی از بچه ها ضایعه نخاعی شده.
اس ام اس بعدی از پایتخت بود اما ربطی به شلوغی های دانشگاه نداشت:

Divoone / oghdei / sarbehava / efadei / tarsoo / damdami / asopas / razl / ashghal / mozhek! … shoke shodi? Narahat nasho alan harfe avale in 10 kalame ro kenare ham bezar!
از قم که رد شدیم اس ام اس زدم تازه چه خبر؟
اس ام اس زد: بکش بکش! این جوری: bokosh bokosh
از بهشت زهرا که رد می شوم باخبر می شوم صحنه مبارزه را ول کرده و با دوستانش توی یک کافی شاپ نشسته دارد آب میوه می خورد!
می رسم به ترافیک...تهران همان تهران همیشگی است گیریم کمی داغتر کمی سیاسی تر!

masoome naseri | 01:22 AM | Comment(s)(3)

آگهی بازرگانی

May 17, 2006 12:19 AM

-دوست دارم فوتبال همه دور هم باشیم.شوهرم، پسرم، برادرم
(زن در حال ریختن آب میوه توی ده بیست تا لیوان)...

-سن ایچ این شانسو به من داده.مگه نشنیدید می گن سن ایچ و چهل و دو اینچ؟
 (تصویر شوهر و پسر و برادرهای خانم که پای تلویزیون اند.) گل!!!! و همه با هم می پرند بالا(شوهر، برادر و پسر و چندین مرد دیگر) ، زن و دختر کوچکش اما معقول گوشه مبل نشسته اند و فقط لبخند می زنند. از شادی مردان خانواده شادند.همین!

masoome naseri | 12:19 AM | Comment(s)(12)

گفتگوی تلویزیونی درباره مد و لباس!

May 16, 2006 12:20 AM


این چند نفر امشب در شبکه دو نشسته اند در مورد مد و لباس حرف می زنند. ببخشید که تلویزیون ما برفکی است. ولی  قطعاً دو تا خانم به شدت محجب و یک روحانی در عکس قابل تشخیص اند.



modd.jpg

masoome naseri | 12:20 AM | Comment(s)(8)

مکان- نمایشگاه

May 13, 2006 02:12 AM


مکان: نمایشگاه کتاب تهران
زمان: روز آخر


tehran-book-fair1.jpg

tehran-book-fair2.jpg

masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(61)

بنیامین و زن پلنگ نما در دانشکده علوم اجتماعی!

May 11, 2006 10:44 PM

عنوان همایش یک روزه "دین، ارتباطات و فرهنگ عامه پسند" که خبرش را از ندا گرفتم این قدر جذاب بود که به خاطرش دیروز از خواب صبحگاهی ام کمی! بزنم و خودم را به جلسه صبح این همایش برسانم. موضوع مقاله ها و ترکیب دو کلمه دین و عامه پسندی هم به خودی خود جذاب بود. واضح و مبرهن است به سخنرانی دکتر محسنیان راد که ساعت 9 بود نرسیدم. عنوان مقاله دکتر محسنیان راد "جایگاه مفهوم از خود در ارتباطات دینداران عوامانه و عواقب آن" بود. آن طور که از خلاصه مقاله دکتر برمی آید دینداری عوامانه بیشتر عاطفی و کمتر ادراکی و خردگرایانه است و دیندار عوامانه خود را از مرکز و گوهر دین دور می کند و به حاشیه می رود. به نظر دکتر محسنیان راد تشویق این گونه دینداری در ارتباطات گروهی و رسانه ای انرژی بالقوه ای برای گرایش به آن ایجاد می کند که اگر این مساله در جوامع بی سواد و کم سواد و با حضور طبقات نفع طلب نهادینه بشود خاموش کردنش دشوار خواهد بود.
یکی از مقاله های صبح دیروز که فکر می کنم حیف شد نشنیدمش کار مشترک دکتر حسام الدین آشنا و دکتر حسن بشیر بود با عنوان "ارتباطات سیاسی در فرهنگ عامه پسند؛ پدیده مقتدی صدر در فرهنگ عامه پسند شیعیان عراق" نویسندگان این مقاله معتقدند مقتدی صدر به عنوان رهبری فرهمند در میان جوانان شیعه پدیده نوظهوری است که با تکیه بر دو عامل مشروعیت بخش یعنی میراث خاندان صدر و مبارزه با اشغالگران توانسته است در امور سیاسی عراق تاثیر بگذارد. در حالی که از دانش حوزوی و تجربه سیاسی چندانی برخوردار نیست.
مقاله حجت الاسلام کریم خان محمدی هم که دانشجوی دکترای فرهنگ و ارتباطات است خوب بود. مخصوصاً اگر در جامعه ای زندگی کنید که هر روز در یک گوشه اش یک معجزه اتفاق می افتد. بررسی موردی تعامل دین عوامانه با پدیده چنار روستای زرآباد قزوین عنوان این مقاله بود. چنار مورد نظر از آن چنارهای صاحب کرامت است که بعضی ها معتقدند در روز عاشورا خون گریه می کند! چون موضوعش جالب بود حتماً یادداشت هایم را به طور جداگانه در این مورد همین روزها می گذارم توی وبلاگ.
دکتر احمد میرعابدینی هم که استاد ارتباطات سیاسی دانشگاه علامه است در مورد رسانه های جمعی و دین عامیانه حرف زد.او دین را به دین مدرن و دین سنتی و دین رسمی و دین غیررسمی تقسیم کرد و می گفت دین رسمی که در رسانه تلویزیون تبلیغ می شود دین سنتی است.
از صحبت های دکتر اعظم راودراد در موضوع سینما و ارتباطات دینی و عادل عندلیبی با موضوع برجسته سازی باورهای خرافی با مضامین دینی؛ بررسی موردی ماجرای زن پلنگ نما در قم هم یادداشت برداشتم که دلم می خواهد در موردشان مفصل تر بنویسم.
آخرین مقاله هم کار دکتر مسعود کوثری بود. او که عضو هیات علمی گروه ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است به مساله مداحی و موسیقی پاپ دینی در ایران پرداخت با اشاره هایی به کسانی مثل چاووشی و بنیامین(همان خواننده ترانه حالم بده که درباره ابالفضل و امام حسین هم ترانه خوانده است!). او معتقد است گسترش موسیقی پاپ دینی نشان دهنده پیروزی مداحان بر واعظان است که همین مداحان هم محصول دوران جنگ هستند دورانی که ایجاد هیجان و شور و بسیج عمومی در جامعه نیاز بود. کوثری می گفت بعد از جنگ مداحان هویت مستقل پیدا کردند و این روزها مداحان بزرگ برای هر مجلس مداحی بین یک تا یک و نیم میلیون تومان حق مداحی می گیرند که خب درآمد خیلی خوب و غیر قابل چشم پوشی به نظر می رسد.
همایش دین، ارتباطات و فرهنگ عامه پسند که مبتکرش انجمن ایرانی ارتباطات و مطالعات فرهنگی است به نظرم از معدود برنامه های علمی بود که متناسب با شرایط روز جامعه ترتیب داده می شوند. از دکتر محسنیان راد هم که درباره ضرورت برگزاری چنین برنامه هایی سوال کردم گفت بعد از ماجرای پناه گیری یک سگ به حرم امام رضا به فکر چنین همایشی افتاده اند. همین یکی دو روزه یادداشت هایی از این همایش می گذارم اینجا.

** مثل سینما رفتن یکی از گزارش های فراوانی است که درباره استادیوم رفتن خانم ها کار شده است. فقط نمی دانم چرا حضور من در این گزارش اینقدر پررنگ است! تقریباً همه حرف‌های من را نویسنده توی این گزارش آورده است. این یکی از گزارش های ویژه نامه ای است که شرق با عنوان جنس دوم فوتبال در این مورد کار کرده است.

masoome naseri | 10:44 PM | Comment(s)(6)

ما آچمز نشده ایم

April 26, 2006 07:27 PM


می گویند آچمز شده‌اید! اس ام اس می‌فرستند که احمدی نژاد سوسکتان کرد رفت پی کارش. می‌خندند که حالا دیگر هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید! مساله استادیوم رفتن خانم ها را می‌گویند و این که احمدی نژاد دستور داده که بهترین جای استادیوم را بدهند به زن ها! به ما که رفتیم چندین بار دم استادیوم و اخطار شنیدیم و کتک خوردیم و البته موفق هم شدیم.
 آن چهل و پنج دقیقه ای را که در مسابقه ایران و بحرین با مبارزه (به معنای واقعی کلمه) توانستیم روی صندلی استادیوم آزادی بنشینیم از بهترین دقایق زندگی‌ام می‌دانم اما الان هم فکر نمی‌کنم این که احمدی نژاد این حق را تایید کرده اتفاق بزرگی است.

 نشستن روی آن صندلی های رنگی طبیعی‌ترین حق ماست. طبیعی‌ترین حق آنهایی که هنوز هزار و یک حق دیگرشان زیر پاهای قوانین مردسالارانه له می‌شود. مثال هم لازم نیست بزنم.

 این روزها ما، یعنی کسانی که روی حق استادیوم رفتن زن ها بارها تاکید کرده‌ایم با این که این یکی از خواسته‌هایمان بوده جشن نگرفته‌ایم. کلی کار روی زمین مانده داریم که باید به آن ها بپردازیم. این روزها دارم به این کارها فکر می‌کنم.


masoome naseri | 07:27 PM | Comment(s)(13)

غرور ملی

April 19, 2006 05:51 PM

DSC02176.jpg

masoome naseri | 05:51 PM | Comment(s)(23)

حالم بده حالم بده!

April 9, 2006 12:55 AM

benyamin.jpg

اگر چند دقیقه ای در یکی از خیابان های تهران قدم بزنید یا رانندگی کنید بدون تردید صدای این آقا را می شنوید که می خواند: حالم بده حالم بده!چند وقتی است که تب صدای بنیامین تمام تهران را داغ کرده است. صدایش را می توانید هم توی مهمانی های معمولی بشنوید هم در پارتی ها و هم از پخش ماشین هایی که از خیابان رد می شوند و هم از مغازه های مختلف که با حال خراب می خواند:

امشب درجه تبم روی هزار و سیصده

اما شاید به چشم تو این تب فقط یک عدده!

همین طور که می بینید قیافه اش آن طور که  پوسترش نشان می دهد یک چیزی توی مایه های بهرام رادان است. هر چند نمی شود اصلاً به این پوسترها اطمینان کرد. من خودم قیافه یکی از این خواننده های دلبر بلا را توی بیلبورد دیدم که شبیه محمد رضا گلزار بود اما خودش را که دیدم بیشتر شبیه خشایار مستوفی بود.

به هر حال این عکسی از تب بهاره تهران است: بنیامین 85

 

 

masoome naseri | 12:55 AM | Comment(s)(35)

سوال

March 10, 2006 06:03 PM

همین روزها دوران زندان اكبر گنجی تمام می شود. شش سال! همین دیروز بود یا یك قرن پیش كه از پنجره آن ساختمان میدان هفت تیر دست تكان داد و رفت؟

masoome naseri | 06:03 PM | Comment(s)(18)

كمی لینك

March 10, 2006 05:27 PM

"از دست دادن ریموت كنترل، سخت است" را برای هشت مارس برای شرق نوشتم در ویژه نامه هشت مارس چاپ شده اما زیاد از آن راضی نیستم چون با سرعت نوشتمش و فرصت نشد بخوانمش.
بنابراین اگر حوصله خواندنش را داشتید مشكلاتش را به خوبی خودتان ببخشید.در همین ویژه نامه بزرگمهر شرف الدین نگاهى به ریشه ها و چالش هاى زبان فارغ از جنسیت انداخته در مقاله ای با عنوان :
از مصاحب ناجنس احتراز كنید. پرستو هم گزارشی دارد كه نگاهی است به ماجرای استادیوم رفتن زن های ایرانی از آغاز تا امروز!

masoome naseri | 05:27 PM | Comment(s)(3)

نه!

March 8, 2006 05:07 PM

این متن و اجرای ترانه نه! است که امسال به مناسبت هشت مارس اجرا شده است. می توانید هم متنش را بخوانید هم بشنوید و هم دریافتش کنید. این ترانه در مراسم هشت تا هشت اجرا شد.

به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز که برگه که برگه همه اش برگ برگه

به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته به این سقف ویرون بگو نه!

به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست

نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه

دریافت كنید

 

masoome naseri | 05:07 PM | Comment(s)(98)

هشت مارس چه خبره؟

March 6, 2006 05:29 PM

8ta8.jpg

اگر برای روز چهارشنبه تان برنامه ای دارید که هیچ ولی اگر برنامه ای ندارید به این آدرس بیایید و روز جهانی زن را با ما گرامی بدارید.

مجموعه‌ی فرهنگی شقایق واقع در خیابان ولی عصر، پایین تر از پل پارک‌وی، پلاک 15

عنوان این برنامه «هشت تا هشت»  است.(مرور هشت مارس 2005 تا 2006) . شعار برنامه امسال هم این است:«نه!» این برنامه روز چهارشنبه، 17 اسفند برابر با 8 مارس با همکاری کانون زنان ایران، مرکز کارورزی سازمان‌های جامعه مدنی، سایت زنان ایران و موسسه راهی برگزار می شود.

نمایش فیلم ماده 61 خانم مهوش شیخ الاسلامی، اجرای یک تئاتر، دو تا میزگرد،چند تایی فلش و اسلاید شو و این جور چیزها! که مفصلش را «زن نوشت» نوشته و من برای این که بچه ها نگویند بی معرفتی کرده ام در موردش این جا می نویسم.

غیر از این برنامه در تهران چند تا گروه دیگر هم برنامه هایی دارند که از جریان مفصل ترش را اگر به زن نوشت سر بزنید باخبر می شوید.

تشریف بیاورید خوشحال می شویم.

masoome naseri | 05:29 PM | Comment(s)(2)

مصادیق فی قلوبهم مرضا

March 3, 2006 12:03 PM

رساله اجوبه الاستفتاءات آقای خامنه‌ای را نگاه می‌كردم كه مجموعه پرسش‌های برخی مومنان گرانقدر از مرجع‌ مذهبی‌شان و پاسخ‌‌های اوست. به نظرم رسید بعضی مومنان استفتا‌كننده، مصداق �?ی قلوبهم مرضا هستند. دقت بفرمایید:

سوال شماره 1200- دیدن فیلم‌هایی كه راه صحیح نزدیكی با زن باردار را آموزش می‌دهند، برای مردان متاهل، با توجه به این‌كه باعث به حرام افتادن آنان نمی‌شود، چه حكمی دارد؟

جواب: دیدن این فیلم‌ها كه همیشه با نگاه شهوت برانگیز همراه است، جایز نیست.

خداییش سوال جالب و در نوع خو زیركانه‌ای است ولی پاسخ دهنده با جوابش عملاً گفتی برو عزیزم! خودتی!

 

 

masoome naseri | 12:03 PM | Comment(s)(14)

از استادیوم چه خبر؟

March 1, 2006 06:13 PM

از استادیوم خبر می‌رسد که نه تنها بچه‌ها را به استادیوم راه نداده‌اند که کلی هم اذیت‌شان کرده اند و برشان گردانده‌اند میدان آزادی. پرستو حتماً اطلاعات تکمیلی را شب می‌گذارد توی وبلاگش ولی گویا حدود هفتاد نفر بوده‌اند و حسابی هم حالشان گرفته شده.

masoome naseri | 06:13 PM | Comment(s)(10)

فقدان

February 16, 2006 04:19 PM


آن سال‌هایی که ما دانشگاه می‌رفتیم عبدالعلی رضایی با مدرک فوق لیسانس استاد دانشکده علوم اجتماعی علامه بود. یک استاد جوان و زنده و پژوهنده (وقتی می‌گویم زنده دوستان دانشگاه رفته من می‌دانند منظورم چیست)‌‌ همان سال‌ها آزمون دکترا قبول شد اما یک مشکل قانونی کوچک پیش آمد. 

درست یادم نیست اما گمانم مشکل قانونی چیزی شبیه این بود که اگر کسی بعد از چهل سالگی برای دکترا قبول می‌شد و در استخدام دانشگاه نبود قبولی‌اش کان لم یکن محسوب می‌شد. من از علت وجودی چنین مقرراتی سر در نمی‌آورم ولی می‌دانم بعد از این ماجرا عبدالعلی رضایی (حالا دیگر دکتر عبدالعلی رضایی) از دانشکده ما و از ایران رفت. 

گمانم یک دانشگاه کانادیی با علاقه او را پذیرفت و الان هم آنجا مشغول تدریس و تحصیل و تحقیق است. تابستان گذشته یک سفر کوتاه آمده بود تهران و علاقه‌مندانش توانستند بعد از سال‌ها به اندازه یک جلسه دو ساعته سر کلاس استاد سابق بنشینند. 

ماجرای دکتر نمک‌دوست و دکتر مردی‌ها که پیش آمد یاد آن استاد قدیمی افتادم. فقدان هر کدام از معلم‌هایی که هنوز آلوده جزوه‌های تکرار شونده نشده‌اند و سر کلاس درسشان می‌شود هنوز چیزی یاد گرت فقدان بزرگی است. میدان که دانشجوهای دانشکده ارتباطات می‌خواهند روز شنبه در یک اعتراض مدنی شرکت کنند و بخواهند استادشان برگردد. من هم که البته پایه هر نوع اعتراض مدنی هستم حتماً در این تحصن شرکت می‌کنم. این فقط یک اعتراض دانشجویی نیست، اعتراض آدم‌هایی‌است که نمی‌خواهند دانشگاه از حضور یک استاد زنده (به مفهومی که در بالا گفتم) خالی بماند. 

مرتبط: 

* تجمع صنفی - دانشجویی در اعتراض به اخراج استادان

* راحت می‌شود استاد اخراج کرد

* جلوگیری از پیش‌روی حذف

* سربازان شنبه

* نفر بعدی این زنجیره کیست؟

masoome naseri | 04:19 PM | Comment(s)(4)

دارم بنیادگرا می‌شوم

February 6, 2006 01:40 PM

این آمریکا و اروپا با این کار‌هایشان دارند من دموکرات و اصلاح‌طلب را به یک بنیادگرای کامل تبدیل می‌کنند. بعضی‌ها که مثل همه طول تاریخ معتقدند این‌ها همه بازی است و از این حرف‌ها ولی راستش این مساله غنی‌سازی و سوخت هسته‌ای و تعلیق و این بحث‌ها مساله زندگی من شده‌ است.
این روز‌ها بشدت هر‌چه تمام‌تر از دست اسرائیل و اروپا و آنگلا مرکل و شورای حکام و دانمارک و فرانسه و البته خودمان عصبانی‌ام. اصلاً این‌ها باعث شده‌اند من با احمدی‌نژاد در یک موضوع تفاهم پیدا کنم و آن هم اصرار دیوانه‌وار بر سر مساله ادامه غنی‌سازی اورانیوم است! (این اورانیوم اصلاً چه شکلی هست؟)

 
در بد‌ترین شرایط گیریم ما بخواهیم سلاح هسته‌ای تولید کنیم از همان‌ها که اسرائیل و آمریکا و بقیه بهترترش را دارند، خب به کسی چه مربوط است؟
در مورد حاکمیت دموکراسی و عقلانیت سیاسی حرف می‌زنید؟ می‌گویید مشروعیت سیاسی دولت و رئیس‌جمهور و این حرف‌ها؟ علیرغم همه افتضاح‌های دولت بوش از تقلب انتخاباتی تا جنگ افغانستان ممکن است در مورد آمریکا گیر ندهم ولی جان من شما فکر می‌کنید اسراییل حکومت دموکراتی دارد؟

لطفا فکر نکنید تحت تاثیر رسانه‌های داخلی‌ام چون هنوز خیلی از‌‌ همان مثلا رسانه‌های آزاد مثل bbc و CNN  و GUARDIAN در ایران قابل دسترسی‌اند.

از طرف دیگر ماجرای کاریکاتورهای پیامبر باعث شده است در مورد مسلمانی خودم کمی فکر کنم. آدم مسلمانی که فکر می‌کند دین مساله‌ای است کاملاً فردی در برابر اتفاقی از این دست چه باید بکند؟ به‌هر حال با هر قرائت که به دین نگاه کنیم باز هم پیامبر همان‌طور که فصل مشترک همه مذاهب اسلامی است مرجع مذهبی همه مسلمان‌هاست.
چه آنهایی که حکومت را در دور‌ترین فاصله از دین می‌خواهند چه آن‌ها که به حاکمیت سیاسی مراجع دینی معتقدند. خب چرا دسته دوم غیرت انقلابیشان وامی‌دارد بروند تظاهرات کنند و پرچم آتش بزنند و کالای غربی تحریم کنند و دسته دوم اول هنوز درگیر این هستند که این اصلاً ‌توهین هست یا نه؟ و اگر هست باید با چه منطقی با آن برخورد کرد؟ آیا اعتراض به چنین مساله‌ای مخالف آداب روشنفکری است یا نه؟
اگر در این موارد به نتیجه نرسم و درگیر این سوال‌ها بمانم مجبورم بروم به آنگلا مرکل بگویم سرکار خانم! این آدولف هیتلری که به این احمدی‌نژاد بدبخت برچسبش را می‌زنید اورژینال آلمان است. یقه ما را ول کن برو مشکل صنایع ورشکسته آلمان را حل کن! (این دیگر تحت تاثیر رسانه‌های داخلی بود!)
راستی کسی از بازار محصولات دانمارکی در ایران خبری دارد؟ ما که پنیر لیقوان و کره وطنی می‌خوریم چطوری باید حال این دانمارکی‌ها را بگیریم؟

masoome naseri | 01:40 PM | Comment(s)(21)

روسری سفیدها درآفساید

January 25, 2006 05:44 PM

دیروز با یك اتفاق دلپذیر توانستم بروم آفساید جعفر پناهی را ببینم. پناهی ماجرای فیلمش پرهیجانش را همان ساعت هایی فبلمبرداری كرده كه ما با تعدادی از خانم های دیگر رفته بودیم استادیوم. یعنی همان روسری سفیدهایی كه در فیلم از آنها اسم می برند ما هستیم كه بالاخره اواخر نیمه اول توانستیم برویم و شكوه فوتبال زنده را تجربه كنیم. ماجرای فیلم ماجرای چندتا دختر عشق فوتبال است كه برای تماشای فوتبال لباس پسرانه می پوشند و...

ما البته این شكلی دیوانگی نكردیم و سعی كردیم كاملاً مدنی برویم توی استادیوم ولی موقع تماشای فیلم آفساید مدام توی فكر هیجان های خودمان بودم در همان زمانی كه فیلم روایتش می كند. شلوغ بازی و شعارهای برابری خواهانه و جروبحث با مامورها و آااخر سر نشستن روی صندلی های داغ استادیوم كه خیلی چسبید!

masoome naseri | 05:44 PM | Comment(s)(7)

شاید سكوت بهتر بود

December 31, 2005 09:01 PM


چون بند آخر این نوشته‌ عین تكه پراندن است به من به‌عنوان كسی كه مفتخر است به هورا كشیدن برای خاتمی، لازم است عرض كنم  رفیق عزیز! درست است در روزگار گذشته كه آتش سیاست تو تند بوده من مشغول چرت‌زنی بوده‌ام اما همان شب کذایی که جلوی در خانه گنجی شمع روشن کرده بودند من هم مثل خیلی‌های دیگر بودم.آن شب دعای کمیلی خوانده شد و شمع روشن شد و غیره. نشان به آن نشان كه بعدش با بعضی از این دوستان هنوزی و دیگران با هم برگشتیم و گمانم تو را رساندیم دم خانه یا آژانس یا نمی‌دانم كجا! حالا اینكه چرا ریز دیده‌ایمان متوجه نمی‌شوم. اگر در دادگاه شما سند و مدركی لازم شد به تعداد كافی شاهد دارم و به میزان لازم عكس مستند! از این یكی فبرنامه هم بی‌خبر بودم و نرفتم اگر می‌دانستم می‌رفتم چون كه سرم خوشبختانه به لطف بیكاری آنقدرها شلوغ نیست! بنابراین می‌بینی آنها كه برای خاتمی هورا می‌كشند می‌توانند به یاد گنجی هم شمعی روشن کنند و به هر دو كار هم ببالند.(راستی چه‌زود كارمان به تفتیش عقاید كشیده!)
غیر از آن شبی كه شمع روشن كردیم و كذا و كذا یك شب دیگر هم رفته‌ام برای آقای خاتمی كه هنوز و هیچ وقت برایم ممد نشده و همچنان آقای خاتمی است هورا كشیده‌ام كه جایتان خالی خوش گذشت. و از قرار، مشكل هم این طرف داستان است.هیچ وقت در طول این هشت سال با این آقایان آن‌قدر رفیق نشده‌ام كه هادی و محسن و علی و ممد صدایشان كنم نه اینقدر افه اپوزیسیون گذاشته‌ام كه از آن طرف بام بیفتم. شكر خدا دامنم هم از گرفتن رانت و این‌جور چیزها از دوستان دولتی در هشت سال گذشته پاك است و زبانم هم همچنان سرشان دراز. اگر از روزنامه‌های مشاركتی نانی سر سفره‌مان آمده باشد سه برابر آن نان، كار كرده‌ام.
روز اول گویا مشكل این بود كه با برگزار جشن چله، فردای شب چله بساط آیین‌های ملی فبه هم می‌ریزد و حالا اتهام‌مان كاملاً سیاسی شده و شده‌ایم متهم به قهرمان‌پروری (كه اگر قهرمان كس دیگری باشد پروراندنش مشكل ندارد گویا!)
من البته آستانه تحملم چندان بالا نیست هر چند رفاقت را ارجمند می‌دانم اما معتقدم هیچ‌كس به اندازه رفیق آدم، مستحق شنیدن حرف حق نیست.
حر حق به باور من این است كه قهرمان‌پروری همان‌قدر ناپسند است كه نخبه‌كشی و متاسفانه برخی از دوستان حواس‌شان پرت شده و نمی‌دانند كجای دنیا و با چه پیشینه سیاسی- اجتماعی و فرهنگی ایستاده‌اند و چشم بسته دارند خودزنی می‌کنند. اگر این روزها اپوزیسیون شدن مد شده بد نیست پیش از آنكه تصمیم بگیریم اپوزیسیون شویم ببینیم نقطه مقابل این اپوزیسیون چه كسی و با چه دیدگاهی است. منتقد بودن، منتقد منصف بودن البته كه كار سختی است و از همه انتظار نمی‌رود. 
در هر حال اگر فارغ از این تكه‌پرانی‌ها حوصله‌ای برای گفتگو و بحث باشد من پایه‌ام. تا باشد از این دیالوگ‌های دوستانه باشد.


masoome naseri | 09:01 PM | Comment(s)(10)

شب مردی با عبای شكلاتی

December 23, 2005 02:12 AM



با برگزاری شب چله چلچراغ، آن‌هم فردای شب چله زدیم بساط آیین‌های ملی را در هم ریختیم و از كسی هم بابتش عذرخواهی نمی‌كنیم. چون به همه آنهایی كه آنجا بودند بشدت خوش گذشت و تا آنجا كه می‌دانم همه‌شان ایرانی بودند و هیچكدام احساس نكردند با خوردن بسته اناری كه روی صندلی‌شان گذاشته‌ بودند و باز كردن پاكت فال حافظ و شنیدن حافظ با صدای همیشه گرم سید محمد خاتمی، دارند آیین‌های اصیل ایرانی را لگدمال می‌کنند.
همه چیز خوب بود. از كلیپ چلچراغ كه خودم ترانه‌اش را گفته بودم!! تا كلیپ عكس‌های حجت سپهوند كه با شرح‌ عكس‌های ابراهیم رها همراه شده‌ بودند و انیمیشن بزرگمهر حسین‌پور.جایتان خیلی خالی بود چه از او خوشتان بیاید چه نیاید.
بعد هم كه ترانه مردی با عبای شكلاتی را یك گروه جوان اجرا كردند كه ترانه‌اش را نیلوفر لاری‌پور گفته بود:
مث یه شعله درخشید      تو شب خالی و خونسرد
این عجیبه ولی انگار       یه نفر باورمون كرد
یه نفر كه آسمونو           به دل آینه بخشید
دلشو شكستیم اما           از گلایه‌مون نرنجید
شب لبخند و گل و ترانه‌های شكلاتی
شب مردی شب مردی با عبای شكلاتی
هنوزم بودن با تو             برامون یه اتفاقه
عكس تو اگرچه كهنه‌اس   روی دیوار اتاقه
تو نجیب و مهربونی         بیا مهربون‌ترین باش
دست‌كم فقط یه‌ ذره         چلچراغی‌تر از این باش
شب لبخند و گل و ترانه‌های شكلاتی
شب مردی، شب مردی، با عبای شكلاتی

khatami 07.jpg 

بعد هم یك گفتگوی خوب خودمانی با سید محمد خاتمی كه چشم‌هایش را بست و باز كرد تا سورپریز شود. چند تا از جوان‌ها طول سالن را رژه رفتند تا پرچم سه رنگ ایران را كه نزدیك به دو هزار نفر امضایش كرده بودند به او تقدیم کنند.پرچمی كه بوسید و گفت بهترین هدیه عمرش است.
من همیشه حافظ‌خوانی خاتمی را دوست داشته‌ام. پیام‌های نوروزی‌اش را هم به عشق شعر حافظی كه می‌خواند گوش می‌دادم. امروز هم یكی از آن غزل‌های دبش حافظ را خواند.
كار باران كوثری را هم دوست داشتم. مثل قدیمی‌ها برای خاتمی دعا خواند كه الله خیرحافظا و هو ارحم الراحمین و فوت كرد طرف خاتمی.
عشق و علاقه‌ام به سید محمد خاتمی زیادی از سر و ته این پست بیرون زده است؟ مهم نیست. او از معدود آدم‌هایی است كه حاضرم برایش از ته گلو هوررا بكشم، به احترامش تمام قد بایستم و البته گاه و بیگاه از نیش قلمم هم مصونش نگذارم چنانكه در این هشت سال چنین كرده‌ام. 



masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(32)

آلزایمر نگیریم

December 14, 2005 02:18 PM


بچه‌ها در مورد این‌كه بعد از این فاجعه چه باید كرد و چه می‌توان كرد ایده‌های مختلفی دارند. از متن وبلاگ‌ها، ایمیل‌ها و گفتگوهای تلفنی نگرانی از این‌كه نكند به علت آلزایمر تاریخی‌مان، زخم‌های این سانحه هم فراموش شود بشدت پیداست.

 اگر نشست‌ها و تجمع‌هایی كه در طی این هفته برگزار شد به كل هفته‌های سال سرشكن می‌شد آن‌وقت واقعاً فراموش نمی‌كردیم. سوال این است كه چطور می‌شود از تلخی این حادثه به یك اتفاق خوب رسید؟

بعضی از دوستان كه مراسم روز شنبه را در بزرگداشت همكاران قربانی‌مان برگزار كردند پیگیر شده‌اند تا كمیته‌ای تشكیل بدهند مركب از دوستان روزنامه‌نگار و دانشگاهی تا با بررسی استاندارهای موجود در جهان و با تكیه به تجربه‌های موجود به یك سند مشخص برای تعیین استانداردهای حرفه‌ای روزنامه‌نگاری برسند.فردای بزرگداشت اولین جلسه آن هم برگزار شد و امیدوارم به‌قول بعضی‌ها منتج به نتیجه احسن شود.
یكی هم بحث تحریم است كه فكر می‌كنم الان باید یك كار مدنی خوب برای این قضیه انجام بشود. دوستی می‌گفت پیش چشم جامعه جهانی، بچه‌های عراقی به‌خاطر كمبود دارو و غذا در اثر بیماری‌های كوچك از دست رفتند و كسی كاری نكرد ولی این نباید مانع از حرف زدنمان بشود. مساله امنیت یك مساله حقوق بشری است كه باید در مورد فقدان آن در ایران به زبان‌ دنیا حرف زد
فكر نمی‌كنم به‌محض این‌كه ما دراین‌باره نوشتیم و حرف زدیم تحریم‌ها را از بین می‌برند ولی دست‌كم سكوت ممتدی كه در این‌باره جریان دارد شكسته می‌شود.
این یك‌جور بالا و پایین پریدن است در ساحل جزیره‌ای به نام ایران كه سیاستمدارانمان باعث و بانی‌اش شده‌اند. این‌كار امیدوارمان می‌كند كه بالاخره امیدی برای بیرون رفتن از این جزیره هست و خودمان دست‌كم می‌توانیم تنهایی غم‌انگیزمان را بشكنیم.

طبق یك عقیده جهانی سردی خاك باعث فراموشی داغ‌های دل آدم می‌شود. بنابراین گمان می‌كنم آه كشیدن و اشك به چشم آوردن بعد از یكی دو هفته كافی است و بهتر است اگر دوستان ایده‌ای دارند رو كنند وگرنه افسردگی و افسوس كه نشد كار! 


masoome naseri | 02:18 PM | Comment(s)(2)

سفرنامه زهرماری

December 7, 2005 05:29 PM

۱-خب بله، کیش و خلیج همیشگی فارس و خرید پلیور و پلاژ ویژه بانوان و رادیوی تاکسی که می‌گوید بر اثر سقوط یک فروند هواپیما... و من یادم می‌افتد که مهدی یک ساعت پیش از فرودگاه مهرآباد به من زنگ زده بود و منتظر پرواز بود و به خودم لعنت می‌فرستم چرا نپرسیدم کی با چه پروازی، چطور؟!

یک تماس تلفنی مطمئنم می‌کند که یک هواپیمای نظامی بوده او هم فعلاً در همین حدود خبر دارد. خب الحمدلله مرگ باز دور شد. از ما دور شد تا ببینیم به کی نزدیک شده باشد.

۲- دو ساعت تاخیر پرواز آن هم در روزی که یک هواپیما سقوط کرده به اندازه کافی اعصاب خردکن هست ولی دقیقاً‌‌‌ همان دقایقی که کارت پروازمان را چک می‌کنند تا سوار اتوبوس بشویم و برسیم به باند فرودگاه کیش، تمام تلویزیون‌های بزرگ فرودگاه دارند صحنه‌های دلخراش حادثه سقوط را پخش می‌کنند و لب‌های مسافران با شدت بیشتری تکان می‌خورد و همه دعا می‌خوانند. رفیقم نگران سقوط است می‌گویم نگران نباشد چون جز در شرایط جنگی در طول تاریخ سقوط هواپیما‌ها تا حالا پیش نیامده دو تا هواپیما در یک روز سقوط کنند. فکر کردن به این‌که آیا در این دقایق پخش کردن این خبر‌ها در سالن فرودگاه کار درستی است یا نه کمی سوسول‌بازی به نظر می‌رسد. به هر حال بازماندگان حادثه در حال گریه و زاری‌اند که می‌رویم سوار هواپیما بشویم.

۳-هواپیمای مورد نظر رسما یک هواپیمای نظامی است که توی آن صندلی کاشته‌اند. جایی که برای کیف ‌دستی و این‌جور وسایل پیش‌بینی شده این‌قدر عجیب است که دور از چشم مهماندار خیلی خیلی جوان هواپیما (این‌قدر جوان که بغل دستی من می‌پرسد به نظرت این هجده سالش هست یا نه؟) چند تا عکس می‌گیرم. ضمن این‌که هموطنان عزیز برای استفاده بهینه از فرصت سفر به کیش هر کدام به اندازه یک چمدان بار با خودشان آورده‌اند بالا تا پولی بابت اضافه‌بار ندهند. هواپیما راه افتاده ولی هنوز مسافرین عزیز توی راهروی هواپیما ایستاده‌اند و دارند بار‌هایشان را آن بالا جا‌به‌جا می‌کنند. در این لحظات به جای خواندن دعای سفر دارم به خودم فحش می‌دهم که چرا موقع رزرو این تور فقط به هتلش فکر کردم و نپرسیدم پروازش با چه هواپیمایی است! «airplane.

۴-وسط این هیاهو، خانم مهماندار، اول دعای سفر می‌خواند و بعد لیدیز‌اند جنتلمنش را می‌گوید و ضمن بیان تمهیدات ایمنی به ما اطلاع می‌دهد که زیر صندلی‌هایمان یک جلیقه نجات هست. دست می‌برم پایین، نه زیر صندلی من جلیقه نجات هست نه زیر صندلی بغل دستی‌هایم و نه احتمالاً زیر بقیه صندلی‌ها! با شنیدن هر صدای غیرطبیعی دلم می‌لرزد ولی سعی می‌کنم با دوستم در مورد سینمای سیاسی حرف بزنم و فیلمی که تازگی‌ها دیده‌ام. هی این فکر را که باید یک مطلب در این مورد بنویسم از خودم دور می‌کنم. فکر می‌کنم بچه‌های خبرنگاری که توی آن پرواز بوده‌اند وقتی سروصداهای غیرطبیعی را شنیده بودند به گزارششان فکر می‌کردند و نمی‌دانم اگر آن پرواز سقوط نکرده بود خط قرمز‌ها اجازه می‌داد در این مورد خطی بنویسند و حرفی بزنند یا نه!؟

۵-رسیده‌ایم به آسمان تهران، هواپیما ارتفاعش را کم می‌کند ولی باز اوج می‌گیرد و چندین بار توی آسمان می‌چرخد. دوستم می‌گوید فکر می‌کنم چرخ‌هایش باز نمی‌شوند چون صدایی نشنیدم و من سعی می‌کنم به شکل خوشبینانه‌ای (که البته خیلی شبیه بلاهت است) به او اطمینان بدهم این‌طور نیست. احتمالاً این موقع شب ترافیک پرواز در مهرآباد بالاست و خلبان منتظر است تا باند برای فرودش آماده شود.

۶-با صدای برخورد چرخ‌های هواپیما با زمین نفس راحتی می‌کشم. هموطنان عزیز هم ذکر و دعا را بی‌خیال می‌شوند و شروع می‌کنند به پایین کشیدن بار‌هاشان. برگشته‌ایم به تهران آلوده و زندگی مثل همین آلودگی ادامه دارد. انگار نه انگار که هواپیمایی سقوط کرده است.

۷-الان پای این دستگاه نشسته‌ام و دارم سعی می‌کنم لذت شنا در آب‌های خلیج‌فارس و تنفس هوای ملس کیش را برای خودم یادآوری کنم و نمی‌توانم. اصلاً ولش کن. باید برسم به جلسه‌ای که قرار است آنجا برای برنامه بزرگداشت همکاران خبرنگارمان که خودشان خبر شدند فکر کنیم و برنامه بریزیم تا کی برای مجلس ترحیم ما برنامه بریزند که بر اثر سانحه‌ای هوایی یا زمینی دچار فقدان جانگداز شده‌ایم. یا به‌قول دوستان کی نوبت سفر ما می‌شود. آن‌ها می‌گویند سفر، سفر است اما واقعا این سفر از آن سف‌‌‌رها نیست.

masoome naseri | 05:29 PM | Comment(s)(5)

اطلاع‌رسانی شفاف

December 1, 2005 12:28 AM

موضوع امشب برنامه ویژه خبری شبکه دو مساله ایدز و روز جهانی آن بود. ‌دکتر ‌گویا ‌رییس ‌مرکز مدیریت بیماری‌های وزارت بهداشت و ‌دکتر صدری‌زاده را (‌که متوجه نشدم ‌سمتش ‌چیست) دعوت ‌کرده و ‌دکتر‌شهریاری عضو ‌کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هم با استفاده از ‌ویدئو‌کنفرانس در برنامه حاضر بود.
وقتی من تلویزیون را روشن ‌کردم ‌دکتر صدری‌زاده ‌روی دور افتاده بود و می‌گفت، ‌انکار ‌ایدز باعث ‌گسترشش می‌شود. آدم‌ها و جامعه‌هایی ‌که فکر می‌کنند ‌ایدز مساله آن‌ها ‌نیست و ‌انکارش می‌کنند ‌بیشتر آلوده می‌شوند. اومی‌گوید درست است که‌ ‌ایدز از راه‌های ‌دیگر هم منتقل می‌شود ‌ولی ‌باید ‌بپذیریم ‌این ‌یک ‌بیماری ‌مقاربتی است و ‌باید با اطلاع‌رسانی شفاف ‌جلوی گسترش آن را گرفت. آموزش مسائل ‌جنسی را ‌باید ‌جدی ‌بگیریم. اگر‌مردی مبتلا به ‌بیماری ‌ایدز است در ارتباط جنسی با همسرش..
در این قسمت، ‌گوینده برنامه، حرف‌های شفاف ‌آقای ‌دکتر را قطع می‌کند تا بیشتر از این شفاف‌سازی صورت نگیرد.؟
دکتر گویا هم حرف خیلی جالبی زد که واقعاً بعید بود او می‌گفت: پیش ازاین وسایل پیشگیری قبلاً فقط در اختیار خانواده‌ها قرار می‌گرفت ولی الاندر همه مراکز بهداشت و درمان این وسایل در اختیار همه است.
مجری هم آب دهنش را قورت داد و گفت: خیلی‌ها شاید روشون نشه برنداروخانه بگن کاندوم می‌خوایم چکار کنیم که قبح این قضیه بریزه آقای دکتر؟
آقای دکتر نماینده مجلس هم حرف جالبی زد. او گفت: درست است که طبق آمارهای رسمی، در کشور ما، ۶۰ درصد از موارد انتقال بیماری از طریق سرنگ و سوزن است و فقط۳۰ درصد از طریق رابطه جنسی، ولی فکر می‌کنم ما خودمان هم در مورد این آمار‌ها بشدت شک داریم و باید دراین مورد یک فکر جدی بکنیم.
دکتر صدری‌زاده معتقد بود اگر ‌تایلند در ‌پایین آوردن آمار ‌مبتلایان به این ‌بیماری موفق بوده به خاطر این است که در این کشور برای به ‌کارگیری کاندوم بین شهروندانشان یک بسیج همگانی ‌ایجاد کردند و ما هم باید این وسایل را با همین عمومیت در اختیار مردم قرار دهیم. اگر سیگار به عنوان یک وسیله خطرناک به فراوانی و در هر سوپرمارکتی در دسترس مردم استچرا کاندوم را به همین صورت در سوپرمارکت‌ها عرضه نمی‌کنیم؟
خلاصه برنامه ‌عجیبی بود. فکر می‌کنم از دستشان دررفته ‌ولی اگر بحران این ‌بیماری به ‌حدی است ‌که ‌مسولان تلویزیون با ‌هوشیاری ‌چنین برنامه‌ای را‌تولید می‌کنند چرا این اطلاع‌رسانی به روز ‌جهانی مبارزه با ‌ایدز منحصر می‌ماند؟
من ‌تصمیم گرفتم در ‌یک پست از ‌وبلاگم از این ‌کار صدا و ‌سیما ‌تقدیر و‌تشکر ‌کنم تا ‌تشویق بشوند بازهم از این ‌کار‌ها ‌بکنند.

>> این را هم ببینید.

پ. ن.: ‌ای فیلترکنندگان عزیز! این کاندوم که اینجا نوشته‌ام برای اطاع رسانی در مورد ایدز است. لطفاً صفحه‌ام را سانسور نکنید. مرسی.

masoome naseri | 12:28 AM | Comment(s)(4)

جنبش دانشجویی و تب یونجه و مرگ

November 28, 2005 03:52 PM


من اصلا نمی‌دانستم در شمال اروپا چغندر به عمل می‌آید تا این‌که گوینده اخبار تلویزیون گفت کشاورزان آن منطقه تظاهرات راه‌ انداخته‌اند و به تصمیم‌گیری دولت در زمینه قیمت چغندر معترض‌اند یا یک همچین چیزی.

بعدش هم اصلا فکر نمی‌کردم اهالی متمدن کشوری که با آن زبان به قول سهراب بق بقویی حرف می‌زنند می‌توانند شورش کنند و با همان زبان قشنگشان به دولت فحش بدهند، خب از این اتفااق‌ها همه جا می‌افتد ولی خواندن دف‌تر بی‌مخاطب باعث شد کمی بیشتر به این اتفاق‌ها فکر کنم.

حنیف مزروعی ‌در مورد غیر‌مدنی بودن رفتار بعضی از دانشجو‌ها در جریان یک اعتراض مدنی وطنی چیزی نوشته‌ که البته من هم موافق این رفتار نیستم.

هرچند فکر می‌کنم ما در مبارزات مدنیمان کمی سوسول و اخلاق‌گرا هستیم و گرنه همه جای جهان هر روز از این اعتراضات اتفاق می‌افتد و زیاد نباید دلخور شد. ولی حنیف در جایی از نوشته‌اش آورده: آیا پس فردا اگر موج برخورد با این دانشجویان از سوی کمیته‌های انضباطی در‎ ‎دانشگاه‌ها شروع شود سر و صدای اینکه چرا از ما حمایت نمی‌کنید راه نمی‌‎ ‎اندازند؟ و...

حنیف عزیز! فکر می‌کنی آن‌ها در صورتی که این اتفاق بیفتد از چه کسانی می‌خواهند حمایتشان کنند؟ نکند از همین الان نگران ناتوانی اصلاح‌طلب‌ها و تردید‌هایشان در انتشار یا عدم انتشار یک بیانیه در حمایت از آن‌ها هستی؟ گفته‌ای انتخاب عمید زنجانی را باید به فال نیک گرفت.

چرا باید انتخاب یک آدم حوزوی را در یک مسند دانشگاهی (گیریم با مدرک دانشگاهی) به فال نیک بگیریم؟ چون همیشه به نسبت مرگی که در انتظار روشنفکران و عموم مردم ایران بوده‌است ما را به تب راضی کرده‌اند؟ فکر می‌کنی انتخاب یک چهره امنیتی در دانشگاه به خودشان بیشتر ضربه می‌زد یا به دانشجو‌ها؟

من فکر می‌کنم جنبش اصلاح‌طلبی ایرانی بیش از هرکس مدیون همین جماعت دانشجو بود. آن‌ها سفیران اصلاحات در گوشه و کنار کشور بودند وگرنه فلان کارمند شهرستانی یا فلان زن خانه‌دار روستایی که تنها منبع خبری‌اش تلویزیونی بود که کس دیگری را توی بوق کرده بود سال ۷۶یک ورق از روزنامه سلام هم به دستشان نرسیده بود که بخواهند با مطالعه آن اصلاح‌طلب شوند و به یک اندیشه دیگر رای بدهند اما با رسیدن اصلاح‌طلبان به قدرت کسانی که بیشتر از همه تنها ماندند هم آن‌ها بودند.

روزی که با فشار اصلاح‌طلبان در میان جنبش دانشجویی کشمکش درگرفت که آیا همراهی با اصلاح‌طلبان به معنای نفی هرگونه نقادی است یا باید همچنان منتقد بود، آن‌ها که به سکوت رضایت دادند و با سران اصلاحات در سیاست همراه شدند، همان‌هایی بودند که به تب ماندن در صحنه راضی شدند تا انگ ایستادن مقابل اصلاحات به مرگشان نکشاند.
روزی که بخشی از جنبش دانشجویی مجبور شد نقادی‌اش را کنار بگذارد، مبادا انگ مقابله با اصلاح‌طلبی بخورد هم برای اصلاح‌طلبان روز بدی بود، هم برای دانشجو‌ها و اگر عواقبش را در نظر بگیریم هم برای مردم ایران.

اگر مراد ازاصلاح‌طلبی مودبانه،‌‌ همان است که نمایندگان مجلس ششم مرتکبش شدند، گمان می‌کنم جواب نمی‌دهد. این اصلاح‌طلبی مودبانه باعث شد چهار سال، هر طرح و لایحه مصلحانه‌ای به سد شورای نگهبان خورد لبخند بزنند و جز چند تا مصاحبه با روزنامه‌های خودشان دست به کاری نزنند.

‌‌ همان اصلاح‌طلب‌های مودب اما به محض این‌که صلاحیتشان تایید نشد تحصن کردند و شلوغش کردند. خب در این گیرودار، دانشجوهایی که از روی دست همین آقایان و خانم‌ها سکوت را تمرین کرده بودند، این بار هم کنار ایستادند و تماشا کردند و با آن‌ها همراه نشدند. راستی به نظرت دست زدن به آن تحصن نسبت به رفتار پیشین آن‌ها کمی بی‌ادبانه نبود؟

اگر‌‌ همان پرخاش‌های بی‌ادبانه دانشجو‌ها در ۱۸ تیر نبود و‌‌ همان چندتا عکسی که دوستان اصلاح‌طلب در کوی دانشگاه با دانشجو‌ها گرف تند نبود به نظرت حالا سند دیگری برای نمایش همراهیشان با جنبش دانشجویی در طول این هشت سال داشتند که نشان بدهند؟

جنبش اصلاح‌طلبی یا هر حرکت مصلحانه‌ای به نظر من هم نیاز به شعار دارد هم نیاز به شعور دارد هم نیاز به شور دارد هم نیاز به شورا دارد همن نیاز به شورش دارد. و خرد جمعی می‌تواند تعیین کند در هر برهه زمانی با کدام سلاح باید دست به اصلاح‌طلبی زد. گاهی یکی‌ از سلاح‌ها کفایت می‌کند گاهی باید از همه آن‌ها استفاده کرد.

فکر می‌کنم اگر در طول هشت سال گذشته، ما مدام به تب نوبه و تب یونجه و تب مالت و تب وزرای ناکارآمد و تب مدیران بی‌لیاقت و تب مدارا با شورای نگهبان رضایت نداده بودیم حالا به مرگی این‌چنین نمی‌افتادیم که چنان رئیس‌جمهوری چنان وزیری انتخاب کند و چنان وزیری چنان رئیس دانشگاهی و الی‌ آخر!

وقتی حتی در فرانسه گل و ادبیات و موسیقی و فلسفه هم گاهی لازم است شیشه‌ای شکسته شود و آتشی گیرانده شود تا حاکمان حساب کار خودشان را بکنند، حساب ما که مملکت گل و بلبل و استبدادیم روشن است.
راستی برادر! من جایی خبری در این مورد نخواندم ولی تو هم ندیدی جبهه مشارکت و شاخه دانشجویی‌اش بیانیه‌ای در مورد انتخاب نابجای عمید زنجانی منتشر کنند یا اعتراضی چیزی، مصاحبه‌ای، حرفی؟ نه؟ دوستانمان که نامزد ریاست‌جمهوریشان زمانی وزیر علوم بوده نباید حرفی می‌زدند؟

در مورد آن بخش که نوشته‌ای این دولت طی یک فرایند دموکراتیک البته ناقص انتخاب شده و حق دارد هر طور مایل است عمل کند هم فعلاً حرف ی نمی‌زنم و فقط یادآوری می‌کنم تنها عمل سیاسی دموکراتیک شرکت در انتخابات نیست. کارهای دیگری هم هست که ما معمولاً از دموکراسی‌‌ همان انتخابات نصفه و نیمه‌اش را فهمیده‌ایم.

همه این‌ها را نوشتم که بنویسم برادرجان! قصه رضایت دادن به تب از ترس مرگ، انتخاب نسل ما نیست. ما به قول مشهدی‌ها باید فکر دیگری برداریم. ناسلامتی از چغندرکارهای اروپایی که کمتر نیستیم!

پ. ن.

چون طبق یک قاعده ملی هر کس از نظرات کسی انتقاد کند دشمن اوست لازم است یادآوری کنم حنیف مزروعی از همکاران و دوستان خوب من است و نوشتن این حرف ‌ها فقط به بهانه نوشته او بوده و این‌طور نیست که من بخواهم سر به تن او نباشد!

سلام آقای رئیس جدید نوشته آرش غفوری در همین موضوع


masoome naseri | 03:52 PM | Comment(s)(16)

دانشجوها رییس تازه را نمی‌خواهند

November 27, 2005 03:14 PM


دانشگاه تهران بازهم شلوغ شده ماجرای اعتراض دانشجوهای دانشگاه تهران به انتخاب عمید زنجانی پشت درهای سالنی كه امروز صبح مراسم معارفه‌اش آنجا برگزار شد بالا گرفته و بعد از پایان برنامه گویا دانشجوهای معترض شلوغ كرده‌اند و دوستی كه در دانشگاه دارم تلفن كرده می‌گوید عمامه عمید زنجانی هم در این بین از سرش افتاده ولی بالاخره از آن وسط بیرونش كشیده‌اند و نجاتش داده‌اند.
بعد هم بسیج دانشجویی وارد عمل شده و گویا در این درگیری‌ها بعضی‌ها كتك مفصلی خورده‌اند. از جمله پسر محسن كدیور كه دانشجوی همین دانشگاه است.

دانشجوها می‌گویند فرجی دانا رییس سابق دانشگاه تهران منتخب شورای دانشگاه بوده  و این برای اولین بار است كه در یك روند غیردموكراتیك رییس دانشگاه تهران با حكم وزیر علوم منصوب می‌شود.
زاهدی وزیر علوم كه شاهكارهای قبلی‌اش در دادن ای‌میل یاهو و غیره نیازی به یادآوری ندارد گفته این انتصاب حقش است و از در پشتی كتابخانه دانشگاه بیرون رفته تا چشم دانشجوها به او نیفتد.
گزارشگر ایسنا گفته‌است اعتراض‌ها تمام شده اما دوستی كه از دانشگاه تهران با من تماس گرفته می‌گوید همه چیز درهم و برهم است و اعتراض‌ها ادامه دارد.

گزارش ایسنا از اصل مراسم و اعتراض‌های حاشیه آن

گزارش فارس-عمید زنجانی گه حاضر است با معترضین گفتگو كند

یك گزارش وبلاگی از ماجرا- ممنون از پرستو

این را هم در گوگل پیدا كردم جالب است

در این صحه هم می‌توانید بخشی از دیدگاه‌های عمید زنجانی را در مورد بازنگری قانون اساسی در مشروح مذاكرات شورای بازنگری قانون اساسی ببینید.

حنیف مزروعی رتار دانشجوها را غیرمدنی می‌داند و می‌گوید عمید نسبت به بقیه مدیران دولت جدید بهتر است و باید خدا را شكر كنیم كه اطلاعاتی و سپاهی نیست.

معنای نمادین ریاست یك روحانی بر دانشگاه از نگاه برادرمان در هنوز


masoome naseri | 03:14 PM | Comment(s)(13)

اهل جزیره، اهل جهان

November 22, 2005 01:13 PM

‎  ‎كشتی حامل خانواده ‌دكتر ‌ارنست و ‌دیگران در توفان ‌بلایا درهم ‌شكست و خوشبختانه همه اعضا خانواده آنها با كمك تخته‌پاره‌ها به طرز معجزه‌آسایی نجات ‌پیدا ‌كردند و به ‌یك ‌جزیره ‌رسیدند.
در آن جزیره ‌نامسكون دلخوشی‌هایی هم بود مثلاً ‌یك خانه ‌درختی، ‌میوه درخت نان، ‌طبیعت ‌زیبا ولی به هر حال ‌جزیره تنها ‌یك ‌جزیره بود.

گاهی شانس در ‌هیبت ‌یك كشتی بزرگ می‌آمد و از آن ‌دورها می‌گذشت و خانواده ‌دكتر ارنست بالا و ‌پایین می‌پریدند و خودشان را ‌جرواجر می‌كردند تا مگر ‌كسی از جانب آن كشتی ‌نگاهی به این ‌جزیره ‌متروك ‌بیندازد كه نمی‌ا‌نداخت.

 ‌مدتی هم خانواده محترم ‌دكتر ارنست دستشان بند شد به ساختن ‌یك ‌قایق كه می‌توانید حدس ‌بزنید ‌قایقی كه یك ‌آقای دكتر بخواهد بسازد چه‌جور ‌قایقی می‌شود. اگر ‌آقای دكتر از جنس ‌همین پزشك‌های خودمانی بوده باشد كه ‌نباید به قدر یك ‌تزریق هم به او ‌اطمینان ‌كرد چه برسد به ساختن قایق.

باری به هر جهت الان هر چه ‌فكر می‌كنم ‌یادم نمی‌آید خانواده دكتر ‌ارنست بالاخره با ‌تكیه بر ‌كدام ‌استراتژی از آن ‌جزیره ‌بیرون زدند ‌ولی ‌یادم است كه در قسمت‌های آخر كارتون رفتند یك ‌جایی خانه ‌یكی از فک و فامیلشان در دنیای متمدن و احتمالاً تا آخر عمر روزگار را به ‌خوبی و ‌خوشی گذراندند و ‌دیگر سوار هیچ كشتی ‌دیگری نشدند كه این هم ‌طبیعی است چون طفلكی‌ها خانواده یك دكتر بودند ولی ‌دیوانه كه نبودند!

به قول عمران ‌صلاحی حالا ‌حكایت ماست.‌ ‌حوالی سه دهه ‌پیش بر اثر ‌یكی از همین توفان‌های ‌بی... (وجدان ‌شیر‌فرهاد می‌گوید فحش ‌نده!) كشتی ما هم ‌شكست و الان سال‌هاست ما كشتی‌شكستگان سابق ‌اسیر و ‌عبیر یك ‌جزیره ‌متروك شده‌ایم.

برای این كه کفر نعمت ‌نكرده باشم ‌بگویم ‌اینجا هم ‌چیزهایی در حدود همان ‌میوه درخت نان هست.‌ كمی نان و چند ‌متری ‌مسكن و ‌اندكی ‌آرزوی ‌آزادی ‌ولی به این‌ها دلمان باز نمی‌شود. ‌

گاهی احساس می‌كنم ما در این ‌وبلاگستان شده‌ایم مثل همان ‌فلونه و ‌رانس بچه‌های خانواده دكتر ارنست كه هر روز می‌رفتند ‌كنار دریا می‌نشستند ‌بلكه هنگام عبور یك كشتی بالا و ‌پایین بپرند تا ‌دیده شوند و نجات ‌پیدا کنند. ما هم ‌داریم ‌اینجا در ‌بلاگستان بالا و ‌پایین می‌پریم و ‌آتشی روشن می‌كنیم و دودش را به هوا می‌فرستیم تا ‌دنیا ‌ببیندمان كه ‌هستیم، كه می‌خواهیم ‌باشیم، كه می‌خواهیم یك ‌تكه از بی‌كرانه ‌دنیا ‌باشیم ‌ولی نه یك ‌تكه جدا و جزیره‌وار كه یك ‌تكه زنده موثر و ‌تاثیرپذیر.

این‌روزها هم كه بر اثر حسن ‌تدبیر! ‌سیاستمدارانمان ‌نزدیك است ‌دزدهای ‌دریایی هم به این جزیره بزنند ‌دیگر ‌وضعمان از آن‌چه كه بود بهتر و ‌بهترتر می‌شود. ‌داشتیم با درد ‌جزیره بودنمان می‌سوختیم و می‌ساختیم ‌ولی حالا نمی‌دانیم این ‌ماجرای ‌دزدهای ‌دریایی را ‌كجای دلمان ‌بگذاریم!

این روز‌ها ‌بیشتر از ‌همیشه به این ‌فكر می‌كنم كه بالاخره ‌قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب ‌ولی مطمئنم ‌كابوس و ‌رویای درهم این ‌جزیره ‌رهایم نمی‌كند تا ابد. آدمی كه این‌قدر عمیق ریشه‌هایش به ریشه‌های جزیره گره خورده باشد حتی اگر شهروند جهان شود در مورد اهلیتش مدام در تردید به سر می‌برد.

‌حتی اگر ‌جایی در ‌دنیای متمدن، زندگی را طور ‌دیگری ‌بگذرانی. ‌حتی اگر ‌جایی كه ‌شبیه این خانه ‌درختی ما ‌نیست شب ‌بخوابی این ‌رویا در خوابت راه می‌رود و روزها كه به خیابان‌ می‌زنی ‌كابوسش در ‌خیابان با تو قدم می‌زند. الان دارم به عمق فاجعه جزیره ماندنمان فكر می‌كنم شاید باید توجه دنیا را به جزیره بودن این جزیره جلب كنیم. به این می‌گویند خودآگاهی جزیره‌ای!

masoome naseri | 01:13 PM | Comment(s)(7)

اتوماسیون در سرزمین گل و بلبل!

November 20, 2005 02:57 PM

به‌جان خودم صبح میان خواب و بیداری داشتم فكر می‌كردم چرا این مردم هر وقت كارشان گیر می‌كند به مملكت بدوبیراه می‌دهند و هی می‌گویند بله! مملكت گل و بلبل است دیگر! بعد فكر كردم وقتی آن‌لاین شدم توی گوگل جستجو كنم ببینم چندتا «مملكت گل‌وبلبل» در فضای مجازی معلق مانده است؟!

بعدش چون هركار كردم خوابم نبرد بلند شدم احساس خود زرنگ‌بینی كردم و گفتم بروم تا سر خیابان این یكی‌دو تا كار بانكی عقب‌مانده‌ام را انجام بدهم و برگردم.طبق معمول همیشه باجه عابر بانك ملی و كشاورزی با كارت عابر بانك تجارت حال نمی‌كردند. آقایی كه قبل از من می‌خواست پول بگیرد و كارتش مال بانك سپه بود یك‌چیزهایی در وصف مملكت گل و بلبل گفت كه من با یادآوری افكار صبحگاهی‌ام خنده‌ام گرفت ولی بعد چون كارت من هم مورد قبول واقع نشد توی دلم همان‌ها را تكرار كردم و سوار تاكسی شدم كه بروم به نزدیك‌ترین بانك تجارت برسم.بانك تجارتی كه پیدا كردم دستگاه عابر بانكش از شتاب افتاده بود! و داشتند تعمرش می‌كردند رفتم از داخل پول بگیرم آقای متصدی محترم گفت ما كمتر از سیصد تومان نمی‌دهیم و باید از دستگاه بگیرید.گفتم اگر چشم‌های باباقوری‌اش را باز كند می‌بیند آن دستگاه خراب است و من مرض ندارم بیایم اینجا مزاحم شیرینی تر خوردن‌شان  بشوم كه چپ چپ نگاهم كرد و گفت خب برو یك بانك دیگر! انگار طبیعی‌ترین كار همین است كه او می‌گوید.

دوباره تاكسی سوار شدم و در عین حال صدای این آگهی‌های بازرگانی توی كله‌ام پیچیده بود كه بانك فلان بانك شما...میلیاردها ریال جایزه نقدی و غیر نقدی...تنها دو سه روز دیگر فرصت دارید...بشتابید....شبكه شتاب تاب تاب تاب.آخرش برای انجام یك كار كه اهالی ممالك دیگر از توی خانه و پشت كامپیوترشان انجام می‌دهند مجبور شدم نیمی از خیابان ولی‌عصر را طی كنم.

در راه برگشت داشتم فكر می‌كردم كه چه می‌چسبد الان آدم بگوید واقعاً مملكت گل و بلبلی داریما!! ولی گفتم بی‌خیال زندگی‌ سیبی است گاز باید زد با پوست! فقط نمی‌دانم چرا فقط پوستش همیشه گیر ما می‌آید.

masoome naseri | 02:57 PM | Comment(s)(3)

نخودچی خوران سیاسی

November 10, 2005 12:51 AM

بعد می‌گم چرا هیچكس كاری نمی‌كند! این همه كار كه جماعت اصلاح‌طلب انجام می‌دن از چشمم دربیاید!
امشب به سیاق ماه‌های بعد از انتخابات نخودچی خوران سیاسی داشتیم با برخی از بزرگان (در دو مجلس)كه البته من به اول و آخرش نرسیدم.
هی نخودچی خوردیم و هی گفتیم اه اه اه اه! این احمدی‌نژاد رو دیدید توی كابینه چیا گفته؟(یك مشت نخودچی خوردیم!)!اه اه اه اه! این وزرای احمدی‌نژاد رو دیدید چه شاسكول‌اند؟(یك مشت نخودچی خوردیم). اه اه اه اه! این وزیر نفت پیشنهادیشون چه بچه پولداریه(یه مشت نخودچی خوردیم)! حالی می‌كنیم ما واسه خودمون هااااا!

پ.ن. برای آنها كه این سریال برره را نمی‌بینند یا نمی‌توانند ببینند توضیح می‌دهم نخودچی خوران یك رسم برره‌ای است كه طی آن چندین نفر می‌نشینند پشت سر چندین نفر دیگر حرف می‌زنند و در عین حال یك مشت نخودچی به سبك خاصی می‌خورند.توضیح این سبك خاص هم سخت است.

پ.ن. شكسته نوشتن هم عالمی دارد!

masoome naseri | 12:51 AM | Comment(s)(2)

خرده‌جنایت‌های زناشوهری

November 8, 2005 09:52 PM


معمولاً صفحه‌ حوادث روزنامه‌ها را نمی‌خوانم.رفتار ‌كاراكترهای داستان‌هایی كه در این صفحه‌ها زندگی می‌کنند و می‌میرند این‌قدر از ‌طبیعت زندگی دور است كه ‌سعی می‌كنم ماجراهاشان را همان دور از زندگی‌ام نگه‌دارم.

‌آخرین بار ‌كه صفحه ‌حوادثی را خواندم ‌زنی كشته شده بود و از‌شیوه حرفه‌ای ‌تكه تكه‌ شدنش به شوهر ‌قصابش مظنون شده بودند و كاش به‌عمل آمده بود كه بله ‌كار خودش بوده.
او با جسم همسرش ‌طوری رفتار‌‌كرده بود كه در مغازه‌اش با ‌سردست و ران و ‌فیله رفتار می‌كرده است!‌ ‌ببخشید ‌كه ‌این‌قدر ‌غیر‌انسانی نوشتم ماجرا همین‌قدر غیر‌‌انسانی است. فقط چون من علی‌القاعده به ‌نشریاتی كه به مسائل جنایی ‌كشورهای ‌دیگر می‌پردازند طبق ‌همین قاعده سر نمی‌زنم نمی‌دانم در آن بلاد ‌خیمه هم جنایت‌های ‌خانوادگی این‌ ‌شكلی شده‌اند ‌یا ‌خیر؟ اگر ‌كسی می‌داند به من ‌بگوید تا تکلیفم روشن شود كه ‌باید از همه ‌دنیا ‌ناامید شوم ‌یا فقط از جامعه خودمان ‌باید فرار ‌كنم؟!

گفتم صفحه‌های حوادث را نمی‌خوانم ‌ولی خب ‌گاهی حوادث خودشان را می‌كشانند به صفحه‌هایی كه من می‌خوانمشان.مثلاً ‌همین ‌ماجرای خانم شاعر ‌افغان را كه به قول این خبر بر‌اثر لت و ‌كوب شوهرش ‌كشته شده است در صفحه‌هایی خواندم كه هر روز به آنها سر می‌زنم.
تازگی‌ها ‌كتاب ‌كوچكی خوانده‌ام به اسم «خرده جنایت‌های ‌زناشوهری» نمایشنامه‌ای نوشته اریك ‌امانوئل ‌شمیت كه نشر قطره ‌منتشرش ‌كرده است.بعد از خواندن این ‌‌كتاب راستش كلی ‌فكر ‌كردم به این‌كه ‌یك جنایت‌ می‌تواند در بستر ‌یك زندگی ‌معمولی اتفاق ‌بیفتد. ‌یك زندگی ‌كه به‌نظر می‌رسد در آن همه‌چیز ‌كاملاً ‌طبیعی ‌پیش می‌رود.

من و همسرم زندگی‌مان خوب و ‌طبیعی است.خشن‌ترین ‌رفتارمان‌ ‌بیست و چهار ساعت حرف نزدن است ولی فكر می‌كنم آیا فشار ‌عصبی ‌ناشی از ‌یك ‌سوظن می‌تواند چنان در این ‌جریان ‌طبیعی اختلال ‌ایجاد ‌كند كه منطق ‌انسانی ‌حاكم بر این رابطه فراموش كه نه، نابود بشود؟! باور كنید دلایل احمقانه و انگیزه‌های نه‌چندان جدی كه باعث بعضی از این قتل‌هاست آدم را می‌ترساند كه مبادا جنایت هم جز طبیعت زندگی است.
زن‌هایی كه ‌توی صفحه‌های حوادث ‌كسی(معمولاً همسرشان را) می‌كشند و ‌جسدش را ‌تكه تكه می‌‌کنند و ‌قاطی زباله‌ها می‌گذارند دم در ‌شاید ‌وقتی ‌توی آشپزخانه‌شان ‌یك ‌سوسك می‌‌دیده‌اند ‌جیغ می‌زده‌اند و از همان همسر می‌خواسته‌اند ‌بیاید با ‌یك ‌دمپایی ‌كار ‌سوسك را امام ‌كند چون خودشان طاقت ‌كشتن ‌سوسك را نداشته‌اند!

نمی‌دانم ‌شاید باید از ‌دوستی ‌كه خبرنگار صفحه حوادث است بخواهم از آن‌هایی كه ‌مرتكب ‌یكی از این خرده جنایت‌های زناشوهری می‌شوند بپرسد در زندگی ‌مشتركشان ‌وظیفه ‌كشتن سوسك‌ها با ‌كدام یكی‌شان بوده؟!آخر خرده‌جنایت‌های زناشوهری زیاد شده‌اند.

masoome naseri | 09:52 PM | Comment(s)(1)

آخرین خبر

May 5, 2004 12:00 PM


دو سه هفته پیش که اهواز بودم خانم گوگوش شب در یکی از تلویزیون های فارسی آن ورآبی مشغول مصاحبه اختصاصی بود!در مورد آلبومش حرف زد و ترانه های آن و این که آلبوم جدید یعنی آخرین خبر پانزدهم آوریل منتشر می شود آن وقت هنوز اوایل آوریل هم نبود به گمانم.
فردا وقتی برای خرید سری به خیابان نادری اهواز زدم با ابروهای به شدت بالا رفته می شنیدم که کنار خیابان دارند خیلی واضح و مبرهن می گویند :گوگوش 83!در این که ما کلا خیلی باحالیم که حرفی نیست چون هنوز مراسم اسکار برگزار نشده بود که نسخه ای از فیلم خانه ای از شن و مه به دستم رسید که در زیرنویس فیلم تذکر داده بودند این نسخه فقط برای تماشای اعضاء آکادمی اسکار تکثیر شده!به لطف نپیوستن به کپی رایت و البته به خاطر شرایط خاص کشور ما که محصولات فرهنگی آن ور آب به طور قانونی برایمان قابل دسترسی نیست اوضاع اینجا کویت است!

می خواستم تمامش کنم که گفتم بگذار از عشق مردمان تاجیک به خانم گوگوش هم بنویسم.چند وقت پیش در جریان وبگردی های معمول برخوردم به سایتwww.tajikestan.comا اگر به این سایت سر بزنید می بینید که سایت اختصاصی کشور تاجیکستان فقط به گوگوش،ترانه ها و عکس هایش اختصاص دارد جالب نیست؟
می گویند آن وقت ها که گوگوش هنوز تهران زندگی می کرد یکی از مقامات بلند پایه (حالا رییس جمهور یا نمی دانم وزیر امور خارجه شان )در دیدار با همتای ایرانی اش خواسته بود فرصتی به او داده شود تا به دیدار خانم گوگوش نائل شود نمی دانم خواسته اش اجابت شد یا نه ولی آنها هم مثل خودمان هلاک گوگوش اند!این زن پنجاه و چند ساله ای که وقتی می خواند از دل ما می خواند.

masoome naseri | 12:00 PM | Comment(s)(0)