شبهای تهران
امروز جایی بودم در پاریس که جوانهای ایرانی اهل هنر، طبقه دوم یک آپارتمان را پوشانده بودند و تاریک کرده بودند و صدای الله اکبر پیچیده بود در تاریکی و میان چراغهایی که تک و توک روشن بودند. مثل شبهای خرداد و تیر تهران بود. تاریک بود. با روشناییهای اندک. اگر گوش میخواباندم صدای همسایهها را هم شاید میشنیدم.
بیسر و سامانی
راستش این است که هر روز که به گوگل ریدر سر میزنم از خودم خجالت میکشم. هر روز خبر دستگیری همکاران و دوستانم را در ایران میخوانم و میبینم تعداد تازهای بازداشت شدهاند تعداد تازهای خسته و شکسته بیرون آمدهاند. خجالت میکشم.
با بعضی از این اسمها توی یک روزنامه سر یک میز نشستهام. با بعضی از این اسمها روز توقیف روزنامه عکس یادگاری گرفتهام. با بعضی از این اسمها سالها رفاقت کردهام.
هر روز صبح به خبرها که سر میزنم خجالت میکشم که این همه آشنا خانه و زندگیشان شده اوین و من سر زندگی خودم نشستهام بی ترس از اینکه بیایند و بریزند و ببرند و چه و چه و چه.
دوستان روزنامهنگار من، درست است که شما شرایط سختی را میگذرانید اما میخواستم بنویسم آنچه بر ما میرود هم آسان نیست. روزگار این ور آب هم خوب نیست. "هیچ غلطی نکردن" دردش زیاد است.
محض اطلاع ما هم خوب نیستیم. همین.
دندان ملتی روی جگر
این که این وبلاگ دو ماهی است فیلتر شده دلیل کم شدن ذوق نوشتنم نیست گاهی فکر میکنم خب چی بنویسم؟ صبح به صبح که از خواب بیدار میشوم خبر بازداشت عدهای از دوستان آشنا و ناآشنا را میخوانم و باز نشر میکنم. روزگار مزخرفی است که یک شادی دیروزم این بوده که بدرالسادات مفیدی با خانوادهاش ملاقات کرده است.
اوین چقدر جا دارد؟
امروز سه نفر را بازداشت کردهاند و یک نفر را آزاد. تازه اینها کسانی هستند که اسم شان جایی هست و کسی هست که اسم شان را بیاورد و خبرشان را منتشر کند، نمیدانم چقدر آدم بی کس و کار هست که اسیر میشوند و به هیچ کجای جهان هم برنمیخورد.
باتلاق عمیقی است دیکتاتوری. هر چه بیشتر دست و پا می زنی بیشتر فرو می روی.
اوین چقدر جا دارد؟ این سوالی است که این روزها زیاد می شنوم.
درک زمان درست نوشیدن جام زهر هم نیاز به میزانی از شعور دارد که خدا به هر کسی نمیدهد.
یک نفر پدال ترمز را به آقای دیکتاتور نشان بدهد.
شوخی اشک آور مسلمانی
روز عاشورا به تایید پلیس، هشت نفر در تهران کشته شده اند. تعدادی از آنها "باتوم کش" شده اند. یعنی این قدر با باتوم توی سر و کله اینها زده اند که ضربه مغزی شده اند و خلاص.
روز عاشورا با ماشین نیروی انتظامی از روی معترضین رد شده اند و چند نفر از جمله پسر یک گوینده صدا و سیما کشته شده اند. اول پلیس می گوید دروغ است بعد که فیلمش منتشر می شود می گوید ماشین پلیس را دزدیده بودند. آدم نمی تواند بگوید ایول به پلیسی که وسط میدان ولی عصر ماشینش را می دزدند یا ایول به دزدی که با ماشین پلیس دزدی ظهر عاشورا، می آید از میدان ولی عصر رد می شود!
این ها مستند است. حرف من نیست. تایید نیروی انتظامی را دارد.
سه روز بعد با ضرب ساندیس و مرخصی و حال و حول و به زور اخراج و با اتوبوس و متروی رایگان لشکر می کشند به خیابان انقلاب. ما از روی نقشه شمردیم شدند سیصد هزار نفر خودشان می گویند سه میلیون و نیم و خودجوش! همان سه میلیون و نیم، قبول.
این سه میلیون و نیم در کمال امنیت علیه حرمت شکنان عاشورا شعار دادند و یک کدامشان نپرسید این حرمت چطور شکسته شده است.
تصویر کف و سوت روزهای انتخابات را پخش می کنند می گویند ایناهاش. صدای آنها به بلندی صدا و سیمای گنده و صدای این طرفی ها حتی به اندازه یک بلندگوی سبزی فروشی نیست.
از رسانه هم مضایقه کردند کوفیان. پارازیت شان نمی گذارد صدا به صدا برسد.
شب عاشورا وسط روضه سیدالشهدا بدون این که حرفی از مصایب اشک آور روز زده شود در حالی که خاتمی دارد از کمر شکسته امام حسین می گوید وقت نشستن بر سر پیکر حضرت عباس، حیدر حیدرگویان وارد می شوند. مجلس را به هم می زنند، شیشه های حسینیه جماران را می شکنند. نیازی هم نمی بینند صورتشان را مثل سبزها در خیابان بپوشانند. در فیلم ها پیدا هستند و خیالشان هم از جای داغی گرم است. حریم بیت آدمی را که هفته پیش به خاطر پاره شدن عکسش، غوغای قیامت از آقایان بلند شده بود می شکنند و صدای هیچ کدام از این شبه مسلمان ها در نمی آید.
مسجد قبا را در شیراز که محل نماز جماعت آیت الله دستغیب است به خاطر مخالفت های ایشان با آقایان تخلیه و پلمپ کرده اند. هیچ کس فکرش را می کرد در جمهوری اسلامی روزی مسجد پلمپ کنند؟ خدائیش جهان از این بامزه تر ممکن است بشود؟
لنگ جمهوری اش که خیلی وقت بود هوا بود حالا اسلامی اش را هم که این طور می نمایند آن وقت می گویند ملت کفر گفته اند که گفته اند جمهوری ایرانی.
آقا اصلا بی خیال جمهوری، نخواستیم، اسلام مردم را پس بدهید.
انفرادی
کودکیهای یک رئیس جمهور
این که دیروز شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده است که از این پس، رئیس فرهنگستان هنر با پیشنهاد و حکم شخص رئیس جمهور تعیین شود کار بسیار تابلویی است. این آقای احمدی نژاد طفل معصوم مثل این بچه های شر است که همه اسباب بازی ها را در تملک خودشان می خواهند. برای رسیدن به این خواسته همه کار می کنند از انگشت کردن توی چشم همبازی مقابل تا گریه زاری و پاشنه به زمین کوباندن.
دوره پیشرفته جنگهای پارتیزانی
من می گویم این مردم یک شبه پارتیزان خیابانی، نشده اند. در طول سی سال گذشته مدام این جنگ و گریز به نوعی ادامه داشته است. چه وقتی که از پشت بام یک مهمانی فرار می کردند تا نیروی انتظامی را دم در قال بگذارند چه وقتی که با ناظم و مدیر و معلم پرورشی در می افتادند.
برو به بزغاله هایت برس
از همه این حرفها که بگذریم خیلی زور دارد آدمی با ادبیاتی مثل محمود احمدی نژاد برود در روز حافظ سخنرانی کند. به حیثیت ادیبانه آدم برمی خورد.
آقا! شما برو درباره بزغاله ها حرف بزن و کله ملت را بکوب به سقف. چکار داری به حافظ؟
ایران چیکارش می کنه؟!
من فکر می کنم سه نفری که به عنوان رهبران جنبش سبز از آنها نام برده می شود بازی تیمی خوبی را پیش می برند. با توجه به شناختم از خودمان فکر نمی کنم این کار اندیشیده شده باشد ولی دارد جواب می دهد.
دوباره خوانی یک متن: جمع شویم
بیانیه یازدهم میرحسین موسوی به نظر من به خاطر نگاهی که به آینده دارد مهم ترین بیانیه اوست. فکر می کنم باید چندین و چندبار آن را خواند. اگر قرار باشد برای آینده ایران ایده ای در سر داشته باشیم از همین جنس باید باشد.
"تجربه چندین دهه از تاریخ ایران که ما از نزدیک شاهد آن بودهایم نشان میدهد حرکات جمعی مردم ما تنها در دوران باروری، حیات و سرزندگی این هستهها به نتیجه میرسند. آن چیزی که از آن به عنوان جامعهای زنده و فعال نام میبریم، جامعهای که به صورت موثر، آگاهانه و خلاق نسبت به حوادث واکنش نشان میدهد و امكان استبداد و تخطي ساختارهاي قدرت از خواست خود را از ميان ميبرد ترکیبی تشکیل یافته از چنین شبكه قدرتمندي است.
وظيفهاي كه امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتي فطري از جمعهاي كوچك و بزرگ و حتي احزاب و تشكلهاي سياسي ما سر ميزند آن است كه به صورت هستههاي معين براي چنين شبكهاي عمل كنيم.
از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروههایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقهدار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کردهاند، به صورتی که انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است. این واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمیدهند. با این همه اولین قدم در راهحل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هستههای اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانههایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانههای خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هستههای اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، اهمیت آنها را بشناسیم و بیش از پیش به آنها رو کنیم تا قدرتهای نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهیم؛ یعنی اگر تا پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات میکردیم اینک هفته ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در این امر است."
سکانس های پایانی یک فیلم
با پلمپ دفتر کروبی و جمع کردن دفتر موسوی و بستن دفتر نشر آثار دکتر بهشتی و بازداشت پسرش، آخرین افه های "آخ ما چقدر دموکراسی هستیم" آقایان از دست رفته است.
این یعنی ان مع العسر یسرا.
رابطه ما و حیوانات
این آقا یا خانم لاک پشت چند روزی سرماخورده بود و خواهرم قسم می خورد که صدای عطسه هایش را هم می شنود!
برای بهبودش قرص تجویز کرده اند و آن یکی خواهرم برایش گل گاوزبان دم کرده بود!
مدتی پیش این طفل معصوم دچار سستی و نرمی لاک شده بود برایش کف دریا تجویز کرده بودند تا لاکش سخت شود. خواهرم که رفته بود کف دریا بخرد خانم فروشنده که فهمیده بود او کف دریا را برای لاک پشت می خواهد گفته بود بعد که لاکش سفت شد بیندازش توی آبجوش! وقتی خواهرم می پرسد چی را توی آبجوش بیندازد؟ جواب می شنود خب لاک پشت را! و وقتی می پرسد چرا!؟ خانم محترم می گوید برای این که لاکش کنده شود، مگر نمی خواهی از لاکش برای جاسیگاری استفاده کنی!؟
یک آشنای دیگر که مغازه دار است تعریف کرده که یکی از مشتریهایش برای خرید به مغازه اش آمده و سوئیچ ماشینش را روی پیشخوان می گذارد. این بنده خدا می بیند جا سوئیچی مشتری مشغول حرکت است. جا سوئیچی یک لاک پشت کوچک بخت برگشته بوده که لاکش را از پشت سوراخ کرده بودند و حلقه کلیدها را از آن رد کرده بودند.
تعداد این جور آدم ها انشاالله کم هستند اما به هر حال هستند. این را برای دوستی نوشتم که چند روز پیش پای مطلبی در مورد خشونت با گربه ها، نوشته بود اینها را باور نمی کند.
نمایش بزرگ بی فایده
تا قبل از ماه رمضان سریال رستگاران مقام دوم را در جلب توجه عمومی و خلوت کردن خیابان ها را داشت. با فاصله بسیار و در مقام اول سریال افسانه جومونگ ایستاده بود که یک سریال جنگی، عشقی، میهن پرستانه کره ای است.
اما مردم این یکی نمایش را باور نمی کنند و از آن لذت هم نمی برند.
نقطه اوج این نمایش آنجاست که بازیگران نمایش به انگار خودشان و گذشته شان می پردازند و این در یک دوره زمانی کوتاه اتفاق می افتد پیرنگ داستانی که ساخته شده، درست پرداخته نشده است و تماشاچی ها کانال را عوض می کنند.
غیبت و حضور در جمکران
این نوشته تحت تاثیر جبر جغرافیایی دچار تغییر و تبدیل شده است.
مسجد جمکران به هیبت و قامت و ساختار و حس و حالِ، فضایی است شبیه جمهوری اسلامی در ایران. نمایی از مذهب است. معنویتی که در بند مناسک ظاهری دین گم شده و فراموش شده است.
من با فلسفه غیبت و ظهور و این قضایا کار ندارم. بنا را بر این می گذارم که آقای احمدی نژاد از ته دل در نیویورک دعای فرج می خواند. فرج امامی که آشکارترین نماد حضورش در ایران، مسجدی است در حاشیه قم، یعنی جمکران.
اصل ماجرا، بنایی است مثل هر بنای مذهبی دیگر، مسجدی با گنبدی آبی که وسط آن کویر می توانست چشم را نوازش ببخشد.
جاده بدی شما را می رساند به محوطه ای با چند گنبد و چند گلدسته و ساختمانی که مدت هاست مثل وب سایت مسجد همه جایش در دست ساخت است.
گویا در عمر دولت آقای احمدی نژاد تصمیم گرفته شده است رونقی به این بنا داده شود که حاصلش چسباندن دو تا گلدسته سفید است به زمین مسجد که با کل فضا و معماری بخش های دیگر اصلا نمی خواند.
در بروشوری که در مسجد به دستمان دادند از قول آیت الله بروجردی نوشته بود که آرزو دارم دو کار بکنم یکی ساخت یک بیمارستان برای قم و دیگری ساخت یک راه برای مسجد جمکران. نه حکومت شاهنشاهی این آرزوی حضرت آیت الله را محقق کرده است و نه حکومت سی ساله اسلامی که انتظار ظهور مهدی موعود ذکر مدام آخرین رئیس جمهورش است.
این بنا هم احتمالا می شد آباد باشد و تر و تمیز و آبرومند اما نیست. این مسجد، سالانه مقصد میلیونها زائر و توریست مذهبی است. اما علاقه مندان به امام غائب ماشین هایشان را در بر بیابانی بی درخت و بی حصار و بی آسفالت و پر از خار پارک می کنند و به سمت گنبدها می روند.
روز نیمه شعبان که روز وفور نذر و شیرینی و شربت هم بود از جمله دیدم که دو سه نفر از جمله یک مامور نیروی انتظامی پشت وانتی که حرکت می کرد و پر از ساندیس بود ایستاده بودند و بسته های آبمیوه را روی زمین به طرف زائران پرت می کردند و از قضا بیست سی نفری دنبال وانت می دویدند و آبمیوه ها را از زمین برمی داشتند.
برای وارد شدن به محوطه داغ و پر خاک مسجد چادر اجباری است و چندین مامور زن و مرد هم هستند و تذکر می دهند که رعایت حجاب از زیارت جمکران واجب تر است. اینجا اصولا همه چیز مامور دارد. بین دستشویی و وضوخانه زنانه و مردانه دو سه مامور مرد نشسته اند که مبادا مردی روی سکوی پشت به دستشویی زنانه بنشیند و برعکس.
نمی دانم احتمال دارد چند تایی از زائران مسجد با نشستن پشت به دستشویی جنس مخالف مرتکب چه فعل حرامی بشوند که برای پیشگیری از آن و رفع و رجوعش سه تا مامور لازم است؟
در روز تولد امام غائب، چند هزار نفر زیر سایه ساختمان نیمه کاره در خاک و خل نشسته بودند. دور و بر چاه عریضه هم به همین شلوغی است. چاه عریضه محلی است که زائران حاجاتشان را روی کاغذ می نویسند و به مقصد امام غائب در چاه می اندازند.
چاه عریضه هم دو قسمت است بخش خواهران و برادران جداست. تعداد زیادی زن و تعداد کمتری مرد مشغول عریضه نوشتن به امام زمان هستند. اما خودشان نمی توانند آن را توی چاه بیندازند. دو نفر مامور بالای سر هر دهانه چاه هستند و عریضه ها را می گیرند و پرت می کنند توی دهانه چاهی که دور تا دورش را نرده فلزی زده اند.
ایران روی دور تند تغییر
در باب تولرانس پاسداران
من آدم خوش اخلاقی هستم! قولهایم دیر و زود دارند اما سوخت و سوز ندارند.
فی الواقع جو دوم خرداد هنوز مرا جدی تر از خود خاتمی گرفته و ول نکرده است!
فاطمه رجبی یا همسر آقای الهام؟!
خانم فاطمه رجبی و من تنها نقطه مشترکمان این است که هر دومان در ایران فیلتریم. دلیل فیلتر شدنمان هم حتی به هم ربطی ندارد.
ولی فاطمه رجبی اعتقاداتی دارد و گویا بسیار محکم پای این اعتقادات ایستاده و حتی گفته که اگر بخواهند مانع حرف زدنش شوند می رود در خیابان ها حرفش را فریاد می زند.
حالا مدت هاست کسانی وقتی میخواهند از این خانم حرف بزنند صدایش می کنند خانم الهام، همسر آقای الهام یا همسر سخنگوی دولت.
حتی گاهی دیده ام کسانی با این ادبیات در مورد او حرف زداه اند که مثلا آقای الهام چرا همسرش را جمع نمی کند! و کنترل نمی کند؟
این دو زن
برای هشت مارس حرفی ندارم بزنم. کاری هم قرار نیست بکنم. فقط میخواهم این گوشه، اسم دو نفر را بنویسم. اسم دو تا زن را تا مبادا در انبوه خبرهای بازداشت و برخورد با زنان فعال در سال گذشته گم شوند. مبادا از خاطر ما هم گم شوند.
دلم نمیخواهد اسم شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری گم شود. برای همین اینجا مینویسمشان.
حکم شلاق شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری، روز سی ام بهمن هشتاد و هفت، اجرا شد. برای یکی شان هفتاد ضربه و آن یکی پانزده ضربه.
آنها در مراسم بزرگداشت روز جهاني کارگر در شهر سنندج دستگير شده بودند.
اگر این آهنگ، به درد هدیه دادن بخورد، دلم میخواهد هدیه اش کنم به این دو زن.
از انتخابات حرف بزنیم و بشنویم
چرا باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد؟ که چرا کاندیدای خاصی را بر میگزینند؟ که چه نقدهایی به او و گذشته اش دارند؟ که سوال های احتمالی ایشان از کاندیدا و اطرافیانش چیست؟ که تاکید بر کدام مفاهیم را برای ادامه راه اصلاح جامعه می پسندند؟
یسی را میکند. هرچند که گرایش خاصی به اندیشه های ترقی و دموکراسی و تغییر دارد. حتی اگر قرارمان به انتخاب باشد، حرف هایی برای زدن و شنیده شدن دارد که می خواهیم کاندیداها بشنوند و درباره شان پاسخ گویند. ما امیدواریم که حاصل این تلاش به کار سیاسیون و فعالین انتخاباتی آید و نامزدها زحمت پاسخگویی و عکس العمل درباره ان را متقبل شوند.
از نوفل لوشاتو تا ورسای؛ گفتگو با ابوالحسن بنی صدر
گفتگو با ابوالحسن بنی صدر خیلی طولانی بود. اصلا انقلاب قصه اش طولانی است. گفته بودیم نیم ساعت حرف می زنیم ولی بیشتر از یک ساعت طول کشید. ترجیح می دادم کمی با خود ابوالحسن بنی صدر آشنا شوم. او از نظر ایدئولوژیک و جایگاه خانوادگی در موقعیتی بود که می توانست همین الان در قدرت باشد اما نیست.
دلم می خواست به عنوان آدمی که بخشی از داستان را نشنیده از نگاه او ماجرای انقلاب را بشنوم. همیشه ذهن ما پر از شاید و اما و اگر است و فکر نمی کنم این ها هیچ وقت پاک شوند.
ابوالحسن بنی صدر سال ها در کنار آیت الله خمینی بود و برداشت من از دیدار با او این بود که ایستادن روبروی او برایش خیلی آسان نبوده است.
گفتگو با ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش دوم
بخش نخست این گفتگو را اینجا بخوانید.
بخش دوم گفتگو را در ادامه ببینید...
یعنی شما فکر میکنید، آیتالله خمینی بین شناخت و علاقهاش نسبت به شما و آنچه که اسماش را میگذاریم و میگذارند "مصلحت نظام اسلامی"، مصلحت نظام را انتخاب کرد؟
نمیدانم کسانی که عقلشان قدرتمدار است، اصلا میدانند محبت چیست؟! ممکن است نسبت به من محبت داشته است، نمیخواهم منکر شوم. میدانم که خودم به او خیلی علاقه داشتم.
یعنی می گویید هیچ نشانهای از این که ایشان به شما علاقه داشته باشد، ندیدید؟
واقعاً نه. در نامههایی که چاپ شده، در یک قسمت گفتگوی من با ایشان در یکی از روزها است. آنجا فریادم به آسمان رفته و خطاب به ایشان گفتهام: «از زمانی که به ریاست جمهوری انتخاب شدهام، جز کارشکنی از شما ندیدهام». بیطرف هم نبود که آدم بگوید، خُب کنار ایستاده و نگاه میکند.
شما یک بار قران را از اول تا آخر نگاه کنید، اگر کلمه "مصلحت" در آن پیدا کردید، میتوانیم بگویم آن چه که این آقایان مصلحت مینامند، سرسوزنی به اسلام ربطی دارد.
حق تعریف دارد و مشخص است، مثل حق حیات. مصلحت چیست؟ یا حق است یا چیزی خارج از حق.
اگر ما انقلاب کرده بودیم برای این که زیرعنوان مصلحت، حقوق انسان و حقوق ملی را نادیده بگیرم، رژیم پهلوی که بود، دیگر احتیاجی به انقلاب نبود.
یک روز این آقا به من گفت: «شما در دوره جوانی در پاریس نشستهاید، مرتب خواندهاید و نوشتهاید. اما حالا رئیس جمهور هستید». یعنی اینکه اینها را ببوس، بگذار کنار. قدرت دیگر این حرفها را نمیفهمد.
به او گفتم: «عبدالملک اموی داشت قران میخواند، آمدند به او گفتند که خلیفه مرده است و شما خلیفه شدهاید. قران را کنار گذاشت و گفت: "هذا فراغ بینی و بینک" بین من و تو جدایی افتاد. شما هم میفرمایید من هم با نوشتههایام که به نظرم حق میآید، وداع کنم و آلت فعل قدرت بشوم؟»
بعد از فشار زیاد و کتاب حقوق بشری که حدود سالهای ۱۹۸۲ـ۱۹۸۳ انتشار دادم و در قم بازتاب پیدا کرد (البته خیلی هم به قم فشار آوردم) از بین روحانیون ایرانی، در طول تاریخ، اولین مرجعی که از حقوق انسان حرف زد، آقای منتظری است. ایشان در رسالهاش از حقوق حرف زده است.
این خیلی اتفاق نادری در فقه شیعه است؟
بله، فقه شیعه، یک فقه تکلیفمدار است، نه حقوقمدار.
از اینجایی که من ایستادهام و سی سال پیش ـ سالهای اول انقلاب ـ را نگاه میکنم، به نظرم تعداد کسانی که مثل شما فکر میکردند، حتی در سطوح مدیریتی هم زیاد بودند. شما و همفکرانتان میتوانستید خیلی از حوزههای مدیریتی را در دست خود نگاه دارید. از طرف دیگر شما با رأی بسیار بالایی انتخاب شده بودید. میتوانم بگویم، کسانی که میتوان از آنها به عنوان طبقهی متوسط جامعه نام برد، پشتیبان شما بودند. چرا آنها، پشتیبان شما نماندند؟
اولا، وقتی یک انقلاب انجام میگیرد، ساختار سابق جامعه همان روز از بین نمیرود. ایران قرنها در نظام اجتماعی استبدادی زندگی کرده و انسان ایرانی یک اعتیاد به قدرت دارد. در نتیجه، جامعه آن روز میدید که یک طرف قدرت را در اختیار دارد و طرف دیگر میخواهد که مردم جلوی آن قدرت بایستند.
از سوی دیگر جامعه، آن طرف را در قدرت میدید، وقتی میخواست گزینش کند، میدانست، اعتراض به معنای نبودن خمینی خواهد بود. سوال این بود که اگر خمینی نباشد، چه خواهد شد؟ در مرزها جنگ داریم، بالاخره خمینی با روحانیون دیگر، اداره کشور را در دست دارند، اگر اینها هم کنار بروند، چه خواهد شد؟ این سوالی بود که جامعه آن روز متاسفانه برایاش جوابی نیافت.
جواب ما به این سوال هم جامعه را قانع نکرد: «که نه، نگران نباشید، بهتر هم اداره میشود».
وقتی من در موقعیتی که داشتم اینقدر دیر حاضر بودم تردید کنم، طبیعی است که افراد عادی دیرتر از من حاضر میشدند تردید کنند. یک ربع قرن با او (آیتالله خمینی) خو کرده بودند و او را محور استواری میدیدند که کشور بر حول او انسجاماش را از دست نمیدهد و بالاخره ایران برجا میماند.
عامل سوم هم این است که مثل خود من، مردم هم فکر نمیکردند این آدم بتواند استبداد کند. به طوریکه وقتی روزهای آخر به بحث نشستیم، گفتیم اگر برکناری پیش آمد، مهم نیست، به درون مردم میرویم، با آنها عمل میکنیم و وضعیت را برمیگردانیم. خیلی از دوستان آنجا گفتند: «این حرفها چیست، او مردم را به گلوله خواهد بست». گفتم: «خمینی؟! محال است».
یعنی حتی روزهای آخر هم به آیتالله خمینی معتقد بودید؟
بله، میگفتم: «او مردم را به گلوله ببندد؟! غیرممکن است. این آدمی که مردم او را از گوشه انزوا در نجف، با آن شکوه به ایران آوردند، مگر میشود بر روی مردم گلوله ببندد؟!»
از بچهگی تصویری از مرجع تقلید داشتیم و خیال میکردیم این آقا، عین آن تصویر است. حالا میدیدیم آن تصویر در واقعیت شکسته است، اما خیلی دیر. حتی وقتی نوهاش روزهای آخر پیش من آمد و گفت : «پدرم (آقا مصطفی) دائم دعا میکرد که خدا نکند شاه برود و پدر من بهجایش بیاید، او بدتر از شاه است». به او گفتم:« چرا حالا این را به من میگویی؟ خُب زودتر در نوفل لوشاتو میگفتی، حداقل فکری میکردیم و کار به اینجا نمیکشید».
تصویر آیتالله خمینی برای شما شکست و فروریخت یا تصویر مرجعیت؟
به سلامتی شما، هردو، متاسفانه. میگویم متاسفانه، چون این یک تاسیس ایرانی است. این تاسیس از دوره موبد موبدان بوده است. بنا بر شاهنامه، از دوران اساطیری دعوای جمشید با روحانیون بود و تا امروز رسیده است. اینها طی چند قرن ـ بلکه ۱۴ قرن ـ با از خودبیگانه کردن دین در بیان قدرت، نسل به نسل در ذهنشان دین یک روش قدرتمداری است، نه بیش، نه کم.
الان آقای سروش همهی آنها را به بازی گرفته اما یکی از آنها نتوانستند به جز فحش، تهدید به کفر و ارتداد و… دو سطر جواب درست و حسابی به او بدهند.
حالا نگاه شما به اسلام سیاسی چگونه است؟ امروز به نظر شما میشود حاکمی مرجع باشد؟ یا مرجعی حاکم؟
خیر، هیچوقت چنین اعتقادی نداشتهام. در همان مجلس خبرگان هم با ولایت فقیه مخالفت کردم. اسلام و آزادی را هم من پیشنهاد کردم. طی این سی سالی هم که در تبعید بودم، روی کمبودهای آن زیاد کار کردهام و تکمیلاش کردهام.
اسلام سیاسی، به معنای ولایت مطلقه واینها، ابداً در ذهن من نبوده و به همین جهت هم دعوا کردهایم.
آن چه که در ذهنام بوده و در این سه دهه هم کامل شده، این است که اگر اسلام بیان آزادی باشد، اصلاً و ابداً با قدرت و سیاست به معنای روش دستیابی به قدرت نمیتواند همگرایی داشته باشد. اگر هم اسلام بیان آزادی نباشد، بلکه بیان قدرت باشد، از لحاظ نظریههای قدرت که در جهان امروز هست، عقبمانده است.
شما با آیتالله خمینی به تهران رفتید. من روایتهای آن را خواندهام، اما شما همه آن تاریخ را از نزدیک دیدهاید. آیتالله خمینی کاریزما داشت، حمایت مردمی داشت، طیف وسیعی از مردم مؤمن و غیرمؤمن آن دوره را با خود داشت. چطور انتظار داشتید با این همه محبوبیت، کاریزما و قدرت، وقتی به تهران برمیگردید، آیتالله خمینی به قم برود و در آنجا بماند؟
عهد، عهد است جانم! اگر او آیتالله بود و طبق گفته قران به عهداش وفا میکرد باید به قم میرفت.
آیا ایشان در این مورد هیچوقت تعهدی کرده بودند؟
بله، صریح گفت: «ما به قم میرویم، به طلبگی مشغول میشویم. دخالتی در امور دولت نمیکنیم، بلکه نظارت خواهیم کرد».
در نوفل لوشاتو در مصاحبه با اشپیگل گفت: «ولایت با جمهور مردم است». بعد هم تکرار کرد: «میزان رأی مردم است».
یعنی یک رهبری در برابر دنیا متعهد شده که بعد از پیروزی انقلاب ، راهحلهایی که ایشان در پاریس میفرمایند، به اجرا درخواهد آمد: «برای اولین بار در تاریخ ایران، حاکمیت از آن مردم خواهد شد، آزادیها برقرار خواهند شد و…». تعهد کرده بود و حق نداشت عهدش را بشکند.
بار اول درقم در مورد حجاب زنان با ایشان بحث کردم که: «مگر شما در پاریس نگفتید پوشش زنان آزاد است». گفت: «آنجا، از باب مصلحت حرفی زدهام. اگر لازم باشد، امروز یک حرف میزنم، فردا عکس آن را میگویم». در جواب گفتم: «هذا ماکیاول! این که شما میگویید، ماکیاول هم به این گل و گشادی نگفته. مردم شما را مرجع میدانند، حرف مرجع هم دوتا نمیشود. اگر اسلام به زن اجازه میدهد که در پوشش آزاد باشد و شما هم آنجا گفتید، این که الان میگویید، خلاف اسلام است. اگر نه، آن چه آنجا گفتید خلاف اسلام بوده، چرا گفتهاید؟ اینجا ایران است. اینجا حرف شاه هم نمیتوانست دوتا بشود. اگر حتی میگفت بیگناهی را بکشند، باید میکشتند و بابت آن به خانوادهاش خونبها میدادند که حرف اعلیحضرت دوتا نشود و نظام کشور بههم نخورد. حرف مرجع که اصلا! کجا میشد یک ایرانی فکر کند امروز به نام دین میشود حرفی زد و فردا عکس آن را».
قبول کرد. گفت: «خیلی خُب». این بحث مربوط به بار اولی است که به خیابانها ریختند و گفتند «یا روسری، یا توسری». اما ول نکرد، بار دوم هم بر سر قانون اساسی که مجلس موسسان بشود یا مجلس خبرگان، باز هم همین حرف را تکرار کرد. آن موقع حزب جمهوری اسلامی نظرش این بود که این مساله به رفراندم گذاشته شود که ایکاش همین کار را کرده بودیم.
مردم ایران هم انقلاب نکرده بودند که این آقا بر آنها حکومت کند. امید مردم ایران این بود که ایشان به قم میرود، نظارتی دارد که ثباتی میدهد. مصدقیها و کسانی که در خط استقلال و آزادی هستند و مردم آنها را میشناسند و به آنها اعتماد دارند، کشور را اداره میکنند.
مساله این است که ایرانیها چون نمیخواهند خطای خودشان را بپذیرند، میگویند همهی این بلاها تقصیر انقلاب بوده. در حالی که انقلاب هیچ تقصیری نداشت. بعد از انقلاب، خود ما ـ کسانی که حکومت در دستشان بود ـ اسباب قدرت را ساختند، تحویل آقای خمینی دادند، آقا را کردند دیکتاتور و سوار کردند بر ایران. میتوانستند این کار را نکنند. سرنوشت ایران هم چیز دیگری میشد.
شما خودتان قائل هستید به این که اشتباهی کردهاید؟
در کتاب "خیانت به امید" ۱۲ اشتباه را شمردهام. این یکی را که الان به شما گفتم، آنجا ننوشتهام، چون آن موقع که فکر میکردم رژیم دیگر آدم نمیکشد، دوستان من غالباً در زندان بودند و نمیخواستم بنویسم.
یکی از این اشتباها این بود که نباید تحمیل آقای رجایی را به عنوان نخستوزیر میپذیرفتم. نمیباید مجلس قلابی را که انتخابات غالب نقاط آن تقلبی بود میپذیرفتم. آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت که امام به ما گفت شما بروید مجلس را در دست بگیرید.
یعنی، شما هم در جاهایی با سیاست به آن معنای مصلحت عمل کردید؟
بله، متاسفانه عمل کردم. البته فقط در مورد آقای خمینی صادق است، نه در مورد دیگران. به همان دلایلی که توضیح دادم.
کسانی که میگویند، با او سخت گرفتهام، اشتباه میکنند. به نظر خودم زیاده از حد نرمش به خرج دادم.
اگر موفق میشدیم در همان خرداد ۱۳۶۰ جنگ را تمام کنیم، جنگ تمام میشد، آنها حریف من نمیشدند و در استقرار استبداد موفق نمیشدند. یا احتمالاش خیلی ضعیفتر بود.
آن وقتها معلوم نبود اما حالا دیگر علناً میگویند که آقای بهشتی، رفسنجانی و خامنهای پیش آقای خمینی رفته و گفته بودند: «بنی صدر جنگ را که تمام کند، سوار تانکهایاش میشود و به تهران میآید. آن وقت شما هم دیگر حریف او نیستید». این حرفی که امروز آقای شمخانی میگوید که بنیصدر سوار تانکهایاش میشد، از خودش نمیگوید، حرف آنها را تکرار میکند.
تصمیمگیری برای خروج از ایران خیلی سخت است. شما با موقعیت و شرایطی که داشتید و با امیدی که به آینده ایران داشتید، قطعا این خروج برایتان خیلی سختتر بوده است. کی تصمیم گرفتید همه امیدهایتان به آینده ایران را کنار بگذارید و ایران را ترک کنید؟
اگر میخواستم امیدهایام را کنار بگذارم، ایران را ترک نمیکردم.
خب، با حفظ امیدهایتان به آیندهی ایران، کی این تصمیم را گرفتید؟
بعد از این که دیدیم این آقا مردم را به گلوله هم میبندد، اجحاز هم میکند (زخمیها را میکشد)، رفتن به میان مردم و آنگونه عمل کردن، غیرعملی بود. بهخصوص که آقای گیلانی هم اعلام کرد، من هفت بار محکوم به اعدام هستم. حال چه باید میکردیم.
یک راه حل که آقای مهندس بازرگان پیشنهاد میکرد، این بود که پیش آقای خمینی بروم و بگویم هرچه شما میفرمایید، صحیح است و امر، امر شما است.
آقای بازرگان این را از شما خواستند و پیشنهاد کردند؟
بله، گفت: بروید با او آشتی کنید، وگرنه قضیه بزرگ میشود و برایتان عواقب دارد.
حتی اگر سکوت هم میکردم، یعنی آقای خمینی را مطمئن میکردم که من سکوت خواهم کرد، میتوانستم در ایران بمانم. سرسوزنی تمایل نداشتم به خارج از ایران بیایم. خیلی هم وسوسه داشت این که: سکوت را بپذیر و بمان. پیشنهاد پیش خمینی رفتن در ذهنام مقبولیتی پیدا نکرد.
پیش خودتان تردید داشتید که آیا سکوت کنید یا نه؟
بله، این تردید را داشتم که سکوت کنم، گوشهای بنشینم و به قول آقای خمینی به تألیف بپردازم.
ولی اصل قضیه این بود که این آقایان زدوبند محرمانهای با دستگاه ریگان و بوش کرده بودند که بعد به افتضاحهای "ایران گیت" و "اکتبر سورپرایز" تبدیل شد. اینها نمیگذاشتند من در گوشهای ساکت بنشینم. کسانی را هم که مطلع بودند، سرشان را زیر آب کردند.
مساله دومی که در گفتگو با دوستان پیش آمد و من قانع شدم که باید به صحنه اصلی آمد تا بتوانیم مبارزه را ادامه بدهیم، این بود که با این زدوبند محرمانه و ادامه جنگ، ماندن در ایران و سکوت کردن به این معنا است که عمری را که گذاشتیم برای این که جامعه به سوی استقلال و آزادی برود، هدر رفت. پس باید به جایی برویم که میتوانیم اینها را افشا کنیم.
قضیه "اکتبر سورپرایز"، "ایران گیت"، فسادهای بزرگ و ترورها، همه را من و دوستانام افشا کردیم.
از دید من، پاریس سرزمین رویاها نیست، چهار راه برخورد آرا و عقاید در مقیاس جهان است. اینجا جایی است که اگر شما اطلاعات درستی پیدا کنید و اعلام کنید، مطمئن هستید که این اطلاعات همهجا پخش میشود.
زندگی در اینجا این خطرات خود را دارد. ولی این امکان را هم دارم که برای آزادی و استقلال ایران و موفق شدن تجربهی انقلاب مبارزه کنم. امکانی که در ایران نداشتم. این راضیام کرد که از ایران خارج شدم.
در مورد خروج شما از ایران، من همیشه روایت دیگری را شنیدهام. اما حالا به عنوان روزنامهنگاری که علاقهمند است روایت هردو طرف را بشنود، مایل هستم روایت خود شما را در این مورد بشنوم.
از آنها شنیدهاید که من با لباس زنانه سوار هواپیما شدهام؟ (با خنده)
بله این را شنیدهام.
من با لباس نظامی خارج شدم. با لباس زنانه که نمیشد وارد پایگاه نظامی شد. کسانی که ترتیب خروج را دادند، مجاهدین خلق بودند. همافری که قیافهاش کمی به من نزدیک بود، کارتش را توسط مجاهدین برایام فرستاده بود. من در مخفیگاه مجاهدین خلق بودم. ماه رمضان بود با یک فولکس واگن به میدان آزادی آمدیم. آنجا نگاه داشت، ایستادیم تا مغرب شد، افطار کردیم و از آنجا به پایگاه هوایی تهران رفتیم. من عقب ماشین نشسته بودم. دو نفر دیگر هم جلو. دمِ در افسر دژبان آمد، کارتها را نگاه کرد و اجازه داد که ما به داخل پایگاه برویم.
در حیاط پایگاه هم چهار نفری (فکر کنم چهار نفر بودیم) ایستادیم تا زمان پرواز هواپیمایی که باید در آسمان به هواپیماهای اِف ۱۴ بنزین میرساند، برسد که ساعت حدود ۱۰ شب میشد. یعنی ساعت ۸ تا ۸/۵ وارد هواپیما شدیم.
هواپیمایی که میگویید مال چه نیرویی بود؟
نیروی هوایی. بعد هم خدمه هواپیما آمدند. سرهنگ معزی هم خلباناش بود و پرواز کردیم.
خدمهی هواپیما شما را میشناختند؟
بله، وقتی که دیدند، شناختند. معزی ظاهرا از این آقایان (مجاهدین) بود، اما همه خدمه نه. برای این که بقیه خدمه اعتراضی نکنند، گفتند که ایشان رئیس جمهور است. آنها هم دیگر حرفی نزدند. نزدیکهای مرز ایران، با بیسیم ازدفتر آقای رجایی به آقای معزی دستور بازگشت داده شد و گفتند اگر برنگردید، میزنیم. گفتم، بیخود میگوید، آنها امکان این را ندارند در شب هواپیما را ردیابی کنند و بزنند. بعد هم وارد قلمرو هوایی ترکیه شدیم. در مدیترانه، نزدیک مرز فرانسه، آقای معزی با دفتر نخست وزیری فرانسه تماس گرفت و گفت که حامل رئیس جمهور ایران است. فرانسه اجازه داد، هواپیما در یک فرودگاه نظامی فرود بیاید و به این ترتیب به فرانسه آمدیم. من در لباس همافری بودم.
برایتان سخت نبود؟
بسیار. چهارده سال در زمان شاه در تبعید بودم، دوباره به تبعید برمیگشتم. هنوز هم که اینجا هستم.
وقتی که از مرز ایران میگذشتید، فکر میکردید کی دوباره از این مرز برگردید؟
والله، فکر نمیکردم زود برمیگردم…
ولی فکر میکردید، برمیگردید؟
الان هم فکر میکنم، برمیگردم. همانطور که گفتم، کاملا مطمئن هستم که جهت عمومی تحول ایران مشخص شده. تحول در این جهت انجام خواهد گرفت. امیدوارم هم زنده باشم و هم سرحال و به قول ایرانیها دماغ چاق، و به وطن بازگردم با ایران پیروز.
ایران پیروزی که از آن حرف میزنید، یعنی چه؟ چه ویژگی هایی دارد؟
یعنی ایران آزاد و مستقل که بتواند راه رشدی را در پیش بگیرد. چرا که نه، بسیاری از متفکران میگویند یکی از جوامعی که در آن اندیشه راهنما پیدا میشود، ایران است و بیشترین شرایط در ایران جمع است.
الان کسانی دارند در این جوامع تصدی پیدا میکنند که وقتی به فرنگ آمدم، محال میدانستم روزی کسی مثل آقای سارکوزی یا برلوسکونی، در کشورهایی مثل فرانسه و ایتالیا متصدی امور بشوند، یا آقای بوش رئیس جمهور امریکا باشد.
ابوالحسن بنیصدر در ایرانی که تصورش را میکند، با چه لباسی برخواهد گشت؟
با همین لباسی که اینجا نشستهام (با خنده).
به قول علما فکر میکنید درچه "کسوتی" برمیگردید؟
با همین کسوت که الان میبینید. در صورت که این است. در سیرت یک مبارز برای آزادی در میان مردم. قصد تصدی مقام اجرایی و غیراجرایی را ندارم. همان یکبار که تصدی کردم برای هفت پشتام کفایت میکند. چیزی هم از آن ریاست جمهوری نفهمیدیم.
فکر میکنید اگر برگردید، نگاه مردم ایران به شما بعد از این همه سال، چطور خواهد بود؟
خود من به وطنام فوقالعاده علاقه دارم و به مردم ایران هم همینطور. از دید من مردمی با عاطفه هستند. و برخلاف اینکه بسیاری میگویند، ایرانیها نخبهکش هستند، از دید من اینطور نیست.
در مورد شما فکر میکنید مردم از دستشان در رفته است؟
این کار را مردم نکردند، کار دشمنان مردم بود. مردم ایران قدرشناس هستند. نظر خوب داشتند که به من رأی دادند. هنوز هم نظر خوب دارند. به این دلیل که وقتی آقای خاتمی میخواست رییس جمهور شود، گفتند بنیصدر دوم است. حالا هم که اصلاحطلبها دنبال بنیصدر دوم دیگری میگردند.
پس معلوم میشود این بنیصدردر جامعهی ایرانی کسی نیست که مردم در او خدای ناکرده، سوءنظری نسبت به استقلال وطن دیده باشند یا به آزادیهای آنان تجاوزی کرده باشد، به اموالشان هم که خدا نکند. آن مختصر ارثی هم که به من رسیده بود، این آقایان ضبط کردند.
عمرم هم که در راه وطنام گذشته است. از زمان مصدق که در دبیرستان بودم، تا همین امروز در خط استقلال و آزادی بودهام. انشاالله از این به بعد هم تا پایان زندگی بر همین خط خواهم بود.
به قول حضرت علی، ما دیگر پشت به این جهان کردهایم و رو به آن جهان داریم. آن چه اهمیت دارد، آزادی مردم است و این که در وطنشان، وطنی مستقل، سرافراز زندگی کنند.
چون آزادی که باشد، حقوق هست. از جمله، حقوق معنوی که یکی از آنها خدای رحمان است و انسانهایی که نسبت به هم رحمان هستند.
.....................
این گفتگو با همکاری و همراهی همکارم سراج الدین میردامادی ممکن شده است.
گفتگو با ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش نخست
دیدار با ابوالحسن بنیصدر، چیزی بیش از یک کنجکاوی ژورنالیستی بود. برای ایرانیها او نه فقط معروفترین سیاستمدار تبعیدی ایران که بخشی از تاریخ انقلاب ایران است.
ابوالحسن بنی صدر گرچه تحصیلکرده سوربن است اما "آیتالله زاده" ای است که به واسطه سابقه خانوادگی مذهبی و نیز دوستی پدرش آیتالله نصرالله بنی صدر با آیت الله خمینی، مناسبات حاکم بر فضای مذهبی ایران را میشناسد.
به خاطر همین آشنایی و اعتماد بود که آیت الله خمینی یک ماه پس از پیروزی انقلاب، نه یکی از روحانیون انقلابی سرشناس، که این تحصیلکرده سوربن را که در نوفل لوشاتو هم با او همراه بود به ریاست شورای انقلاب منصوب کرد. سپس حکم فرماندهی کل قوا را نیز به او داد.
این اعتماد و اطمینان با یازده میلیون رایی که مردم در نخستین انتخابات ریاست جمهوری به او دادند، تحکیم پیدا کرد. اما این ریاست جمهوری، این طور که ابوالحسن بنی صدر در موردش میگوید "آن قدر دردسر داشت که چیزی از آن نفهمیدم" باعث آشکار شدن فاصلههای فکری و سیاسی او با روحانیون انقلابی شد.
او گرچه با محمدعلی رجایی اختلاف نظر عمیق داشت اما به فشارهای حزب جمهوری اسلامی او را به نخست وزیری معرفی کرد. انتخاب وزرا که طبق قانون بر عهده نخست وزیر بود به یکی از مهمترین نقاط مجادله بین آقای بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی تبدیل شد. مجادلهای که نهایتا به عزل آقای بنی صدر در مجلس منتهی شد. و این بار چرخ سیاست به نفع مخالفان بنی صدر چرخید. چرخشی که هنوز ادامه دارد.
سی سال بعد از آنکه ابوالحسن بنی صدر با پرواز انقلاب از پاریس به تهران برگشت، اولین رئیس جمهور ایران را در خانهاش در ورسای، حومه پاریس ملاقات کردم. انگار از عکسهای زمان انقلاب، از کنار آیتالله خمینی بیرون زده باشد، همان ابوالحسن بنیصدر بود، اما شکستهتر، آرامتر ولی انگار هنوز همانقدرانقلابی.
گفتم "انقلابی"، او یکی از انقلابیترین آدمهایی است که تا حالا دیده بودم. وقتی به او گفتم بسیاری از همنسلهای من، شما و همنسلهای شما را سرزنش میکنند که چرا انقلاب کردید، برآشفت و گفت:" شما در استبداد پهلوی وضعی نه بهتر، که بدتر از این داشتید، قدر بدانید."
ابوالحسن بنی صدر که ششم مرداد 1360 از ایران گریخت، میگوید به اصول انقلاب 1357 معتقد و وفادار است.
بعد از این همه سال غبار زمان فقط بر چهره انقلابیونی که به قدرت رسیدند اما در قدرت ماندند ننشسته است، ابوالحسن بنیصدر هم کیلومترها دورتر از پایتخت ایران هر چند همچنان به گفته خودش انقلابی است اما دیگر جوان و چالاک نیست و حسرت زمان از دست رفته را میخورد. او می گوید:
من امیدوار بودم کارزار تبلیغاتیای که بر ضد بنی صدر از سال پیش شروع شده، بیست سال زودتر از این روی میداد. بیست سال دیر شده.عوامل داخلی و خارجی دست به دست هم دادهاند، تاخیر شده است.
علت این که کسی، سی سال پیش از ایران خارج شده و اینک بعد از سی سال، روزمره، مورد حملههای رادیو، تلویزیون، منبر، نماز جمعه، روزنامه و… قرار دارد، وحشت از بنیصدر نیست، بلکه وحشت از اصولی است که ملت برای آن انقلاب کرد ـ استقلال، آزادی، رشد بر میزان عدالت ـ که بنی صدر به این اصول وفادار مانده است.
شما و همسن و سالهای شما باعث و بانی انقلابی شدید که خیلی از همنسلهای من، الان به عنوان یک اتهام در مورد آن با شما و همنسلهایتان صحبت میکنند. گفتید که به اصول انقلاب وفادار هستید. به نظر خودتان انقلاب، کار درستی بود؟
کاملاً. اولاً ما باعث آن انقلاب نشدیم. شما زیادی در بستانکار من مینویسید (با خنده). وگرنه چیزی گرانبهاتر از این نیست که میتوانستم بگویم: "بله من انقلاب کردم".
میگویم شما و نسل شما باعث انقلاب شدید.
نمیتوان گفت نسل ما. نقش نسل جوانتر از ما در انقلاب بیشتر بود. آن زمان ما در خارج از کشور بودیم و به مبارزهای که با نهضت ملی شدن نفت، شروع شد، استمرار دادیم و آن را رها نکردیم. چنان که این تجربه را هم رها نکردیم.
این استمرار به جامعه جوان امکان میدهد که جهت را ببیند. اگر جنبش ملی کردن نفت رها شده بود، جنبشهای بعدی هم نبودند و الان شما در استبداد پهلوی وضعیتی بهتر از امروز نداشتید، اگر بدتر نبود. قدر بدانید.
آن موقع شما در خارج از ایران و در پاریس زندگی میکردید. پاریس، آنطور که در ادبیات و در سینما رایج است، شهر رویاها است. آن چه را که شما برای ایران میخواستید، یکی از این رویاها نبود؟
نه، مساله رویا نیست. رویا در کار ما نبود. کاملاً واقعبینانه بود و به عقیده من، ایران چند قرن عقب بود و حالا یک جهش چند قرنی به پیش کرده است.
به لحاظ این که الان یک اندیشه راهنما دارد که در کشورهای اسلامی یک قیراط از آن هم متاسفانه، پیدا نمیشود. غرب هم که الان در بنبست فکری و ایدئولوژیک است. اما ما این بنبست را نداریم. در صورتی که این مانع، یعنی استبدادی که حاکمان کنونی هستند، برداشته شود، ایران، تمام اسباب رشد شتابگیر را دارد.
در حالی که قبل از انقلاب چنین نبود. در رژیم شاه نیروهای محرکه امکان عمل پیدا نمیکردند.
قیمت نفت بالا رفته بود. رژیم شاه مدتی این سرمایه را ـ بدتر از آقای احمدینژاد ـ به اصطلاح خود شاه، آتش میزد. بعد هم آمد گفت: «ما دیگر پولهای نفت را آتش نمیزنیم».
این نیروی محرکه نه به عنوان سرمایه برای افزایش تولید بلکه به عنوان قوه خرید برای افزایش تقاضا، وارد بازار میشد. تقاضا را هم که تولید داخلی نمیتوانست برآورده کند، باید دروازهها را باز میکردند. این شرایط، امید به آینده جامعه جوان را کمتر میکرد. برای اینکه میدید امکان فعالیت تولیدی در جامعه کم شده است.
از سوی دیگر، دوره انبساط دو قدرت جهانی آن زمان تمام شده بود و وارد دوره انقباض شده بودند.
این حالت مجالی برای جامعههایی مثل جامعه ایرانی که مستقیم میان این دو قدرت قرار داشت (شوروی و غرب)، ایجاد میکرد. پس این جامعه میتوانست بدون احساس خطر از بیرون، به حرکت دربیاید.
آقای خمینی به عنوان یک مرجع دینی، کار مهمی انجام داده بود و با اسلام منفعل و تسلیمپذیر قطع رابطه کرده بود. او به جامعه گفته بود: "تقیه حرام است"، "دفاع از حق واجب است"، "قیام بر ضد قدرت ظالم واجب است" و… اینگونه فتواها طرز فکر دینی مردم عادی را تغییر داده بود. در مجموع، جامعه آن اندیشه راهنما را پذیرفته بود.
اتفاقا، دو محقق فرانسوی و ایرانی اوایل انقلاب تحقیقی تحت عنوان "آنتروپولوژی انقلاب ایران"، انجام دادند. آنها در این تحقیق با افراد عادی، کارگر، کشاورز، کارمند و… گفتگو کردهاند. در این گفتگوها مشخص است که این افراد چه نوع اسلامی در ذهنشان بوده، چه نوع آزادی میخواستند و چه امیدهایی به ترقی داشتند.
نتیجه، انقلاب رخ داده است. وگرنه میتوانستم بگویم که بله همهکاره انقلاب من بودم. کسی جز مردم ایران، صاحب انقلاب نیست.
دو چیز را با هم اشتباه نکنیم؛ یکی انقلاب ایران است که در آن گل بر گلوله پیروز شد، قطعا انقلاب منحصر به فردی است که تمام ملت در آن شرکت کردهاند و یک رژیم فوقالعاده خشن را بدون این که امکان دخالت به هیچ قدرت خارجی بدهد، از پای درآورده است. ولی بعد از انقلاب، به انقلاب چه مربوط است؟! بار اول هم نیست ـ در انقلاب مشروطه و در نهضت ملی کردن نفت هم همینطور شد ـ که در ایجاد یک دولت مردم سالار ناتوانی بهخرج دادیم.
بعد از دوم خرداد عبارتی در فضای سیاسی و اجتماعی ایران به اسم "تساهل و تسامح" مد شد. …
این عبارت را آقای خاتمی مد فرمودند.
فکر میکنید آن چیزی که باعث شد ایدههای شما و گروهی که از نظر تفکر سیاسی نمایندگی میکردید، برای آینده ایران موفق نشود، فقدان این "تساهل و تسامح" در میان شما بود؟
نه، اولا، آن زمان همین آقای تساهل و تسامح آن طرف تشریف داشتند. یادتان بیاید که ایشان مدیر کیهان بودند، وزیر هم بودند. حالا اگر متحول شده و دست از بازی بردارد،(خوب است) چون الان یک حرف میزند، بعد از آن طرف فشار میآورند و درست عکساش را میگوید. ایشان در ایتالیا با خانمها دست داد. در ایران گفتند چرا با خانمها دست داده و باید عمامهاش را بردارد، آنوقت مُنکر شد.
این سیاست نیست؟
این گند هست، هرچه هست. انسان درخور این عنوان، به این کارها دست نمیزند. بگوید دست دادهام، این کار را صحیح میدانستم و انجام دادهام. آدم وقتی کاری کرد، پایاش میایستد.
چگونه میخواهید جامعهای تحول کند؟! وقتی که میبیند آنهایی که میخواهند ادارهاش کنند، با کمترین فشار جا میزنند.
نه جانم، ایران سرزمین رستمها است. تا بوده، تاریخاش اینگونه بوده. در طول تاریخ همیشه از هر طرف در محاصره قوای مهاجم بوده، چنین جامعهای نمیتواند با کسانی زندگی کند که نمیداند چند لحظه روی حرفشان میایستند.
منظورم این است که آیا تحمل شما آن زمان، با توجه به فضای انقلاب، کم نبود؟
تحمل من زیادی هم بود، آن طرف تحمل نداشت. من که نمیخواستم با چماق سر دخترها روسری کنم و اصلا مخالف حجاب اجباری هم بودم (با خنده). بنابراین از نظر من، هرکس آزاد بود هرجور میخواهد زندگی کند. هنوز هم همین نظر را دارم.
تساهل و تسامح در برابر آنسوی دیگر قدرت منظور من است. بعد از سی سال در ذهن ما کلی "شاید و اما و اگر" هست.
بله، میگویند آن موقع باید با آقای خمینی کمی کنار میآمدیم. من میگویم زیادی، بیخودی در برابر ایشان کوتاه آمدم. در "خیانت به امید"، یکی از اشتباهاتی که نوشتهام، همین است. به لحاظ اینکه اسطورهای در ذهنام ساخته بودم که قضیه مصدق و کاشانی تکرار نشود. اما تکرار شد. درست این بود که روی خطوطی که میباید، استوار میایستادم. در برابر بقیه استوار بودم اما با ایشان ملاحظه میکردم. فکر میکردم شاید خبر ندارد، مرجع تقلید که نمیتواند دروغ بگوید، خُب به او بد اطلاع میدهند.بارها هم دوستانام میگفتند که: «شما اشتباه میکنید، همه چیز زیر سر خود این آدم است». اما من به خاطر علاقه زیادم به او، نمیپذیرفتم.
خیلی به آیتالله خمینی علاقه داشتید؟
بسیار. حتی از پدرم بیشتر. در مورد پدرم، فکر میکردم که او روحانی پولداری است و مزه فقر را نچشیده و مثل بقیه هنگام طلبگی در حوزه با نان و پنیر و نان و خرما سر نکرده اما خمینی دردها را میفهمد. به خصوص که بعد هم پسر او که همسن من بود، مرحوم شد و در نجف در کنار پدرم هم دفن شده است. در ذهن من اینطور بود که پدر و پسری جایشان را به دیگری دادهاند، حال او پدر است و من پسر. فوقالعاده به او علاقه داشتم.
کی این علاقه برایتان تمام شد؟
از زمانی که شروع کردم به نوشتن گزارش کار روزانه در روزنامه انقلاب اسلامی با عنوان ("روزها بر رییس جمهور چه میگذرد؟"). این آغاز تردید من نسبت به او است. فکر کردم نمیشود گفت که ایشان خبر ندارد، بقیه میگویند خود او دستور میدهد.
بعد هم که جریان اعدامها پیش آمد. یک روز به ایشان گفتم که این اعدامها را به پای شما مینویسند. گفت: «من راضی نیستم، در قیامت شکایت خواهم کرد». گفتم: «خب دو کلمه بنویسید که اینها به شما مربوط نیست. اگر از امروز به بعد کسی را اعدام کردند، در این دنیا و آن دنیا من پاسخ میدهم». حاضر نشد بنویسد.
در این شرایط، من علاقه را قطع نکردم، اما شک کردم. گفتم خُب با این کارنامه شروع میکنیم. طوری گزارش روزانه میدهم که اگر او همراهشان باشد، بقیه هم میایستند و معلوم میشود توپشان پرزور است و کسی پشت سرشان است. اگر او نبود، جا میزنند و ما مانع بسیاری از این فسادها میشویم و ممکن است کارهایی هم در خیر مردم انجام دهیم.
آن کارنامه به شما میگوید که این آقا چه وقتهایی مجبور شده، خود را بروز دهد. اطلاع یعنی همین. بهترین روش است. مجبور شد پشت سر هم خود را بروز دهد تا این که دیگر در ۲۵ خرداد آشکار آمد و گفت: «سی و پنج میلیون بگوید، بله، من میگویم نه».
گفتید که شما خیلی به آیتالله خمینی علاقه داشتید. با توجه به اختلافات سیاسی من این میزان از علاقه را گمان نمیکردم. تصویری از رابطهتان با ایشان به ما میدهید؟
حال شما میتوانید بفهمید چقدر مشکل است که آدم با چنین علاقهای ببرد؟ از ریاست جمهوری هم ببرد، جانش را به خطر بیاندازد و در وضعیتی زندگی کند که الان شما میبینید. در واقع سه دهه است که ما در شرایط ترور زندگی میکنیم.
چندین نوبت این آقا ابراز ندامت کرد، اما عمل نه. دو نوبت آدم پیش من فرستاد. سه ما پیش از پایان جنگ کسی را فرستاده بود که ویزا نداشت. من به وکیل دادگستری فرانسه تلفن زدم، او هم با وزارت کشور فرانسه تماس گرفت و با اجازه آقای میتران (رئیس جمهور وقت فرانسه) او را از فرودگاه به اینجا آوردند، پیاماش را داد و برگشت. از من میخواست برگردم ایران.
بله، دو نوبت. دفعه اول که سه ماه قبل از پایان جنگ بود، گفتم:
«این که شما آمدهاید، نشان میدهد این آقا جنگ را باخته است. او میخواهد من را بابت پوشش قبول شکست، خرج کند. وگرنه معنی ندارد ایشان به فکر بازگشت من افتاده باشد. برو به ایشان بگو، آمدن من به ایران سودی ندارد. شما باید به تلویزیون بروید، از این ملت بابت استبدادی که حاکم کردی، بلاهایی که سر این مردم آوردی و جنگی که به این مردم تحمیل کردی معذرت بخواهی. اگر این کار را کردی، یک انفجار معنوی میشود و آنوقت آمدن من معنی پیدا میکند. وگرنه همینطور بگویم که ایشان دعوت کرده، فردا این را هم منکر میشود و میگوید کسی خودسر آمده پیش شما. سند و مدرکی، دعوتنامهای به خط ایشان همراه داری؟»
گفت: «نه»، گفتم: «خیلی خُب فردا منکر میشود. گفتم به او بگو اگر رفتی تلویزیون، عذرخواهی کردی و کنار کشیدی، میآیم. وگرنه نخواهم آمد. اگر اینجا از بین بروم و استبداد در ایران باشد، جنازه من هم به ایران نخواهد آمد. وصیت کردهام جنازهام اینجا بماند تا وقتی که ایران آزاد شود. در استبداد شما به ایران نمیآیم».
او رفت و یک ماه بعد برگشت. گفت: «ایشان میگویند، شما بیایید، هرچه بخواهید، انجام میدهیم».
گفتم: «من که چیزی نمیخواستم. همان یک ماه پیش گفتم که ایشان تشریف میبردند تلویزیون، میگفتند اشتباه کردهاند، از مردم پوزش میخواستند، آزادیهای مردم را به آنها برمیگردانند، تمام میشد». این بار رفت و دیگر هم برنگشت. یک نوبت دیگر همسر آقای خمینی زمانی که در مکه بود (زمان دقیقش را به خاطر ندارم شاید سالی بود که در مکه آن کشتار اتفاق افتاد) پیغام فرستاد که: بله، اشتباه شده و ظلم شده و شما گذشت کنید"
یعنی از طرف همسر آیتالله خمینی برای شما پیغام آوردند؟
بله، در پاسخ گفتم: «این را شما به گوش من میفرمایید، اما باید خطاب به مردم گفت. در تهران باید این حرفها را با صدای بلند بگویید که مردم بشنوند».
اینجا با شما ملاقات کردند؟
بله، فرستادهاش به اینجا آمد. گفتم: «هر وقت ایشان در رادیو تلویزیون، علنی و آشکار گفت، معلوم میشود که واقعا از آن چه کردهاند، پشیمان شدهاند. آنوقت من هم میتوانم بگویم، از حق شخصی خود میگذرم».
وقتی همه خودمان را به خواب زدهایم
این روزها اگر تهران بودم بالاخره از جایی بلیت جشنواره فیلم فجر به دستم میرسید و میتوانستم فیلم "وقتی همه خوابیم"، کار تازه بهرام بیضایی را ببینم.

بیضایی هفتاد ساله از تک و توک فیلمسازهای ایرانی است که وقتی فیلمهایش را میبینی و از سینما میزنی بیرون هر وقت شب و روز که باشد میخواهی بروی جهان را
تغییر بدهی. و معمولا چون تغییر دادن جهان کار سختی است ما به لگد زدن به در و دیوار و سطل آشغال و جدول کنار خیابان بسنده میکنیم.
برگردید سر پاراگراف قبلی، آنجا که نوشتم "بیضایی هفتاد ساله"، بله
بهرام بیضایی هفتاد ساله است. اما چون جایی از تاریخ رهایش کردهایم برایمان جوان
مانده، چون هنوز در فیلمهایش یاغی و عصبانی است، جوان میبینیمش. هر هفت، هشت ده
سال یکبار یک مدیر دولتی، تساهل و تسامح خونش میزند بالا و برای ثبت در پرونده افتخارات مدیریتیاش امکان میدهد فیلمی از بهرام بیضایی ساخته و نمایش داده شود.
آدمی مثل بهرام بیضایی که اینقدر توانایی، هوشمندی، قدرت، و تخیل دارد چرا باید اسیر سیاستهای ابلهانهای بشود که مجبورش کنند برای اینکه "مجبور" نشود،
کاری که دوست ندارد بکند اصلا کاری نکند؟
به عنوان آدمی که کارهای بهرام بیضایی را دوست دارد، شاکیام از اینکه مدیران
حوزه فرهنگ بیضایی را نمیفهمند، که بیضایی را اسیر سیاستهای ابلهانهشان کردهاند،
که مرا از تماشای هنر بیضایی محروم کردهاند.
بهرام بیضایی هفتاد ساله است و ما به اندازه هفت سال هم از هنر و توانمندی او بهره نبردهایم.
من دلم میخواهد بهرام بیضایی صد سال زنده باشد و سرحال و چهار تا
مدیر باشعور پیدا شوند جلوی پایش سنگ نیندازند تا او داستانهایش را،
تخیلاتش را عصیانهایش را فیلم کند اما عصبانیام از
اینکه پس فردا که دق مرگ شد از دست این زندگی چه بزرگداشتهایی
بگیرند و چه سخنرانیها بکنند و چه و چه!
مرده شور همه ما را ببرد که خواب نیستیم و خودمان را به خواب زدهایم و
بیدار کردنمان از صور اسرافیل هم برنمیآید!
.........................
عکس از مگ ایران
قيمت بنزين در جهان و در ايران؟
واقعیت این است که ما برای اثبات حقانیت ادعایمان از این باگ گاهی است?اده می کنیم. امروز دیدم یکی از شهروندان تهرانی در تماس تل?نی با اعتماد گ?ته است:
يکي از هموطنان شما هستم. مي خواستم بدانم کشورهايي که واردکننده ن?ت هستند و در تمام جهان قيمت جهاني بنزين به پول ايران ليتري 250 تومان است چرا ما که خود توليد کننده و صادرکننده ن?ت هستيم، در کشورمان بايد ليتري 400 تومان باشد و 150 تومان ت?اوت با کشورهاي واردکننده داشته باشد. الان هم که قيمت هاي کل جهان ا?ت کرده چرا در کشور ما نبايد ارزان شود؟
من همین طوری از چند تا دوستان آن لاین ماشین دار در این ور و آن ور جهان پرسیدم قیمت بنزین در شهرشان چند است. نتیجه را با قیمت ارز می نویسم محض همین جوری!
شهزاده، دوست من در آمستردام دو سه روز پیش بنزین زده و می گوید قیمت هر لیتر بنزین یورو نود و پنج این روزها که روزهای سقوط قیمت ن?ت است در آمستردام حول و حوش یک یورو است.
در پاریس یک لیتر بنزین یورو نود و پنج که ارزانتر از یورو نود و هشت است به شهادت سراج، یکی از دوستان آن لاین امروز یک یورو و چهل و پنج سنت بوده است.
قیمت خرید یک یورو در بازار تهران امروز هزار و سیصد و نود تومان بوده است.
در ایالت تنسی به روایت آقای مجید قیمت یک لیتر بنزین امروز چهل و یک سنت بوده. در روزهای گرانی ن?ت در همین ایالت قیمت بنزین حدود یک دلار و شصت سنت به ازای هر لیتر بوده. قیمت یک دلار آمریکا در بازار تهران نهصد و ه?تاد تومان بوده است. از این نظر می شود گ?ت قیمت بنزین این روزها حدودا از ایران کمی گران تر است.
این طور که همایون می گوید در شهر بریزین در شرق استرالیا قیمت یک لیتر بنزین امروز نود و ه?ت سنت بوده و قیمت یک دلار استرالیا در بازار تهران امروز ششصد و ه?تاد و نه تومان بوده است.
تازه قیمت بنزین از این شهر به آن شهر و از این ایالت به آن ایالت و حتی از این پمپ بنزین تا آن پمپ بنزین ?رق می کند در حالی که بنزین در همه ایران همین چهار صد تومان است. تازه بنزین سهمیه بندی شده لیتری صد تومان که سر جای خودش هست.
حوصله ندارم از بقیه دوستان آن لاین هم قیمت بنزین را بپرسم ولی مصر? کنندگان بنزین در کشورهایی که مثل ما نیستند و قیمت بنزین در آنها بر اساس تحولات بازار ن?ت تغییر می کند روزهای سخت را هم تجربه کرده اند.
در روزهایی که قیمت ن?ت از مرز صد یورو گذشته بود و در برخی مواضع تولیدکنندگان ن?ت عروسی بود، مصر? کنندگان بنزین در کشورهایی که بازار آزاد دارند داشتند تمرین می کردند که از سیستم حمل و نقل عمومی است?اده کنند چون ماشین سواری با این قیمت بنزین برایشان سخت بود و صر? نمی کرد.
افزایش خط قرمزها یا خودزنی مجلس
دوازدهم فرودین پنجاه و هشت در حالی که حدس میزنم مردم همیشه در صحنه ایران مثل همه این سالها مشغول آجیل خوردن و مهمانی رفتن بودند، حکومت جمهوری اسلامی را به رای و رفراندم گذاشتند و مردم خوشحال، امیدوار، سر خوش و دلخوش به آینده انقلاب، با افتخار برگههای "آری" را توی صندوقهای رای ریختند تا استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی محقق شود و مرداد ماه همان سال هم قانون اساسی تصویب شد و رفت پی کارش.
ده سال بعد در 24 اردیبهشت ماه، آیت الله خمینی، هیاتی را به ریاست آیتالله مشکینی مامور اصلاح قانون اساسی کرد که اولین و مهمترین اصلاحیه آن حذف شرط مرجعیت برای مقام رهبری بود و بقیه تغییرات هم اختیارات رهبر و شورای نگهبان را اضافه میکرد.
بیست و یک روز بعد از صدور این دستور، یعنی چهاردهم خرداد شصت و هشت خبر درگذشت آیت الله خمینی منتشر شد.
یعنی دور از انتظار نیست که با وخامت حال ایشان، مقامات کشور به فکر آینده رهبری نظام افتاده باشند و در شکل صحیحش از ایشان برای این اصلاحات لازم، دستور گرفته باشند. (شکل ناصحیحش میشود همان نظریه نامه نوشتن سید احمد خمینی به جای ایشان که آیت الله منتظری هم تا آنجا که یادم هست در خاطراتش به آن اشاره میکند).
این اصلاحات به رای عمومی گذاشته شده و چنانچه طبیعی به نظر میرسید تصویب شد چون هیچ چالش قابل توجهی در عرصه عمومی و در رسانههای اندک و موجود در آن زمان، بر سر آن صورت نگرفت.
این شد که ما در جمهوری اسلامی صاحب یک قانون اساسی هستیم که در یک شرایط شبه دموکراتیک به تصویب رسیده و در یک شرایط شبه دموکراتیک به رفراندوم گذاشته شده و رای آورده است.
نبودن رسانههای آزاد، دسترسی نداشتن مردم به اطلاعات روشن و تحلیلهای درست باعث شده است در سکوت خبری هر اتفاقی بیفتد یا نیفتد.
بسیاری از رسانههای غیردولتی داخل و خارج ایران هم که مخاطبانی دارند خودشان تحلیل درستی از شرایط و اتفاقات ایران ندارند و نمیتوانند به روشنی مردم را در جریان مسائل مختلف بگذارند.
اطلاعرسانی در مورد اینکه تصویب یک قانون چه تاثیری بر زندگی روزمره آنها و حیات سیاسی اجتماعیشان دارد کاری است که در ایران به درستی انجام نمیشود.
نمونه خوب و نادر هشیاری در برابر تغییرات در قانون، واکنش فعالان مدنی، در برابر لایحه حمایت از خانواده بود. اما امروز در کمال شگفتی خبر تصویب طرحی در مجلس منتشر شد که نمونههای آن را در زمان استبدادی قاجار یا رضاخان هم نمیتوان یافت.
بر اساس این مصوبه مجلس نمی تواند از شورای نگهبان، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام و پرونده هایی که ماهیت قضایی دارد، تحقیق و تفحص کند.
واقعا اتفاقات نادری در ایران میافتد که باید ذره بین به دست بگیری و به دنبال نمونههای مشابهش در جهان بگردی و پیدا نکنی. اینکه نمایندگان مردم حق قانونی و طبیعی نظارت را از خود سلب کنند برای من که شهروند ایران هستم دردناک، غیر قابل فهم و غیر قابل توجیه است. شوربختیی که سارکوزی با تمام بلاهتش آن را فهمیده همین است.
اگر تا امروز مجلس به وظیفه نظارتی خود به خاطر تعارفها و ارادتهایش به درستی عمل نکرده به این ترتیب از این پس حق نظارت از آیندگان هم گرفته شده است.
اگر این تنها مصوبه نادرست این مجلس بود برای یک عمر آن کفایت میکرد. گرچه آدم برای شمردن مصوبات تاسف آورش انگشت کم میآورد.
شیخ عبدالله انصاری جملهای دارد که من خیلی دوستش دارم. او میگوید: الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی و هر که را عقل ندادی چه دادی؟!
.........................
خبر ایلنا از تصویب این طرح: مجلس با اذن مقاممعظم رهبری امکان تحقيق وتفحص ازدستگاههاي زيرنظر ايشان را دارد
نویسنده خبر حتی حال نکرده چهار خط بنویسد اصل مصوبه چی بوده که این اصلاحیه اش است.
این هم خبر ایسنا کوتاه و بی در و پیکر
درباره حسین درخشان بپرسید
در مورد تایید بازداشت حسین درخشان از طرف خانواده اش فکر می کنم مهم این است که مقامات قضایی در این مورد اظهارنظر کنند.
معمولا سخنگوی قوه قضائیه در مورد این پرونده ها در نشست های هفتگی اش مورد پرسش قرار می گیرد. فکر نمی کنم در هفته های گذشته در نشست های خبری با سخنگوی قوه قضائیه این مساله طرح شده باشد.
پیشنهاد می کنم دوستان خبرنگار حوزه قوه قضائیه در این مورد در کنفرانس های خبری سوال کنند.
حجاب ساسانی یا حجاب اسلامی
درباره این بحث و این بحث:
نمیدانم این روسریهای دخترهای ایرانی چقدر باید کوتاه و کوچک و آب ر?ته بشود تا این "مساله حجاب" حل شود. سالها پیش کتاب "مساله حجاب" آقای مطهری را خوانده بودم و ایشان از این نظریه که حجاب یک سنت ایرانی است است?اده کرده بود تا به علاقه مندان ?راوان تاریخ پر ا?تخار! ایرانی بقبولاند که اگر به این تاریخ میبالید باید به این سنت هم علاقه مند باشید و آن را بزرگ بدارید و روسری تان را محکم کنید.
نه به سبک آقای مطهری کسی میتواند زنان مدرن غیر معتقد به حجاب را راضی کند که این حجابی که مرتجعانه اش میدانند، چون اسلامی نیست، و ایران باستانی است پس الزامی بودنش بلااشکال است و نه بر اساس دستاوردهای پژوهش تاریخی ?اطمه مرنیسی و لیلا احمد کسی میتواند زنان سنتی را توجیه کند که چون در سنت اسلامی و در منابع دینی به روشنی و قطعیت الزام حجاب برای همه زنان قید نشده است، لازم نیست محجب باشید. پس با ح?ظ اسلام و با خیال راحت مکشو?ه شوید.
مانتوهای کوتاهتر و کوتاهتر و روسری های پر رنگتر و کوچکتر حاصل یک مبارزه زیر پوست جامعه است.
زنان پلیس، زن اعدامی
میخواستم بنویسم در کتابگردی امروزم شماره تازه پاریس ریویو را دیدم با دو تا مجموعه عکس از ایران، یک مجموعه از محسن راستانی که پرترههای ایرانی است و یک مجموعه دیگر که عباس کوثری از زنان پلیس گر?ته است. میخواستم دربارهاش بیشتر بنویسم اما بیخیال شدم.
همین تازه، خبر اعدام ?اطمه پژوه را دیدم که یک ن?ر توی ?یس بوک به اشتراک گذاشته بود. بله الان به وقت ایران، صبح شده و یک جنازه تازه روی وجدان ما مانده است. جنازه، منم که کاری نمیکنم.
میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضا?ه کنم که کامنت دونی من کامنت میگیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگر?تن میزند و ارور میدهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.
المپیک و آبدوغ خیار
حسن رویدادهای بزرگی مثل المپیک و جام جهانی این است که استعداد پنهان ما را در تحلیل، رو می کند. این روزها توی هر تاکسی که می نشینی بحث المپیک و نتایج بد تیم ایران یا در بین مسافرها داغ است یا از رادیوی تاکسی به گوش می رسد.
از میان همه تحلیل هایی که شنیدم یکی از همه شاهکارتر بود. تحلیلگری که در یکی از برنامه های رادیو درباره نتایج ضعیف تیم کشتی حرف می زد از جمله به وضع بهداشت دهان و دندان سرمربی تیم ملی اشاره کرد و گفت با این وضع بهداشت دهان و دندان و با آن وضع لباس پوشیدن معلوم است کشتی گیر ضعیف عمل می کند و مربی نمی تواند مربی گری کند!
این اصلا شوخی نیست با همین گوش های خودم شنیدم.
حالا من دربدر دنبال عکسی از سرمربی تیم کشتی می گردم که در آن لبخند پت و پهنی زده باشد تا ببینم یعنی این مساله چنان است که این قدر تاثیر سوئی بر وضع تیم می تواند بگذارد!
آخه چقد خوشگلی بی شرف!
وای وای وای پارمیدای من کوش؟ وای وای وای می رم از هوش صدای ساس مانکن، حسین مخته و علیشمس، سه نفری که این آهنگ پارمیدا را می خوانند مدام به گوش می رسد. از ضبط ماشین ها، از ماهواره، از شلوغی پارتی ها و مهمانی ها. اگر خواستید و توانستید ویدئوش را از اینجاببینید.
ترانه بامزهای دارد. ترانهای برای دوران عشق های دماغ سربالا که ویژگی شان این است که مانکن بی ساکشن هستند.
........
نکته تکمیلی این که این چند خط را دارم از اینترنت رایگان نذری تولد امام زمان می نویسم باور کنید!
اینجا تهران است
اینجا تهران، تب، حوالی چهارصد درجه، آسفالت قیر مذاب، خیابان جهنم پردود و دم.
اینجا تهران، گوینده رادیو پیام از قول یک مقام وزارت بهداشت هشدار میدهد برای جلوگیری از ابتلا به وبا و بیماریهای عفونی تابستانی از خوردن سبزی و سالاد در رستورانهای نامطمئن خودداری کنید.
اینجا تهران، فیلم "زن دوم" در سینماها اکران است و لایحه حمایت از خانواده در صحنه مجلس است. لایحه ای که مخالفت با آن رخشان بنی اعتماد را کنار شیرین عبادی نشانده و لاله صدیق را به جای دور زدن پیست اتومبیلرانی به حضور در جمع مخالفان لایحه کشانده است.
اینجا تهران، پروین اردلان از قول یک نماینده زن مجلس هفتم می گوید هفتاد و شش نفر از نمایندگان دوره پیش دست کم "دو زنه" بوده اند.
اینجا تهران، ماشین دارها بنزین لیتری 400 تومان توی باک ماشینهاشان میریزند و در ترافیک بزرگراههای تفتیده به هم بد و بیراه می گویند.
اینجا تهران، به لطف ماشین های فت و فراوان گشت ارشاد و احتمال بازداشت و آویزان شدن تابلوی شماره دار ویژه مجرمان از گردن زن ها و دخترها، آنها عفیف تر شده اند. مانتوها مشکی تر، روسری رنگی ها کمتر.
اینجا تهران، دو کیلو آلبالو، هفت هزار و هشتصد تومان، یک کیلو گوشت خورشتی با استخوان پانزده هزارتومان، نفت بشکهای صدو بیست دلار، صندوق ذخیره ارزی خالی.
اینجا تهران، جایی که این روزها ذکر مدام روشنفکرانش این است که اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید... اگر خاتمی بیاید... اگر خاتمی نیاید...
اینجا تهران، جایی که ته مانده اصلاح طلبان خاتمی را به سمت میدان انتخابات هل می دهند اما رئیس جمهور شدن احمدی نژاد را محتمل تر می دانند. اینجا تهران، جایی که مطمئنم هرکسی بخواهد رئیس جمهوری بعدی ایران شود یا دیوانه است یا از جمله استشهادیون!
کاشکی خجالتی، خجالتی، خجالتی، در کار در کار در کار
عذرخواهی کردن کار آسانی نیست. من خودم از آدمهایی هستم که برایم سخت است بابت اشتباهاتم عذرخواهی کنم. مثلا همین دیشب وقتی چهل و پنج دقیقه بنده خدایی را در یکی از میدانهای شهر منتظر و معطل نگه داشتم به جای عذرخواهی، در مورد مزایای این انتظار، داد سخن دادم و اینکه او توانسته در این فاصله از اجرای زیبای گیتار یک نوازنده دورهگرد بهرهمند شود که جدا قشنگ میزد و پنجاه شصت نفری را دور خودش جمع کرده بود.
خوشبختانه همه مثل من نیستند و بلدند عذرخواهی کنند یکیشان همین آقای پاپ بندیکت شانزدهم که جداً من شرمنده لوطیگریاش شدم!
آقای پاپ دیروز در سفرش به استرالیا، به خاطر رسوائی جنسی کشیشها عذرخواهی کرد.
اینطور که بی بی سی نوشته رهبر کاتولیک های جهان گفت: "این شرمی است که ما همیشه احساس میکنیم". او خواهان محاکمه کشیش های دخیل در این رسوایی شد.
قطعاً تالمات روحی و جسمی قربانیان کشیشهایی که از جانب همین آقای پاپ، نمایندگی خداوند را در کلیسای محلهشان دریافت کردهاند با این عذرخواهیها درمان نمیشود ولی خب، ایشان که به باور برخی، مدیر دفتر مرکزی خداوند در زمین هستند انشاالله تعالی به این درک رسیده که این "قدسیت" یا "افه قدسیت" برای گذران زندگی در جهان مدرن کافی نیست. آدم پاپ هم که باشد باید عذرخواهی کند.
فکر میکنم غیر از من و پاپ بندیکت شانزدهم کسان دیگری هم هستند که باید "پوزش خواستن" را یاد بگیرند. یکی همین مسئولان و رهبران ما که حاضرند راه به راه، جام زهر سر بکشند اما یک کلمه در پیشگاه مردم عذرخواهی نکنند مبادا از شکوه قدسیشان چیزی کم شود.
آقایان عزیز! در سیامین سالگرد انقلابی که من هم فکر میکنم باید لاجرم اتفاق میافتاد، دفترچه یادداشتهای روزانهتان را ورق بزنید. در صفحات مختلف این سی سال اشتباهات کوچک و بزرگی هست که شما چشمهایتان را به روی آنها بستهاید مردم اما نه.
فکر میکنم مردم ایران اینقدر مرام دارند که اشتباهات کوچکتر شما را به بزرگی خودشان ببخشند اما شما هم کمی معرفت به خرج بدهید و از اشتباههای بزرگتان عذرخواهی کنید.
اشتباههای من نهایتاً باعث میشود دوستی یا آشنائی یک ساعت معطل بماند اما اشتباههای شما عده زیادی را معطل کرده و از زندگی جاماندهاند. اگر عذرخواهی کنید بزرگ میشوید.
"چراغ خاموش" صدا و سیما
الان سالهاست بسیاری از مردان غیور مملکت سوار هر وسیله نقلیهای که باشند پیش پای هر خانمی با هر تیپ و تیریپی بوق میزنند. موتور و دوچرخه و اتوبوس و کامیون و آشغالانس و بی ام و و زانتیا و ژیان و ... هم ندارد. چادری و مانتوئی و چادر ملی و تیریپ خفن و شاسی کوتاه و بلند هم ندارد.
من خودم یک بار مجبور شدم با عزیز دلی که میگفت شما زنها دچار توهم هستید و اینقدرها هم که ادعا میکنید، مردها برایتان بوق نمیزنند در یک خیابان، یک بار در فاصله نیم متری و یک بار در فاصله ده متری بایستم تا با چشم خودش ببیند آمار بوق زنندگان در دو وضعیت چه تفاوت معناداری دارد!
خب ایرانیانی که دستکم یک بار ساکن وطن بودهاند میدانند هر وسیله نقلیهای میتواند مسافرکش باشد و هر موجودی در هیبت انسان، راننده مسافرکش.
و چرا دروغ بگویم این وضعیت گاهی مزایایی دارد مثل اینکه فرض کنید بعد از ظهر جهنمی مرداد، یک زانتیا پیش پای شما نگه میدارد. طرف شما را از امیرآباد میبرد قیطریه، مسافر دیگری هم سوار نمیکند از شما هم کرایه نمیگیرد. به این وضعیت میگویند اتو زدن. در مورد اینکه خب به جای کرایه چه هزینهای شما میپردازید بعداً مفصل مینویسم.
به هر حال این کار هم مثل هر کار دیگری در دنیا ریسک دارد. یا شما صحیح و سالم و خوش اخلاق میرسید قیطریه یا جسدتان از بیابانهای اطراف اسلامشهر سر در میآورد.
خب حالا بعد از این همه سال صدا و سیما یادش افتاده در ژانر "روزنامهنگاری جستجوگر" اینجور مشکلات زنان جامعه را گزارش کند. نتیجه میشود دو تا چیز: یکی صاف کردن جاده نیروی انتظامی برای ورود به حریم خصوصی افراد و توجیه آن در پیشگاه افکار عمومی.
دومی عمل کردن بمثابه توپخانه پشت خط نیروی انتظامی برای کوبیدن قوه قضائیه.
صدا و سیما به قول خودش "چراغ خاموش" میرود سراغ این سوژهها و انشاالله نیت هم خیر است و قصد ندارند قوه قضائیه را وادار کنند علاوه بر ضابط قضائی، نقش داور قضائی هم رسماً به این نیرو بدهد.
بخش دیگر این برنامه تلویزیونی را هم در مورد استخدام منشی شرکت، در خانه شخصی طرف ببینید. فقط آن عزیزانی که در روزنامهنگاری، پیراهنهای بیشتری از من پاره کردهاند در حق من استادی کنند و بگویند این آقای میکروفون به دست حق دارد به آشپزخانه و یخچال ایشان هم سرک بکشد و در مورد شیشههای نوشیدنی موجود در خانه بازخواست کند؟ تا من بعدا مفصل بنویسم چی شد که ناگهان به دوستان صدا و سیما وحی شد باید بروند درباره مزاحمت رانندهها برای خانمها برنامه بسازند.
..............................................
اگر این دوستان صدا و سیمائی وقت کردند این گزارش را ببینند، بد نیست.
پرسپولیس! از پروین عبور کن
استقلالی نیستم اما پرسپولیس را دوست ندارم. پرسپولیسیها به نظرم شبیه آدمهایی هستند که دار و ندارشان را دادهاند و یک بنز خریدهاند و به جای آنکه از رانندگی با بنز حال کنند مدام میخواهند به همه رهگذران نشان بدهند که راننده بنز هستند.
خیلیها که مثل بنز بازی میکنند وقتی با پرسپولیس قرارداد میبندند همه هوش و حواسشان متمرکز اسپورت کردن تیپ و قیافهشان میشود و در نتیجه این بحران فرهنگی است که وقتی بعد از چندین سال بالاخره دوباره طعم قهرمانی را میچشند خودشان هم باورشان نمیشود.
بهتر است جملات اولم را تصحیح کنم؛ استقلالی نیستم ولی پرسپولیس را دوست نداشتم اما حالا نظرم عوض شده است. پرسپولیسی که نمادش علی پروین باشد دوست ندارم.
با علی پروین تا یک جایی میشود به خاطر مرام و معرفت و لوطیگری در زمین فوتبال دوید اما با لوطیگری نمیشود تیم آماده داشت، برنامهریزی شده عمل کرد، تاکتیک داشت و در زمین، نود دقیقه دوید و گل زد.
فوتبال علی پروین، فوتبال «جان من، مرگ من» است. فوتبال «اگه گل نزنی به حضرت عباس دیگه نگات نمیکنم»، فوتبال دیمی، مرامی!
بعد از این همه سال پرسپولیسیها باید سلطان علی پروین را قاب بگیرند بگذارند توی طاقچه و از زیر سایه سنگینش بیرون بیایند.
احترام به پیشکسوت و این افهها سر جای خودش ولی پرسپولیسیها باید از علی پروین عبور کنند.
حضور کسی مثل افشین قطبی در این تیم میتواند شخصیت از دست رفته پرسپولیس را برگرداند و به پروژه عبور از علی پروین سرعت ببخشد.
افشین قطبی باعث شد پرسپولیسیها دوباره جرات کنند و روی در و دیوار بنویسند: پرسپولیس زلزله! و حیف است این شور و هیجان که فوتبال به زندگی میبخشد در بنگاههای معامله ماشین و فوتبالیست از دست برود.
حکم صحیح پخت عدس پلو چیست؟
من به استفتاءکنندگان و استفتاءشوندگان هم مثل بقیه خلق الناس احترام می گذارم. به هر حال برای ادم سوال پیش می آید و باید از یک نفر بپرسد ولی حضرات مومنین و مومنات! آیا آدم باید از رهبری یک کشور که می گویند مرجع است و صاحب فتوا در مورد طریقه صحیح پخت عدس پلو سوال کند؟
آخر این هم مساله است که شما از مقام معظم رهبری در موردش استفتاء می کنید؟
حکم کشمش و خرماى سرخ شده در روغن را در بخش استفتائات جدید سایت رهبر ایران بخوانید و ببینید تکنولوژی به چه کارها می آید:
س: اگر كشمش را در روغن سرخ كنیم پاک است یا نجس؟ اگر نجس است طریقه صحیح پخت عدس پلو چیست؟ در مورد خرما چطور؟
ج) در هر دو مورد پاک است.
خراب کردن زندگى دیگران
س: حسادت و خراب كردن زندگى دیگران چه حكمى دارد و عقوبتش چیست؟
ج) خراب کردن زندگى دیگران حرام است و عقوبت آن در اختیار خداوند است.
استخاره در اینترنت
س: آیا استخاره كه در برخى سایتها است مىتواند ملاک قرار گیرد؟
ج) اگر طبق روشهاى معمول است مانعى ندارد.
بی خیال خدائیش بی خیال! خدائیش بی خیال!
پتیشن در اعتراض به ظهور امام زمان
آقای احمدینژاد گفتهاند که امام زمان دارد جهان را مدیریت میكند و ما داریم میبینیم دست هدایت آقا امام زمان در همه امور كشور نمایان است.
راستش مثل هر شیعه دیگری من هم فکر میکردم خوب است امام زمان ظهور کند و اعتقاد داشتم ظهور ایشان علیرغم بعضی حرف و حدیثها در مورد بکش بکشی که میگویند در آن زمان قرار است اتفاق بیفتد میتواند باعث اتفاقات خوب شود. اما الان پشیمانم.
در این حد پشیمانم که میخواهم پتیشن راه بیندازم و از امام زمان بخواهم لطفا ظهور نکند. اگر نتایج مدیریت ایشان این وضعیتی است که در جهان میبینیم که اصلا در شان یک امام که هزار سال امتش را منتظر نگه داشته نیست.
توی کتابهای دینی ما نوشته بود ایشان میآیند و عدل و داد میگسترانند. اگر حرف آقای احمدینژاد درست باشد که خب تا حالا که هیچ نشانههایی از این گسترش دیده نمیشود.
یا باید احمدینژاد حرفش را پس بگیرد یا امام زمان دست داشتنش را در وضعیت امروز جهان تکذیب کند یا من پتیشن راه میاندازم که آقا ظهور نکند.
اگر قرار باشد ایشان ظهور کند و آش همین آش باشد و کاسه همین کاسه، خب داریم زندگیمان را میکنیم بیخیال ظهور!
بیا در جشن هستهای ما برقص!
در نمایشگاه کتاب پیدا نمیشود، در میان تعداد پرشمار نشریات آویزان از دکههای مطبوعاتی هم.
از زیر دست کارشناسان اداره کتاب در نمیرود، از زیر نگاه مراقبان چندگانه صفحات روزنامهها هم.
توی جیب جا میگیرد، توی چشمهای آدمی که روبروی تو مینشیند و لابلای کلمات کسی که از کنارت میگذرد.
گاهی از گوشهای درز میکند، نشانههایش که پیدا شود آن نقطه را گل میگیرند. به دور و برت نگاه کن، هر جا را گل گرفتهاند ردی از آن دیده شده، گزارش شده و پاکسازی شده است و خلاص!
روزنامهها، کتابفروشیها، کافهها، صفحههای مجازی، خانههای اینترنتی، گاهی حتی خیابانها و گورستانهایی را میبینی که گل گرفتهاند. شک نکن! حتما ردی از کالای ممنوعه "آگاهی" در آنجاها هم پیدا شده است.
آگاهی؛ دانستن، سالهاست در ایران کالای ممنوعه است از عهد شاه وزوزک. اما به رسم زندگی دوگانه ایرانی اگر به قول بروبکس طلبه باشی پیدایش خواهی کرد. گرچه با دو هزار نفر کتابخوان، بهار نمیشود، با بیست سی هزار نسخه تیراژ روزنامههای زرد و خاکستری هم.
اگر پردههای سینما تار عنکبوت گرفتهاند نگران نباش دستفروشهای خیابان جمهوری و راسته ولیعصر و کریمخان و آریاشهر و یک جاهایی در قیطریه آماده اکران همه فیلمهای روز سینمای جهان هستند. به احمد رضا یا افشار بسپر دل و روده سینمای جهان را میریزند روی میز.
اگر طالب حرفی یا نکتهای در کتابهای قدیمی باشی، در قفسههای یخزده کتابفروشیها نگرد، همیشه صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!
میگویم قدیمی، منظورم کتابهای عهد آریامهر نیست، الان کتابهای پیشا- احمدینژادی هم جزء کتب ضاله هستند.
آقایان خودشان چند صفحه از تاریخ را ساختهاند و میدانند ورق خوردن صفحات تاریخ و تغییر رنگ و روی زمانه میسر نمیشود جز با انتشار کالای ممنوعه" آگاهی". و عقل میکنند همه در و پنجرهها را گل میگیرند.
کاربر گرامی! خودت را گل میگیریم! جد و آبادت را گل میگیریم! غلط میکنی به جهانی سر بزنی که حرف و حدیثهایش وسوسهات کند که انگار بیرون از این جزیره هم جهانی هست به رنگی دیگر! روشن تر از آسمان این مرز پر گهر!
بنشین همینجا نان و گوجه فرنگیات را بخور اگر هم وسعات نرسید بیخیال! به مشت محکمی فکر کن که کوبیدهایم به دهان استکبار، گو اینکه در این هاگیر و واگیر تحریمها، این مشت کمانه کرده توی دماغ خودمان!
اگر هزار هزار سفر استانی برای شنیدن زخم ها و دردهای آدم های گمشده در برهوت کم است، بی خیال! مهم انقلابی است که توی لوله نفت داریم به کشورهای بند انگشتی جهان صادر میکنیم. همین امروز و فرداست که امام غایب ظهور کند و قال قضایا را بکند و ما در رکابش آمریکا را فتح کنیم و چه حالی میدهد سر کشیدن پپسی تگری در عصر ظهور، بعد از یک بکش بکش هالیوودی!
کاربر گرامی! تا آن روز بیخیال کاغذ و قلم، بیخیال کیبورد و دبلیو دبلیو، بی خیال جریان آزاد اطلاعات شو. نوشتن حرفهایی که ما قبول نداریم، وقاحتنگاری است، چه اصراری است دل بستن به این جماعت کتابنخوان! این حرفها گفتن ندارد، تشویش اذهان عمومی است، تحریک علیه نظام است که دارد برای خودش "نظامی" میشود.
به حبسهای تعلیقی فکر نکن، به انتخاب بد و بدتر فکر نکن، بدها نسخه رنگی ما "بدتر"ها هستند. به کلمات جا مانده در قلابها و سه نقطهها فکر نکن، به خیابانهای مجازی بن بست فکر نکن، اصلا فکر نکن! بیا در جشن هستهای ما حرکات موزون کن، خدا قبول کند انشاالله!
قدر قدرتها هم گاهی شوخی میکنند
قدرت مطلق، زهرماریترین چیزی است که آدم اختراع کرده است. قدرت بیسوال، قدرت بیپرسش، قدرت آدمهای کوچکی که احساس قدر قدرتی میکنند.
راست گغته بود هوشنگ اسدی که ما همه شاهیم کافی است تخت کوچکی دست و پا کنیم و بر آن بنشینیم.
قدرت بیسوال، آدمها را آدم نمیبیند جسدهای متحرکی میبیند که وقت وقتش باید به میدان بیایند.
در جمهوری اسلامی هر کس قدرت کوچکی پیدا میکند از تحقیر آدم ها لذت میبرد و از این نگاه غیرانسانی به آدمها شرم هم نمیکند چون دیوارها شیشهای نیستند.
چیزهایی هست که نمیتوانم به هیچ وجه برای خودم توجیهشان کنم. دیشب تماشای فیلمی که در آن دو مامور نیروی انتظامی موهای بلند یک جوان را میسوزاندند و میخندیدند و قیافه مستاصل آن جوان ساعتها بیخوابم کرد. حالا هم تلاش میکنم فراموشش کنم اما نمیشود. لعنت به یوتیوب!
هیچ قانون و قاعدهای آن دو نفر مامور را مجبور نمیکرد به این کار غیر انسانی دست بزنند این یک ابتکار شخصی غیر انسانی بود. همین احساس موقت بر تخت نشستن باعث این کثافتکاری بود.
امروز در سالگرد عملیات ظفرمندانه بازداشت ملوان های انگلیسی در خلیج فارس، خبرگزاری فارس با سرهنگ پاسدار ابوالقاسم امانگاه، فرمانده پایگاه دریایی اروند و فرمانده آن عملیات گفتگو کرده و این فرمانده در توصیف رشادتهایش میگوید: وقتی آنها را به پایگاه آوردیم، تفنگداران انگلیسی خیلی ترسیده بودند. دست همدیگر را محكم گرفته و كاملاً خودشان را باخته بودند به طوری كه یكی، دو تا از آنها نیز خودشان را خیس كردند.
تیتر هم همین است: از گریه فرمانده تا خیس کردن نظامیان!
امروز صبحم را با ای میلی شروع کردهام که عنوانش بود خبر مهم! خبر مهم هم این بود که ماموران نیروی انتظامی زنها را در میدان هفت تیر به صف کردهاند و ساک خریدشان را بازرسی کردهاند. فرمانده آنها از این خبر اظهار تعجب میکند و میگوید با شماره 127 تماس بگیرید وقتی تخلفی میبینید. شوخی میکند، قدر قدرتها هم گاهی با ما شوخی میکنند.
آگهی غیر بازرگانی: لط?ا ماهی قرمز نخرید!
دوستی که بشدت نگران محیط زیست است ایمیل زده و نوشته:
"لط?ا تو این وبلاگت از جماعت بخواه در این شب عیدی دست از سر ماهی قرمز بردارند و نخرند. می دونی هرسال عید بیش تر از 60 میلیون ماهی قرمز سر س?ره های ه?ت سین ما می میرند. خب به این جماعت بگو لط?ا ماهی نخرند بخدا بدون ماهی قرمز هم سال نو از راه می رسه!"
در مورد مرگ و میر شصت میلیونی ماهی قرمزها هم به شما اطمینان میدهم که رقم درستی است چون این ر?یقمان کارش درست است و خودش ماهیهای مرده سال پیش را سرشماری کرده است!
پیشنهادم این است که به جای ماهی قرمز بن?شه بخرید یا گل پامچال، هم خیلی خوشگل است و هم به این ترتیب در قتل عام ماهی قرمزها مشارکت نکردهاید.
این پیشنهاد کمی لوس نبود؟! بی خیال به هر حال هر کار میکنید ماهی قرمزها را بیخیال شوید. این تنگهای تنگ هم مثل زندان ان?رادی میمانند و ماهی بیچاره آن تو گه گیجه میگیرد. این هم برای برانگیختن احساسات سیاسیتان!
واقعیتش این است که همین ه?ته پیش قصد کرده بودم این کا?ه را ب?روشم و از شرش خلاص شوم. بلکه ن?ر بعدی بیاید عمارتی به پا کند که واقعا عمارت باشد. حالا ?کر کردم دستکم اگر به کار انتشار این آگهی کوچک غیر بازرگانی بخورد خودش کلی است.
نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید
در فیلم شکلات صحنهای وجود دارد که شهردار مذهبی و سنتی داستان، شبانه از مغازه شکلات فروشی ژولیت بینوش سر در میآورد. یک تکه شکلات میخورد و تازه پس از یک عمر زهد و پارسایی لذت دنیا را میچشد.
کشف شیرینی شکلات اول، باعث میشود او بیخود شود و شروع کند به خوردن دیوانهوار بقیه شکلاتها. بعد از آن شهوت شبانه شکلاتی، صبح، آقای شهردار را میبینیم که خواب و خراب، دراز به دراز وسط ویترین شکلات فروشی خوابش برده است.
طعم شکلات، شیرینی دنیایی است که او یک عمر خود را از آن محروم کرده و حالا با سر، وسط معرکه آن افتاده است؛ بیخود و بیآبرو البته!
تماشا یا تحمل تماشای فیلم "س ک س و فلسفه" باعث شد یاد آن شب شکلاتی بیفتم. نگاه محسن مخملباف در این فیلم به عشق و رابطه عشقی و رابطه جنسی، برای من مثل چهره رسوا شده آن شهردار شهر کوچک مذهبی است.
از مورد خاص ناصر خسرو قبادیانی که بگذریم، چهلسالگی از دیرباز موسم بیدار شدن شهوات و میل به زندگی بوده است. "چلچلی کردن" بهترین اصطلاحی است که برای رفتار آدمهای پیشاپنجاه ساله میتوان به کار برد. این اصطلاح کاملا برازنده رفتار و کردار نسل انقلاب کرده ایرانی است که این روزها دهه چهل و پنجاه زندگی را تجربه میکنند و محسن مخملباف یکی از آنهاست.
نسلی که جوانی اش در دهه پنجاه و شصت گذشت از همه جنون جوانی، تنها انقلابیگری و ایدئولوژیزدگی نصیبش شد. نه نشستن در کافهای دنج، نه شانه به شانه قدم زدن با کسی زیر باران یا روی برگهای پاییزی، نه مبادله شاخه گلی سرخ یا بوسهای یا دستی یا دلی. اگر هم عشقی در این میانه پا گرفت، مثل داستان «مرا ببوس» خود مخملباف پشت دیوارهای زندان های ایدئولوژیک، سوخت و خاکستر شد.
حالا نسلی که جوانیاش، حرام اعلامیه پخش کردن و تظاهرات رفتن در دهه چهل و پنجاه شده، تازه میفهمد که تکه بزرگی از کیک دنیا را از دست داده است.
نسل جوانی که آن سالها انقلاب کرده، به عشق، دیر رسیده، به جنون، دیر رسیده، به فرو ریختن دل، دیر رسیده، به رنگ قرمز، دیر رسیده، به لذت پنهانکاری دیر رسیده، به هراس رسوایی، دیر رسیده، به کشف لذت دست بردن به سمت کسی یا چیزی که ایدوئولوژی آن را حرام یا ضد انقلابی معرفی کرده، دیر رسیده. بنابراین در مقابل کشف لذت دنیا یا مثل آن شهردار کذایی کارش به رسوایی میکشد یا مثل مخملباف در فیلم "س ک س و فلسفه" کلیشه مفتضحی ازعشق به دست میدهد و خودش را در رنگ قرمز به آتش میکشد. انگار که برای نوشتن و طراحی پلانهای فیلمش نه به حس و عواطف انسانی که به جزوههای درسی مکتب رمانتیسیسم رجوع کرده باشد.
آدمهای این نسل، یعنی نسلی که مخملباف یک نمونه آن است، این سالهای زندگی را به دریغ یا به رفتارهای پرخطر به معنای خاص و عام میگذرانند!
به گمانم به مفهوم جامعهشناختی آن باید این نسل را "آسیبشناسی" کرد. رفتارهایش را درک کرد. باید آرام آرام به آتش دنیا نزدیک شوند، طوری که نسوزند. تلاش برای متعادل کردن زندگی آنها، کمترین فایدهاش این است که نگاهشان به زندگی، به عشق، به جنون و به جوانی متعادلتر میشود و به این ترتیب نسل جوان امروزی از ترکش ندانمکاریهای فرهنگی- اجتماعی، خانوادگی، عشقی و جنسی آنها در امان میماند.
در حاشیه ساقی و باقی!
وقتی شعر و روزنامهنگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم میرسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفتهای فکر کردهام اما دستکم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس مینویسم.
تاکید میکنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبیاش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوشبینی تمام بنا را بر این میگذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقهای به چنین گرایشهایی ندارند گرایشهای این چنینی دیگران را دموکراتمنشانه میپذیرند.
میگویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشتههایش شعر نیست. این انگاره را این روزها اینجا و آنجا زیاد میخوانم اما چه کسی به ما حق میدهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟
فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمیتواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقهمند به شعر است و نه شعرشناس، نمیتواند در مورد اینکه این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. میتواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.
اما یک کارشناس یعنی کسی که دستکم گونههای ادبی را میشناسد، میتواند بگوید به این دلایلی که ذکر میکنم این نوشتهها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.
آسمان را تماشا میکنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا میکنم آسمان است. این جمله میتواند شعر باشد.
میگویند آنچه خانم ساقی قهرمان مینویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. میگویند و میگویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز اینقدر صریح وارد نوشتههای ادبی نشده بودند.
میگویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن طرفتر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور" استفاده کرده است.
باز هم علیرغم اینکه شخصاً آدم پاستوریزهای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندامهای نامعمول(اندامهایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمیتواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقهمندان با گوگل کردن میتوانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشتههای ایشان که ذیل عنوان شعر در سایتشان هست این کلمات به کار نرفته و نمیدانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشتههایش دوستان در موردش اظهار نظر میکنند.
میگویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما همخوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمیخواهم ارجاعتان بدهم به کتابهایی مثل شاهدبازی و نمیخواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمینوشت و کاری نمیکرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگیمان درگیر سنتهای دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی اینقدر کلی میدهیم هم شامل این حرفهای غیر متعارفی میشود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرفهای غیرمتعارفی که ما دوست داریم بزنیم و بشنویم.
جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و اینکه "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلقآویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.
کسی چند هزار کیلومتر آن طرفتر چیزهایی مینویسد که میگوید شعر است.
این نوشتهها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر میشوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمیآید.
گفتن ندارد که در آن سوی آبها برای نشاندن خواهشهای تن، ملت سراغ ادبیات نمیروند و هزار راه معقولتر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقهمندان به این گونه مسائل راهها و جاهای بهتری برای فرونشاندن اینگونه خواهشهایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.
حرف من این است که دستکم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرفهایمان منع شدهایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتنشان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلیخان دوران خودمان خواهیم بود.
فمینیستنما! ها؟
سر این چهارراه میرسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشممان به فمینیستنما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار بردهاند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانههای عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوشآهنگ "فمینیستنما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخواندهام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیستنما را اختراع کردهایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشتههای زنی که خواهشهای تن خودش و دیگران را مینویسد و منتشر میکند؟
یک بار دیگر همان نوشتههایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیرمعمولاند؟ یا نوشتن و حرف زدن دربارهشان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمیکنید؟
و اما روزنامهنگاری؛
میگویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانهای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامههای مرحوم را از وحید پوراستاد میتوانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).
میگویند دو سه هفتهای آقایان دنبال بهانهای برای تعطیلی شرق میگشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم میگویند ما نباید بهانه میدادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه است برای توقیف، دیگر چه فرق میکند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟
جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفگو شود که هیچ سوسابقهای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسیشان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همینهایی که عکسشان را هر روز در مطبوعات میبینیم خط میخورند.
دوستان روزنامهنگار من میتوانند در گروههای ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثالهایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصیشان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان میکنند اما پنهانی.
حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری میکرد ایرادی نداشت.
از طرف دیگر، دوست روزنامهنگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه میگوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمیدانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم میکند اما چهره حرفهای او را زیر سوال میبرد.
یک روزنامهنگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمیرود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را میخواند دیدگاههای دیگرش را بررسی میکرد تا هم حرف تازهای در این گفگو میزد و هم حرف تازهای میشنید.
حتی آنها که شغلشان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه میکنند و جوانب امر را میسنجند.
میگویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامهنگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد میکردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آنقدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید میگفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.
بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمیشناختهاند دستکم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبیاش میپرسیدند. اگر هم نمیخواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.
لطفاً نگویید اعتماد کردهاند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حقالزحمه بیشتری میگیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمیتواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.
به عنوان روزنامهنگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور میتوانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلممان.
لطفا این حرفها را به زندگیام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم!
وقت نمیکنم
اگر وقت کنم چیزی مینویسم درباره این ماجرای بازداشت دستهجمعی تعدادی از جوانهای کرجی که زود یک برچسب شیطان پرست چسباندهاند رویشان تا صدای کسی درنیاید از ترس که یعنی شما هم موافقید؟ که یعنی شما هم کافرید؟ که یعنی شما هم خونتان هدر است؟ که یعنی سکوت ممتد!
اگر وقت کنم چیزی مینویسم در مورد گودبای پارتیهای این روزها که نوشتم برای رفیقی که دلتنگ بود از ترک وطن که عزیز جانم بیخیال! ما را دارند جز صادرات غیرنفتی صادر میکنند. دستکم به این ترتیب به رشد شاخصهای اقتصادی مملکت کمک میشود.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم در مورد اینکه بچههای شرق طبق معمول چه تنها ماندهاند و مسئولان شرق طبق عادت چه عذر تقصیر بدی خواستهاند.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم از آب و هوای خوب اینجا و خوشگذراندن و روزهایی که چقدر آرزوشان را داشتم، روزهایی همیشه بارانی و لعنتی انگار نه انگار که بارانی هست و حسرت خیس شدن در باران تابستان و...
ایمیل زده دوستی که چیزی بنویس برای روز جوان که بنویسم آرامش جوانها اینجا عصبیام میکند و بعد احساس میکنم آدم بدی هستم. لعنتی...لعنتی...لعنتی.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم ولی وقت نمیکنم. یکی از همین روزها روی دوچرخه خوابم میبرد مثل
بایسیکلران مخملباف و تر (به کسر ت ) میزنم به ضربالمثل شیرین سحرخیزی و کامروایی!
نصفه شب است. آمدهاند به زور از سرکار بیرونمان کنند. وقت نمیکنم چیزی بنویسم.
مافیای باقی!
امروز از آن روزهای خوب و زیبا و فریبا در کار روزنامهنگاری است. خبر از در و دیوار میریزد تازه چه خبرهایی یکی از یکی شگفتانگیزتر و هیجانانگیزتر ولی خبر محکومیت خانواده باقی از همه جالبتر بود.
امروز اعضا خانواده عمادالدین باقی هر کدام به سه سال زندان محکوم شدهاند. خود باقی و فاطمه کمالی همسرش و دخترشان، اتهامشان اجتماع و تبانی به منظور انجام جرایمی بر ضد امنیت کشور است. مثل این که قضیه مافیایی بوده است.
من پیشنهادم این است که قوه قضائیه زحمت نکشد، لازم نیست برای اینها در اوین سوئیت بگیرد. میتوان از خانه خودشان به این منظور، استفاده بهینه کرد. یعنی به جای انتقال این سه نفر به زندان، یک زندانبان تمام وقت برای این خانواده استخدام شود.
عزرائیل هم که به جان سینماچیها افتاده است. اینگمار برگمان و آنتونیونی به لقاالله پیوستند.
سنگسار یک کیفر اسلامی است؟
این گفتگو با آیتالله موسوی بجنوردی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بسیار خواندنی و مهم است.
از این جهت به نظر من مهم است که در جامعهای مثل ایران با آن میزان از نفوذ مذهب، فقط با گزارشهای احساسی و تکیه بر عواطف انسانی نمیشود مانع از تداوم احکامی مثل سنگسار شد و باید در همان شریعت به دنبال راههایی برای جلوگیری از انجام آن بود.
راستش طرفین در این گفتگو بهظاهر فارسی حرف زدهاند اما چون خودم مجبور شدم دوبار بخشهایی از آن را بخوانم تا دستگیرم شود ترجمه یک بخش آن را اینجا مینویسم.
مبنای قانونگذاری در شریعت و قانون مجازات اسلامی که مبنای عمل قوه قضاییه ایران هم هست سه منبع است: قران، سنت(رفتار و گفتار پیامبر و امامان) و اجماع فقها.
حالا آقای موسوی بجنوردی میگوید که اگر در مورد جرم خاصی، قران مجازات شلاق در نظر گرفته باشد و در سنت، سابقه صدور حکم مرگ را برای همان جرم سراغ داشته باشیم نمیتوان بیخیال حکم قران که منبع قویتری است شد و سنت را مبنا قرار داد.
در مورد خاص سنگسار در قران مجازات جلد یا همان شلاق برای زن و مرد زناکار در نظر گرفته شده است و اینطور که گفتهاند این شلاق خوردن را هم باید گروهی از مومنان تماشا کنند.
حالا اگر در سنت نمونههایی از سنگسار دیده شده باشد، قاضی نمیتواند کیفر ضعیفتری را که در قران در نظر گرفته شده نادیده بگیرد و بر مبنای سنت، به کیفر قویتر یعنی مرگ یا سنگسار حکم بدهد.
او میگوید ریشه سنگسار به زمان خلیفه دوم، عمر برمیگردد و خلفا و حكام از آن به عنوان یک ابزار سیاسی علیه دشمنانشان استفاده میکردهاند.
این نکته بسیار مهمی است ک خود آیتالله بجنوردی هم اصرار میکند که باید دقت بیشتری در آن بشود و از فقها خواسته که ببینند سنگسار اصلا در اسلام تشریع شده است یا نه؟
این حجابک یا اختاه؟
این هم یک نوع کار فرهنگی برای مبارزه با بدحجابی یا بی حجابی. همراه با پیغام های اخلاقی و انذار و تبشیر کاملا کلاسیک. زیبایی چیزی نیست جز این پوشش!
پایهاید؟
بروبکس!
یه سری فرمول توپس برای تغییر رنگی پنگی گیر آوردم. فرمولاش اورژینال و خارجیه حرف نداره، تازه کاتالوگ هم داره. پایهاید آخر هفته یه انقلاب بکنیم؟ در مورد رنگش هم نظرتونو بگید.
اینه!
این است اقتدار قوه قضاییه البته همهاش این نیست، این هم هست.

عکسهای این نمایشگاه مدهای انحرا?ی نیروی انتظامی را هم اگر ندیده اید بروید ببینید بد نیست حداقل متوجه درجه انحرا? از مرکزتان میشوید. تا اطلاع ثانوی این تیپ مطبوع سیستم است. یا این شکلی شوید یا بمیرید.

توهم
ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منتکشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..
شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین میشود.
نمیخواهم بگویم اصولا هر رابطهای محکوم به شکست است ولی قطعا میتوانم بگویم هر رابطهای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست میانجامد و لاجرم کار به ناله و نفرینهای کذایی میکشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.
تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بیوفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیدهاند و گاهی منت کشیدهاند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمدهاند و خودی نشان دادهاند اما ماجرا که تمام میشود دوباره همان شهروندان عاشقی میمانند که اکنون دیگر فارغ شدهاند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمیتوانند کاری از پیش ببرند.
هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامهنگار روشنفکر، آنقدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.
در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی میبینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان میدهیم و میگوییم این نیز بگذرد و دیدهاید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم میکنند و ما چنین هم کردهایم.
من و همنسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیدهایم ولی میدانیم بزرگترهایی که متهماند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشتهاند و راستش را بخواهید هنوز خیلیها نمیخواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیدهاند این روزها بر مدار دل دیگران میچرخد و میرقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط مانده است.
جمهوری اسلامی دلبر جانانهای است خوش سر و شکل که دل از خیلیها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه میبینید خیلی از همین مسلمانها که از دور نشستهاند و به ما حسادت میکنند هیچکدام نمیتوانند آنقدر مایه بگذارند که ما گذاشتهایم.
جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسیاش جذابیتهایی دارد که آدم را درگیر خودش میکند. بگذریم که در همان قانون اساسی هم بنیان بیوفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.
خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطهای شکل گرفته است. برای بعضیها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمیخواهد یا دلش نمیآید یا نمیتواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایهای نمیگذارد.
خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانههای نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمیکند. خودم میدانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوقهای رای است که دستی بر سر و گوشمان میکشند و بعد حتی برای انگشتهای جوهریمان یک دستمال هم تعارف نمیکنند.
میدانم این روز روز سختی است ولی چارهای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی میشود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.
بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دستکم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوالهایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا اینکه آیا ما فریب خوردهایم؟ اغفال شدهایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی بردهاند و مورد تجاوز قرار دادهاند؟ خودمان آنقدر سکوت کردهایم که عشق بیفرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را میپسندیم؟
یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطهای دادهایم که سالهاست در آن توهم دست و پا میزنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کمهزینه؟ و البته اصلا ما میخواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟
ای وای دلم
1- نه، نیامدهام به خاطر توقیف مسخره هممیهن چیزی بنویسم. چون نبودنش تغییری در جهان ایجاد نمیکند. این بودن یک روزنامه است که تغییر ایجاد میکند و تغییر چیز خوبی نیست کلا. فقط عزیزان مستقر در دادستانی دفعه بعد در حکمشان بنویسند حال نمیکنیم که این روزنامه وجود داشته باشد. همکاران ما هم که خیلی آدمهای معقولی هستند میپذیرند بدون اینکه شورش کنند یا پمپبنزین آتش بزنند.
دکههای مطبوعاتی هم بیشتر خوش دارند به قول این رفیقمان به خاطر امنیت شغلی هم که شده فقط سیگار بفروشند. تازه آنها که امنیت شغلیشان از نویسندههای آن روزنامهها بیشترتر است.
2- کمی شعر بخوانید از این رفیق شاعر تازه بلاگرم راضیه که هم رفیق خوبی است و هم شاعر خوبتری. ابته ترجیح میدادم به جای رفیقش دخترش بودم از بس کیمیاشاعرترش میکند .
3- ایوای دلم، وای دلم، وای دلم! از دست زنی که بسیار دوستش میدارم! با سپاس ویژه از یک رفیق.
در تهران خبری نیست!
الان تهران دارد سر ماجرای سهمیهبندی بنزین میترکد و طبق اظهارات شاهدان عینی پمپبنزینها تعطیلاند و در محاصره پلیس که مبادا کسی به سرش بزند آتشی بگیراند.
شبکه خبر اما در نهایت خوشحالی اول کمی جاده چالوس نشان داد و الان هم دارد در مورد قنات یک گزارش خبری پخش میکند و میگوید پانزده درصد اب شرب و کشاورزی همدان را قناتها تامین میکنند!
اجتماع بیش از یک نفر ممنوع!
کافه کتاب نشر چشمه را خیلی دوست داشتم. اصولا اهل کافهام اما کافه کتاب، آرزوی کافهای بود که میخواستم داشته باشم اما پولش را نداشتم که به آن برسم. کافه کتاب فرصت نشستن در مجاورت کتاب و کلمه بود. روبروی کسانی که از این مجاورت لذت میبردند و حرفها هم از همین جنس بود.
کافه کتاب که تعطیل شد خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر آب هندوانههای تگری تیرماهش، نه به خاطر کوکوسبزی خوش عطرش بلکه به خاطر آسودگی نشستن و حرف زدن با آدمهایی که از حضورشان کلمههای تازه یاد میگرفتی.
همان وقتها کلی فکر کردم مگر در این کافه که وقتی از روی پل کریمخان و از تقاطع میرزای شیرازی و سپهبد قرهنی میگذری تا فیها خالدونش پیداست و میتوانی مشتریهایش را بشمری چه فعل حرامی میتوانست از کسی سربزند که تعطیلش کردند؟ جواب ساده است، گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمیشدند.
همان روزها کافه 78 را چند روزی بستند و نمیدانم صاحبش با دادن چه تعهدی از پلمپ درش آورد.
امروز خواندم که کافه تیتر را برای همیشه پلمپ کردهاند. نه دادگاهی، نه قاضی و وکیلی، هیچ. گور پدر همه آنهایی که امروز، فردا، هفته دیگر، آنجا قرار نشستن و حرف زدن و کتاب خواندن و نقد کردن و بزرگداشت گرفتن دارند.
مدتی است آقای کیهان به خانه هنرمندان ایران هم حساس شده است. همین هفته پیش مطلب بلند بالایی نوشته بود با این عنوان که این خانه سیاه است و نسخه همه آنهایی را پیچیده بود که آنجا بزرگ داشته شدهاند یا بزرگداشتی برگزار کرده بودند و نشسته بودند و حرف زده بودند و شنیده بودند و رفته بودند. با لحنی شاکی که اینها اگر راست میگویند چرا برای مرتضی آوینی و سلمان هراتی بزرگداشت برگزار نمیکنند؟ خب راستش نشستهایم بزرگداشتهایی که شما برای آوینی و هراتی و دیگران میگیرید تمام شود بعد نوبت ما برسد!
راستی چرا یک نفر آوینی مستندساز جنگ را از وسط اشک و آهها و موسیقیهای بیمایه جنگی آقایان نجات نمیدهد و برایش یک بزرگداشت نمیگیرد؟ به نظرتان نمیرسد این آقایان، آوینی را مصادره به مطلوب از نوع نامطلوب کردهاند؟
اینها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است در این مملکت اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است. آنها که اهل گپ زدن در خلوت یک کافه یا بزرگداشتن یک آدم عزیز یا نقد یک کتاب هستند خیال میکنند (به قول داریوش آشوری) در حال برانداز کردن فرهنگ هستند اما اشتباه میکنند همه شان براندازند.
آنها که به اعتماد اصل بیست و هفت قانون اساسی قرار تجمع و تظاهرات میگذارند که اصلا حرفش را هم نزن. آنها انقلابیونی هستند که دست به اسلحه بردهاند، اسلحه آگاهی و این خیلی خیلی خطرناک است.
وقتی انقلابیون به غلط کردم میافتند!
این ماجرای کی بود کی بود من نبودم را در مورد انقلاب فرهنگی از دست ندهید که در روزنامه هممیهن چاپ شده است. در مملکت اسلامی که بنا به فتوای برخی مراجعش از جمله رهبری، تراشیدن محاسن حکم ارتکاب حرام را دارد عضو گرانقدر ستاد انقلاب فرهنگی یادآوری میکند که آن سالها هم صورتش را با تیغ ژیلت میزده و کسی که از تیغ ژیلت استفاده میکرده و میکند طبیعتا در آن محافل و مراکز راهش نیست.
به گمانم این خیلی خوب است که این بزرگواران متوجه شدهاند بد غلطی کردهاند و دارند طوق لعنتش را از گردن خودشان باز میکنند میاندازند گردن آن دیگری.
این اتفاق دارد در میان کسانی میافتد که مواضع معتدلتری در این سالها داشتهاند. خدا روزی را بیاورد ک بقیه آقایان از جمله حضرات محافظهکار هم به درک اشتباهاتشان برسند و از سودای انقلاب فرهنگی دوباره بیفتند. که به قول همین آقای سروش، انقلاب از نوع فرهنگی و غیرفرهنگیاش اگر هوس بود همان یکبار برای این ملت بس بود.
من از هیچ چیز خبر نداشتم- گفتگو با دکتر سروش
اتفاقا سروش از همه چیز خبر داشت!- پاسخ محمد ملکی
من ریشم را با ژیلت میزدم- صادق زیباکلام
استاد جان! این نقد است نه طعن طاعنان- شاگردان تحکیمی سروش
چت جیمیل
دوست الف
میگه الان تهران لرزید.
میگم چقدر؟
میگه در حد حاجی یه تکون حاجی دو تکون!
دوست ب
میگه تهران لرزید.
میگم مرکزش کجا بوده؟
میگه قم. نه که امروز مراسم تدفین فلان آیتالله است! این زلزله ناشی از فعل و انفعالات زمین و ناشی از فشار قبر و این قضایا بوده است.
دوست پ
میگه این اس ام اس جدیده: خیلی ازت ناراحتم. اصلا انتظار نداشتم. این چه کاری بود با ما کردی؟ میدونستی زلزله میآد و نگفتی؟ ای گوسفند بیمعرفت!
خداییش خلاقیت یه ملت را حال میکنید؟ هنوز نیم ساعت از زلزله نگذشته ها!؟
یادداشتهای یک آدم نسبتا با فرهنگ شده
من از تاریخ بدم میآید، از مکانهای تاریخی هم. این بد آمدن احتمالا احمقانه است ولی خب این به آن همه کار احمقانهای که دیگران میکنند در!
دیروز ولی به لطف و به زور دوستی رفتم نمایشگاه ایران، سی قرن فرهنگ و هنر که خب همراهی با این دوست که یک دانشمند علوم انسانی است بسیار مفید بود چون باعث شد فحشهایی را که در طول عمرم دو سه بار بیشتر به گوشم نخورده بود پای هر کدام از آثار تاریخی که میرسیدیم بشنوم.
این نمایشگاه در واقع مجموعهای است از دار و ندار بخش پارسی موزه هرمیتاژ روسیه که این روزها و تا آخر تابستان در آمستردام به نمایش درآمدهاند.
مساله این بود که این دوست گرانقدر ما پای هر کدام از این ظرف و ظروف و کتاب و دستخطها و کاسه و کوزهها که میرسید هی فحشهای بد بد میداد به کسانی که میراث فرهنگی و تاریخی ما را در عین وقاحت دزدیدهاند و تازه نمایشگاه هم برپا کردهاند.
من البته حرفم این بود که خب ما هم در کمال بلاهت گذاشتهایم این میراث فرهنگی دزدیده شود و حتی وقتی دزدی با چراغ امده است از این پهلو به آن پهلو شدهایم و گفتهایم که انشاء الله گربه است!
تازه گیریم این آثار در ایران میماندند خب کجا نگهداری میشدند و در چه شرایطی؟ من هر چه به این دوستمان گفتم که عزیز من! اگر همین آثار فرهنگی هم دزدیده نمیشد و به موزههای اروپایی منتقل نمیشدند معلوم نبود از کجا سر در میآوردند به خرجش نمیرفت و باز هم فحشهای بد بد میداد.
اگر دوستی، رفیقی، کسی، در مورد وضعیت نگهداری آثار و ابنیه فرهنگی در ایران و همینطور آثار تاریخی و فرهنگی در موزههای ایران، مشاهداتی دارد که باعث شود دهان ایشان بسته شود خوشحال میشوم که بخوانمش و بدانمش.
لینک:سایت نمایشگاه آثار پارسی هرمیتاژ در آمستردام
دردسرهای زنان فمینیست صد سال پیش
این یکی از یادداشت های دهخداست که در شماره سی و یکم صوراسرافیل در سال 1326 چاپ شده بوده است:
من مدتها بود میگفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علت دارد که زنهای ما چندین دفعه جمع شده عریضهها به مجلس شورا و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه تشکیل مدرسه به طرز جدید و تربیت انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلا و وزرای ما گذشته از این که همراهی نکردند ضدیت هم نمودند.
در این باب خیلی فکر کردم. خیلی به دره گودالها رفتم و درآمدم و عاقبت فهمیدم همه اینها برای این است که زنهای ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کار درآمده* دارند.
حالا خواهش میکنم به من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من میبرازد نه به ریش دوره کرده قرمز من.
من جداً میگویم اگر خانمهای علمدوست و آقایان ترقی طلب ایرانی هزار علت برای این ضدیت وزرا و وکلا در کار مدرسه و انجمن زنها ذکر کنند من یکی معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند.
ما همانطور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها به تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درآمده سبب شده که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدمهای با استخوان داریم.
این معلوم است که هیچ آدمی بی استخوان نیست اما مقصود از این حرف آن است ک آدم مثل همان دیزیهای از کار درآمده باشد.
وکلا و وزرای ما خوب میدانند که اگر خانمهای ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند، تعلیم و تربیت بشوند، کم کم خواهند فهمید که دیزیهای پاک و پاکیزه بهتر از دیزیهایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی و پنج ساله در در و دیوارش باشد و بیشبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثل جناب تقیزاده پاشان را توی یک کفش میکنند و میگویند: تا کی باید وزرا، رجل و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیرالدوله، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه آصف الدوله زینت افزای هیئت باشد...
حالا من صریح میگویم و وجدان تمام وزرا و وکلا و اولیای امور را شاهد میگیرم ک اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملیست که زنهای ما به دیزی از کار درآمده دارند و بلاشک هر روز ک این عقیده از میان زنهای ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد.
و اگر خانمها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاح هستند باید به هر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر در این مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسیهای دستکدار** و هرچه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوقالطاقه بار یک الاغ کرده از دروازههای شهر بیرون بیندازند و خانمها هم هرچه دیزی از کار درآمده در مطبخ دارند همه را برداشته بیارند پشت سر این مسافر محترم .
اگر این کار را بکنند من قول صریح میدهم که در مدت کمی تمام خرابیها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف من اعتنا نکرده و مثل همه حرفهای من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمیرسد. بروند ختم " امن یجیب" بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش اینهم آخرش والسلام!
* دیزی از کار درآمده دیزی (به معنای ظرف نه غذا) که نو نباشد و در آن بارها غذا پخته باشند و بدین سبب مزه غذا را نگرداند و مطبوعتر کند.
** اروسی دستکدار، ظاهرا کفش سگک دار پابندی
این روزها دارم مقالات دهخدا را میخوانم که شامل چرند و پرند و مجمع الامثال دخو و هذیانهای من و یادداشتهای پراکنده اوست. این کتاب در دو جلد به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی فراهم آمده است که البته من در عین بیحواسی دو تا از جلد اولش خریدهام. حالا اگر دوستی، رفیقی، سری، همسری، کسی از روبهروی نشر ثالث رد شده لطفا دو تا جلد دو هم بخرد بعداً حساب میکنم!
دویدن با کفش پاشنه بلند
1- دانشگاه که میرفتیم گاهی که به سرمان میزد شبها، می رفتیم در پاگرد طبقه آخر خوابگاه مینشستیم و شعر میخواندیم . حرف میزدیم و شعر میخواندیم و حرف میزدیم.
حالا این اسم پاگرد برای من تداعیکننده همان شبهاست. گاهی که دلم برای خودم تنگ میشود به سارا سر میزنم در پاگرد و او حتما چیزی دارد برای اینکه بخوانی و بعد از پنجره زل بزنی به بیرون. مثلا این پست قدیمیاش را خیلی دوست داشتم امروز و حسودیام شد که چرا من این را ننوشتهام:
می پرم روی دوچرخه
رکاب میزنم
کسی تحمل این اشکها را ندارد
جز باد
2- من از موسیقی از نوع سوسنی خوشم میآید. اگر این خوش آمدن با روشنفکری منافات داشته باشد ترجیح میدهم روشنفکریام را انکار کنم نه علاقهام را به این ترانهها. مدتهاست در جعبه موسیقی زمانه از این دست موسیقیها میتوانید بشنوید: از بازار تا لالهزار، اگر شما هم اینکارهاید حالش را ببرید.
3- من امروز با کفش پاشنه بلند رفتهام سرکار. از ظهر تا الان که نیمه شب است با کفش پاشنه بلند تردد کردهام. فکر نمیکردم تحملم اینقدر زیاد باشد ولی بود. برای احتیاط یک جفت کفش اسپورت هم گذاشته بودم توی کیفم که هنوز لازم نشده است. تجربهام میگوید که کفش پاشنهبلند مدیریت تن آدم را از آدم میگیرد. باید با احتیاط راه بروی، با احتیاط برگردی و در این ضمن با یک چرخش آرام به پشت سرت نگاه کنی. و همه اینها مستلزم مهارتی است که من هنوز پیدا نکردهام. میگویند پوشیدن این کفشها باعث میشود آدم دلپذیرتر راه برود و فکر میکنم منظور از دلپذیر همین سخت و آرام و با احتیاط راه رفتن است.
انگار همیشه روی یک دیوار بلند داری راه میروی و هر لحظه امکان دارد سقوط کنی. به هر حال این تلاشها برای کم کردن روی یک نفر ادامه دارد تا ببینم کی پای پیچ خورده آویزان گردنم میشود! اگر پادرد، کمردرد یا چیزی از این قبیل گرفتم خبرتان میکنم که شما هوس نکنید دلپذیر راه بروید!
بدحجابیم دیگر تعارف نداریم!
در اردیبهشت عشقولانه تهران که عواطف و احساسات همه را به جنب و جوش درآورده است نیروهای انتظامی اعم از زن و مرد در میادین شهر مستقر شدهاند به قصد ضد حال زدن به جوانان برومند مملکت که پسرهایشان موهایشان سیخ است و دخترهایشان روبان باریکی به اسم شال روی سرشان انداختهاند.
در پلاکاردهای تازهای که جلوی مجتمعهای تجاری تهران از تندیس در تجریش تا میلاد نور در شهرک غرب نصب کردهاند اعلام شده از ورود کسانی که پوشششان با طرح امنیت اجتماعی متناسب نباشد جلوگیری خواهد شد و چنانچه پیش از این رسم بود دیگر حرفی از شئونات اسلامی نیست.
واقعیت این است که آنچه در خیابانهای تهران و برخی از شهرستانهای ایران میبینیم هیچ ربطی به حجاب اسلامی یا تصور شارع مقدس از حجاب ندارد. بسیاری از ما، زنهای مسلمان محجب را در کشورهای مختلف دیدهایم که حتی یک تار مویشان از روسری بیرون نزده است اما مذهبیترین زنهای ایرانی هم آنقدر سفت و سخت خود را در قید و بند حجاب نپیچاندهاند.
اصلا یک زن محجب ایرانی را وسط یک میلیون مراکشی و تونسی و قطری و ... بگذارید باز تفاوتش توی چشم میزند. این البته مختص به این روزگار نیست که بتوانیم بیرون گذاشتن موها را بهنوعی ناففرمانی مدنی تلقی کنیم. اینطور که از عکسهای قدیمی ایرانی برمیآید قدیمها هم وضع بر همین منوال بوده است یعنی زنها در دوران پیش از کشف حجاب هم گرچه چارقد و چاقچوری داشتهاند اما چندان مقید به حفظ تمام حدود و ثقور و استحکامش نبودهاند.
به نظرم زن ایرانی مثل خیلی موارد دیگر سختگیریهای جامعه پدرسالار را به بهانه شرع قورت داده و عرف دیگری در پیش گرفته که نتیجهاش همین است که میبینیم و چاره دیگری هم نیست.
انتشار همین فیلم کوتاه نشان میدهد که این قورت دادن آنقدرها آسان نبوده و دلیریها نیاز داشته است! درست است که بعضی از زنان پاچهکوتاه و موی افشان و زلف پریشان یک هفتهای خانه نشین شدهاند تا آبها در میادین اصلی شهر از آسیاب بیفتد اما بسیاری دیگر که من هم چندتاییشان را میشناسم با جسارت و البته با لباس رزم یعنی روسری خوش آب و رنگ کوچک و پاچه کوتاه به خیابان میآیند.
اگر از همرزمان من و امثال من برای پوشیدن شلوار تنگ و آدیداس سفید در دهه هفتاد باشید تردیدی نخواهید داشت که وضع نسبت به ان وقت ها خیلی فرق کرده است و این یعنی که میتواند بیشتر از این هم فرق کند.
یعنی سیستمی که کنار هم رد شدن دختر و پسر را تاب نمیآورد حالا دارد به سختی مناظر عشقولانه رایج در جامعه را میبیند و تاب میآورد و گاهی هواری میزند و تا سال بعد سکوت میکند.
اگر ملاک اسلامی بودن حجاب همان جواز پیدا بودن گردی صورت و کفین باشد خدا وکیلی به این روسری و شالهایی که در شهر جاریاند نمیشود گفت حجاب. با این معیارها ما بدحجابیم ولی خب همین است که هست.
چرا ما کلاً بیخیالیم؟
پریروزها یک ایمیل آمده بود از یک دوست خارجهای حاوی کلی اظهار تاسف از اینکه ما در موقعیت بدی قرار گرفتهایم و اعلام اینکه دعا میکند برای من و ما که وضعمان بهتر بشود و...
دو سه خط اول ایمیل را من با ابروهای بالا رفته خواندم که مگر چه بلایی به سر من و ما آمده که این بنده خدا اینقدر متاسف شده تا رسیدم به کلمه صلح و تازه یاد جنگ افتادم و دوزاریام به قول معروف افتاد که ایبابا دیشب قطعنامه 1747 شورای امنیت علیه ایران تصویب شده و این ایمیل حاوی دعاهای خیر، اثرات آن قطعنامه است و کلی خندیدم که این دوست بیخبر از احوالات ما ایرانیها چقدر قضیه را جدی گرفته است!
الان که این پست را مینویسم نصف بیشتر ایرانیها در سفرند. از شمال و چالوس و متل قو و انزلی و آستارا تا جنوب و بوشهر و اهواز و آبادان و البته یک تعدادی هم اینور و آنور پراکندهاند.
آنها هم که سفر نرفتهاند مشغول دید و بازدید عید و بحث وگفتگو درباره این هستند که پرتقال تامپسون امسال کیلویی نهصد تومان بود و موز یکدفعه چقدر بالا کشیده و آجیل چقدر گران شده و ...
واقعیتش این است که الان اوضاع واقعاً خراب است. یک طرف سیاستمداران کلهخراب ایرانی ایستادهاند و به سبک و سیاق سالهای اول انقلاب گردن میکشند و گروگان میگیرند و به سازمانهای بینالمللی محل سگ نمیگذارند، آنطرف هم، همه سیاستمداران جهان ایستادهاند و هیچکدام هم حاضر نیستند یکقدم از مواضع انقلابیشان کوتاه بیایند.
ما ملت ایران هم این وسط نشستهایم تخمه ژاپنی میشکنیم و پسته کلهقوچی میخوریم!
از وقتی آن ایمیل کذایی رسیده دارم فکر میکنم به اعتماد و اطمینان کدام نیرویی ما اینقدر بیخیالاتیم!؟
یعنی چرا همچنان در راستای اینکه آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند رسیدهایم به این نقطه که آمریکا و بقیه کشورهای موجود در نقشه جهان همگی با هم همچنان هیچ غلطی نمیتوانند بکنند؟
اولین گزینه این است که ما همگی کلهخرابیم! یعنی دستکم آن عده فراوانی که بیخیالند کله خرابند و یکجورهایی همگی احمدینژادیم و کلاً روی امدادهای غیبی مدل جنگ هشتساله و هالههای نورانی و اینها حساب باز کردهایم.
گزینه دوم که بهنظرم خیلی بعید است وگرنه خبر خوشش تا حالا به گوش ما رسیده بود این است که ما واقعاً توان هستهایمان بهقدری است که باعث میشود احساس کنیم در امنیت قرار داریم. شاید خبر خوشش به گوش امریکا و اسرائیل و بقیه رسیده باشد.
در اینصورت شرایطمان شبیه کره شمالی میشود. با این تفاوت که کره شمالی اعلام نکرده بر طبق آموزههای دینی نبی اکرم یا هیچ انسان الهی دیگری ما به خودمان اجازه تولید سلاح هستهای نمیدهیم.
حتی اگر واقعاً تلاشهای دانشمندان هستهای در تولید سانتریفوژ! به یک جایی رسیده باشد الان سیاستمداران ما برای اعلام آن در رودرواسی (رودربایستی!) جامعه جهانی و نبی اکرم گیر کردهاند.
(تازگیها کشف کردهام روی لباسشوییمان یک چیزهایی درباره سانتریفوژ نوشته برای اینکه متهم به تولید سلاح هستهای نشویم رفتم در ویکیپدیا مطالعه کردم دیدم این ساتریفوژ زیاد هم شاخ غول نیست که شکستنش سخت باشد!)
حالا یکی دو روز است دارم فکر میکنم که خدایا! این ملت ایران بهخصوص اهالی باشتین و بیهق وقتی خبر حمله قریبالوقوع مغولها به آنها رسیده در چه حالی بودهاند؟ آیا نیاکان ما آن موقع هم مشغول شکستن تخمه ژاپنی و پسته کله قوچی بودهاند؟
در این صورت آیا واقعاً چرا؟
در مورد سانتریفوژ بیشتر بدانید!
در مورد centrifuge هم همینطور!
کسی شماره شهرامو نداره؟
خبر خوب شب عید این است تبدیل قرار بازداشت شادی و محبوبه به قرار وثیقه دویست میلیونی! خب، حالا کسی شماره شهرام جزایری را ندارد؟ شاید بتوانیم این پول را دستی از او قرض بگیریم!
هفت سین در اوین
شش روز مانده به فروردین، اگر دوستانم عید را هم در اوین ماندنی باشند هفت سینم را آنجا پشت درهای اوین پهن می کنم.با همان ماهی و سبزه و دعای تحویل سال که: خدایا حال ما را بهتر کن. چشم هایی را که حوصله تماشا ندارند باز کن. روزگار ما را و ایشان را دیگر کن!
همین!
آمین!
پ.ن.
محض پاسخگویی به برخی شائبههای ایجاد شده لازم است توضیح بدهم همسفره هفت سینم از طرف من و خودش سر این هفتسین اوین مینشیند.
نه به خاطر دریا
نه به خاطر دریا دختر کوچک شادی، نه به خاطر دخترهای محبوبه، نه به خاطر اینکه شب عید است و دریا شاید بخواهد برود با مادرش ماهی قرمز بخرد که همه اینها بهانههای کوچک خوشبختیاند در روزگاری که همه آلرژی بهاره به سیاست گرفتهاند و همه سر در پی خرید لباس نو شب عیدند.
نه، به خاطر هیچکدام از اینها نه!
آقایان عزیز! من اصولاً با عواطف شما کاری ندارم.
فقط میخواهم اگر احیاناً به دلیل مشغلههای شدید مدیریتی فرصت خواندن قانون اساسی را هنوز نیافتهاید یکی دو اصل از آنها را بنویسم و تکرار کنم.
اصل نهم قانون اساسی؛ در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی كشور از یكدیگر تفكیك ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفادهاز آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصاد، نظامی و تمامیت ارضی ایران كمترین خدشه ای وارد كند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی كشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب كند.
اصل بیست و هفتم قانون اساسی؛ تشكیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.
بند اول ماده بیست اعلامیه حقوق بشر؛ هرکس حق آزادی تجمع و ایجاد تشكل مسالمتآمیز را دارد.
پس آقایان محترم! لطفا این دو نفر دوست ما را که عکسشان این بالاست آزاد کنید.
پیشاپیش از
اینکه تصمیم میگیرید به قانون احترام بگذارید از شما سپاسگزارم
زن
من البته دوستان زیادی دارم ولی عکس بعضیهایشان را این بالا می بینید .آنها زن اند مثل همه زنها. دیده ام که مثل بسیاری از زنها بلدند زندگی کنند، می دانم که بلدند عشق بورزند، بلدند بلند و رها بخندند، دیدهام که می رقصند، دل میبرند و البته می جنگند و کتک هم می خورند و زندان هم می روند. به نظرم زن یعنی این!
این چند ن?ر!
دوستان خوب من که به قول کیهان چند ن?ر بیشتر نیستید!
کی گ?ته شما تازه امشب آزاد شده اید؟ من که شما را می شناسم. خیلی وقت است که آزادید
وگرنه عمراً از بند 209 اوین سردرنمیآوردید.
سنگسار، عشق، خیانت و چیزهایی از این قبیل
آقای هنوزآبادی در یادداشتش درباره مساله سنگسار به یکی دو نکته اشاره کرده که به اختصار در حد مقدوراتم به آنها میپردازم.
اول اینکه حکم سنگسار برای موارد زنای محصنه صادر میشود. زنای محصنه هم یعنی اینکه زن شوهردار یا مرد زن دار با کس دیگری رابطه جنسی برقرار کند. حد و حدود این رابطه جنسی هم بر اساس ?قه شیعی که مبنای قانون مجازات اسلامی است تعری? دارد.
دوم اینکه اثبات زنای محصنه کار آسانی نیست. یا باید خود شخص اقرار کند. که اگر هر وقت اقرارش را پس بگیرد امکان است?اده از اقرارش به عنوان مستند حکم منت?ی است. یا باید چهار شاهد عادل هر دو ن?ر را حین ارتکاب این عمل(که اینجا هم کلی اما و اگر وجود دارد که در چه شرایطی دقیقاً دیده شده باشند) ببینند و هر چهار شاهد با هم در دادگاه حضور پیدا کنند و به این امر شهادت بدهند.
خودتان مستحضرید که ?راهم شدن جمیع این موارد چه کار نادری است. من از دوستانی که دستشان به کتب ?قهی میرسد خواهش میکنم این موارد را جزییتر شرح بدهند.
آقای هنوزآبادی می?رمایند که ظاهرا مدت هاست این حکم حتی اگر هم صادر شده، عملی نشده است.
به اطلاع آقای ایشان تل?نی رساندم و اینجا هم به اطلاع خوانندگان اینجا میرسانم که دستور توق? این حکم را چندین سال پیش آقای شاهرودی به خاطر ?شارهای بینالمللی و تلاشهای نهادهای حقوق بشری داخلی و خارجی صادر کردند اما اردیبهشت امسال در شهر مشهد دو مورد حکم سنگسار اجرا شده است. بنابراین در شرایطی که برخی دولتمردان به سیم آخر زدهاند و میگویند نظر دنیا برای ما ارزشی ندارد و مایلاند به زیست جزیرهای برگردند دور از انتظار نیست که اجرای این حکم هم با است?اده از این ?ضا آسانتر شود.
باز هم نوشتهاند: ما می دانیم قانونی که پشتوانه مردمی نداشته باشد ، یا مردم نسبت به اجرایش حساسیت داشته باشند، دیر یا زود به قانون ?راموش شده تبدیل میشود . بسیاری از قوانینی که در ایران عمل میکند و بخشی از روشن?کران با آن مخال?ت دارند ، برای مردم قابل توجیه و حتی قابل د?اع است .
حر? ایشان بسیار دقیق است اما در این مورد خاص آیا ا?کار عمومی در سالهایی که این حکم اجرا نمیشده است به وجهی من الوجوه برای اجرای مجدد آن اظهار تمایل کردهاند یا از ?قدان آن شکایت کردهاند؟ من هم مثل دوست بزرگوارم پاسخ دقیقی برای این سوال ندارم اما باید بگویم علیالقاعده اجرای حکم سنگسار باید توسط مردم و در ملا عام برای عبرت عموم صورت بگیرد و نمیتوان مثل اعدام در یک چهاردیواری اجرایش کرد. اما طبق گزارشهای دریا?تی از شاهدان عینی حکم سنگسار این دو ن?ر که در مشهد انجام شده در ملا نه چندان عام صورت گر?ته است. در شرایط مخ?ی و تنها با اطلاعرسانی به برخی ا?راد خاص و در محلی خارج از شهر . اگر حساسیت ا?کار عمومی نبود این حکم هم مثل اعدام در میادین شهرها صورت میگر?ت.
در شهر اهواز که ناامنی مشکل جدی مردم است دیدهام که حکم قطع ید سارقان با اعلام عمومی انجام میشود و خب مردمی هم که از ناامنی جانشان به تنگ امده و دلیل ناامنی را حضور این ا?راد میدانند و بس با اشتیاق به تماشا میروند.
شادی صدر از وکلای زنان محکوم به سنگسار میگ?ت در س?ری که به نقده داشته از مردم شنیده که چند وقت پیش در شهرشان زنی را سنگسار کرده اند و آنها معتقد بودند از وقتی که آن زن سنگسار شد، بلا ا?تاد توی شهر ما و برکت از شهر ر?ت. خب این هم یک نوع از اعتقادات همین مردمی است که ا?کار عمومی را شکل میدهند دیگر؟!
در مورد گ?تگو با مردم به زبان خودشان البته حق با علی سیدآبادی است. خوشبختانه او راههایی هم ارائه کرده که برای دوستان ?مینیست من کاربردیتر هستند.خواهی نخواهی زیستن در یک جامعه مذهبی میطلبد که استراتژیهایمان را با همین جامعه منطبق کنیم. هر چند پذیر?تن کارآمدی این استراتژیها تلخکاممان کند.
در وبلاگ یکی از دوستان مدتی پیش میخواندم که در توجیه ات?اقی که منجر به حکم سنگسار میشود از عشق نوشته بود و از منظر عاشقانه به د?اع از کسانی پرداخته بود که مرتکب این جرم شدهاند. عشق البته توجیه قشنگی است. اما بگذارید یکبار مساله را مرور کنیم. آقای ال? با خانم ب ازدواج کرده است و در عین تعهدی که شرعاً و عر?اً به او داده دل و دینش را به خانم جیم میبازد. اگر خودتان را هر سر این مثلث بگذارید کار سختی در پیش دارید و از آن سختتر ان است که به جای خانم ب باشید.کسی که به پای تعهدش مانده است و طر?ش نه!
به نظرتان آقای ال? چه باید بکند؟
خانم ب چه باید بکند؟
خانم جیم چطور؟
میتوانید جای خانم و آقا را عوض کنید که از نظر انسانی باز هم ت?اوتی نمیکند ولی از نظر قانونی یک ت?اوت کوچک هست. ?رق قضیه اینجاست که آقای ال? در مثال ما می تواند هر وقت خواست همسرش یعنی خانم ب را طلاق بدهد و به روابط عاشقانهاش با خانم جیم بپردازد یا حتی بدتر از آن با ح?ظ ازدواجش با این توجیه که حلال خدا را حرام نکرده به عشق دو و سوم و چهارمش برسد. ولی اگه خانم ب عاشق آقای مثلاً دال بشود و بخواهد طلاق بگیرد، باید هزار سال بدود آیا بتواند طلاق بگیرد آیا نتواند!
لط?اً برای هر کدام از سوالهای بالا به جای احساساتی شدن به یک پاسخ انسانی برسید. گو اینکه آن اشاره تاریخی هم سرجایش هست که اگر بنا باشد اولین سنگ را کسی بزند که خودش بی گناه باشد دیگر سنگ اندازی باقی نمی ماند.
پ.ن. من این یادداشت را وقتی نوشتم که هنوز پست تازه هنوز را نخوانده بودم. اما حر?های من کماکان سرجایش هست.
تیریپ زیتونی!
1- سالن آرایش و زیبایی ?لان با محیطی آرام و دلچسب و بیش از 10 سال سابقه کار م?ید در زمینه آرایش و گریم اصلاح صورت و ابرو، سشوار و برانشینگ، انواع کوپهای پیتاژ و لیر
مکاپ صورت شامل آرایشهای خلیجی(قابل توجه سینهچاکان خلیج همیشگی ?ارس!)، عربی، ?شن، خطی، ترکیهای ?رمژه شش ماهه با تضمین
نقش حنا با ماندگاری دو ه?ته انواع با?تهای آ?ریقایی با نگین و چرم، ماسک صورت، اپیلاسیون، انواع رنگ مو، های لایت، مشهای ?انتزی و تکهای با ?نک و ?ویل، صا?ی با مواد کلت اصل، ?ر ماژور شش ماهه با تضمین
اینها محتویات یک تبلیغ است که امروز در خیابان به دست من دادهاند. این دو تا را هم ببینید:
ارائه کلیه خدمات آرایشی توسط میک آپآرتیستهای حر?های ازآکادمی علوم آرایشی لبنان و تلویزیون mbc امارات متحده عربی و پاریس، آرایش و گریم تخصصی عروس توسط اساتید صاحبنام و برجسته در سبکهای متنوع و جدید آرایشی با ارائه آلبوم جداگانه در هر سبک
گریم تخصصی و حر?های (سینمائی) عروس توسط مربی و گریمور صدا و سیما همراه با نقاشی بر روی دست و بدن صد در صد تضمینی، تتو و آرایش دائم توسط متخصص از دبی با 12 سال سابقه بدون درد و خونریزی صد در صد تضمینی، رنگ و انواع مش های ?انتزی
من معتقد به آزادی انسان در حق انتخاب پوشش و خیلی چیزهای دیگر هستم ولی عجالتاً اینها را داشته باشید تا سر ?رصت با تریلی از روی آنهایی که مدعیاند زنان ایرانی به این دلیل این همه آرایش میکنند که تنها نشانه هویتیشان که می توانند نشان بدهند صورتشان است رد شوم!
2- در لیست دشمنان اینترنت که سازمان گزارشگران بدون مرز تهیه کرده است دست کم دو کشور ایران و تونس کشورهایی هستند که تا امروز میزبان کن?رانسهای مهمی در زمینه جامعه اطلاعاتی بودهاند. بلاروس، برمه، چین، کوبا، مصر، ایران، کره شمالی، عربستان سعودی، سوریه، تونس، ترکمنستان، ازبکستان و ویتنام کشورهایی هستند که با ا?تخار در این ?هرست قرار گر?تهاند.
3- اگر هنوز اینجا را امضا نکردهاید لط?اً امضا کنید. به جان خودم اهمیتش کمتر از قضیه خلیج همیشگی ?ارس نیست که وبلاگستان به خاطرش بمب گوگلی من?جر کرد. 4
4- دیروز از رادیو پیام این ترانه آشنا پخش میشد که: من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم. صدای خواننده اما اصلا شبیه داریوش نبود شاید چند وقت دیگر خوشگلا باید برقصن را هم پخش کردند اما با صدای علیرضا ا?تخاری!
5- ?یلترشکنی که پریروز پیدا کرده بودم و تا نیم ساعت پیش با آن کار میکردم همین الان ?یلتر شد! ایول به این سیستم کاردرست!
6- پیروزی غرورآ?رین! دموکراتها در انتخابات مجلس نمایندگان آمریکا و انتخاب اولین مسلمان را به عنوان عضو کنگره امریکا خدمت خانم نانسی پلوسی،ملت احتمالاً شری? آمریکا، مسلمانان آمریکا و حومه تبریک و تهنیت گ?ته و امیدوارم هر چه زودتر با انتخاب هیلاری کلینتون به ریاستجمهوری دولت مهرورزی تشکیل شده و زمینه ظهور ?راهم گردد!
شیطان پرادا میپوشد آن هم در تهران
دیروز و پریروز از قرار به علت انتشار خبر خودکشی یا مرگ خانم هنرپیشه دست?روشهایی که اینجا و آنجا در خیابانهای شهر تهران بساط ?روش سیدی و دیویدی پهن میکردند امنیت شغلیشان را از دست داده بودند.
میگ?تند نیروی انتظامی ریخته همه را جمع کرده تا کش? کند این دود از قبر کدام یک از بیشمار تکثیر کنندگان ?یلمهای غیرمجاز به م?هوم ایرانی و جهانیاش بلند شده است ک گویا هنوز کش? نکردهاند.
به هر حال مشاهدات شخصی من و یک ر?یق دیگر نشان میداد که ?علاً هوا برای دست?روشهای ?یلم پس است.
یک کدامشان هم به این ر?یق ما گ?ته بود هرکس که بیشتر از سیزده تا ?یلم با خودش داشته باشد به عنوان توزیع کننده دستگیر میشود.
اگر عشق ?یلم هستید دونت وری! ?روشندگان ?یلمهای غیرمجاز در مغازههای مجاز، همه جا در تهران و شهرستانها در خدمت شما هستند.شخصاً از حضور م?یدشان سپاسگزارم چون اگر نبودند خدا وکیلی ?یلم شیطان پرادا میپوشد را من کی میتوانستم ببینم.
پ.ن. ?کر نکنید من انسان بیرحمی هستم و از ?اجعهای به این بزرگی به کجای آن دقت کردهام. بقیه از ?اجعه حریم خصوصی نوشتند من از این یکی ?اجعه که خیلی در حاشیه بود.
باز هم پ.ن. اگر دوست داشتید این یکی را حالش را ببرید یک شاعر ?رانسوی میگوید سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!
ما در ته جدول جهان ایستادهایم
اوایل حمله آمریکا به ا?غانستان این بحث بین تاکسینشینها رایج بود که چند سال دیگر برای کار باید جوانهایمان مهاجرت کنند به ا?غانستان حالا حداقل برای کارهای روشن?کرانه انگار آنجا امنتر است.
بد نیست بروبچههای شرق و روزگار و بقیه نشریات توقی? شده که تا اطلاع ثانوی حق روزنامهنگاری ندارند یک سر به بازار کار مطبوعاتی در ا?غانستان بزنند شاید در کابل ماندگار شدند. آنجا هم خبر ?راوان هست و هم زبان ?ارسی رایج است و گویا امنیت هم بیشتر از اینجا برقرار است.
اینطور که رده بندی جهانی آزادی مطبوعات در سال ٢٠٠٦ نشان میدهد ا?غانستان وضع بسیار مطلوبتری نسبت به ایران در زمینه آزادی مطبوعات دارد. با این جدول ص?ا کنید ولی خودتان را از روی هیچ پشتبامی پایین نیندازید.
اعترافات یک فیلسوف
ورودی صفحه اول سایت رامین جهانبگلو از قول خوزه اورتگا ای گاست نوشته: ما برای اندیشیدن زندگی نمیکنیم بلکه میاندیشیم برای اینکه زنده باشیم. حالا روشنفکر ما بعد از 127 روز زندانی شدن در سلولی که وصفش را که میکند، انگار اتاق یک هتل کوچک پیش چشمت میآید میخواهد برود جایی و مثل اسبی سرکش بدود تا نمیدانم کجا ...شاید انطور که خودش گفته هند.
میگویند هند جای خوبی است. جایی که گاه و بیگاه پناهگاه پارسیانی شده که در سرشان سودای کلمه بوده است و کلماتشان را در سرزمین مادریشان تاب نیاوردهاند.
حالا فیلسوف ما میرود هند و تئوریهای فلسفه سیاسیاش را میریزد توی رود گنگ. تئوریهای خطرناکی که در سفر به شرق و غرب جان و جهان آموخته است.
اینجا میتوانید بیشتر از جهانبگلو بخوانید والبته اعترافات یک فیلسوف را هم که گفتگوی اوست با برایان مگی فیلسوف پیر انگلیسی. راستی این اعترافات یک فیلسوفیک و دو چه تیتر مناسبی بود برای حرفهای امروز رامین جهانبگلو در ایسنا!
محصول خرماپزان در اروپا
در یک هوای بارانی اروپایی، پیدا کردن خارک، محصول ?صل خرماپزان خوزستان که بعضی آدمهای بدسلیقه به خرمای کال میشناسندش به اندازه کا?ی نشاطآور است چه برسد به خوردنش!

جشن زندگی
نوشتهام در مورد خبر متوق? شدن حکم سنگسار اشر? کلهری پرید و این موقع شب البته حسش نیست که دوباره بنویسمش.?قط نوشته بودم چقدر از به نتیجه رسیدن این حرکتها دستهجمعی حقوق بشری خوشحال میشوم. از این که میشود با پیگیری و اگر دلتان خواست اسمش را بگذارید سماجت، بازگشت یک آدم را به زندگی جشن بگیریم.این ات?اق برای رنگ زدن امروزم کا?ی بود. میدانم که شادی صدر برای رسیدن به این لحظه خیلی تلاش کرد و میدانم که میداند این راه خیلی طولانی و البته که خطرناک است.
همسرنوشت نبودن...
این ن?رین ازلی، گمانم تا ابد با همه ایرانیها هست كه به هر جای جهان میروند، مدام به تطبیق روزگار خودشان و هموطنانشان با روزگار آن یكی آدمها میپردازند كه طور دیگری زندگی میكنند، یعنی، آسودهتر، آرامتر و برخوردارتر. و اینكه مثلاً در مقایسه با بقیه كشورهای دور و بر، ما كه خاستگاه مشتركی داشتیم، چرا هم سرنوشت نشدیم؟
یکی از ما، مانا

این عکس را نمی دانم مرتضی قدیمی کی از مانا گر?ته است اما گذاشتمش با اجازه مرتضی اینجا تا نگاه مانا نیستانی که یکی از ما بود یادمان نرود. یادمان باشد همیشه یکی از ما به بهانههایی مبتذلتر از نوشتن نمنه میتوانیم همانجایی باشیم که الان مانا و مهران قاسم?ر هستند.
واقعاً واقعاً واقعاً جز نامهنگاریهای بیهوده کاری از دستمان برنمیآید؟
ترمز کنید!
مایلیکهنیسم به ?وتبال برگشته است. نتایج ضعی? تیم ملی ?رصتی ?راهم کرده که آقایان به تلویزیون بیایند و عرض اندامی کنند و مدام به بینندگان عزیز یادآور شوند خیلی وقت پیشها آنها از سر دلسوزی (و نه از سر چشم داشتن به نیمکت تیم ملی) یادآوری کرده بودند که اگر چنین شود چنان خواهد شد. و در لزوم است?اده از مربی وطنی این استدلال ابلهانه را میآوردند که همیشه مربی تیمهایی که به مراحل پایانی جام جهانی میرسند بومی همان کشورند!
دیشب برنامه یک جهان یک جام شبکه سه، میکرو?ون را داده بود دست مایلیکهن(که به قول خودش بعد از هشت ماه دعوت شده بود به تلویزیون ) و یک کارشناس ?وتبال حرصآور به اسم شعبانی تا بدترین حر?ها را علیه تیم ملی و برانکو بزنند. مایلیکهن که رسماً با تعلیقهای طولانی حر? میزد و حتی بعضی وقتها برای بیان یک کلمه حر?، به خودش سخت ?شار میآورد.
مردم عزیزی هم که در گزارشهای تلویزیونی حر?هایشان پخش میشد دریغ از یک ذره انصا?! انگار تیمی از بهترین ستارههای دنیا را روانه آلمان کرده باشند و ستارهها ناامیدشان کرده باشند توقع داشتند برزیل را هم درو کنیم و برگردیم.
یک آدم منص? پیدا نمیشود بگوید دوستان عزیز لط?اً ترمز کنید! اما تلویزیون و مجریهای ورزشیاش هم به این بیانصا?یها در سطح وسیع دامن میزنند و بر عصبیت موجود در ?ضا میا?زایند.
من هم از برانکو عصبانیام که علی دایی را تعویض نکرد. از علی دایی عصبانیام که شان خودش را ح?ظ نکرد و روز بازی با مکزیک بزرگترین تماشاچی میدان بود اما روحیات خودمان را هم میشناسم و مطمئنم اگر برانکو بدون علی دایی به آلمان میر?ت و همین نتایج را میگر?ت باز همین دوستان از پشت همین میکرو?ونها در ضرورت است?اده از سرمایههای ملی داد سخن میدادند و تحلیلهایشان را میریختند روی دایره که اگر علی دایی میبود خط حملهمان ?لان و بهمان میشد. ما که بهتر از هر کس میدانیم چه ملت باص?ایی هستیم. از SMSهایی که تا همین دیشب رد و بدل میشد پیدا نیست؟
در مورد اینکه ما میتوانستیم تیم ملی بهتری داشته باشیم هیچ شکی نیست. اما این تیم ملی را که نمیشود از لوله آزمایشگاه بیرون کشید؟ همین روزنامههایی که این روزها تیتریکهایشان به شعرهای ?ریدون مشیری پهلو میزند چند بار وضعیت اس?ناک مدارس ?وتبال و تیم ملی نوجوانان و جوانان را تیتر یک کردهاند؟
اگر بودجه میلیاردی ?عالیتهای ?رهنگی-تبلیغاتی ?دراسیون ?وتبال (که از قبل آن نه یک پرچم سه رنگ دست کسی داده شد نه یک پیراهن تیم ملی تن نوجوان و جوان ایرانی ر?ت) صر? بچههایی میشد که در کوچه و خیابانهای مملکت صدبار بهتر از علی کریمی دریبل میکنند میشد دست کم به ده سال و بیست سال آینده امیدوار بود اما با این رویه هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست.
ما در شرایط غیراستاندارد با امکانات غیر استاندارد، با نیروهای غیر استاندارد، وارد یک ?ضای استاندارد که میشویم سرگیجه میگیریم و کارمان به ته ته جدول جام جهانی میکشد.
جام جهانی بعدی هم با ضرب و زور راهی جام جهانی میشویم و آنجا هم زیر پای تیمهایی مثل پرتغال و مکزیک له میشویم. آنها که توقع گذشتن تیم ملی از سد پرتغال و مکزیک را داشتند دستکم بروند به جدول ردهبندی کشورهای مختل? در ?ی?ا نگاه کنند ببینند ما کجا نشستهایم و آنها کجا ایستادهاند و انصا? کجا؟
حالا هر چقدر میخواهیم برای خودمان امید بیهوده ببا?یم که امام دوازدهم یار دوازدهم تیم ملی ماست. بالاخره از ائمه اطهار و امامزادههای بیشمار تا یکجایی میتوان انتظار داشت. به تصدیق متون دینی ازآنها ?قط کرامت برمیآید و تیم ملی ما به معجزه احتیاج داشت.
سردرد ناشی از توهم دموکراسی
قبل از اینکه به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول اینکه یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است.
دوم اینکه اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه "جمهوری" قبل از "اسلامی" ?ریبتان ندهد.
سوم اینکه بیخیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این ?قط یک شعار است و چهارم اینکه مطمئن باشید شب که به خانه میروید توی یخچالتان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمیکشید!
چه ?ایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل 27 قانون اساسی همین جمهوری اسلامی «تشکیل اجتماعات و راه پیماییها» را برای ملت آزاد دانسته و دو شرط برای احقاق آن قائل شده است اینکه تجمع بدون حمل سلاح باشد و مخل به مبانی اسلام نباشد..
سلاح؟ زنهایی که امروز به میدان ه?ت تیر آمده بودند حتی نمیخواستند شعار بدهند سلاحشان کجا بود؟ اما باید به خودم و شما یادآوری کنم در یک کشور غیردموکراتیک صر? " وجود داشتن" یک اسلحه است و جمع شدن این وجودهای من?رد قطعاً اسلحه گرم محسوب میشود.
سیاستمداران ما الان به نقطهای رسیدهاند که از هر نوع تجمعی میترسند چون مطمئناند قدرت اداره آن را ندارند. مگر ندیدید دیروز برای تماشای یک ?وتبال حتی اجازه تجمع در پارک و سینما را هم ندادند ؟
امروز هم قرار بود یک تجمع مسالمتآمیز داشته باشیم ولی آن دو سه موردی را که اول گ?تم ?راموش کرده بودیم یا شاید دچار توهم دموکراسی بودیم. نمیدانم یک آن وسط آن معرکه چرا ?کر کردم الان باید از صحنه کشیده شدن آن چند زن که هم سن و سال مادرم بودند روی آس?الت میدان ه?ت تیر آن هم به دست پلیس هاای زن عکس بگیرم شاید یک لحظه ?کر کردم به قول ر?یقمان اینجا خارجه است که دوربینام را درآوردم ولی با ضربه باتومی که خوشبختانه به جای دوربین به دستم خورد از توهم درآمدم.
الان دیر وقت است به تل?نها و اساماسهای دوستان نگرانم جواب دادهام که بله من سالمم ولی خیلیها امشب حالشان خوب نیست، کتک خوردهاند و بازداشت شدهاند و تنشان کبود است آن هم ?قط به جرم حضور داشتن در میدانی از میدانهای شهری که میگویند ما شهروندش هستیم. خب بله آدم گاهی در درجه شهروندیاش دچار توهم میشود و ما هم از آن دستهایم.ما شهروندیم ولی از نوع درجه دو و سه و ... . در یک ساختار غیردموکرات چه کسی گ?ته نباید دور هم جمع شوید ات?اقاً همیشه باید در صحنه باشید ولی صحنهای که آنها میخواهند و میگویند.
اگر امروز ?رصت ندادند ای زن ای حضور زندگی را با هم بخوانیم بیخیال باز هم ?رصت هست. یک روز دیگر در یک میدان شهر با هم سرودی دیگرگونه آغار خواهیم کرد. غمگین نباشید خواهران کبود من!
* توی آن هاگیر واگیر حسودیام شده بود به آرش که ر?ته بود یک نقطه سوق الجیشی کمین کرده بود و عکس می گر?ت. این هم عکس هایش
در شادمانی ارواح ایرانی
خوشبختانه روحیه ایرانی جماعت خوب است و همه چیز را به شوخی میگذرانند وگرنه که در طول تاریخ منقرض شده بودیم. شکست امروز تیم ملی هم یکی از حوادث تاریخی ایران است که نشان داد ملت ما در هر صورت شنگولاند.
از نشانههایش هم یکی اینکه دو دقیقه بعد از بازی یک اساماس رسید که: اصلا ناراحت نباشید. صدا و سیما گ?ته امشب ساعت 12 و نیم بازیو تکرار میکنه دعا کنید اون موقع ببریم!
یک ربع بعد هم بالاخره ملت به این تحلیل رسیدند که همه چیز تقصیر علی دایی بوده و اساماس رسید که:( ......)سه نقطه یک ?حش بد بود و در ادامه نوشته بود هر کس این اس ام اس رو به 20 ن?ر بده خدا بهشت رو بهش واجب میکنه!
سیاه نمایی یا واقعی نویسی
در مطبوعات ایران جرمی هست به اسم سیاهنمایی البته عنوان دقیقش میشود تبلیغ علیه نظام از طریق سیاهنمایی. وقوع چنین جرمی با توجه به میزان بهرهمندی مطبوعات ایران از آزادی و همینطور درجه بالای خودسانسوری و سانسور بعید است که ات?اق بی?تد ولی خب در اینجا چیزی بعید نیست.
روزنامهنگاری در ایران این روزها به شاعری بیشتر شبیه است آنهم شاعری که یکچهارم ?رهنگ لغات ?ارسی را به دستش داده باشند و بگویند ?قط با همین واژهها شعر بگو.خب معلوم است آدمی با این همه محدودیت واژگانی حر? چندانی نمیتواند بزند چه برسد به این که کار به سیاهنمایی هم بکشد.
روش معمول روزنامهنگاری ایرانی اینطور است که یک سوژه به ?کر خبرنگار میرسد آن هم در حالی که خودش به صورت تمام اتوماتیک میداند سراغ چه سوژههایی نباید و نمیتواند برود.
مثلا موقع پخش برنامه راز بقا به ?کرش میرسد در مورد وضعیت مرگ و میر میمونهای باغ وحش گزارش تهیه کند. در اولین قدم باید برود سراغ منابع و اطلاعات و مستندات که اگر نگویم به دست آوردن هر سندی در اینجا غیرممکن است میتوانم بگویم به دست آوردنش بسیار سخت است. مسئولان سازمانهای ما حتی برای به دست دادن آمار میمونهای موجود در باغوحش ?لان هم با خبرنگار ?رضی ما همکاری نمیکنند. چون نمیتوانند حدس بزنند از چنین آماری چه است?اده و سوءاست?ادههایی میتواند بشود از همان اول ترجیح میدهند برای خودشان دردسر نسازند و آماری ارائه نکنند حتی اگر طر? کارت خبرنگاری معتبر هم داشته باشد. در اینجا روزنامهنگار هوشمند که میخواهد برای مثال گزارشی در مورد ا?زایش آمار مرگ و میر میمونها تهیه کند یک معر?ینامه مینویسد به این مضمون که از طر? روزنامه به عنوان مسئول باغ وحش نوشته شده است:
مسئول محترم باغ وحش ?لان
با سلام و تحیات
(اگر ماه رمضان یا محرم و س?ر باشد "و آرزوی قبولی طاعات و عبادات" هم اضا?ه میشود)
به استحضار میرساند این روزنامه قصد دارد گزارشی در زمینه میزان علاقه کودکان ایرانی به حیوانات باغ وحش مذکور بخصوص میمونهای موجود در آنجا تهیه کند لذا خواهشمند است با خبرنگار این روزنامه همکاری شود. با سپاس مدیر مسئول روزنامه ?لان
خبرنگار با در دست داشتن این معر?ینامه میرود سراغ رئیس محترم که معلوم نیست تشری? دارد یا ندارد یا ر?ته است در کلاس آموزش احکام یا جلسه زیارت عاشورا شرکت کند یا ?ریضه نماز و ناهار را راس ساعت ادا نماید!
در شرایط خوشبینانه رئیس تشری? دارد اگر روزنامهنگار مذکور زن باشد خوش و بشی هم میکند که باید از زیر سبیلی که وجود ندارد رد شود و همه این ?داکاریها برای اطلاعرسانی صحیح ات?اق میا?تد. بعد نامه را رئیس محترم پارا? میکنند که: بسمهتعالی آقای بهمانی مسئول محترم بخش میمونها! با اهدای سلام در چارچوب مقررات همکاری شود.
این چارچوب مقررات یعنی حواست جمع باشد طر? دست از پا خطا نکند و به جاهایی که نباید سرک نکشد. در بهترین شرایط خبرنگار با جزوهای حاوی اطلاعات ابتدایی در مورد میمونها و یک جدول آماری که بر روی یک کاغذ بدون سربرگ پرینت شده از آنجا بیرون میآید.
در صورت ?راهم کردن همه مستندات موجود مینشیند پای نوشتن گزارش. زمان این کار نص? شب است، مکان هم خانه و نه در ساعات کار در روزنامه چون آن ساعت به دلیل نبودن کامپیوتر یا کاغذ یا قیر یا آتش امکان نوشتن وجود ندارد. در موقع نوشتن هم باید حواسش باشد طوری ننویسد که به میمونها، مسئول میمونها، مسئول باغ وحش، مسئول محیط زیست، سازمانهای ?عال در امور حیوانات وحشی و ?روشندگان حیوان در خیابان مولوی بربخورد. گزارش نیمچه بیسروتهی در مورد ا?زایش مرگ و میر میمونها در نتیجه این شب بیداری نوشته میشود.
دبیر سرویس اولین ن?ری است که گزارش را میخواند و به سهم خودش خط میزند. اگر خط نزند از کجا معلوم شود او دبیر سرویس است؟
گزارش تایپ میشود و نمونهخوانهای حر?های هم اگر احساس کنند در این گزارش چیزی هست که ممکن است امنیت شغلیشان را برهم بزند در این زمینه به دبیر سرویس و سردبیر مشاوره میدهند.
پرینت ص?حات به سردبیری ?رستاده میشود در آنجا یک ن?ر در جایگاه دروازبانی خبر به بررسی مواردی میپردازد که احتمال میدهد شکایت آ?رین باشند و دور کلمات و زیر جملات خط میکشد و حذ? میکند.عنوان این شخص که به خاطر این خط زدنها حقوق میگیرد گاهی مشاور حقوقی است. بعد هم نوبت مدیرمسئول است که آیا باشد یا نباشد و آیا ص?حات را بخواند یا نخواند.
آنچه ?ردا صبح در روزنامه زیر اسم خبرنگار این داستان چاپ میشود بیشتر شبیه شعر سپیدی است که پشت سر هم در مورد میمونها و مدرنیسم نابود کننده حیات وحش سروده شده است.
بعد از این امکان دارد سه حالت ات?اق بی?تد یا کسی هیچ چیز از این گزارش ن?همیده و آن ص?حه هم به تاریخ روزنامهنگاری ایران میپیوندد یا از طر? روابطعمومی باغ وحش یک سررسید به همراه یک نامه تقدیرآمیز دست خبرنگار میرسد که در آن ذکر شده" من لایشکر المخلوق لایشکر الخالق و ... از توجه شما و مطبوعه وزین ?لان به مساله میمونها سپاسگزاری میشود. یا مسئولان باغ وحش از پس آن واژههای مبهم در مییابند مقصود پلید خبرنگار چه بوده و شکایت میکنند یا مدعیالعموم احساس میکند باید وارد عمل شود و شاکی میشود.
رسیدن احضاریه به روزنامه همان وکشیدن انگشت ملامت و شماتت به سوی خبرنگار از سوی آبدارچی و نگهبان و مدیرمسئول و این و آن همان!
پس?ردا اگر در یک دادگاه مطبوعات با هیئت منص?ه در حال چرت مدیرمسئول و خبرنگار به جرم تبلیغ علیه نظام از طریق سیاهنمایی در مورد وضعیت میمونهای باغ وحش ?لان مجرم شناخته شدند و امتیاز روزنامه لغو شد خبرنگار بیچارهای که روزی روزگار بر اثر غصه ا?زایش مرگ و میر میمونها آن گزارش را نوشته بود تا ابد ن?رین کارکنان بیکار شده آن روزنامه و خانوادههایشان وداغ عذاب وجدان ناشی از بستن منبع رزق و روزی پنجاه شصت ن?ر را با خود خواهد داشت و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت راز بقا را تماشا نخواهد کرد و چیزی هم نخواهد نوشت که جایی را سیاه بنمایاند.
*این داستان گرچه براساس واقعیات نوشته شده اما مثالهای ذکر شده در آن ?قط مثالند و صر?ا برای روشن شدن ماجرا از آنها نام برده شده است!
جای خالی عشق فوتبالها
چند سال پیش یکی از دخترهای خواننده چلچراغ از مشکل استادیوم رفتنش برایم حرف زد. او میگفت برای بازیهایی که زمستانها برگزار میشود میتواند کاپشن بپوشد و وارد استادیوم شود ولی در بازیهای تابستانه این کار ممکن نیست. بعدتر که در چلچراغ در مورد لزوم حضور زنها در استادیومهای ورزشی نوشتم نه فکرش را میکردم که یک روز باید تا ته ماجرا بروم و یک پای کمپین دفاع از حق ورود زنان به استادیوم شوم و نه فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئولمان فکرش را میکرد به خاطر چاپ مطالبی در این مورد به دادگاه مطبوعات فراخوانده شود آن هم به جرم تحریک افکار عمومی برای مقابله با پلیس و اتهامهایی از این دست.
یک روز پیش از بازی ایران و بوسنی آقای خلیلی که میشنود این بار هم قصد رفتن به استادیوم را داریم یادآوری میکند که دیگر در این مورد مطلبی در چلچراغ چاپ نمیکنیم. چند دقیقه قبل از رفتن به استادیوم یک سر به تحریریه اعتماد ملی میزنم و همه دوستان عاقلم میگویند باید بیخیال شویم چون اینبار دستور دادهاند با هر نوع تجمعی برخورد شود.مطمئنم که این بار هم راهمان نمیدهند و میگویم به هر حال این کلکلی است که نباید در آن کم بیاوریم و رفیق هنوزآبادی که میگوید مخالف این شیوه است یادآوری میکند این آخر و عاقبت سیاستهای خیابانی است و این که شما پوپولیست هستید.
از جمع پنجاه نفره بچههایی که آمدهاند جلوی در استادیوم تعداد کمی فرق فوروارد و آفساید را میدانند و اصلاً فوتبالی نیستند اما با اعتقاد به اینکه نیمی از صندلیهای این استادیوم حق زنهاست آمدهاند اینجا و شعار میدهند. در طول ساعتهایی که زیر آفتاب خرداد جلوی در استادیوم نشستهایم به این فکر میکنم که اگر تعدادمان دو برابر یا چهار برابر بود میتوانستیم از این میلههای آهنی رد شویم اما کلاً 50 نفریم کمتر یا بیشتر. ترمزهای این حرکت اعتراضی یکی و دو تا نیستند.علما و مراجع با دلایل خاص خودشان مخالف حضور ما در استادیومها هستند بدون اینکه یکبار قدم به این فضا گذاشته باشند.کاش یکبار برای آنها تور استادیوم آزادی میگذاشتند تا میدیدند اوضاع آنطور که آنها فکر میکنند آلوده نیست. مدیران و تصمیمگیران سیاسی نظام مخالف اند چون گمان نمیکنند بتوانند موج مخالفتهای احتمالی را از سر بگذرانند. مسئولان امنیتی و انتظامی مخالف اند چون احتمال میدهند توانایی تامین امنیت این فضای بزرگ را ندارند. میدانم که خیلی از دوستان نزدیکم هم مخالف اند چون همه این کارها را یک خواسته ونک به بالا میدانند و معتقدند در حالی که زنها هزار و یک درد بیدرمان دارند ما بیخود گیردادهایم به استادیوم. برای همه آنها جواب دارم اما از این طرف ماجرا این روزها عصبانی بودم که چرا دخترهای عشقفوتبال که حاضرند دردسر و تحقیر تغییر لباس را بپذیرند و وارد استادیوم شوند به جمع ما اضافه نشدند تا تعدادمان به واقعیت نزدیک شود.دلم نمیخواست چیزی بنویسم که دوستانم را در کمپین برنجاند. میدانم به ثمر رسیدن یک حرکت اجتماعی زمان و نیروی زیادی میبرد اما ناراحتم که چرا بسیاری از ما حاضر نیستیم برای به دست آوردن حقوقمان کمی هزینه بدهیم. عصبانیام که چرا باید فلان دوست عزیز که تا حالا حتی یک مسابقه فوتبال را کامل ندیده جلوی استادیوم کتک میخورد اما تعداد کمی از عشق فوتبالها جرات میکنند به کمپین ما بپیوندند؟
سعی کردم در روزهای گذشته در مورد این عصبانیتم چیزی ننویسم ولی وقتی این خبر را خواندم عصبانیتم گل کرد. هزاران نفر از دانشآموزان شیلی به خاطر به دست آوردن حقشان میروند خیابان کتک میخورند، پلیس گاز اشکآور به طرفشان میپاشد، هزاران نفر از دانشجویان فرانسوی باز هم به خاطر خواستههایشان، حدود یک ماه پلیس فرانسه را بیچاره میکنند اما عشق فوتبالهای ما حاضر نیستند به خاطر حقشان دو ساعت جلوی استادیوم بنشینند. فکر میکنم ما در امور مدنی زیادی سوسول هستیم. دوستانم احتمالاً میگویند ما به عنوان فعالان اجتماعی باید پیگیر این حق باشیم خب تعداد ما زیاد نیست ولی جای خالی دخترهای عشق فوتبال که فراوان هم هستند بشدت در کمپین ما خالی است. چند نفری از دخترهای فوتبالی با پیراهن تیم ملی و پرچم ایران روز فوتبال با ما بودند اما تعدادشان کم است تعدادمان کم است. کاش دفعه بعد کمی زیادتر باشیم و کمی شجاعتر.
کش? و شهود در سرزمین چرخه اتمی
قبیلهای غارنشین در ارت?اعات شهر جیر?ت و عنبرآباد كش? شد
آقای همیشه آن لاین این لینک را ?رستاده می گوید ببین در سرزمین چرخه اتمی چه خبره! گ?تم به مناسبت این لینک عکسی که یکی دوه?ته پیش از قابی بر دیوار سبزی ?روشی محله مان گر?ته ام بگذارم اینجا تا بلکه یک ن?ر پیدا شود عبرت بگیرد. اصولاً این حق مسلم ما را کشته هر طر? بچرخیم چرخه اش می چرخد! شاعر شیرین سخن ?رموده است:
گر ملک جهان در اختیارت باشد
مریخ و زحل خزانه دارت باشد
نیروی اتم در اختیارت باشد
هشدار که این آخر کارت باشد!

اس ام اس های یک روز داغ سیاسی!
بعد از چند روز دوری از پایتخت امروز سر در راه تهران نهادم. در حال و هوای سل?چگان بودم و بنا به یک تو?یق اجباری ?یلم درپیت عروس ?راری را تماشا می کردم که اس ام اس رسید: کوی داغونه!150 ن?ر زخمی شدن، حراست رو آتیش زدن، پردیس آشوبه، نهاد رهبری تو امیرکبیر آتیش گر?ته... یادم آمد د?عه پیش هم که 18 تیر شد من اص?هان بودم. انگار وقتی من نیستم همه تصمیم می گیرند قیام کنند!
به این ترتیب به سل?چگان نرسیده پرت شدم وسط پایتخت! اس ام اس را برای چند ن?ر ?وروارد کردم و منتظر بازخوردها ماندم که اس ام اس رسید: در حمله دیشب به کوی دانشگاه 40 ن?ر زخمی و 7 ن?ر ربوده شدن. امیرکبیر اشغال شده توسط دانشجویان!
یک ساعت بعد در حالی که سایر مسا?ران عزیز مشغول خوردن گوجه سبز و زردآلو بودند دوباره سراغ گر?تم ببینم کار به کجاها کشیده اس ام اس رسید: الان بالا (یعنی کوی) شلوغه یک به بعد میان اینجا(دانشگاه تهران) اینجا الان یگان ویژه اومده. دیشب یکی از بچه ها ضایعه نخاعی شده.
اس ام اس بعدی از پایتخت بود اما ربطی به شلوغی های دانشگاه نداشت:
اس ام اس زد: بکش بکش! این جوری: bokosh bokosh
از بهشت زهرا که رد می شوم باخبر می شوم صحنه مبارزه را ول کرده و با دوستانش توی یک کا?ی شاپ نشسته دارد آب میوه می خورد!
می رسم به ترا?یک...تهران همان تهران همیشگی است گیریم کمی داغتر کمی سیاسی تر!
آگهی بازرگانی
-دوست دارم ?وتبال همه دور هم باشیم.شوهرم، پسرم، برادرم
(زن در حال ریختن آب میوه توی ده بیست تا لیوان)...
-سن ایچ این شانسو به من داده.مگه نشنیدید می گن سن ایچ و چهل و دو اینچ؟
(تصویر شوهر و پسر و برادرهای خانم که پای تلویزیون اند.) گل!!!! و همه با هم می پرند بالا(شوهر، برادر و پسر و چندین مرد دیگر) ، زن و دختر کوچکش اما معقول گوشه مبل نشسته اند و ?قط لبخند می زنند. از شادی مردان خانواده شادند.همین!
گ?تگوی تلویزیونی درباره مد و لباس!
این چند ن?ر امشب در شبکه دو نشسته اند در مورد مد و لباس حر? می زنند. ببخشید که تلویزیون ما بر?کی است. ولی قطعاً دو تا خانم به شدت محجب و یک روحانی در عکس قابل تشخیص اند.
بنیامین و زن پلنگ نما در دانشکده علوم اجتماعی!
عنوان همایش یک روزه "دین، ارتباطات و ?رهنگ عامه پسند" که خبرش را از ندا گر?تم این قدر جذاب بود که به خاطرش دیروز از خواب صبحگاهی ام کمی! بزنم و خودم را به جلسه صبح این همایش برسانم. موضوع مقاله ها و ترکیب دو کلمه دین و عامه پسندی هم به خودی خود جذاب بود. واضح و مبرهن است به سخنرانی دکتر محسنیان راد که ساعت 9 بود نرسیدم. عنوان مقاله دکتر محسنیان راد "جایگاه م?هوم از خود در ارتباطات دینداران عوامانه و عواقب آن" بود. آن طور که از خلاصه مقاله دکتر برمی آید دینداری عوامانه بیشتر عاط?ی و کمتر ادراکی و خردگرایانه است و دیندار عوامانه خود را از مرکز و گوهر دین دور می کند و به حاشیه می رود. به نظر دکتر محسنیان راد تشویق این گونه دینداری در ارتباطات گروهی و رسانه ای انرژی بالقوه ای برای گرایش به آن ایجاد می کند که اگر این مساله در جوامع بی سواد و کم سواد و با حضور طبقات ن?ع طلب نهادینه بشود خاموش کردنش دشوار خواهد بود.
یکی از مقاله های صبح دیروز که ?کر می کنم حی? شد نشنیدمش کار مشترک دکتر حسام الدین آشنا و دکتر حسن بشیر بود با عنوان "ارتباطات سیاسی در ?رهنگ عامه پسند؛ پدیده مقتدی صدر در ?رهنگ عامه پسند شیعیان عراق" نویسندگان این مقاله معتقدند مقتدی صدر به عنوان رهبری ?رهمند در میان جوانان شیعه پدیده نوظهوری است که با تکیه بر دو عامل مشروعیت بخش یعنی میراث خاندان صدر و مبارزه با اشغالگران توانسته است در امور سیاسی عراق تاثیر بگذارد. در حالی که از دانش حوزوی و تجربه سیاسی چندانی برخوردار نیست.
مقاله حجت الاسلام کریم خان محمدی هم که دانشجوی دکترای ?رهنگ و ارتباطات است خوب بود. مخصوصاً اگر در جامعه ای زندگی کنید که هر روز در یک گوشه اش یک معجزه ات?اق می ا?تد. بررسی موردی تعامل دین عوامانه با پدیده چنار روستای زرآباد قزوین عنوان این مقاله بود. چنار مورد نظر از آن چنارهای صاحب کرامت است که بعضی ها معتقدند در روز عاشورا خون گریه می کند! چون موضوعش جالب بود حتماً یادداشت هایم را به طور جداگانه در این مورد همین روزها می گذارم توی وبلاگ.
دکتر احمد میرعابدینی هم که استاد ارتباطات سیاسی دانشگاه علامه است در مورد رسانه های جمعی و دین عامیانه حر? زد.او دین را به دین مدرن و دین سنتی و دین رسمی و دین غیررسمی تقسیم کرد و می گ?ت دین رسمی که در رسانه تلویزیون تبلیغ می شود دین سنتی است.
از صحبت های دکتر اعظم راودراد در موضوع سینما و ارتباطات دینی و عادل عندلیبی با موضوع برجسته سازی باورهای خرا?ی با مضامین دینی؛ بررسی موردی ماجرای زن پلنگ نما در قم هم یادداشت برداشتم که دلم می خواهد در موردشان م?صل تر بنویسم.
آخرین مقاله هم کار دکتر مسعود کوثری بود. او که عضو هیات علمی گروه ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است به مساله مداحی و موسیقی پاپ دینی در ایران پرداخت با اشاره هایی به کسانی مثل چاووشی و بنیامین(همان خواننده ترانه حالم بده که درباره ابال?ضل و امام حسین هم ترانه خوانده است!). او معتقد است گسترش موسیقی پاپ دینی نشان دهنده پیروزی مداحان بر واعظان است که همین مداحان هم محصول دوران جنگ هستند دورانی که ایجاد هیجان و شور و بسیج عمومی در جامعه نیاز بود. کوثری می گ?ت بعد از جنگ مداحان هویت مستقل پیدا کردند و این روزها مداحان بزرگ برای هر مجلس مداحی بین یک تا یک و نیم میلیون تو

