وقتی شعر و روزنامهنگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم میرسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفتهای فکر کردهام اما دستکم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس مینویسم.
تاکید میکنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبیاش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوشبینی تمام بنا را بر این میگذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقهای به چنین گرایشهایی ندارند گرایشهای این چنینی دیگران را دموکراتمنشانه میپذیرند.
میگویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشتههایش شعر نیست. این انگاره را این روزها اینجا و آنجا زیاد میخوانم اما چه کسی به ما حق میدهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟
فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمیتواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقهمند به شعر است و نه شعرشناس، نمیتواند در مورد اینکه این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. میتواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.
اما یک کارشناس یعنی کسی که دستکم گونههای ادبی را میشناسد، میتواند بگوید به این دلایلی که ذکر میکنم این نوشتهها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.
آسمان را تماشا میکنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا میکنم آسمان است. این جمله میتواند شعر باشد.
میگویند آنچه خانم ساقی قهرمان مینویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. میگویند و میگویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز اینقدر صریح وارد نوشتههای ادبی نشده بودند.
میگویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن طرفتر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور" استفاده کرده است.
باز هم علیرغم اینکه شخصاً آدم پاستوریزهای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندامهای نامعمول(اندامهایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمیتواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقهمندان با گوگل کردن میتوانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشتههای ایشان که ذیل عنوان شعر در سایتشان هست این کلمات به کار نرفته و نمیدانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشتههایش دوستان در موردش اظهار نظر میکنند.
میگویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما همخوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمیخواهم ارجاعتان بدهم به کتابهایی مثل شاهدبازی و نمیخواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمینوشت و کاری نمیکرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگیمان درگیر سنتهای دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی اینقدر کلی میدهیم هم شامل این حرفهای غیر متعارفی میشود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرفهای غیرمتعارفی که ما دوست داریم بزنیم و بشنویم.
جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و اینکه "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلقآویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.
کسی چند هزار کیلومتر آن طرفتر چیزهایی مینویسد که میگوید شعر است.
این نوشتهها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر میشوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمیآید.
گفتن ندارد که در آن سوی آبها برای نشاندن خواهشهای تن، ملت سراغ ادبیات نمیروند و هزار راه معقولتر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقهمندان به این گونه مسائل راهها و جاهای بهتری برای فرونشاندن اینگونه خواهشهایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.
حرف من این است که دستکم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرفهایمان منع شدهایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتنشان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلیخان دوران خودمان خواهیم بود.
فمینیستنما! ها؟
سر این چهارراه میرسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشممان به فمینیستنما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار بردهاند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانههای عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوشآهنگ "فمینیستنما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخواندهام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیستنما را اختراع کردهایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشتههای زنی که خواهشهای تن خودش و دیگران را مینویسد و منتشر میکند؟
یک بار دیگر همان نوشتههایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیرمعمولاند؟ یا نوشتن و حرف زدن دربارهشان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمیکنید؟
و اما روزنامهنگاری؛
میگویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانهای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامههای مرحوم را از وحید پوراستاد میتوانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).
میگویند دو سه هفتهای آقایان دنبال بهانهای برای تعطیلی شرق میگشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم میگویند ما نباید بهانه میدادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه است برای توقیف، دیگر چه فرق میکند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟
جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفتگو شود که هیچ سوسابقهای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسیشان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همینهایی که عکسشان را هر روز در مطبوعات میبینیم خط میخورند.
دوستان روزنامهنگار من میتوانند در گروههای ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثالهایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصیشان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان میکنند اما پنهانی.
حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری میکرد ایرادی نداشت.
از طرف دیگر، دوست روزنامهنگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه میگوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمیدانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم میکند اما چهره حرفهای او را زیر سوال میبرد.
یک روزنامهنگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمیرود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را میخواند دیدگاههای دیگرش را بررسی میکرد تا هم حرف تازهای در این گفتگو میزد و هم حرف تازهای میشنید.
حتی آنها که شغلشان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه میکنند و جوانب امر را میسنجند.
میگویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامهنگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد میکردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آنقدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید میگفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.
بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمیشناختهاند دستکم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبیاش میپرسیدند. اگر هم نمیخواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.
لطفاً نگویید اعتماد کردهاند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حقالزحمه بیشتری میگیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمیتواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.
به عنوان روزنامهنگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور میتوانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلممان.
لطفا این حرفها را به زندگیام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم!