مرغابی و شهر
اینجا که آمدهام سفر، یک جایی در غرب غرب آمریکا، شهر مرغابیهاست. گاهی یک مرغابی دیوانه میآید و میایستد درست وسط خیابان. بعد ماشینهایی که میخواهند رد شوند هر چه بوق میزنند مرغابی عین خیالش نیست. همان جا میایستد و گردن و میچرخاند و سیر آفاق میکند.
راننده یا باید از کنارهها راهی برای رد شدن پیدا کند یا پیاده شود مرغابی را بغل کند بگذارد کنار خیابان بعد گاز بدهد تا برسد به مرغابی دیوانه بعدی.
می/ نمی توانیم عوض شویم
صفحه هفتاد و یک کتاب هنر سیر و سفر نوشته آلن دوباتن:
"از پس ساعت ها افکار رویایی در قطار ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم- به عبارت دیگر، بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند.
لزوما در خانه نیست که با خویشتن خویش روبرو می شویم. اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القا می کنند که نمی توانیم عوض شویم. چون آنها نمی توانند عوض شوند، چیدمان خانگی، انسانی را که در زندگی عادی هستیم، در بتد می کند ولی نه آن کسی که در اصل هستیم."
می خواستم چیزی بنویسم در ستایش سفر و آدم های سفری. بنویسم که آدم های سفری آدم های قابل معاشرت تری هستند. حرف های بیشتری می شود با آنها زد. حضورشان دلپذیر تر است. بی خیال شدم.
نیویورک تایمز در بخش سفرش مجموعه ای دارد که مدام در حال بزرکتر شدن است به اسم ۳۶ ساعت در فلان جا و این فلان جا می تواند زوریخ باشد یا دهلی یا مثلا استانبول و می گوید چطور می شود در یک بسته زمانی محدود مثل ۳۶ ساعت یعنی یک روز و نیم، طوری در یک شهر گشت که بشود گفت من این شهر را دیده ام و لذت هایش را چشیده ام. آدرس کافه ها را می دهد، چشم اندازها را، بازارها را و شیوه دسترسی به آنها را.
من حتی خواندن این مجموعه را دوست دارم چه برسد به استفاده از آن به عنوان راهنمای سفر.
خیلی خوب است که آدم سرش را بیندازد پایین و خودش زیبایی های یک شهر را کشف کند ولی وقتی فقط دو سه روز مرخصی داشته باشی مجبوری با برنامه پیش بروی.
لینکش را می گذارم اینجا
سی و شش ساعت در اینجا و آنجا
این پست را تقدیم می کنم به ندا که از آدم های پا به سفر است و امروز سی ساله می شود و برای تولدش یک بسته سفر با کشتی کنار گذاشته است.
جایی در همان کتاب هنر سیر و سفر از قول پاسکال نوشته است که تنها دلیل ناخوشنودی انسان در آن است که نمی داند چگونه در اتاقش آرام بگیرد.
تأمل در تیمز
حالا که این روبهرو در بالکن خانه دوستان نشستهام و میبینم رودخانه تیمز چطور در دل لندن میپیچد و پیش میرود و زندگی این شهر غول مانند را به طبیعت ربط میدهد، فکر میکنم خدا گاهی وقتها وقت آفرینش بعضی آدمها، بعضی سرزمینها، بعضی پرندهها حالش خوب بوده است و گاهی بد.

مثلاً لندن، پاریس، و اصفهان حاصل حال خوش خدا، وقت آفرینش رودخانه هستند. این سرزمینها در ساعت خوش جهان بنا گذاشته شدهاند. دریا یک شهر را خوشبخت میکند. رودخانه یک شهر را زیبا و زیستنی میکند.
این است که رودخانه که از کنار ما و شهر میگذرد روحمان تازه میشود. صدای مرضیه که میپیچد توی خانه انگار بهار شده باشد، جان آدم رقصش می گیرد.
اصلاً همین اردیبهشت را ببینید. ببینید خدا چه شوخ و شنگ بوده وقتی که قرار بوده جهان اردیبهشت باشد.
تقصیر تیمز بود که مرا یاد اصفهان انداخت و یاد شجریان و یادم آورد که اردیبهشت است. هر چه هست زیر سر همین اردیبهشت است.
Living in Duty Free Zone
۱- فکر می کنم اجداد من از عشایر بوده اند. مگر این که خودمان را بزنیم به آن راه و قرار بگذاریم که اسم این زندگی را می شود یک جا نشینی گذاشت.
۲- این قدر همیشه دیر به فرودگاه رسیده ام که بوی عطر "duty free" ها باعث تپش قلبم می شود.
۳- این فرودگاه شعر ندارد.
۴-کت و شلوار چهارخانه ریز قهوه ای خوب نیست.
۵- یک آقای خوش تیپ که خودش می داند خوش تیپ است این روبرو نشسته و این خوب نیست. یعنی بهتر است آدم خوشت تیپ باشد و عین خیالش نباشد که خوش تیپ است!
۶- عاشق فرودگاه هایی هستم که برای استفاده از اینترنشان لازم نیست کردیت کارت داشته باشید و اینترنت مثل یک جور موهبت طبیعی توی هوا ول است!
۷- دامن صورتی، شلوار آبی، پیراهن سفید، ژاکت قهوه ای، پوتین سفید و بنفش، کیف گل مکنگلی، مردم چی فکر می کنند وقتی از خانه بیرون می زنند؟
۸-حدود هفتاد تا قفسه پر از انواع سیگار اینجا هست که روی همه شان نوشته: smoking kills
۹- جاهای زیادی هست که روی گوگل مپ علامت گذاشته ام که فرصت نکرده ایم برویم و قبل از اکسپایر شدنمان باید برویم. لینکش را برات می فرستم.
۱۰- ناگهان با خودم مهربان شدم می خواهم بروم عطر بخرم.
۱۱- تمام!
زندگی اورژینال
امشب که گروه U2 ساز و آوازشان را برداشته بودند رفته بودند روی پشت بام BBC و به جمعیت علاقهمندانشان حال دادند یادم افتاد به یک وی اچ اس داغون که مال دایی دوستم بود.
گاهی بعضیها میپرسند تو که چیزی نمینوشی یا دیسکو نمیروی اصلا برای چی آمدهای خارج؟ اینها افه فرهیختگی نیست که من هم تیریپ فرهیخته نیستم.
راستش وقتی میروم در یک فروشگاه چند طبقه که چند میلیون آلبوم موسیقی و فیلم آنجا هست، جایی که بخش محبوب من یعنی موسیقی جازش دست کم به اندازه یک اتاق است میفهمم که اشتباهی نیامدهام خارج.
برای همین وقتی دار و دسته گروه محبوب موسیقی من میرود روی پشت بام بی بی سی، ترانه میخواند من "لایو" تجربهاش میکنم.
حقایقی درباره آمستردام وعلفهایش!
هفته گذشته پلیس آمستردام یک طرح ضربتی اجرا کرد و به طور گسترده، منطقه تاریخی و توریستی ین شهر را به دنبال خلافکارهای احتمالی زیر و رو کرد.
لینک مفید در مورد قوانین حاکم بر شغل تن فروشی در هلند
تجربه شهروند یک کشور خطرناک بودن
قبل از سفرم به آمریکا دوست عزیزی لازم دید تذکر بدهد در فرودگاه وقت چک کردن گذرنامه همه را انگشتنگاری میکنند تو خر نشوی بگویی این توهین به تاریخ چهار هزار ساله ملت ایران است که پرتت کنند بیرون و بگویند برگرد پیش همان ملت چهار هزار ساله!
گفتم چشم و انصافا هم وقت ورود به فرودگاه جی اف کا، گیر ندادند و فقط کمی پیازهای گل لالهای که با خودم برده بودم برایشان جالب از آب درآمد.
مثل باقی مردم انگشتهایم را نگاریدند و یک عکس یادگاری هم برداشتند و خلاص! اما در دو تا پرواز دیگرم از واشنگتن به نیویورک و از نیویورک به آمستردام، بعد از چک کردن گذرنامه، روی کارت پرواز و برچسب چمدانم علامتهایی گذاشتند که در عکس میبینید.

در سفر دوم در فرودگاه نیویورک نیشم باز بود و به جدیت مامور مذکور معذور! میخندیدم. آخر سر به او که داشت کولهپشتیام را که هزار تا سوراخ و زیپ دارد میگشت گفتم مطمئن باش ما عادت نداریم بمبهایمان را توی کولهپشتیمان این طرف آن طرف ببریم! نه خندید و نه عصبانی شد، فقط کوله پشتیام را داد دستم و گفت سفر خوبی داشته باشی.
لعنتی! اگر بازداشتم میکرد بچه معروف میشدم و میتوانستم کلی شعار ضد امپریالیستی بدهم!
لذت فرهنگ
سفرم ته نکشیده ولی خب گفتم چند تا عکس بگذارم اینجا با چهار تا خط تا این وبلاگ کمی آب و جارو شود!
اینجا من عاشق کتابفروشیها شدم.

در کتابفروشیهای بارنز و نوبل حتی خرسها هم کتابخوان میشوند!

یک هفته بعد از انتخاب اوباما، محله هارلم پر بود از عکس و تی شرت و کلاه و سی دی سخنرانیهای اوباما. دستفروشهای این محله پیروزی اوباما و رونق بازارشان را جشن گرفته بودند.

به "دی سی" شدم برگ باریده بود!
اینجا در واشنگتن هوا سرد و خوب است. پاییز قشنگی، درختها و خیابانها را رنگ کرده که آدم را مبهوت میکند. پایتخت استکبار جهانی شهر آرامی است با پاییزی که دلت میخواهد تمام نشود. در مقابل عظمت رویایی نیویورک، واشنگتن روستا است یک روستای صاحب اسم و رسم و پر رفت و آمد.

نیویورک نیویورک که می گن خوب جائیه!
اگر روزنامهنگارید و از کار در یک رسانه استعفا دادهاید فکر نکنید که لزوما توانستهاید از "روزنامهنگار بودن" هم استعفا بدهید. شما هیچ وقت نمیتوانید "فقط" یک توریست باشد. این اتفاقی است که در مورد خودم افتاده است.
دیشب هم کلی مرگ بر آمریکا گفتم توی خیابان ولی اینها خدا را شکر فارسی بلد نیستند! بزودی میروم واشنگتن و آنجا زیر دماغ شیطان بزرگ، به نیابت از یک ملت بزرگ مرگ بر آمریکا خواهم گفت و ثوابش را حواله میکنم ایران. این تنها کاری است که عجالتا در راه آرمانهای وطن از دستم برمیآید!
استفکراشخونسبورگ
کاش یک جایی بود به اسم استفکراشخونسبورگ،بعد ما اهل آنجا بودیم. بعد هر کس میپرسید بچه کجایید؟ میگفتیم، بچه ناف استفکراشخونسبورگیم، هر چند هنوز هم که انگلیسی حرف میزنیم تهلهجه استفکراشخونسبورگیمان میزند بیرون. از روی لهجهمان تشخیص نمیدهید اهل کجا هستیم؟
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم
بازگشت به وطن و حتی سفر به آنجا هم از بیرون و هم از درون، گاهی ارزش است و گاهی ضد ارزش. دیدهام که گاهی برخی رفت و آمد به ایران رابه معنای رابطه صمیمانه با رادیکالترین بخشهای جمهوری اسلامی میدانند و تصور میکنند این آدمها برای گرفتن حق و حساب جاسوسیهایشان به ایران سفر میکنند.
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم
عیسی مسیح در ردلایت
دیشب که از دفتر بیرون آمدم دیدم در کلیسای پروتستانی کنار دفتر ما مومنین و مومنات مسیحی جمعاند و مراسم شب کریسمس را به جا میآورند و به موعظه آخوند خودشان گوش میدهند.
اینجا کلیسا زیاد هست. دور و بر خانه قبلی من هشت تا کلیسای معروف بود که من آخرش نفهمیدم نواختن ناقوسهایشان چه حساب و کتابی دارد، فقط با صدای ناقوس میخوابیدم و با همین صدا بیدار میشدم. یکی از کلیساهای معروف اینجا کلیسای قدیمی است که درست وسط منطقه چراغ قرمز اینها یعنی رد لایت دیستریکت قرار دارد.
یعنی مومنان وقتی در حال و هوای روحانی، در حال و هوای پدر، پسر و روح القدس از کلیسا میزنند بیرون با خانمهای پنجرهنشین و کافیشاپهای محل عرضه گراس روبهرو میشوند و بعد از یک دعا و عبادت حسابی حتما اینجور چیزها میچسبد.
دیشب به سرم زد بروم تحقیق کنم ببینم عیسی مسیح سری هم به کلیسای رد لایت زده است یا خیر و دیدم خوشبختانه همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت!
شب گذشته مراسم عشای ربانی همزمان با واتیکان و بیتاللحم در کلیسای قدیمی واقع در ردلایت دیستریکت با حضور مومنین و مومنات با شکوه هر چه تمامتر در حال برگزاری بود و من متاسفانه به آخرش رسیدم.
چند وقت پیش راهنمای تور ما میگفت به دلایل واضح و مبرهن، همه مسیحیان جهان مشتاقاند که در این کلیسا عبادت کنند! دیشب هم عدهای فرصت را از دست نداده بودند.
این آقای مسیح هم اسمش عیسا ناصری است و من تازگیها دقت کردهام که حتما یک نسبتی با هم داریم چون او هم مثل من کاملا در زندگی یواش بوده که اگر نبود لازم نبود شاملو هی سرش داد بزند و بگوید شتاب کن ناصری!
جالب اینجاست که این "شتاب کن"، نه در مورد من افاقه میکند نه در مورد این فامیلمان عیسا فاقه کرده است.
اگر احساسات کریسمسی دارید کریسمس تان مبارک و اگر هم ندارید تیک ایت ایزی!
تاملات آتنی
1- همه جای جهان مهدی دارد! اولین نشانه ایرانی که در آتن دیدم فروشگاهی بود به اسم "مهدی کارپت" که طبیعتا یک فرش فروشی ایرانی بود.
2- البته من به جنوب که میرسم حس و حالم مثبت میشود ولی آتنیهایی که تا حالا دیدهام خوشتیپ و ایضا خوشگل هستند. از دماغ مردهایشان که بگذریم سر جمع خیلی خوبند. امروز به طور خاص دنبال آدم زشت گشتم و خداییش! ندیدم. از این آدمهای زیبا که وقتی رد میشوند مجبورت میکنند برگردی و دوباره نگاهشان کنی زیاد دیدم چند نفری هم دیدم که زیباییشان نفس گیر بود. علاقهمندان حظ بصر نگویند نگفتی.
3- در آتن دو تا نقشه لازم است. یکی نقشهای که تو بفهمی دیگری نقشهای که راننده تاکسیها بفهمند. در این سه روز به سه تا راننده تاکسی برخوردم که اصلا حروف انگلیسی را نمیتوانستند از روی نقشه بخوانند! جالب است که به خاطر بازیهای المپیک آموزش هم دیدهاند مثلا!
4- خوردن شکلات کیندر در آگورا میچسبد و خوابیدن در آکروپولیس! در رودرواسی با خودم، تا فراز بلندترین آکروپولیس آتن بالا رفتم و گرفتم آنجا یک ساعت دبش در مقابل منظره معابد یونانی خوابیدم!
5- کفش راحت بهتر از کفش ژیگولانس است.
6- اینجا همان جایی است که باید قید عرق وطن را بزنید و نگویید ایرانیام چون اینجا مساله حرکات و سکنات و سیاستهای احمدینژاد نیست که یقه آدم را میگیرد و باید به خاطرشان توضیح بدهی بلکه باید پاسخگوی جهانگشاییهای داریوش و خشایارشا و سیروس و غیره و ذلک هم باشی! به من چه داریوش به کجا حمله کرده؟ من خودم یک هفته بعد از این که بلیت گرفتم خبردار شدم داریوش به یونان حمله کرده آن وقت این آتنیها به خاطرش به من چپ چپ نگاه میکنند!
یکی از راننده تاکسیها پرسید شما در مورد الکساندر (همان اسکندر خودمان) چی فکر میکنید؟ گفتم همان فکری که شما در مورد داریوش میکنید کمی بدترش البته!
اینجا را بخوانید جالب است مخصوصا آن خطی که میگوید سپاه ایران به خاطر تنگی جا شکست خورد!
7- اینجا به هپ میگویند هپا! یعنی وقتی ماشین عقب عقب میآید میخواهند بگویند بایست میگویند هپا! ولی اینجوری نیست که آخر هر کلمهای الف بگذارید اینها بفهمند من سعی کردم نشد!
8- اینها میدانند شما خارجی هستید اما با جدیت با شما یونانی حرف میزنند و فکر میکنند شوخی میکنید که حرفشان را نمیفهمید بنابراین اعتراف نکنید نمیفهمید چون در هر صورت ادامه میدهند و بیخیال حرف زدن نمیشوند.
9- سقراط کچل بوده.
10- اینجا اینقدر آثار باستانی هست که باید یونانی شوید تا فرصت کنید همه را ببینید، نمونههای کوچک آکروپولیس توی خیابان ریخته اما کسی نگاه نمیکند.
11- دوستت دارم به یونانی میشود:S' agapo
12- صاحب محترم کافه هفتاد و هشت! من اینجا سالاد یونانی اورژینال خوردم و شباهت کمی به سالاد یونانی شما داشت!
13- هورراااااا رسیدم به سیزده! و اما آکروپولیس واقعا جای جالبی است که وقتی آنجا یک ساعت هم بگیرید بخوابید کسی کاری به کارتان ندارد و فکر میکنند مشغول تاملات فلسفی هستید!
خلقیات این هلندیها
این هلندیها خیلی آدمهای نازنینی هستند فقط یکی دو تا مشکل کوچک دارند که روی اعصاب من است. اولین مساله فین کردنشان است.
این جماعت وقتی فینشان میآید از صمیم قلب فین میکنند یکجوری که احساس میکنی همه دل و رودهشان دارد از دماغشان میزند بیرون! بعد هم برایشان فرق نمیکند سر میز غذا باشی یا سر کلاس یا توی کافه یا سرکار، کلا هر وقت فینشان بیاید دستمال یزدی- هلندیشان را از جیبشان در میآورند و تمام زندگیشان را فین میکنند.
نمیدانم مطالعات پزشکی چیزی در این مورد به دست داده است که آیا آنها که با جدیت و محکم فین میکنند سالمترند یا ما که یواش فین میکنیم ولی مدام دستمان توی دماغمان است؟ ولی اگر کسی در این مورد چیزی میداند به ما هم بگوید مستفیض شویم.
دیگر اینکه این جماعت، نود و نه ممیز نه دهم درصدشان دزدند! البته از نوع دزد دوچرخه. آن یک دهم درصد هم نوزادند و هنوز کاری از دستشان برنمیآید. این آمار را شخصا به دست آورده ام!
چند هفته پیش وسط خبرمبرهایی که توی ترام پخش میشود خواندم که بنا به گزارش پلیس هلند از آغاز امسال تا امروز پنجاه هزارتا دوچرخه دزدیده شده است.
این آمار کامل نبود چون روز قبلش دوچرخه من هم دزدیده شده بود و به این ترتیب میشد پنجاه هزار و یک دوچرخه . به علاوه این آمار آنهایی است که دزدیده شدنشان به پلیس گزارش شده چون چند برابر این تعداد گزارش نمیشود به این دلیل که دوچرخه دزدی در این مملکت امری طبیعی است.
این آمستردامیهای مسخره، غریب گیر آوردهاند. این دومین دوچرخهای است که در این مملکت از دست میدهم. دوران اول دوچرخهداریام فقط بیست و چهار ساعت طول کشید.
تازه یاد گرفته بودم با دوچرخهام مسافرکشی کنم. این لعنتیها نگذاشتند به شغل دوممان بپردازیم. ما ایرانیها هم که میدانید شغل دوم نداشته باشیم کهیر میزنیم.
دوستی زحمت کشیده یک دوچرخه برایم خریده که سایز اسمال است! به اضافه یک قفل پدر و مادردار شاید که دوباره دزدیده نشوم. دوچرخه مذکور روی میز کنار کامپیوترم پارک شده و هی مرا یاد دوچرخه مرحومم میاندازد.
علیایحال دوستان سابقهدار میگویند اینجا یک نفر رفته سراغ پلیس گفته آقای پلیس دوچرخهام را دزدیدهاند و آقای پلیس هم در کمال آرامش گفته خب تو هم برو یکی بدزد! تازه میگویند خود ملکهشان هم حتی سابقه دوچرخه دزدی دارد!
بر همین مبنا بعضیها نصیحتم میکنند که بروم بدزدم یا مال دزدی بخرم ولی تا این لحظه من زیربار نرفتهام چون متاسفانه وجدانم زیادی حساس است و خیلی زود درد میگیرد.
به علاوه باید خیلی زود دوچرخه بخرم چون در این وضعیت در کوچه و خیابان که راه میروم مدام چشمم پی دوچرخههای مردم است. اگر کسی یک دوچرخه سرگردان سورمهای با سبد سفید دید لطفا خبرم کند.
من در سفرم
خب برخلاف دفعات قبل که ناگهان و در سکوت کامل رسانه ای گم می شدم این بار با اعلام قبلی زده ام بیرون، البته از آمستردام و نه از خودم. استانبول هستم و دیروز فقط به خاطر این که اینجا احساس غریبی نکنم باران مفصلی بارید اما اگر فکر کرده اید من چتر خربدم اشتباه می کنید چون در استانبول هم تنها آدم های آهنی در باران رنگ می زنند!
هنوز هیچ راننده تاکسیی گولم نزده و خودم هم سالمم ظاهرا!
اینجا هستم محض تولد یک نفر و رمانتیک بازی و این حرفها و فکر کنید وقتی من از خودم رمانتیک در وکنم چه شود!
با این کیبورد دیوانه همین قدر کافی است تازه من می خواستم یادداشت سیاسی هم بنویسم! حالا بلکم نوشتم.
قبله آمستردامی
اگر روبهروی در ورودی اوستر پارک آمستردام کلهپا نمیشدم عمرا نمیفهمیدم شهرداری آمستردام (که به ردلایتش مشهور است) چقدر اهل گفتگوی تمدنهاست! در این پارک هلندی که هر روز از وسطش رد میشوم برای نماز خواندن مسلمین در پارک هم فکر کردهاند. این تابلو هم شرق و غرب و شمال و جنوب را نشان میدهد و هم سمت قبله را.

شرجی وطنی
اهواز تنها جايي است كه وقتي ميروم دلم نميخواهد برگردم و وقتي برميگردم دلم براي تهران تنگ نشده است.دو روزي كه اهواز بودم هوا خوب بود. البته خود اهالي ميگفتند خيلي هوا شرجي و نفسگير است ولي من فكر ميكنم يادشان رفته يك ماه پيش اوضاع چطور بود.شرجي هم وطنياش دلچسب است.چند تا از عكسهايم را ميگذارم اينجا براي آنها كه به نوستالژي جنوبي مبتلا هستند.