جاده

April 16, 2012 01:10 AM

الان که حساب می‌کنم اگر ولگردی‌های وسط جاده و به کوه و کمر زدن‌ها و بیراه رفتن‌ها و گم‌شدن‌ها را حساب نکنم از اول مارس تا الان قریب به پنج هزار کیلومتر رانندگی کرده‌ام. 

هشتم مارس از پراگ راندم به سمت آلمان و مقصدم لندن بود. بعد که برگشتم آخر مارس رفتم مادرید و از آنجا راندیم تا جنوب، گرانادا و کوردوبا و ساحل عالی مدیترانه که به خودم گفته‌ام برمی‌گردم حتما. یکی از برنامه‌های آینده‌ام این است که بروم یک مدت جنوب اسپانیا در یک مزرعه زیتون کار کنم و یک وسپا بخرم و زندگی کنم. 
سعی می‌کنم در اولین فرصت تجربه جاده و سفر را برای استفاده آیندگان اینجا بنویسم. 

masoome naseri | 01:10 AM | Comment(s)(0)

که این کند که تو کردی؟

March 27, 2012 11:05 PM
وسط یک جاده‌ام. هم به معنای واقعی و هم به معنای استعاری. هر لحظه می‌توانم فرمان را بچرخانم و بروم در حاشیه آفتابی جاده کنار یکی از این دریاچه‌های بسیار، آرام شوم. هر لحظه می‌توانم برای درخت‌های کنار جاده گوگوش پخش کنم و از خود خانم بپرسم که گریه کنم یا نکنم؟ هر لحظه می‌توانم با محسن نامجو برای خودم با صدایی که گم می‌شود وسط بزرگراه‌های بی پایان بخوانم که که ای خمارکش مفلس شراب‌زده! که این کند که تو کردی؟ که این کند که تو کردی؟ که این کند که تو کردی؟
از اتراق کردن بدم می‌آید. اینجا یک شب می‌مانم. 

masoome naseri | 11:05 PM | Comment(s)(0)

مرگ در غربت

November 20, 2011 05:16 PM


آدم‌ها لباس‌های قشنگ‌شان را تن‌شان می‌کنند مثل پترا، موهایشان را می‌پیچند مثل ماریا، افتخاراتشان را از سینه‌شان آویزان می‌کنند مثل ژنرال پاتریک و رو به دوربین لبخند می‌زنند. چند نفرشان به این فکر می‌کنند که این عکس یک روز روی سنگ قبرشان چسبیده می‌شود؟ 
در گورستان به تعداد آدم‌ها، داستان زیر خاک خوابیده. 

یک روز در گورستان مونت پارناس پاریس قدم می‌زدم. به سنگ قبری رسیدم که به نستعلیق فارسی روی آن نوشته بودند: روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم. قبر شاپور بختیار بود. چند ردیف آن طرف‌تر نخست وزیر ایرانی دیگری به خاک سپرده شده بود؛ علی امینی. 

نزدیک جنگلی که گاهی برای دویدن می‌روم امروز وسط قبرها و عکس‌های غریبه باز به خط آشنای فارسی رسیدم. روی سنگ نوشته بود: هوشنگ نیساری، مبارز راه آزادی و استقلال ایران متولد ۱۳۰۶ و درگذشته در سال ۱۳۴۶. 
هم چهل سالگی برای مردن خیلی زود است هم جایی این قدر غریب برای مردن، خیلی غمناک است. 



death11.jpg

masoome naseri | 05:16 PM | Comment(s)(0)

فینال

July 15, 2011 10:34 PM

آمده ام فرانکفورت برای فینال جام جهانی فوتبال زنان که روز یکشنبه برگزار می شود. 


هیجان زده ام. هیچ کدام از طرف های مسابقه به من ربطی ندارند. بازی بین ژاپن و آمریکا است ولی هیجان بازی را دارم. 
دلم می خواست دخترهای فوتبالیست ایرانی اینجا بودند. دلم می خواست حالا که صدا و سیما این بازی ها را پخش نمی کند یکی از این شبکه های فارسی خارج از ایران دست کم یکی دو تا از این بازی ها را پخش می کرد. 

دلم می خواست دو سه تا دوست روزنامه نگار و فیلم ساز و بازیگری که که بلیت این بازی ها را داشتند و حالا در زندان اند اینجا بودند.
در نود دقیقه بازی به یاد هفت هشت نفری خواهم بود که یک روز با هم رفتیم استادیوم صد هزار نفری/پسری آزادی و کتک خوردیم و برگشتیم. و روسری سفیدهایی که سه چهار ساعت دم در استادیوم نشستند تا توانستند بعد از مذاکرات طولانی با ماموران امنیتی به استادیوم برسند و گل تیم ملی ایران به بحرین را ببینند.

masoome naseri | 10:34 PM | Comment(s)(0)

لندن فرانکفورت تهران

April 24, 2011 11:50 PM


به موقع رسیدم هیترو یعنی یک ربع وقت داشتم تا کارت پروازم را بگیرم و به هواپیما برسم. جلوی میز لوفت هانزا پاسپورتم را دادم دست خانمی که دستمال گردن زرد بسته بود. یک لبخند ملوسی زد و گفت پس داری می‌ری خونه؟! فکر کردم توی این هاگیر واگیر، این خانم معاشرتش گرفته، لبخند زدم که کارش را ادامه بدهد. 

بعد از چند دقیقه دو تا کارت پرواز گذاشت روی میز، این کارت پرواز لندن به فرانکفورت و این یکی کارت پرواز فرانکفورت به تهران یا آن طور که او می‌گفت؛ تران! 

گفتم خانم جان دستم به دامنت من الان قصد ندارم بروم تهران، پروازم لندن فرانکفورت و پراگ است. گفت مگر تو ناصری نیستی؟ گفتم چرا گفت خب بلیتی که اینجا به اسم شما هست مقصد دومش تهران است! 
دو دستی ولی به صورت مخفی زدم توی سر خودم. مظنون اول خودم بودم! این پرسش بزرگ برایم پیش آمده بود که یعنی وقتی داشتم بلیت می‌خریدم این همه در هپروت بودم که پرواز لندن به تهران خریده‌ام؟ خدایا چرا دست از سر من بر نمی‌داری؟ 

گفتم که اکچولی آی ام فرام ایران اما این پروازی که خریدم باید به فرانکفورت و بعد پراگ باشد. گفت بذار چک کنم، چک کرد و گفت چه جالب در همین پرواز یک نفر دیگر هم هست که اسمش ناصری است و دارد می‌رود تهران. و ادامه داد: کن یو بیلیو ایت؟ به بهترین شیوه‌ای که از دست و زبانم بر می‌آمد به خانم حالی کردم که از اقبال سوختگی من هر چه بگویید بر می‌آید تعجب ندارد. 
احتمال داشت به هر حال الان روی صندلی یک ناصری دیگر، در راه تهران باشم. اما نیستم. 


masoome naseri | 11:50 PM | Comment(s)(0)

تهرانجلس

January 9, 2011 11:18 PM

یک اقیانوس و دو قاره و چند تایی دریا و غیره از اینجایی که من هستم تا تهران فاصله هست. اما آدم‌ها در خیابان فارسی حرف می‌زنند و سر در مغازه‌ها به انواع فونت‌های فارسی اسم‌های ایرانی را نوشته‌اند. با این که قبلا به این غرب دور دور آمده بودم اما قسمت نشده بود لس آنجلس را زیارت کنم و این بار امکانات فراهم شد و من اینجام که از وست وود، سه عدد زولبیا و یک ظرف شله زرد و یک فانتای نوستالژیک به قیمت شش دلار بخرم و بنشینم یک جایی در حالی که در همین حوالی هموطنانم به زبان مخلوط انگلیسی/فارسی حرف می‌زنند، چای بخورم و لذت ببرم از این که دست کم بخشی از مردم ایران اینجا آزادی‌های سیاسی اجتماعی‌شان را به دست آورده‌اند و ظهر شنبه بی حجاب و با شلوارک می‌روند چلوکباب می‌خورند و برای شاهزاده جوان‌مرگ مراسم ختم برگزار می‌کنند.

چی می‌شد آن هفتاد میلیون باقی مانده هم با چند پرواز از فرودگاه امام خمینی به نقاط آزاد جهان منتقل می‌شدند و جمهوری اسلامی می‌ماند با حوضش ببینم میخواهد اصلا به کی حکومت کند حالا که ما همه خارجیم و آزاد از درگیری‌های آن مرز پرگهر نوستالژی اندود!؟

به نظرم لس آنجلس یک گره فلسفی است. جایی که هر چه از ایران بخواهی هست و ایران نیست. چطور می‌شود یک چیزی همه اجزای یک کل را داشته باشد اما آن کل نباشد؟ این طور.

کاش کسی پایان‌نامه‌اش را روی این گره‌ فلسفی بردارد. مردم شناسی احتیاج دارد به مستندات زندگی ما که در عین حال که اهل جایی بودیم، اهل جایی نبودیم. در عین حال که کسی بودیم، نبودیم.

masoome naseri | 11:18 PM | Comment(s)(3)

مرز در عقل و جنون باریک است

October 31, 2010 12:05 PM


melni.jpg

دیروز اینجا بودم. جایی است به اسم ملنیک در بوهمیای مرکزی که دو رودخانه الب و ولتاوا به هم می‌رسند. 

اینجایی که در عکس می‌بینید درست جایی است که دو رودخانه به هم برمی‌خورند. سمت چپ جایی که در عکس نمی‌بینید یک خانه خوشگل بود با حیاطی و باغچه‌ای که چشم‌اندازش محل تلاقی این دو رودخانه است و این انگورستانی که در عکس می‌بینید بخشی از باغ این خانه بود. منظره منحصر به فردی بود و هر سه نفر ما فکر کردیم که صاحب‌خانه آدم خوشبختی است و حتی دو نفرمان می‌خواستیم برویم زنگ خانه را بزنیم و به صاحبخانه بگوییم ایول کارت خیلی درست است ولی خب سومی نگذاشت این امر محقق شود!

این جور وقت‌ها همگی‌مان بیشتر به «خانه‌دار» شدن فکر می‌کنیم. جایی با منظره‌ای رو به کوهی دریاچه‌ای دریایی نه از این آپارتمان‌های خسته. 
بعد می‌نشینیم رویا می‌بافیم و کار می‌رسد به حساب و کتاب وام بانکی و میزان پولی که برای این کار لازم داریم و بعد کم کم از سرمان می‌پرد.
وام آدم را مجبور و زمین‌گیر می‌کند. حالا حالاها نمی‌خواهم زمین‌گیر شوم. 


عکس از فلیکر دونالد جاگ

masoome naseri | 12:05 PM | Comment(s)(2)

از میدان خیس باران

September 27, 2010 07:53 PM

 ده دقیقه تحمل کردم. زن یک‌ریز با لهجه ایرلندی حرف زد بعد از ده دقیقه مرد یک کلمه گفت: پروبابلی! اسباب‌کشی کردم این طرف کافه. 
مردی که این روبرو نشسته هم مک بوک دارد. شارژ من تمام شده، دو شاخه به دست دنبال پریز می‌گردم. اشاره می‌کند به یک گوشه دیوار، جایی که پریز قهوه‌ای پشت پایه صندلی و پاهای دخترهای میز کناری گم شده است.
کسی چیزی نوشته درباره رعنا فرحان که در گودر می‌بینمش و می‌روم سراغش در یوتیوب. صدایش را بالا می‌برم تا بر صدای لیدی گاگا بچربد که در کافه پیچیده: چشمش بلای مستان، ما را از او مترسان، من مستم و نترسم از چوب شحنه‌گانش

 


دختر میز کناری سیبش را خورده و آشغال سیب مانده دستش، مرد سر راه توالت دستش را کاسه می‌کند که آشغال سیب را از دختر بگیرد و بیندازد دور و یحتمل دست‌های دختر را از مشغولیت در بیاورد. انسان خوشحالی است. 
دختر یک لحظه تامل می‌کند، خنده‌اش می‌گیرد اما بعد آشغال سیب را می‌گذارد کف دست مرد. سر راه، شال پسر جوان میز کناری را از روی زمین برمی‌دارد و می‌اندازد روی پشتی مبل و بر نمی‌گردد که تنکیو بشنود. 
چهل ساله، خوشحال، مثبت. نمی‌دانم کجایی است. 

برمی‌گردم از کافه به گودر. بهمن روی آهنگ آصف نوت گذاشته: کاشکی بی‌ خبر یه روزی برام، جاده‌ها رو پشت سر می‌ذاشتی



 


روبرویم میدان بزرگ است و توریست‌هایی که چترهای رنگ رنگ بالای سرشان گرفته‌اند و از باران می‌گذرند. هر چند دقیقه یک بار برمی‌گردم و از پنجره میدان را تماشا می‌کنم که هی تاریک‌تر می‌شود و سنگ‌فرش خیس‌تر. از رعنا فرحان می‌رسم به آصف.

حالم طور خوبی خوب است. 
صدای فرامرز آصف در این تک ترانه بی‌همتاش حالم را بهتر می‌کند به خیابان خیسی می‌برد مرا که همراه با یک واکمن کوچک صدبار داد زده بودم: کاشکی بی‌ خبر یه روزی برام، جاده‌ها رو پشت سر می‌ذاشتی...جاده‌ها رو پشت سر می‌ذاشتی...جاده‌ها رو پشت سر می‌ذاشتی

masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(1)

سفر به جامعه سابقا بی‌طبقه

August 3, 2010 11:07 AM


هفته پیش، دو سه روزی در بوداپست بودم. بوداپست، در فهرست دیدنی‌هایم جایی بود که "باید" می‌دیدم بی امید این که شهری افسانه‌ای در انتظارم باشد هر چند دانوب از آن می‌گذرد. اما دانوب هم این شهر را دو تکه کرده بین خوب‌ها و بدها، بین «بودا»یی‌ها و «پشت»ی‌ها که سر جمع شهری می شوند به اسم بوداپست. 

در کشوری که چند دهه بیشتر نیست اختتامیه کمونیسم در آن اعلام شده و روزی روزگاری رویای جامعه بی طبقه داشته، توقع «فرست کلاس»، بلاهت بود. واگن «فرست کلاس» ما در گرمای نزدیک به چهل درجه، یک دیگ داغ روان بود. 

بوداپست را اگر شب ببینید، بهتر است. شهر آرام است و شاید رنگ قرمز مک دونالد و برگر کینگ روی سقف ساختمان‌های کهنه به نظرتان دل‌آزار نرسد. دانوب هم هست و چراغ‌های روشن هم هستند که شهر را در آرامش و زندگی نشان می‌دهند. 

از ساختمان ایستگاه که بیرون آمدیم اول برگر کینگ توی ذوقمان خورد و بعد مک دونالد توی چشم مان رفت و بعدتر لوگوی کی.اف.سی. کمونیسم رفته بود و امپراطوری ساندویچ های بی کیفیت جایش را گرفته بود. 

مجارستان جایی است که می‌شود بسادگی میلیونر شد. سه هزار و پانصد یورو اگر داشته باشید، با تبدیلش به فورینت، یک میلیون فورینت خواهید داشت. کشور اروپایی نسبتا ارزانی است. جایی که مقصد جوان‌های دانشجوی ایرانی هم شده و سال‌هاست جوان‌های ایرانی به قصد تجربه یک زندگی دانشجویی با هزینه‌هایی که با دانشگاه آزاد برابری می‌کند راهی این کشور می‌شوند. 
به هر حال این قدر ایرانی دارد که یک رستوران ایرانی هم به اسم شیراز داشته باشد. 
نمی‌دانم چرا هر بار که به زیبایی بوداپست فکر می‌کنم تصویرهایی که به نظرم می‌آیند، تصویرهایی هستند که از بالا و از دور شهر را دیده‌ام. هر بار که به خیابان‌ها و به مردم نزدیک می‌شدم شهر، حال میدان انقلاب خودمان را داشت.

من شهر را از منظره سیتادلا دوست داشتم. با اتوبوس شماره بیست و هفت می‌توانید آنجا بروید. 


masoome naseri | 11:07 AM | Comment(s)(2)

بی‌هوشی

July 26, 2010 12:00 PM


امروز صبح که از هول دندانپزشکی بیدار شدم به این فکر کردم که چه شجاعتی دارند آنهایی که می‌روند عمل قلب باز و عمل مغز و جمجمه و از این کارهای سخت سخت می‌کنند.  

من امروز یک وقت عمل دندانپزشکی دارم که به خاطرش قرار است بیهوشم کنند. این اولین بار است که در زندگی‌ام بیهوش می‌شوم و راستش را بخواهید کمی از بیهوش شدن می‌ترسم. اصولا از وضعیتی که اختیار خودم را از دست بدهم خوشم نمی‌آید؛ مستی، های شدن یا بیهوشی. 
به هر حال اگر دوباره «بهوش» نشدم مواظب خودتان باشید. به کسی هم بدی نکرده‌ام که حلالیت بخواهم. این قدر آدم کار درست با اعتماد به نفسی هستم!

masoome naseri | 12:00 PM | Comment(s)(3)

نارنجی

June 29, 2010 12:43 PM


اگر معلمی، استادی، کسی بخواهد نمونه‌ای از «همبستگی ملی» به دیگران نشان بدهد ، باید وقت بازی‌های جام جهانی برشان دارد ببردشان هلند.  

این روزها، مردم همه زندگی‌شان می‌شود نارنجی (رنگ خاندان سلطنتی‌شان) و رنگ پرچم کشورشان که سفید و قرمز و آبی است.
ریسه پرچم‌های نارنجی از در و دیوار خانه‌ها آویزان است و جماعت هم هر کدام یک نشانه نارنجی به سر و رخت‌شان بسته‌اند. 

سر بازی هلند و کامرون حتی یک آقای ظاهرا معقولی کت و شلوار و کراوات نارنجی هم پوشیده بود. می‌خواهم بگویم در این حد این رنگ برایشان مهم است.
بعد این شور و هیجان ملی طوری است که اگر تو تکه‌ای از رخت و پختت نارنجی نباشد احساس ناخوشایندی داری از این که یکی از این مردم نیستی.

اتفاقا هفته پیش بازی هلند و کامرون را هم در کافه‌ای کنار کتابخانه بزرگ آمستردام دیدیم و همه چیز خوب بود و هلند هم برد و همه بلند شدند دست زدند، همدیگر را بغل کردند و رفتند. 

 قبلا اینجا نوشته بودم که آنها نمونه خوبی از سنت رواداری، تساهل و تسامح‌اند. نمونه‌های خوبی برای همبستگی ملی‌ هم هستند. آدم‌هایی که گل در سبد خرید روزانه‌شان حتما وجود دارد. طوری که که ما نان یا سبزی خوردن می‌خریم آنها گل می‌خرند.


masoome naseri | 12:43 PM | Comment(s)(1)

london airport

May 17, 2010 03:32 PM


هر وقت از زندگی و انسانیت و عشق و صمیمیت و این قضایا ناامید شدید، هر وقت افسرده و دمغ شدید، بروید در قسمت ورودی مسافران به فرودگاه بنشینید و آدم‌ها را ببینید که چطور منتظرند، که چطور چشم می‌چرخانند دنبال مسافرشان، که چطور چشم‌شان به هم می‌افتد و صورت‌شان روشن می‌شود، که چطور همدیگر را آغوش می‌کنند، که چطور دست می‌کشند روی شانه هم که مطمئن شوند به هم رسیده‌اند، که چطور همدیگر را بو می‌کنند و می‌بوسند.
بعد آنها راهشان را می‌کشند و می‌روند تا با وسیله‌ای خودشان را به خانه برسانند و کنار هم بنشینند و از همه ماجرای آمدن و انتظار و رسیدن و بوسیدن و رفتن آنها برای شما یک حال خوش باقی می‌ماند. 




masoome naseri | 03:32 PM | Comment(s)(3)

هم، جور به

May 4, 2010 01:28 PM



در شهرهای اروپایی، سنگفرش خیابان‌ها، سنت رایجی است. بخصوص در مرکز شهر.
این سنگفرش‌ها برای پیاده روی حرف ندارند اما اگر قرار باشد که روی همین خیابان‌های سنگفرش رانندگی یا دوچرخه سواری کنید با ضربه‌ها و تکان تکان‌های مدام، چندان حس خوبی نخواهید داشت اما همیشه راهی هست. مثلا وقتی یک خیابان سنگفرش سرازیر را پایین می‌روید خودتان را رها کنید، ترمز را هم همین‌طور و بلند بلند بخوانید شوق است در جدایی و جور است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقش نیاوریم.
حسن این کار این است که وقت خواندن صدایتان یک کشیدگی و لرزش خوبی پیدا می‌کند و احساس می‌کنید شجریان دوچرخه‌سواری هستید که از یک خیابان سنگفرش به سرعت باد می‌گذرید. تازه درد نشیمنگاه‌تان را هم فراموش می‌کنید.

masoome naseri | 01:28 PM | Comment(s)(0)

شهر و بیابان

April 2, 2010 09:13 AM


زمانی را یادم می‌آید که مدت‌ها تهران مانده بودم و مدت‌ها چشمم به هیچ بر و بیابان و درخت و جنگلی نیفتاده بود. سوار اتوبوس راهی اصفهان بودم رسیده بویدم به اتوبان قم و برو بیابان کویری دور و برش که تا چشم کار می‌‌کرد همین بر بیابان بود.
اتوبوس پیش می‌رفت و من نگاهم را انداخته بودم توی همین بر بیابان بی‌انتها که برود بچرد و به هیچ تپه‌ای هم برنخورد، انگار کن که جاده چالوس، چشم‌هام خوش می‌گذراندند. فکر کن در هوای داغ پنجره را باز کنی و هوای تازه خنک از کولر طبیعت بریزد توی اتاق، این‌جور حسی بود.

masoome naseri | 09:13 AM | Comment(s)(1)

مرغابی و شهر

February 27, 2010 10:37 PM


اینجا که آمده‌ام سفر، یک جایی در غرب غرب آمریکا، شهر مرغابی‌هاست. گاهی یک مرغابی دیوانه می‌آید و می‌ایستد درست وسط خیابان. بعد ماشین‌هایی که می‌خواهند رد شوند هر چه بوق می‌زنند مرغابی عین خیالش نیست. همان جا می‌ایستد و گردن و می‌چرخاند و سیر آفاق می‌کند.
راننده یا باید از کناره‌ها راهی برای رد شدن پیدا کند یا پیاده شود مرغابی را بغل کند بگذارد کنار خیابان بعد گاز بدهد تا برسد به مرغابی دیوانه بعدی.

 

masoome naseri | 10:37 PM | Comment(s)(1)

می/ نمی توانیم عوض شویم

September 29, 2009 01:45 PM


 صفحه هفتاد و یک کتاب هنر سیر و سفر نوشته آلن دوباتن:
"از پس ساعت ها افکار رویایی در قطار ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم- به عبارت دیگر، بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند.
لزوما در خانه نیست که با خویشتن خویش روبرو می شویم. اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القا می کنند که نمی توانیم عوض شویم. چون آنها نمی توانند عوض شوند، چیدمان خانگی، انسانی را که در زندگی عادی هستیم، در بتد می کند ولی نه آن کسی که در اصل هستیم."

می خواستم چیزی بنویسم در ستایش سفر و آدم های سفری. بنویسم که آدم های سفری آدم های قابل معاشرت تری هستند. حرف های بیشتری می شود با آنها زد. حضورشان دلپذیر تر است. بی خیال شدم.
نیویورک تایمز در بخش سفرش مجموعه ای دارد که مدام در حال بزرکتر شدن است به اسم ۳۶ ساعت در فلان جا و این فلان جا می تواند زوریخ باشد یا دهلی یا مثلا استانبول و می گوید چطور می شود در یک بسته زمانی محدود مثل ۳۶ ساعت یعنی یک روز و نیم، طوری در یک شهر گشت که بشود گفت من این شهر را دیده ام و لذت هایش را چشیده ام. آدرس کافه ها را می دهد، چشم اندازها را، بازارها را و شیوه دسترسی به آنها را.
من حتی خواندن این مجموعه را دوست دارم چه برسد به استفاده از آن به عنوان راهنمای سفر.
خیلی خوب است که آدم سرش را بیندازد پایین و خودش زیبایی های یک شهر را کشف کند ولی وقتی فقط دو سه روز مرخصی داشته باشی مجبوری با برنامه پیش بروی.
لینکش را می گذارم اینجا
سی و شش ساعت در اینجا و آنجا

این پست را تقدیم می کنم به ندا که از آدم های پا به سفر است و امروز سی ساله می شود و برای تولدش یک بسته سفر با کشتی کنار گذاشته است.  
جایی در همان کتاب هنر سیر و سفر از قول پاسکال نوشته است که تنها دلیل ناخوشنودی انسان در آن است که نمی داند چگونه در اتاقش آرام بگیرد.


masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(2)

تأمل در تیمز

May 4, 2009 03:40 PM



حالا که این روبه‌رو در بالکن خانه دوستان نشسته‌ام و می‌بینم رودخانه تیمز چطور در دل لندن می‌پیچد و پیش می‌رود و زندگی این شهر غول مانند را به طبیعت ربط می‌دهد، فکر می‌کنم خدا گاهی وقت‌ها وقت آفرینش بعضی آدم‌ها، بعضی سرزمین‌ها، بعضی پرنده‌ها حالش خوب بوده است و گاهی بد.

گاهی شوخی کرده است مثل وقت آفریدن زرافه گاهی خوشحال بوده مثل وقت آفریدن گنجشکِ و یک روز هم بیدار شده فکر کرده امروز، خوب است یک کار توپ بکنم و رودخانه‌ها را آفریده است.

Tames.jpg

مثلاً لندن، پاریس، و اصفهان حاصل حال خوش خدا، وقت آفرینش رودخانه هستند. این سرزمین‌ها در ساعت خوش جهان بنا گذاشته شده‌اند. دریا یک شهر را خوشبخت می‌کند. رودخانه یک شهر را زیبا و زیستنی می‌کند.

گمان نکنم خدا همه چیز و همه کس را درهم و برهم آفریده باشد. وقت آفرینش مرضیه و شجریان و گوگوش خدا وقت گذاشته است. سر آفرینش اسکارلت یوهانسون و جورج کلونی خدا حوصله کرده است که مبادا فاصله چشم و دماغ این کم و زیاد شود یا خطوط چهره آن یکی زیبایی‌اش را بگیرد.

این است که رودخانه که از کنار ما و شهر می‌گذرد روحمان تازه می‌شود. صدای مرضیه که می‌پیچد توی خانه انگار بهار شده باشد، جان آدم رقصش می گیرد.

اصلاً همین اردیبهشت را ببینید. ببینید خدا چه شوخ و شنگ بوده وقتی که قرار بوده جهان اردیبهشت باشد.

تقصیر تیمز بود که مرا یاد اصفهان انداخت و یاد شجریان و یادم آورد که اردیبهشت است. هر چه هست زیر سر همین اردیبهشت است.


masoome naseri | 03:40 PM | Comment(s)(15)

Living in Duty Free Zone

April 3, 2009 11:55 AM

۱- فکر می کنم اجداد من از عشایر بوده اند. مگر این که خودمان را بزنیم به آن راه و قرار بگذاریم که اسم این زندگی را می شود یک جا نشینی گذاشت.
۲- این قدر همیشه دیر به فرودگاه رسیده ام که بوی عطر "duty free" ها باعث تپش قلبم می شود.
۳- این فرودگاه شعر ندارد.
۴-کت و شلوار چهارخانه ریز قهوه ای خوب نیست.
۵- یک آقای خوش تیپ که خودش می داند خوش تیپ است این روبرو نشسته و این خوب نیست. یعنی بهتر است آدم خوشت تیپ باشد و عین خیالش نباشد که خوش تیپ است!
۶- عاشق فرودگاه هایی هستم که برای استفاده از اینترنشان لازم نیست کردیت کارت داشته باشید و اینترنت مثل یک جور موهبت طبیعی توی هوا ول است!
۷- دامن صورتی، شلوار آبی، پیراهن سفید، ژاکت قهوه ای، پوتین سفید و بنفش، کیف گل مکنگلی، مردم چی فکر می کنند وقتی از خانه بیرون می زنند؟
۸-حدود هفتاد تا قفسه پر از انواع سیگار اینجا هست که روی همه شان نوشته: smoking kills
۹- جاهای زیادی هست که روی گوگل مپ علامت گذاشته ام که فرصت نکرده ایم برویم و قبل از اکسپایر شدنمان باید برویم. لینکش را برات می فرستم.
۱۰- ناگهان با خودم مهربان شدم می خواهم بروم عطر بخرم.
۱۱- تمام!

masoome naseri | 11:55 AM | Comment(s)(1)

زندگی اورژینال

February 28, 2009 02:27 AM


امشب که
گروه U2 ساز و آوازشان را برداشته بودند رفته بودند روی پشت بام BBC و به جمعیت علاقه‌مندانشان حال دادند یادم افتاد به یک وی اچ اس داغون که مال دایی دوستم بود.

 روی وی اچ اس هم مثل خیلی‌ وی اچ اس های دیگر نوشته بود شو خارجی، روی بقیه مثلا می‌نوشتند شو نوروز 72 تپش و از این قبیل.

توی این نوار وی اچ اس چند تایی کنسرت بود از جمله قطعاتی از پینک فلوید و U2، که من هیچ وقت به دوستم پسش ندادم. (او هم این وبلاگ را می‌خواند ولی دستش به من نمی‌رسد فعلا!) 
بعدا کمی درهای رحمت الهی باز شد و یکی از بهترین سوغاتی‌های دریافتی من یکی از آلبوم‌های اورژینال u2 بود. با یک آلبوم cold play و joss stone.
وقتی می‌گویم اورژینال، خیلی از بروبکسی که خودشان کپی‌های دست پانصد هزارم فیلم‌ها را مثل من دیده‌اند می‌دانند که ما چه عشقی داشتیم  و داریم به فیلم‌های اورژینال و آلبوم‌های اورژینال، چون خود اصل جنس بودند. آلبوم‌های کپی انگار هیچ‌ وقت مال ما نبودند. 
اینجا که آمدم، طبیعتا دسترسی‌ام به این اصل‌ها بیشتر شد و پول زیادی خرج دی وی دی فیلم و آلبوم موسیقی می‌کنم و در مدت کوتاهی اینها نصف بار و بندیل زندگی‌ام شده‌اند. 
"خارج رفتن" معادل دسترسی به آزادی تفریح و سرگرمی است که معمولا ما به ممنوع‌ترین‌هایش در ایران توجه می‌کنیم.
گاهی بعضی‌ها می‌پرسند تو که چیزی نمی‌نوشی یا دیسکو نمی‌روی اصلا برای چی آمده‌ای خارج؟ اینها افه فرهیختگی نیست که من هم تیریپ فرهیخته نیستم.
راستش وقتی می‌روم در یک فروشگاه چند طبقه که چند میلیون آلبوم موسیقی و فیلم آنجا هست، جایی که بخش محبوب من یعنی موسیقی جازش دست کم به اندازه یک اتاق است می‌فهمم که اشتباهی نیامده‌ام خارج.  
وقتی می‌روم در کتابفروشی‌هایی که فضای آنجا جان می‌دهد که بنشینی و از حضور کتاب‌ها لذت ببری درک می‌کنم که اینجا چه غلطی می‌کنم.  
اینجا در "خارج" آدم‌ها جزیی از جهان‌اند. جهانی که خیلی چیزهایش اورژینال است. آلبوم‌های موسیقی‌اش، کتاب‌هایش، فیلم‌هایش، اتفاق‌هایش.
برای همین وقتی دار و دسته گروه محبوب موسیقی من می‌رود روی پشت بام بی بی سی، ترانه می‌خواند من "لایو" تجربه‌اش می‌کنم.


masoome naseri | 02:27 AM | Comment(s)(1)

حقایقی درباره آمستردام وعلفهایش!

December 15, 2008 01:26 AM


 هفته گذشته پلیس آمستردام یک طرح ضربتی اجرا کرد و به طور گسترده، منطقه تاریخی و توریستی ین شهر را به دنبال خلافکارهای احتمالی زیر و رو کرد.

 در این طرح که ما اسمش را گذاشتیم طرح ارتقای امنیت اجتماعی هلند! پلیس، کسب و کار فروشندگان قانونی تن و مواد مخدر را بررسی کرد تا کسانی را که طبیعتا در حاشیه‌های قانون پرسه می‌زنند و کار غیرقانونی می‌کنند گیر بیاورد. 
هلند کشوری است با ویژگی‌های خاص خودش. در هلند فروش تن و مواد مخدر سبک در چارچوب قانون مجاز است و فروشندگان هر دو این موارد البته مقررات قانونی کسب و کار خودشان را دارند. یعنی این طور نیست که هر کسی بتواند بدون حساب و کتاب کنار خیابان بایستد(گر چه گویا طبق گزارش‌های پلیس از این موارد هم زیاد هست) ولی خب سعی می‌کنند مثلا سیستم را قانونمند نگه دارند تا موضوع زیرزمینی نشود و خب این نوع فعالان غیرقانونی دردسرهای خاص خودشان را دارند و از پوشش‌ها و حمایت‌های قانونی بی‌بهره‌اند. 
تازگی‌ها و بعد از گزارش یک مورد مرگ بر اثر خوردن قارچ‌های مخدر خرید و فروش آن ممنوع شده ولی دست کم تا یک ماه پیش این مخدر در کافی‌شاپ‌های آمستردام عرضه می‌شد. 
مخدرهای معمول اما کشیدنی(علف) هستند که به شکل سیگار پیچانده و مصرف می‌شوند. این را هم بگویم اینجا "کافی شاپ" به کافه‌‌ای می‌گویند که در آن مواد مخدر سبک عرضه می‌شود و منوی خاص خودش را دارد.

راستش با این‌که من در بلند کردن منو سابقه دارم اما هنوز موفق به بلند کردن منوهای مخدر کافی‌شاپ‌ها نشده‌ام چون معمولا در هر کافی‌شاپ فقط یکی از آنها وجود دارد و مشتری همان کنار صندوق باید مواد مخدر مورد نظرش را از روی منو انتخاب کند و سفارش بدهد و برود بنشیند یا ببرد خانه‌شان حالش را ببرد!

معمولا توی این منوها بسته‌های کوچک ده گرمی هر نوع علف هم ضمیمه است و مشتری می‌تواند بر اساس کیفیت و میزان تاثیرگذاری یک نوع مخدر، یکی از آنها را انتخاب کند. 

amsterdamandhash2.jpg 
قیمت یک بسته ده گرمی از هر کدام، بسته به کیفیتش و میزان تاثیرگذاری اش از سه تا ده یورو است.(ارزانتر و گرانترش هم حتما هست من ندیده ام!) 
 
هلند کشور لاله‌ها، آسیاب‌های بادی و و ن گوگ است. من خودم تابلوی آفتابگردان‌های ون گوگ را در موزه‌اش در آمستردام دیده‌ام اما اغلب میلیون‌ها گردشگر سالانه این کشور فسقلی به هوای تاریخ و طبیعت نیست که به مقصد آمستردام بلیت می‌خرند. اینجا مقصد توریست‌های جوانی است که از مدارای قانون با جوانان حال می‌کنند و به هلند می‌آیند تا از مصرف مواد مخدر سبک و عرضه تن، در ملا عام لذت ببرند. 
سیاستمداران هلندی سال‌هاست دچار خوددرگیری هستند. آنها از یک طرف باعث بی‌آبرویی می‌دانند که کشورشان به خاطر مخدر و تن‌فروشی اسم و رسم داشته باشد و از سوی دیگر درآمد ناشی از توریست‌هایی که به این هواها به اینجا سفر می‌کنند در اقتصاد ملی قابل نادیده گرفتن نیست. برای همین هر چند وقت یک‌بار در شورای شهر و مجلس در این مورد بین مخالفان و موافقان این مساله جر و بحث صورت می‌گیرد ولی هنوز هیچ قانونی برای منع این موارد تصویب نشده است. 
خیلی وقت است که اینجا زندگی می‌کنم ولی وقت نکرده بودم در این موارد چیزی بنویسم که خب حالا نوشتم و اطلاع‌رسانی کردم!
 لازم است برای خوانندگان احتمالی زیر 18 سال این نکته را یادآوری کنم که مصرف سیگار زیان آور و سرطان‌زاست اما مخدرهای قوی‌تر از سیگار باعث می‌شود توهم بزنید و یک بلایی سر خودتان بیاورید بنابراین از سیگار، سیگاری و وبلا‌گ‌های ناباب پرهیز کنید!  
اگر به آمستردام سفر می‌‌کنید از ایستگاه مرکزی ترام شماره 2 را سوار شوید که جلوی موزه ون‌گوگ ایستگاه دارد و بروید از زیبایی‌های هنری لذت ببرید و همان‌جا هم نقاشی بکشید علف را بی‌خیال شوید علف نکشید!
.....................

masoome naseri | 01:26 AM | Comment(s)(1)

تجربه شهروند یک کشور خطرناک بودن

December 3, 2008 03:43 AM


قبل از سفرم به آمریکا دوست عزیزی لازم دید تذکر بدهد در فرودگاه وقت چک کردن گذرنامه همه را انگشت‌نگاری می‌کنند تو خر نشوی بگویی این توهین به تاریخ چهار هزار ساله ملت ایران است که پرتت کنند بیرون و بگویند برگرد پیش همان ملت چهار هزار ساله!
گفتم چشم و انصافا هم وقت ورود به فرودگاه جی اف کا، گیر ندادند و فقط کمی پیازهای گل لاله‌ای که با خودم برده بودم برایشان جالب از آب درآمد.

مثل باقی مردم انگشت‌هایم را نگاریدند و یک عکس یادگاری هم برداشتند و خلاص!  اما در دو تا پرواز دیگرم از واشنگتن به نیویورک و از نیویورک به آمستردام، بعد از چک کردن گذرنامه، روی کارت پرواز و برچسب چمدانم علامت‌هایی گذاشتند که در عکس می‌بینید. 




securitym.gif
 
معنا و مفهوم این علامت‌ها این بود که: همکاران محترم کادر امنیت فرودگاه! با سلام و تحیات! این بابا شهروند یک کشور خطرناک است بند و بساطش را جدی‌تر بگردید. و ماموران امنیتی هم انصافا خیلی محترمانه به وظیفه خودشان خیلی خیلی! خوب عمل کردند و همه محتویات کوله پشتی‌ام را یکی یکی مورد بررسی قرار دادند و متوجهم کردند که توی این کوله پشتی من چقدر چیز میز هست. 
دوست عزیزی همچنین توصیه کرده بود مسخره بازی درنیار اینها شوخی سرشان نمی‌شود هر کار گفتند انجام بده. اما با این سبکی که اینها می‌گشتند خب خنده‌دار بود.
در سفر دوم در فرودگاه نیویورک نیشم باز بود و به جدیت‌ مامور مذکور معذور! می‌خندیدم.  آخر سر به او که داشت کوله‌پشتی‌ام را که هزار تا سوراخ و زیپ دارد می‌گشت گفتم مطمئن باش ما عادت نداریم بمب‌هایمان را توی کوله‌پشتی‌مان این‌ طرف آن طرف ببریم! نه خندید و نه عصبانی شد، فقط کوله پشتی‌ام را داد دستم و گفت سفر خوبی داشته باشی.

لعنتی! اگر بازداشتم می‌کرد بچه معروف می‌شدم و می‌توانستم کلی شعار ضد امپریالیستی بدهم!

masoome naseri | 03:43 AM | Comment(s)(5)

لذت فرهنگ

November 24, 2008 03:52 AM



سفرم ته نکشیده ولی خب گفتم چند تا عکس بگذارم اینجا با چهار تا خط تا این وبلاگ کمی آب و جارو شود!
 اینجا من عاشق کتابفروشی‌ها شدم.

2bookan.jpg
 

اصلا آدم دلش می‌خواهد ولو شود در کتابفروشی و هیچ وقت بیرون نرود بخصوص اگر بیرون هوایش زیر صفر درجه باشد. در نیویورک و واشنگتن از فضای کتابفروشی‌ها لذت بردم. این معنی‌اش این نیست که من بسی آدم بافرهنگی هستم معنی‌اش این است هوا مثل سگ سرد است! 


در کتابفروشی‌های بارنز و نوبل حتی خرس‌ها هم کتاب‌خوان می‌شوند!  


3bookshopbear.jpg
 
رویای تازه ام این است یک کتابفروشی به بزرگی کتابفروشی های بارنز و نوبل توی تهران یا یک جای دیگر ایران بزنم و ورشکست شوم!


4barns.jpg


یک هفته بعد از انتخاب اوباما، محله هارلم پر بود از عکس و تی شرت و کلاه و سی دی سخنرانی‌های اوباما. دستفروش‌های این محله پیروزی اوباما و رونق بازارشان را جشن گرفته بودند.

1obamatshirt.jpg


masoome naseri | 03:52 AM | Comment(s)(4)

به "دی سی" شدم برگ باریده بود!

November 17, 2008 09:17 PM



اینجا در واشنگتن هوا سرد و خوب است. پاییز قشنگی، درخت‌ها و خیابان‌ها را رنگ کرده که آدم را مبهوت می‌کند. پایتخت استکبار جهانی شهر آرامی است با پاییزی که دلت می‌خواهد تمام نشود. در مقابل عظمت رویایی نیویورک، واشنگتن روستا است یک روستای صاحب اسم و رسم و پر رفت و آمد.

 
falling1.jpg

masoome naseri | 09:17 PM | Comment(s)(0)

نیویورک نیویورک که می گن خوب جائیه!

November 12, 2008 05:50 PM



اگر روزنامه‌نگارید و از کار در یک رسانه استعفا داده‌اید فکر نکنید که لزوما توانسته‌اید از "روزنامه‌نگار بودن" هم استعفا بدهید. شما هیچ وقت نمی‌توانید "فقط" یک توریست باشد. این اتفاقی است که در مورد خودم افتاده است. 

در اولین روزی که به نیویورک آمده‌ام می‌شود گفت سفرم پربار بود. هم به محله هارلم رفتم، هم دانشگاه کلمبیا و همان جا هم اورهان پاموک برنامه پرسش و پاسخ داشت و تمام طول جلسه من حرص خوردم که چرا همه دار و ندارم یک گوشی آیفون است. البته با همان چند تا عکس گرفتم و فرستادم روی فیس بوک ولی خیلی سخت است که آدم از یک "روزنامه‌نگار" تبدیل شود به یک "شهروند روزنامه‌نگار" با امکانات محدود. 
رفتم با یکی از دوستان به سالن محل برگزاری سخنرانی گهربار آقای احمدی‌نژاد هم سر زدم در دانشگاه کلمبیا و همین‌طور مدرسه روزنامه‌نگاری این دانشگاه که خیلی جای مهم جالبی است. اصولا دانشگاهش جای جالبی بود عمرا فکر نمی‌کردم از یک دانشگاه خوشم بیاید.  البته شاید به خاطر اين كه توریست بودم و نه دانشجو به نظرم جالب بود.
اینجا هم هوا سرد و خوب است و اصولا بهترین فصلی است که آدمی مثل من می‌تواند برود سفر و کله‌اش کمی باد بخورد.
 دیشب هم کلی مرگ بر آمریکا گفتم توی خیابان ولی اینها خدا را شکر فارسی بلد نیستند! بزودی می‌روم واشنگتن و آنجا زیر دماغ شیطان بزرگ، به نیابت از یک ملت بزرگ مرگ بر آمریکا خواهم گفت و ثوابش را حواله می‌کنم ایران. این تنها کاری است که عجالتا در راه آرمان‌های وطن از دستم برمی‌آید!



* استفتاء:با توجه به این که اوباما رئیس جمهور شده هنوز هم باید بگوئیم مرگ بر آمریکا؟
جواب از آیت الله خودم: بله ما به حکومت آمریکا مرگ نمی فرستیم به اندیشه های استکباری آمریکا مرگ می فرستیم بنابراین این شعار کماکان سر جایش هست ولی در دوران اوباما استفاده اش کمتر می شود!

masoome naseri | 05:50 PM | Comment(s)(3)

استفکراشخونسبورگ

October 27, 2008 01:32 AM



کاش یک جایی بود به اسم استفکراشخونسبورگ،بعد ما اهل آنجا بودیم. بعد هر کس می‌پرسید بچه کجایید؟ می‌گفتیم، بچه ناف استفکراشخونسبورگیم، هر چند هنوز هم که انگلیسی حرف می‌زنیم ته‌لهجه استفکراشخونسبورگیمان می‌زند بیرون. از روی لهجه‌مان تشخیص نمی‌دهید اهل کجا هستیم؟ 

بعد آنها بگویند چه جالب ما تعطیلات تابستان پارسال با این و آن و اون، هشت روز استفکراشخونسبورگ بودیم، چقدر خوش گذشت. هتلش بد بود اما آدم‌هایش خوب بودند.
 
کاش یک جایی بود به اسم استفکراشخونسبورگ بعد ما اهل آنجا بودیم.

masoome naseri | 01:32 AM | Comment(s)(2)

نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

October 22, 2008 02:12 AM


بازگشت به وطن و حتی سفر به آنجا هم از بیرون و هم از درون، گاهی ارزش است و گاهی ضد ارزش. دیده‌ام که گاهی برخی رفت و آمد به ایران رابه معنای رابطه صمیمانه با رادیکال‌ترین بخش‌های جمهوری اسلامی می‌دانند و تصور می‌کنند این آدم‌ها برای گرفتن حق و حساب جاسوسی‌هایشان به ایران سفر می‌کنند. 

گاهی هم چنان "ایول" و "احسنت" می‌گویند که انگار به خطرناک‌ترین نقطه جهان سفر کرده‌ای. در داخل هم این نگاه مثبت و منفی هست اما از زاویه دیگری.
 
الان به نظر من زندگی در ایران "تحت هر شرایطی" ارزش نیست، چنان‌که بیرون زدن "تحت هر شرایطی" و بازگشت "تحت هر شرایطی" ارزش نیست. گاهی این خروج و ورودها آدم‌ها را از اوج عزت به حضیض ذلت می‌کشاند و برعکس. می‌نویسم "الان این‌طور فکر می‌کنم" چون قبلا چنین فکری نمی‌کردم.
خیلی این شعر سعدی به نظرم جالب است که می‌گوید:
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم 

راستش را بخواهید برای خود من تا یک سال بعد از بیرون آمدن از ایران، سخت بود بپذیرم که جزء "ایرانیان خارج از وطن" هستم. احساس می‌کردم با نبودن در ایران ارزش‌هایی را از دست می‌دهم. مثلا درک واقعیت زندگی در ایران، درک شوخی‌های رایج بین مردم، درک طعنه‌ها و گوشه و کنایه‌های سیاسی، فرصت دم‌خور شدن با آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها، تجربه سختی‌های بسیار و قشنگی‌های گاه به گاه زندگی ایرانی را، تجربه فکر کردن، تجربه روی تیتر یک زندگی کردن، تصمیم گرفتن و گزارش کردن زندگی ایرانی.
هر چند با رئیس جمهور شدن آقای احمدی‌نژاد روزنامه ما توقیف شد اما من،شخصا، دست کم به خاطرهیچ اجبار سیاسی و اجتماعی مسافر خارج از ایران، نشدم چون توقیف روزنامه‌ها در ایران بخشی از "لایف استایل" ما شده است. 
بعدها فکر کردم خوش شانسی آورده‌ام که اول فصل بد ناامیدی به جاده زده‌ام و گرنه می‌شد ماند و تلخ و زهرماری روزها را سپری کرد. چنان‌که بسیاری چنین می‌کنند. 
روزگاری در وبلاگم در مورد زندگی جزیره‌وارمان می‌نوشتم. زندگی منزوی مردمی که تلاش می‌کنند با فرستادن حلقه‌های دود به آسمان، مردم دیگر را از وجود خودشان آگاه کنند. 
حالا بیرون از آن جزیره، کر می‌کنم باید این‌قدر در فاصله اینجا تا جزیره برویم و بیائیم تا راهی باز شود و جاده‌ای هموار شود برای این‌که رفتن و آمدن طبیعی شود. 
من دلم نمی‌خواهد خودم را هیچ جا زندانی کنم. نه در ایران و نه در اروپا. اگر جرات بازگشت و سفر و رفت و آمد را از دست بدهم یعنی خودم را زندانی توهمات خودم کرده‌ام یا زندانی تصورات کسانی که مرا جزء صادرات غیرنفتی به اروپا فرستاده‌اند، شاید هم جزء زباله‌های اتمی.

masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(2)

عیسی مسیح در ردلایت

December 25, 2007 06:34 PM


دیشب که از دفتر بیرون آمدم دیدم در کلیسای پروتستانی کنار دفتر ما مومنین و مومنات مسیحی جمع‌اند و مراسم شب کریسمس را به جا می‌آورند و به موعظه آخوند خودشان گوش می‌دهند.

اینجا کلیسا زیاد هست. دور و بر خانه قبلی من هشت تا کلیسای معروف بود که من آخرش نفهمیدم نواختن ناقوس‌هایشان چه حساب و کتابی دارد، فقط با صدای ناقوس می‌خوابیدم و با همین صدا بیدار می‌شدم. یکی از کلیساهای معروف اینجا کلیسای قدیمی است که درست وسط منطقه چراغ قرمز اینها یعنی رد لایت دیستریکت قرار دارد.
یعنی مومنان وقتی در حال و هوای روحانی، در حال و هوای پدر، پسر و روح القدس از کلیسا می‌زنند بیرون با خانم‌های پنجره‌نشین و کافی‌شاپ‌های محل عرضه گراس روبه‌رو می‌شوند و بعد از یک دعا و عبادت حسابی حتما این‌جور چیزها می‌چسبد.

دیشب به سرم زد بروم تحقیق کنم ببینم عیسی مسیح سری هم به کلیسای رد لایت زده است یا خیر و دیدم خوشبختانه همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت!

شب گذشته مراسم عشای ربانی هم‌زمان با واتیکان و بیت‌اللحم در کلیسای قدیمی واقع در ردلایت دیستریکت با حضور مومنین و مومنات با شکوه‌ هر چه تمامتر در حال برگزاری بود و من متاسفانه به آخرش رسیدم.

چند وقت پیش راهنمای تور ما می‌گفت به دلایل واضح و مبرهن، همه مسیحیان جهان مشتاق‌اند که در این کلیسا عبادت کنند! دیشب هم عده‌ای فرصت را از دست نداده بودند.

این آقای مسیح هم اسمش عیسا ناصری است و من تازگی‌ها دقت کرده‌ام که حتما یک نسبتی با هم داریم چون او هم مثل من کاملا در زندگی یواش بوده که اگر نبود لازم نبود شاملو هی سرش داد بزند و بگوید شتاب کن ناصری!

جالب اینجاست که این "شتاب کن"، نه در مورد من افاقه می‌کند نه در مورد این فامیل‌مان عیسا فاقه کرده است.
اگر احساسات کریسمسی دارید کریسمس‌ تان مبارک و اگر هم ندارید تیک ایت ایزی!


masoome naseri | 06:34 PM | Comment(s)(2)

تاملات آتنی

December 2, 2007 10:40 PM


1- همه جای جهان مهدی دارد! اولین نشانه ایرانی که در آتن دیدم فروشگاهی بود به اسم "مهدی کارپت" که طبیعتا یک فرش فروشی ایرانی بود.

2-  البته من به جنوب که می‌رسم حس و حالم مثبت می‌شود ولی آتنی‌هایی که تا حالا دیده‌ام خوش‌تیپ و ایضا خوشگل هستند. از دماغ مردهایشان که بگذریم سر جمع خیلی خوبند. امروز به طور خاص دنبال آدم زشت گشتم و خداییش! ندیدم. از این آدم‌های زیبا که وقتی رد می‌شوند مجبورت می‌کنند برگردی و دوباره نگاهشان کنی زیاد دیدم چند نفری هم دیدم که زیبایی‌شان نفس گیر بود. علاقه‌مندان حظ بصر نگویند نگفتی.

3-  در آتن دو تا نقشه لازم است. یکی نقشه‌ای که تو بفهمی دیگری نقشه‌ای که راننده تاکسی‌ها بفهمند. در این سه روز به سه تا راننده تاکسی برخوردم که اصلا حروف انگلیسی را نمی‌توانستند از روی نقشه بخوانند! جالب است که به خاطر بازی‌های المپیک آموزش هم دیده‌اند مثلا!

4- خوردن شکلات کیندر در آگورا می‌چسبد و خوابیدن در آکروپولیس! در رودرواسی با خودم، تا فراز بلندترین آکروپولیس آتن بالا رفتم و گرفتم آنجا یک ساعت دبش در مقابل منظره معابد یونانی خوابیدم!

5- کفش راحت بهتر از کفش ژیگولانس است.

6-  اینجا همان جایی است که باید قید عرق وطن را بزنید و نگویید ایرانی‌ام  چون اینجا مساله حرکات و سکنات و سیاست‌های احمدی‌نژاد نیست که یقه‌ آدم را می‌گیرد و باید به خاطرشان توضیح بدهی بلکه باید پاسخگوی جهان‌گشایی‌های داریوش و خشایارشا و سیروس و غیره و ذلک هم باشی! به من چه داریوش به کجا حمله کرده؟ من خودم یک هفته بعد از این که بلیت گرفتم خبردار شدم داریوش به یونان حمله کرده آن وقت این آتنی‌ها به خاطرش به من چپ چپ نگاه می‌کنند!

یکی از راننده تاکسی‌ها پرسید شما در مورد الکساندر (همان اسکندر خودمان) چی فکر می‌کنید؟ گفتم همان فکری که شما در مورد داریوش می‌کنید کمی بدترش البته!

اینجا را بخوانید جالب است مخصوصا آن خطی که می‌گوید سپاه ایران به خاطر تنگی جا شکست خورد!

7- اینجا به هپ می‌گویند هپا! یعنی وقتی ماشین عقب عقب می‌آید می‌خواهند بگویند بایست می‌گویند هپا! ولی این‌جوری نیست که آخر هر کلمه‌ای الف بگذارید اینها بفهمند من سعی کردم نشد!

8- اینها می‌دانند شما خارجی هستید اما با جدیت با شما یونانی حرف می‌زنند و فکر می‌کنند شوخی می‌کنید که حرفشان را نمی‌فهمید بنابراین اعتراف نکنید نمی‌فهمید چون در هر صورت ادامه می‌دهند و بی‌خیال حرف زدن نمی‌شوند.

9- سقراط کچل بوده.

10-  اینجا اینقدر آثار باستانی هست که باید یونانی شوید تا فرصت کنید همه را ببینید، نمونه‌های کوچک آکروپولیس توی خیابان ریخته اما کسی نگاه نمی‌کند.

11- دوستت دارم به یونانی می‌شود:S' agapo  

12- صاحب محترم کافه هفتاد و هشت! من اینجا سالاد یونانی اورژینال خوردم و شباهت کمی به سالاد یونانی شما داشت!

13- هورراااااا رسیدم به سیزده! و اما آکروپولیس واقعا جای جالبی است که وقتی آنجا یک ساعت هم بگیرید بخوابید کسی کاری به کارتان ندارد و فکر می‌کنند مشغول تاملات فلسفی هستید!

 


masoome naseri | 10:40 PM | Comment(s)(17)

خلقیات این هلندی‌ها

July 16, 2007 02:25 PM


این هلندی‌ها خیلی آدم‌های نازنینی هستند فقط یکی دو تا مشکل کوچک دارند که روی اعصاب من است. اولین مساله فین کردنشان است.
این جماعت وقتی فین‌شان می‌آید از صمیم قلب فین می‌کنند یک‌جوری که احساس می‌کنی همه دل و روده‌شان دارد از دماغ‌شان می‌زند بیرون! بعد هم برایشان فرق نمی‌کند سر میز غذا باشی یا سر کلاس یا توی کافه یا سرکار، کلا هر وقت فین‌شان بیاید دستمال یزدی- هلندی‌شان را از جیب‌شان در می‌آورند و تمام زندگی‌شان را فین می‌کنند.
نمی‌دانم مطالعات پزشکی چیزی در این مورد به دست داده است که آیا آنها که با جدیت و محکم فین می‌کنند سالم‌ترند یا ما که یواش فین می‌کنیم ولی مدام دست‌مان توی دماغ‌مان است؟ ولی اگر کسی در این مورد چیزی می‌داند به ما هم بگوید مستفیض شویم.

دیگر این‌که این جماعت، نود و نه ممیز نه دهم درصدشان دزدند! البته از نوع دزد دوچرخه. آن یک دهم درصد هم نوزادند و هنوز کاری از دست‌شان برنمی‌آید. این آمار را شخصا به دست آورده ام!
چند هفته پیش وسط خبرمبرهایی که توی ترام پخش می‌شود خواندم که بنا به گزارش پلیس هلند از آغاز امسال تا امروز پنجاه هزارتا دوچرخه دزدیده شده است.
این آمار کامل نبود چون روز قبلش دوچرخه من هم دزدیده شده بود و به این ترتیب می‌شد پنجاه هزار و یک دوچرخه . به علاوه این آمار آنهایی است که دزدیده شدنشان به پلیس گزارش شده چون چند برابر این تعداد گزارش نمی‌شود به این دلیل که دوچرخه دزدی در این مملکت امری طبیعی است.

 این آمستردامی‌های مسخره، غریب گیر آورده‌اند. این دومین دوچرخه‌ای است که در این مملکت از دست می‌دهم. دوران اول دوچرخه‌داری‌ام فقط بیست و چهار ساعت طول کشید.
تازه یاد گرفته بودم با دوچرخه‌ام مسافرکشی کنم. این لعنتی‌ها نگذاشتند به شغل دوم‌مان بپردازیم. ما ایرانی‌ها هم که می‌دانید شغل دوم نداشته باشیم کهیر می‌زنیم.
دوستی زحمت کشیده یک دوچرخه برایم خریده که سایز اسمال است! به اضافه یک قفل پدر و مادردار شاید که دوباره دزدیده نشوم. دوچرخه مذکور روی میز کنار کامپیوترم پارک شده و هی مرا یاد دوچرخه مرحومم می‌اندازد.
علی‌ایحال دوستان سابقه‌دار می‌گویند اینجا یک نفر رفته سراغ پلیس گفته آقای پلیس دوچرخه‌ام را دزدیده‌اند و آقای پلیس هم در کمال آرامش گفته خب تو هم برو یکی بدزد! تازه می‌گویند خود ملکه‌شان هم حتی سابقه دوچرخه دزدی دارد!
بر همین مبنا بعضی‌ها نصیحتم می‌کنند که بروم بدزدم یا مال دزدی بخرم ولی تا این لحظه من زیربار نرفته‌ام چون متاسفانه وجدانم زیادی حساس است و خیلی زود درد می‌گیرد.
به علاوه باید خیلی زود دوچرخه بخرم چون در این وضعیت در کوچه و خیابان که راه می‌روم مدام چشمم پی دوچرخه‌های مردم است. اگر کسی یک دوچرخه سرگردان سورمه‌ای با سبد سفید دید لطفا خبرم کند.


masoome naseri | 02:25 PM | Comment(s)(17)

من در سفرم

July 7, 2007 01:45 PM

خب برخلاف دفعات قبل که ناگهان و در سکوت کامل رسانه ای گم می شدم این بار با اعلام قبلی زده ام بیرون، البته از آمستردام و نه از خودم. استانبول هستم و دیروز فقط به خاطر این که اینجا احساس غریبی نکنم باران مفصلی بارید اما اگر فکر کرده اید من چتر خربدم اشتباه می کنید چون در استانبول هم تنها آدم های آهنی در باران رنگ می زنند!

هنوز هیچ راننده تاکسیی گولم نزده و خودم هم سالمم ظاهرا!

اینجا هستم محض تولد یک نفر و رمانتیک بازی و این حرفها و فکر کنید وقتی من از خودم رمانتیک در وکنم چه شود!

با این کیبورد دیوانه همین قدر کافی است تازه من می خواستم یادداشت سیاسی هم بنویسم! حالا بلکم نوشتم.

 

masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(12)

قبله آمستردامی

June 20, 2007 07:30 PM


اگر رو‌به‌روی در ورودی اوستر پارک آمستردام کله‌پا نمی‌شدم عمرا نمی‌فهمیدم شهرداری آمستردام (که به ردلایتش مشهور است) چقدر اهل گفتگوی تمدن‌هاست! در این پارک هلندی که هر روز از وسطش رد می‌شوم برای نماز خواندن مسلمین در پارک هم فکر کرده‌اند. این تابلو هم شرق و غرب و شمال و جنوب را نشان می‌دهد و هم سمت قبله را.

imageosterpark.jpg

 


masoome naseri | 07:30 PM | Comment(s)(8)

شرجی وطنی

October 12, 2005 01:35 AM

اهواز تنها جايي است كه وقتي مي‌روم دلم نمي‌خواهد برگردم و وقتي برمي‌گردم دلم براي تهران تنگ نشده است.دو روزي كه اهواز بودم هوا خوب بود. البته خود اهالي مي‌گفتند خيلي هوا شرجي و نفسگير است ولي من فكر مي‌كنم يادشان رفته يك ماه پيش اوضاع چطور بود.شرجي هم وطني‌اش دلچسب است.چند تا از عكس‌هايم را مي‌گذارم اينجا براي آنها كه به نوستالژي‌ جنوبي مبتلا هستند.

masoome naseri | 01:35 AM | Comment(s)(0)