مهدی غبرائی و تجربه زندان سیاسی
دارم کتاب گفتگو با مهدی غبرائی مترجم را از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران میخوانم.
دارم کتاب گفتگو با مهدی غبرائی مترجم را از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران میخوانم.
سر جمع با کفش و کلاه سی و پنج کیلو بیشتر نیست اما تشخیص دادهاند که «خطرناک» است و باید گرفت و بست و حبساش کرد.
هی نازنین! خوش به حال بندی که تو در بندش باشی. بیچاره حکومتی که تو «تهدید»اش باشی.
آقای خاتمی! احزاب معظم اصلاح طلب! سیاستمدارانی که هنوز دنبال یک جمله در میان جملات رهبر میگردید تا با هزار چرخش و گردش آن را به نفع خودتان جا بزنید! آقایان و خانمهایی که هنوز نمیخواهید بفهمید! آقایان و خانمهایی که چشم و چارتان را، ترس از تغییر بسته است! عزیزانی که حتی تغییر را هم در چارچوب میخواهید!
به آذین در کتاب خاطرات زندانش یک جا می نویسد:
چهارشنبه بیست و سوم دی ماه ۱۳۶۶- زادروز من. اینک هفتاد و سه سال تمام دارم. پیرم و پیری ام در گرفتاری زندان سپری می شود. این پنجمین سال است که از زن و فرزند دورم. چه باد و طوفانی برما وزید! پراکنده شدیم. با این همه، انقلاب بزرگی که در زندگی کشورمان در گرفته است به همه مصائبی که بر ما فرود آمده است و بازِ به شومی خامی ها و شتابزدگی ها و تنگ تظری هامان فرود خواهد آمد، می ارزد. ما می رویم و فراموش می شویم، هم رنج ها و هم امیدها و پندارهامان. ولی ملت بزرگی زاییده شده است که فردای درخشان آزادی و دانش هماهنگی جان ها را تا چندی در خود خواهد پروراند.
در مورد "پکیدگی سیاسی" سازمان معظم مجاهدین خلق من چه دارم که بگویم؟ همه گفتنی ها را اعضای در رفته و جان به در برده از این سازمان گفته اند. شده اند چوبی که برخی کشورهای غربی خیال می کنند می توانند علیه جمهوری اسلامی به کارش بگیرند و جمهوری اسلامی هم فکر می کند می تواند با استفاده از بدنامی آنها، همه مخالفانش را به آلودگی آنها بچسباند و بدنام کند.
آقای مخملباف برداشته در مورد قرقاول و خاویار خوردن و اسب سواری آقای خامنه ای نوشته است. داستانی است از جنس داستان های زندگی کاخ نشین ها که برای کوخ نشین ها یک زمانی شاید در دهه پنجاه جالب بود. حالا با توجه به جایگاه مذهبی کاراکتر این افسانه رنگش تغییر کرده است. عبای چهارصد هزار دلاری و عصای دویست هزار دلاری و اسب هفت میلیون دلاری و ... چرا به روایت های این چنینی متوسل می شویم و داستان را چنان شاخ و برگی می دهیم که جک می تواند از ساقه اش برود بالا؟
صبح بخیر

اولین سوالم این بود که این عکس تازه است؟ مال همین عاشورا؟ و یکی از دوستان لینک اصلی صفحه را فرستاد که تایید می کرد عکس مال شب تاسوعای امسال است.
شیرین عبادی در گفتگو با رویتر از دولت ایران خواسته که سه آمریکایی را که در مرداد ماه بازداشت کرده آزاد کند. این سه آمریکایی در ابتدا به جرم عبور غیرقانونی از مرز و ورود به ایران بازداشت شدند و بعد تهران جرم آنها را جاسوسی اعلام کرد.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي می بارد از آسمان و خیس می کند جهان را و این صفحه را و خیابان های پنج شنبه شب ایران را
وَ بِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتْ كُلَّ شَيْءٍ
پنجره را باز کرد الپر رو به حیاط درندشت ساختمان میدان فردوسی، گفت این حیاط جان می دهد برای دعای کمیل، چادر می زنیم، با هزار متر موکت، خرجی ندارد. خرجی نداشت، فقط فکر کردیم این همه دعای کمیل خوان از کجا بیاوریم. نمی دانستیم این قدر زود پیدا می شوند، زیاد می شوند. کافی است چند سال صبر کنیم.
اللَّهُمَّ وَ أَسْأَلُكَ سُؤَالَ مَنِ اشْتَدَّتْ فَاقَتُهُ وَ أَنْزَلَ بِكَ عِنْدَ الشَّدَائِدِ حَاجَتَهُ
جمع شده بودیم که برویم دم سعدآباد غر بزنیم، مثل حالا نبود که ما همه با هم هستیم، می ترسیدیم، تنها بودیم، شهاب حساب کرده بود جلسه خیابان پاستور کی تمام می شود و رئیس جمهور و وزرا کی می رسند به در سعدآباد و ما، همین باهمان و تنهایان، رفتیم بست نشستیم، غر زدیم، شهاب هم بی خیال خط و ربط خانوادگی شد، آمد ایستاد کنار ما کنار چنارهای خیابانی که می رسید به آن در سعدآباد که می شد مقابلش ایستاد و غر زد. حالا نه، آن روزها که می شد غر زد.
إِلَهِي وَ رَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ؟ این تکه را دوست دارد محبوبه حقیقی که امشب اسمش بین بازداشت شده های مراسم دعای کمیل بود و چقدر در ستون دالان سبز چلچراغ درباره اش نوشته باشد خوب است؟ همان ستونی که مدت ها به اسم فاطمه ستوده بود. این ستون ویژه خدا بود وسط آن همه کلمه های خسته دیگران. آن هم آن روزها که سبز جرم نبود.
إِلَهِي وَ مَوْلاَيَ لِأَيِّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَشْكُو
یکی دو تا نیستند زخم ها، یکی دو تا نیستند رفقایی که می شد در کافه ای چای خورد با هم و حالا سلول انفرادی را تجربه می کنند و یا جایی میان برهوت مرزهای زمینی و هوایی سرگردان اند.
کافه نشر چشمه اگر باز بود می شد قراری گذاشت به صرف کلمه و کتاب و چای مثلا اما این روزها شهر در دست ما و آنها دست به دست می شود، روز مال آنها و تفنگ هایشان، شب مال ما و الله اکبرهایمان.
یا إِلَهَ الْعَالَمِينَ أَفَتُرَاكَ سُبْحَانَكَ يَا إِلَهِي وَ بِحَمْدِكَ تَسْمَعُ فِيهَا صَوْتَ عَبْدٍ مُسْلِمٍ سُجِنَ
رها که شدند/ شدیم می شود رفت کافه نشست، می شود دعای کمیل خواند حتی، می شود بی ترس روی پشت بام ها خدا را صدا کرد که فعال لما تشاء است.
يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ! قول بده بی خیال ما نمی شوی.
جلد شماره تازه نیوزویک به برنامه هسته ای ایران اختصاص دارد همراه با گزارش مفصلی در همین مورد. در نسخه کاغذی گرافیک صفحه بندی این صفحه ها سبز است. حتی بمبی هم که طراحی شده سبز است که یک کبوتر سفید دارد از آن بیرون می آید. و عکسش را این پایین گذاشتم چون توی نسخه آن لاین پیدا نکردم.


سه چهار روز بعد از انتخابات ، تهران مثل عصر جمعه بود. خستهِ، افسرده، بی کس. همه انگار دنبال جایی می گشتند که بنشینند با کسان آشنایشان برای هزارمین بار بگویند هفته پیش این موقع یادت هست؟ چی فکر می کردیم چی شد!؟
چند ماه پیش سی ان ان مجموعه گزارشی پخش کرد از کریستین امانپور درباره فاجعه های انسانی که در جاهای مختلف دنیا از جمله بوسنی و رواندا و کامبوج و ... اتفاق افتاده بود و سکوت سیاستمداران غربی و بخصوص آمریکایی در مقابل آن.
خانم امانپور در آن مستند نشان داد چطور سکوت سیاستمدارانه جامعه جهانی در مقابل این فاجعه ها به دیکتاتورها امکان و امان داد تا داستان ضدانسانی خودشان را به سرانجام برسانند.
دیرتر، خیلی دیرتر کم کم سیاستمداران و نهادهای بین المللی کمی تکان خوردند و جلوی تداوم فاجعه را گرفتند اما در ماه ها و سالهایی که آنها سکوت کرده بودند انسانهای بسیاری جانشان، حیثیت انسانی شان، زندگیشان و عزیزانشان را از دست داده بودند.
امانپور و دیگر خبرنگاران خارجی را در حوادث پس از انتخابات از کشور بیرون کردند وگرنه او می توانست به مستند مشهور خود بخش تازه ای اضافه کند.
این روزها می بینم که برخی بیهوده در دم و دستگاه قضایی ایران به دنبال عدالت می گردند. آقای خامنه ای در دیدار با دانشجویان می گوید: "در حوادث پس از انتخابات تخلفات و جناياتی صورت گرفته است كه بطور قطع با آنها برخورد خواهد شد."
و بعد حادثه کوی دانشگاه را مثال می زند به عنوان نمونه ای از برخورد نظام با مجرمین و احتمال می دهند مردم ده سال پیش را فراموش کرده باشند.
خیلی روشن است که آمریت خشونت رخ داده در خیابانها و خشونت غیرانسانی رخ داده در زندان ها و بازداشتگاه ها با کسانی است که حکم انتصابشان را از رهبری دریافت کرده اند و اطمینان دادن ایشان به "برخورد با مجرمان" کفایت نمی کند.
بر اساس قانون اساسی ایران، از فرماندهان قرارگاه ثارالله تا اعضای شورای نگهبان تا روسای قوه قضائیه و صدا و سیما حکم شان را از رهبر می گیرند و او مسئول حکمی است که صادر می کند.
نشست احتمالی سران نظام با کروبی یا آسیب دیدگان این فاجعه ها برای جمع کردن آبرویی که به جوی رفته است و دیگر بازنمی گردد کار بیهوده ای است و امید بستن به برخورد با متهمان واقعی که هنوز هم مشغول کارند در نظامی که به آنها ترفیع هم می دهد ابلهانه به نظر می رسد.
جنایت علیه بشریت که شاخ و دم ندارد. تقاضای برخورد نهادهای قضایی بین المللی با مسئولان متهم در این فاجعه ها هم منافاتی با استقلال و حفظ حاکمیت سیاسی ایران ندارد.
نهادهای بین المللی یا هنوز عمق فاجعه رخ داده در ایران را نمی فهمند یا خودشان را به نفهمیدن می زنند برای همین همچنان داستان هسته ای ایران را رها نمی کنند.
حق سیاسی میلیون ها نفر از مردم برای انتخاب سیاستمدارانشان در ایران از دست رفته است.
هزاران نفر در تهران و شهرستانها مورد خشونت سازماندهی شده از سوی نهادهای قدرت قرار گرفته اند، هزاران نفر به خاطر اعتراض، که حق طبیعی انسانی شان است بازداشت و شکنجه شده اند.
صدها نفر از سوی کسانی که مسلح به ابزار قدرت هستند و از قضا این ابزار را به حکم رهبری به دست آورده اند به صورت سازماندهی شده مورد آزارهای غیرانسانی قرار گرفته اند و کشته شده اند.
بسیاری از آسیب دیدگان در این ماجرا حتی جرات نمی کنند داستانشان را برای کسی بگویند. و وقتی علیرضا بهشتی آمار هفتاد و دو نفره کشته شدگان را ارائه می کند یادآوری می کند که خیلی ها از ترس جان یا آبروشان سکوت کرده اند.
ده ها نفر از مخالفان سیاسی رهبر و کسی که نامش به عنوان رئیس جمهوری اعلام شده به زندان افتاده اند و منکر خودشان شده اند.
در چنین شرایطی بیراه نیست حرف دوستی که می گفت کارخانه های نوشابه سازی محکومان دادگاهی خواهند بود که احتمالا در ایران از سوی حکومت برگزار می شود.
اگر خانم امانپور در ایران می ماند شاید می توانست به داستان مستند خود فصل تازه ای اضافه کند اما هیچ وقت برای بازگشت به فاجعه و کنار زدن پرده ها دیر نیست.
وقتی هوای تهران و بسیاری از شهرهای دیگر ایران از چهل درجه پایین تر نمی آید لاجرم بخشی از معاشرتهای معمول در زندگی مردم به ساعات خنک تر شبانه روز منتفل می شود.
شب ها، پارکها، محل ملاقات و شب نشینی بسیاری از مردمی است که سراسر روز، گرما زیر سقف و روبروی کولرها نگهشان داشته است.
سنت پارک رفتن شبانه در بین فک و فامیل ما هم برقرار است.
گرچه در اصل این سنت تغییر چندانی اتفاق نیفتاده اما چند باری است که می بینم محتوای این شب نشینی های پارکی بشدت تغییر کرده است.
فک و فامیل ما هم به اندازه باقی مردم معمولی اهل سیاست اند. قبلا در این نشست های پارکی بعد از شام و قبل از شام و در فاصله به میان آمدن سینی چای و میوه، زنها، از مهمانی و خرید و پارچه و عروسی و عزا حرف می زدند یا پشت سر غایبین جمع غیبت می کردند. مردها هم از وضع بازار و قیمت ملک و ماشین ها و مشکلات اداری و این جور چیزها حرف می زدند.
در کمال بامزگی چند باری است که می بینم برخلاف پیش، در دو جناح زنانه و مردانه، حرف از سیاست یک لحظه هم از نفس نمی افتد. همین دو هفته پیش در پارک طالقانی یا یک ماه پیش در پارک یوسف آباد یا همین پریشب در پارک صفه اصفهان، به جای قیمت ملک و ماشین و پارچه و لوازم خانگی و سرخ کن و فریزر و پارچه چادری، مدام حرف از موسوی و کروبی و احمدی نژاد و خامنه ای و شورای نگهبان و مجلس و قانون اساسی بود و انتخابات و اغتشاشها و ماجرای تجاوز به بازداشت شدگان و ...
خدا شاهد است که من با وجود این که از دیگران نزدیکترم به سیاست اما بیشتر، شنونده تحلیلهای زنان فامیل هستم که در کمال مهارت حتی سیاست های رسانه ای صدا و سیمای جمهوری اسلامی و بی بی سی و صدای آمریکا را چنان نقد و تحلیل می کنند که آخرین کنشها و واکنشهای سران جمهوری اسلامی را.
در غیبت اینترنت پر سرعت خدا سایه بلوتوث را از سر مردم برندارد. فیلم سخنرانی آقای صانعی و تکه هایی از سخنرانیهای آقای موسوی یا فیلم کتک زدن اعتراض کنندگان از این موبایل به آن موبایل می رود.
معمولا تهران قلب تپنده مباحث سیاسی است و هر چه از تهران دور می شوی از تب سیاست کاسته می شود اما دو ماه بعد از انتخابات هنوز شهرستانیها هم درگیر سیاست اند. گیرم نه آن قدر که به خیابان کشیده شوند.
سوال معمول پایان این نشستهای شبانه پارکی مثل خیلی جاهای دیگر این است که آخر سر چه خواهد شد؟
بعد از این سوال، نوبت تحلیل های شنیدنی رو به آینده ایران است.
تنها جومونگ که هنرپیشه اش این روزها در تهران است می تواند کمی از داغی سیاست در گفتگوهای فک و فامیل من و دیگران کم کند.
خبرهای مدام از کشته شده ها و آسیب دیده های حوادث اخیر اعصاب و روان هر آدم سالمی را پریشان بلکه منهدم می کند. فاجعه در حد خبر نمی ماند روایت های نزدیکان کشته شده ها و تصاویری که از تن بی جان آنها منتشر نمی شود یا می شود زهر مطلقند.
من گمان می کنم این که مردم یا دست کم بخشی از مردم در جامعه مذهبی ایران به این نکته برسند که لزوما با به هم آمیختن دین و سیاست، سلامت سیاست تضمین نمی شود، می تواند دستاورد قابل توجهی باشد. این جمهور مردم هستند که باید سیاستمداران شان را اعم از با دین و بی دین چهارچشمی زیر نظر داشته باشند.
سودای جمهوری اسلامی سی سال پیش مردم را به ذوق آروده بود. از نظر آنها جمهوری اسلامی واحه ای بود که می شد در آشفته بازار دنیای مدرن و خالی از عدالت به آن پناه برد. من فکر می کنم آنها که رستگاری دنیا و آخرتشان را آن سالها در حاکمیت جمهوری اسلامی می جستند اشتباه نکردند بلکه آنها که اسباب حاکمیت "جمهور" مردم را دور ریختند و قرائت مطلق خودشان را از دین به تخت نشاندند باعث و بانی متراکم شدن این بغضی هستند که در خیابانهای شهرهای بزرگ ایران فریاد می شود.
دیروز در نشر ثالث پی کتابی میگشتم که در قفسه کتابهای علوم سیاسی و حقوق چشمم خورد به کتاب “عدالت از نگاه سوم شخص مفرد” نوشته شادی صدر. این کتاب مجموعه یادداشت هایی است که شادی در آنها وقایع قضایی-سیاسی پس از دوم خرداد را بررسی کرده است و همان زمان در نشریات وقت (بیشتر صبح امروز) منتشر شده اند.
تیتر و متنی که در ادامه می آورم نوشته ای است از شادی صدر منتشر شده در روزنامه صبح امروز بیست بهمن ۱۳۷۷ در مورد سخنان آیت الله مصباح یزدی.این یادداشت در ذیل فصل حقوق ملت چاپ شده است.
شادی صدر نوشته است: آیت الله مصباح یزدی در سخنرانی پیش از خظبه های نماز جمعه تهران می گوید: “در فلسفه حقوق، انسان درجه یک و دو نداریم، ولی این به آن مفهوم نیست که تمام مردم در مسائل اجتماعی از لحاظ حقوق و تکالیف شان مساوی باشند...هر چند ما انسان درجه یک و دو نداریم اما همه حقوق و تکالیف منشا آن انسانیت مشترک نیست...ملاک حقوقی که خداوند به بندگانش می دهد موقعیتی است که در هستی دارند و شرایطی است که در مقابل تکالیف برای آنها پیش می آید...در بخش پرستش خداوند انسان درجه یک و دو نداریم...”
به نظر می رسد بعد از گذشت بیست سال از انقلاب اسلامی هنوز هضم پاره ای از اصول قانون اساسی برای بعضی از افراد درون حاکمیت ممکن نشده است. اصل ۵۶ قانون اساسی می گوید:” حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی که در اصول بعدی می آيد اعمال می کند.”
این اصل روح حاکم برقانون اساسی، انسان را صاحبت اراده، اختیار و تفکر برای اداره امور خود می داند. حق تعیین سرنوشت یکی از حقوق بنیادین وی و لازمه برخورداری از حق تعیین سرنوشت سیاسی، مشارکت در سیاست است. این حقی است که خدا به بندگانش بدون قید و شرط داده و برخلاف سخنان آیت الله مصباح یزدی، ملاکی هم بر اساس موقعیت به آنها نداده است.
این اصل روح حاکم بر قانون اساسی انسان را صاحب اراده، اختیار و تفکر برای اداره امور خود و حق تعیین سرنوشت را یکی از حقوق بنیادین وی می داند. نه در این اصل و نه در هیج یک از اصول دیگر قانون اساسی و نه در هیچ یک از مواد قانونی دیگر “عالمان” از جایگاه حقوقی “رسیدگی به تمام امور مردم” برخوردار نیستند. در دائره المعارف حقوقی “عالمان” نه نقش قیم دارند و نه هیچ نقش قانونی دیگری. در دائره المعارف حقوقی تمام انسان ها از حقوق یکسانی برخوردارند و موقعیت آنها در هستی تاثیری در حقوق بنیادین آنها ندارد.
در اصل ۵۶ قانون اساسی به صراحت از کلمه “ملت” به عنوان صاحبان حق تعیین سرنوشت یاد شده; همان کلمه ای که در دیدگاه آیت الله جنتی معادل ایتام است!
می توان چندین و چند ماده و اصل قانونی رخ به رخ دیگر پیدا کرد و مقابل صحبتهای آیت الله جنتی و آیت الله مصباح یزدی قرار داد و با نشان دادن تعارض صریح قوانین با سخنان مذکور، موقعیت “مات” ایجاد کرد، اما ظاهرا قانون، حریف تفکر تبعیض نژادی میان حکومت حکومت کنندگان و حکومت شوندگان نمی شود. زیرا ان تفکر با نادیده گرفتن تمام اصول اسلام درباره کرامت انسان و قواعد حقوق بشر درباره برابری انسان ها هنوز هم به راه بی برگشت خود می رود و نه تنها به سوال های زیر که اساسا به هیچ سوالی جواب نمی دهد.
آیا صاحبان این تفکرها به این نمی اندیشند که نتیجه تحقیر مداوم مردم و هیچ انگاشتن آنها چه خواهد شد؟
آیا فکر می کنند با جدا کردن حقوق خود از حقوق مردم تمام مشکلات سیاسی شان حل خواهد شد؟
آیا واقعا هضم حقوق ملت باعث بروز زخم معده خواهد شد؟ ...
یادداشت شادی صدر اینجا تمام می شود اما خواستم اینجا برای شادی بنویسم که بله، خوردن حقوق ملت باعث زخم معده ای شده که از درد آن، این روزها خورندگان آن به خود می پیجند. بازدداشت گسترده معترضان به نتیجه انتخابات از جمله شادی صدر با شرایطی که همه می دانند حکم داروی راینیتیدن را دارد. از کسانی که مبتلا به زخم معده اند بپرسید این فقط مسکنی است که درد را برای مدتی کم می کند، فقط برای مدتی.
در ایران برگزاری تجمعات امر مرسومی است. گیریم که معمولا وزارت کشور برای برگزاری این تجمعات مجوز صادر نمی کند و برگزار کنندگان با تکیه به اصل بیست و هفتم قانون اساسی معمولا بی خیال مجوز می شوند و به خیابان می آیند.
من به خاطر کارم در تجمعات بسیاری شرکت کرده ام اما در هیچکدام مثل تجمع روز سی ام خرداد شاهد این میزان خشونت نبوده ام. با این که من در میان جمعیت نبودم و در حاشیه تظاهرات فقط ناظر بودم بارها با یورش نیروهای ضد شورش به خیابان های اطراف رانده شدم و گاز اشک آور نزدیکم پرت شد.
اگر تا حالا نخورده اید بگویم که گاز اشک آور چیز مزخرفی است. دقایقی همه حواست مختل می شود. دیروز یکی از میان جمع گفت الان برای ثانیه هایی می توانید احساس جانبازان شیمیایی را درک کنید و اعتراف می کنم این تجربه خیلی سخت و تلخ است.
نوزده کشته در یک روز شوخی نیست. حتی یک کشته هم شوخی نیست.
از یک طرف رهبر نامزدها را به گردن گذاشتن به قانون دعوت کرده و از طرف دیگر میرحسین موسوی گفته است که شورای نگهبان را بی طرف نمی داند تا به مصوبات او گردن بگذارد.
تا این لحظه از هیچکدام از رهبران اصلاح طلب در حمایت از موسوی صدایی در نیامده است. در حالی که شایعه هایی در مورد احتمال بازداشت آقای موسوی منتشر شده است نه آقای هاشمی و نه آقای خاتمی تا این لحظه در برابر خشونت های اخیر واکنشی نشان نداده اند.
از نهادهای حقوق بشری داخلی و بین المللی هم خبری نیست. نمی دانم چه میزان از خشونت می تواند احساسات آنها را جریحه دار کند. به گمان من سرگردانی معترضینی که مایل به خشونت نیستند اما نمی خواهند دست از اعتراض بردارند باید به گونه ای هدایت شود که از میزان خشونت های خیابانی کاسته شود.
نیروهای امنیتی و انتظامی ظاهرا دستور دارند به هر شکل ممکن از ادامه تجمع ها جلوگیری کنند. این "به هر شکل ممکن" دیروز نوزده کشته به دنبال داشته است.
سکوت نهادهای مدنی و احزاب می تواند کار را از آنچه که هست خرابتر کند. هر یک نفری که به آمار کشته ها اضافه شود بازگرداندن آب رفته به جوی را سخت تر می کند.
نهادهای مدنی دست و پا شکسته ما در تعامل با حکومت از سویی و با مردم از سوی دیگر در چنین شرایطی می توانند موثر باشند. آنها اگر امروز از نخواهند از قدرتشان استفاده کنند روزهای دیگر بسیار دیر است.
بعد از پایان انتخابات لبنان حسن نصرالله گفت: گروه مقابل ما اکثریت پارلمانی را کسب کرده اند و معلوم نیست که اکثریت مردمی را هم داشته باشند. همان روزها می خواستم به سخنرانی اش لینک بدهم و بنویسم وقتی انتخاباتی برگزار می شود اکثریت و اقلیت فقط با شاخص آن انتخابات مشخص می شوند.
این پست را برای کسانی می نویسم که نمی توانند به خطبه های نماز جمعه دسترسی داشته باشند.
امام جمعه امروز تهران آیت الله خامنه ای است.
شرگت کنندگان در نماز جمعه چنان که تصور می شد فراوانند. تا بعد از میدان فلسطین جمعیت هست و از این طرف هم بلوار کشاورز.
آقایان احمدی نژاد، رضایی، لاریجانیُ، عارف،مشایی، محصولی...هستند.
ایشان می گوید در سی سال گذشته حوادث بسیاری پیش آمده است که می توانست یک ملت را از پا درآورد اما ملت ما استوار ماند.
فضای معنوی جامعه را قدر بدانید. مبادا بگو مگوهایی که در کشور پیش می آید و در یک کشور آزاد طبیعی است ما را غافل کند.
....
امروز جوان های ما معنوی هستند. حتی آنهایی که در چهره شان گرایش معنوی دیده نمی شود باز هم آدم می بیند که اهل معنویتند.
تا اینجا که من می بینم نشانه های سبز رنگ هم بین جمعیت دیده می شود.
خطبه اول کوتاه بود و تمام شد.
...................
امروز قرار مردم میدان توپخانه بود. حوالی سه و نیم که از خیابان سعدی پایین میرفتم خلوت بود ولی در خیابان فردوسی پیراهن مشکیپوشها با نشانههای سبزشان در حال سرازير شدن بودند. هوای امروز تهران ۳۶ درجه بود.
زیر سایه درخت های اندک میدان توپخانه هوا کمی خنکتر بود اما انبوه جمعیت ساکت زیر تیغ آفتاب ایستاده بودند. گاهی صدای صلوات هم بود اما خیلی کم و اکثریت معتقد بودند باید به همین سکوت ادامه بدهند.
خیلیها شعارهایی با این مضمون حمل میکردند که نباید خسته بشویم و خسته شدن ما چیزی است که کودتاچیها میخواهند. تراکتها و کاغذهایی که نوشتهای داشتند دست به دست میشدند. یک کاغذ آچهار را که محتوی آن استراتژیهای لازم برای تداوم اعتراضها بود همه دور و بریهای من خواندند و دست به دست گرداندند تا بقیه هم بخوانند.

مردم از همدیگر میپرسیدند اطلاعاتشان را چطور به دست میآورند و در عصر جامعه اطلاعاتی آنهایی که با دور زدن فیلترها به اطلاعات دست پیدا میکنند آن را دهان به دهان منتقل میکنند.
بی بی سی فارسی که بسته بود حالا کل وب سایت جهانی بی بی سی بسته است. صفحه اصلی سی ان ان باز میشود اما صفحات داخلیاش فیلترند. حتی خبرهایی که مربوط به ایران نیستند هم فیلترند.
یوتیوب و فیس بوک و تویتر و فرند فید هم همین طور. گوگل ریدر و جیمیل را هم اگر ببندند دیگر همه راهها تمام میشود و الفاتحه. خبرنگارهای خارجی حق ندارند از تجمعها تصویر بگیرند.
گاهی هلیکوپتر پلیس از بالای سر جمعیت رد میشد و مردم دستهایشان را بالا میبردند و شاخ و شانه میکشیدند. در تجمع امروز که به یادبود شهدای درگیریهای اخیر برگزار شده بود عکسهایی از کشته شدهها هم حمل میشد.
مردم به سبک و سیاق انقلاب برای تجمع بعدی قرار میگذاشتند. از گروههای فشار خبری نبود و پلیس هم با آرامش فقط تماشا میکرد. تلویزیون اما تلاش میکند القا کند این طرفداران آقای موسوی هستند که دست به خرابکاری میزنند.
حتی در برنامه خانواده هم امروز ظهر مثل تاکسیها حرف مجریها و کارشناس به سیاست کشید و همین سیاست دنبال شد.
ساعت ده شب که میشود مردم میروند الله اکبر میگویند. همین الان اینجا در پونک صدایشان را از آپارتمانهای اطراف میشنوم. همه میپرسند چه میشود؟
به نظر من بستگی زیادی به درجه حرارت هوای تهران در روزهای آینده دارد. بالاخره یا حکومت باید کم بیاورد یا مردم خسته شوند. نامزدهای اصلاحطلب و ستادهایشان تلاش میکنند کمترین نقش را در سازماندهی مردم داشته باشند.
این کار گرچه محاسنی دارد اما باعث سرگردانی شده است. همین امروز در میدان توپخانه یکی میگفت حرکت کنیم یکی میگفت بایستیم. یکی میگفت شعار بدهیم و دیگری میگفت سکوت کنیم.
همین سیاست سکوت گرچه بین خرابکارها و مردم فاصله میاندازد و باعث میشود بهانه دست نیروهای مقابل نیفتد اما میتواند خستهکننده باشد و حجم انبوه انرژی مردم به صبر کردن میگذرد و نمیدانم این صبر تا کجا ادامه پیدا میکند.
روز جمعه قرار است هوادارن تغییر شرایط به نماز جمعه بروند. نماز جمعه اصولاً میدان این بخش از جامعه نیست و اکثرا با فضای آن آشنا نیستند. نماز جمعه اصطلاحاً سر محل آن طرفیهاست و خب رفتن به سر محل رقیب حتی در دعواهای نوجوانی هم دردسر ساز است.
با توجه به این که امامت این نماز از قرار با رهبر است کاملاً همه چیز در ابهام قرار دارد. جمعه روز مهمی است.
.................................
پ.ن: محض اطلاع گويا برنامه نمازجمعه امروز لغو شده است.
انا لله و انا الیه راجعون
خب امروز باز هم خاتمی در سالن دوازده هزار نفری آزادی به یاد طرفداران اصلاحات آورد که چه خوب است رئیس جمهوری داشته باشیم که خوش صحبت و خوش رو و خوش گو باشد.
دیشب خواب می دیدم که انتخابات تمام شده و محمود احمدی نژاد رئیس جمهور شده و من یک کافه باز کرده ام و روی دیوارش یک مقوا چسبانده ام و نوشته ام "در این مکان، حرف ۳۰ یا ۳۰ ممنوع" و دارم یک توت فرنگی می گذارم روی بستنی یک مشتری.
یک ضرب المثل هست که می گوید آدم زنده وکیل و وصی نمی خواهد ولی این مال قدیم بود حالا اوضاع فرق کرده است. به هر حال بعد از مورد آقای احمدی نژاد که هر بار جمعی دست به دعا برمی دارند که حرف بی ربطی نزند مشاوران آقای کروبی راه بهتری را انتخاب کرده اند و اصلا به ایشان اجازه حرف زدن نمی دهند مبادا که وعده وعیدی بدهد که خطرناک باشد یا حرفی بزند که قابل جمع آوری نباشد.
كرباسچي نيز به اين سوال پاسخ داد. وي گفت: «حتما آقاي كروبي معتقد به رفع تبعيض جنسيتي است و بر اين باور است كه قوانين سنتي درباره زنان بايد تغيير كند.»
خبرنگار ژاپني نظر كروبي را درباره حجاب اجباري در ايران پرسيد كه كروبي خوشبختانه خودش به این سوال پاسخ داد.
چند روز پیش خبری منتشر شده بود درباره دیدار مهدی کروبی با ساسی مانکن. خب خبر خیلی مشکوک بود. شیوه نگارش آن هم کمک کرد که فکر کنم مساله قطعا یک شوخی است. اما این خبر بازتاب هایی هم داشته است.
در سفر آقای خاتمی به شیراز، مردم، شعار داده بودند:"جمهوری اسلامی آزاد باید گردد". از نظر شعاردهندگان، جمهوری اسلامی مفهوم و معنای خوبی است که کسانی آن را در بند کرده اند.
من فکرامو کردم به محمدرضا خاتمی رای می دم. هم اصلاح طلبه، هم خوش تیپه، هم خاتمیه.
دوستی داریم که به کلی از مسائل انسانی از پس پرده فیزیک نگاه میکند و این باعث می شود که حرفهایش خیلی منطقی و معقول و البته لج درآور باشد.
یکی از تفریح های او در هفته های گذشته این بوده که اول ثابت کند چرا آمدن خاتمی، موسوی؛ کروبی یا احمدی نژاد و قالیباف خوب است و بعد از پنج دقیقه نقیضش را ثابت کند.
یکی از حرف های بدردبخوری که وسط تحلیل هایش زد این بود که ما باید از منظر منافع شخصی نامزدمان را انتخاب کنیم و از همین منظر ببنیم باید رای بدهیم یا نه و اگر قرار است رای بدهیم رایمان به اسم کی باشد.
فکر می کنم آقای خاتمی هم از همین منظر منافع شخصی و حفظ حرمت سیاسی خودش راهش را کشید و رفت.
از همین منظر شخصی هم من فکر می کنم برای خود من بهبود در شرایط سیاسی چنان که به آزادی های مدنی بیشتر منجر شود در اولویت است وای می دانم برای بسیاری بهبود اوضاع اقتصادی اولویت است و می گویند تا بهبود وضع اقتصادی بی خیال اصلاحات سیاسی یشوید. اما اینها به هم بی ربط نیستند.
نمی شود گفت اصلاحات سیاسی را بگذاریم زمین تا وقتی که اوضاع اقتصادی خوب شود.
اگر این نگاه غلط به جهان که نتیجه شناخت سیاسی نادرست است تغییر نکند، وضع جزیره ای ایران تغییری نخواهد کرد. و بخش بزرگی از مسائل اقتصادی ایران ناشی از این زندگی جزیره ای است.
من ترجیح می دادم آدمی بهتر از خاتمی می داشتیم که نگاه جهان را به ایران می توانست تغییر دهد اما در نبود انتخاب بهتر فکر می کردم او انتخاب مناسبی است.
حالا با انصراف او و در میان جماعت باقی مانده بسختی می شود گفت کدامشان درک بهتری از جهان دارند. یا اصلا درکی از جهان امروز دارند؟!
زیست غیر جزیره ای نیازمند دید سیاسی غیر جزیره ای است. ما برای بهبود اوضاعمان باید جزیی از پیکره جهان بشویم؛ یک جزء زنده و تاثیرپذیر و تاثیرگذار.
دوستی دیروز می گفت این آقای احمدی نژاد دست کم چند بار خارج رفته، وبلاگ دارد، موشک هوا می کند. اما آن یکی دو تای دیگر را تازه باید برایشان پاسپورت بگیریم!
هنرمندان بسیاری در مورد مفهوم "ناز" و "قمیش" ترانه خواندهاند، از غلامحسین بنان تا امیر تتلو اما آنچه این روزها در فضای سیاسی ایران مشاهده میشود در هیچکدام از این ترانهها تاکنون نیامده است. و لذا شعرای بسیاری در وصف این ماجرا ماندهاند. یکیاش خود من!
این طرف میدان انتخابات ریاستجمهوری، چند دوره به خریداری ناز و قمیش آقای میرحسین موسوی گذشت. دستکم سه دوره، جمعی به او مشغول بودند و او غایب زمیانه بود.
هر بارخلق الله جمع شدند و سراغ ایشان رفتند و هی گفتند که به قول آقای منصور ما رو به رقص آوردی ای بداخلاق، ای بابا دست از این اداها بردار اما ایشان گویا هر بار میگفتند شرمنده، بنده، دلم جای دیگه بنده!
و بعد از هر نشست سیاسی از این دست، همچین حساس، میرفتند رنگ بنفش و زردشان را قاطی میکردند و میپاشیدند روی بوم!
حالا بعد از کلی ادا و اصول، و در چهارمین دور از قر و اطوارهای سیاسی، ایشان، بله را گفته است اما خیلی دیر. طوری که باز هم ملت برگشتهاند که ای بابا! حالا چرا؟!
سید محمد خاتمی هم که کلا تیریپش عین کلمه عشوه است. یعنی همچین که رئیس جمهور میشود و همچین که نمیشود و همچین که وقت اعلام نامزدی از بغض لب میلرزاند، و همچین که عبا میچرخاند و در کنفرانسهای بین المللی، قبا میگرداند و از آن خندههای لوند و دلبرانه پرتاب میکند به سمت دل ما و همچین که از آمدن و نیامدن میگوید عین خانم فائقه آتشین در کلیپ "من آمدهام وای وای" بند دل ما را میریزد. و همین روزهاست که در چاپ تازه لغتنامه دهخدا ذیل عنوان عشوه، بنویسند؛ آنچه خاتمی است!
چندین ماه، کلی آدم با دسته گل دم در خانه سید جمع شدند که آقا جان! بیا این گندی که زدی را خودت جمع کن. ایشان هی رفتند و آمدند و هی گفتند هنوز واسه من زوده، من میخوام ادامه تحصیل بدم!
بعد که ملت اطمینان دادند که سیدجان! شما بیا نامزد شو، این مدارک کاغذ پارهای بیش نمیباشند و توی جوبای آکسفورد از این مدارک ریخته، ایشان بالاخره آمدند.
خب حالا کروبی که عمرا کنار نمیرود. میگویید نه بروید روزنامه اعتماد ملی را بخوانید. آقای کروبی به بروبچههای اعتماد ملی مشق روزانه داده است و تا انتخابات هر روز در همه صفحات بیست بار مینویسند که کروبی هیچ رقمه کنار نمیرود. به نفع کسی انصراف نمیدهد و تا آخر این بازی میماند.
میرحسین هم که جخ! بعد از بیست سال همانند ترمیناتور آمده تا در بازی بزرگ روبروی آقا این بار بایستد و کم نیاورد و بزند و نفله کند و بگوید این تو بمیری از توبمیریهای بیست سال پیش نیست.
میماند همین سید ممد عبا شکلاتی خودمان که خودش را بیندازد زیر تانک.
حالا صبح بیدار شدهام میبینم یکی از دوستان خیلی نزدیک به جبهه مشارکت در فیس بوک نوشته:
من به تاریخ انقلاب علاقهمندم و اتفاقهای چهار پنج سال اول پس از انقلاب برایم جالب است. گروههای مختلف سیاسی روز بیست و دوم بهمن پیروزی انقلاب را جشن گرفتند اما بسیاری از آنها الان در صف مخالفان حکومتی هستند که پس از نظام شاهنشاهی در ایران مستقر شد.
اصولا بسیاری از ما علاقهمندیم پاسخی برای این سوال پیدا کنیم که: چی شد که اینجوری شد؟ و شناخت این گروهها یکی از راههای رسیدن به جواب است.
تلویزیون فارسی بی بی سی این هفته، گفتگویی داشت با مهدی سامع، سخنگوی سازمان چریکهای فدایی خلق در شورای مقاومت ایران، و من بر مبنای این علاقه نشستم و این گفتگو را شنیدم.
از جایگاه شورای ملی مقاومت در معادلات سیاسی ایران که بگذریم بر اساس محتوای این گفتگو به نظرم رسید آقای سامع نه تحلیل روشنی از اوضاع سیاسی دارد و نه ایدهای در مورد بنیانیترین مسائل پیش روی جامعه ایرانی در سرش هست.
او میگوید گرچه شورای ملی مقاومت مبارزه مسلحانه را ترک کرده اما "شخصا" معتقد است با روشهای مسالمت آمیز نمیتوان با جمهوری اسلامی کار کرد.
او میگوید به اصلاحطلبی معتقد است اما وقتی عنایت فانی میپرسد خب اصلاح طلبی در چارچوب همین نظام معنا دارد و مردم به این رای دادهاند، میگوید مگر در نظام هیتلری اصلاحات امکان داشت؟ او میگوید من از اصلاحات دفاع میکنم ولی در چارچوب چنین حکومتی معنا نمیدهد.
گمان میکنم آن دسته از گروههای سیاسی اپوزیسیون، که بنیان خود را بر مخالفت با ارکان نظام جمهوری اسلامی گذاشته بودند به خاطر فشارهای بین المللی موجود نمیخواهند و نمیتوانند دیگر از براندازی حرف بزنند اما آنچه که با عنوان "اصلاحات" از آن یاد میکنند عین براندازی ساختار جمهوری اسلامی است.
گروههای سیاسی مخالف با جمهوری اسلامی پشت نقاب "اصلاح طلبی" میخواهند از مزایای این عنوان بهرهمند شوند. بدون اینکه (آنطور که سودایش را در سر دارند) با صراحت از براندازی حرف بزنند و بابت آن هزینه بدهند.
ماههای آینده تا تابستان هشتاد و هشت ماههای سختی برای آقای خاتمی و من خواهد بود! پیش از این و در انتخابات پیشین از نزدیک حرص میخوردم و حالا باید از راه دور این کار را بکنم و باور کنید
خیلی فرق است بین این دو. دستکم آنجا میتوانم لایو، غر بزنم.
هی سعی میکنم به انتخابات فکر نکنم اما دعوتنامههای فیس بوکی برای عضو شدن در گروه ساپورت خاتمی فور الکشن
2009 نمیگذارند. کانال را عوض میکنم کمی گودربازی کنم آنجا هم نوشتههای آق بهمن و آرش و حامد و سمیه و دیگران هستند. آن را هم
بی خیال بشوم خبرهای انتخاباتی هر روز بیشتر و بیشتر میشوند. خلاصه، آقای خاتمی از در و دیوار زندگی آنلاین من بالا میرود.
نشستهام وسط این همه پریشانی سیاسی سعی می کنم فکر کنم. میم نون
سی و سه ساله میگوید: خاتمی "تنها راه موجود" است....
خاتمی "تنها راه موجود" است.... خاتمی "تنها راه موجود" است.
میم نون بیست و سه ساله میگوید: آخر تنها راه موجود که "راه"
نیست.
میم نون سی و سه ساله میگوید: تو بزرگ شدهای خاتمی هم همینطور، بنابراین اینبار "انشاالله" متفاوت عمل خواهد کرد. میم نون
بیست و سه ساله میگوید: همین اول کار ببین عارف را گذاشته رئیس
ستاد انتخاباتی این خاتمی درست بشو نیست که نیست.
میم نون سی و سه سال میگوید همین که پس فردا یک بابایی رئیس جمهور بشود که تو دست کم نگران نباشی حرفهایی بزند که هر روز از سایتهای جوک و سرگرمی سر دربیاورند و سر و وضعش به یک رئیس
جمهور بخورد کلی است. میم نون بیست وسه ساله میگوید: کام آآآآآآآآن! دفعه پیش از دل تیپ فشن خاتمی، آخرش احمدینژاد با آن کاپشن و سر و وضع سر درآورد. این شکلی اتفاقا تیریپ آقای رئیس جمهورمان هویتر است!
هر دو میم نون را خفه میکنم و میگویم من میدانم که آقای خاتمی چنانکه تا
الان هیچ قولی برای تغییر در عملکرد سیاسیاش نداده و در عمل هم کار متفاوتی نکرده
(غیر از انتظار طولانی اعصابخرد کن اعلام نامزدی اش که شاهکار بود) از این به بعد هم به احتمال
قریب به یقین، همینطور خواهد بود. اما باز هم میدانم گاهی وقتها "هیچ کاری
نکردن" به سبک یک رئیس جمهور خیلی بهتر از "کاری کردن" به سبک آن
دیگران است.
آقای خاتمی من میدانم سخت است ولی لطفا در یکی دو پرده کاری بکن که دل سی وسه
ساله ما کمی بیست و سه سالگی کند. ما طبق ردهبندیهای سازمان ملل هنوز جوانیم.
...............
بقیه اش را بعدا می نویسم اینجا وبلاگ است.
اسرائیل از فرصت تق و لق بودن اوضاع کاخ سفید به خوبی استفاده کرد و بیش از هزار غیرنظامی را در غزه کشت. دقیقترین رقمی که تا همین امروز هجدهم ژانویه گزارش شده هزار و دویست نفر است که گزارشهای رسمی میگویند یک سوم آنها کودک بودهاند. در طرف مقابل سیزده نفر کشته شدهاند؛ ده سرباز و سه غیر نظامی. نبرد نابرابری بوده بله؟!
این هزار و دویست و سیزه نفر، وقتی عدد میشود و در گفتگوهای سیاسی و در خبرهای افسرده کننده میآید، تنها یک عدد خشک و خالی است. گیریم یک عدد خشک و خالی و زیاد، ولی فکر کن، مثلا خواهر من، مثلا فکر کن برادرزاده تو، مثلا فکر کن مادر دوستت، مثلا فکر کن همسایهات، چه میدانم یک نفر که هفتهای دو بار میدیدیمش یکی از این کشته شدهها باشد.
فکر کن آن دختر کوچکی که سرش از زیر آوار بیرون مانده بود دختر بچه همین همسایه کناری است آن وقت این عدد دیگر فقط یک عدد خشک و خالی نیست. قلب آدم را درد میآورد. درد هم از آنجاست که یک مشت سیاستمدار خشک مغز میآیند میگویند "ایناف ایز ایناف" و دستور آتش میدهند.
مساله این است که پشت این "ایناف ایز ایناف"ها کلی سیاست کثیف پنهان است.
در پست یکی مانده به آخر، پرستو نظر گذاشته بود که؛ نوشته اي "منافع سیاسی جمهوری اسلامی ایجاب میکند که آتش در غزه مدام روشن باشد". چرا اين طور فكر مي كني؟ توضيح بيشتر مي دهي؟"
این توضیح به دلیل کله پا شدن وبلاگ، دو هفتهای به تاخیر افتاد ولی حالا مینویسم که چرا اینطور فکر میکنم.
ایران و اسرائیل دو کشوری که چشم دیدن همدیگر را ندارند بر اثر یک جبر جغرافیایی/سیاسی در یک منطقه واقع شدهاند مثل همه کشورهایی که شرایط منطقهای سیاسی یکسانی دارند، منافعی دارند که گاهی در رقابت با یکدیگر به دست میآید گاهی در رفاقت.
بخشی از این درگیریها، مربوط به منافع ملی یک کشور است و بخشی به منافع سیاسی. اگر خاطرات علم را خوانده باشید میبینید که این حس رقابت با اسرائیل در حکومت شاهنشاهی هم وجود داشته است. اما پیش از انقلاب اسلامی، محمد رضا شاه تلاش میکرد از راه رفاقت پنهانی با اسرائیل به اهدافش برسد. در همان کتاب یادداشتهای علم، هم شرحی هست درباره سفر پنهانی گلدا مایر، نخست وزیر وقت اسرائیل به ایران و دیدارش با شاه و هم اطلاعاتی درباره کمکهای مکرر شاه به شیعیان لبنان.
دهههای متوالی است که این ایران و اسرائیل سر خط خبرهای سیاسی جهاناند و همه سهم توجه سیاسی منطقه را بلعیدهاند. حتی عربستان با همه ذخایر نفتی مهمش برای غرب، از این نظر به پای این دو کشور نمیرسد. مساله اینجاست که یکی از این دو، عزیزکرده قدرتهای غربی است و آن دیگری هویت سیاسیاش را در مخالفت در غرب معنا کرده است.
جمهوری اسلامی مایل است قدرت اول منطقه باشد. اما نمیخواهد برای این اول شدن باج بدهد برای همین از شیوه دیگری بهره میبرد؛ یعنی پا توی کفش اسرائیل میکند.
البته در طول تاریخ جمهوری اسلامی هر وقت منافع سیاسی ایجاب کرده است این دو باز هم به هم نزدیک شدهاند. شواهد بسیاری هست که در طول جنگ ایران و عراق، اسرائیل در مخالفت با دشمن دیگرش صدام، پنهانی امکان ارسال اسلحه به ایران را فراهم میکرده است.
امروزو در این شرایط سیاسی اما اسرائیل نمیتواند با کشوری که هویتش را نفی میکند کنار بیاید و از امتیاز نزدیکی با غرب بهره میبرد تا جمهوری اسلامی را تضعیف کند.
در چند سال اخیر ایران به خاطر برنامه هستهایاش زیر فشار شدید سیاسی و اقتصادی بوده است. و اسرائیل بر مبنای احتمال هستهای شدن قدرت نظامی جمهوری اسلامی، توانسته امتیاز بیشتری بگیرد.
حالا دست کم در بیست روز گذشته ، به قول گوینده خبر سی ان ان "از تهران تا لندن" تظاهرات ضد اسرائیلی برگزار شده است. در واقع افکار عمومی جهان، اسرائیل را به گوشه رینگ رانده اند. حواسها از برنامه هستهای ایران کلا پرت کشتههای غزه شده و کسی ایران را شماتت نمیکند که حامی حماس بوده است.
در واقع کمک مالی دولت ایران در برابر کمکهای دهها میلیون دلاری عربستان، امارات، قطر، کویت و بقیه کشورهای عربی به حماس، رقمی نیست اما این ایران است که همیشه در برابر افکار عمومی به حمایت از فعالیتهای حماس متهم میشود و به وقتش از این اعتبار استفاده میکند و در مذاکرات سیاسی روی این مساله مانور میدهد و خودنمایی میکند.
در طول سالهایی که مناقشه بین فلسطین و اسرائیل برقرار بوده دفعات بسیار کمی شاهد این همدلی جهانی در مخالفت با اسرائیل بودهایم.از قطعنامههای شورای امنیت بگیرید تا موضعگیری سران کشورها تا تظاهرات گسترده ضداسرائیلی در سراسر جهان. دقت کنید به خاطر این جو ضد اسرائیلی حاکم بر جهان در برخی مواضع کدام دولتها رقص بندری برقرار است؟
گیریم، آمریکا، روزی روزگاری، با برآورد شرایط سیاسی امکان بدهد که حماس دولتش را در فلسطین مستقر کند، فکر میکنید دولت مستقر و تثبیت شده احتمالی حماس (که اگر شکل بگیرد فقط با نظر مثبت آمریکا خواهد بود) چقدر برای سیاستهای جمهوری اسلامی مفید خواهد بود و چقدر از حکومت ایران حرفشنوی خواهد داشت؟ و چقدر سیاستهای منطقهای ایران دنبالهروی میکند؟ برای این است که فکر میکنم جمهوری اسلامی یکی از کشورهایی است که نشستن دور این آتش را ترجیح میدهند.
به نظر من در مناقشه اخیر جمهوری اسلامی، به عنوان حامی معنوی حماس برنده اصلی است و اسرائیل را به گوشه رینگ رانده است. این پیروزی بزرگ به هزار و دویست و سیزده تا کشته نمیارزد؟
..................................
پی نوشت: الان که این نوشته را پست کردم دیدم چقدر طولانی شده، آی ام ساری ابات ایت! اتفاقی بود.
کمانگیر نوشته بود آدم کشی بد است اما... و عکسی گذاشته بود از آنچه در غزه می گذرد. اولین کامنت پای این مطلب را سروش گذاشته که نوشته:به وضع مردمان کشور خودمون بیشتر توجه کنیم. کاش بیشتر از اینها به انعکاس مصایب و دردهای مردمان کشور خودمون بپردازید.
از یک منظر نوشتن درباره فلسطین و حرف زدن درباره آن بسیار از مردم ما را عصبانی می کند. مردمی که گاه و بیگاه خبر کمک های دولت و حکومت ایران را می شنوند خودشان را بیش از فلسطینیها شایسته کمک و همدردی می بینند.
واقعیت هم این است که بر مردم ایران روزگار سخت می گذرد. سوءمدیریت در همه شئون زندگی مردم تاثیر گذاشته و شرایطی را برای مردم ایران فراهم کرده که این شرایط را حق خودشان نمیدانند.
بعد از سی سال رویاهایشان برای آسایش سیاسی اقتصادی به باد رفته است. تحریم هایی که قرار بود کمر جمهوری اسلامی را مقابل قدرتهای جهانی خم کند کمر مردم را شکسته است.
کابوس جنگ هم از بالای سر مردم ایران کنار نمیرود. بعد از جنگ با عراق، احتمال یک جنگ دیگر کابوس مردمی است که برخی شان به شکلی بیمارگون مواد غذایی جمع میکنند و فریزرهایشان را پر میکنند تا شاید در روز مبادا دست کم از گرسنگی از دست نروند.
من به بسیاری از مردم ایران حق می دهم که عصبانی باشند. نگاه کنید. بخش زیادی از وبلاگستان فارسی به مساله فلسطین و غزه اختصاص یافته است. مطمئنا صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم این یکی دو روزه به پوشش وسیع این مساله پرداخته است و مدام در این باره برنامه و خبر پخش میکند. وقتی فاجعه در سطحی است که سی ان ان هم یک پارچه از غزه میگوید چرا صدا و سیمای جمهوری اسلامی نگوید؟
ظاهرا ما در وبلاگستان فارسی و جمهوری اسلامی در یک جبهه قرار گرفتهایم. اما واقعیت این است که بسیاری از ما با جمهوری اسلامی در این مورد دچار اشتراک لفظی هستیم. یعنی گرچه از یک مفهوم حرف میزنیم اما حرفمان مشابه نیست.
پا به پای نوشتههای کسانی که در وبلاگ هایشان به فاجعه غزه معترض اند وبلاگهایی هم هستند که می نویسند اصلا به ما چه؟
خانواده من و تو و تو که از یک طرف کمرشان زیر بار تحریمها شکسته برایشان سخت است که تشخیص بدهند که چرا ما که مثلا روشنفکریم در مورد فلسطین در جبهه جمهوری اسلامی ایستادهایم.
خب چطور میتوانیم روشن کنیم که خط فاصله ما کجاست؟
روشن است که فلسطین برای دولت ایران، دولتهای عربی، حکومتهای غربی و البته دولت اسرائیل یک نقطه انباشته از منافع سیاسی و به دنبال آن اقتصادی است.
در واقع فلسطین در چنگ این قدرتها دست به دست میشود و هیچ کس حاضر نیست اندکی از منافعش کوتاه بیاید. جمهوری اسلامی هم یکی از این قدرتهاست. بسادگی منافع خود را از طریق حماس در آن منطقه دنبال میکند چنانکه دیگران مثلا از طریق فتح یا گروههای دیگر به دنبال منافع خودشان هستند.
فکر میکنم ما که از غزه مینویسیم وظیفه داریم در کنار اعتراض به فاجعهای که در فلسطین میگذرد روشن کنیم که به سیاستهای غلط جمهوری اسلامی و دیگران در این منطقه هم معترضیم.
ما در مساله فلسطین گرچه در کنار مردم فلسطین هستیم اما روبه روی جمهوری اسلامی هستیم. منافع سیاسی جمهوری اسلامی ایجاب میکند که آتش در غزه مدام روشن باشد ما باید به این سیاست غلط و ضد انسانی معترض باشیم، چنانکه به سکوت غیرانسانی رهبران عرب معترضیم و چنانکه به زیادهخواهی اسرائیل معترضیم و چنانکه سیاستهای صهیونیستی غرب را ناپسند و غیرانسانی میدانیم.
دردهای مردم ما بسیارند اما باید در این همه کلمهای که مینویسیم تا نفرتمان را از فاجعه غزه روایت کنیم بنویسیم که کمکهای پیدای جمهوری اسلامی به فلسطین، مرهم این همه درد ایرانیها نیست. در واقع آنچه اصل است از دیده پنهان است. کمکهای ناگفته و نانوشته حکایت دیگری هستند.
بنویسیم که جمهوری اسلامی، آمریکا، اتحادیه عرب، اسرائیل و اروپا برای فرونشاندن آتش در فلسطین میلیونها میلیون هزینه نمیکنند. برخی موجودیتشان را در تداوم آن آتش جستجو میکنند، برخی هویتشان را و برخی منافع سیاسی اقتصادیشان را.
باید این سیاستهای غلط را نشانه بگیریم تا متهم نشویم که با سیاستهای غلط جمهوری اسلامی احساس یگانگی میکنیم و در آن جبهه ایستادهایم جایی جلوی منافع مردم ایران و منافع واقعی مردم فلسطین.
.....................................................
پیام کریسمسیه آقای محمود احمدی نژاد را ببینید.
دوستی لینک این مطلب را در کامنت ها گذشاته بود حیف است نبینید. من کم آورده ام. فکر می کنم در این همایش از سهراب سپهری و شعر "کفشهایم کو" تقدیر ویژه شود.
پیشنهاد می کنم همه خبر را بخوانید و به تیتر اکتفا نکنید. بخصوص آن جایی که می گوید: در پنجمين همايش(سوختگان وصل) رحمت الهي ما را به نظاره همسران شهدا رساند. خدایا! اگر هدایت من باعث می شود سرت شلوغ بشود و به هدایت اینها نرسی بی خیال من شو! من خودم راه جهنم را بلدم. اینها را هدایت کن.
می خواستم بروم بگیرم بخوابم اما نمی گذارند. گفتم قبل از خوابیدن بالاترین را ببینم و بعد خاموش شوم که چشمم خورد به لینک مسابقه انشانویسی درباره "رویاهای به تعوبق افتاده" که اولش خوشحال شدم این ژانر انشا هنوز از مد نیفتاده است. فکر کردم خب ما خاورمیانه ای ها هم کلی رویای معوقه داریم و این فرصت خوبی است برای این که دست کم بنویسیمشان ببینیم چند تا هستند!
بر سیاست دولت آمریکا و نفوذ عوامل فیزیکی در سیاست کشور متمرکز نشوید (بحث در مورد جنگ عراق، جنگ اعراب-اسرائیل و غیره). انشاء هایی که در ارتباط با این عناوین باشند فاقد صلاحیت اعلام خواهند شد. داوران بدنبال انشاء هایی هستند که به بررسی کارهایی می پردازد که شهروندان عادی میتوانند در سطح عام برای تقویت حقوق فردی در جوامع خاورمیانه انجام دهند. این حقوق مدنی شامل آزادی بیان، تساوی حقوق زنان، حقوق اقلیت ها، آزادی مذهب، آزادی اقتصادی، و آزادی هنری می باشند.
منظور از عوامل فیزیکی همان جنگ و حضور نظامی است اول روشان نشده روشن بنویسند بعد لازم دیده اند توی پرانتز، روشن کنند. تازه اگر کسی در مورد این موارد نوشت کلا فاقد صلاحیت اعلام خواهد شد و مهم نیست چقدر خوب نوشته باشد!
عحالتا بزرگترین رویای معوق مردم خاورمیانه برقراری صلح در این دو منطقه ای است که مقررات مسابقه اجازه نوشتن درباره آنها را نمی دهد!
تگ: سانسور+کثافت+بیزینس حقوق بشر+جوانان آمریکایی+ارتش+خاورمیانه+غزه+مرگ غیرنظامیان+رویاهای به گه کشیده شده+عملیات انتحاری+بغداد+لتگه کفش+وغیره
-راه حل سوم این است که کتک شان بزنید
-درست است
-حالا به نظر شما این کتک زدن چطور باید باشد؟ شما چی ?کر میکنید؟
-کتک زدن آرام
-آرام کتک زدن به چه طریقی؟
-برای مثال من توی صورتش نمیزنم.
-زدن توی صورت ممنوع است حتی برای حیوانات. حتی وقتی میخواهید شتر یا الاغتان را راه بیندازید نباید توی صورتش بزنید. اگر این حکم برای حیوانات درست باشد برای آدمها هم همین حکم جاری است.
پس باید آرام کتک زد و به صورت ضربه نزد.
..............................................
وضع در ایران خراب است. این را هر سوسکی که از خیابانهای ایران بگذرد هم میداند! لازم نیست از قیمت نفت و صندوق ذخیره ارزی خالی و تورم رسما 24 درصدی و آمار بیکاری و سیاست خارجی درب و داغان و غیره حرف بزنیم و آیا همه اینها زیر سر آقای احمدینژاد است؟
ما معمولا دنبال یک آدم میگردیم که لگدخورش ملس باشد و تقصیر همه بدبختیهای دنیا و
آخرتمان را گردنش بیندازیم و خب خدائیش چه کسی بهتر از این رئیس جمهوری عزیز که حرفهایش را هر روز دست میگیرند و اس ام اس میکنند و میخندند یا اگر خیلی جدی باشند نچ نچ
میکنند و میگویند واقعا باعث تاسفه!
خب اگر احمدینژاد و احمدینژادیسم نه، پس کی و چی؟ واقعیت این است که منوی سیاسی مردم ایران برخلاف منوی غذاهای ایرانی اصلا متنوع نیست. هر چقدر این منو را بالا و پایین کنی چیز دندانگیری به چنگ نمیآوری.
حالا دوباره ما جمعی از متحیران پی منجی برای فرار از وضعیت موجود میگردیم اما خب جای انتخاب چندانی نیست.
بعضیها معتقدند همین شیخ اصلاحات خوبتر از بقیه است چون با بیت رهبری هم رفت و شدی دارد و گاهی رگ لریاش
بالا میزند و واکنشهای قابل توجهی نشان میدهد. به این ترتیب هم بالاخره مردم دلشان
خوش است که یک اصلاحطلب را انتخاب کردهاند و هم خب کسی رئیس جمهور میشود که طرف اعتماد
رهبری است و از این حرفها و همه راهها هم که در سیاست ایران به بیت رهبری ختم میشود. این دسته طرفداران نظریه "نه سیخ بسوزد نه کباب" هستند.
بعضیها شدیدا دنبال عبدالله نوریاند. از خدماتش که میپرسی میگویند مگر به خاطر پافشاری برعقایدش به زندان نیفتاد؟ میگویند گسترش نهادهای مدنی، که کار خاتمی نبود اگر عبدالله نوری در وزارت کشور نبود چنین نمیشد که شد و خاتمی بی معرفت پای این وزیرش نایستاد و آسان از دستش داد. و احتمال میدهند که او باز هم در مقام ریاست جمهوری همان آدم دل و جگر داری باشد که به خاطر منافع مردم حتی، حتی روبهروی رهبر هم بایستد. این دسته طرفدار نظریه "حفظ کباب، حذف سیخ" هستند.
و اما خاتمی! او تیپیکال یک منجی است! معمولا طرفدارانش بخشی از حرفهایش را میشنوند و بخشی را نه. هر جا که در حمایت از مبانی نظام جمهوری اسلامی و نمادهای آن از جمله آیت الله خمینی و آقای خامنهای و سپاه و بسیج و ... حرف بزند صدای تلویزیون را کم میکنند ولی آنجا که در ایهام و اشاره حرفی از حق مردم میزند داد میزنند که چرا این جمله را صدا و سیما پخش نکرد؟!
اوه! این طوری به من نگاه نکنید من خودم یک پای رسوائی!!! جریان "مردی با عبای شکلاتی" هستم ولی در این هاگیر و واگیر از خودم میپرسم چقدر به عبای این پسر فاطمه زهرا میشود دخیل بست؟ مخصوصا که اوضاع سیاسی اجتماعی خیلی قمر در عقرب است و خودش هم قبلا نقش رئیس جمهور را در حد یک تدارکاتچی پائین آورده است.
همه راهها به مذاکره با ایران با آمریکا ختم میشود؟ اگر ایران و آمریکا چشم توی چشم هم بنشینند و مذاکره کنند درهای رحمت الهی باز میشود؟ مذاکره خاتمی و اوباما؟ فکرش را هم نکنید. جورج بوش و اوباما به هیچکدام از "نامههای فدایت شوم" آقای احمدینژاد بیکله جواب ندادهاند. فکر میکنید سیاستمدارن آمریکایی منتظرند با آدمی به خوشتیپی آقای خاتمی دست بدهند و عکس یادگاری بیندازند؟
خب تجربه ثابت کرده، موضوع مذاکره با آمریکا مسالهای است که آقای خاتمی چهار سال باید دربارهاش فکر کند و آن وقت دیگر دوران ریاست جمهوری اوباما تمام شده و دیگر نه تنها او با ما نیست بلکم با مردم آمریکا هم نیست!
من به تحریم انتخابات فکر نمیکنم ولی از خودم میپرسم چرا همیشه ما باید از بین حداقلها انتخاب کنیم؟ چرا همیشه برای فرار از موقعیت "الف" پای صندوقهای رای میرویم، یا انقلاب میکنیم یا تظاهرات راه میاندازیم در حالی که هیچ ایدهای درباره موقعیت نقطه "ب" و شرایط آن نداریم؟ چرا منویی که سیاست ایرانی به ما ارائه می کند این قدر محدود و خالی از هیجان است؟
به روزهای فرخنده پس از خرداد هفتاد و شش فکر کنید. بیائید فکر کنیم در سوخت و سوز آرزوهای بزرگمان کی، چقدر مقصر بود. من خودم میپذیرم که در حد مقدورات روزنامههای مشارکتی چند بار خیلی شاعرانه غر زدم و خیلی حال آقای خاتمی را رعایت کردم اما حالا فکر میکنم باید بیرحم تر میبودم.
سر سه تا فیلم با دوستی شرط بستهام که آقای خاتمی حتما در انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکند. در این صورت او گزینه مهمی خواهد بود که ممکن است شرایط درب و داغان فعلی ما را مجبور کند چشممان را به روی خیلی از اشتباهاتش ببندیم اما اگر آمد خدا وکیلی باید خاتمی شاعرپیشه را فراموش کنیم و مدام به یاد خودمان بیندازیم که او یک سیاستمدار است و سیاستمدار را وظایفی است؛ گاهی تلخ مثل استعفا، گاهی سخت، مثل ایستادن بر عهد مردم و گاهی دلپذیر، مثل رای میلیونی.
این روزها از ایران خبرهای هات! میرسد. خبرهایی که برای گردانندگان مجله پلی بوی هم جالب است و خبرش را کار میکنند. بالاخره ما هم به لطف سردار زارعی سری توی سرها درآوردیم.
بازار افشاگری اخلاقی و مالی داغ است. معلوم شده است که حقیقتا حق با حافظ است که واعظان محترم چون به خلوت میروند دقیقا آن کار دیگر میکنند.
شیطنت دانشجوهای دانشگاه زنجان هم که نتیجه جذابی داشت و حاجآقا را در حالی که زبانش بند آمده بود گیر آوردهاند و خلوت استاد را به هم زدهاند.
قبلا در همین جا درباره خطر میانسالهای انقلابی نوشته بودم. به نظرم برخی از انقلابیون که جوانان دهه پنجاه باشند، چشمشان دیر به متاع دنیا روشن شده است.
و مالمتاع الدنیا الا لهو و لعب؟ پیش از این خوانده بودند که اینها همهاش لهو است و لعب و حالا به طرز مفتضحی وسط همین لهو و لعب فرود آمدهاند.
همین دیروز که استاد محترم صاحب عنوان در دانشگاه زنجان، میرفت تا به خیال خودش کام دل بگیرد جای دیگری مرحله تازهای از طرح امنیت اجتماعی را استارت زدند.
به نظرم آقایان هر چه بیشتر چشم و گوششان به دنیا باز میشود بیشتر سخت میگیرند و بیشتر برای جوانها افه اخلاق میآیند. البته باید دید موها و آرایش آشکار جوانها در خیابانها امنیت اجتماع را بیشتر بر هم میزند یا لگد زدن برادران زیر مبانی اخلاق در پشت پرده.
کوچکترین حسن چنین افشاگری هایی این است که آدم صاحب درک و شعور میتواند تشخیص بدهد با چه کسی رفت و امد بکند یا نکند.
وقتی دستگاه قضائی سردار زارعی را با قرار وثیقه 50 میلیون تومانی آزاد میکند و کسانی مثل خدیجه مقدم و شادی صدر و پروین اردلان را با قرار وثیقه صد میلیون تومانی و دویست میلیون تومانی، جوانی مثل من که فرق پنجاه میلیون و دویست میلیون را انشاالله میتواند بفهمد به خوبی تشخیص میدهد که کدام یک از اینها به تشخیص قوه قضائیه برای امنیت اجتماع خطرناکترند.
عجالتا بعد از انواع خودکفاییها، در تهیه و تولید قیلمهایی با محتوای «خاک تو سری»! هم خودکفا شدهایم. تازه این فیلمها فرقشان این است که اورژینال هستند با حضور ستارههایی که از سر و دوششان ستاره میریزد.
کشته شدن چهار کودک فلسطینی یکی دو هفته پیش، چند ساعتی تیتر یک ما بود. دوستی پرسید خبر بهتری نداشتید که این تیتر یک شده است؟
منظورش از خبر بهتر احتمالا خبری بود که در آن یک سیاستمدار گردن کلفت یا چلغوز مزخرفی گفته باشد یا تهدیدی کرده باشد یا خط و نشانی کشیده باشد.
بله در این عالم، خبرهای تیتر یکی برای خودشان حساب و کتاب دارند. مثلا اگر سعید جلیلی مذاکره کننده هستهای ایران سرفه کرد باید تیتر یک شود.
از 29 سپتامبر 2000 تا 31 مارس 2008 در سرزمینهای اشغالی و در اسرائیل ، 4 هزار و ششصد و هفتاد و پنج فلسطینی به دست نیروهای امنیتی اسرائیل کشته شدهاند در حالی که کل نظامیها و غیر نظامیهای اسرائیلی کشته شده در این مدت 476 نفر هستند. ولی این آمار ما را تکان نمیدهد.
واقعیت این است که ما در مقابل خبرهای داغ و دهن سوزی که از سرزمینهای اشغالی میرسد واکسینه شدهایم. هیچ خبری از فلسطین، نوار غزه، کرانه باختری رود اردن و تازگیها لبنان تکانمان نمیدهد مگر این که رابطه مستقیمی با جیبمان داشته باشد.
شاید این فقط به ما مربوط نباشد، شاید مردم دنیا هم اینطور باشند ولی من میبینم که در همین هلند در یک سال گذشته چندین برنامه و تظاهرات و تجمع در حمایت از مردم فلسطین برگزار شده که خود جوانها برنامهریزی و اجرایشان کردهاند ولی در ایران انگار حسش نیست.
امروز اسرائیل شصت ساله شد و وقتی در طول شصت سال، مدام، حوادثی در سطح فاجعه انسانی در گوشهای از جهان رخ بدهد معلوم است که عادی میشود. بیشتر ما ایرانیها حمایت از مردم فلسطین را به حکومت جمهوری اسلامی واگذار کردهایم و تعداد بیشتریمان اصولا معتقدیم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
بسیاری از ما در جنگ میان اسرائیل و فلسطین بیطرف نیستیم. به روشنی نمیگویم که در تیم اسرائیل بازی میکنیم ولی به نظر میرسد خیلیهایمان از فلسطینیها متنفریم چون آنها را یکی از دلایل مشکلات متعدد اقتصادی خودمان میدانیم.
گروه کیوسک در یکی از آهنگهایش میخواند: انتخابای تستی، ازدواجای قسطی، دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!
و این حس بسیاری از ایرانیهاست که به دنبال مقصری برای این همه درد به ظاهر بیدرمان اقتصادیشان میگردند.
از میزان دقیق کمکهای جمهوری اسلامی و نهادهای مختلف آن به فلسطین، آماری در دست نداریم اما فلسطینیها مدام به خاطر این کمکها از طرف بسیاری از مردم ایران مورد نفرین قرار میگیرند.
این طور که این آمار میگوید اسرائیل سالانه حدود سه میلیارد دلار کمک نظامی و غیرنظامی فقط از آمریکا دریافت میکند که نزدیک به دو سوم این کمکها نظامی است.
کمکهایی که جمهوری اسلامی، ظاهرا بدون موافقت قلبی مردم ایران به فلسطین میفرستد باعث شده است به جنگ میان اسرائیل و فلسطینیها و آنچه بر سر مردم فلسطین میآید بدون عواطف انسانی نگاه کنیم.
روشنفکر هم که باشیم حرف های آقای احمدی نژاد در این مورد طوری است که از ترس متهم شدن به آنتی اسرائیل بودن، سعی می کنیم حتی الامکان دامن مان را از آلودگی هم فکر بودن با او در این مساله بالا بگیریم.
به اینها اضافه کنید سیاست رسانهای غلطی که در ایران مخاطبان را مدام زیر بمباران خبرهای ریز و درشت از فلسطین قرار داده است و بله مخاطب خسته میشود حساسیتش را از دست میدهد و تا گوینده شروع میکند مثلا از کشته شدن چهار کودک فلسطینی به دست نیروهای اسرائیلی بگوید دستی کانال را عوض میکند؛ برویم لس آنجلس کمی موسیقی بشنویم گور پدر فلسطین!
اگر تهران بودم در انتخابات شرکت میکردم و البته از انتخابات بیشتر مینوشتم اما واقعا ?رصت نکردهام بنویسم.
به نظر من تا زمانی که میدان تازهای پیش روی ما نباشد باید در میدان انتخابات و در همین زمین بازی کرد.بازی هم قواعد خودش را دارد. بعضیها البته تمیز بازی میکنند و بعضیهای دیگر کثی?.
من شطرنج بلد نیستم و تنها بازی غیر کامپیوتری که بلدم منچ است اما واقعا از حرکات هوشمندانه بعضی از بازیگران عرصه سیاست حظ میکنم.
روزی که سردار ا?شار، ?رمانده سابق بسیج را به ریاست ستاد انتخابات کشور انتخاب کردند از این حرکت تاکتیکی حال کردم. ناگ?ته پیداست که آقای سردار، سالها ?رمانده نیروی شبه نظامی بسیج بوده که در تمام دهها و شهرهای کوچک و بزرگ و ادارهها و دانشگاهها پایگاه دارد.
راستیها سیاستمدارهای عملگرایی هستند. عینهو بلدوزر، صا? و مستقیم به سراغ مقصودشان میروند و چون خودشان را با دلایل اعتقادی توجیه میکنند، چنین اجتهاد میکنند که اگر خدا بخواهد هد? وسیله را توجیه میکند و برای رسیدن به هد?، (مثلا جلوگیری از ا?تادن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمانی که آنها تشخیص میدهند) هر که و هر چه سر راه بود، میتواند له و لورده میشود.
اسمش را بگذارید بازی کثی? و متقلبانه ولی آنها چنانکه بازی سیاست میطلبد، بازی میکنند که ببرند، بازی نمیکنند که اگر باختند بروند به کمیته انضباطی شکایت کنند.
برای آنها ?وتبال 90 دقیقه است، اگر تا آخر تاریخ هم بگویی مارادونا با دست توپ را وارد دروازه کرد مهم نیست، آن شب، آرژانتینیها برنده بودند.
آنکه عزم کرده پا بگذارد روی لگوهایی که شما به اسم قانون سر هم کردهاید، بازی نمیکند که بازی کرده باشد، بازی میکند که ببرد.
جناح اصلاحطلب در انتخابات مجلس بی هیچ تدارکاتی و بی هیچ کار تشکیلاتی درست و حسابی وارد گود انتخابات شد، آمده بود که رد صلاحیت شود که شد و بعد هم جیغ و داد راه انداخت و حالا هم با کمترین ن?رات ممکن وارد میدان شده و اگر بیست تا صندلی مجلس را به دست بیاورد باید کلاهش را بیندازد هوا.
البته دولت آقای احمدینژاد لط?ش را تمام کرد و مشارکتیها اینبار برای تبلیغ خودشان حتی یک نشریه داخلی هم نداشتند چه برسد به روزنامه.
این البته در بازی سیاست کار کثی?ی بود اما راستیها زیاد نگران قضاوت مردم و تاریخ نیستند.
من من?ی نیستم ولی یک سال دیگر که انتخابات ریاستجمهوری رسید باز هم آش همین آش است و کاسه همان.
قول میدهم جناح اصلاحطلب آن موقع هم ته مانده حیثیتش را یعنی آقای خاتمی را روانه میدان مبارزه میکند و مینشیند کنار تا او یکتنه گل بزند.
حالم خوب نیست. به هم ریختهام. فیلم پارتی را دیدهام و حسابی گریه کردم. دیده بودیش؟ من نه. اگر هم دیدی حتما یکبار دیگر ببینش. معناش مطمئنم این بار فرق میکند.
این بازی سیاست در ایران و این " این کلاه آن کلاه کردن"های ما به نظرم دیگر بیفایده است. ادا در میآوریم. به خودمان دروغ میگوییم چون جرات راست گفتن نداریم. مثل آدم هایی که بچه شان مرده و نمیخواهند باور کنند.
هی امید واهی می بندیم که هی از دست بدهیم و دوباره امید ببندیم. فقط از سر ترس که واقعیت را نپذیریم، که جلوی ما ایستاده، سیاه، کج، عبوس، با صورتی پر از آبله و چرک، به ما دهن کجی میکند و دندانهای زشتش را نشان میدهد و ما به رویش لبخند میزنیم و میگوییم که فردا قیافه نحسش، از دیو تبدیل می شود به فرشته.
خیلی احمقانه است این پافشاری ما در انکار واقعیت. اینها که مینویسم از سرخوردگی نیست. از گریههای یک ساعت پیش هم نیست. می نویسم که بدانی چه فکر میکنم.
می نویسم که فکر کنی. چون پستت را که خواندم حس کردم داری از خودت سئوال می کنی. جواب من همین است که خواندی. که نوشتم.
.......................................................
پ.ن. این پیغام تلخ را یک دوست فرستاده است. در سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب شاید به مذاق کسانی که امیدوارند خوش نیاید ولی هست.
دیشب خواب مهندس بازرگان را میدیدم. راستش قبل از خواب کتاب سیاسی هم نخوانده بودم. هیچ وقت به احتمال مصاحبه با ایشان هم فکر نکرده بودم ولی نمیدانم چطور مسیر خوابم به سمت ملی مذهبیها افتاد.
من تکیه داده بودم به در اتاق و مهندس بازرگان گوشه سالن، سر نماز نشسته بود. انگار در فاصله دو نمازشان بود. یکی از آن مدل سوالهای پر از غر و گوشه کنایه را شروع کردم، پرسیدم آقای بازرگان! اصلا الان چیزی به اسم نیروی فعال سیاسی ملی مذهبی داریم؟ چرا نیروهای ملی مذهبی نیروهایشان را اگر واقعا نیرویی دارند، درست و حسابی وارد سیاست نمیکنند؟ این چه شیوه فعالیت سیاسی است که در پیش گرفتهاید؟
گفت شما ببینید امکان این کار را برای نیروهای ما باقی گذاشتهاند؟ یعنی ما فرصت و امکان کار سیاسی داریم و کار نمیکنیم؟
گفتم در فضای آرام و گل و بلبل که من هم میتوانم کار سیاسی بکنم. شما فعال سیاسی هستید مثلا! باید در چنین فضایی تصمیم درست بگیرید.
گفت کار سیاسی مراتب دارد. الان با حکومت نمیشود حرف زد با مردم هم.
آقای بازرگان در خواب من، کلی حرف دیگر زد که به نظرم رسید از نیروهای ملی مذهبی ناامید شده است یا آنها را توانمند نمیداند. چیزهایی هم درباره صهیونیسم گفت که محتوای آن یادم نیست و فکر کنم ربطی به حرفهای ما نداشت.
متاسفانه توی خواب یک نفر حرف بیربطی زد و من هم تصمیم گرفتم بروم بنشینم روبروی آقای بازرگان اما دستم خورد به لیوان چای که دیشب خورده بودم و کنار تخت بود و از سر و صدای افتادنش بیدار شدم. حیف شد وگرنه در آستانه انتخابات یک گفتگوی مفصل و جنجالی با روح آقای بازرگان انجام میدادم!
این خواب برایم جالب است و نمیدانم از کجا سراغم آمده بود. چون من اصولا نه در بیداری حافظه خوبی دارم و نه در خواب. اینکه مدتهاست دارم به این فکر میکنم که در این فضای سیاسی غیر از حضور بی حاصل در نمایش انتخابات دموکراتیک، فعالان سیاسی چه کار دیگری میتوانند بکنند میتواند دلیل خوبی برای این خواب باشد؟
واقعیت این است که آنچه با عنوان انتخابات در این سالها در ایران برگزار میشود با وجود شورای نگهبانی که فراموش کرده نگهبان قانون اساسی است و نه نگهبان قدرت فلان طیف سیاسی، کم کم دارد به نمایش مسخرهای تبدیل میشود.
حتی این روزها حرف زدن از حق نیروهای سیاسی مخالف مسخره است چون نیروهای درون آن نظام، یعنی اصلاحطلبهایی که بارها نشان دادهاند به مبانی جمهوریت و اسلامیت و حتی ولایت فقیه معتقدند دیگر با محاسبات شورای نگهبان حق ورود به ساختار قدرت را ندارند.
من البته نگران آینده خانمها و آقایان اصلاحطلب نیستم نگرانم که این عدم انعطاف در دیدگاههای حاکمان جمهوری اسلامی باعث دگرگونی بنیادین خونینی شود که کسی قدرت مهار آن را نداشته باشد و مردم عادی بیشتر از همه در این ماجرا آسیب خواهند دید.
آنها فکر میکنند کنار گود ایستادهاند و کار سیاست را به اهلش سپردهاند اما واقعیت این است که به واسطه سیاستهای غلط سیاستمداران حاکم، در طول این سالها همیشه وسط گود، مشغول مشت و لگد خوردن و مبارزه بودهاند.
به خاطر سرعت پایین اینترنت در ایران دست و دلم نمیرود که اینجا ویدئو بگذارم چون خودم معمولا از روی ویدئوهایی که دوستان میگذاشتند رد میشدم برای اینکه با آن سرعت مسخره، دیدنشان مثل عذاب الیم است.
با این حال این ویدئوی ضد بوش را از نیل یانگ دوست داشتم و حیف است دوستان ضد بوش عزیز نبینندش.متن ترانه را هم اینجا ببینید.
بزودی فصلی خواهم نبشت درباره (برخی) ایرانیان خارج از کشور و نگاهشان به موجودات ساکن وطن، چنانکه گویی خودشان و پدر جدشان اصلا اهل یک مملکت ژیگولانس دموکراسیدار بودهاند و ماندهاند مردم چرا نمیزنند فک و مک جمهوری اسلامی را پیاده کنند تا اینها بروند و یک حکومت تمیز دموکراتیک تشکیل بدهند؟!
هنوز روی اعصابم رژه میروند ولی مانده تا بیفتم روی لگد پرانی!
عدد بده!- با اینکه شخصا از عدد و رقم متنفرم اما از جدولهایی که ردهبندی کشورها و شهرهای مختلف را در حوزههای متفاوت نشان میدهند خوشم میآید. رده بندی سال 2007 کشورهای جهان از لحاظ توجه به برابری جنسیتی زن و مرد یکی از این فهرستهاست. این جدول بر اساس چهار شاخص آموزش، اقتصاد، سیاست و بهداشت تهیه شده و نشان میدهد که سوئد، نروژ فنلاند، ایسلند و نیوزیلند اول تا پنجم هستند.
در این فهرست صد و بیست و هشت تایی خوشبختانه ما صد و بیست و هشتم نیستیم، صد و بیست و هفتم هم نیستیم، صد و بیست وششم هم نیستیم! خوشبختانه صد و هجدهم هستیم و یمن آخرین کشور در این فهرست است.
ده تایی جان بولتون- جان بولتون سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل به ده سوال خوانندگان تایم جواب داده که بیشترشان درباره سیاستهای آمریکا و برخوردش با مساله پرونده هستهای ایران است، از جمله به سوال علی فرخیان از تهران که پرسیده ایرانیها در مقابل تهدیدهای غیردوستانه و جنگطلبانه آمریکا چه احساسی باید داشته باشند؟ و بولتون جواب داده که آنها با مردم ایران مشکل ندارند و وقتی از برخورد با ایران صحبت میکنند منظورشان برخورد با مردم ایران نیست و ایرانیها خیلی هم گل و بلبل هستند!
مبارزات انتخاباتی موزیکال- مبارزات انتخاباتی بر سر ریاستجمهوری آمریکا به جاهای خوبی رسیده، مثلا این ویدئو را که درباره اوباما و جولیانی ساخته شده ببینید. بعد از دیدن این ویدئو اگر به مابه ازای ایرانیاش فکر نکردید و اینکه طرفداران کروبی و رفسنجانی اگر بخواهند چنین کلیپهایی بسازند چه شود! باید بگویم اصلا فانتزی حالیتان نمیشود.
انگار کتاب تاریخ را نوشته بودند که ما را تحقیر کنند. حتی از دوران (به باور برخی باشکوه) پیش از اسلام هم که مینوشتند میگفتند این پادشاهان جلاد و سفاک برای رسیدن به قدرت به خواهر و برادر خودشان هم رحم نمیکردند.
خواندن تاریخی که به ما درس میدادند ما را به این نتیجه میرساند که ما ملت با فرهنگ ایران در طول تاریخ، مصداق "کالانعام" بودهایم. مثلاً این پادشاه، هوس شرق میکرده، ما را هی میکردند به سمت شرق که خاطر خطیر ملوکانه آرامش بگیرد، آن یکی میخواسته نقشه کشورش را خوشگلتر کند ما را دوباره هی میکرده به غرب و همچنان چرخ تاریخ برگرده ما میچرخیده است.
آن وقتها فکر میکردم که ما چقدر ملت مظلومی بودهایم ولی حالا فکر میکنم که هر چوبی در طول تاریخ در آستینمان کردهاند حقمان بوده است.
به مساله قراردادهایی که همهشان از دم ننگین بودهاند نگاهی بیندازید. از رویترز تا دارسی و 1907 تا ترکمانچای و گلستانچای! که کابوس فضاحت ترکمانچای دست از سر ما بر نمیدارد.
من زمانی فکر میکردم خب منافع سیاسی و اقتصادی پادشاهان وقت اقتضاء میکرده که بنشینند و این قراردادها را امضاء کنند ولی از سیاستمداران مشنگمان که در طول تاریخ بگذریم، آخر یک ملت باشعور چطور به چنین قراردادهایی تن میدهد؟ همان یک بار هم که زیر بار قرارداد انحصار تنباکو نرفتیم برای این بود که منافع اقتصادی بعضیها به خطر میافتاد چنانکه به خاطرش استفتاء کردند و نتیجه این شد که: الیوم استعمال تنباکو حکم محاربه را دارد و چه و چه.
من با همه بچگیام حرف این قراردادها که میشد میدانستم یک جای کار ایراد دارد ولی نمیدانم چرا پادشاهان قدر قدرت قوی شوکت حالیشان نبود و به خودم میگفتم خب آن دوره سیاستمدارها مثل الان باهوش نبودهاند.
حالا که خیر سرم بزرگ شدهام میبینم که همچنان سیاستمداران ما بهره هوشی پایینی دارند و هنوز هم دارند مملکت را به باد فنا میدهند و همچنان ما مردم با فرهنگ از این گوش تا آن گوشمان خبر نمیشود و همچنان مشغول تماشا هستیم چون کسی به ما نمیگوید چه خبر است.
همین یکی دو هفته پیش آقای احمدینژاد برای نجات از تنهایی بزرگی که برایمان ساخته، رفت دست انداخت گردن رئیسجمهور بولیوی و ونزوئلا شاید مثلا هوگو چاوز در نطق بعدیاش باز از بوش به عنوان شیطانی نام ببرد که بوی گوگرد را در فضای مجمع عمومی سازمان ملل پراکنده و ما دلمان خنک شود!

امروز هم جناب پوتین برای شرکت در اجلاس سران کشورهای حاشیه خزر وارد تهران شد و من چند روز است دارم خبرها را بالا و پایین میکنم ببینم، آوردن یک عضو اصلی شورای امنیت سازمان ملل به تهران در هاگیر واگیر بحث هستهای و حمله نظامی به پای ملت ایران چند تمام شده است و صورت حساب را باید از کجا بپردازیم؟
در خصوص همین منافع دریای خزر دقت کنید که کشورهای شمالی مدام دارند جر میزنند و احتمالا پوتین هم سهم خودش را بگیرد.
محتوای این قراردادها و سندها که برای مردم ایران روشن نمیشود ولی روز آخر این اجلاس رسانههای خارجی را مرور کنید ببینید در مورد محتوای سندی که امضاء شده چه مینویسند. قول میدهم صورت حساب را هم همان روز برایمان بگذارند روی میز. به هر حال عکس یادگاری گرفتن با یک دیکتاتور عضو شورای امنیت خرج دارد که آقای احمدینژاد در این شرایط سیاسی با کمال میل از منافع حاصل از نفت جنوب میپردازد.
فقط ماندهام فردا که بچه مدرسهایها کتابهای تاریخ این دوران را میخوانند به ما که نشستیم و تماشا کردیم فحشهایی ندهند که تنمان در گور روی ویبره بیفتد!
شبکه خبر ایران، گزارش دیدار ایرانیهای مشتاق را نشان میدهد که در نیویورک دارند از سر و کول هم بالا میروند تا دستشان به رئیسجمهور احمدینژاد برسد.
از آن طرف شبکههای سیانان، الجزیره، فرانس 24 از معترضینی حرف میزنند که در مقابل دانشگاه کلمبیا تجمع کردهاند و به سخنرانی احمدینژاد اعتراض میکنند و میگویند هیتلر قرار است در این دانشگاه سخنرانی کند از ان طرف رئیس دانشگاه کلمبیا میگوید به خود هیتلر هم اجازه سخنرانی میدهد این که چیزی نیست.
فرانس 24 فقط از صبح تا حالا چند تا کادر بسته از تجمع معترضین پخش کرده یعنی که تعدادشان قابل توجه نیست. خبرنگار سیانان هم در یک کیلومتری محل تجمع ایستاده و گزارش میکند و به ته خیابان اشاره میکند یعنی معترضین آنجا هستند. آن ته هم زیاد معلوم نیست چه خبر است. یکی نیست بگوید پس چرا تو با این همه فاصله از اصل خبر ایستادهای و گزارش میدهی؟
توی این هاگیر واگیر سیانان فیلم سیصد را تبلیغ میکند و شبکه خبر ایران، مانور نیروهای نظامی را که یعنی عمراً اگر ما کم بیاوریم.
احمدینژاد گیر داده که الا و بلا من میخواهم بروم از برجهایی که روزی روزگاری دوقلو بودند بازدید کنم و آنها هم میگویند عمراً زیر بار این بیلاخ سیاسی نمیروند.
کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازیها کار همین احمدینژادی است که کلا ریز میبینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.
ببینید احمدینژاد است که باشد، من هم از این آقا خوشم نمیآید ولی نمیدانم چرا کسی دقت نمیکند که این خبرنگار محترم مزخرف گفته است!
مگر ما بن لادن ساختیم؟ مگر ما القاعده راه انداختیم؟ مگر ما برجهای جهانی را ترکاندیم که حالا حضور یک آدم ایرانی در آنجا، هر کسی میخواهد باشد باعث آزردگی خاطر آمریکاییها و توهین به آنها شود؟
از قضا این کار یکی از افههای خوب سیاسی احمدینژاد بوده است و برخورد مقامات آمریکایی و رد این درخواست، کاملا غیرمنطقی است.
................
پ.ن. لطفا هی نگویید چی بودیم و چی شدیم و اینا چون هر چی بودیم و هر چی شدیم خودمان بودیم و خودمان شدیم. این آقایی که شما دوستش ندارید هفده میلیون رای را که از توی جوب پیدا نکرد! یک عدهای که در ذیل ضمیر "ما" قرار میگیرند به او رای دادهاند و حالا هم فرستادهاندش نیویورک حالش را ببرد!
سی ان ان این روزها دارد مستند god,s warriors رزمندگان(جنودالله) خدا را پخش میکند. مستند باشکوهی است که کریستین امانپور آن را ساخته و برای ساختش به ایران هم سفر کرده است. این را نوشتم که بگویم این مستند را از دست ندهید.
دیروز در بخشهایی از برنامه به مساله زنان و اسلام در ایران پرداخته بود و از آن جایی که من دیدم گفتگو با شیرین عبادی، شادی قدیریان و رفعت بیات را نشان داد. الان هم به سیاستمداران محافظهکار مسیحی یا اینطور که من میگویم "جنتیهای مسیحی" پرداخته است.
..............
این جدول را هم از دست ندهید بهترین و بدترین شهرها برای زندگی. برای پیدا کردن تهران زحمت نکشید تهران در قسمت بدترینها یکی مانده به آخر است.
............................
پ.ن. تصحیح میکنم که ما یکی مانده به آخر نیستیم صد و بیست و چهارمی هستیم. ببخشید دقت نکردم.
وضع خیلی خراب است اما این خبر تازهای نیست. در واقع باید بنویسم طبق معمول وضع خیلی خراب است. عدهای دانشجو را به جرم یک تحصن بیسر و صدا گرفتهاند، منصور اسانلو فعال کارگری را گم و گور کردهاند، در بزرگترین سازمان تصمیمگیری کشور را تخته کردهاند، سنگسار یک نفر و توقیف یک روزنامه هم با اینکه تازه اتفاق افتادهاند دیگر خبرهای کهنهای هستند.
ما کشوری داریم که به قول این غربیها بهشت روزنامهنگاری است و البته جهنم روزنامهنگاران که هر ثانیه روی تلکس خبرگزاریهایش میتواند یک خبر داغ لبسوز بیاید اما چون جرات انتشارش نیست خبرها در حد همان لب دوز میمانند.
در شرایط عادی باید الان کشور صحنه اعتراضهای گسترده باشد اما در ایران هیچ خبری نیست آیا مردم از این همه اتفاقات خبر دارند؟ چرا سوالی میپرسم که جوابش را میدانم؟ معلوم است که خبر ندارند. از کجا باید با خبر میشدند از طریق رسانه ملی؟
بیخبر بودن مردم از آنچه این روزها در کشور میگذرد قابل توجیه است اما قطعا فعالان سیاسی و احزاب نصفه و نیمه موجود، هم شناخت درستی از اوضاع دارند و هم انشاالله تحلیل درستتری اما نمیدانم چرا از آنها صدایی در نمیآید؟
فیالواقع من در مورد فعال سیاسی بودن در ایران با این شیوه رایج، زیاد توجیه نیستم یا شاید من توجیهم ولی فعالان سیاسی توجیه نیستند. آیا یعنی از این انتخابات تا آن انتخابات فرج است؟
در این صورت خدا را شکر بزودی به انتخابات مجلس و بعد هم انتخابات ریاستجمهوری آینده که نزدیک میشویم و کاری هم برای این دوستان پیدا میشود.
روزی روزگاری تاجزاده از احتمال تشکیل دولت سایه حرف میزد این روزها ما بیخیال دولت سایه شدهایم اگر در حد یک منتقد هم عمل سیاسی از شما سر بزند میپذیریم.
میدانم که همین احزاب کذایی رسانه ندارند و قدرت بسیج عمومی ندارند ولی دستکم از تلاشهای اصلاحطلبانه زنان و کارگران و دانشجویان که میتوانند حمایتی پر رنگتر از امضای بیانیه داشته باشند.
خیلی بد است که باز نزدیک انتخابات بشود و مردم از سر ناچاری بیایند به شما رای بدهند. دستکم کاری کنید که اگر چنان روزی رسید مملکت را بمثابه یک مملکت بلا زده تحویل نگیرید.
من تا حالا در یک تظاهرات ضد جنگ شرکت نکرده بودم. با این که حقش بود شرکت کرده باشم چون به عنوان یک جنوبی که تا یک سال بعد از جنگ هم ساکن اهواز بوده و البته پیش از آن به عنوان یک ایرانی مرارتهای یک جنگ هشتساله را تحمل کردهام.
تهران که بودم گاهی خدا قسمت میکرد و در تظاهرات و تجمعها شرکت میکردم مثلا علیه حکم اعدام آقاجری یا علیه قوانین تبعیضآمیز یا تظاهرات هشت مارس و حتی تظاهرات بیست و دو بهمن و از این دست برنامهها.
تا من تهران بودم ولی یک تظاهرات ضد جنگ برگزار نشد که ما هم برویم و افه اروپایی بیاییم و احساسات چپ خودمان را با بالا بردن کاریکاتورهای بوش و بلر فریاد بزنیم.
امروز در مسیر خانه تا سرکار با جماعت تظاهراتکنندهای روبرو شدم که Netherlands social forum’ سازمانشان داده بود و تظاهرات ضد جنگ میکردند.
من هم برای اینکه هم خدا قبول کند و هم آرزو به دل از دنیا نروم یکی دو تا خیابان با آنها همراه شدم و کمی شعار آختن پاختن! دادم.
راستش من اصلا نمیفهمیدم چه میگویند چون شعارهایشان به هلندی بود ولی خب حتما شعارهای خوبی میدادند چون هر شعار ضد بوشی شعار خوبی است!
بعدش یادم افتاد به یک تظاهرات که سالها پیش در تهران رفته بودم. اتفاقی از میدان ولیعصر رد میشدم که دیدم یک عده خواهر و برادر ظاهراً (و انشاالله باطناً) ارزشی تجمع کردهاند در میدان و قصد دارند تا مقابل مجلس در خیابان سپه (امام خمینی) تظاهرات کنند.
تا آنجا که یادم است سالگرد کشف حجاب بود و آنها هم به وضعیت حجاب اعتراض داشتند. من هم در کنار خواهران ارزشی راه افتادم. راستش را بخواهید این همراهی دو تا نکته جالب توجه برای من داشت یکی اینکه یکی از خواهران فته بود پشت یک وانت و شعارهایی را فریاد میزد که بقیه تکرار میکردند که خود این نکته برای من آن روزها پدیده عجیبی بود.
نمیدانم توی آن هاگیر و واگیر چرا کار کشیده شد به دکتر سروش و خانم ایستاده با بلندگو پشت وانت(مثل اسمهای سرخپوستی شد!) یک مقدار مبسوطی علیه او شعار داد و ملت تکرار کردند.
اما وسط این تکرارها متوجه شدم برخی از خواهران ارزشی حتی کلمات این شعارها را تشخیص نمیدهند و فقط آوای آن را تکرار میکنند. یک چیزی مثل شعار دادن خودم به زبان هلندی!
حالا همه اینها را نوشتم که افه اروپایی بیایم و بنویسم من امروز رفته بودم تظاهرات ضد جنگ این هم یک عکس که من را پشت دوربین نشان میدهد!

شماره هشتم هزارتو منتشر شده است با موضوع جنگ خوب است بخوانید.
*
بغل دستیام میپرسد: بنویسم یک بمب پرقدرت؟
روبهروییام میگوید تل?اتش چقدر بوده؟
- - چهارده کشته و هجده زخمی
- - نه ننویس. یک بمب پر قدرت، قدرتش خیلی بیشتر از اینهاست
دیروز تولد ?بدل کاستروی بزرگ بود. سیاستمدار محبوب پر حر? کلهخراب!

توی سایت رکوردهای گینس اسم او به عنوان یک رکوردزن ثبت شده. او یکبار چهار ساعت و بیست و نه دقیقه یکریز حر? زده و رکوردار طولانیترین زمان سخنرانی است. این که دم او گرم یا دم آنهایی که نشستهاند پای این سخنرانی نمیدانم ولی بازگشت دوباره او به زندگی یکی از خبرهای خوب این روزها بود و یک ضدحال اساسی برای امپریالیسم جهانی و در راس آن جورج بوش ملنگ!
در دوران دانشجویی هیچ وقت از آن تیپهایی نبودم كه بشود به ریخت و قیا?هشان گیر داد. آرایش نمیكردم- نمیكنم- و وقتی وارد دانشكده میشدم و از آن اتاقك ورودی خواهران رد میشدم بعضی از دوستان را میدیدم كه مشغول كمرنگ كردن یا پاك كردن آرایششان هستند. آرایشی كه چند دقیقه بعد توی دستشویی تجدید میشد. نمیدانم این عمد در میان مسئولان دانشگاه بود كه خانمهای مامور ارشاد خواهران را از بین زنهایی انتخاب کنند كه بهرهای از زیبایی نداشتند یا من تصاد?اً هر جا ر?تم به این خانمها برخوردم. تنها نكته قابل گیر دادن به بچههای ورودی ما این بود كه با پسرها حر? میزدیم و وقتی این ات?اق در حیاط دانشكده میا?تاد سنگینی نگاه هر كس را كه آن دور و برها بود احساس میكردیم.
چند سال پیش كه به مناسبتی ر?ته بودم همان دانشكده قدیمی تا مدتها توی شوك بودم. بچههای دانشجوی دانشكده ما، دختر و پسر، همدیگر را با اسم كوچك صدا میكردند.
این یكی به آن یكی كه داشت میر?ت طر? بو?ه گ?ت: پیام! من چای نمیخورم ?قط برای نیلو?ر بگیر! خب من هم كه گاهی پیام دوم خرداد یادم میر?ت مات و مبهوت مانده بودم!
با همه این احوال من هنوز ?وبیای دانشگاه دارم. سعی میكنم توی دانشگاه قرار نگذارم و هر وقت مجبورم بروم دانشگاه -مثل دیروز كه برای یك كارگاه حقوق بشری ر?ته بودم دانشگاه تهران- روسری مشكیام را س?ت و سخت میپوشم و سعی میكنم از جلوی نگهبانی با سرعت بگذرم و وقتی رد میشوم هنوز منتظرم كسی از پشت سرم صدا بزند: هی خانم این ریختی كجا میری؟ آخر واقعاً تیپ استاندارد جمهوری اسلامی چیز دیگری است. ولی از در كه بگذرم آرام آرام در دل دانشگاه و بین دانشجوها حل میشوم و ترسم میریزد.
این هم برای خودش مرضی است. ?قط نمیدانم آن بیچارههایی كه بارها در اتاقكهای ورودی دانشگاه مورد بازجویی و بررسی آرایش قرار گر?تهاند و بارها مجبور شدهاند جلوی چشم مامور ارشاد دستمال كاغذی را با قدرت روی لبشان بكشند تا رژلب قرمز و نارنجیشان پاك شود چقدر از در ورودی دانشگاه میترسند.
دارم كتاب نامههای تهران را میخوانم. این كتاب مجموعهای است از 154 نامه از رجال سیاسی ایران در دوران احمدشاه، رضا شاه و محمدرضا شاه كه درباره جریانهای سیاسی و اجتماعی كشور به سید حسن تقیزاده نوشتهاند.مقصد بعضی از این نامهها روسیه و مقصد بیشترشان لندن است كه تقیزاده سالها آنجا با سمت س?ارت ایران مشغول كار بوده است.
خواندن این كتاب را اگر علاقهای به جامعه شناسی سیاسی ایران دارید توصیه میكنم. چون این نامهها به قصد تاریخنگاری نوشته نشدهاند و بیشتر بازتاب اوضاع سیاسی- اجتماعی جامعه در نامههای دوستانه است میشود امیدوار بود نسبت به كتابهای تاریخی محتوای مطمئنتر و واقعیتری داشته باشند. از یك لحظ دیگر هم این نامهها جالب بودند. اگر تاریخ بعضی نامهها را برداری و از نثر كمی مت?اوتشان بگذری ممكن است ?كر كنید درباره همین ایران امروز نوشته شده است.
مثلا احمد ?رامرزی (برادر عبدارحمان ?رامرزی كیهان) در یكی از نامههایش به تقیزاده مینویسد:«... اوضاع مملكت از لحاظ اخلاق عمومی و عدم ایمان و عقیده و عدم علاقه مردم به امور اجتماعی و مصالح عامه و حرص و آز بیاندازه اكثریت به جمع مال و خودخواهی سیاستبا?ها و ترجیح دادن مصالح شخصی بر مصالح عمومی خیلی بد و یاسآور است....
...بهطور خلاصه ملت ما معنی آزادی و دموکراسی را هرج و مرج و است?اده شخصی از این آزادی به ضرر و زیان جامعه دانستهاست و روی هم ر?ته میتوان گ?ت ابداً ?كر سیاسی در این مملكت وجود ندارد و حتی طبقه منور و ?همیده هم نتوانستهاند كماهو حقه معنی حكومت و دموکراسی و آزادی را ب?همند و آزادی را به هرج و مرج و ضع? حكومت تعبیر كردهاند. و به عقیده بنده وكلای مجلس كمتر از همه به وظای? خود آشنا هستند و كمتر از همه متوجه مسئولیت خود در قبال ملت و تاریخ ایران هستند. چه بیشتر تزلزل دولت و عدم پیشر?ت كار ناشی از بیاطلاعی یا عدم اخلاص آنهاست.
البته نمیخواهم در این قسمت بهطور كلی دولت و دولتیان را بیگناه و معصوم جلوه دهم بلكه آنها را نیز شریك و سهیم پیدایش این وضعیت میدانم. زیرا اگر وزرا و معاونین آنها واقعاً و حقاً خود را مقید به رعایت اصول و قوانین و ح?ظ حقوق جامعه میدانستند و خود كمتر از مقام خویش سواست?اده مینمودند وكلا و سیاستبا?ها هم كمتر میتوانستند از آنها توقع داشته باشند و جریان امور بهتر میشد. ولی هر كس بر مسند وزارت و معاونتكل تكیه زد اولین اقدامش این است كه بستگان و اقوام نالایق یا لایق خود را آورده در راس امور قرار دهند و اشخاص لایق و با سابقه و مطلع را عقب زند...»
تازگی ها سعی می كنم از دست سیاست های احمدی نژاد حرص نخورم چون متوجه شده ام واقعاً مردی از جنس مردم است. شوخی هم نمی كنم. او مثل همه هموطنان عزیز در مورد خودش و خودمان دچار توهم است.
او در مورد مهم ترین مسائل سیاسی با ادبیات عامیانه حر? می زند. ادبیات آنهایی كه ساعت 9 شب پای اخبار شبكه یك می نشینند و دروغ های گوینده ها را در مورد رشد شاخص بورس و ا?زایش سرمایه گذاری ها و اختصاص بودجه چند صد میلیاردی به مناطق محروم باور می كنند. و بهتر است بگویم ادبیات تاكسی نشین ها!
ادبیات تاكسی نشین ها هم این روزها خیلی جالب شده انگار نه انگاراین مملكت همان مملكت گل و بلبل همیشگی است.
چند روز پیش از یك راننده تاكسی شنیدم كه احمدی نژاد ر?ته استان زاهدان! و ه?تصد میلیارد تومان گذاشته وسط! (خداییش انگار هیئت عزاداران حسینی است و این پول هم خرج قیمه پلو دهه اول محرم!) و گ?ته سال آینده که آمدم اینجا باید آباد باشد.
حالا گیریم من حرص خوردم و با تاكسی سوارها سر این قضیه بحث كردم و آن دو سه سرنشین را متوجه ب"حران ما نحن ?یه" كردم آخرش كه چه؟ با بقیه ه?تاد میلیون دیگر چكار كنم؟
بنابراین ?علاً بی خیال شده ام و تا اطلاع ثانوی به سخنرانی های بامزه آقای احمدی نژاد گوش می دهم و ?یض می برم.
به همه دوستانی كه حیران و سرگردان گرین كارتاند و یا برای ?رار از این مملكت گل و بلبل! هی ?رم پذیرش این دانشگاه و آن دانشگاه را اپلای میكنند توصیه میكنم این یكی راه را هم امتحان كنند. به نظرم مطمئنتر و كارآمدتر است.احتمال مو?قیتش هم بالاست.تا دیر نشده بروید خودتان را قاطی این جماعت كنید خدا را چه دیدید شاید نوامبر2006 چشمهایتان را باز كردید و دیدید در ایالت ?لوریدا مشغول ترویج دین مبین اسلام با قرائت مدرسه حقانی بین جماعت موبور و چشم آبی هستید و آخر ه?تهها هم در سواحل جذابش روزگار را به لهو و لعب میگذرانید كه طبق همین قرائت برای بندگان خاص پرابلمی ندارد! (به قصد تقیه البته) مگر خود جنابشان با لباس مبدل جشن هالووین تشری? نمیبرند؟! به هر حال لهو و لعب مومن هم گاهی عبادت است.
آدم آمریكا برود با رخت و لباس آخوندی برود!
این روزها احساس میكنم با دنده خلاص ا?تادهایم توی یك سرازیری كه انتهایش ?روپاشی ??سیاسی و اجتماعی است.
دلم نمیخواهد سیاسی بنویسم.اینقدر خبر بد از سوتیهای سیاسی ?مقامات و دستهگلهایی كه احمدینژاد به آب میدهد و بیتدبیری در انتخاب مدیران منتشر ?میشود كه دلم برای مردمی كه از دق دلشان به او رای دادند میسوزد.
بدبختانه هیچ رسانهای ?هم نیست كه به آنها بگوید دستی دستی خودشان را توی چه هچلی انداختهاند.
تلویزیون ?آنقدر دروغ میگوید كه ?كر میكنم دقیقاً كار اعضا تحریریه آنها تنظیم وارونه خبرهاست ?البته منظورم تنظیم بهسبك هرم وارونه نیست!
تلویزیون تا قبل از بیانیه شورای امنیت مدام ?میگ?ت درحالی كه همه كشورهای جهان یعنی كشورهای عضو جنبش عدم تعهد،روسیه و ??چین از حق مسلم ایران برای ادامه ?عالیتهای هستهای د?اع میکنند آمریكا با تحت ?شار ?قرار دادن آنها میخواهد حال ما را بگیرد!
حتی حالا كه تمام دنیا یك طر? ایستاده و سوریه ?و ایران و ونزوئلا یك طر? دیگر ایستادهاند باز هم از حجم دروغها كم نمیشود.بهطور ?مشخص بعد از انتشار این خبر كه بهقول یكی از دوستان ما در یكی از ده شهر زاغارت دنیا ?زندگی میكنیم خودم شنیدم كه گوینده اخبار تلویزیون گ?ت نتایج یك پژوهش نشان میدهد تهران جز ده شهر مطلوب دنیا برای زندگی قرار دارد!?
?شاید تا اطلاع ثانوی بهتر است خبرها را از روی نوشتههای طنز ابراهیم نبوی پیگیری ??كنیم. دستكم به این ترتیب مثلاً با خواندن انتصاب این سردار و آن سردار در پستهای ?سیاسی سكته نمیكنیم ?قط دپ میزنیم.?
?خیلی تلخ است ولی باید اعترا? كنم كه تنهایی ما خیلی عمیق و خیلی جدی است و باعث ?این تنهایی سیاستمدارانمان هستند و گرنه مردم از هر روزنهای برای وصل شدن به دریای ??دنیا است?اده میکنند.?
?همه سیاستمدارهای دنیا در پرونده كاریشان چندتایی هم اشتباه دارند ولی این روزها ما باید ??بگردیم شاید وسط این همه اشتباه از سر تصاد? ات?اق خوبی ا?تاده باشد.?
میخواهم ?كر نكنم ولی متاس?انه ?كر میكنم و ?كر كردن اذیتم میكند.وقتی میبینی كاری ?از دستت برنمیآید بهتر است ?كر هم نكنی!?
?قاعدتاً ?عالان سیاسی در این برهه زمانی باید كاری بكنند.من نه به عنوان یك ?عال سیاسی ??(كه واقعاً هم نیستم) بلكه بهعنوان كسی كه زندگیاش بشدت متاثر از تغییر و تحولات ?سیاسی است ایدههای مبهمی در ذهنم دارم و گمان میكنم طبیعی است آنها كه دستشان به ?آتش سیاست نزدیكتر است باید ایدههای روشنتری داشته باشند و این روزها وارد عمل ?شوند.
راستی ?عال سیاسی یعنی چه؟?عالان سیاسی اصلاحطلب وقتی در قدرت نیستند باید ??چكار کنند؟بیانیه دادن و مصاحبه كردن تنها راه ?عالیت سیاسی در این برهه زمانی ?است؟ اینكه همه در برابر این همه اشتباه سكوت كردهاند از ترس جان است یا از انتظار ?رج ?كه شاید بنیاد جامعه از هم بپاشد و یك ن?ر كه مثل هیچكس نیست بیاید و ماجرا را ختم به ??خیر كند؟
سوال واضحم این است كه حزب مشاركت و آقایان كارگزار سازندگی كه معتقدند در ??اندیشه و عمل با احمدینژاد مخال?اند الان دقیقاً در حال ارتكاب چه غلطی هستند؟آنها ??یعنی ?قط وقتی در قدرت هستند میتوانند سد بسازند و حالا كه پرت شدهاند بیرون باید ??بروند به كسبوكار اقتصادیشان بپردازند و بنشینند تا شاید چهار سال دیگر كه ملت ?حوصلهشان از این جماعت سر ر?ت به آنها رای بدهند و دوباره بروند سد بسازند؟

این عكس را چند وقت پیش سرمیدان ولیعصر گرفتم.احتمالاً اینروزها هم بهمناسبت روز قدس در سطح شهر بازهم باید از این تابلوها نصب كردهباشند.تا آنجا كه من خبر دارم بیشتر این ماركها و شركتهایی كه بهعنوان حامی صهیونیسم مطرح شدهاند در ایران نمایندگی دارند و ندیدهام و نشنیدهام یك ایرانی موقع خرید این مساله را در خریدش لحاظ كند یا اصلاً از این موضوع باخبر باشد و بداند یكی از راههای مبارزه با صهیونیسم آنطوركه دربرخی كشورها میبینیم تحریم این كالاهاست.
برخی از شهروندان ممالك افرنگیه كه ازموهبت دموکراسی برخوردارند در اعتراض به سیاستهای نژادپرستانه اسرائیل كالاهای شركتهای صهیونیستی را تحریم میکنند و از فروشگاههایشان خرید نمیکنند.
شهروندان كشورها دریك فضای مدنی میتوانند به سیاستمدارانشان فشار وارد کنند و از آنها بخواهند با روشهای دیپلماتیك باعث تغییر رفتاراسرائیلیها بشوند ولی سیاستمدارانآنها معمولاً جوگیر نمیشوند و نمیروند كركره اسرائیل را پایین بكشند. آنها به چیزی فكر میكنند كه در دنیای مدرن به آن میگویند منافع ملی و نطقهایشان را برهمین اساس تنظیم میكنند.
آنها میدانند وظیفه یك شهروند چیست و اقتضائات سیاستورزی كدام است. مشكل ما اما این است كه مردمانمان وضعیت آزادیبیانشان چنین است و سیاستمدارنشان هم نقششان را فراموش كرده و جوگیر شدهاند و درهاگیرواگیر مشكلات هستهای یك درد هم به فهرست دردهای آنها اضافه كردهاند.
جماعتی درحال مرمت آثار قبلی ایشان بودند كه باز دوباره سورپرایزمان كردند. یكیدو هفته پیش این یادداشت را درباره وضعیت حقوقبشر در اسرائیل خواندم یادداشت تاثیرگذاری بود از اینجهت كه یك نمای كوتاه اما واقعی درمورد اسرائیل به ما نشان میداد.در آن یادداشت نه كسی شعاری داده بود نه مشتگرهكردهای در كار بود. با خواندن آن متوجه شدم ما واقعاًهیچچیز درباره این اسرائیل یا فلسطین اشغالی یا كشور صهیونیستهای غاصب نمیدانیم.
بنابراین بهتر است بهجای شعارهای الارضلنا و النصرلنا كمی از واقعیت آنچه در اسرائیل یا سرزمینهای اشغالی میگذرد گفتهشود.بهعلاوه باور كنیدحمایت از مستضعفان جهان نهتنها بد نیست كه خوب فهم هست اما یكنفر بیاید برای این ملت بیچاره توضیح بدهد كه كجای منافع ملی مستضعفان وطنی به منافع آن مستضعفان گرهخورده است؟!
و چرا از روی جنازه این همه مستضعف خودی كه تلویزیون خودمان به یمن ماه مبارك رمضان فاجعه زندگیشان را چپ و راست نمایش میدهد باید گذشت و ردیف بودجه برای حمایت از ملت مظلوم فلسطین در نظرگرفت؟ و اصلا ًاین بودجه كجاها خرج میشود؟اصلاً به دست آن مستضعفان دیگر میرسد؟ یا میرسد به دست یكمشت كلهخراب مدل همین كلهخرابهایوطنی؟گمان كنم بازهم به نام مستضعفان است و بهكام قدرتطلبان خاورمیانهای!ین یادداشت سیبیلطلا
*
زنان دیوارو گوش خدا-سیبیلطلا