روز چندم
ساعت دو و چهل و چهار دقیقه بامداد
با کبریت خیس عباس صفاری فال گرفتم:
شاید دنیا تویی و من
ساعت دو و چهل و چهار دقیقه بامداد
با کبریت خیس عباس صفاری فال گرفتم:
شاید دنیا تویی و من
وقتی تو خوابی، جهان جای به درد نخوری است مثل ایوان بزرگ خانه مان که به سمت یک جنگل زیر صفر درجه نشسته است...

زن کوله پشتی اش را برداشت
چمباتمه زد روی نقشه گوگل
کد پستی تو را جستجو کرد
یازده بیست و چهار
یک قطار پیاده اش کرد درست روبروی خانه تو
جایی که درختها کارشان به جنگل می کشد
زن نشست روی نیمکتی که از آن حوالی رد می شد
و زل زد به زنی که روی ایوان چای می نوشید
قطار رفت تا مسافرهای دیگر را به خانه هایشان برساند
زن کوله پشتی اش را برداشت و در تاریکی چشمهای تو گم شد
این آخر قصه نیست
چشمهای تو آخر ندارد
در آغاز گنجشک بود/ باقی پرنده ها دور دانه و دام بال بال می زدند/ گنجشکها اما در حوض خانه ما شنا می کردند/ به خرماهای تازه رسیده نوک می زدند/ تیروکمان ها، قفس ها، دام ها اختراع شده بودند/ گنجشک ها اما از آن دور خرماها را نوک می زدند و به ریش ما می خندیدند/ باقی پرنده ها فقط پرنده بودند/ در آغاز اما فقط گنجشک بود که شوخی کرد و آب پاشید روی روزهای تب دار
در من خلوت کن در من خلوت کن در من خلوت کن
با یک کامپیوتر دستی کوچک
و صدای لارا فابین را چنان بالا ببر که سقف دلم بلرزد
و روی دیوارههای دلم یک گنجشک و یک آیپاد نقاشی کن
و نه ماه دیگر به دنیا بیا
با لبانی به رنگ دویست و چهار، صفر، صفر و چشمهایی به طعم قهوه صبحگاه
تا من چنانکه گویا یک کوه را تا قله دویده باشم
در تو خلوت کنم
من این شعر را سانسور کردهام
شعری که تو در آن برقصی که قابل انتشار نیست
اما محض اطلاع
بند اولش درباره آن سفرمان با قطار جنوب بود
نوشته بودم که چطور شد من پرهیز شرعیام را شکستم
نوشته بودم تو کی عقلت را از پنجره قطار پرت کردی،
در بیابانی که فرصت نکردیم اسمش را به خاطر بسپاریم
من این شعر را سانسور کردهام
شعری که من و تو در آسانسورش تنها بمانیم که قابل انتشار نیست
بیا پشت ردیف این کلمهها به نفس نفس بیفتیم از سکوت
و بگذاریم "نظام اخلاقی حاکم بر جامعه" از این شعرخالی از بوسه و نوازش کیف کند
و پشت دیوار کلمهها بپوسد
من این شعر را سانسور کردهام
اما تو میدانی در کدام بند من تو را...
در کدام ردیف تو مرا را ...
عزیز شماره چهارصدو بیست، هفتاد و هشت، پنجاه و پنج من!
یک دقیقه روی خط من بیا
تا بدون تشریفات چای و قهوه و و سکوت برایت بنویسم
آیفون، تکنولوژی تازهای است که کمک میکند
دقیقه به دقیقه
در خیابانهای آمستردام یا در آسمانخراشهای نیویورک
روی کشتیهای بندر هامبورگ یا در کافههای افسرده کننده پاریس
به صندوق نامههایم سر بزنم
و مثل هفتصد و پنجاه و شش، هفت، هشت روز گذشته
مطمئن شوم که هیچ نامه تازهای از تو ندارم
آیفون، تکنولوژی تازهای است که هر دقیقه
میتواند بگوید من کجای جهانم
در کدام خیابان
کدام کوچه
یا در کدام بن بست
اما تکنولوژی بیهودهای که نمیگوید تو کجایی
بهترین شعرهایم را در راه، در قطار نوشتهام
بهترین شعرهایم را رو به بالهای هواپیما،
در سالن انتظار فرودگاهها نوشتهام
بهترین شعرهایی که تو از من خواندی یا نخواندی
متولد جادههای بیپایان جهاناند
سر پیچها، درهها، چایخانههای بین راهی
پروازها، قطارها، قرارهایم را از دست میدهم
مینشینم در کافههایی که مشتریهایش همه مسافرند
دو تا چای سفارش میدهم
تو کی چمدان میبندی؟
تو را از دست کلمات دزدیدهام
چشمهایت را ساعتها تماشا کردهام
موهایت را به هم ریختهام
یک وعده با تو، همه رازهای سر به مهرم را نوشیدهام
یک وعده با تو، همه رازهایم را بالا آوردهام
روی آن کاناپه نارنجی یک شب با تو بیدار ماندهام
روی آن نیمکت قهوهای
انگشتهایت لابلای موهایم رفت
در آن کافه کوچک
انگشت کشیدی روی رگهای آبی دستم
رو به آن رودخانه
کلماتی گفتم که به هیچ کس نگفته بودم
پشت آن میزهای زخمی
خط خطیهای دستم را خواندی
درباره آن کاناپه نارنجی
آن کوچه باریک
آن بیدار ماندن شبانه
آن رودخانه تاریک
به هیچ کس چیزی نگو
به هیچکس نگو که من شاعری را از سر گرفتهام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت میکند
و باستانشناسها
استخوانهای یک زن عاشق را تشخیص میدهند
دیدن ندارد آسمان پركلاغی
وقتی تو هم از من نمیگیری سراغی
گشتن ندارد این خیابانهای مسموم
لختی بخوان آوازهای کوچه باغی
حالم گرفته از خبرهای پر از خون
لعنت به این خط و خبر لعنت به لعنت
سر میگذارم در سکوت سرد دربند
پای پیاده میروم تا پارك ملت
حالم گرفته از نبود دستهایت
در دست من، كه سردم و سخت و كلافه
وقتی تو ننشینی میان دود سیگار
لعنت به کافه، هر چه کافه، هر چه کافه
ول كن سیاست را، بیا اینجا بهار است
باران گرفته روی چتری كه ندارم
تا بیستم آوریل خیلی مانده خانم؟
هی روز و شب را روز و شب را میشمارم
بیفایده شب میشود روز و شب من
مدراتوكانتابیلهام پایان ندارد
خط میكشم روز و شبم را روی دیوار
چشمم به این تقویمها ایمان ندارد
اصل قضیه این كه میخواهم تو باشی
وقتی نباشی مزه گیلاس تلخ است
بودن میان این همه آدم قراضه
این مردم تاریك بیاحساس تلخ است
یك فیلم تازه، یك كتاب تازه رو كن
بگذار دولچه پونته در رویا بخواند
بنشین كنار پنجره رو به تماشا
بگذار دولچه پونته از دریا بخواند
---------
پ.ن. یادم رفت بنویسم که دلم می خواست این را بهمن بخواند. یکی از دلایل اینجا نوشتنش این بود.فکر می کنم از چند خط آن خوشش بیاید.
جهان جادههای پیچ در پیچ، فراوان دارد رانندهها موج رادیوهایشان را میچرخانند مسافرها تابلوها را میشمرند جهان، جادههای پیچ در پیچ، فراوان دارد
بزرگراههایی که از حاشیه آن، گلهای زرد و بنفش میگذرند
مسافرها لابلای موسیقی صدای یک زن، جادهها را خواب میبینند
روی فرمان ضرب میگیرند
و راننده پشت سری را توی آینه دید میزنند
فاصلهها را حدس میزنند؛
تا او چند کیلومتر دیگر مانده؟
تو در پیچ هشتصد و هشتاد و هشتم جاده چالوس گم شدی
من در پیچ تن تو
این را مینویسم اینجا و بعد که کمی بهتر شدم دربارهاش مینویسم و درباره اینکه چرا گذاشتمش شاید، شاید هم ننویسم.
زدم به جاده با یه کولهپشتی
ته کدوم جاده تو چش به راهی؟
آخر و عاقبت نداره چشمات
لعنت به من لعنت به خاطرخواهی
اول فصل بد ناامیدی
زدم به جاده با یه کولهپشتی
رفتن من یه اتفاق سادهاس
رفتن بچههای کوچهپشتی
نشئه قهوه نگاه تلخت
پای منو به این ترانه واکرد
زدم به جاده با یه کولهپشتی
جنون جاده منو سر به را کرد
به آخر ترانهمون رسیدیم
مهم تویی که ته سرنوشتی
به خاطر وسوسهنگاهت
زدم به جاده با یه کولهپشتی
تالمات عشقیام را آوردهام آتن
اما افلاطون جوابم کرده
آقای افلاطون! اگر وجود بما هو موجود عاشق شود
چاره بهتری از مز مزه مرگ به سبک سقراط سراغ نداری؟
سکوت میکند افلاطون
سکوت میکند ارسطو
از اتاق بیرون میزند سقراط
با اولین پرواز برمیگردم
شاید در ردلایت دیستریکت پاسخ بهتری پیدا کنم
تلفن کنترل بود
من شماره تو را میگرفتم
آنها گوشی را برمیداشتند
باید از شاعرانگیام استفاده میکردم
حرفهای عاشقانه میزدم
بی آنکه حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر
عشق آدم را بی پروا میکند
عشق زبان آدم را بیپروا میکند
و جملههای رسوا کننده از زبانم سر میخوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!
آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت میبردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت میبردند
و از سکوتهای بین کلمات ما لذت میبردند
تلفن کنترل بود
و ما میدانستیم
حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بیپروا
از سکوتهای پر از شاید و اما
شاید یک روز به جرم حرفهای غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانهام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمیکنم
نه دلتنگیهای تو را
نه نفس زدنهای خودم را
فقط میگویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشههای خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سالهایی که بیپروا حرفهای عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود
نزار قبانی شعری دارد که اینطور شروع میشود:
شكرا لحبك..
فهو معجزتی الأخیره
بعدما ولى زمان المعجزات
شكرا لحبك
فهو علمنی القراءة، والكتابه،
وهو زودنی بأروع مفرداتی..
و اینطوری تمام میشود:
شكرا لكل دقیقه..
سمحت بها عیناك فی العمر البخیل
شكرا لساعات التهور، والتحدی،
واقتطاف المستحیل..
شكرا على سنوات حبك كلها..
بخریفها، وشتائها
وبغیمها، وبصحوها،
وتناقضات سمائها..
شكرا على زمن البكاء ، و مواسم السهر الطوی
شكرا على الحزن الجمیل ..
شكرا على الحزن الجمیل ..
همین!
یه کلاغ نشسته اونجا روی دوش خسته توت
یه کلاغ به رنگ چشمات یه کلاغ به رنگ گیسوت
مینویسمش رو کاغذ تا بدونی توی باغم
توی این همه پرنده من هواخواه کلاغم...
....................
این روزها هی خودم را لای خط و خطوط فراموش شده بازیافت میکنم. این چهار خط دیروز زیر دوش یادم آمد اما مال الان نیست، مال سالها پیش است. اصلش را برای کسانی خواندهام و احتمالاً برای کسی یا کسانی یادداشت کردهام. اگر دوستی، رفیقی اصلش را دارد یک نسخهاش را به خودم بدهد ببینم آخر شعر چه بلایی سر کلاغ آمده است.
حرف زن دو تاست
یکی در سر و یکی در دل
من،
زبانم چموش
مثل اسبهای تاتار
دلم، رام و آرام
مثل بچه گربههای ایرانی
از تو که حرف میزنم
همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
میپذیرم که نباشی
میپذیرم که در سکوت
به همه جای جهان زل بزنم
جز به قهوه تلخ ته فنجانت
چشمانت
میپذیرم دستم در دستانت
میپذیرم که دستم در دسترس تو نباشد
میپذیرم دستت در دست کسی
میپذیرم سکوت زل زده جهان را
وقتی من در سکوت به هیاهوی جهان زل زدهام
اما به من نگو طبیعی است
که چشمانت،
دستانت،
در حوالی بوسههای من نباشند
به من نگو همه اینها طبیعی است
من هزار و چند صد سال است به تو ایمان آوردهام
بگو خدا هم گاهی شوخی میکند
خداحافظ گریکوپر کتاب بالینی من است. دوستش دارم. بشدت دوستش دارم. هر چند وقت یکبار میخوانمش این شعر هم لذت دوباره و چندباره خواندن آن کتاب است. اگر کسی دوستدار آن کتاب است این چند خط نوش جانش.
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
یک اتوبوس شبانه، یک قطار به هرجا
وسوسه این بود: بی نهایت رویا
تا ته دنیا درست تا ته دنیا
روی همان جادههای سرد مجازی
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
خوابیدن در هزار بندر موهوم
بیداری در اتاق رو به تماشا
امشب را بهتر است راندن در برف
امشب را بهتر است چادر و جنگل
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
خط خطی جاده ماند از اول
در ماداگاسکار جاده خورد به دیوار
دیوار و دره و مسافر و سرما
هی گری کوپر! بخواب قصه همین بود
نقشه کشیدم دو کوله پشتی تنها
دوباره کسی حرف عاشقانهای میزند که به باران ربط دارد
دوباره من چیزی درباره پرندهها و کتابها مینویسم
دوباره به عبور آدمها بیاعتنا میشوم
دوباره
دوباره به فکر دستچین کردن واژهها میافتم
برای نوشتن یک ایمیل ساده به کسی که شاید امروز نمیشناسمش
دوباره تایپ میکنم، خط میزنم
تردید میکنم
دوباره
دوباره به تلفنها جواب نمیدهم
به هر کس بخواهد بداند من کجا و چرا در سکوت خبری بهسر میبرم
جواب سربالا میدهم
الو من دربند نیستم
الو
دوباره
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس شیر آب هنوز چکه میکند یا نه؟
بنویس فنجان لبپر شده را دور انداختی
بنویس فیلم سیریانا را دیدی
سطل آشغال آبی خریدی
بنویس از پنجره که به بیرون نگاه میکنی
هنوز خطهای عابر پیاده سرجایشان هستند
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس درختی را که شاخههایش در باد شکسته بود
شبانه بریدند
بنویس همسایه بداخلاقت برایت یک سبد نارنگی آورده است
بنویس سر کوچهتان یک مغازه میوهفروشی باز شده
که میگذارد میوهها را سوا کنی
بنویس مجسمه ارسطو از روی تلویزیون افتاد و شکست
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس که حالا نامه را از توی پارک کنار خانه ادامه میدهی
نشان به آن نشان که رنگ خودکارت قرمزتر شده
بنویس جورابهای نارنجیات را پشت یخچال پیدا کردی
بنویس یک کلاغ زل زده به تو، انگار تو را جایی دیده
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس باطری ساعت ته کشیده
و ساعت روی دوازده و بیست دقیقه خشکش زده
بنویس خیارشورهایی که با هم خریدیم تمام شدند
بنویس یک لاک سربی خریدی شبیه همان که قبلا داشتی
بنویس پالتو قهوهایم را فراموش کردهای از خشکشویی بگیری
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس دقت کردهای این آهنگ تازه ابی چقدرمزخرف است؟
بنویس الان یک نفر از اینجا رد شد
که شبیه بچگیهای تو بود
برایم نامههای طولانی بنویس
و آخرش مثل همیشه سمت راست امضا چیزی بنویس
شبیه این مثلاً که:
Time passes, I meet you
And my heart is afraid
You told me
That's life
به همین بیهودگی
دو سال پیش بعضی ها گیر دادند برای چلچراغ یك ترانه بگو. اولین چله چلچراغ هم بود گمانم. در ضمن خرده فرمایش هم كردند كه سركلیشه های چلچراغ مثل روزی روزگاری ایران و سرگیجه و بچه های كوچه پشتی و .... حتما توی ترانه باشند. نتیجه شد یك ترانه رسماً پریشان!! كه به دوستی می گفتم مثل مرغ سحر روایت های مختلفی از این ترانه هست!!! یكی از آخرین هایش را امید عراقی خوانده است كه اگر دلتان خواست می توانید شاهكار من ترانه چلچراغ را از اینجا بگیرید و بشنوید. باور كنید این تنها ترانه بی قاعده ای است كه در عمرم گفته ام. درست به بی قاعدگی چلچراغ!
خدا نمیدانست؟
كه آن دو ساقه ریواس...
*
كدام فصل
كدام برگ
كجای صفحه چندم؟
نیست
نیست
نیست
حتی یك ورق
برای حكم شرعی عشق
آه ای رسالههای قطور!
*
خدا كه میدانست
كه آن دو ساقه ریواس...
با اینكه سالهاست نشستن در جلساتی را كه بهخاطر شعر تشكیل میشود بیخیال شدهام اما یكی دو روز پیش به خاطر رفاقت به جلسه نقد و بررسی اولین كتاب شعر یكی از رفقا رفتم.
راضیه بهرامی با اینكه خیلی غزلی است كتاب كوچكی به اسم نقلهای كوچك رنگی منتشر كرده كه شامل تعدادی از شعرهای سفیدش است.این شعرها آنقدر كه شعرهای سفید میتوانند زیبا باشند زیبا هستند یعنی خیلی زیبا!
چه با روسری
چه بیروسری
دستی كه گیسوان تو را شهرزاد!
از كرتهای چای به فنجان كشید
و پای مرا
از ارتفاعات «چه خواهد شد؟»
به سردابهای «چه فرقی میكند؟»
همان دستی است كه یك روز
تمام پنجرهها را بست
و هزار و یك حكایت نگفته دیگر
از همین دست.