شهروند امروز و تایم

November 17, 2008 06:56 AM



تیم شهروند امروز از قرار ادعا می‌کردند مجله‌شان "تایم ایران" است. در سال‌های اخیر خیلی‌ها تلاش کردند مجلاتی منتشر کنند که بشود با نشریات معتبری مثل تایم مقایسه‌شان کرد اما موفق نشده بودند.

 شهروند امروز گذشته از این مقایسه‌ها مجله‌ای به تمام معنا وزین بود. حتی اگر کنار تایم یا نیوزویک یا دیگر نشریات نمی‌ایستاد تا قد و قواره‌اش را اندازه بزند باز هم خوش قد و قامت بود.
 
پیش از این‌که تابستان گذشته به تهران بروم بعضی از مطالبش را در وبلاگی که در بلاگ‌فا راه انداخته بودند می‌دیدم و می‌خواندم و غر می‌زدم که چرا چنین نشریه‌ای سایت درست و حسابی ندارد که از قضا در ماه‌های آخر عمرش وقتی به استقرارش مطمئن شد آدرس مستقلی هم پیدا کرد ولی این آدرس از قرار برای شهروند امروز "شگون" نداشت.
 
به تهران که رسیدم شماره‌های شهروند جزء اولین خریدهایم بود و دیدم در نسخه اینترنتی ما خیلی چیزها را از دست می‌دهیم. شهروند امروز در هر شماره‌اش موضوعات مختلف را پرونده می‌کرد و در هر پرونده هم نگاهش عمیق و فراگیر بود. هر پرونده‌اش حرف تازه یا حرف‌های تازه و ناشنیده‌ای داشت و تلاش می‌کرد به رسمی که در ایران کم دیده می‌شود "حرفه‌ای" این مسائل را دنبال کند.
به خاطر پرداخت خوب و جذاب مطالب در شهروند امروز صفحات بسیاری را خواندم که موضوعش به خودی خود در حوزه علاقه‌مندی‌هایم نبود.
شهروند امروز که در طول هفتاد و یک شماره‌اش هر هفته حرفه‌ای‌تر و خواندنی‌تر و خواستنی‌تر منتشر می‌شد مجله‌ای بود که حیف شد.
تنها مجله‌ای که این‌قدر وزین و پرطرفدار و حرفه‌ای سراغ داشتم مجله پیام امروز بود که در دهه هفتاد منتشر می‌شد و در یکی از همین توفان‌های سخت، توقیف شد و آن هم حیف شد.

پیام امروز در روزگار خودش بی‌نظیر بود و یک قامت از بقیه نشریات بلندتر، چنان‌که شهروند امروز به راستی بالا بلندتر از نشریات دیگر ایستاده بود. اما در روزگار آدم‌های متوسط "قد بلند" بودن دردسر است.
 توقیف شهروند امروز، توقیف یک صدا نبود، توقیف صداهای بسیاری بود که تیم حرفه‌ای این مجله به آنها امکان شنیده شدن می‌داد. این مجله را ورق بزنید تا ببینید چه حیف شد. مجله ای که در بضاعت ایرانی ما برای خودش "تایم"ی بود.




masoome naseri | 06:56 AM | Comment(s)(1)

زمانه کله خراب‌ها

November 8, 2008 05:35 AM

معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زده‌ام بیرون. چرا و چطورش این‌قدری که در شهر پیچیده همه می‌دانند و بقیه‌اش را من نمی‌توانم بنویسم چون به چارچوب‌هایی معتقدم که ایجاب می‌کند ننویسم.

زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی می‌روم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب.

خیلی کار کردیم همه‌مان. شب‌های زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود می‌ایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که می‌کردی حقوق می‌گرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیله‌ام.

اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آن‌چه دریافت می‌کردند کار می‌کردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همین‌طور بودند.

بسیاری از آنها ایده‌هایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار می‌توانست داشته باشد اما در زمانه بی‌مزد خرجش کردند.

رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهم‌ترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.

در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخ‌زبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب می‌آورد اما آدم‌های تازه، ما را آرام و سربه راه می‌خواستند چیزی که من عمرا نمی‌توانم باشم.

در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.

رسانه‌ای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمی‌دانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپه‌ام دراز کشیده‌ام و پیغام‌های تبریک و تسلیت دوستان را می‌گیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.

معمولا با حافظ مشورت می‌کنم برای تصمیم‌هایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

خودم هم باورم نمی‌شود که این حافظ این‌قدر کله خراب باشد.

admin | 05:35 AM | Comment(s)(6)

پرونده سوم

October 5, 2008 02:04 AM

من این پرونده را تازه یافته ام هر چند این سومین شماره آنهاست. به نظرم جالب است. شما هم یک نگاهی بیندازید پشیمان نمی شوید گمانم.

این مطلب را هم که نویسنده اش ادعا می کند بزرگترین چای شناس زنده جهان است بخوانید، با عنوان آن سه گانه معروف
من کلا با سر و شکلشان حال کردم.

masoome naseri | 02:04 AM | Comment(s)(1)

آدم! عصبانی نشو!

April 4, 2008 02:57 AM

یکم- امشب در مسابقات جهانی منچ  که در محل کافه کنار دفترمان برگزار شد با به خاک مالیدن پشت سه حریف به مقام قهرمانی رسیدم!
هیچ مدالی دریافت نکردم، همان تماشای قیافه داغون بازنده ها از صد تا مدال بهتر بود. فقط یادم باشد دفعه بعد شرط بگذارم که به برنده فینال باید مصرف یک سال پاپ کورن، دستمال توالت، انگور، کوکاکولا یا آب معدنی تعلق بگیرد. اینها مایحتاج روزانه زندگی من هستند.

دوم- این دفعه سوم است که حریف می گیرم، سوسک تحویل می دهم!

سوم- ویژه نامه نوروزی چند مجله را دوستی که تازه تهران بوده با خودش برده لندن و از آنجا برای من فوروارد کرده است. از جمله این مجلات شماره نوروزی مجله چلچراغ است که در آن از جمله گزارشی کار شده از مسابقات بین قاره ای منچ در دفتر چلچراغ با حضور چند تا از بچه معروف های سینما و تلویزیون و فوتبال.

این نشانه خوبی است.

بخش هایی از این ویژه نامه 120 صفحه ای در سایت هم هست. البته گزارش مسابقات بین قاره ای منچ نیست!

درباره منچ:

منچ یعنی آدم! عصبانی نشو! اسم این بازی به هلندی هم همین است بنابراین اگر بخواهید از فروشنده سراغ منچ را بگیرید باید بگویید: من یک "آدم عصبانی نشو" می خواهم!
تاریخچه منچ
منچ در ویکیپدیا

masoome naseri | 02:57 AM | Comment(s)(6)

درس زبان هلندی

March 22, 2008 07:24 PM

امروز در میدان دام  شهر آمستردام تظاهراتی برگزار شد که سازمان دهنده آن سازمانی بود به اسم "اعتراف به رنگ" که فعالیت‌های ضد نژادپرستی دارد.

بهانه این تظاهرات، فعالیت‌های ضد اسلام آقای خیرت ویلدرس نماینده پارلمان هلند و فیلم ضد قران اوست و شرکت‌کنندگان این تظاهرات حرف حسابشان این بود که هلند فقط ویلدرس نیست و ما آدم های نژادپرستی نیستیم.

من با این تظاهرات البته کاری ندارم فقط می‌خواستم در مورد اسم این نماینده پارلمان هلند توضیح بدهم. در زبان هلندی حرف g را خ تلفظ می‌کنند بنابراین Geert Wilders   را خیرت ویلدرس می‌گویند نه گیرت ویلدرس این‌طور که بعضی رسانه‌ها می‌نویسند.

البته این قاعده همیشگی نیست و بعضی از g‌ها را همان "گ" می‌خوانند. این شامل "g"هایی می‌شود که بعد از حرف n به کار رفته باشند. مثلا کلمهkoning  کوننینگ خوانده می‌شود که معنی‌اش می‌شود پادشاه.

اینها شهری دارند به اسم groningen که اگر با تصور معمول بخوانید می‌شود گرونینگن ولی در اصل خرونینگن است!

این بود درس هلندی امروز

 

 

masoome naseri | 07:24 PM | Comment(s)(15)

فقدان

February 3, 2008 02:36 PM

احمد بورقانی قهرمان‌ نسل‌ روزنامه‌نگارانی بود که ما بودیم. بزرگ، آرام، سرکش. چه آن وقت که معاون وزیر بود و چه آن وقت که نماینده مجلس، عنوانش قبل از خودش برپا نمی‌داد.
احمد بورقانی بود همیشه. قهرمان نسل ما، نسل ما که ساعت‌های مداوم استیضاح و محاکمه را مثل مسابقات داغ جام جهانی تماشا می‌کردیم.

وقتی تخت و رخت معاونت وزارت ارشاد را کنار گذاشت، روز تلخی بود اما انگار تیم‌مان با برزیل بازی کرده باشد و گل نخورده از زمین بیرون آمده باشد، مغرور بودیم به او، ما که از ترس و سیاست‌بازی بی‌حوصله بودیم. از وقت‌کشی، از سانترهای سرکش به روی دروازه حریف که گل نمی‌شد، از بازی مزخرف سیاست روی زمین چمن جوانی‌مان بی‌حوصله بودیم.
احمد بورقانی قهرمان نسل ما بود، ما روزنامه‌نگارهایی که حالا دست‌مان نمی‌رود خبر مرگ او را بنویسیم.

masoome naseri | 02:36 PM | Comment(s)(2)

بلاهت بی پایان و لغو امتیاز زنان

January 28, 2008 04:02 PM

این‌که آدم بعد از مدت‌ها بیاید بگوید ماهنامه زنان لغو مجوز شد خیلی مفتضح است. شهلا شرکت در طول  این سال‌ها به قول علما بای نحو کان باعث شده بود این ماهنامه در تندباد حوادث تا امروز دوام بیاورد.


ماهنامه‌ای که اکثریت زنان جامعه می‌توانند تکه‌هایی از تصاویر خودشان را در آینه آن ببینند.
شهلا شرکت به نظر من فمینیست آرام و سیاستمداری است. سیاستمدار، به معنای این‌که صاحب درک متناسبی از اوضاع زمانه است و این باعث می‌شود آهسته و پیوسته رفتن را به روش‌های تند و رادیکالی ترجیح دهد.
این روش او به وضوح می‌گویم که گاهی لج ما را که جوان‌تر بوده‌ایم درآورده است اما معتقدم او و شیوه فعالیت او یکی از پایه‌های جنبش زنان بوده و باعث تولید ادبیات متنوعی در حوزه مسائل زنان شده  است.

شهلا شرکت برای پیشبرد دیدگاه‌هایش گاهی به سیاست هم پرداخته است و به حزب مشارکت نزدیک است.  دو دوره قبل بود گمانم که در فهرست جبهه مشارکت خودش را نامزد انتخابات مجلس هم کرد که رد صلاحیت شد.
در شرایطی که هنوز در نظر بسیاری از مدیران و مسئولان انتساب به «فمینیسم» یک فحش است او چند سال پیش در پوستر بزرگی که در غرفه ماهنامه زنان در نمایشگاه مطبوعات نصب کرده بود نوشت: اولین نشریه فمینیستی ایران و خودم شاهد بودم که نشستن زیر این عنوان در آن شرایط چه تحملی می‌خواست.


حالا ماهنامه زنان با همه احتیاط‌هایی که برای عبور از میدان مین روزنامه‌نگاری در ایران به خرج می‌داد لغو امتیاز شده است.
هفته پیش یکی از دوستان به مناسبتی این دیالوگ دایی جان ناپلئون را دست گرفته بود و تکرار می‌کرد که: قاسم! چیزی که نهایت ندارد خریت است. امروز این قدر عصبانی هستم که دیالوگی بهتر از این سراغ ندارم که اینجا بنویسم.

masoome naseri | 04:02 PM | Comment(s)(7)

یک مستند فوتبالی

December 23, 2007 02:43 PM

 وقتی هفته پیش رفتم به ویدئولند سر کوچه‌مان و با فیلم یک‌بار در زندگی بیرون آمدم اصلا از خودم تعجب نکردم چرا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش چاره‌ای نیست و عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش.
من فوتبال خیلی دوست دارم و از اینهایی هستم که وقتی گل می‌زنند می‌پرم هوا و وقتی گند می‌زنند بد و بیراه می‌گویم، آخرین بار هم سر بازی استقلال و پرسپولیس یک لیوان شکستم اما یک سالی است به خاطر عدم دسترسی به شبکه سه تلویزیون ایران و کانال‌های پخش فوتبال در خانه‌ام از زندگی فوتبالی دور مانده‌ام.
البته هفته پیش در یک شرط‌بندی جذاب برنده یک بلیط از بازی‌های تیم آژاکس شدم و بعد پشیمان شدم که چرا سر بلیط فینال یورو 2008 شرط نبسته‌ام!
بعد از این مقدمه عشق فوتبالی برمی‌گردم به فیلم که خیلی جالب بود. یک‌بار در همه زندگی، یک فیلم مستند درباره تیم فوتبال کاسموس نیویورک است، تولد این تیم، روزهای اوجش و البته پایانش.
من نمی‌دانستم یک بار پله، فرانتس بکن بائر و کارلوس آلبرتا  باهم هم‌بازی بوده‌اند و این اتفاق در همین تیم کاسموس نیویورک افتاده  که فکر می‌کنم تیم شاهکاری بوده است. 
مساله کمی تاریخی است و برای این روزها شاید جذاب به نظر نرسد ولی من نشستم و تا آخر فیلم را تماشا کردم و به نظرم جذاب بود.


masoome naseri | 02:43 PM | Comment(s)(0)

کلاس خبرنگاری

October 19, 2007 07:11 PM

الان شبکه خبر داشت گفتگوی اختصاصی دو خبرنگارش را با پوتین پخش می‌کرد. این دو نفر چنان لبخند گل و گشادی زده بودند که برگشتم گفتم اینها الان در اوج افتخار به سر می‌برند و بعدها خاطره این مصاحبه اختصاصی‌شان را برای همه تعریف خواهند کرد.
بعد که مصاحبه تمام شد خبرنگارهای محترم بلند شدند با پوتین عکس یادگاری گرفتند و تلویزیون هم این صحنه مفتضح را نشان داد. دوستان عزیز! همکاران محترم! این کارها بد است، ضایع است، تو رو خدا بی کلاس نباشید، شما خیر سرتان خبرنگار هستید.

masoome naseri | 07:11 PM | Comment(s)(18)

زولبیا خوردن در محضر آقای رئیس جمهور!

October 10, 2007 03:49 PM

خبر افطار روزنامه‌نگاران را خواندم، بالاخره یک چیزی یادم افتاد که تا ماه رمضان تمام نشده تعریف کنم.  چند سال پیش که هنوز جوان بودیم و خاتمی رئیس‌جمهور بود و هنوز تخم‌مرغ دونه‌ای پنج قرون بود! تعدادی جوان نخبه را به صرف افطاری دعوت کرده بودند نهاد ریاست‌جمهوری. خب اگر برایتان این پرسش ایجاد شده که: خب به تو چه؟ بگویم من هم بالاخره با پارتی بازی و تک‌ماده نخبه حساب شدم و با بروبکس رفتیم افطاری.

فکر می‌کنم چهل پنجاه نفری بودیم از همه رقم، هنرپیشه و روزنامه‌نگار و نویسنده و المپیادی و ....از آقایان محمد رضا گلزار یادم هست و از خانم‌ها یکی از این هنرپیشه‌ها که الان اسمش یادم نمی‌آید. ما چند تا دختر موجود در جماعت قاعدتاً با مانتو و شلوار همیشگی‌مان رفته بودیم که مانتوی من سفید هم بود تازه.

قبلش البته نماز جماعت بود و فرش پهن بود و خاتمی هم آمد ایستاد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. دوربین‌های صدا و سیما هم همه سمت راست جماعت ایستاده بودند. ما چند نفر هم با همان تیپ خودمان رفتیم ایستادیم در صف جماعت البته درست همان طرفی که دوربین‌های صدا و سیما بودند.
قد قامت الصلات ماجرا را که اعلام کردند دوربین‌های صدا و سیما یک‌دفعه دیدند چهار پنج نفر مانتو شلواری نامسلمان! در کادر هستند و گند زده‌اند به سیستم‌شان.

برای این‌که حضور ما در صف نمازگزاران این پیام بد را به دیگران ندهد که بله، این جماعت این شکلی هم بلدند نماز بخوانند هول شدند و دوربین و دم و دستگاه‌شان را تند تند جمع کردند و  یک نگاه‌های خشماگینی به ما انداختند و رفتند سمت چپ جماعت موضع گرفتند.
دروغ چرا؟ ما هم از این مردم‌آزاری خودمان کلی خوشمان آمد اما قاعدتاً در خبرهای این افطار هم صدا و سیمایی‌ها ما را نشان ندادند.
افطاری هم خدا وکیلی خوب بود و تحویل گرفتند و به قول ایرانی‌ها سفره انداخته بودند از این سر تا اون سر، با کلی زولبیا! بعد هم خاتمی بلند شد یکی یکی سراغ مهمان‌ها رفت و حال و احوالی کرد که چکار می‌کنید و از این حرف‌ها و به ما هم که رسید در مورد نشریات کودکان و نوجوانان مقادیری غر زدیم که فرمودند شما که چلچراغ را دارید چرا غر می‌زنید؟ ما هم گفتیم اوک بی‌خیال! مرسی از زولبیا و اینا!
این بود خاطره من از ماه رمضان و حالا دلم زولبیا می‌خواهد!


admin | 03:49 PM | Comment(s)(7)

بیزینسی به اسم انتشار روزنامه

September 14, 2007 10:01 PM

فرض می‌کنیم شما دو سال است مشتری یک نوع سس مایونز هستید به اسم "خوشمزه". بعد می‌زند و این سس به هر دلیلی تولید نمی‌شود. شما سالاد خوردن را ترک نمی‌کنید، می‌روید مشتری سس مایونزی می‌شوید به اسم مثلا "بامزه". این سس هم بعد از یک سال دیگر تولید نمی‌شود.
این روند را در نظر بگیرید تا سس بیستم و سی‌ام و چهلم! مگر شما چقدر دیوانه سالاد خوردن هستید؟ بالاخره کم می‌آورید و بی‌خیال می‌شوید می‌روید به جای سالاد با غذایتان خیارشور و ترشی و ماست می‌خورید یا سالاد را بدون سس می‌خورید.

 اتفاقی که در مورد روزنامه‌های ایرانی افتاده از این دست است. جامعه را روی دست می‌بردند، صبح امروز در دو سه نوبت چاپ می‌شد، بعد یکی یکی و حتی چند تا چند تا توقیف شدند. از نشاط و عصرآزادگان و مشارکت و نوروز و بهار و یاس بگیر تا هم‌میهن و شرق.
خب خدا وکیلی شما اگر آدم عاقلی بودید سالاد خوردن را ترک نمی‌کردید؟ منظورم البته روزنامه خواندن است.
تازه این یک طرف ماجراست. فرض کنید کارخانه‌ تولید کننده روی شیشه‌هایش بنویسد سس ولی داخل آن ماست بریزد باز هم شما مگر دیوانه‌اید که ماست را به قیمت سس بخرید؟
در مورد مطبوعات ایرانی الان این اتفاق افتاده است که اسمشان روزنامه است اما به هزار و یک دلیلی که تکرار کردنشان تکراری است کار اطلاع‌رسانی از دست‌شان برنمی‌آید. یعنی از حیز انتفاع خارج شده‌اند.
خب مساله کاملا بیزینسی است. مگر مشتری بیمار است که کالایی بخرد بدون آن که از فواید آن بهره‌مند شود؟
همه اینها را نوشتم که بگویم استاد عزیز من آقای حسین قندی اگر واقعا فکر می‌کند بحران مخاطب ربطی به توقیف مطبوعات ندارد جسارتا اشتباه می‌کند. خبرگزاری مهر هم با افتخار همین را تیتر
می‌کند.

در همان دوران کوتاهی که مثلا اسمش بهار مطبوعات بود خیلی‌ها عادت روزنامه خوانی پیدا کرده بودند و روزی سه چهار عنوان روزنامه می‌خریدند.

البته خودمان را که نمی‌توانیم گول بزنیم. حرف آقای قندی درست است که همان روزنامه‌ها هم ارگان این طرفی‌ها و آن‌طرفی‌ها در حکومت بودند و در یک دعوای درون حکومتی روزنامه‌ها توقیف شدند اما در این گیر و دار بالاخره کمی از واقعیت‌ها از پرده بیرون می‌افتاد.

حالا که کلا عصر یخبندان است. قوه قضاییه، خبرنگار را به نشست‌های خبری راه نمی‌دهد و هیچ‌کس نیست که بگوید آقا چرا خبرنگار ما را بیرون کردید. تازه خبرنگار را هم توبیخ می‌کنند! فکر کنم بهتر است دعا کنیم درون حاکمیت دعوا بشود بلکه چشم مردم به یک جلوه از جمال حقیقت روشن شود.

masoome naseri | 10:01 PM | Comment(s)(6)

Junkie TV

September 13, 2007 08:23 PM

Junkie TV مستند جالبی است که تازگی‌ها دیده‌ام و حیف است درباره‌اش ننویسم. این مستند یک ساعت و نیمه از دل بیش از سه هزار ساعت ویدئویی تهیه شده که ریکی کییرهام در طول زندگی‌اش و از زندگی‌اش گرفته است.

ریکی گزارشگر یک شبکه تلویزیونی محلی در آمریکا و متولد 1958 در اوکلاهاما است. او در جشن تولد 14 سالگی‌اش یک دوربین فیلمبرداری هدیه می‌گیرد و از آن بعد دوربین، تبدیل به یکی از اعضاء خانواده‌اش می‌شود. وقتی می گویم یک عضو خانواده باید ببینید که چطور در سفرها، جشن‌ها، بدبیاری‌ها، طلاق و تولد بچه‌ها حضور دارد.

 او تقریبا هرکاری که در زندگی‌اش کرده روبروی دوربین بوده حتی حامله‌ شدن دوست دخترش، تصمیمش برای ازدواج، دعوای خانوادگی، بریدن بند ناف بچه‌هایش در بیمارستان، مصرف مواد مخدر، بازداشت به دست پلیس و هر اتفاق دیگری که فکرش را بکنید.

جالب اینجاست که او تا سال 2004 هیچ‌کدام از این فیلم‌ها را تماشا نکرده و در این سال آرشیو بزرگش را مرور می‌کند و از میان آن همه فیلم، یک مستند یک ساعت و نیمه می‌سازد.

این یکی از جذاب‌ترین دیوانگی‌هایی است که تا حالا در زندگی‌ام دیده‌ام. اسم فیلم هم کاملا مناسب است چون اعتیاد ریکی به مواد مخدر در زمینه اعتیادش به تصویر نمایش داده می‌شود و یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستان زندگی‌اش است. او یک معتاد به هروئین و تصویر است.

.............

پ.ن. یکی از خوبی‌های زندگی، وجود آدم‌هایی است که لینک‌ها‌ و فایل‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های خوب زندگی‌شان را با آدم قسمت می‌کنند. بنابراین با تشکر ار خانواده ستاره رجب‌پور!

masoome naseri | 08:23 PM | Comment(s)(0)

خواندنی‌های آخر شب

September 2, 2007 12:32 AM

یک- کتاب تازه خالد حسینی، هزاران خورشید درخشان هنوز در بالای فهرست پرفروش‌هاست. از در و دیوار کتابفروشی‌های اینجا که خالد حسینی می‌ریزد آن‌قدر که هری‌پاتر گم شده است.

همین امروز توی کتابفروشی سر کوچه‌مان هم دیدم ده کتاب پر فروش را آن وسط چیده بودند و هزاران خورشید درخشان اول بود و بادبادک‌باز دوم. ای جماعت! ادبیات افغانستان هم جهانی شد و ما هیچی نشدیم! حتی یک رمان پرفروش از این دفاع مقدس هشت ساله ما بیرون نیامد.

دو- گاردین می‌گوید پیرترین بلاگر جهان یک زن 95 ساله اسپانیایی است به اسم آملیا لوپز (این لوپزها همه‌ بچه معروف‌اند آن از جنیفرشان این هم از آملیا) که وبلاگش 340 هزار بازدید کننده دارد آماری که بسیاری از بلاگرهای جوان خوابش را می‌بینند!

 هشت ماه پیش این وبلاگ را نوه این خانم به عنوان هدیه تولد به مادربزرگش داده است. وبلاگش که خیلی فعال و صورتی است.

امروز نیویورک تایمز گزارشی کار کرده بود درباره محسن نامجو و نوشته بود او باب دیلان ایران است و این حرف‌ها.

این هم یک گزارش در مورد بچه دبستانی‌های الکلی.

masoome naseri | 12:32 AM | Comment(s)(4)

بسلامتی روزنامه حزب‌الله هم دارد می‌آید

November 3, 2006 12:50 AM

hezbollah-newspaper.jpg

دلم نیامد امشب از خیر گذاشتن این عکس که امروز جلوی دانشگاه تهران گرفتم بگذرم. این هم یک روزنامه تازه که شور و نشاط تازه‌ای به فضای مطبوعاتی کشور خواهد بخشید! من آدم دموکراتی هستم و فکر می‌کنم حق آنهاست که روزنامه داشته باشند ولی خب بگذارند ما هم داشته باشیم! به هر حال انتشار روزنامه حزب‌الله را به هر کس که یک ربطی به آن دارد تبریک می‌گویم.

masoome naseri | 12:50 AM | Comment(s)(5)

لینك-حرف

November 6, 2005 01:27 AM

1-من فكر می‌كردم خاورمیانه با داشتن این همه كشور سیاست‌زده و بحران خیز مهم‌ترین كانون خبرهای دنیاست اما این نقشه خبری دنیا دست‌كم امشب می‌گوید این‌طور نیست.

2-برای وقتایی كه دمغی یا فكر می‌كنی زندگی چیز مزخرفی است!

3-لطفاً در این مسابقه شركت كنید.من اهداء جوایز را تضمین می‌كنم.

masoome naseri | 01:27 AM | Comment(s)(2)