روزی که تجمع میدان توپخانه برگزار شد من تهران بودم. آن روز با خبرنگار یکی از رسانههای اروپایی صحبت کردم که میگفت وزارت ارشاد فعالیت حرفهای آنها را از همان روز ممنوع کرده و همان شب باید تهران را ترک میکرد.
دوربین فیلمبرداری را مثل محمولهای قاچاق توی ماشین پوشانده بودند و حتی از پلیس راهنمایی رانندگی هم میترسیدند. در خیابان لالهزار از او جدا شدم در حالی که دسته دسته مردمی که نشانههای سبز داشتند و در عزای معترضین کشته شده لباس سیاه پوشیده بودند به سمت میدان توپخانه میرفتند.
چند صد متر آن طرفتر یکی از رویدادهای تاریخی ایران در حال وقوع بود و همکار اروپایی ما با حسرت به من نگاه میکرد که نه بور بودم و نه بلوند و بنابراین نه مشکوک و میتوانستم در این رویداد حاضر باشم.
همین دو هفته پیش در سالگرد ۲۲ بهمن همه دیدند که چطور خبرنگاران خارجی را با اتوبوس به میدان آزادی آوردند تا مردم سبز را نبینند و فقط مشت و لگدهای محمود احمدینژاد را گزارش کنند که نثار کشورهای غربی میکرد.
در روز عاشورا هم که به خبرنگاران خارجی دستور داده شده بود در نواحی مرکزی شهر تهران آفتابی نشوند و یکی از آنها را هم که از مرز ممنوعه گذشته بود و در میدان هفت تیر بازداشت کردند.
در چنین شرایطی صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی سردبیران چند سایت خبری آنلاین، نامهای را به «همتایان» آمریکایی خود نوشته و امضا کردهاند و آنها را متهم کردهاند به یکجانبهنگری و ندیدن خیل عظیم هواداران حکومت.
در شرایطی که هر روز صبح از خواب که بیدار می شویم خبر بازداشت همکارانمان را در ایران میخوانیم و یا خبر آواره شدن آنها را در کشورهای مختلف میشنویم و در فردای روزی که دو رسانه مهمی که از ترسشان به ملایمت از حکومت انتقاد میکردهاند توقیف شدهاند انتشار این نامه تلاشی برای فرار به جلو است اما فرار به جلویی که باعث زمین خوردن شده است.
در این نامه داستانهای ساخته شده بر اساس توهمهای هوادارن دولت به عنوان خبر واقعی تکرار شدهاند.
اگر خبرنگاران یو.اس.ای تودی، واشینگتن پست، نیویورک تایمز، اینترنشنال هرالد تریبیون، وال استریت ژورنال، نیوزویک، لس آجلس تایمز، سانفرانسیکو کرونیکل، بوستون گلوب، تایم، فاکس نیوز، پی.بی.اس، گاردین، ایندیپندنت، تایمز، دیلی تلگراف، آبزرور، دیلی اکسپرس، فایننشال تایمز، دیلی میرور و اکونومیست به دستور وزارت ارشاد دولت آقای احمدینژاد اجازه حضور در اعتراضهای پس از انتخابات را نداشتهاند کسی جلوی به خیابان رفتن سردبیران سایتهایی را که این نامه را امضا کردهاند نگرفته بود. آنها که میتوانستند بروند و آنچه «همتایان»شان حق دیدنش را نداشتند ببینند.
می توانستند ببینند علفها و درختها هم برگهایشان را از ترس پنهان می کنند چه برسد به آدمهایی که معترضاند.شما که بلدید داستان بنویسید بگویید سکوت سه میلیونی مردم تهران چطور به این خشم و بغض بزرگ تبدیل شده است.
انتشار یک رسانه ملزوماتی دارد و داشتن «شرف حرفهای» اولین لازمه این کار است.
تا این لحظه، خبر آنلاین، فردا نیوز، جهان نیوز، تابناک و الف این نامه را در سایت خود منتشر کردهاند و فقط همشهری آنلاین است که خبر را کار نکرده است.
در واقع همشهری آنلاین تنها رسانه شاخص و اسم و رسم داری است که نامش اینجا ذکر شده شنیدههای غیر رسمی حکایت از آن دارد که سردبیر همشهری، گفته از امضای چنین نامهای بیخبر است اما اینها شنیدههاست و تا با تکذیب رسمی همراه نشود در حد همان شایعه و شنیده باقی میماند.
این بار اولی نیست که فارس نشان می دهد نه تنها با قواعد روزنامه نگاری به مثابه پشم رفتار می کند که اخلاق عمومی هم برایش کاملا بی ارزش است.
آرش کمانگیر در اینجا و در نوشته های متعددی مچ این خبرگزاری را گرفته و دروغ هایش را رو کرده است.
با این حال می بینم که همکاران روزنامه نگار من در رسانه های مختلف، بی توجه یا کم توجه به این بی اخلاقی ها، باز هم از فارس به عنوان منبع خبری معتبر، استفاده می کنند.
این طور که از ظواهر امر برمی آید، فارس به دلیل نزدیکی اش به مقامات نظامی و امنیتی بسیار زودتر از دیگران بعضی خبرها را دریافت می کند. نمونه اش همین انتشار متن کیفرخواست متهمان دادگاه های پس از انتخابات است که لحظاتی بعد از خواندن کیفرخواستّ متن کاملش در فارس قابل دسترسی بود.
من نمی خواهم بگویم از این خبرگزاری استفاده بکنید یا نکنید، می خواهم که در استفاده از این خبرگزاری به عنوان منبع مطمئن، با احتیاط عمل کنیم.
در عین حال می خواهم با طرح این بحث و با همفکری با دوستان روزنامه نگار به روشی برسیم که بی اخلاقی های این رسانه و بی توجهی اش به اصول حرفه ای را نادیده نگیریم.
همان طور که در مورد هر رسانه دیگری باید چنین باشیم. چنان که در مورد هر آدمی باید چنین باشیم.
امام خمینی در مورد شهید بهشتی می گوید او به تنهایی یک ملت بود. حالا این آق بهمن هم به تنهایی یک خبرگزاری بود(است). چون ندیدم کسی بنویسد حالا که فیل ترش کرده اند می نویسم که آق بهمن در اطلاع رسانی انتخابات پیش و پس از آن و در درگیری ها و تجمع ها نقش مهم و قابل ستایشی داشت.
تصور می کنم که خیلی زود فیدش در بین علاقه مندان به این اخبار جا باز کرد و آمار خوانندگانش بالا رفت و اعتماد مخاطبانش را جلب کرد.
او در وبلاگ خودش خبرهای رسمی و تایید شده را منتشر می کرد و در گوگل ریدر خبرهای دیگر را به اشتراک می گذاشت. برای همین وبلاگ آق بهمن الان به یک منبع موثق و مرتب از حوادث انتخابات ریاست جمهوری تبدیل شده است.
چند روز پیش که نوشته بود سفر می رود و ممکن است چند روز بروز نشود نگران شدم که در آرشیو خبرهای جنبش سبز اختلالی ایجاد شود که با حضور مجدد او پای اینترنت در سفر، خوشبختانه این اختلال ایجاد نشد.
در زمانه ای که مردم خود رسانه اند حالا که آق بهمن را فیل تر کرده اند فکر کردم این پست را در ستایش حضور سبز او در نشر و باز نشر اخبار انتخابات و بعد از آن بنویسم.
اگر آق بهمن برای شما فیل تر شده است می توانید در گوگل ریدر مشترک فیدش بشوید.
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانه حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق
مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲ ) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقه انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳ ) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکه پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam." 2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election. 3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers July 26, 2009
صحنه کشته شدن ندا دختر جوانی را که در درگیریهای روز شنبه کشته شده دوربین هیچ خبرگزاری رسمی گزارش نکرده است. موبایل های دوربین داری که در دست مردم است از این صفحه فیلم گرفته و برای رسانه ها فرستاده اند. این تنها یکی از فراوان صحنه های درگیری در روزهای اخیر است که شهروندان روزنامه نگار گزارش داده اند.
اخراج خبرنگاران رسانه های خارجی گرچه منابع رسمی مستقل برای گزارش از ایران را محدود کرده اما باعث تحرک بین شهروندانی شده است که شاهد عینی صحنه های مهم این روزها هستند و اهمیت گزارش کردن آن را دریافته اند.
هنوز درگیریها در بخشی از شهر پایان نگرفته که رسانه های فارسی آن سوی آب فیلم هایی از این درگیریها را پخش می کنند. اگر خبرنگاران این رسانه ها در تهران حضور داشتند تردید دارم با این سرعت می تونستند اطلاع رسانی کنند.
به محض این که اتفاق قابل گزارشی در بخشی از معرکه می افتد موبایل ها بالا می رود. در مقابل، نیروهای ضد شورش هم از گزارش این رویدادها خوشحال نیستند و در روزهای اخیر در موارد متعددی شاهد بودم که ماموران موبایل را از دست مردم می گرفتند و می شکستند و خرد می کردند.
حوادث اخیر مفهوم شهروند روزنامه نگار را متحول کرده است.
گفتن ندارد که مردم موبایل به دست چرا تصاویر خودشان را برای صدا و سیما نمی فرستند. ایرانی ها تصویر خودشان را در این رسانه نمی بینند. رسانه بیگانه این روزها صدا و سیمای خودمان است.
سال گذشته، مطلبی در زمانه به طنز، منتشر کردیم با این مضمون که یک خانم خواننده قرار است روز عید فطر برای عموم، کنسرت برگزار کند. غیر از اسم و رسمی که ساختیم بقیه عناوین هم تقلبی ولی نزدیک به اصل بودند. بالای خبر هم روتیتر زدیم "باور نکردنیها" اما خب عدهای این یک خط کوچک را بی خیال شدند و اصل خبر را چسبیدند و منتشر کردند و بعد در مورد آن از وزارت ارشاد توضیح خواستند و روابط عمومی وزارت ارشاد هم خبر را تکذیب کرد.
کمی دقت در جزئیات گزارش مذکور به یک روزنامهنگار باهوش میفهماند که یک جای کار میلنگد. ولی خب جذابیت مساله باعث شده بود کسی به این جزئیات توجه نکند.
خب به عنوان یک روزنامهنگار صاحب ادعا در زمینه "تولید خبرهای از بیخ دروغ ولی ظاهرا راست" نسبت به این موضوع حساسم. گاهی این کار را در زنگ تفریح روزنامهنگاری انجام میدهم و کار جالبی است.
حالا دوستی در وبلاگ گامرون، پیدا شده و یک خبر منتشر کرده که در آن از خبرگزاری فارس نقل شده خانم آنت بنینی از مسافران اسکاری ایران با خانم فاطمه رجبی دیدار کرده است. (توضیح مفصل را اینجا می توانید ببینید.) اصل خبر خیلی عجیب است اما چون ما مملکتمان سرزمین عجایب است کسی شک نمیکند و نشانههای مختلف مبتنی بر چاخان بودن خبر را نمیگیرد. روزنامه اعتماد خبر را خیلی کوتاه در بخش پیدا و پنهانش، کار میکند بدون اینکه برود در خبرگزاری فارس دنبال اصل خبر بگردد. آقای بهنود هم در برنامه روزانه بررسی مطبوعات در تلویزیون فارسی بی بی سی، این خبر را نقل میکند و میگوید در حالی کیهان به حضور این گروه در ایران اعتراض کرده که اعتماد از دیدار خانم آنت بنینی با خانم فاطمه رجبی خبر داده است. در همه این مسیر چیزی که فراموش میشود سر زدن به اصل خبر است. الان در دور و زمانهای زندگی میکنیم که اسم خانم فاطمه رجبی را بیندازید توی باکس جستجوی خبرگزاری فارس هر چه فاطمه رجبی تا یک سال پیش وجود داشته تحویلتان میدهد، پس چرا این زحمت کوچک را به خودمان نمیدهیم؟ همین چند وقت پیش دو سه تا روزنامه، بر اساس مصاحبه تلویزیونی انجام نشده آقای احمدینژاد خبر نوشتند و سرمقاله منتشر کردند در حالیکه حدس نمیزدند ممکن است ایشان آن شب اصلا تلویزیون نرود و خودشان هم حال نداشتند تا ساعت پخش مصاحبه، در دفتر تحریریه بمانند. اینکارها اسمش گاف نیست، اسمش "روزنامهنگاری نکردن" است. چک کردن دو منبع برای هر خبر از اصول دین روزنامهنگاری است فلذا تکرار میکنم یاایهاالذین آمنوا و اقیمو بالژورنالیسم اوصیکم بالرفرنس!
.................................................................. پی نوشت: در عالم رسانه بحثی در مورد استفاده از وبلاگها به عنوان منبع وجود دارد. من امیدوارم فکر نکنید این مساله به اعتبار، وبلاگ به عنوان یک منبع، ضربه میزند. بزودی یک نفر را مجبور میکنم در مورد این مساله یادداشت بنویسد.
"ایرانین جورنالیستز" یا "روزنامهنگاران ایرانی" اسم نشریهای است که تازگیها روی دکه اینترنت فارسی زبان آمده است. گردانندگانش چند نفر روزنامهنگارند که امیدوارم نذر کرده باشند به اندازه مطالبی که تا حالا در روزنامههای دیگر منتشر کردهاند و حق التحریر نگرفتهاند اینجا بنویسند. به این ترتیب میتوان مطمئن شد روزنامه شان حالا حالاها منتشر میشود!
اولین شمارهشان درباره مد بود، شماره دوم درباره بازیافت و شماره سوم درباره مهمانی ایرانی و برای پیدا کردن نسخه تازهاش باید ویلون و سیلون اینترنت بشوید چون آدرس درست و درمانی ندارند و هربار در آدرس یکی از اعضای تحریریه منتشر میشود. این آدرسی هم که الان لینک دادم مال یکی از شرکاست.
همین نکته،یکی از نشانههای "از بیخ روزنامهنگار" بودن دست اندرکاراناش است. اگر سیستم را میدادند دست "حاجی" حالا یه دفتر شیک تو جردن و یک آدرس مقبول توی اینترنت داشتند.
دوستان عزیز هیات موسسان روزنامه "ایرانین جورنالیستز"! بعد از اظهار ارادت و اینا، حالا درست است که این کارتان یک مقدار زیادی ساختارشکنانه است و معانی و مفاهیم زیادی دارد ولی خب این طور هم نمی شود ملت را سفیل و سرگردان کرد. بروید یک زیرپله ای چیزی در بلاگ اسپات اجاره کنید یک نسخه از این نشریه وزین را آنجا هم بگذارید.
با درک همه مشکلاتی که انتشار همین دو صفحه دارد فکر می کنم، در عصر مولتی مدیا بازگشت به کاغذ اخبار آن هم از شما که آن لاین جورنالیستز هستید، یک کمی یک جوری است.
در ضمن اگر شما، بله خود شما، هم یکی از "ایرانین جورنالیستز" هستید و علاقه مندید با این نشریه همکاری کنید باید تشریف ببرید فیس بوک، اگر عضو نیستید عضو شوید، لینک های سمت راست، روی گروپز کلیک کنید و بگردید دنبال iranian journalists
بله خب دسترسی پیدا کردن به این نشریه کمی سخت است ولی قول می دهم که این دو سه شماره دست کم به خواندنش می ارزد.
عکس یک جایی بود گمانم در ویتنام و دستی که جلوی لنز دوربین را گرفته بود تا از فاجعهای که چند قدم آنطرفتر بود تصویر نگیرد. زیرش نوشته بود دنیایی که دیده نشود تغییر نمیکند.
من معتقدم کار رسانه این است که دنیای دور و بر را درست نشان بدهد، عکس کند، فیلم کند، گزارش کند بدهد دست ملت. ما مسئول نمایش درست و واقعی یک ماجرا هستیم. ما نمیتوانیم همه کار بکنیم بنابراین بهتر است کاری را بکنیم که بلدیم، که درست میدانیم و از پسش برمیآییم.
اگر به این درک رسیده باشیم که :1- تغییر یک امر تدریجی است و یکباره اتفاق نمیافتد و 2- تغییر از درون جامعه باید صورت بگیرد و 3- حال جامعه وقتی عوض میشود، بهتر میشود، که بداند، بفهمد، درک کند که حال کنونیاش تعریفی ندارد…
آن وقت تصمیم نمیگیریم بیخیال رسانه بشویم. چون رسانه همین راه را میرود.
میدانم گاهی وقتها حجم مشکلات آنقدر زیاد است و دردهای مردممان آنقدر عمیقاند که به عنوان یک انسان مستاصل میشویم و میخواهیم کاری بزرگتر، جدیتر و تاثیرگذارتر و مستقیمتر بکنیم.
باور کنید سیاستمدارها، فعالان حقوق بشر هم مستاصل میشوند.
استیصال مال وقتی است که سرمان را بلند میکنیم و با کوه بزرگ مشکلات انسانها روبرو میشویم: فقر، فساد، فقدان آموزش، فقدان آب آشامیدنی، فقدان لبخند، جنگ، مرگ زودرس، فقدان مدیریت، بیماری.
ما به تنهایی نمی توانیم از پس این کوه بربیاییم باید عظمت کوه را به رخ دیگران بکشیم و با آنها دست به کار کم کردن از قد و قامت کوه دردهای اجتماعی شویم.
دیکتاتورها طرفدار وضع موجودند و تمام تلاش شان در طول تاریخ این بوده که پایشان را بگذارند روی شیلنگ رسانه، چون بدرستی تشخیص دادهاند از کجا ضربه میخورند.
ما نمی توانیم در رسانه کوه دردها را فرو بریزیم اما میتوانیم تک تک دردها را از یک مساله فردی به یک مساله اجتماعی تبدیل کنیم و تاثیر این، هزار بار بیشتر از این است که با مسکن و دارو سراغ تک تک آدمهای دردمند برویم.
سفر از وضع موجود به وضع مطلوب، فقط وقتی ممکن است که وضع موجود را بفهمیم و جذابیتهای وضع مطلوب را درک کنیم.
پاسخ این سوال که رسانه چطور میتواند تغییر ایجاد کند همین چند خط نیست. من اینها را بلدم و وقت می کنم بنویسم.
اینجا دفتر ایرنا در لندن است. ایرنا مخفف ایسلامیک، ریپابلیک، نیوز اجنسی(خبرگزاری جمهوری اسلامی) است. لازم هم نیست که بگویم ایرنا خبرگزاری رسمی و دولتی جمهوری اسلامی است همه میدانند.
من از گستردگی بند و بساط خبری ایرنا در لندن خبر ندارم ولی مطمئنم اگر محدودیت غیرمتعارفی برای خبرنگاران این رسانه ایجاد میشد سر و صدایشان دنیا را برمیداشت که ای داد و بیداد که مدعیان آزادی بیان، آزادی بیانمان را خوردند.
اینجا محل دفتر پرس تی وی در لندن است. پرس تی وی با بودجه بیست و پنج میلیارد تومان از تیر ماه1386 شروع به کار کرده که رقم دلاریاش میشود 25میلیون دلار. قابل توجه کسانی که بودجه پانزده میلیون پوندی بی بی سی فارسی را تکرار می کنند و مخشان سوت می کشد!
به نظر من، پرس تی وی و ایرنا و صدا و سیمای جمهوری اسلامی مثل هر رسانه دیگری حق دارند هر جا حال میکنند خبرنگار و دفتر و دستک داشته باشند. اصولا یک رسانه زنده باید متناسب با طیف مخاطبانی که تعریف کرده است به پوشش اخبار محلی بپردازد.
ظاهرا بریتانیا با تاسیس دفترهای رسانهای جمهوری اسلامی ایران در لندن مشکلی نداشته است. هیچ کس از مقامات بریتانیایی تا حالا نگفته خبرنگار صدا و سیما در لندن جاسوس است. هیچکس نگفته است جمهوری اسلامی در پوشش کار رسانهای میخواهد جاسوسی کند. میگویند ایران محور شرارت و حامی تروریسم است اما کسی مانع از فعالیت رسانهای تمام دولتی ایران در این کشورها نشده است.(رسانه غیردولتی که بتواند خبرنگار این ور و آن ور اعزام کند از بیخ نداریم).
سوابق بسیار محدودی از برخورد با خبرنگاران این رسانهها در برخی مناطق بحرانی و جنگی از جمله عراق و فلسطین موجود است. آخرین آن بازداشت خبرنگار العالم در غزه به دست نیروهای اسرائیلی بود.
برخی رسانههای غربی فعالیتهای رسانهای بسیار محدودی در ایران دارند و خودشان میدانند اگر گزارشی کار کنند که سیاستمداران، خوششان نیاید بند و بساطشان را میریزند بیرون بنابراین با این شرایط کج دار و مریز کنار میآیند و حتی گاهی اصول ژورنالیستی خودشان را برای حفظ این سنگرها زیر پا میگذارند.
دوام آوردن در این شرایط برای خبرنگارانی که اصول حرفهای رسانهای بر کارشان حاکم است کار سختی است کافی است پای درد دلشان بنشینید.
حالا بی بی سی، تصمیم گرفته است برای فارسی زبانها تلویزیون بزند. چنانکه صدا و سیما شبکه پرس تی وی را به زبان انگلیسی راه انداخته است و شبکههای العالم و سحر و الکوثر و القدس، به زبان عربی برای مخاطبان خارج از ایران برنامه پخش میکنند.
به اینها دو شبکه رادیویی دری و عبری را هم اضافه کنید. (بله ما به زبان عبری برای شهروندان رژیم اشغالگر قدس! برنامه پخش میکنیم). بر اساس اطلاعات وب سایت رسمی صدا و سیما، امروز رادیوهای برون مرزی به بیش از 30 زبان و گویش مختلف (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، روسی، اسپانیایی، آلبانی، بوسنیایی، ایتالیایی، تركی، ارمنی، هندی، ژاپنی، اردو، چینی و.....) اخبار و برنامههای متنوع و ویژهای را به وقت كشورهای اروپا ، آمریكا ، آسیا و...پخش میكنند.
سال گذشته، تلاشهای مدیران ارشد بی بی سی برای راهاندازی دفتری در تهران علیرغم مذاکرات متعدد به نتیجه نرسید. چون تهران که لندن نیست که بشود هر کاری در آن کرد. راه اندازی بی بی سی فارسی از نگاه سیاستمداران ایرانی میشود اقدام علیه امنیت ملی ایران، و این شبکه متهم است به تلاش برای جاسوسی و براندازی نرم و این قضایا. من اصلا بنا را بر این میگذارم که بی بی سی فارسی سوءنیت دارد. میخواهد زیر آب نظام را نرم و آهسته بزند ولی میپرسم آقایان محترم اگر کار رسانه زیرآب زدن است و براندازی، شما در لندن و نیویورک و پاریس و دیگر جاها چه میکنید؟
وستی از من میپرسید کار کردن با فلان رسانه فارسی زبان خارجی از کشور امن است؟ گفتم در شرایطی که روزنامه کارگزاران جمهوری اسلامی هم تحمل نمیشود من بر اساس چه معیاری میتوانم امنیت یک کار رسانهای را تعریف و تضمین کنم؟
یکی از بزرگترین آرزوهای من این است که مدیران سیاسی ما به درک مفهوم رسانه مستقل نائل شوند.(از زمان "کاغذ اخبار" تا الان این فقدان درک رسانه وجود داشته و دارد) این آرزوی بسیار دور و درازی است ولی دستکم آرزو میکنم که روزی رسانههای وابسته به جناحهای موجود سیاسی در ایران تحمل شوند و به نیروهای سیاسی رسمی داخلی اجازه انتشار یک روزنامه با تیراژ محدود بدهند.بقیه آرزوها مثلا راهاندازی شبکههای تلویزیونی خصوصی پیشکش!
سر سوزن امید من به توسعه تکنولوژیهای ارتباط جمعی است که مرز نمیشناسد. این را اینجا مینویسم تا این نوشتهام با امید تمام شود.
مراسم تحلیف اوباما از جهات بسیاری مهم است ولی یکی از جذابترین حاشیههای این مراسم، خلاقیتهای رسانههای مختلف برای توسعه روزنامهنگاری شهروندی است.
رسانههای آمریکایی به خاطر گزارش کردن بزرگترین شوی سیاسی آمریکا ذوقزدهاند. اما باهوشترهایشان، فقط خبرنگارهای درجه یکشان را به این مراسم اعزام نمیکنند. رسانههای هوشمندی که در جهان اول کار میکنند تلاش میکنند این مراسم را از زاویه دوربین و موبایل چندین میلیون نفر شهروند عادی ببینند که خودشان را به واشنگتن رساندهاند.
ام اس ان بی سی گزارش میدهد که بیش از دو میلیون نفر برای شرکت در مراسم سوگند اوباما تاکنون به واشنگتن رفتهاند. علاقهمندان به تغییر در آمریکا که هتلهای واشنگتن را اشغال کردهاند یا هماکنون در راهاند تا به این مراسم برسند خبرنگارهای بی مزد و مواجب رسانههای هوشمند هستند.
همین ام اس ان بی سی در صفحه اولش جای بسیار خوبی برای عکسهای شهروندان روزنامهنگار کنار گذاشته است و اگر روی آن کلیک کنید به صفحهای میروید با انبوهی از عکسهایی که همین شهروندان فرستادهاند.
سی ان ان هم که تازگی بخش آی ریپورتاش جان گرفته و جا افتاده و در برنامههایش بشدت روی آن مانور میدهد در صفحه اولش امکانی برای فرستادن تصویرهای شهروندان از این مراسم قرار داده و کار قشنگی روی نقشه منطقه انجام داده است. شهروندان روزنامه نگار قرار است به این نقشه رنگ و تصویر ببخشند. درک این امکان و استفاده هوشمندان از آن نشان میدهد که یک رسانه چقدر زنده، چقدر جوان و چقدر پر انرژی است. در میان رسانههای فارسی، بی بی سی فارسی در چند روزی که از کارش میگذرد مدام تاکید میکند که برایش عکس و تصویر بفرستند. به قول خودشان تیمی از خبرنگارانشان در مراسم هستند تا این جشن بزرگ سیاسی آمریکا را پوشش بدهند امیدوارم در لابلای گزارشهایشان امکانی برای گزارشهای شهروندان روزنامهنگار ایرانی هم کنار بگذارند.
میدانم که بسیاری از دوستان ایرانی از اقصی نقاط آمریکا برای مراسم سوگند اوباما به واشنگتن رفتهاند یا میروند. امیدوارم آنها حال و حوصله و علاقه داشته باشند تا تجربه روزنامهنگاری شهروندی را در یک رسانه فارسی زبان ممکن کنند و بی بی سی هم تحویلشان بگیرد و تند تند از روی عکسهایشان نگذرد! آهای کامیونیکیشن تکنالژی! آی لاو یو!
سی ان ان امسال خیلی خیلی جدی، حج ر?ته بود. در طول روزهایی که مراسم حج در حال برگزاری بود سی ان ان پوشش خبری گستردهای در این مورد داشت. خب هیچ غیرمسلمانی حق ورود به محدوده شهر مکه را ندارد و سی ان ان برای پوشش این مراسم طبیعتا از خبرنگارانی است?اده کرده بود که اصلا مسلمان هستند.
خانم خبرنگار این شبکه با مانتوی مشکی بلند و موهای کاملا پوشیده در این مدت در ص?ا و مروه و عر?ات و بین حجاج س?یدپوش اما رنگارنگ قدم میزد و گزارش میداد. ?کر میکنم این پوشش گسترده یکی از برنامههای این جماعت برای نشان دادن زندگی جماعت مسلمان به دنیای نامسلمان باشد.
این ویدیو یکی از گزارش های سی ان ان از مراسم رمی جمرات یا سنگ زدن به شیطان است.
توی هاگیر واگیر ماجراهای زمانه دوستی کامنت گذاشت که چند هفتهای است چلچراغ به دلیل اختلافات داخلی منتشر نمیشود. خب خدا وقتی درهای رحمتش را باز میکند یک باره باز میکند و باد و بوران و طوفان و همه چیز با هم توی خانه میپیچد!
درست است که دیگر اسمم در شناسنامه چلچراغ نیست اما به اسمش که میرسم دلم میلرزد. چلچراغ، انگار خانه امید من است در تهران.
من به راه و روش چلچراغ معتقدم و بدترین اتفاق ممکن را پیر شدن آن میدانم. فقط دوستان مطبوعاتی ایرانی میدانند چقدر برای یک نشریه سخت است دوام آوردن در طوفان بلایای سیاسی اجتماعی، بخصوص اگر سری هم در سرها درآورده باشی.
چلچراغ، نشریه خوبی است که متاسفانه به دلیل اینکه همکارانش به سندرم "معصومه ناصری" مبتلا هستند هنوز صاحب یک وب سایت درست و حسابی نشده است.
امروز در اولین ایمیلهای صبحگاهی خوشبختانه باخبر شدم که چلچراغ بعد از یک وقفه دو سه هفتهای دوباره منتشر خواهد شد.
به میمنت انتشار مجدد چلچراغ، اگر یک بنده خدایی پیدا شود برایش یک سایت با همین مووبل تایپ خودمان بزند غیر از ثواب اخروی و یک دوره مجله چلچراغ که آقای عموزاده خلیلی اهدا خواهد کرد من حاضرم حقالزحمهاش را در 12 قسط بپردازم!
تیم شهروند امروز از قرار ادعا میکردند مجلهشان "تایم ایران" است. در سالهای اخیر خیلیها تلاش کردند مجلاتی منتشر کنند که بشود با نشریات معتبری مثل تایم مقایسهشان کرد اما موفق نشده بودند.
شهروند امروز گذشته از این مقایسهها مجلهای به تمام معنا وزین بود. حتی اگر کنار تایم یا نیوزویک یا دیگر نشریات نمیایستاد تا قد و قوارهاش را اندازه بزند باز هم خوش قد و قامت بود.
پیش از اینکه تابستان گذشته به تهران بروم بعضی از مطالبش را در وبلاگی که در بلاگفا راه انداخته بودند میدیدم و میخواندم و غر میزدم که چرا چنین نشریهای سایت درست و حسابی ندارد که از قضا در ماههای آخر عمرش وقتی به استقرارش مطمئن شد آدرس مستقلی هم پیدا کرد ولی این آدرس از قرار برای شهروند امروز "شگون" نداشت.
به تهران که رسیدم شمارههای شهروند جزء اولین خریدهایم بود و دیدم در نسخه اینترنتی ما خیلی چیزها را از دست میدهیم. شهروند امروز در هر شمارهاش موضوعات مختلف را پرونده میکرد و در هر پرونده هم نگاهش عمیق و فراگیر بود. هر پروندهاش حرف تازه یا حرفهای تازه و ناشنیدهای داشت و تلاش میکرد به رسمی که در ایران کم دیده میشود "حرفهای" این مسائل را دنبال کند.
به خاطر پرداخت خوب و جذاب مطالب در شهروند امروز صفحات بسیاری را خواندم که موضوعش به خودی خود در حوزه علاقهمندیهایم نبود.
شهروند امروز که در طول هفتاد و یک شمارهاش هر هفته حرفهایتر و خواندنیتر و خواستنیتر منتشر میشد مجلهای بود که حیف شد. تنها مجلهای که اینقدر وزین و پرطرفدار و حرفهای سراغ داشتم مجله پیام امروز بود که در دهه هفتاد منتشر میشد و در یکی از همین توفانهای سخت، توقیف شد و آن هم حیف شد.
پیام امروز در روزگار خودش بینظیر بود و یک قامت از بقیه نشریات بلندتر، چنانکه شهروند امروز به راستی بالا بلندتر از نشریات دیگر ایستاده بود. اما در روزگار آدمهای متوسط "قد بلند" بودن دردسر است.
توقیف شهروند امروز، توقیف یک صدا نبود، توقیف صداهای بسیاری بود که تیم حرفهای این مجله به آنها امکان شنیده شدن میداد. این مجله را ورق بزنید تا ببینید چه حیف شد. مجله ای که در بضاعت ایرانی ما برای خودش "تایم"ی بود.
معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زدهام بیرون. چرا و چطورش اینقدری که در شهر پیچیده همه میدانند و بقیهاش را من نمیتوانم بنویسم چون به چارچوبهایی معتقدم که ایجاب میکند ننویسم.
زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی میروم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.
خیلی کار کردیم همهمان. شبهای زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود میایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که میکردی حقوق میگرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیلهام.
اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آنچه دریافت میکردند کار میکردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همینطور بودند.
بسیاری از آنها ایدههایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار میتوانست داشته باشد اما در زمانه بیمزد خرجش کردند.
رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهمترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.
در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخزبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب میآورد اما آدمهای تازه، ما را آرام و سربه راه میخواستند چیزی که من عمرا نمیتوانم باشم.
در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.
رسانهای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمیدانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپهام دراز کشیدهام و پیغامهای تبریک و تسلیت دوستان را میگیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.
معمولا با حافظ مشورت میکنم برای تصمیمهایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
خودم هم باورم نمیشود که این حافظ اینقدر کله خراب باشد.
یکم- امشب در مسابقات جهانی منچ که در محل کافه کنار دفترمان برگزار شد با به خاک مالیدن پشت سه حریف به مقام قهرمانی رسیدم! هیچ مدالی دریافت نکردم، همان تماشای قیافه داغون بازنده ها از صد تا مدال بهتر بود. فقط یادم باشد دفعه بعد شرط بگذارم که به برنده فینال باید مصرف یک سال پاپ کورن، دستمال توالت، انگور، کوکاکولا یا آب معدنی تعلق بگیرد. اینها مایحتاج روزانه زندگی من هستند.
دوم- این دفعه سوم است که حریف می گیرم، سوسک تحویل می دهم!
سوم- ویژه نامه نوروزی چند مجله را دوستی که تازه تهران بوده با خودش برده لندن و از آنجا برای من فوروارد کرده است. از جمله این مجلات شماره نوروزی مجله چلچراغ است که در آن از جمله گزارشی کار شده از مسابقات بین قاره ای منچ در دفتر چلچراغ با حضور چند تا از بچه معروف های سینما و تلویزیون و فوتبال.
این نشانه خوبی است.
بخش هایی از این ویژه نامه 120 صفحه ای در سایت هم هست. البته گزارش مسابقات بین قاره ای منچ نیست!
امروز در میدان دام شهر آمستردام تظاهراتی برگزار شد که سازمان دهنده آن سازمانی بود به اسم "اعتراف به رنگ" که فعالیتهای ضد نژادپرستی دارد.
بهانه این تظاهرات، فعالیتهای ضد اسلام آقای خیرت ویلدرس نماینده پارلمان هلند و فیلم ضد قران اوست و شرکتکنندگان این تظاهرات حرف حسابشان این بود که هلند فقط ویلدرس نیست و ما آدم های نژادپرستی نیستیم.
من با این تظاهرات البته کاری ندارم فقط میخواستم در مورد اسم این نماینده پارلمان هلند توضیح بدهم. در زبان هلندی حرف g را خ تلفظ میکنند بنابراین Geert Wilders را خیرت ویلدرس میگویند نه گیرت ویلدرس اینطور که بعضی رسانهها مینویسند.
البته این قاعده همیشگی نیست و بعضی از gها را همان "گ" میخوانند. این شامل "g"هایی میشود که بعد از حرف n به کار رفته باشند. مثلا کلمهkoning کوننینگ خوانده میشود که معنیاش میشود پادشاه.
اینها شهری دارند به اسم groningen که اگر با تصور معمول بخوانید میشود گرونینگن ولی در اصل خرونینگن است!
احمد بورقانی قهرمان نسل روزنامهنگارانی بود که ما بودیم. بزرگ، آرام، سرکش. چه آن وقت که معاون وزیر بود و چه آن وقت که نماینده مجلس، عنوانش قبل از خودش برپا نمیداد. احمد بورقانی بود همیشه. قهرمان نسل ما، نسل ما که ساعتهای مداوم استیضاح و محاکمه را مثل مسابقات داغ جام جهانی تماشا میکردیم.
وقتی تخت و رخت معاونت وزارت ارشاد را کنار گذاشت، روز تلخی بود اما انگار تیممان با برزیل بازی کرده باشد و گل نخورده از زمین بیرون آمده باشد، مغرور بودیم به او، ما که از ترس و سیاستبازی بیحوصله بودیم. از وقتکشی، از سانترهای سرکش به روی دروازه حریف که گل نمیشد، از بازی مزخرف سیاست روی زمین چمن جوانیمان بیحوصله بودیم. احمد بورقانی قهرمان نسل ما بود، ما روزنامهنگارهایی که حالا دستمان نمیرود خبر مرگ او را بنویسیم.
اینکه آدم بعد از مدتها بیاید بگوید ماهنامه زنان لغو مجوز شد خیلی مفتضح است. شهلا شرکت در طول این سالها به قول علما بای نحو کان باعث شده بود این ماهنامه در تندباد حوادث تا امروز دوام بیاورد.
ماهنامهای که اکثریت زنان جامعه میتوانند تکههایی از تصاویر خودشان را در آینه آن ببینند. شهلا شرکت به نظر من فمینیست آرام و سیاستمداری است. سیاستمدار، به معنای اینکه صاحب درک متناسبی از اوضاع زمانه است و این باعث میشود آهسته و پیوسته رفتن را به روشهای تند و رادیکالی ترجیح دهد. این روش او به وضوح میگویم که گاهی لج ما را که جوانتر بودهایم درآورده است اما معتقدم او و شیوه فعالیت او یکی از پایههای جنبش زنان بوده و باعث تولید ادبیات متنوعی در حوزه مسائل زنان شده است.
شهلا شرکت برای پیشبرد دیدگاههایش گاهی به سیاست هم پرداخته است و به حزب مشارکت نزدیک است. دو دوره قبل بود گمانم که در فهرست جبهه مشارکت خودش را نامزد انتخابات مجلس هم کرد که رد صلاحیت شد. در شرایطی که هنوز در نظر بسیاری از مدیران و مسئولان انتساب به «فمینیسم» یک فحش است او چند سال پیش در پوستر بزرگی که در غرفه ماهنامه زنان در نمایشگاه مطبوعات نصب کرده بود نوشت: اولین نشریه فمینیستی ایران و خودم شاهد بودم که نشستن زیر این عنوان در آن شرایط چه تحملی میخواست.
حالا ماهنامه زنان با همه احتیاطهایی که برای عبور از میدان مین روزنامهنگاری در ایران به خرج میداد لغو امتیاز شده است. هفته پیش یکی از دوستان به مناسبتی این دیالوگ دایی جان ناپلئون را دست گرفته بود و تکرار میکرد که: قاسم! چیزی که نهایت ندارد خریت است. امروز این قدر عصبانی هستم که دیالوگی بهتر از این سراغ ندارم که اینجا بنویسم.
وقتی هفته پیش رفتم به ویدئولند سر کوچهمان و با فیلم یکبار در زندگی بیرون آمدم اصلا از خودم تعجب نکردم چرا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش چارهای نیست و عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش. من فوتبال خیلی دوست دارم و از اینهایی هستم که وقتی گل میزنند میپرم هوا و وقتی گند میزنند بد و بیراه میگویم، آخرین بار هم سر بازی استقلال و پرسپولیس یک لیوان شکستم اما یک سالی است به خاطر عدم دسترسی به شبکه سه تلویزیون ایران و کانالهای پخش فوتبال در خانهام از زندگی فوتبالی دور ماندهام. البته هفته پیش در یک شرطبندی جذاب برنده یک بلیط از بازیهای تیم آژاکس شدم و بعد پشیمان شدم که چرا سر بلیط فینال یورو 2008 شرط نبستهام! بعد از این مقدمه عشق فوتبالی برمیگردم به فیلم که خیلی جالب بود. یکبار در همه زندگی، یک فیلم مستند درباره تیم فوتبال کاسموس نیویورک است، تولد این تیم، روزهای اوجش و البته پایانش. من نمیدانستم یک بار پله، فرانتس بکن بائر و کارلوس آلبرتا باهم همبازی بودهاند و این اتفاق در همین تیم کاسموس نیویورک افتاده که فکر میکنم تیم شاهکاری بوده است. مساله کمی تاریخی است و برای این روزها شاید جذاب به نظر نرسد ولی من نشستم و تا آخر فیلم را تماشا کردم و به نظرم جذاب بود.
الان شبکه خبر داشت گفتگوی اختصاصی دو خبرنگارش را با پوتین پخش میکرد. این دو نفر چنان لبخند گل و گشادی زده بودند که برگشتم گفتم اینها الان در اوج افتخار به سر میبرند و بعدها خاطره این مصاحبه اختصاصیشان را برای همه تعریف خواهند کرد. بعد که مصاحبه تمام شد خبرنگارهای محترم بلند شدند با پوتین عکس یادگاری گرفتند و تلویزیون هم این صحنه مفتضح را نشان داد. دوستان عزیز! همکاران محترم! این کارها بد است، ضایع است، تو رو خدا بی کلاس نباشید، شما خیر سرتان خبرنگار هستید.
خبر افطار روزنامهنگاران را خواندم، بالاخره یک چیزی یادم افتاد که تا ماه رمضان تمام نشده تعریف کنم. چند سال پیش که هنوز جوان بودیم و خاتمی رئیسجمهور بود و هنوز تخممرغ دونهای پنج قرون بود! تعدادی جوان نخبه را به صرف افطاری دعوت کرده بودند نهاد ریاستجمهوری. خب اگر برایتان این پرسش ایجاد شده که: خب به تو چه؟ بگویم من هم بالاخره با پارتی بازی و تکماده نخبه حساب شدم و با بروبکس رفتیم افطاری.
فکر میکنم چهل پنجاه نفری بودیم از همه رقم، هنرپیشه و روزنامهنگار و نویسنده و المپیادی و ....از آقایان محمد رضا گلزار یادم هست و از خانمها یکی از این هنرپیشهها که الان اسمش یادم نمیآید. ما چند تا دختر موجود در جماعت قاعدتاً با مانتو و شلوار همیشگیمان رفته بودیم که مانتوی من سفید هم بود تازه.
قبلش البته نماز جماعت بود و فرش پهن بود و خاتمی هم آمد ایستاد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. دوربینهای صدا و سیما هم همه سمت راست جماعت ایستاده بودند. ما چند نفر هم با همان تیپ خودمان رفتیم ایستادیم در صف جماعت البته درست همان طرفی که دوربینهای صدا و سیما بودند. قد قامت الصلات ماجرا را که اعلام کردند دوربینهای صدا و سیما یکدفعه دیدند چهار پنج نفر مانتو شلواری نامسلمان! در کادر هستند و گند زدهاند به سیستمشان.
برای اینکه حضور ما در صف نمازگزاران این پیام بد را به دیگران ندهد که بله، این جماعت این شکلی هم بلدند نماز بخوانند هول شدند و دوربین و دم و دستگاهشان را تند تند جمع کردند و یک نگاههای خشماگینی به ما انداختند و رفتند سمت چپ جماعت موضع گرفتند. دروغ چرا؟ ما هم از این مردمآزاری خودمان کلی خوشمان آمد اما قاعدتاً در خبرهای این افطار هم صدا و سیماییها ما را نشان ندادند. افطاری هم خدا وکیلی خوب بود و تحویل گرفتند و به قول ایرانیها سفره انداخته بودند از این سر تا اون سر، با کلی زولبیا! بعد هم خاتمی بلند شد یکی یکی سراغ مهمانها رفت و حال و احوالی کرد که چکار میکنید و از این حرفها و به ما هم که رسید در مورد نشریات کودکان و نوجوانان مقادیری غر زدیم که فرمودند شما که چلچراغ را دارید چرا غر میزنید؟ ما هم گفتیم اوک بیخیال! مرسی از زولبیا و اینا! این بود خاطره من از ماه رمضان و حالا دلم زولبیا میخواهد!
فرض میکنیم شما دو سال است مشتری یک نوع سس مایونز هستید به اسم "خوشمزه". بعد میزند و این سس به هر دلیلی تولید نمیشود. شما سالاد خوردن را ترک نمیکنید، میروید مشتری سس مایونزی میشوید به اسم مثلا "بامزه". این سس هم بعد از یک سال دیگر تولید نمیشود.
این روند را در نظر بگیرید تا سس بیستم و سیام و چهلم! مگر شما چقدر دیوانه سالاد خوردن هستید؟ بالاخره کم میآورید و بیخیال میشوید میروید به جای سالاد با غذایتان خیارشور و ترشی و ماست میخورید یا سالاد را بدون سس میخورید.
اتفاقی که در مورد روزنامههای ایرانی افتاده از این دست است. جامعه را روی دست میبردند، صبح امروز در دو سه نوبت چاپ میشد، بعد یکی یکی و حتی چند تا چند تا توقیف شدند. از نشاط و عصرآزادگان و مشارکت و نوروز و بهار و یاس بگیر تا هممیهن و شرق. خب خدا وکیلی شما اگر آدم عاقلی بودید سالاد خوردن را ترک نمیکردید؟ منظورم البته روزنامه خواندن است. تازه این یک طرف ماجراست. فرض کنید کارخانه تولید کننده روی شیشههایش بنویسد سس ولی داخل آن ماست بریزد باز هم شما مگر دیوانهاید که ماست را به قیمت سس بخرید؟ در مورد مطبوعات ایرانی الان این اتفاق افتاده است که اسمشان روزنامه است اما به هزار و یک دلیلی که تکرار کردنشان تکراری است کار اطلاعرسانی از دستشان برنمیآید. یعنی از حیز انتفاع خارج شدهاند. خب مساله کاملا بیزینسی است. مگر مشتری بیمار است که کالایی بخرد بدون آن که از فواید آن بهرهمند شود؟ همه اینها را نوشتم که بگویم استاد عزیز من آقای حسین قندی اگر واقعا فکر میکند بحران مخاطب ربطی به توقیف مطبوعات ندارد جسارتا اشتباه میکند. خبرگزاری مهر هم با افتخار همین را تیتر میکند.
در همان دوران کوتاهی که مثلا اسمش بهار مطبوعات بود خیلیها عادت روزنامه خوانی پیدا کرده بودند و روزی سه چهار عنوان روزنامه میخریدند.
البته خودمان را که نمیتوانیم گول بزنیم. حرف آقای قندی درست است که همان روزنامهها هم ارگان این طرفیها و آنطرفیها در حکومت بودند و در یک دعوای درون حکومتی روزنامهها توقیف شدند اما در این گیر و دار بالاخره کمی از واقعیتها از پرده بیرون میافتاد.
حالا که کلا عصر یخبندان است. قوه قضاییه، خبرنگار را به نشستهای خبری راه نمیدهد و هیچکس نیست که بگوید آقا چرا خبرنگار ما را بیرون کردید. تازه خبرنگار را هم توبیخ میکنند! فکر کنم بهتر است دعا کنیم درون حاکمیت دعوا بشود بلکه چشم مردم به یک جلوه از جمال حقیقت روشن شود.
Junkie TVمستند جالبی است که تازگیها دیدهام و حیف است دربارهاش ننویسم. این مستند یک ساعت و نیمه از دل بیش از سه هزار ساعت ویدئویی تهیه شده که ریکی کییرهام در طول زندگیاش و از زندگیاش گرفته است.
ریکی گزارشگر یک شبکه تلویزیونی محلی در آمریکا و متولد 1958 در اوکلاهاما است. او در جشن تولد 14 سالگیاش یک دوربین فیلمبرداری هدیه میگیرد و از آن بعد دوربین، تبدیل به یکی از اعضاء خانوادهاش میشود. وقتی می گویم یک عضو خانواده باید ببینید که چطور در سفرها، جشنها، بدبیاریها، طلاق و تولد بچهها حضور دارد.
او تقریبا هرکاری که در زندگیاش کرده روبروی دوربین بوده حتی حامله شدن دوست دخترش، تصمیمش برای ازدواج، دعوای خانوادگی، بریدن بند ناف بچههایش در بیمارستان، مصرف مواد مخدر، بازداشت به دست پلیس و هر اتفاق دیگری که فکرش را بکنید.
جالب اینجاست که او تا سال 2004 هیچکدام از این فیلمها را تماشا نکرده و در این سال آرشیو بزرگش را مرور میکند و از میان آن همه فیلم، یک مستند یک ساعت و نیمه میسازد.
این یکی از جذابترین دیوانگیهایی است که تا حالا در زندگیام دیدهام. اسم فیلم هم کاملا مناسب است چون اعتیاد ریکی به مواد مخدر در زمینه اعتیادش به تصویر نمایش داده میشود و یکی از مهمترین بخشهای داستان زندگیاش است. او یک معتاد به هروئین و تصویر است.
.............
پ.ن. یکی از خوبیهای زندگی، وجود آدمهایی است که لینکها و فایلها و فیلمها و موسیقیهای خوب زندگیشان را با آدم قسمت میکنند. بنابراین با تشکر ار خانواده ستاره رجبپور!
یک- کتاب تازه خالد حسینی، هزاران خورشید درخشان هنوز در بالای فهرست پرفروشهاست. از در و دیوار کتابفروشیهای اینجا که خالد حسینی میریزد آنقدر که هریپاتر گم شده است.
همین امروز توی کتابفروشی سر کوچهمان هم دیدم ده کتاب پر فروش را آن وسط چیده بودند و هزاران خورشید درخشان اول بود و بادبادکباز دوم. ای جماعت! ادبیات افغانستان هم جهانی شد و ما هیچی نشدیم! حتی یک رمان پرفروش از این دفاع مقدس هشت ساله ما بیرون نیامد.
دو-گاردین میگوید پیرترین بلاگر جهان یک زن 95 ساله اسپانیایی است به اسم آملیا لوپز (این لوپزها همه بچه معروف اند آن از جنیفرشان این هم از آملیا) که وبلاگش 340 هزار بازدید کننده دارد آماری که بسیاری از بلاگرهای جوان خوابش را میبینند!
هشت ماه پیش این وبلاگ را نوه این خانم به عنوان هدیه تولد به مادربزرگش داده است. وبلاگش که خیلی فعال و صورتی است.
امروز نیویورک تایمز گزارشی کار کرده بود درباره محسن نامجو و نوشته بود او باب دیلان ایران است و این حرف ها.
دلم نیامد امشب از خیر گذاشتن این عکس که امروز جلوی دانشگاه تهران گر?تم بگذرم. این هم یک روزنامه تازه که شور و نشاط تازهای به ?ضای مطبوعاتی کشور خواهد بخشید! من آدم دموکراتی هستم و ?کر میکنم حق آنهاست که روزنامه داشته باشند ولی خب بگذارند ما هم داشته باشیم! به هر حال انتشار روزنامه حزبالله را به هر کس که یک ربطی به آن دارد تبریک میگویم.
1-من ?كر میكردم خاورمیانه با داشتن این همه كشور سیاستزده و بحران خیز مهمترین كانون خبرهای دنیاست اما این نقشه خبری دنیا دستكم امشب میگوید اینطور نیست.