روز سوم
اگر تا سه روز در لندن بمانم و زیر اتوبوسهای قرمز نروم بقیه روزها را هم جان سالم به در میبرم. امروز روز دوم بود.
عکس آدمهای دوست داشتنی
یکی از مشکلات روزنامهنگار جماعت این است که وقتی بنده خدای اسم و رسم داری درگذشت، اینترنت را زیر و رو کند دنبال عکسی از عزیز تازه درگذشته.
بدرالسادات مفیدی این شکلی است
پارسال یک بار با بدرالسادات مفیدی در مورد حقوق روزنامهنگارهایی حرف زدم که از ضایع شدن حقشان زیر پای مدیران روزنامهها گله میکردند. او خودش هم یکی از آنهایی بود که چند ماه چند ماه حقوق نمیگرفت اما باید به عنوان دبیر انجمن صنفی روزنامهنگاران در دو جبهه میجنگید. هم با مسئولان روزنامه و هم با مسئولان دولتی که چشم دیدن انجمن صنفی را نداشتند.
آخرین بار در تحریریه روزنامهای دیدمش که روی در و دیوارش نوشته بود یاس اما یک روز هم دوام نیاورده بود و قرار بود صدای عدالت بشود. تعداد آنهایی که هنوز کم
او که آزاد هست اما کاش زودتر از اوین برگردد.

ملزومات کار «سخت و زیانآور» روزنامهنگاری
روزی که تجمع میدان توپخانه برگزار شد من تهران بودم. آن روز با خبرنگار یکی از رسانههای اروپایی صحبت کردم که میگفت وزارت ارشاد فعالیت حرفهای آنها را از همان روز ممنوع کرده و همان شب باید تهران را ترک میکرد.
دوربین فیلمبرداری را مثل محمولهای قاچاق توی ماشین پوشانده بودند و حتی از پلیس راهنمایی رانندگی هم میترسیدند. در خیابان لالهزار از او جدا شدم در حالی که دسته دسته مردمی که نشانههای سبز داشتند و در عزای معترضین کشته شده لباس سیاه پوشیده بودند به سمت میدان توپخانه میرفتند.
چند صد متر آن طرفتر یکی از رویدادهای تاریخی ایران در حال وقوع بود و همکار اروپایی ما با حسرت به من نگاه میکرد که نه بور بودم و نه بلوند و بنابراین نه مشکوک و میتوانستم در این رویداد حاضر باشم.
همین دو هفته پیش در سالگرد ۲۲ بهمن همه دیدند که چطور خبرنگاران خارجی را با اتوبوس به میدان آزادی آوردند تا مردم سبز را نبینند و فقط مشت و لگدهای محمود احمدینژاد را گزارش کنند که نثار کشورهای غربی میکرد.
در روز عاشورا هم که به خبرنگاران خارجی دستور داده شده بود در نواحی مرکزی شهر تهران آفتابی نشوند و یکی از آنها را هم که از مرز ممنوعه گذشته بود و در میدان هفت تیر بازداشت کردند.
در چنین شرایطی صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی سردبیران چند سایت خبری آنلاین، نامهای را به «همتایان» آمریکایی خود نوشته و امضا کردهاند و آنها را متهم کردهاند به یکجانبهنگری و ندیدن خیل عظیم هواداران حکومت.
در شرایطی که هر روز صبح از خواب که بیدار می شویم خبر بازداشت همکارانمان را در ایران میخوانیم و یا خبر آواره شدن آنها را در کشورهای مختلف میشنویم و در فردای روزی که دو رسانه مهمی که از ترسشان به ملایمت از حکومت انتقاد میکردهاند توقیف شدهاند انتشار این نامه تلاشی برای فرار به جلو است اما فرار به جلویی که باعث زمین خوردن شده است.
در این نامه داستانهای ساخته شده بر اساس توهمهای هوادارن دولت به عنوان خبر واقعی تکرار شدهاند.
اگر خبرنگاران یو.اس.ای تودی، واشینگتن پست، نیویورک تایمز، اینترنشنال هرالد تریبیون، وال استریت ژورنال، نیوزویک، لس آجلس تایمز، سانفرانسیکو کرونیکل، بوستون گلوب، تایم، فاکس نیوز، پی.بی.اس، گاردین، ایندیپندنت، تایمز، دیلی تلگراف، آبزرور، دیلی اکسپرس، فایننشال تایمز، دیلی میرور و اکونومیست به دستور وزارت ارشاد دولت آقای احمدینژاد اجازه حضور در اعتراضهای پس از انتخابات را نداشتهاند کسی جلوی به خیابان رفتن سردبیران سایتهایی را که این نامه را امضا کردهاند نگرفته بود. آنها که میتوانستند بروند و آنچه «همتایان»شان حق دیدنش را نداشتند ببینند.
می توانستند ببینند علفها و درختها هم برگهایشان را از ترس پنهان می کنند چه برسد به آدمهایی که معترضاند.شما که بلدید داستان بنویسید بگویید سکوت سه میلیونی مردم تهران چطور به این خشم و بغض بزرگ تبدیل شده است.
انتشار یک رسانه ملزوماتی دارد و داشتن «شرف حرفهای» اولین لازمه این کار است.
تا این لحظه، خبر آنلاین، فردا نیوز، جهان نیوز، تابناک و الف این نامه را در سایت خود منتشر کردهاند و فقط همشهری آنلاین است که خبر را کار نکرده است.
در واقع همشهری آنلاین تنها رسانه شاخص و اسم و رسم داری است که نامش اینجا ذکر شده شنیدههای غیر رسمی حکایت از آن دارد که سردبیر همشهری، گفته از امضای چنین نامهای بیخبر است اما اینها شنیدههاست و تا با تکذیب رسمی همراه نشود در حد همان شایعه و شنیده باقی میماند.
رسانه ای که از دروغ گفتن نمی ترسد
خبرگزاری فارس، برداشته است یک تنه برای آرش حجازی، دادگاه برگزار کرده، متهمش کرده و حکم داده که او قاتل ندا آقاسلطان است. زیر عکس تجمع کنندگان مقابل سفارت انگلیس نوشته: تجمع اعتراض آمیز بانوان تهرانی جهت استرداد آرش حجازی قاتل ندا آقا سلطان، مقابل سفارت انگلیس
با این حال می بینم که همکاران روزنامه نگار من در رسانه های مختلف، بی توجه یا کم توجه به این بی اخلاقی ها، باز هم از فارس به عنوان منبع خبری معتبر، استفاده می کنند.
همان طور که در مورد هر رسانه دیگری باید چنین باشیم. چنان که در مورد هر آدمی باید چنین باشیم.
در ستایش یک کار خوب وبلاگی
امام خمینی در مورد شهید بهشتی می گوید او به تنهایی یک ملت بود. حالا این آق بهمن هم به تنهایی یک خبرگزاری بود(است). چون ندیدم کسی بنویسد حالا که فیل ترش کرده اند می نویسم که آق بهمن در اطلاع رسانی انتخابات پیش و پس از آن و در درگیری ها و تجمع ها نقش مهم و قابل ستایشی داشت.
اگر آق بهمن برای شما فیل تر شده است می توانید در گوگل ریدر مشترک فیدش بشوید.
بیانیه جمعی از وبلاگنویسان درباره انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانه حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق
مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009
شهروندان روزنامه نگار در خیابان های تهران
اخراج خبرنگاران رسانه های خارجی گرچه منابع رسمی مستقل برای گزارش از ایران را محدود کرده اما باعث تحرک بین شهروندانی شده است که شاهد عینی صحنه های مهم این روزها هستند و اهمیت گزارش کردن آن را دریافته اند.
هنوز درگیریها در بخشی از شهر پایان نگرفته که رسانه های فارسی آن سوی آب فیلم هایی از این درگیریها را پخش می کنند. اگر خبرنگاران این رسانه ها در تهران حضور داشتند تردید دارم با این سرعت می تونستند اطلاع رسانی کنند.
به محض این که اتفاق قابل گزارشی در بخشی از معرکه می افتد موبایل ها بالا می رود. در مقابل، نیروهای ضد شورش هم از گزارش این رویدادها خوشحال نیستند و در روزهای اخیر در موارد متعددی شاهد بودم که ماموران موبایل را از دست مردم می گرفتند و می شکستند و خرد می کردند.
حوادث اخیر مفهوم شهروند روزنامه نگار را متحول کرده است.
گفتن ندارد که مردم موبایل به دست چرا تصاویر خودشان را برای صدا و سیما نمی فرستند. ایرانی ها تصویر خودشان را در این رسانه نمی بینند. رسانه بیگانه این روزها صدا و سیمای خودمان است.
یاایهاالذین آمنوا اوصیکم بالرفرنس!
سال گذشته، مطلبی در زمانه به طنز، منتشر کردیم با این مضمون که یک خانم خواننده قرار است روز عید فطر برای عموم، کنسرت برگزار کند. غیر از اسم و رسمی که ساختیم بقیه عناوین هم تقلبی ولی نزدیک به اصل بودند. بالای خبر هم روتیتر زدیم "باور نکردنیها" اما خب عدهای این یک خط کوچک را بی خیال شدند و اصل خبر را چسبیدند و منتشر کردند و بعد در مورد آن از وزارت ارشاد توضیح خواستند و روابط عمومی وزارت ارشاد هم خبر را تکذیب کرد.
نشریهای روی دکه اینترنت
دنیایی که دیده نشود تغییر نمیکند
عکس یک جایی بود گمانم در ویتنام و دستی که جلوی لنز دوربین را گرفته بود تا از فاجعهای که چند قدم آنطرفتر بود تصویر نگیرد. زیرش نوشته بود دنیایی که دیده نشود تغییر نمیکند.
باور کنید سیاستمدارها، فعالان حقوق بشر هم مستاصل میشوند.
ما به تنهایی نمی توانیم از پس این کوه بربیاییم باید عظمت کوه را به رخ دیگران بکشیم و با آنها دست به کار کم کردن از قد و قامت کوه دردهای اجتماعی شویم.
خبرنگارها و جاسوسها
اینجا دفتر ایرنا در لندن است. ایرنا مخفف ایسلامیک، ریپابلیک، نیوز اجنسی(خبرگزاری جمهوری اسلامی) است. لازم هم نیست که بگویم ایرنا خبرگزاری رسمی و دولتی جمهوری اسلامی است همه میدانند.

راه اندازی بی بی سی فارسی از نگاه سیاستمداران ایرانی میشود اقدام علیه امنیت ملی ایران، و این شبکه متهم است به تلاش برای جاسوسی و براندازی نرم و این قضایا.
من اصلا بنا را بر این میگذارم که بی بی سی فارسی سوءنیت دارد. میخواهد زیر آب نظام را نرم و آهسته بزند ولی میپرسم آقایان محترم اگر کار رسانه زیرآب زدن است و براندازی، شما در لندن و نیویورک و پاریس و دیگر جاها چه میکنید؟
I love you! Communication technology
مراسم تحلیف اوباما از جهات بسیاری مهم است ولی یکی از جذابترین حاشیههای این مراسم، خلاقیتهای رسانههای مختلف برای توسعه روزنامهنگاری شهروندی است.

رسانههای آمریکایی به خاطر گزارش کردن بزرگترین شوی سیاسی آمریکا ذوقزدهاند. اما باهوشترهایشان، فقط خبرنگارهای درجه یکشان را به این مراسم اعزام نمیکنند. رسانههای هوشمندی که در جهان اول کار میکنند تلاش میکنند این مراسم را از زاویه دوربین و موبایل چندین میلیون نفر شهروند عادی ببینند که خودشان را به واشنگتن رساندهاند.
ام اس ان بی سی گزارش میدهد که بیش از دو میلیون نفر برای شرکت در مراسم سوگند اوباما تاکنون به واشنگتن رفتهاند. علاقهمندان به تغییر در آمریکا که هتلهای واشنگتن را اشغال کردهاند یا هماکنون در راهاند تا به این مراسم برسند خبرنگارهای بی مزد و مواجب رسانههای هوشمند هستند.

همین ام اس ان بی سی در صفحه اولش جای بسیار خوبی برای عکسهای شهروندان روزنامهنگار کنار گذاشته است و اگر روی آن کلیک کنید به صفحهای میروید با انبوهی از عکسهایی که همین شهروندان فرستادهاند.
سی ان ان هم که تازگی بخش آی ریپورتاش جان گرفته و جا افتاده و در برنامههایش بشدت روی آن مانور میدهد در صفحه اولش امکانی برای فرستادن تصویرهای شهروندان از این مراسم قرار داده و کار قشنگی روی نقشه منطقه انجام داده است.
شهروندان روزنامه نگار قرار است به این نقشه رنگ و تصویر ببخشند.
درک این امکان و استفاده هوشمندان از آن نشان میدهد که یک رسانه چقدر زنده، چقدر جوان و چقدر پر انرژی است.
در میان رسانههای فارسی، بی بی سی فارسی در چند روزی که از کارش میگذرد مدام تاکید میکند که برایش عکس و تصویر بفرستند. به قول خودشان تیمی از خبرنگارانشان در مراسم هستند تا این جشن بزرگ سیاسی آمریکا را پوشش بدهند امیدوارم در لابلای گزارشهایشان امکانی برای گزارشهای شهروندان روزنامهنگار ایرانی هم کنار بگذارند.
میدانم که بسیاری از دوستان ایرانی از اقصی نقاط آمریکا برای مراسم سوگند اوباما به واشنگتن رفتهاند یا میروند. امیدوارم آنها حال و حوصله و علاقه داشته باشند تا تجربه روزنامهنگاری شهروندی را در یک رسانه فارسی زبان ممکن کنند و بی بی سی هم تحویلشان بگیرد و تند تند از روی عکسهایشان نگذرد!
آهای کامیونیکیشن تکنالژی! آی لاو یو!
حاج سی ان ان!
سی ان ان امسال خیلی خیلی جدی، حج ر?ته بود. در طول روزهایی که مراسم حج در حال برگزاری بود سی ان ان پوشش خبری گستردهای در این مورد داشت. خب هیچ غیرمسلمانی حق ورود به محدوده شهر مکه را ندارد و سی ان ان برای پوشش این مراسم طبیعتا از خبرنگارانی است?اده کرده بود که اصلا مسلمان هستند.
شنبه خوب، شنبه چلچراغ
توی هاگیر واگیر ماجراهای زمانه دوستی کامنت گذاشت که چند هفتهای است چلچراغ به دلیل اختلافات داخلی منتشر نمیشود. خب خدا وقتی درهای رحمتش را باز میکند یک باره باز میکند و باد و بوران و طوفان و همه چیز با هم توی خانه میپیچد!
به میمنت انتشار مجدد چلچراغ، اگر یک بنده خدایی پیدا شود برایش یک سایت با همین مووبل تایپ خودمان بزند غیر از ثواب اخروی و یک دوره مجله چلچراغ که آقای عموزاده خلیلی اهدا خواهد کرد من حاضرم حقالزحمهاش را در 12 قسط بپردازم!
شهروند امروز و تایم
تیم شهروند امروز از قرار ادعا میکردند مجلهشان "تایم ایران" است. در سالهای اخیر خیلیها تلاش کردند مجلاتی منتشر کنند که بشود با نشریات معتبری مثل تایم مقایسهشان کرد اما موفق نشده بودند.
به خاطر پرداخت خوب و جذاب مطالب در شهروند امروز صفحات بسیاری را خواندم که موضوعش به خودی خود در حوزه علاقهمندیهایم نبود.
تنها مجلهای که اینقدر وزین و پرطرفدار و حرفهای سراغ داشتم مجله پیام امروز بود که در دهه هفتاد منتشر میشد و در یکی از همین توفانهای سخت، توقیف شد و آن هم حیف شد.
پیام امروز در روزگار خودش بینظیر بود و یک قامت از بقیه نشریات بلندتر، چنانکه شهروند امروز به راستی بالا بلندتر از نشریات دیگر ایستاده بود. اما در روزگار آدمهای متوسط "قد بلند" بودن دردسر است.
زمانه کله خرابها
معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زدهام بیرون. چرا و چطورش اینقدری که در شهر پیچیده همه میدانند و بقیهاش را من نمیتوانم بنویسم چون به چارچوبهایی معتقدم که ایجاب میکند ننویسم.
زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی میروم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.
خیلی کار کردیم همهمان. شبهای زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود میایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که میکردی حقوق میگرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیلهام.
اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آنچه دریافت میکردند کار میکردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همینطور بودند.
بسیاری از آنها ایدههایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار میتوانست داشته باشد اما در زمانه بیمزد خرجش کردند.
رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهمترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.
در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخزبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب میآورد اما آدمهای تازه، ما را آرام و سربه راه میخواستند چیزی که من عمرا نمیتوانم باشم.
در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.
رسانهای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمیدانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپهام دراز کشیدهام و پیغامهای تبریک و تسلیت دوستان را میگیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.
معمولا با حافظ مشورت میکنم برای تصمیمهایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
خودم هم باورم نمیشود که این حافظ اینقدر کله خراب باشد.
پرونده سوم
من این پرونده را تازه یافته ام هر چند این سومین شماره آنهاست. به نظرم جالب است. شما هم یک نگاهی بیندازید پشیمان نمی شوید گمانم.
این مطلب را هم که نویسنده اش ادعا می کند بزرگترین چای شناس زنده جهان است بخوانید، با عنوان آن سه گانه معروف
من کلا با سر و شکلشان حال کردم.
آدم! عصبانی نشو!
یکم- امشب در مسابقات جهانی منچ که در محل کافه کنار دفترمان برگزار شد با به خاک مالیدن پشت سه حریف به مقام قهرمانی رسیدم!
هیچ مدالی دریافت نکردم، همان تماشای قیافه داغون بازنده ها از صد تا مدال بهتر بود. فقط یادم باشد دفعه بعد شرط بگذارم که به برنده فینال باید مصرف یک سال پاپ کورن، دستمال توالت، انگور، کوکاکولا یا آب معدنی تعلق بگیرد. اینها مایحتاج روزانه زندگی من هستند.
دوم- این دفعه سوم است که حریف می گیرم، سوسک تحویل می دهم!
سوم- ویژه نامه نوروزی چند مجله را دوستی که تازه تهران بوده با خودش برده لندن و از آنجا برای من فوروارد کرده است. از جمله این مجلات شماره نوروزی مجله چلچراغ است که در آن از جمله گزارشی کار شده از مسابقات بین قاره ای منچ در دفتر چلچراغ با حضور چند تا از بچه معروف های سینما و تلویزیون و فوتبال.
این نشانه خوبی است.
بخش هایی از این ویژه نامه 120 صفحه ای در سایت هم هست. البته گزارش مسابقات بین قاره ای منچ نیست!
درباره منچ:
منچ یعنی آدم! عصبانی نشو! اسم این بازی به هلندی هم همین است بنابراین اگر بخواهید از فروشنده سراغ منچ را بگیرید باید بگویید: من یک "آدم عصبانی نشو" می خواهم!
تاریخچه منچ
منچ در ویکیپدیا
درس زبان هلندی
امروز در میدان دام شهر آمستردام تظاهراتی برگزار شد که سازمان دهنده آن سازمانی بود به اسم "اعتراف به رنگ" که فعالیتهای ضد نژادپرستی دارد.
بهانه این تظاهرات، فعالیتهای ضد اسلام آقای خیرت ویلدرس نماینده پارلمان هلند و فیلم ضد قران اوست و شرکتکنندگان این تظاهرات حرف حسابشان این بود که هلند فقط ویلدرس نیست و ما آدم های نژادپرستی نیستیم.
من با این تظاهرات البته کاری ندارم فقط میخواستم در مورد اسم این نماینده پارلمان هلند توضیح بدهم. در زبان هلندی حرف g را خ تلفظ میکنند بنابراین Geert Wilders را خیرت ویلدرس میگویند نه گیرت ویلدرس اینطور که بعضی رسانهها مینویسند.
البته این قاعده همیشگی نیست و بعضی از gها را همان "گ" میخوانند. این شامل "g"هایی میشود که بعد از حرف n به کار رفته باشند. مثلا کلمهkoning کوننینگ خوانده میشود که معنیاش میشود پادشاه.
اینها شهری دارند به اسم groningen که اگر با تصور معمول بخوانید میشود گرونینگن ولی در اصل خرونینگن است!
این بود درس هلندی امروز
فقدان
احمد بورقانی قهرمان نسل روزنامهنگارانی بود که ما بودیم. بزرگ، آرام، سرکش. چه آن وقت که معاون وزیر بود و چه آن وقت که نماینده مجلس، عنوانش قبل از خودش برپا نمیداد.
احمد بورقانی بود همیشه. قهرمان نسل ما، نسل ما که ساعتهای مداوم استیضاح و محاکمه را مثل مسابقات داغ جام جهانی تماشا میکردیم.
وقتی تخت و رخت معاونت وزارت ارشاد را کنار گذاشت، روز تلخی بود اما انگار تیممان با برزیل بازی کرده باشد و گل نخورده از زمین بیرون آمده باشد، مغرور بودیم به او، ما که از ترس و سیاستبازی بیحوصله بودیم. از وقتکشی، از سانترهای سرکش به روی دروازه حریف که گل نمیشد، از بازی مزخرف سیاست روی زمین چمن جوانیمان بیحوصله بودیم.
احمد بورقانی قهرمان نسل ما بود، ما روزنامهنگارهایی که حالا دستمان نمیرود خبر مرگ او را بنویسیم.
بلاهت بی پایان و لغو امتیاز زنان
اینکه آدم بعد از مدتها بیاید بگوید ماهنامه زنان لغو مجوز شد خیلی مفتضح است. شهلا شرکت در طول این سالها به قول علما بای نحو کان باعث شده بود این ماهنامه در تندباد حوادث تا امروز دوام بیاورد.
ماهنامهای که اکثریت زنان جامعه میتوانند تکههایی از تصاویر خودشان را در آینه آن ببینند.
شهلا شرکت به نظر من فمینیست آرام و سیاستمداری است. سیاستمدار، به معنای اینکه صاحب درک متناسبی از اوضاع زمانه است و این باعث میشود آهسته و پیوسته رفتن را به روشهای تند و رادیکالی ترجیح دهد.
این روش او به وضوح میگویم که گاهی لج ما را که جوانتر بودهایم درآورده است اما معتقدم او و شیوه فعالیت او یکی از پایههای جنبش زنان بوده و باعث تولید ادبیات متنوعی در حوزه مسائل زنان شده است.
شهلا شرکت برای پیشبرد دیدگاههایش گاهی به سیاست هم پرداخته است و به حزب مشارکت نزدیک است. دو دوره قبل بود گمانم که در فهرست جبهه مشارکت خودش را نامزد انتخابات مجلس هم کرد که رد صلاحیت شد.
در شرایطی که هنوز در نظر بسیاری از مدیران و مسئولان انتساب به «فمینیسم» یک فحش است او چند سال پیش در پوستر بزرگی که در غرفه ماهنامه زنان در نمایشگاه مطبوعات نصب کرده بود نوشت: اولین نشریه فمینیستی ایران و خودم شاهد بودم که نشستن زیر این عنوان در آن شرایط چه تحملی میخواست.
حالا ماهنامه زنان با همه احتیاطهایی که برای عبور از میدان مین روزنامهنگاری در ایران به خرج میداد لغو امتیاز شده است.
هفته پیش یکی از دوستان به مناسبتی این دیالوگ دایی جان ناپلئون را دست گرفته بود و تکرار میکرد که: قاسم! چیزی که نهایت ندارد خریت است. امروز این قدر عصبانی هستم که دیالوگی بهتر از این سراغ ندارم که اینجا بنویسم.
یک مستند فوتبالی
وقتی هفته پیش رفتم به ویدئولند سر کوچهمان و با فیلم یکبار در زندگی بیرون آمدم اصلا از خودم تعجب نکردم چرا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش چارهای نیست و عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش.
من فوتبال خیلی دوست دارم و از اینهایی هستم که وقتی گل میزنند میپرم هوا و وقتی گند میزنند بد و بیراه میگویم، آخرین بار هم سر بازی استقلال و پرسپولیس یک لیوان شکستم اما یک سالی است به خاطر عدم دسترسی به شبکه سه تلویزیون ایران و کانالهای پخش فوتبال در خانهام از زندگی فوتبالی دور ماندهام.
البته هفته پیش در یک شرطبندی جذاب برنده یک بلیط از بازیهای تیم آژاکس شدم و بعد پشیمان شدم که چرا سر بلیط فینال یورو 2008 شرط نبستهام!
بعد از این مقدمه عشق فوتبالی برمیگردم به فیلم که خیلی جالب بود. یکبار در همه زندگی، یک فیلم مستند درباره تیم فوتبال کاسموس نیویورک است، تولد این تیم، روزهای اوجش و البته پایانش.
من نمیدانستم یک بار پله، فرانتس بکن بائر و کارلوس آلبرتا باهم همبازی بودهاند و این اتفاق در همین تیم کاسموس نیویورک افتاده که فکر میکنم تیم شاهکاری بوده است.
مساله کمی تاریخی است و برای این روزها شاید جذاب به نظر نرسد ولی من نشستم و تا آخر فیلم را تماشا کردم و به نظرم جذاب بود.
کلاس خبرنگاری
الان شبکه خبر داشت گفتگوی اختصاصی دو خبرنگارش را با پوتین پخش میکرد. این دو نفر چنان لبخند گل و گشادی زده بودند که برگشتم گفتم اینها الان در اوج افتخار به سر میبرند و بعدها خاطره این مصاحبه اختصاصیشان را برای همه تعریف خواهند کرد.
بعد که مصاحبه تمام شد خبرنگارهای محترم بلند شدند با پوتین عکس یادگاری گرفتند و تلویزیون هم این صحنه مفتضح را نشان داد. دوستان عزیز! همکاران محترم! این کارها بد است، ضایع است، تو رو خدا بی کلاس نباشید، شما خیر سرتان خبرنگار هستید.
زولبیا خوردن در محضر آقای رئیس جمهور!
خبر افطار روزنامهنگاران را خواندم، بالاخره یک چیزی یادم افتاد که تا ماه رمضان تمام نشده تعریف کنم. چند سال پیش که هنوز جوان بودیم و خاتمی رئیسجمهور بود و هنوز تخممرغ دونهای پنج قرون بود! تعدادی جوان نخبه را به صرف افطاری دعوت کرده بودند نهاد ریاستجمهوری. خب اگر برایتان این پرسش ایجاد شده که: خب به تو چه؟ بگویم من هم بالاخره با پارتی بازی و تکماده نخبه حساب شدم و با بروبکس رفتیم افطاری.
فکر میکنم چهل پنجاه نفری بودیم از همه رقم، هنرپیشه و روزنامهنگار و نویسنده و المپیادی و ....از آقایان محمد رضا گلزار یادم هست و از خانمها یکی از این هنرپیشهها که الان اسمش یادم نمیآید. ما چند تا دختر موجود در جماعت قاعدتاً با مانتو و شلوار همیشگیمان رفته بودیم که مانتوی من سفید هم بود تازه.
قبلش البته نماز جماعت بود و فرش پهن بود و خاتمی هم آمد ایستاد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. دوربینهای صدا و سیما هم همه سمت راست جماعت ایستاده بودند. ما چند نفر هم با همان تیپ خودمان رفتیم ایستادیم در صف جماعت البته درست همان طرفی که دوربینهای صدا و سیما بودند.
قد قامت الصلات ماجرا را که اعلام کردند دوربینهای صدا و سیما یکدفعه دیدند چهار پنج نفر مانتو شلواری نامسلمان! در کادر هستند و گند زدهاند به سیستمشان.
برای اینکه حضور ما در صف نمازگزاران این پیام بد را به دیگران ندهد که بله، این جماعت این شکلی هم بلدند نماز بخوانند هول شدند و دوربین و دم و دستگاهشان را تند تند جمع کردند و یک نگاههای خشماگینی به ما انداختند و رفتند سمت چپ جماعت موضع گرفتند.
دروغ چرا؟ ما هم از این مردمآزاری خودمان کلی خوشمان آمد اما قاعدتاً در خبرهای این افطار هم صدا و سیماییها ما را نشان ندادند.
افطاری هم خدا وکیلی خوب بود و تحویل گرفتند و به قول ایرانیها سفره انداخته بودند از این سر تا اون سر، با کلی زولبیا! بعد هم خاتمی بلند شد یکی یکی سراغ مهمانها رفت و حال و احوالی کرد که چکار میکنید و از این حرفها و به ما هم که رسید در مورد نشریات کودکان و نوجوانان مقادیری غر زدیم که فرمودند شما که چلچراغ را دارید چرا غر میزنید؟ ما هم گفتیم اوک بیخیال! مرسی از زولبیا و اینا!
این بود خاطره من از ماه رمضان و حالا دلم زولبیا میخواهد!
بیزینسی به اسم انتشار روزنامه
فرض میکنیم شما دو سال است مشتری یک نوع سس مایونز هستید به اسم "خوشمزه". بعد میزند و این سس به هر دلیلی تولید نمیشود. شما سالاد خوردن را ترک نمیکنید، میروید مشتری سس مایونزی میشوید به اسم مثلا "بامزه". این سس هم بعد از یک سال دیگر تولید نمیشود.
این روند را در نظر بگیرید تا سس بیستم و سیام و چهلم! مگر شما چقدر دیوانه سالاد خوردن هستید؟ بالاخره کم میآورید و بیخیال میشوید میروید به جای سالاد با غذایتان خیارشور و ترشی و ماست میخورید یا سالاد را بدون سس میخورید.
اتفاقی که در مورد روزنامههای ایرانی افتاده از این دست است. جامعه را روی دست میبردند، صبح امروز در دو سه نوبت چاپ میشد، بعد یکی یکی و حتی چند تا چند تا توقیف شدند. از نشاط و عصرآزادگان و مشارکت و نوروز و بهار و یاس بگیر تا هممیهن و شرق.
خب خدا وکیلی شما اگر آدم عاقلی بودید سالاد خوردن را ترک نمیکردید؟ منظورم البته روزنامه خواندن است.
تازه این یک طرف ماجراست. فرض کنید کارخانه تولید کننده روی شیشههایش بنویسد سس ولی داخل آن ماست بریزد باز هم شما مگر دیوانهاید که ماست را به قیمت سس بخرید؟
در مورد مطبوعات ایرانی الان این اتفاق افتاده است که اسمشان روزنامه است اما به هزار و یک دلیلی که تکرار کردنشان تکراری است کار اطلاعرسانی از دستشان برنمیآید. یعنی از حیز انتفاع خارج شدهاند.
خب مساله کاملا بیزینسی است. مگر مشتری بیمار است که کالایی بخرد بدون آن که از فواید آن بهرهمند شود؟
همه اینها را نوشتم که بگویم استاد عزیز من آقای حسین قندی اگر واقعا فکر میکند بحران مخاطب ربطی به توقیف مطبوعات ندارد جسارتا اشتباه میکند. خبرگزاری مهر هم با افتخار همین را تیتر میکند.
در همان دوران کوتاهی که مثلا اسمش بهار مطبوعات بود خیلیها عادت روزنامه خوانی پیدا کرده بودند و روزی سه چهار عنوان روزنامه میخریدند.
البته خودمان را که نمیتوانیم گول بزنیم. حرف آقای قندی درست است که همان روزنامهها هم ارگان این طرفیها و آنطرفیها در حکومت بودند و در یک دعوای درون حکومتی روزنامهها توقیف شدند اما در این گیر و دار بالاخره کمی از واقعیتها از پرده بیرون میافتاد.
حالا که کلا عصر یخبندان است. قوه قضاییه، خبرنگار را به نشستهای خبری راه نمیدهد و هیچکس نیست که بگوید آقا چرا خبرنگار ما را بیرون کردید. تازه خبرنگار را هم توبیخ میکنند! فکر کنم بهتر است دعا کنیم درون حاکمیت دعوا بشود بلکه چشم مردم به یک جلوه از جمال حقیقت روشن شود.
Junkie TV
Junkie TV مستند جالبی است که تازگیها دیدهام و حیف است دربارهاش ننویسم. این مستند یک ساعت و نیمه از دل بیش از سه هزار ساعت ویدئویی تهیه شده که ریکی کییرهام در طول زندگیاش و از زندگیاش گرفته است.
ریکی گزارشگر یک شبکه تلویزیونی محلی در آمریکا و متولد 1958 در اوکلاهاما است. او در جشن تولد 14 سالگیاش یک دوربین فیلمبرداری هدیه میگیرد و از آن بعد دوربین، تبدیل به یکی از اعضاء خانوادهاش میشود. وقتی می گویم یک عضو خانواده باید ببینید که چطور در سفرها، جشنها، بدبیاریها، طلاق و تولد بچهها حضور دارد.
او تقریبا هرکاری که در زندگیاش کرده روبروی دوربین بوده حتی حامله شدن دوست دخترش، تصمیمش برای ازدواج، دعوای خانوادگی، بریدن بند ناف بچههایش در بیمارستان، مصرف مواد مخدر، بازداشت به دست پلیس و هر اتفاق دیگری که فکرش را بکنید.
جالب اینجاست که او تا سال 2004 هیچکدام از این فیلمها را تماشا نکرده و در این سال آرشیو بزرگش را مرور میکند و از میان آن همه فیلم، یک مستند یک ساعت و نیمه میسازد.
این یکی از جذابترین دیوانگیهایی است که تا حالا در زندگیام دیدهام. اسم فیلم هم کاملا مناسب است چون اعتیاد ریکی به مواد مخدر در زمینه اعتیادش به تصویر نمایش داده میشود و یکی از مهمترین بخشهای داستان زندگیاش است. او یک معتاد به هروئین و تصویر است.
.............
پ.ن. یکی از خوبیهای زندگی، وجود آدمهایی است که لینکها و فایلها و فیلمها و موسیقیهای خوب زندگیشان را با آدم قسمت میکنند. بنابراین با تشکر ار خانواده ستاره رجبپور!
خواندنیهای آخر شب
یک- کتاب تازه خالد حسینی، هزاران خورشید درخشان هنوز در بالای فهرست پرفروشهاست. از در و دیوار کتابفروشیهای اینجا که خالد حسینی میریزد آنقدر که هریپاتر گم شده است.
همین امروز توی کتابفروشی سر کوچهمان هم دیدم ده کتاب پر فروش را آن وسط چیده بودند و هزاران خورشید درخشان اول بود و بادبادکباز دوم. ای جماعت! ادبیات افغانستان هم جهانی شد و ما هیچی نشدیم! حتی یک رمان پرفروش از این دفاع مقدس هشت ساله ما بیرون نیامد.
دو- گاردین میگوید پیرترین بلاگر جهان یک زن 95 ساله اسپانیایی است به اسم آملیا لوپز (این لوپزها همه بچه معروف اند آن از جنیفرشان این هم از آملیا) که وبلاگش 340 هزار بازدید کننده دارد آماری که بسیاری از بلاگرهای جوان خوابش را میبینند!
هشت ماه پیش این وبلاگ را نوه این خانم به عنوان هدیه تولد به مادربزرگش داده است. وبلاگش که خیلی فعال و صورتی است.
امروز نیویورک تایمز گزارشی کار کرده بود درباره محسن نامجو و نوشته بود او باب دیلان ایران است و این حرف ها.
این هم یک گزارش در مورد بچه دبستانیهای الکلی.
بسلامتی روزنامه حزبالله هم دارد میآید

دلم نیامد امشب از خیر گذاشتن این عکس که امروز جلوی دانشگاه تهران گر?تم بگذرم. این هم یک روزنامه تازه که شور و نشاط تازهای به ?ضای مطبوعاتی کشور خواهد بخشید! من آدم دموکراتی هستم و ?کر میکنم حق آنهاست که روزنامه داشته باشند ولی خب بگذارند ما هم داشته باشیم! به هر حال انتشار روزنامه حزبالله را به هر کس که یک ربطی به آن دارد تبریک میگویم.
لینك-حر?
1-من ?كر میكردم خاورمیانه با داشتن این همه كشور سیاستزده و بحران خیز مهمترین كانون خبرهای دنیاست اما این نقشه خبری دنیا دستكم امشب میگوید اینطور نیست.
2-برای وقتایی كه دمغی یا ?كر میكنی زندگی چیز مزخر?ی است!
3-لط?اً در این مسابقه شركت كنید.من اهداء جوایز را تضمین میكنم.