« September 2011 | صفحه اصلی | November 2011 »

دریا

October 24, 2011 09:50 AM

دیشب رفته بودم مشهد. مشهد دریا داشت. نصف شب رفتیم دریا شنا کردیم و بعد کنار دریا خوابمان برد. بعضی‌هایمان گم شدند. دو نفر بودیم که صبح همان جا بازداشت شدیم. چند ساعت معطل شدیم. به مامورها میگفتم شما که آخرش از ما یک تعهد می‌گیرید که دیگر دریا نرویم یا کنار دریا نخوابیم خب این را زودتر بگیرید، نمی‌گرفتند. به جایش آب میوه تعارف‌مان می‌کردند. توی اتاق‌ها دنبال کسی می‌گشتم که بگوید آزادید. 

masoome naseri | 09:50 AM | Comment(s)(0)

That's how it goes

October 23, 2011 11:35 PM


مه از روی رودخانه بلند شده و تپه‌ها و خانه‌ها را در خود پیچیده است. لئونارد کوهن روی صحنه‌ است. 
And everybody knows that you're in trouble
Everybody knows what you've been through
From the bloody cross on top of Calvary
To the beach of Malibu
Everybody knows it's coming apart
Take one last look at this Sacred Heart
Before it blows
And everybody knows

پنجره را باز می‌کنم. مه وارد می‌شود. روی صحنه می‌پیچید. لئونارد کوهن در مه می‌خواند. 

Everybody knows, everybody knows
That's how it goes
Everybody knows
Oh everybody knows, everybody knows
That's how it goesEverybody knows
Everybody knows

آهنگ تمام می‌شود. فقط من برای کوهن دست می‌زنم. کلاهش را از سرش برمی‌دارد، لبخند می‌زند، پشت می‌کند به من. 
پنجره را باید ببندم. پیرمرد اگر سردش شود شاید دیگر نخواند. 


masoome naseri | 11:35 PM | Comment(s)(0)

زاییدن

October 13, 2011 01:38 AM

در اتاق انتظار بیمارستان نشسته‌ام. از دور و بر گاهی صدای نوزاد تازه می‌آید. پدرها می‌آیند با صندلی سبدی، بچه‌ها را تحویل می‌گیرند. زن‌هایی با شکم برآمده آرام آرام از راهرو می‌گذرند. زن‌هایی روی تخت‌ها به خودشان می‌پیچند، درد می‌کشند، تحمل می‌کنند. قبلش ترس و آشفتگی است و بعد که بچه به دنیا آمد صورت‌ها روشن می‌شود و نفس‌ها آرام می‌شود و تلفن می‌کنند و به همه خبر می‌دهند که مثلا بله دختر کوچولویی است که به قدر هلو پشمالو است. رفیق خودم یکی از این زن‌هاست. درد می‌کشد و همه جانش می‌لرزد. توی اتاق با کمک یک دستگاه صدای قلب بچه پیچیده، راستش این است که یکی از پر اضطراب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم. هیچ وقت این قدر به تولد نزدیک نبوده‌ام. الان هم از شدت دردی که او تحمل می‌کند از اتاق فرار کرده‌ام. فکر کنم اگر قرار باشد خودم زائو باشم از هیجان واضطراب می‌میرم. زاییدن واقعا کار سختی است. 

masoome naseri | 01:38 AM | Comment(s)(0)