« July 2011 | صفحه اصلی | September 2011 »

تا انتخابات؛ رستم

August 6, 2011 10:45 AM


با این که اصولگراها شدیدا در حال جبهه‌بندی و آرایش سیاسی برای انتخابات مجلس هستند به نظرم احمدی‌نژاد خیلی با نفس مطمئنه و بدون شلوغ‌کاری دارد به جلو حرکت می‌کند. 

بقیه اصولگراها هی جبهه تشکیل می‌دهند اما احمدی‌نژادی‌های خلص یعنی آنهایی که احمدی‌نژاد را با همه چیز و همه کس‌اش می‌خواهند و قبول دارند (اعم از سرکشی‌اش در مقابل خامنه‌ای یا دلبستگی‌اش به مشایی‌) خیلی آرام‌تر و مطمئن‌تر بازی می‌کنند. 

به نظرم اوضاع این طور ها هم  نیست که شجونی گفته. یعنی آسان نیست که احمدی‌نژاد را بخواهند و «بتوانند» عوض کنند اما این کار را نکنند.  جراتش نیست. روبرو شدن در آن سطح با احمدی‌نژاد در جنم این اصولگراها نیست. خودشان را تسکین می‌دهند که رویکرد نظام «تعمیر است نه تعویض»

یک قلم انتخاب یک سردار سپاه برای وزارت نفت حرکت هوشمندا‌نه‌ای جلوی آقای خامنه‌ای و ولایی‌ها بود. حالا نفت و سپاه دست احمدی‌‌‌‌‌نژاد است. برای پیشبرد منافعش خوب بازی می‌کند، خوب کلک می‌زند، خوب جر می‌زند. تازه در تیم‌اش «رستم» هم دارد!

اصولگراهای آن طرفی اما همه چیز را با هم می‌خواهند و به نظرم می‌بازند. هم خدا را و هم خامنه‌ای را و هم خرمای احمدی‌نژاد را. 


masoome naseri | 10:45 AM | Comment(s)(0)

فوبیای کتابخانه

August 3, 2011 01:39 AM


در مملکت استکبار جهانی با دوستی که دانشجو است می‌خواستم قرار بگذارم. گفت بیا طبقه دوم کتابخانه من همان جام. پرسیدم دم در نباید با کسی صحبت کنم؟ گفت با کی؟ گفتم چه می‌دونم کسی گیر نمیده؟ کارت نمی‌خوان؟ گفت نه بابا بیا بالا. 


رفتم اما خدا شاهد است که با ترس رفتم. فکر کردم حالا یکی از همین‌هایی که پشت پیشخوان ورودی کتابخانه نشسته‌اند یک گیری می‌دهد. می‌پرسد کی هستی؟ کجا می‌ری؟ چی می‌خوای؟ اما کسی چیزی نپرسید. 

رفتم. نه تنها به طبقه دوم  بلکه به طبقه سوم و چهارم و به همه سوراخ سنبه‌های کتابخانه‌ای سرک کشیدم که کاناپه‌های راحت داشت برای ولو شدن و کتاب خواندن. می‌شد به همه کتاب‌ها دست زد بی مانع و بی حصار. 
این برایم عجیب بود. هنوز هم طبیعی نمی‌شود که بتوانم بروم کتابخانه و کسی پرس و جو نکند که آنجا چکار دارم. اصلا همین وارد شدن به دانشگاه را تصور کنید که چه کار تقریبا غیرممکنی است.

همین یکی دو ماه پیش در آمستردام رفتم کتابخانه اصلی شهر که بزرگ است و مجهز و یک عالم فیلم و صدا و کتاب و همه چیز دارد. همین حس را داشتم. اگر کسی نزدیک می‌شد فکر می‌کردم قصد دارد از من بپرسد اینجا چکار می‌کنم. ولی حتی مامورهای کتابخانه از کنار آدم رد می‌شدند و لبخند می‌زدند. 

تصور کنید یک آدم معمولی راه بیفتد و بخواهد وارد یک جای خفنی مثل پنتاگون شود! حس من موقع ورود به کتابخانه‌ها چنین حسی است. 
این حس با من هست. نمی‌دانم کی خوب می‌شوم ولی الان که داشتم این یادداشت را می‌خواندم دوباره یادش افتادم. من این طوری بزرگ شدم که همیشه دم هر دری کسی بود که دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا نگذارد من وارد شوم. 


masoome naseri | 01:39 AM | Comment(s)(0)