« May 2010 | صفحه اصلی | July 2010 »

ریحون بنفش

June 29, 2010 06:44 PM


گنجیشکا ظاهرا بیشتر از من ریحون بنفش دوست دارند. همه ریحون بنفشایی که توی گلدون کاشته بودم از توی ایوون خوردن. ریحون سبزا مونده برای خودم.  

الان سه تا گوجه فرنگی گلدونی دارم، دو تا فلفل، مقداری تربچه و ریحون و نشستم توی ایوون و با کفشدوزک‌ها معاشرت می‌کنم.

masoome naseri | 06:44 PM | Comment(s)(2)

نارنجی


اگر معلمی، استادی، کسی بخواهد نمونه‌ای از «همبستگی ملی» به دیگران نشان بدهد ، باید وقت بازی‌های جام جهانی برشان دارد ببردشان هلند.  

این روزها، مردم همه زندگی‌شان می‌شود نارنجی (رنگ خاندان سلطنتی‌شان) و رنگ پرچم کشورشان که سفید و قرمز و آبی است.
ریسه پرچم‌های نارنجی از در و دیوار خانه‌ها آویزان است و جماعت هم هر کدام یک نشانه نارنجی به سر و رخت‌شان بسته‌اند. 

سر بازی هلند و کامرون حتی یک آقای ظاهرا معقولی کت و شلوار و کراوات نارنجی هم پوشیده بود. می‌خواهم بگویم در این حد این رنگ برایشان مهم است.
بعد این شور و هیجان ملی طوری است که اگر تو تکه‌ای از رخت و پختت نارنجی نباشد احساس ناخوشایندی داری از این که یکی از این مردم نیستی.

اتفاقا هفته پیش بازی هلند و کامرون را هم در کافه‌ای کنار کتابخانه بزرگ آمستردام دیدیم و همه چیز خوب بود و هلند هم برد و همه بلند شدند دست زدند، همدیگر را بغل کردند و رفتند. 

 قبلا اینجا نوشته بودم که آنها نمونه خوبی از سنت رواداری، تساهل و تسامح‌اند. نمونه‌های خوبی برای همبستگی ملی‌ هم هستند. آدم‌هایی که گل در سبد خرید روزانه‌شان حتما وجود دارد. طوری که که ما نان یا سبزی خوردن می‌خریم آنها گل می‌خرند.


masoome naseri | 12:43 PM | Comment(s)(1)

یک‌سالگی کابوس‌هایم

June 20, 2010 01:40 AM

من هیچ وقت دستبند سبز نبستم اما یک دستبند سبز دارم که از سی خرداد هشتاد و هشت با من است. این دستبند را عصر روز سی‌ام خرداد  از کف خیابان آزادی برداشتم، روبروی دانشگاه شریف و زود پنهانش کردم از ترس.
 
این یکی از دستبندهایی بود که صاحبانشان از ترس از دست درآورده بودند و بر زمین ریخته بودند چه آن روز خونت به پای خودت بود اگر «بودی» چه برسد به این که سبز باشی و در خیابان باشی. 

سی‌ام خرداد، تلخ‌ترین روز زندگی من به عنوان شهروند ایرانی بوده است. روزهای دیگری هم بوده که آزار دیده‌ام، خشونت را تحمل کرده‌ام، تحقیر شده‌ام اما آن روز، بزرگترین لشکرکشی حکومت در برابر شهروندانش، در مقابل من بود. 

تصویرهایی که آن روز از حجم خشونت نیروهای حکومتی دیدم این‌قدر در جانم ته‌نشین شده که بعد از یک سال هنوز شب‌ها خوابش را می‌بینم. 
شب چشم‌هایم را که می‌بندم حول و حوش خیابان آزادی پرسه می‌زنم تا صبح شود. موتورهای سوخته جمال‌زاده، زن خونین خیابان بهبودی، شیشه‌های شکسته خانه‌های خیابان شادمانَ، تیراندازی خیابان جیحون. 

من بعد از یک سال حالا در جایی هستم که امن و امان است. گیرم خواب‌هایم آشفته و کابوس زده‌‌اند اما نمی‌دانم صاحب دستبندی که حالا پیش من است کجاست؟ چه به سر صاحبان آن همه دستبند سبز آمد؟ 
شاید باتوم خورده، زندانی، زخمی، باشند. کاش باشند. 

masoome naseri | 01:40 AM | Comment(s)(2)

آدم‌ها و محذوراتشان

June 15, 2010 10:05 AM


دیروز صبح که بیدار شدم، عکس‌های خانه و دفتر آقای صانعی و منتظری خبر داغ بود. تا شب که نشسته بودم هی سایت‌های نزدیک به قم را بالا و پایین کردم اما خبری نبود. 
امروز صبح هم هر چه نگاه می‌کنم هیچ‌کدامشان واکنشی نشان نداده‌اند. 

یکی از دوستان روزنامه‌نگار من یک بار در گفتگو با یکی از همین روحانیون، برای جماعت روحانی، تعبیر «صنف روحانیون» را به کار برده بود و به آن آقا برخورده بود که ما صنف نیستیم، اما امروز می‌بینم حتی در حد یک صنف هم «حمیت صنفی» ندارند. 

آنچه دیروز در دفتر آیت الله صانعی پیش آمد، پیش‌تر به سر بیت و دفتر آقای منتظری هم آمده بود و باز هم خیلی پیشتر بر سر آیت الله شریعتمداری و بیشتر از اینها بر سر روحانیون کم اسم و رسم دارتر مثل کاظمینی بروجردی و دیگرانی که به هر مناسبتی، حکومت حوصله‌شان را نداشت. 

اما این عروسی در این کوچه نمی‌ماند و به کوچه دیگر «علما» هم خواهد رسید. دیر نیست که کار به انتخاب بین  دست‌بوسی و آستان بوسی یا «حذف شدن» بکشد، مگر همین پریروز به هاشمی رفسنجانی پیغام ندادند که «حذفت می‌‌کنیم؟»

راستش به من برخورده است که چرا صدا از این جماعت، در حمایت از حریم خودشان در نمی‌آید و بعضی‌ها ساده دلانه امیدوارند، این قم مضمحل شده، قدی راست کند و از شرافت ایران دفاع کند و روبروی «حکومت جائر» بایستد. 

حوزه‌ای که بودجه میلیاردی از حکومت می‌گیرد، تن و جانش چنان تا رگ و ریشه به رانت‌های حکومت بسته و وابسته است که صدایش در نمی‌آید. این بودجه‌ها مختص به جمهوری اسلامی نیست. در دوران پهلوی هم بودجه‌های دولتی به حوزه می‌رسید و همان دوران هم ببینید چند نفر مثل خمینی بلند شدند و زیر کاسه حکومت زدند و چند نفر از همین علمای صاحب اسم و رسم از در مخالفت با او در آمدند.

حوزه قم، وقتی باتوم به جان ملت می‌زنند و روز عاشورا با ماشین از روی جوان‌های مردم رد می‌شوند، هیچ جای جانش نمی‌سوزد آن وقت خبر جعل کن، بگو در همین عاشورا کسی کف و سوت زده است، در عزای چنین فاجعه‌ای، عمامه از سر برمی‌دارند و به زمین می‌زنند که وا اسلاما. 

وقتی از موسوی در مورد سکوت علمای قم سوال کردند گفت «آدم‌ها محذوراتی دارند»، من هم می‌گویم مگر چند نفر از آقایان در قم، گیریم که شاکی باشند از وضع، جسارت این را دارند که در صف ملت بایستند و بعد ببینند دفتر و دستک‌شان به حال و روز دفتر و دستک منتظری و صانعی می‌افتد؟

برای همین محذورت این آدم‌ها را می‌فهمم و به قم امیدی ندارم. این طور خیالم راحت‌تر است. آدمی که ببیند چه بر سر «هم سلک و هم لباس» خودش می‌آورند و دردش نمی‌آید، من توقع داشته باشم در حمایت از جوان‌هایی که نمی‌شناسد بایستد؟ نه من این قدرها ساده نیستم. 

masoome naseri | 10:05 AM | Comment(s)(2)

رخت چرک‌ شیرین عبادی در «رسانه ملی»

June 11, 2010 09:58 AM

گزارش «چهره واقعی» شیرین عبادی را که در «بیست و سی» دیدم دلم سوخت. نه برای شیرین عبادی و همسرش، بلکه برای نظام قدرقدرتی مثل جمهوری اسلامی که با تمام اهن و تلپش ناچار است دعوای خانوادگی کسانی را در سی سال پیش، اکنون رسانه‌ای کند و از آن به دنبال بهره برداری سیاسی باشد. 

جمهوری اسلامی در یک سال پس از انتخابات برای بازگرداندن مشروعیت به باد رفته و آبروی از دست رفته‌اش، تلاش می‌کند دیگران را بی حیثیت کند شاید در این جریان خودش آبرویی کسب کند یا دست‌کم در میان جماعت بی آبرو شده، احساس تنهایی نکند. دادگاه‌های پس از انتخابات نمونه‌ای از این تلاش بود. از مازیار بهاری بپرسید در چه شرایطی مجبور شد علیه خودش در دادگاه بلبل زبانی کند.
 
شیرین عبادی هم از «رسانه ملی» سهم داشت نه به خاطر این که با گرفتن جایزه صلح نوبل اسم ایران را وارد فهرست نوبلی‌ها کرده بلکه به خاطر سال‌های سال تلاش برای مطرح کردن و جا انداختن بدیهیاتی مثل لزوم توجه به حقوق کودکان و زنان. او از کسانی است که پدیده غریبی مثل «حق کودک» را در جامعه‌ای جا انداخت که طبق قانون، پدر، صاحب جان و مال فرزند است و حتی می‌تواند او را بکشد و از مجازات مصون بماند. 
 در شرایطی که حکومت، پیروان اقلیت مذهبی بهائی را بی خانمان می‌کند و از شهرهایشان می‌تاراند و حبس‌شان می‌کند او جرات کرد و وکالت آنها را به عهده گرفت. 
نمایش «بیست و سی» همه را به یاد ماجرای مشابهی انداخت که حکومت، سال‌ها پیش برای همسر یک فعال مدنی دیگر یعنی مهرانگیز کار به وجود آورد. سال هشتاد و یک هم در یک نمایش تلویزیونی دیگر، سیامک پورزند، همسر خانم کار وادار به اعتراف علیه خودش و خانواده‌اش شد. 
 
این که ادعاهای همسر شیرین عبادی حقیقت دارد یا نه مساله نیست، چه کسی است که پشت درهای بسته خانه‌اش بحث و جدل نداشته باشد، مساله این است که یک نظام سیاسی در نهایت بیچارگی، چنین بحث‌هایی را در بهترین ساعت رسانه‌ای اش پخش می‌کند تا برنده نوبل صلح را پیش چشم مخاطبانش بشکند و خودش راست قامت بایستد. غافل از این که اینها همه نشانه‌های پوسیدگی و خرد شدن استخوان‌های حکومتی است که مردمی نیست و حتی دیگر نمی‌تواند «افه» مردمی بودن بیاید. 

یک سنت فرهنگی می‌گوید رخت چرک‌هایت را در حیاط خانه همسایه پهن نکن اما حکومت آدم‌های معمولی را ناچار می‌کند این رخت چرک‌ها را به «رسانه ملی» بیاورند تا از این راه دیگران را وادار کند به پاکیزگی نظام ایمان بیاورند، غافل از این که آلودگی در این ساختار چنان است که برای پنهان کردنش، حتی به پیراهن مچاله شده همسر شیرین عبادی هم نمی‌توان امید بست.

masoome naseri | 09:58 AM | Comment(s)(4)