« April 2010 | صفحه اصلی | June 2010 »

london airport

May 17, 2010 03:32 PM


هر وقت از زندگی و انسانیت و عشق و صمیمیت و این قضایا ناامید شدید، هر وقت افسرده و دمغ شدید، بروید در قسمت ورودی مسافران به فرودگاه بنشینید و آدم‌ها را ببینید که چطور منتظرند، که چطور چشم می‌چرخانند دنبال مسافرشان، که چطور چشم‌شان به هم می‌افتد و صورت‌شان روشن می‌شود، که چطور همدیگر را آغوش می‌کنند، که چطور دست می‌کشند روی شانه هم که مطمئن شوند به هم رسیده‌اند، که چطور همدیگر را بو می‌کنند و می‌بوسند.
بعد آنها راهشان را می‌کشند و می‌روند تا با وسیله‌ای خودشان را به خانه برسانند و کنار هم بنشینند و از همه ماجرای آمدن و انتظار و رسیدن و بوسیدن و رفتن آنها برای شما یک حال خوش باقی می‌ماند. 




masoome naseri | 03:32 PM | Comment(s)(3)

شب‌های تهران

May 16, 2010 08:38 PM

امروز جایی بودم در پاریس که جوان‌های ایرانی اهل هنر، طبقه دوم یک آپارتمان را پوشانده بودند و تاریک کرده بودند و صدای الله اکبر پیچیده بود در تاریکی و میان چراغ‌هایی که تک و توک روشن بودند. مثل شب‌های خرداد و تیر تهران بود. تاریک بود. با روشنایی‌های اندک. اگر گوش می‌خواباندم صدای همسایه‌ها را هم شاید می‌شنیدم.

masoome naseri | 08:38 PM | Comment(s)(0)

لعنتی‌ها

May 9, 2010 11:45 AM


آقای خاتمی! احزاب معظم اصلاح طلب! سیاستمدارانی که هنوز دنبال یک جمله در میان جملات رهبر می‌گردید تا با هزار چرخش و گردش آن را به نفع خودتان جا بزنید! آقایان و خانم‌هایی که هنوز نمی‌خواهید بفهمید! آقایان و خانم‌هایی که چشم و چارتان را، ترس از تغییر بسته‌ است! عزیزانی که حتی تغییر را هم در چارچوب می‌خواهید!

 اگر تا امروز در مورد اعدام‌های دهه شصت با اعلام بی‌خبری و بی اطلاعی‌ از جریان، از نقد منتقدانتان جان سالم به در برده‌اید از این به بعد نمی‌توانید. همین الان اسم فرزاد کمانگر را جستجو کنید. امروز صبح سحر فرزاد کمانگر، صاحب این عکس، صاحب این متن که نشان می‌دهد معلمی بوده است با رویاهای کوچک برای تغییرات بزرگ در زندگی شاگردان کوچکش، در اوین اعدام شده و من اینجا در لندن با خبر شده‌ام. شما آیا هنوز بی خبرید؟
 باید چه اتفاقی بیفتد که بشورید؟ باید چه اتفاقی بیفتد که زبان‌تان علیه حاکمیت تلخ شود؟ از چی می‌ترسید که تا حالا به سرتان نیامده است؟ مردم دیگر باید چکار کنند در خیابان که شما شجاعت حرف زدن پیدا کنید؟ شجاعت «شجاعانه» حرف زدن پیدا کنید؟
دادگاه تفتیش عقاید برگزار شد، حکم داد، به حکمش بعضی‌ها را اعدام کردند و شما تازه هشدار می‌دهید که مبادا دادگاه تفتیش عقاید تشکیل شود
؟
 لبخند زدن و دست تکان دادن رو به جماعت هوادارن، در تجمع‌های انتخاباتی، تنها تعریف فعالیت سیاسی نیست. یک روزهایی هم باید آدم جرات کند و به عنوان آدم سیاست، داد بزند، یار جمع کند، به میدان برود.
آهای جماعتی که حس و حال دست زدن به ساختار مقدس را ندارید، ما حال‌مان خوب نیست شما چطورید؟
 

masoome naseri | 11:45 AM | Comment(s)(9)

روز سوم

اگر تا سه روز در لندن بمانم و زیر اتوبوس‌های قرمز نروم بقیه روزها را هم جان سالم به در می‌برم. امروز روز دوم بود.

masoome naseri | 12:21 AM | Comment(s)(0)

صفر، پنجاه و یک، صد و دو

May 6, 2010 03:42 AM


از جمله دلم می‌خواست تصویرگر کتاب کودک شوم. اگر می‌شدم لابد چنین شبی که کلمات موزون و مقفی به کارم نمی‌آمدند، می‌شد رنگ‌ها را قاطی کنم و تصویری بسازم از داستان بچه‌ای که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بزرگ نشد و آن وقت، همان‌جا وسط کاغذهای اشتنباخ خوابم می‌برد شاید ...

masoome naseri | 03:42 AM | Comment(s)(1)

عکس آدم‌های دوست داشتنی

May 5, 2010 02:08 PM

یکی از مشکلات روزنامه‌نگار جماعت این است که وقتی بنده خدای اسم و رسم داری درگذشت، اینترنت را زیر و رو کند دنبال عکسی از عزیز تازه درگذشته.

عکس گذاشتن برای خبرها و گزارش‌ها کار هر روزه جماعت روزنامه‌نگار است. یک جستجو در گوگل یا سایت خبرگزاری‌ها یا آژانس‌‌‌‌‌‌های عکس می‌کنی و عکس مناسب را پیدا می‌کنی و می‌چسبانی کنار مطلب و تمام. مساله اما به این سادگی نیست. همه درگذشته‌ها که آنقدر خوشبخت نیستند که مثل مرحوم کردان، عکاس‌ها از همه افه‌های قشنگ‌شان کلیک کلیک عکس گرفته باشند. بعضی‌ها هم مثل علی محمد حق‌شناس‌ اند که تا قبل مرگ‌شان حتی یک صفحه ویکی‌پدیا هم در هفت آسمان اینترنت نداشتند.
همان روزی که علی محمد حق‌شناس درگذشته بود دنبال عکسی بودم از او که همان عکس عینکی کت زیتونی را دیدم و بعد در مراسم هم دیدم همان عکس را این طرف و آن‌طرف چسبانده‌اند. 
به نظرم رسید این فقدان تصویر از آدم‌های مهم حوزه فرهنگ و هنر بخشی‌ مربوط به خلوت‌گزینی خودشان است و کم بودن خبرهای فرهنگ وکمی هم به خاطر بی توجهی ما رسانه‌ای‌ها به فرهنگ مملکت. 
خب علی‌محمد حق‌شناس کجا می‌توانست پز بگیرد که عکاس‌ها عکس بگیرند و نگه بدارند برای روز مبادای مرگش یا خبرهای آینده‌اش؟ کی برای تجدید چاپ فرهنگ هزاره که این همه تعریفش را می‌کنند یا برای انتشارش، جشنی برگزار شد یا جمعی دور هم نشستند که عکاسی بیاید و از حق‌شناس عکس بگیرد؟
فکر کنم فراوانی عکس آدم‌ها در یک حوزه می‌تواند نشانه‌ای از میزان توجه ما به آن حوزه هم باشد. فرهنگ عجالتا آن ته ته است. جایی که به زور به چشم می‌آید.

masoome naseri | 02:08 PM | Comment(s)(0)

هم، جور به

May 4, 2010 01:28 PM



در شهرهای اروپایی، سنگفرش خیابان‌ها، سنت رایجی است. بخصوص در مرکز شهر.
این سنگفرش‌ها برای پیاده روی حرف ندارند اما اگر قرار باشد که روی همین خیابان‌های سنگفرش رانندگی یا دوچرخه سواری کنید با ضربه‌ها و تکان تکان‌های مدام، چندان حس خوبی نخواهید داشت اما همیشه راهی هست. مثلا وقتی یک خیابان سنگفرش سرازیر را پایین می‌روید خودتان را رها کنید، ترمز را هم همین‌طور و بلند بلند بخوانید شوق است در جدایی و جور است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقش نیاوریم.
حسن این کار این است که وقت خواندن صدایتان یک کشیدگی و لرزش خوبی پیدا می‌کند و احساس می‌کنید شجریان دوچرخه‌سواری هستید که از یک خیابان سنگفرش به سرعت باد می‌گذرید. تازه درد نشیمنگاه‌تان را هم فراموش می‌کنید.

masoome naseri | 01:28 PM | Comment(s)(0)

دوچرخه سواری در شب در باران

May 2, 2010 10:46 PM


حوصله‌ام سر رفته بود. زدم بیرون از خودم.

masoome naseri | 10:46 PM | Comment(s)(1)