« October 2009 | صفحه اصلی | December 2009 »

انفرادی

November 19, 2009 01:33 AM

این محبوبه حقیقی است. یکی از زلال ترین آدم هایی که می شناسم. الان انفرادی است. امروز چند نفر از دعای کمیل خوان ها را آزاد کردند اسم او نبود.
 می دانم این قدر خلاق هست که بتواند ساعت های تنهایی را سر کند. نگرانش نیستم. نگران خودم هستم که با همه ادعاهایم نمی توانم برای تعریف کردن از او کلمه پیدا کنم.
هی محبوبه! بیا بیرون، پاییز خیابان بهار را حیف است از دست بدهی.


haghighi.jpg


masoome naseri | 01:33 AM | Comment(s)(12)

من هنوز چیزی نگفتم

November 17, 2009 01:18 PM


به احمدرضا احمدی ای میل زدم 
گفتم آقای شاعر! لطفا شعری بگو برای ساعتهای پریشانی همیشه من ساعت سه بامداد 
جواب داد: شاعر، ساعت ندارد
بی خیال تاریکی و روشنی پشت پنجره شو
شعر خودت را بگو

اذیت می کنی
اذیت می کنی
عشق
عشق
این کلمه ها را از ای میل تو می دزدم تا این دقیقه ام را جایی به ثبت برسانم
ببخشید
شاعر بی حوصله ای هستم که کلمه هایش پیش تو بی رنگ می شوند
:شعرهای احمدرضا احمدی را برایت می دزدم
"حقیقت دارد تو را دوست دارم"

masoome naseri | 01:18 PM | Comment(s)(3)

nothing personal

November 15, 2009 05:58 PM


ما که بخیل نیستیم گفتیم دیگران هم حال صدای ایشان را ببرند که می گوید:
i just wanna breath the air you do

www.ourstage.com

masoome naseri | 05:58 PM | Comment(s)(0)

رسانه ای که از دروغ گفتن نمی ترسد



خبرگزاری فارس، برداشته است یک تنه برای آرش حجازی، دادگاه برگزار کرده، متهمش کرده و حکم داده که او قاتل ندا آقاسلطان است. زیر عکس تجمع کنندگان مقابل سفارت انگلیس نوشته: تجمع اعتراض آمیز بانوان تهرانی جهت استرداد آرش حجازی قاتل ندا آقا سلطان، مقابل سفارت انگلیس

این هم مجموعه عکس هایی که عنوانشان این است: تجمع اعتراض آمیز جهت استرداد قاتل ندا آقاسلطان

 این بار اولی نیست که فارس نشان می دهد نه تنها با قواعد روزنامه نگاری به مثابه پشم رفتار می کند که اخلاق عمومی هم برایش کاملا بی ارزش است.

 آرش کمانگیر در اینجا و در نوشته های متعددی مچ این خبرگزاری را گرفته و دروغ هایش را رو کرده است.

با این حال می بینم که همکاران روزنامه نگار من در رسانه های مختلف، بی توجه یا کم توجه به این بی اخلاقی ها، باز هم از فارس به عنوان منبع خبری معتبر، استفاده می کنند.

 این طور که از ظواهر امر برمی آید، فارس به دلیل نزدیکی اش به مقامات نظامی و امنیتی بسیار زودتر از دیگران بعضی خبرها را دریافت می کند. نمونه اش همین انتشار متن کیفرخواست متهمان دادگاه های پس از انتخابات است که لحظاتی بعد از خواندن کیفرخواستّ متن کاملش در فارس قابل دسترسی بود.
 من نمی خواهم بگویم از این خبرگزاری استفاده بکنید یا نکنید، می خواهم که در استفاده از این خبرگزاری به عنوان منبع مطمئن، با احتیاط عمل کنیم.
 در عین حال می خواهم با طرح این بحث و با همفکری با دوستان روزنامه نگار به روشی برسیم که بی اخلاقی های این رسانه و بی توجهی اش به اصول حرفه ای را نادیده نگیریم.
همان طور که در مورد هر رسانه دیگری باید چنین باشیم. چنان که در مورد هر آدمی باید چنین باشیم.

masoome naseri | 01:20 PM | Comment(s)(1)

کودکیهای یک رئیس جمهور

November 14, 2009 12:18 PM


این که دیروز شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده است که از این پس، رئیس فرهنگستان هنر با پیشنهاد و حکم شخص رئیس جمهور تعیین شود کار بسیار تابلویی است. این آقای احمدی نژاد طفل معصوم مثل این بچه های شر است که همه اسباب بازی ها را در تملک خودشان می خواهند. برای رسیدن به این خواسته همه کار می کنند از انگشت کردن توی چشم همبازی مقابل تا گریه زاری و پاشنه به زمین کوباندن.


دمدمای انتخابات رفت فرمانداری خرمشهر را گرفت، با این که خیر سرش با آن شیوه رئیس جمهور شده بود اما هنوز ابهت اسم فرماندار پیش چشمش بود و برایش مهم بود که فرماندار باشد. به نظرم مهم ترین روز زندگی اش روزی بود که فرماندار شد و نه روزی که رئیس جمهور شد. 

رفتارش در مورد مترو هم همین است. هنوز از این که پروژه قطار هوایی اش به نتیجه نرسید بغض دارد و دو سه سال است در پرداخت بودجه مصوب مترو اهمال می کند این قدر که صدای کارگرهای این مجموعه درآمد  و حالا و گفته است که مترو را خودم برمی دارم قطار هوایی را هم می زنم تا چشم تان چهار تا بشود!
می دانیم از کسی که لباس ریاست جمهوری را اشتباهی و با زور پوشیده این ادبیات و این شکل حرف زدن در پشت تریبون های رسمی برمی آید، گیریم که این بار صریح و با این عبارات نگفته باشد. 

در انتخابات هم همین بود. آقای احمدی نژاد بغض داشت که چرا باید محمد خاتمی تعداد آرایش خیلی زیاد بوده باشد؟ او می خواست بیشتر داشته باشد، بیشتر از همه، بیشتر از محمد خاتمی یا هر کس دیگری و وقتی نشستند و نقشه انتخابات را کشیدند و فکر کردند توی سبد هر کس چند تا رای بریزند گفت من باید پوز خاتمی را بزنم. اگر او ۲۱ میلیون رای آورده است من بیشترش را می خواهم، از ۲۱ میلیون بیشتر، خیلی بیشتر حتی ۲۴ میلیون! و آقای دکتری که می گفت من خودم مهندسم( الان فکر کردم آنجا هم منظورش این بوده که فکر نکنید فقط موسوی مهندس است!) بی توجه به منطق یک انتخابات ظاهرا سالم، برای خودش ۲۴ میلیون رای برداشت، سیزده میلیون برای موسوی نوشت و خواست حال کروبی را بگیرد تعداد آرای او را از آرای باطله هم کمتر نوشت.
ببینید که روزنامه کیهان و خبرگزاری ایرنا، چقدر خوب این ذوق کودکانه آقای احمدی نژاد را در "بیشتر" رای آوردن عرضه کرده اند. هر دو تا نوشته اند که احمدی نژاد، محمد خاتمی را پشت سر گذاشت!


البته محمود احمدی نژاد تصمیم گرفته بود حال شیخ مهدی کروبی را هم این وسط بگیرد و تحقیرش کند برای همین تعداد آرای او را از تعداد آرای باطله کمتر نوشت!
در حالی برای کروبی کمی بیشتر از سیصد هزار رای از مجموع آرای کشور، کنار گذاشتند که سید محمود علوی، نامزد تهران برای مجلس خبرگان که فقط در تهران امکان رای آوردن داشت، همان روز، نزدیک به سه میلیون رای آورد. 

حالا هم آقای احمدی نژاد، شب خوابیده و همین طور که داشته حساب کتاب می کرده کدام اسباب بازیها مانده که برنداشته، یادش افتاده به فرهنگستان و می خواهد حال موسوی را بگیرد. من که روانشناس نیستم ولی فکر می کنم ایشان در دوره کودکی شان مانده اند و هنوز بالغ نشده اند. کودکی شان هم از نوع بچه عاقل نیست از نوع این بچه های کله خراب است. 
 اینها را نوشتم که بگویم این رفتار کودکانه به معنای روانشناختی کلمه در مجموع رفتارهای آقای احمدی نژاد بسیار رایج است.
دیروز دیدم بعضی جاها نوشته اند که فرهنگستان هم دولتی می شود اگر قبلش گوگل می کردند می دیدند که فرهنگستان همین حالا هم دولتی است و اساسنامه اش طوری است که رئیس جمهور ریاست عالی آن را بر عهده دارد. 
در صفحه ای که درباره فرهنگستان هنر در وب سایت رسمی اش آمده می خوانیم که: رئيس فرهنگستان هنر به پيشنهاد مجمع عمومي و حكم رياست عاليه فرهنگستان‌ها (رئيس جمهور)، از ميان سه نفر از صاحب نظران برجسته كشور برای مدت چهار سال انتخاب مي شود.
آقای احمدی نژاد فکر کرده است، حوصله این اداهای دموکراسی مابانه را ندارم، می خواهم همه این اسباب بازی ها مال خودم باشد، همه اش!
در شکل جدید کار، آن بخش پیشنهاد مجمع عمومی حذف شده و حالا این یکی پست هم مال خود رئیس شد. حالا بگردید ببینید نقطه بعدی کجاست؟
. . . . . . 
.پی نوشت یک: این سایت های فرهنگستانها چه درب و داغونند. غیر از طراحی، این صفحه فهرست اعضای پیوسته فرهنگستان هنر را ببینید که چطور با سواستفاده از ویرگول اسم ملت عوض و بدل شده است!
پی نوشت دو: این بالا منظورم از کودکی، نرسیدن به دوره بلوغ روانی است. وگرنه کودکانی که از یک رئیس جمهور هم بیشتر می فهمند بسیارند.


masoome naseri | 12:18 PM | Comment(s)(5)

کوهنورد یا روزنامه نگار یا جاسوس؟

November 12, 2009 05:33 PM


شیرین عبادی در گفتگو با رویتر از دولت ایران خواسته که سه آمریکایی را که در مرداد ماه بازداشت کرده آزاد کند. این سه آمریکایی در ابتدا به جرم عبور غیرقانونی از مرز و ورود به ایران بازداشت شدند و بعد تهران جرم آنها را جاسوسی اعلام کرد.  

در رسانه های مختلف از این سه نفر به عنوان کوهنورد نام برده می شود. در همین خبر، رویترز از قول خانواده آنها گفته است آنها کوهنورد بوده اند و بر حسب تصادف وارد خاک ایران شده اند. 

اطلاعاتی که در نتیجه جستجو در گوگل به دست می آیند، تایید می کنند که دو نفر از آنها روزنامه نگار هستند و سومی کارآموز یک مرکز پژوهشی است.
سارا شاورد بر اساس اطلاعاتی که خودش در پروفایلش در لینکد این گذاشته یک معلم و نویسنده است. او کتابی ننوشته و در اینجا منظور از "رایتر" کسی است که برای یک نشریه می نویسد. 

بعضی از نوشته های او درباره عراق و یمن در اینترنت قابل دسترسی هستند. 

این هم پروفایل شین باوئر در سایت لینکد این که تایید می کند که او یک روزنامه نگار آزاد و عکاس است. 

من فکر می کنم که این سه نفر از سر ماجراجویی تصمیم گرفته اند سری به این طرف مرز بزنند و شانس شان را برای یک سفر قاچاقی به ایران امتحان کنند اما بازداشت شده اند. دولت ایران اما به اندازه من مثبت نیست و خب طبیعتا فکر می کند که اینها جاسوس هستند. هر چند همین روزنامه نگار در ادبیات آنها یعنی جاسوس و لازم نیست در پروفایلشان نوشته شده باشد "اسپای"! 
مساله من اینجا رسانه هایی هستند که به هر دلیلی روزنامه نگار بودن آنها را نادیده می گیرند و با تاکید بر کوهنورد بودن آنها می خواهند مخاطب را از سابقه روزنامه نگارانه آنها منحرف کنند.
همه ما می دانیم که ماجراجویی آنها برایشان چقدر دردسر درست کرده است اما آنها عجالتا شده اند ابزاری برای دولت ایران که به آمریکا فشار وارد کند. خوش شانسی شان این است که بزودی آزاد می شوند و با سلام و صلوات به آمریکا فرستاده می شوند و از تجربه خیلی خاص شان کتاب می نویسند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کنند. 
..............
اینجا مصاحبه سی ان ان را با فرید ذکریا در همین مورد بخوانید.
این هم صفحه ای درباره جاش فتال یکی از بازداشت شده ها که بعضی از یادداشت های را در فیس بوک پیش از بازداشت شدنش نقل کرده است.
این هم صفحه است که به فارسی و انگلیسی برای آزادی این سه نفر ساخته شده است. 

masoome naseri | 05:33 PM | Comment(s)(3)

خواب خیابان های تهران

November 11, 2009 01:53 PM


صبح سحر به وقت خودم بیدار شدم. کمی اینترنت گردی کردم. فهمیدم احسان فتاحیان اعدام شده و خلاص، یکی دو تا ای میل معمولی داشتم و همین. خوابم تمام نشده بود، چرخیدم سه تا پادکست دوانلود کردم برای گوش کردن، وقت دوچرخه سواری عصرگاهی ام و دوباره خوابم برد.

خواب دیدم جایی هستیم در یک یک میدانگاهی که فضای خاکی رنگ دارد، عده ای نشسته بودند توی خیابان، وسطش نه ولی خب زیاد بودند، خیلی ها زن بودند، فضا طوری بود که فرض کن وسط یکی از همین تظاهرات های خیابانی ملت تصمیم گرفته بودند بنشینند در سکوت، رفتم آن ردیف های جلو کنار چند نفر نشستم که نزدیک دیوار بودند، همه قیافه ها درب و داغان، همه نفس زنان، زن ها با حجاب بودند، کبودی های صورتشان را اما می دیدم، یکی شان زن جوانی بود سی و چند ساله، دراز به دراز افتاد بود روی پای زنی که تکیه داده بود به دیوار، همان زن سی و چند ساله پای چشمش کبود و زخمی بود، تشنج داشت، شدید، می لرزید و همه، حواسشان به او بود، فکر کردم باید این زن را از اینجا در ببریم، فکر می کنم همین را به بقیه گفتم، کفتم باید زن را برسانیم خانه اش، همه طوری نگاهم کردند که انگار دیوانه ام.
یک لحظه فکر کردم نکند این تحصن نیست، نکند بازداشت شده ایم و اینجا جایی مثلا مثل حیاط بازداشتگاه است؟ نیم خیز شدم، سرک کشیدم، دور و بر را پاییدم ببینم خبری از نیروهای پلیس هست؟ نبود، خودمان بودیم همه، بعد یک جای خواب، تلویزیون داشت درباره همان زن حرف می زد که همان روز کشته شده بود، همان زنی که جلوی ما بال بال می زد. 
بعد پرت شدم جایی دور یک میز در کافه ای با مهدی و دو نفر دیگر حرف می زدیم، انگار می خواستیم جایی برویم، داشتیم درباره ایزی جت حرف می زدیم و یک خط هوایی دیگر و یادم است مهدی درباره مقصد این قدر توضیح داد که نون پرسید مگه قبلا رفتی؟ و من گفتم با گوگل استریت ویوو همه خیابان های جهان را زیر و رو کرده مهدی. بعد نمی دانم چه خبر شد. بیدار شدم. جهان همانی بود که پیش از خوابیدنم دیده بودم.


masoome naseri | 01:53 PM | Comment(s)(0)

دوره پیشرفته جنگهای پارتیزانی

November 7, 2009 12:20 PM


من می گویم این مردم یک شبه پارتیزان خیابانی، نشده اند. در طول سی سال گذشته مدام این جنگ و گریز به نوعی ادامه داشته است. چه وقتی که از پشت بام یک مهمانی فرار می کردند تا نیروی انتظامی را دم در قال بگذارند چه وقتی که با ناظم و مدیر و معلم پرورشی در می افتادند. 

آخرین دوره آموزشی برای آمادگی مقابل پلیس چهار سالی بود که گشت ارشاد و امنیت اجتماعی در خیابان راه افتاد و هی به مردم گیر داد. هی دختر پانزده شانزده ساله را بازداشت کرد برد وزرا و تعهد گرفت و از این تابلوهای شماره دار به گردنشان انداخت. این دوره پیشرفته پارتیزان شدن، ناخواسته برای شورش علیه کسانی بود که به زندگی شخصی مردم تجاوز کرده بودند. 
در این سه چهار سال آخر ابهت پلیس و قبح بازداشت و زندانی شدن و سابقه داشتن ریخت. چون بازداشت شدن تبدیل شد به یک عرف عمومی. وقتی هر خانواده ای دست کم دو سه نفر بازداشتی داشت نمی شد به این تعداد آدم عنوان بزهکار داد. 
همان روز که در میدان هفت تیر نیروی انتظامی با دختر جوان چنان برخورد کرد که کار به خونریزی کشید و فیلم گرفتند و در اینترنت پخش شد، یا همان روزی که آن دختر جوان در میدان ونک به مامور گشت ارشاد گفت روسریمو نمی کشم جلو، خرجش یک شب خوابیدن در وزراست، مردم برای روز بزرگ آماده می شدند. 
چرا زن ها در وقایع اخیر این همه شجاع شده اند؟ چرا این همه سر نترس دارند؟ چون در همه این سالها به برکت نگاه ضد زن رایج در نظام، آنها آموزش ویژه تری دیده اند. 
بالاخره این همه آموزش باید یک جا به درد بخوردِ، حالا به درد خورد. 
زمانی توی فیلم ها و سریال ها، این یکی به آن یکی می گفت ما خانواده آبروداری هستیم هیچ وقت پایمان به کلانتری باز نشده است. 


masoome naseri | 12:20 PM | Comment(s)(4)