« July 2009 | صفحه اصلی | September 2009 »

نمایش بزرگ بی فایده

August 27, 2009 01:46 PM



تا قبل از ماه رمضان سریال رستگاران مقام دوم را در جلب توجه عمومی و خلوت کردن خیابان ها را داشت. با فاصله بسیار و در مقام اول سریال افسانه جومونگ ایستاده بود که یک سریال جنگی، عشقی، میهن پرستانه کره ای است. 

هنرپیشه نقش اول این سریال همین هفته گذشته با سلام و صلوات با تهران آورده شد تا سیل مشتاقان از همه لحاظ کیفور شوند.
 یکی از جذابیت های تلویزیون در سالهای اخیر همین سریالهایی هستند که شخصیت هایشان به مرور یک پای زندگی بینندگان می شوند و مردم ماجراهایشان را برای هم تعریف می کنند و داستان را با هم زندگی می کنند.

 جزئیات این سریالها چنان است که شخصیت هایشان از مرز باورپذیری می گذرند و در زندگی مردم وارد می شوند. این است که می بینید مردم درباره پسر جومونگ و همسر تازه اش و جنگ او با همسایه هایش سر سفره افطار و پای تلفن و این طرف و آن طرف صحبت می کنند.

 همین روزها مردم شاهد نمایش اعترافات بازداشت شدگان حوادث اخیر از تلویزیون هم هستند. یکی از متهمین برای اثبات طبیعی بودن تغییر صد و هشتاد درجه ای اش به خدای احد و واحد سوگند می خورد و آن یکی تکرار می کند که با زبان روزه حرف می زند پس حقیقت را می گویدّ.
اما مردم این یکی نمایش را باور نمی کنند و از آن لذت هم نمی برند.
 سستی بنیان نمایشنامه چنان است که خود نویسنده و کارگردان هم باورش نمی کند و از آن لذت نمی برد.
 حرفه ای ها می دانند چطور نمایشی راه بیندازند که تماشاچی ها آن را بپذیرند. نهایت آرزوی یک کارگردان این است که مردم نمایشش را باور کنند و زندگی اش کنند.
 این اتفاق در مورد نمایش دادگاه رهبران اصلاح طلب نمی افتد.
نقطه اوج این نمایش آنجاست که بازیگران نمایش به انگار خودشان و گذشته شان می پردازند و این در یک دوره زمانی کوتاه اتفاق می افتد پیرنگ داستانی که ساخته شده، درست پرداخته نشده است و تماشاچی ها کانال را عوض می کنند.



masoome naseri | 01:46 PM | Comment(s)(4)

برای قطاری که به خانه تو میرسد و هیچ وقت نمی‌ایستد

August 24, 2009 11:01 PM

زن کوله پشتی‌اش را برداشت
چمباتمه زد روی نقشه گوگل
کد پستی تو را جستجو کرد
یازده بیست و چهار
قطار پیاده‌اش کرد درست روبروی خانه تو
جایی که درخت‌ها کارشان به جنگل می‌کشد
زن نشست روی نیمکتی که از آن حوالی رد می‌شد
و زل زد به زنی که روی ایوان چای می نوشید
قطار رفت تا مسافرهای دیگر را به خانه‌هایشان برساند
زن کوله پشتی‌اش را برداشت و در تاریکی چشم‌های تو گم شد
این آخر قصه نیست
چشم‌های تو آخر ندارد

masoome naseri | 11:01 PM | Comment(s)(1)

غیبت و حضور در جمکران

August 23, 2009 03:53 PM


این نوشته تحت تاثیر جبر جغرافیایی دچار تغییر و تبدیل شده است.

مسجد جمکران به هیبت و قامت و ساختار و حس و حالِ، فضایی است شبیه جمهوری اسلامی در ایران. نمایی از مذهب است. معنویتی که در بند مناسک ظاهری دین گم شده و فراموش شده است.

من با فلسفه غیبت و ظهور و این قضایا کار ندارم. بنا را بر این می گذارم که آقای احمدی نژاد از ته دل در نیویورک دعای فرج می خواند. فرج امامی که آشکارترین نماد حضورش در ایران، مسجدی است در حاشیه قم، یعنی جمکران.

اصل ماجرا، بنایی است مثل هر بنای مذهبی دیگر، مسجدی با گنبدی آبی که وسط آن کویر می توانست چشم را نوازش ببخشد.

جاده بدی شما را می رساند به محوطه ای با چند گنبد و چند گلدسته و ساختمانی که مدت هاست مثل وب سایت مسجد همه جایش در دست ساخت است.

گویا در عمر دولت آقای احمدی نژاد تصمیم گرفته شده است رونقی به این بنا داده شود که حاصلش چسباندن دو تا گلدسته سفید است به زمین مسجد که با کل فضا و معماری بخش های دیگر اصلا نمی خواند.

در بروشوری که در مسجد به دستمان دادند از قول آیت الله بروجردی نوشته بود که آرزو دارم دو کار بکنم یکی ساخت یک بیمارستان برای قم و دیگری ساخت یک راه برای مسجد جمکران. نه حکومت شاهنشاهی این آرزوی حضرت آیت الله را محقق کرده است و نه حکومت سی ساله اسلامی که انتظار ظهور مهدی موعود ذکر مدام آخرین رئیس جمهورش است.

این بنا هم احتمالا می شد آباد باشد و تر و تمیز و آبرومند اما نیست. این مسجد، سالانه مقصد میلیونها زائر و توریست مذهبی است. اما علاقه مندان به امام غائب ماشین هایشان را در بر بیابانی بی درخت و بی حصار و بی آسفالت و پر از خار پارک می کنند و به سمت گنبدها می روند.

روز نیمه شعبان که روز وفور نذر و شیرینی و شربت هم بود از جمله دیدم که دو سه نفر از جمله یک مامور نیروی انتظامی پشت وانتی که حرکت می کرد و پر از ساندیس بود ایستاده بودند و بسته های آبمیوه را روی زمین به طرف زائران پرت می کردند و از قضا بیست سی نفری دنبال وانت می دویدند و آبمیوه ها را از زمین برمی داشتند.

برای وارد شدن به محوطه داغ و پر خاک مسجد چادر اجباری است و چندین مامور زن و مرد هم هستند و تذکر می دهند که رعایت حجاب از زیارت جمکران واجب تر است. اینجا اصولا همه چیز مامور دارد. بین دستشویی و وضوخانه زنانه و مردانه دو سه مامور مرد نشسته اند که مبادا مردی روی سکوی پشت به دستشویی زنانه بنشیند و برعکس.

نمی دانم احتمال دارد چند تایی از زائران مسجد با نشستن پشت به دستشویی جنس مخالف مرتکب چه فعل حرامی بشوند که برای پیشگیری از آن و رفع و رجوعش سه تا مامور لازم است؟

در روز تولد امام غائب، چند هزار نفر زیر سایه ساختمان نیمه کاره در خاک و خل نشسته بودند. دور و بر چاه عریضه هم به همین شلوغی است. چاه عریضه محلی است که زائران حاجاتشان را روی کاغذ می نویسند و به مقصد امام غائب در چاه می اندازند.

چاه عریضه هم دو قسمت است بخش خواهران و برادران جداست. تعداد زیادی زن و تعداد کمتری مرد مشغول عریضه نوشتن به امام زمان هستند. اما خودشان نمی توانند آن را توی چاه بیندازند. دو نفر مامور بالای سر هر دهانه چاه هستند و عریضه ها را می گیرند و پرت می کنند توی دهانه چاهی که دور تا دورش را نرده فلزی زده اند.

masoome naseri | 03:53 PM | Comment(s)(3)

سیاست، تابستان و آدم های معمولی

August 20, 2009 06:35 PM



وقتی هوای تهران و بسیاری از شهرهای دیگر ایران از چهل درجه پایین تر نمی آید لاجرم بخشی از معاشرتهای معمول در زندگی مردم به ساعات خنک تر شبانه روز منتفل می شود.
شب ها، پارکها، محل ملاقات و شب نشینی بسیاری از مردمی است که سراسر روز، گرما زیر سقف و روبروی کولرها نگهشان داشته است.
سنت پارک رفتن شبانه در بین فک و فامیل ما هم برقرار است.

گرچه در اصل این سنت تغییر چندانی اتفاق نیفتاده اما چند باری است که می بینم محتوای این شب نشینی های پارکی بشدت تغییر کرده است.

فک و فامیل ما هم به اندازه باقی مردم معمولی اهل سیاست اند. قبلا در این نشست های پارکی بعد از شام و قبل از شام و در فاصله به میان آمدن سینی چای و میوه، زنها، از مهمانی و خرید و پارچه و عروسی و عزا حرف می زدند یا پشت سر غایبین جمع غیبت می کردند. مردها هم از وضع بازار و قیمت ملک و ماشین ها و مشکلات اداری و این جور چیزها حرف می زدند.

در کمال بامزگی چند باری است که می بینم برخلاف پیش، در دو جناح زنانه و مردانه، حرف از سیاست یک لحظه هم از نفس نمی افتد. همین دو هفته پیش در پارک طالقانی یا یک ماه پیش در پارک یوسف آباد یا همین پریشب در پارک صفه اصفهان، به جای قیمت ملک و ماشین و پارچه و لوازم خانگی و سرخ کن و فریزر و پارچه چادری، مدام حرف از موسوی و کروبی و احمدی نژاد و خامنه ای و شورای نگهبان و مجلس و قانون اساسی بود و انتخابات و اغتشاشها و ماجرای تجاوز به بازداشت شدگان و ...

خدا شاهد است که من با وجود این که از دیگران نزدیکترم به سیاست اما بیشتر، شنونده تحلیلهای زنان فامیل هستم که در کمال مهارت حتی سیاست های رسانه ای صدا و سیمای جمهوری اسلامی و بی بی سی و صدای آمریکا را چنان نقد و تحلیل می کنند که آخرین کنشها و واکنشهای سران جمهوری اسلامی را.

در غیبت اینترنت پر سرعت خدا سایه بلوتوث را از سر مردم برندارد. فیلم سخنرانی آقای صانعی و تکه هایی از سخنرانیهای آقای موسوی یا فیلم کتک زدن اعتراض کنندگان از این موبایل به آن موبایل می رود.

معمولا تهران قلب تپنده مباحث سیاسی است و هر چه از تهران دور می شوی از تب سیاست کاسته می شود اما دو ماه بعد از انتخابات هنوز شهرستانیها هم درگیر سیاست اند. گیرم نه آن قدر که به خیابان کشیده شوند.



سوال معمول پایان این نشستهای شبانه پارکی مثل خیلی جاهای دیگر این است که آخر سر چه خواهد شد؟
بعد از این سوال، نوبت تحلیل های شنیدنی رو به آینده ایران است.
تنها جومونگ که هنرپیشه اش این روزها در تهران است می تواند کمی از داغی سیاست در گفتگوهای فک و فامیل من و دیگران کم کند.

masoome naseri | 06:35 PM | Comment(s)(2)

دموکراسی دینی، پیتزای قورمه سبزی

August 16, 2009 02:52 PM


خبرهای مدام از کشته شده ها و آسیب دیده های حوادث اخیر اعصاب و روان هر آدم سالمی را پریشان بلکه منهدم می کند. فاجعه در حد خبر نمی ماند روایت های نزدیکان کشته شده ها و تصاویری که از تن بی جان آنها منتشر نمی شود یا می شود زهر مطلقند. 


من اما گاهی نردبان تاریخ را زیر پا می گذارم و سعی می کنم کمی احساساتم را کمی کنار بگذارم و ببینم از آن بالا وضع از چه قرار است.
از بیست سال قبل تا همین یکی دو ماه پبش، علاقه مندان به سیاست در ایران سرگردان بودند که از نظر آقای خامنه ای و حلقه کوچک حاکمان سیاسی در ایران، آن دسته از مردم که معتقد به جمهوریت هستند، کجای معادلات سیاسی قرار گرفته اند اما از روزی که آقای خامنه ای در نماز جمعه تهران به طور آشگار از نزدیکی اش با آقای احمدی نژاد گفت پرده ها افتاد.

این حرف ایشان مردم عادی را هم از تصور بی طرفی رهبری ناامید کرد. دیده ام که بسیاری از همین آدم های معمولی با افسوس می گفتند همه حرف هایش خوب بود هم این طرفی ها را زد و هم آن طرفی ها را، هر دوجناح را نواخت اما کاش فقط آن جمله را نمی گفت که افکار آقای احمدی نژاد به من نزدیک تر است.
این اشتباه استراتژیک اما باعث شد معتقدان به جمهوریت کشف کنند کجای معادلات جمهوری اسلامی هستند. بسیاری از مردم این روزها دریافته اند که رهبری ایدئولوژیک نمی تواند در میانه بایستد. باید جایی باشد که بنا به اجتهادش یا اعتقادش به حق نزدیک تر است. و البته، حق از چشم اندازی که او به جهان نگاه می کند.

معتقدان به جدایی دین از سیاست سال هاست می گوشند ثابت کنند ایده حکومت مبتنی بر ایدئولوژی ایده ناکارآمدی است. اما بسیاری از سیاستمداران جمهوری اسلامی، در سی سالی که از انقلاب می گذرد کوشیده اند با بستن درها و دیوارها و رسانه ها و جزیره ای کردن شرایط، صورت مردم را با سیلی دموکراسیِ دینی سرخ نکه دارند.
من می بینم که زخم و خون و عفونتی که این روزها از اوین و کهریزک و شاپور و هزار جای ناشناخته دیگر به بیرون درز می کند چشم بسیاری از مردم را گشوده است که بله، رهبر دینی هم می تواند گاهی به آموزه های اخلاقی و عدالتخواهانه دین بی اعتنا باشد وقتی پای حفظ قدرت به میان بیاید. این را محمد مطهری هم یکی دو هفته پیش نوشته بود که مردم می بینند در جمهوری متصف به صفت اسلامی، بسیاری از مقررات شرع کنار گذاشته می شود اگر با امنیت نظام در تقابل نباشد.


من گمان می کنم این که مردم یا دست کم بخشی از مردم در جامعه مذهبی ایران به این نکته برسند که لزوما با به هم آمیختن دین و سیاست، سلامت سیاست تضمین نمی شود، می تواند دستاورد قابل توجهی باشد. این جمهور مردم هستند که باید سیاستمداران شان را اعم از با دین و بی دین چهارچشمی زیر نظر داشته باشند.
سودای جمهوری اسلامی سی سال پیش مردم را به ذوق آروده بود. از نظر آنها جمهوری اسلامی واحه ای بود که می شد در آشفته بازار دنیای مدرن و خالی از عدالت به آن پناه برد. من فکر می کنم آنها که رستگاری دنیا و آخرتشان را آن سالها در حاکمیت جمهوری اسلامی می جستند اشتباه نکردند بلکه آنها که اسباب حاکمیت "جمهور" مردم را دور ریختند و قرائت مطلق خودشان را از دین به تخت نشاندند باعث و بانی متراکم شدن این بغضی هستند که در خیابانهای شهرهای بزرگ ایران فریاد می شود.


سی سال بعد از انقلاب، احساس قدرِ قدرت بودن باعث شد در معادلات سیاسی، جمهورِ مردم چنان نادیده گرفته شوند و ضعیف به نظر برسند که احساس شود با یک سخنرانی به لانه های خودشان برمی گردند و نان و پنیر یارانه ایشان را سق می زنند اما این بار "جمهوری خواهان' سر به شورش برداشته اند. بسیاری از آنها تا روز جمعه ای که آقای خامنه ای به صراحت یک طرف ماجرا ایستاد امیدوار بودند که رویایشان راست باشد و بشود که باور آنها به اسلام باعث حاکمیتی شود که بر اساس اولین سرود ملی جمهوری اسلام، هم دین دهد هم دنیا به ما.
شکستن اسطوره حکومت دینی شاید سرنوشت دموکراتیک تری برای ایران به دنبال داشته باشد. مردمسالاری دینی رویایی بود که ما به خواب دیدیم.
من فکر می کنم در بن بست جمهوری اسلامی اگر بعد از این همه روزهای تلخ تر از زهر به جایی برسیم که سیاست زیر نورافکن نظارت افکار عمومی قرار بگیرد و دین از صحن جامعه، به خلوت دل آدم ها بازگردد اتفاق مهمی افتاده است.



masoome naseri | 02:52 PM | Comment(s)(3)