« June 2009 | صفحه اصلی | August 2009 »

"هضم حقوق ملت زخم معده می آورد"

July 20, 2009 10:36 AM

دیروز در نشر ثالث پی کتابی می‌گشتم که در قفسه کتاب‌های علوم سیاسی و حقوق چشمم خورد به کتاب “عدالت از نگاه سوم شخص مفرد” نوشته شادی صدر. این کتاب مجموعه یادداشت هایی است که شادی در آنها وقایع قضایی-سیاسی پس از دوم خرداد را بررسی کرده است و همان زمان در نشریات وقت (بیشتر صبح امروز) منتشر شده اند.

تیتر و متنی که در ادامه می آورم نوشته ای است از شادی صدر منتشر شده در روزنامه صبح امروز بیست بهمن ۱۳۷۷ در مورد سخنان آیت الله مصباح یزدی.این یادداشت در ذیل فصل حقوق ملت چاپ شده است.

شادی صدر نوشته است: آیت الله مصباح یزدی در سخنرانی پیش از خظبه های نماز جمعه تهران می گوید: “در فلسفه حقوق، انسان درجه یک و دو نداریم، ولی این به آن مفهوم نیست که تمام مردم در مسائل اجتماعی از لحاظ حقوق و تکالیف شان مساوی باشند...هر چند ما انسان درجه یک و دو نداریم اما همه حقوق و تکالیف منشا آن انسانیت مشترک نیست...ملاک حقوقی که خداوند به بندگانش می دهد موقعیتی است که در هستی دارند و شرایطی است که در مقابل تکالیف برای آنها پیش می آید...در بخش پرستش خداوند انسان درجه یک و دو نداریم...”

به نظر می رسد بعد از گذشت بیست سال از انقلاب اسلامی هنوز هضم پاره ای از اصول قانون اساسی برای بعضی از افراد درون حاکمیت ممکن نشده است. اصل ۵۶ قانون اساسی می گوید:” حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی که در اصول بعدی می آيد اعمال می کند.”

این اصل روح حاکم برقانون اساسی، انسان را صاحبت اراده، اختیار و تفکر برای اداره امور خود می داند. حق تعیین سرنوشت یکی از حقوق بنیادین وی و لازمه برخورداری از حق تعیین سرنوشت سیاسی، مشارکت در سیاست است. این حقی است که خدا به بندگانش بدون قید و شرط داده و برخلاف سخنان آیت الله مصباح یزدی، ملاکی هم بر اساس موقعیت به آنها نداده است.

این اصل روح حاکم بر قانون اساسی انسان را صاحب اراده، اختیار و تفکر برای اداره امور خود و حق تعیین سرنوشت را یکی از حقوق بنیادین وی می داند. نه در این اصل و نه در هیج یک از اصول دیگر قانون اساسی و نه در هیچ یک از مواد قانونی دیگر “عالمان” از جایگاه حقوقی “رسیدگی به تمام امور مردم” برخوردار نیستند. در دائره المعارف حقوقی “عالمان” نه نقش قیم دارند و نه هیچ نقش قانونی دیگری. در دائره المعارف حقوقی تمام انسان ها از حقوق یکسانی برخوردارند و موقعیت آنها در هستی تاثیری در حقوق بنیادین آنها ندارد.

در اصل ۵۶ قانون اساسی به صراحت از کلمه “ملت” به عنوان صاحبان حق تعیین سرنوشت یاد شده; همان کلمه ای که در دیدگاه آیت الله جنتی معادل ایتام است!

می توان چندین و چند ماده و اصل قانونی رخ به رخ دیگر پیدا کرد و مقابل صحبتهای آیت الله جنتی و آیت الله مصباح یزدی قرار داد و با نشان دادن تعارض صریح قوانین با سخنان مذکور، موقعیت “مات” ایجاد کرد، اما ظاهرا قانون، حریف تفکر تبعیض نژادی میان حکومت حکومت کنندگان و حکومت شوندگان نمی شود. زیرا ان تفکر با نادیده گرفتن تمام اصول اسلام درباره کرامت انسان و قواعد حقوق بشر درباره برابری انسان ها هنوز هم به راه بی برگشت خود می رود و نه تنها به سوال های زیر که اساسا به هیچ سوالی جواب نمی دهد.

آیا صاحبان این تفکرها به این نمی اندیشند که نتیجه تحقیر مداوم مردم و هیچ انگاشتن آنها چه خواهد شد؟

آیا فکر می کنند با جدا کردن حقوق خود از حقوق مردم تمام مشکلات سیاسی شان حل خواهد شد؟

آیا واقعا هضم حقوق ملت باعث بروز زخم معده خواهد شد؟ ...

یادداشت شادی صدر اینجا تمام می شود اما خواستم اینجا برای شادی بنویسم که بله، خوردن حقوق ملت باعث زخم معده ای شده که از درد آن، این روزها خورندگان آن به خود می پیجند. بازدداشت گسترده معترضان به نتیجه انتخابات از جمله شادی صدر با شرایطی که همه می دانند حکم داروی راینیتیدن را دارد. از کسانی که مبتلا به زخم معده اند بپرسید این فقط مسکنی است که درد را برای مدتی کم می کند، فقط برای مدتی.

masoome naseri | 10:36 AM | Comment(s)(7)

ایران روی دور تند تغییر

July 10, 2009 10:21 PM

دیروز هجدهم تیر ساعت سه و نیم، وقتی در خیابان انقلاب وارد انتشارات خوارزمی شدم ظاهرا جهان در امن و امان بود. انقلاب در قرق نیروهای انتظامی و ماشین های سبزشان بود و خبری از مردم نبود. فکر کردم که سیاست های دولت برای فرستادن ملت به شمال جواب داده است.
مطمئن شدم ملت شور انقلابی شان را فدای سر گذراندن تعطیلات در متل قو و کلاردشت و نمک آبرود کرده اند. البته می دیدم بعضی ها را که دور کتابفروشی ها می پلکند و با بساط روزنامه فروشی ها ور می روند اما هنوز فرد بودند و جمع نشده بودند.
پانزده دقیقه بعد که از کتابفروشی زدم بیرون انگار ملت از لابلای سنگفرش پیاده رو سبز شده بودند.
این روزها آرزو می کنم که جامعه شناسان ما در خیابان باشند بس که کنش اعتراضی مردم جالب است و قابل مطالعه.
این که ناگهان همه سبز می شوند. این که همه مهربان می شوند، سیگنالهایی که با هم رد و بدل می کنند، برخوردشان با پلیس و حتی تفاوت برخورد پلیس و لباس شخصی ها با مردم.
ریش و گیس سفیدها خودشان را گاهی وسط معرکه می اندازند برای نجات جان جوانی که زیر باتوم له می شود اما خودشان هم گاهی بی حرمت می شوند. مثل پیرمردی که دیروز لباس شخصی ها بیست سی متر اول خیابان فخررازی روی زمین کشیدند و لگد بارانش کردند.
بسیاری از مردم مصرانه امیدوارند که نیروی انتظامی از خودشان باشد و دست بزن نداشته باشد. راستش خودم هم دیده ام که پلیس گاهی مهربان تر باتومش را روی تن مردم پایین می آورد اما امان از وقتی که یکی از معترضین، مغضوب یکی از لباس شخصی ها شود. لباس شخصی ها بشدت قابل مطالعه اند. معتقدم این اعتراضات صحنه رویارویی بخش هایی از طبقات پایین در قالب لباس شخصی ها با افرادی از طبقه متوسط و مظاهر آن است.
بی پروایی مردم بخصوص زن ها در این اعتراضات تجربه دیگری است. تا آنجا که می دانم در دهه های گذشته بعد از انقلاب و در تجمع های اعتراض آمیز دیگر هرگز این همه عریان از خشونت علیه مردم عادی استفاده نشده اما این روزها مردم انگار پوستشان کلفت شده است.
حالا که مردم باتوم را خورده اند و گلوله هم خورده اند ابهت گلوله و باتوم پیش چشمشان ریخته است. می بینم که انگشت هایشان را به نشانه پیروزی بالا می برند و توی چشم نیروهای ضدشورشی که صف کشیده اند فرو می کنند. معمولا وقتی کسی مورد لت و کوب قرار می گیرد چند نفری خودشان را بین باتوم ها و آن تن افتاده بر زمین سپر می کنند.
از جمله کتاب هایی که همین دیروز در میدان انقلاب خریدم کتاب ایران روح یک جهان بی روح است. آنجا میشل فوکو می گوید: "من ایرانی هایی را در پاریس می شناختم و آن چه در بسیاری از آنان مرا شگفت زده می کرد ترس بود. ترس از این که معلوم شود با چپ ها رفت و آمد دارند. ترس از این که ماموران ساواک باخبر شوند که آنها فلان کتاب را می خوانند و غیره."
فوکو می گوید: "وقتی درست پس از کشتار ماه سپتامبر (۱۷ شهریور) به ایران وارد شدم به خودم می گفتم که با شهری وحشت زده روبرو خواهم شد، چون در آنجا چهار هزار نفر کشته شده بودند. نمی توانم بگویم که در آنجا مردمانی شاد و مسرور دیدم، اما از ترس خبری نبود و حتی شجاعتشان بیشتر هم شده بود. به عبارت دقیق تر مردم وقتی خطر را بی آن که رفع شده باشد پشت سر می گذارند شجاعتشان بیشتر می شود."
این مساله ای است که هفته های گذشته به آن فکر کرده بودم و راستش را بخواهید عصبی ام کرده بود.
بخصوص بعد از زد و خوردهای خونین و خشن روز شنبه پس از نماز جمعه ای که رهبر از محمود احمدی نژاد حمایت کرد می دیدم شهر به زندگی اش ادامه می دهد انگار نه انگار که نزدیک به صد و پنجاه نفر در همین خیابان ها کشته شده اند.
اما دیروز دیدم که وقت اعتراض که می رسد مردم انگار از وسط سنگفرش پیاده روها سبز می شوند. از جاهای عجبیب پیداشان می شود و چنان که انگار به یک آیین جمعی پیوسته باشند همه می دانند کی بایستند، کی فرار کنند، کی مقاومت کنند و کی باتوم بخورند و چطور با ساده ترین نشانه ها با هم به رد و بدل اطلاعات بپردازند.
فکر می کنم در این روزها جامعه شناسهای ما باید به خیابان ها بیایند. باتوم هم خوردند خیالی نیست. در خیابان های تهران مردم دارند سبک زندگی اجتماعی را تغییر می دهند. شهروندان پایتخت بعد از ۲۲خرداد اصلا شبیه روزهای پیش و سال های پیش نیستند.

masoome naseri | 10:21 PM | Comment(s)(21)