« March 2009 | صفحه اصلی | May 2009 »

نفش ساسی مانکن در انتخابات

April 22, 2009 12:09 PM



چند روز پیش خبری منتشر شده بود درباره
دیدار مهدی کروبی با ساسی مانکن. خب خبر خیلی مشکوک بود. شیوه نگارش آن هم کمک کرد که فکر کنم مساله قطعا یک شوخی است. اما این خبر بازتاب هایی هم داشته است.

 امروز در روزنامه اعتماد خبری در مورد دیدار برخی خواننده ها با کروبی خواندم و دیدم ایول! واقعا انگار شیخ با ساسی مانکن دیدار کرده است. یعنی من اسم اصلی ساسی را نمی دانم اما وقتی اسم علیشمس، خواننده همراه ساسی مانکن در بین دیدار کنندگان هست خب حتما خواننده اصلی گروه هم دعوت شده است.
 اگر به خاطر وعده پنجاه هزار تومان به شیخ رای ندهم به این خاطر حتما به او رای خواهم داد! آدمی که ساسی مانکن را به رسمیت بشناسد می تواند آدم باحالی باشد هر چند این کار را برای خاطر انتخابات کرده باشد بعد هم گفته باشد اصلا این ساسی کی هست؟ حالا هر چه می خواهید بگویید.
اگر معلوم شود که پیشنهاد این دیدار کار کدام یک از مشاوران کروبی باشد پیشنهاد می کنم بشود معاون اول ایشان در دولت آینده.
ایول آقای کروبی خیلی خفنی، ایول!
این هم لینک بعضی از آهنگ های خوانده شده به وسیله خواننده های مذکور:
پاستوریزه- ساسی مانکن
بیا دلتو بده به من- ساسان فیت
بیا برسونمت-اشکین
ترس- سامان شاکری


masoome naseri | 12:09 PM | Comment(s)(6)

صفحه حوادث کافه ناصری


کوله پشتی ام را که محتویاتش بخش مهمی از زندگی ام بود دور سه تا کشور با خودم این طرف و آن طرف کشیده بودم. مگ بوک و دوربین و لنزهایم همه آن تو بود. سر جمع محتویاش همه زندگی تکنولوژیکم بودند. دار و ندارم.


 لندن، در آخرین مترویی که می رسید به خانه دوستان، کسی لطف کرد و کمک کرد و یکی از دو چمدانم را با خودش آورد و من از لطفش شرمنده شدم و هول شدم و کوله پشتی را توی قطار جا گذاشتم.
یک ساعت بعد که رسیدم خانه و خواستم لپ تاپ را روشن کنم دیدم کلا کوله پشتی نیست. الفاتحه مع الصلوات! 
بروبکس برای این که دق مرگ نشوم بلندم کردند و بردند رستوران و هی داستان تعریف کردند از این که خودشان هم از این بلاها سرشان آمده است و زندگی شان به باد رفته است.  
برگشتم خانه و لپ تاپ قدیمی را روشن کردم. یک ای میل داشتم از آقای آدام لاو که نوشته بود کوله پشتی ام را در قطار پیدا کرده و به محض این که این ای میل را دیدم با شماره تلفنش تماس بگیرم و قرار بگذارم برای گرفتنش.
فردا صبح دیدمش. یک جوان بریتانیایی بود. کوله پشتی سنگین را پس داد و گفت بازش کنم که مطمئن شوم همه چیز سر جای خودش هست. گفت خودش قبلا چنین بلایی سرش آمده و می داند چقدر سخت است.

 از گرفتن هدیه کوچکی که برای تشکر برایش آورده بودم چنان ذوق کرد که انگار در این دنیا هیج چیز طبیعی تر و معمول تر از این نبوده که یک غریبه در یک قطار کوله پشتی یک غریبه دیگر را پیدا کند و فردایش جلوی یک ایستگاه قطار دیگر پسش بدهد.
از من به شما نصیحت ای میلتان را یک گوشه ای روی یک کاغذی کارتی چیزی توی کیف هایتان بگذارید و روی وسایل تان بچسبانید. شاید آدمی که وسایل شما را پیدا کرده دلش می خواهد پسش بدهد اما نشانیی ندارد.

masoome naseri | 02:21 AM | Comment(s)(2)

خط فاصله جمهور و جمهوری اسلامی

April 21, 2009 02:34 PM


در سفر آقای خاتمی به شیراز، مردم، شعار داده بودند:"جمهوری اسلامی آزاد باید گردد". از نظر شعاردهندگان، جمهوری اسلامی مفهوم و معنای خوبی است که کسانی آن را در بند کرده اند.

وقتی مردم بر حکومت شاهنشاهی می شورند و به ساختار سیاسیی با عنوان جمهوری اسلامی رای می دهند یعنی متوقع اند گردونه روزگار طوری بگردد که هم جمهور مردم در تصمیم گیریها به رسمیت شناخته شوند و هم شعائر دینی مورد توجه قرار گیرد.

از نخستین روزهای استقرار حکومت جمهوری اسلامی شواهد چنین است که دغدغه سیاستمداران برای حفظ پایه های نظام نوپا چنان جدی بود که پس از مدتی دیگر غیر از آن دغدغه چیزی نمانده است. یعنی دیگر جمهور به حساب نیامده است و بسیاری از شعائر هم فدای سر مصالح شده اند. 
البته تندبادهای بنیان کن یکی دوتا نبودند اما بعد از جنگ هم حاکمان، پایه های قدرت را محکم گرفتند و ظهور ساختاری به اسم مجمع تشخیص مصلحت نظام روشن ترین جلوه این تلاش است.
در یک نظام معقول دموگراتیک سیاستمداران، باید کارگزار مردم باشند. انتخاباتِ فرایندی است که در ضمن آن مردم برای انجام امور مملکتی شان کارگزار استخدام می کنند. و به او حقوق می پردازند تا پاسدار منافعشان باشد.
در طول دهه های گذشته مردم وقت و سرمایه گذاشته اند و این کارگزارها را با حقوق مکفی استخدام کرده اند. اما کارگزار محترم شرح وظایفش را گم کرده است.
 به جای تلاش برای حفظ منافع مردم(چنانچه در قانون اساسی آمده است) به استحکام پایه های ساختار سیاسی اندیشیده است. حتی به تعبیر برخی از علما این کارگزار بودن نه تنها در مورد رئیس جمهور که در مورد ولی فقیه هم جاری است. 

من گمان می کنم براندازی نظامی که منافعش با منافع ملی گره خورده باشد کار آسانی نیست. اما اگر در این بین فاصله بیفتد آن وقت نظام نه به تندباد که به نسیمی هم به باد می رود. و حتی از طریق انتخابات هم می شود برانداختش.
حرکت اصلاحی در ایران تلاشی مدام برای استقرار حکومتی است که کارگزار مردم باشد و منافعش خارج از منافع مردم نباشد.
به نظر من ما به دوتا جمهوری اسلامی مواجهیم، یکی در رویاهایمان و یکی در واقعیت زندگی مان.
 فکر می کنم براندازهایی که سیاستمداران ایرانی مدام درباره شان حرف می زنند و هشدار می دهند کسانی هستند که می خواهند این جمهوری اسلامی را که در آن رای مردم میزان نیست دور بیندازند و آن جمهوری اسلامی را حاکم کنند که ضامن استقلال و آزادی مردم باشد نه استقلال و آزادی حاکمان.
با این تعریف هم همکاران روزنامه نکار من براندازند و هم احزاب اصلاح طلب و هم خواننده های رپ و هم زنان فعال در جنبش زنان و هم کارگرانی که برای منافع صنفی شان جمع می شوند و این دایره همین طور گشاد و گشادتر می شود.

به نظر من اما آنهایی که جمهوری اسلامی را از مفهوم اصلی و ماموریت واقعی اش دور کرده اند براندازان واقعی هستند وگرنه که سی سال است مردم ما به شیوه های مختلف گفته اند منظورشان از جمهوری اسلامی در ۱۲ فروردین پنجاه و هشت چه بوده است. 

از قیافه کسانی که در دوازدهم فروردین ۱۳۵۸ پای صندوقهای رای رفته اند و به جمهوری اسلامی رای داده اند چنین برنمی آید که از استقرار این نوع حکومت چنین توقعی داشته اند که امروز می بینیم.

بیگانه هایی هستند که در این حوالی منافع خودشان را طبیعتا جستجو می کنند و لزوما نه منافع مردم ایران برایشان مهم است و نه منافع ساختار حاکم بر ایران. و بد به حال سیاستمدارانی که برافتادن نظام حاکم هم آرزوی مردم شان شود هم بیگانگان.
به نظر من سی سال است بخش بزرگی از مردم ایران انتظار می کشند که کارگزاران سیاسی شان بالاخره متافع آنها را هم جایی در محاسبات سیاسی به حساب بیاورند.
وقتی آقای اوباما می گوید ایران باید بین سلاح و آینده بهتر یکی را انتخاب کند پیام روشنش به مردم این است که حاکمان شما سلاح می خواهند و ما برای شما آینده بهتر.
اگر مردم ایران با این پیغام های ظاهرا دوستانه احساس همدلی کنند آن وقت باید منتظر طوفان های سیاسی بود که وزیدنش نه به نفع مردم است و نه حاکمان بلکه کسانی از آن دورترها میوه اش را می چینند. 
 
این حرفهایی بود در مورد براندازی که به دعوت نویسنده وبلاگ پاسداران نوشتم.


masoome naseri | 02:34 PM | Comment(s)(4)

ببخشید که ده نمکی، کیارستمی نشد

April 18, 2009 01:50 AM


به بعضی نوشته های دوستان وبلاگ نویس درباره مسعود ده نمگی که می رسم فکر می کنم که چقدر خوب است ما خدا نشدیم. چون ظاهرا خداوند رب العالمین به یک اظهار پشیمانی کل کارنامه خراب آدم ها را توی جوب می ریزد و دوباره از سر شروع می کند به حساب و کتاب اما آدم های عزیز یقه طرف را عمرا رها نمی کنند. 

این مسعود ده نمکی زمانی کتک می زده و چماقدار بوده است. انشاالله خدا از سر تقصیراتش بگذرد. سالهاست کسی او را در حال بزن و بکوب فیزیکی مشاهده نکرده که خودش کلی پیشرفت است.
 او سالها کار مطبوعاتی کرد و بعد هم زده است توی کار سینما و فیلم هایی می سازد که عده زیادی از مردم هم خوششان می آید.
حالا یک عده گیر داده اند که این چماقدار سابق را چه به سینما؟ انگار که برای رسیدن به اینجا باید از کسی اجازه می گرفت.
 یک عده هم یک ایرادهایی از او و فیلمش می گیرند که انگار طرف مارتین اسکورسیزی است!
خودش که ادعا نکرده دارد فیلم روشنفکری تیریپ عباس کیارستمی می سازد! کاملا برای مصرف داخلی و با مواد اولیه موجود در وطن و با سلیقه خودش فیلمی ساخنه و طبیعتا هم حمایت شده است. مردم هم که دارند حالش را می برند شما چرا گیر می دهید؟
ول کنید این بدبخت را بروید ببینید بقیه چماقدارهایی که مطبوعاتی و سینمایی نشدند الان کجا هستند. ای بابا!


masoome naseri | 01:50 AM | Comment(s)(12)

آیه دوازدهم از کتاب هیچکس

April 12, 2009 01:27 PM


در آغاز گنجشک بود/ باقی پرنده ها دور دانه و دام بال بال می زدند/ گنجشکها اما در حوض خانه ما شنا می کردند/ به خرماهای تازه رسیده نوک می زدند/ تیروکمان ها، قفس ها، دام ها اختراع شده بودند/ گنجشک ها اما از آن دور خرماها را نوک می زدند و به ریش ما می خندیدند/ باقی پرنده ها فقط پرنده بودند/ در آغاز اما فقط گنجشک بود که شوخی کرد و آب پاشید روی روزهای تب دار

masoome naseri | 01:27 PM | Comment(s)(4)

آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه!

April 7, 2009 12:33 PM



اسم آهنگ این بود: "اینو زدم تا بدونی" و من خر فکر کردم منظور خواننده محترم این است که این آهنگ را برای طرف مربوطه زده و از این آهنگ منظور داشته است.

 من هم بیکار بودم داشتم وسط فلیکر و گوگل ریدر و ایران سانگ می چرخیدم گفتم ببینم ایشان برای طرفشان چه آهنگی زده است.
 اول گوشهایم تعجب کرد بعد چشمهایم گشاد شد ولی قضیه کاملا اوه مای گاد بود!
 این آهنگ مربوط به احساسات آقای خواننده بعد از کتک کاری با خانم است به گونه ای که جای انگشتهای این عاشق دلخسته روی صورت معشوق پریشان فراری باقی مانده است.
 لازم به ذکر است که شاعر و خواننده و آهنگ ساز و تنظیم کننده و همه کاره این آهنگ یک نفر یعنی آقای مجید خراطها خواننده جوان است که عکس گیتار به دستش را هم چسبانده روی آلبوم.
 ایشان می فرمایند: 
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
 وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه 
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
 اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه
 آقای خواننده گرچه می گوید الهی دستم بشکنه ولی گویا از این مساله هیچ هم پشیمان نیست و یادآوری می کند که اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم
و از آنجایی که به هر حال طرف باید مردانگی اش را به رخ بکشد می گوید: اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری!
 خب آدم چه بگوید!؟ گرفته خانم را زده، جای انگشتهایش هم روی صورت طرف مانده، پشیمان هم نیست، احساس خوش مردانگی هم دارد، می نشیند ترانه هم می گوید برای این شاهکارش!
متن آهنگ را می توانید ببینید و بشنوید ولی محض استفاده اینجا هم کپی می کنم.
اینو زدم تا بدونی موقع رفتنت نبود
خدا نگهدارت باشه گرچه دلم راضی نبود
حق نداری که بگذری از حرف من به سادگی
زدم که یادت بمونه هر جا می ری باید بگی
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه

برو ولی بدون که من می مونم توی حسرتت
آره الهی بشکنه دستی که خورد تو صورتت
قربون گریه هات برم، رفتنت هم به دل نشست
باید پیاده شیم گل، قایقمون به گل نشست

اینو بدون فدات بشم، تو بدترین وضعیتم
اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم 
تصمیمتو عوض نکن (عوض نکن ) اگه می خوای بری (بری) برو (برو)
درسته که زدم ولی (زدم ولی) خیلی دوستت دارم تو رو (تو رو)
الهی قربونت برم، خیلی برام بودی عزیز
از پیش من برو ولی خاطره هامو دور نریز
از پیش من برو، خاطره هامو دور
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه

اگر چه خیلی داغونه، حرمتی داره این خونه
زدم که جای حلقه مون رو صورتت خونه کنه
الهی قربونت برم، اشکات آتیشم می زنه
آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه

اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری
زدم ولی یادم نبود بخوام نخوام باید بری
اینو زدم یاد بگیری اگر چه قیدمو زدی
وقتی که می پرسم کجا، جواب سربالا ندی

masoome naseri | 12:33 PM | Comment(s)(9)

فاطمه رجبی یا همسر آقای الهام؟!

April 6, 2009 01:23 PM



خانم فاطمه رجبی و من تنها نقطه مشترکمان این است که هر دومان در ایران فیلتریم. دلیل فیلتر شدنمان هم حتی به هم ربطی ندارد.

 گمان نکنم او وبلاگ من را خوانده باشد اما من کتاب احمدی نژاد، معجزه هزاره سوم او را یکی دو سال پیش خواندم و خب تعجب کردم که چطور می شود برای توجیه حقانیت دیدگاه خودمان خیلی چیزها را نادیده بگیریم و حتی وارونه جلوه بدهیم؟
ولی فاطمه رجبی اعتقاداتی دارد و گویا بسیار محکم پای این اعتقادات ایستاده و حتی گفته که اگر بخواهند مانع حرف زدنش شوند می رود در خیابان ها حرفش را فریاد می زند.
 به نظر من فاطمه رجبی برای خودش کسی است، شخصیت مستقلی دارد و حتی اگر به گذشته اش دقت کنید می بینید که به خاطر دیدگاه هایش مقابل خانواده، پدر و برادرش ایستاده که می دانید در یک فضای فرهنگی سنتی چه معنایی دارد.
 او یک بار مقابل سنت پدرسالار به قیمت طرد شدن از سوی خانواده پدری ایستاده است و این رفتار معنی داری است. حالا این که سمت و سوی این عصیان به مذاق ما خوش بیاید یا نه مساله دیگری است و اصولا به ما ربطی ندارد. 

برای من همان شوریدنش مهم است.
حالا مدت هاست کسانی وقتی میخواهند از این خانم حرف بزنند صدایش می کنند خانم الهام، همسر آقای الهام یا همسر سخنگوی دولت.
 بعضی از اینها دوستانی هستند که اگر کسی به اسم فامیل شوهرشان صدایشان کند غوغای قیامت راه می اندازند که وا فمینیسما!! 
مدت هاست می خواهم در این مورد بنویسم و حالا که چشمم خورد به تیتر نوشته دوستمان مسیح علی نژاد، داغ دلم تازه شد. 

یک وقت ما این نسبت فامیلی را عنوان می کنیم که بگوییم او به قدرت بستگی هایی دارد و در اثر همین بستگی هاست که چنین می کند یا کرده است ولی اصرار بر این عنوان و آوردنش در تیتر اما چنین نتیجه ای ندارد و به نظرم ذکر مدام این نسبت خانوادگی بار تحقیری با خود دارد به این مفهوم که او بی وجود همسر دولتی اش کسی نیست و اسمی نیست.
حتی گاهی دیده ام کسانی با این ادبیات در مورد او حرف زداه اند که مثلا آقای الهام چرا همسرش را جمع نمی کند! و کنترل نمی کند؟ 

زندگی خانم رجبی نشان می دهد که او سالها بر همین منوال کنونی زندگی کرده و همسر سخنگوی دولت بودنش فقط باعث شده کارهایی که می کند رسانه ای تر شود.
 نوشته های خانم رجبی مرا هم گاهی عصبی می کند اما نمی توانم به خاطر این مساله امیدوار باشم و بخواهم که او ننویسد. می توانم نوشته هایش را نخوانم. نمی توانم بگویم ننویس.

 گل بگیرند شعار زنده باد مخالف من را اگر معنایش این باشد که مخالف من زنده باشد و خفه خون بگیرد.
 .................................. 
گفتگوی مرحوم شهروند امروز را با فاطمه رجبی بخوانید.

masoome naseri | 01:23 PM | Comment(s)(4)

من به خاتمی رای می دم

April 5, 2009 02:38 PM


من فکرامو کردم به محمدرضا خاتمی رای می دم. هم اصلاح طلبه، هم خوش تیپه، هم خاتمیه. 

آهان، نامزد نشده؟ مهم نیست من بهش رای می دم. هر چی خواستید بزنید تو سر مال، ولی قبلش بذاریدش بغل دست کروبی و موسوی ببینید چقدر سرتره!
 صلاحیتش تایید نمی شه؟ خب احتمال رد صلاحیتش از عبدالله نوری بیشتره؟ 
مشارکتیا اگه نتونن یه نفرو که سال ها دبیرکل حزبشون بوده توی لیست نامزدا بچپونن باید برن بمیرن.
تمام!


masoome naseri | 02:38 PM | Comment(s)(4)

Living in Duty Free Zone

April 3, 2009 11:55 AM

۱- فکر می کنم اجداد من از عشایر بوده اند. مگر این که خودمان را بزنیم به آن راه و قرار بگذاریم که اسم این زندگی را می شود یک جا نشینی گذاشت.
۲- این قدر همیشه دیر به فرودگاه رسیده ام که بوی عطر "duty free" ها باعث تپش قلبم می شود.
۳- این فرودگاه شعر ندارد.
۴-کت و شلوار چهارخانه ریز قهوه ای خوب نیست.
۵- یک آقای خوش تیپ که خودش می داند خوش تیپ است این روبرو نشسته و این خوب نیست. یعنی بهتر است آدم خوشت تیپ باشد و عین خیالش نباشد که خوش تیپ است!
۶- عاشق فرودگاه هایی هستم که برای استفاده از اینترنشان لازم نیست کردیت کارت داشته باشید و اینترنت مثل یک جور موهبت طبیعی توی هوا ول است!
۷- دامن صورتی، شلوار آبی، پیراهن سفید، ژاکت قهوه ای، پوتین سفید و بنفش، کیف گل مکنگلی، مردم چی فکر می کنند وقتی از خانه بیرون می زنند؟
۸-حدود هفتاد تا قفسه پر از انواع سیگار اینجا هست که روی همه شان نوشته: smoking kills
۹- جاهای زیادی هست که روی گوگل مپ علامت گذاشته ام که فرصت نکرده ایم برویم و قبل از اکسپایر شدنمان باید برویم. لینکش را برات می فرستم.
۱۰- ناگهان با خودم مهربان شدم می خواهم بروم عطر بخرم.
۱۱- تمام!

masoome naseri | 11:55 AM | Comment(s)(1)