« February 2009 | صفحه اصلی | April 2009 »
برای یک شهرMarch 31, 2009 10:23 PM
سبک زندگی اجتماعی در هلند (من بیشتر آمستردام را دیدهام و میگویم)شاید تمام آنچیزی باشد که ما در ایران از یک زندگی خوب در رویاهایمان داریم. شکلی که امیدواریم یک روز اوضاعمان چنین شود.
آرامش، بشدت بر زندگی مردم حاکم است. از عصبیشدنها و پریشانیهای روانی وقت استفاده از خدمات شهری خبری نیست.
سیستم حمل و نقل شهری تقریبا مثل ساعت کار میکند. در ساعات بعد از نیمه شب هم میتوانید با چک کردن جزییات و ساعت رفت و آمد اتوبوسها و قطارها هر جا که باشید راهی برای برگشتن پیدا کنید.
امنیت در آمستردام حرف ندارد. با اینکه بارها بعد از نیمه شب تنها در خیابان بودهام یا با دو سه تا دختر دیگر هیچ وقت احساس ترس نکردهام. توی تهران یکی دو بار با مهدی هم که بودم بعد از نصفه شب از خیابانها میترسیدم.
دزدیدن دوچرخهها یک سنت ملی است و همه به این کار مثل یک تفریح عمومی نگاه میکنند از این نظر کمی شبیه ایرانیها هستند.
هر سال حدود دو درصد تورم معمول به قیمتها اضافه میشود و همین میزان هم به حقوقها. یعنی مجموع بلیتی که من برای 22 بار رفت و آمد با ترام میگیرم سال 2008 بیست یورو و چهل سنت بود که سال 2009 شده است بیست و یک یورو و شصت سنت.
یک نوع ادب اجتماعی شهروندی ملایم و غیرمزاحم بین مردم حاکم است. در عین حال که هر کاری بخواهی بکنی و حال کنی و با هر قیافهای بروی بیرون کارت ندارند و چپ چپ نگاه نمیکنند. در خیابانهای آمستردام از زنهای کاملا محجب که پوشیه دارند و فقط چشمهایشان پیداست دیدهام تا زنهایی که سر و ته لباس تنشان را اندازه بزنی نیم متر نمیشود.

البته مقرراتی هم هست. زنهای محجب حق ندارند چشمهایشان را هم بپوشانند و دیگران حق ندارند برهنه با بیکینی در خیابان باشند. برهنه یعنی نیم تنه برهنه وگرنه که کاملا لخت بشوی پلیس میبردت تیمارستان!
در تابستان که روزهای معدودی هوا آفتابی میشود در پارکها و ساحل و اماکن اینچنینی خب مردم رهاتر(خیلی رهاتر) هستند و آفتاب میگیرند و معمولا کسی نمیایستد زل بزند به زنی یا مردی که کنار دریاچه دراز کشیده و آفتاب میگیرد و کتاب میخواند. یعنی من ندیدهام. اصلا وقتی جایی زندگی کنی که از 365 روز سال دست کم سیصد روزش باران می بارد و بقیه اش هم نیمه ابری است این آفتاب گرفتن جنبه سلامتی پیدا میکند.
مردم اینجا گاهی اینقدر خوشحالند که ممکن است برای ما زیادی به نظر برسد. یک جورهایی روانشان شاد است. تا دلت بخواهد زرت زرت جشن عمومی و خیابانی دارند.

هوا که خوب بشود تعداد برنامههایی که موزیک مینوازند و یک عدهای هم خودشان را تکان میدهند زیاد و زیادتر میشود.
گفتم که روانشان شاد است، اگر وارد آسانسور بشوی و کس دیگری هم باشد، هر کسی غریبه و آشنا ندارد باید سری تکان بدهی و یک "خویی میداخ" بگویی مثلا یا وقت بیرون رفتن باید یک "داخ" بگویی. در این فاصله چند ثانیهای که با هم همراهید خیلی وقتها شوخیی هم رد و بدل میشود که با خنده تمام میشود.
چیزهای مسخره و اعصاب خردکنی هم دارند. مثلا اگر امروز کمر درد داشتی باید زنگ بزنی به پزشک عمومی خانوادگیات او ممکن است برای دو هفته بعد وقت بدهد. حالا اگر دو هفته بعد هم خوب نشده باشی و از خیرش نگذری معمولا یک چیزی توی مایههای تببر میدهد و خلاص. خیلی سخت کار به رادیولوژی و آزمایشهای تخصصی میرسد. در دو سالی که اینجا کلی پول بیمه دادم به اندازه یک گاز استریل خدمات گرفتم. البته خدا را شکر!
اینجا مثل تهران دکتر و آزمایشگاه و ام آر آی و رادیو گرافی و سونوگرافی و فوق تخصص مغز و اعصاب از در و دیوار شهر نمیریزد. تهران یک طوری است که اگر در ناحیه پس کلهات کمی احساس درد کنی میروی یک راست مطب فوق تخصص مغز و اعصاب که در مورد پس کله هفت تا کتاب نوشته و در دو تا دانشگاه خارجی هم درس میدهد.
اصولا یکی از سوالهای رایج در ایران این است که من فلان مشکل را دارم دکتر خوب سراغ نداری؟ در مورد "دکتر خوب" مثل هندوانه خوب حرف میزنیم!
اینجا آدمها راحت اعتماد میکنند. دست کم چهار بار دیدهام بعضی دوستان، کسانی را به خانهشان بردهاند و جا برای خوابیدن به آنها دادهاند که اصلا نمیشناختندشان و اهل شهر و مملکت دیگری بودهاند.
دو سه باری تعمیرکار برق و آب و اینترنت میآمد خانه ما، تنها میگذاشتمش و میرفتم سرکار شب که برمیگشتم کارهایش را انجام داده بود، همه آثار کارش را پاک کرده بود و اگر لازم بود یادداشتکی هم گذاشته بود و رفته بود.
البته آمستردام با حومهاش یک میلیون و سیصد هزار نفر بیشتر جمعیت ندارد و مدیریتش با کلانشهری مثل تهران فرق میکند.
اینجا اینطوری است ولی چند وقت پیش با چند تا از بچهها حرف میزدیم و همه فکر میکردیم این خیلی خسته کننده است که همه چیز خوب است! بوق و ترافیک و خبر و خر تو خری و این مسائل هم برای خودش عالم جذابی دارد. اینجا اتفاقهای بزرگی نمیافتند که خبر شوند. چند وقت پیش میخواندم سالی صد و پنجا هزار تا گربه در هلند گم میشود شما به این میگویید خبر؟ تا از خبر خون نچکد که برای ما خبر نیست! مهمترین خبرهای اینجا را هم اغلب مهاجرها لطف میکنند و میسازند. مثلا یکی از هموطنان خودمان چند وقت پیش گمانم در اعتراض به رد شدن درخواست پناهندگیاش رفته بوده روی پل هوایی توی اتوبان و تهدید کرده بود خودش را پرت میکند و خواسته بود وزیر کشور را بردارند بیاورند روی پل هوایی که به او قول بدهد ویزایش را جور میکند! خب چند ساعتی اتوبان بسته شد و این در صدر اخبار نشست و هی اعلام کردند که این کار چقدر به سیستم زیان وارد کرده است.
سال 2008 آمستردام را "چند فرهنگه"ترین شهر جهان اعلام کردند. شهروندانی از 177 کشور جهان در اینجا زندگی میکنند. ایرانی هم زیاد هست.
از کافی شاپهای جوان پسند و علفهایش و همین طور ردلایتش که جنبه توریستی دارند اگر بگذریم، به نظر من آمستردام برای بعد از شصت سالگی خوب است. بعد از بازنشستگی شاید من دوباره به اینجا برگردم و یکی از همین پیرهایی بشوم که با ماشینکهای جالبشان این طرف و آن طرف میروند. اگر هم از همین پیرهای خوش بنیه بمانم شاید باز هم دوچرخه سواری کردم کاری که دوستش داشتم و اینجا در آمستردام توانستم بعد از مدتها برای خودم دوچرخه بخرم و نوجوانی کنم.
masoome naseri | 10:23 PM | Comment(s)(15)
در جرایم سازمان یافته شرکت نکنیدMarch 22, 2009 10:51 AM
حدود دو سال پیش در ایران٫ اورکات را فیلتر کردند و تب اورکات بازی ملت ناگهان فروکش کرد. چاره ای هم نبود عبور از فیلتر کار راحتی نبود و خیلی ها عطای رفیق بازی اورکاتی را به لقای فیل تر شکن بخشیدند و رفتند پی یک کار مفید احتمالا!
بعد از آن برادر مصادیق٫ دیگر با هیچ شبکه اجتماعی مجازی حال نکرد و هر جه بود فیل تر شد. هنوز آوازه فیس بوک چندان در فضای مجازی ایرانی نپیچیده بود که در آن را هم تخته کردند و خلاص!
غیر از موارد بسیار نادری که خیلی روشن و آشکار اشتباه شده بود این اتفاق هیچ وقت سابقه نداشت. حالا چه شده که برادر مصادیق مهربان شده؟
حالا دو ماه بعد از باز شدن فیس بوک، سپاه که باید لب مرزها و در پادگان ها دنبالش بگردیم روشن و صریح دستاوردهای کار اطلاعاتی اش را رو کرده است.
این برنامه مثلا مستندی است در مورد اینترنت و استفاده نادرست از آن. در ضمن این فیلم٫ دوربین وارد دفتر اداره مبارزه با جرایم سازمان یافته هم می شود و می بینیم که مثل یک کار اطلاعاتی برای هر کس پروفایل ساخته شده و اطلاعات سرگردان در اینترنت درباره فرد در این پروفایل گردآوری می شود.
اگر فیس بوکی هستید مراقب در و دیوار و قفل و کلون پروفایلتان باشید.کلی آدم غیر واقعی با شناسه های غبرواقعی اینجا پرسه می زنند.
masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(6)
آی پی تازهMarch 18, 2009 11:22 PM
تغییر می کنیم. بزرگتر؟ حتماُ. عاقل تر؟ گمان نکنم.
masoome naseri | 11:22 PM | Comment(s)(1)
کی ما را به جهان وصل می کند؟March 17, 2009 06:39 PM
دوستی داریم که به کلی از مسائل انسانی از پس پرده فیزیک نگاه میکند و این باعث می شود که حرفهایش خیلی منطقی و معقول و البته لج درآور باشد.
یکی از تفریح های او در هفته های گذشته این بوده که اول ثابت کند چرا آمدن خاتمی، موسوی؛ کروبی یا احمدی نژاد و قالیباف خوب است و بعد از پنج دقیقه نقیضش را ثابت کند.
یکی از حرف های بدردبخوری که وسط تحلیل هایش زد این بود که ما باید از منظر منافع شخصی نامزدمان را انتخاب کنیم و از همین منظر ببنیم باید رای بدهیم یا نه و اگر قرار است رای بدهیم رایمان به اسم کی باشد.
فکر می کنم آقای خاتمی هم از همین منظر منافع شخصی و حفظ حرمت سیاسی خودش راهش را کشید و رفت.
از همین منظر شخصی هم من فکر می کنم برای خود من بهبود در شرایط سیاسی چنان که به آزادی های مدنی بیشتر منجر شود در اولویت است وای می دانم برای بسیاری بهبود اوضاع اقتصادی اولویت است و می گویند تا بهبود وضع اقتصادی بی خیال اصلاحات سیاسی یشوید. اما اینها به هم بی ربط نیستند.
نمی شود گفت اصلاحات سیاسی را بگذاریم زمین تا وقتی که اوضاع اقتصادی خوب شود.
اگر این نگاه غلط به جهان که نتیجه شناخت سیاسی نادرست است تغییر نکند، وضع جزیره ای ایران تغییری نخواهد کرد. و بخش بزرگی از مسائل اقتصادی ایران ناشی از این زندگی جزیره ای است.
من ترجیح می دادم آدمی بهتر از خاتمی می داشتیم که نگاه جهان را به ایران می توانست تغییر دهد اما در نبود انتخاب بهتر فکر می کردم او انتخاب مناسبی است.
حالا با انصراف او و در میان جماعت باقی مانده بسختی می شود گفت کدامشان درک بهتری از جهان دارند. یا اصلا درکی از جهان امروز دارند؟!
زیست غیر جزیره ای نیازمند دید سیاسی غیر جزیره ای است. ما برای بهبود اوضاعمان باید جزیی از پیکره جهان بشویم؛ یک جزء زنده و تاثیرپذیر و تاثیرگذار.
دوستی دیروز می گفت این آقای احمدی نژاد دست کم چند بار خارج رفته، وبلاگ دارد، موشک هوا می کند. اما آن یکی دو تای دیگر را تازه باید برایشان پاسپورت بگیریم!
masoome naseri | 06:39 PM | Comment(s)(2)
اسکل سیاسیMarch 15, 2009 03:02 PM
هنرمندان بسیاری در مورد مفهوم "ناز" و "قمیش" ترانه خواندهاند، از غلامحسین بنان تا امیر تتلو اما آنچه این روزها در فضای سیاسی ایران مشاهده میشود در هیچکدام از این ترانهها تاکنون نیامده است. و لذا شعرای بسیاری در وصف این ماجرا ماندهاند. یکیاش خود من!
این طرف میدان انتخابات ریاستجمهوری، چند دوره به خریداری ناز و قمیش آقای میرحسین موسوی گذشت. دستکم سه دوره، جمعی به او مشغول بودند و او غایب زمیانه بود.
هر بارخلق الله جمع شدند و سراغ ایشان رفتند و هی گفتند که به قول آقای منصور ما رو به رقص آوردی ای بداخلاق، ای بابا دست از این اداها بردار اما ایشان گویا هر بار میگفتند شرمنده، بنده، دلم جای دیگه بنده!
و بعد از هر نشست سیاسی از این دست، همچین حساس، میرفتند رنگ بنفش و زردشان را قاطی میکردند و میپاشیدند روی بوم!
حالا بعد از کلی ادا و اصول، و در چهارمین دور از قر و اطوارهای سیاسی، ایشان، بله را گفته است اما خیلی دیر. طوری که باز هم ملت برگشتهاند که ای بابا! حالا چرا؟!
سید محمد خاتمی هم که کلا تیریپش عین کلمه عشوه است. یعنی همچین که رئیس جمهور میشود و همچین که نمیشود و همچین که وقت اعلام نامزدی از بغض لب میلرزاند، و همچین که عبا میچرخاند و در کنفرانسهای بین المللی، قبا میگرداند و از آن خندههای لوند و دلبرانه پرتاب میکند به سمت دل ما و همچین که از آمدن و نیامدن میگوید عین خانم فائقه آتشین در کلیپ "من آمدهام وای وای" بند دل ما را میریزد. و همین روزهاست که در چاپ تازه لغتنامه دهخدا ذیل عنوان عشوه، بنویسند؛ آنچه خاتمی است!
چندین ماه، کلی آدم با دسته گل دم در خانه سید جمع شدند که آقا جان! بیا این گندی که زدی را خودت جمع کن. ایشان هی رفتند و آمدند و هی گفتند هنوز واسه من زوده، من میخوام ادامه تحصیل بدم!
بعد که ملت اطمینان دادند که سیدجان! شما بیا نامزد شو، این مدارک کاغذ پارهای بیش نمیباشند و توی جوبای آکسفورد از این مدارک ریخته، ایشان بالاخره آمدند.
خب حالا کروبی که عمرا کنار نمیرود. میگویید نه بروید روزنامه اعتماد ملی را بخوانید. آقای کروبی به بروبچههای اعتماد ملی مشق روزانه داده است و تا انتخابات هر روز در همه صفحات بیست بار مینویسند که کروبی هیچ رقمه کنار نمیرود. به نفع کسی انصراف نمیدهد و تا آخر این بازی میماند.
میرحسین هم که جخ! بعد از بیست سال همانند ترمیناتور آمده تا در بازی بزرگ روبروی آقا این بار بایستد و کم نیاورد و بزند و نفله کند و بگوید این تو بمیری از توبمیریهای بیست سال پیش نیست.
میماند همین سید ممد عبا شکلاتی خودمان که خودش را بیندازد زیر تانک.
حالا صبح بیدار شدهام میبینم یکی از دوستان خیلی نزدیک به جبهه مشارکت در فیس بوک نوشته:
راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود - با ورود قطعی میرحسین موسوی به انتخابات، سید محمد خاتمی بر آن است که هرچه سریعتر اعلام انصراف کند.داستان از این مسخرهتر شنیده بودید؟
خب سعی کردهام از صبح عصبانی نشوم و بخندم به این که این اتفاقات در ایران فقط میافتد که منت یک نفر را هی بکشند و او عشوه بیاید. و بعد که آمد هی منتش را بکشند که جان من نرو. اما راستش خنده ندارد. میگویند "اسکل" نام پرندهای است که در تابستان برای دوران سرما و زمستانش آذوقه و دانه زیر خاک پنهان میکند ولی زمستان که میشود فراموش میکند کجا خوراکیاش را چال کرده و همه جا را دنبالش میگردد. آن "اسکل" شاید ماییم.
میگویند "اسکل" نام پرندهای است که در تابستان برای دوران سرما و زمستانش آذوقه و دانه زیر خاک پنهان میکند ولی زمستان که میشود فراموش میکند کجا خوراکیاش را چال کرده و همه جا را دنبالش میگردد. آن "اسکل" شاید ماییم.
masoome naseri | 03:02 PM | Comment(s)(8)
این دو زنMarch 8, 2009 01:25 AM
برای هشت مارس حرفی ندارم بزنم. کاری هم قرار نیست بکنم. فقط میخواهم این گوشه، اسم دو نفر را بنویسم. اسم دو تا زن را تا مبادا در انبوه خبرهای بازداشت و برخورد با زنان فعال در سال گذشته گم شوند. مبادا از خاطر ما هم گم شوند.
دلم نمیخواهد اسم شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری گم شود. برای همین اینجا مینویسمشان.
حکم شلاق شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری، روز سی ام بهمن هشتاد و هفت، اجرا شد. برای یکی شان هفتاد ضربه و آن یکی پانزده ضربه.
آنها در مراسم بزرگداشت روز جهاني کارگر در شهر سنندج دستگير شده بودند.
اگر این آهنگ، به درد هدیه دادن بخورد، دلم میخواهد هدیه اش کنم به این دو زن.
masoome naseri | 01:25 AM | Comment(s)(4)
خط فاصله براندازی و اصلاح طلبیMarch 5, 2009 02:24 PM
من به تاریخ انقلاب علاقهمندم و اتفاقهای چهار پنج سال اول پس از انقلاب برایم جالب است. گروههای مختلف سیاسی روز بیست و دوم بهمن پیروزی انقلاب را جشن گرفتند اما بسیاری از آنها الان در صف مخالفان حکومتی هستند که پس از نظام شاهنشاهی در ایران مستقر شد.
اصولا بسیاری از ما علاقهمندیم پاسخی برای این سوال پیدا کنیم که: چی شد که اینجوری شد؟ و شناخت این گروهها یکی از راههای رسیدن به جواب است.
تلویزیون فارسی بی بی سی این هفته، گفتگویی داشت با مهدی سامع، سخنگوی سازمان چریکهای فدایی خلق در شورای مقاومت ایران، و من بر مبنای این علاقه نشستم و این گفتگو را شنیدم.
از جایگاه شورای ملی مقاومت در معادلات سیاسی ایران که بگذریم بر اساس محتوای این گفتگو به نظرم رسید آقای سامع نه تحلیل روشنی از اوضاع سیاسی دارد و نه ایدهای در مورد بنیانیترین مسائل پیش روی جامعه ایرانی در سرش هست.
او میگوید گرچه شورای ملی مقاومت مبارزه مسلحانه را ترک کرده اما "شخصا" معتقد است با روشهای مسالمت آمیز نمیتوان با جمهوری اسلامی کار کرد.
او میگوید به اصلاحطلبی معتقد است اما وقتی عنایت فانی میپرسد خب اصلاح طلبی در چارچوب همین نظام معنا دارد و مردم به این رای دادهاند، میگوید مگر در نظام هیتلری اصلاحات امکان داشت؟ او میگوید من از اصلاحات دفاع میکنم ولی در چارچوب چنین حکومتی معنا نمیدهد.
گمان میکنم آن دسته از گروههای سیاسی اپوزیسیون، که بنیان خود را بر مخالفت با ارکان نظام جمهوری اسلامی گذاشته بودند به خاطر فشارهای بین المللی موجود نمیخواهند و نمیتوانند دیگر از براندازی حرف بزنند اما آنچه که با عنوان "اصلاحات" از آن یاد میکنند عین براندازی ساختار جمهوری اسلامی است.
گروههای سیاسی مخالف با جمهوری اسلامی پشت نقاب "اصلاح طلبی" میخواهند از مزایای این عنوان بهرهمند شوند. بدون اینکه (آنطور که سودایش را در سر دارند) با صراحت از براندازی حرف بزنند و بابت آن هزینه بدهند.
قبل از این که لینک را بردارند می توانید از اینجا گفتگو را ببینید.
masoome naseri | 02:24 PM | Comment(s)(5)
یاایهاالذین آمنوا اوصیکم بالرفرنس!March 4, 2009 09:01 PM
سال گذشته، مطلبی در زمانه به طنز، منتشر کردیم با این مضمون که یک خانم خواننده قرار است روز عید فطر برای عموم، کنسرت برگزار کند. غیر از اسم و رسمی که ساختیم بقیه عناوین هم تقلبی ولی نزدیک به اصل بودند. بالای خبر هم روتیتر زدیم "باور نکردنیها" اما خب عدهای این یک خط کوچک را بی خیال شدند و اصل خبر را چسبیدند و منتشر کردند و بعد در مورد آن از وزارت ارشاد توضیح خواستند و روابط عمومی وزارت ارشاد هم خبر را تکذیب کرد.
masoome naseri | 09:01 PM | Comment(s)(2)
آقای سعدی، گمشده در ترجمهMarch 1, 2009 12:04 AM
ما از ترجمه شعرهای اکتاوبو پاز مکزیکی، آناآخماتووای روسی، ناظم حکمت ترک و نزار قبانی عرب لذت میبریم. اما نمیدانیم چقدر شعرهایی که ما از آنها میخوانیم شعرهای واقعی آنهاست و چقدرشان در ترجمه گم شدهاند.
تعجب هم ندارد. کافی است فقط فکر کنید که یک شعر حافظ و سعدی و شاملو یا سیمین بهبهانی را مثلا قرار بشود به انگلیسی یا فرانسه یا هر چه ترجمه کنید. از شعر یک هیبت رقتآور میماند. یک مجموعه از کلمات که به ظاهر شعرند اما شاعر ما آنها را نسروده است.
هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرج است و بس، میوه نمیدهد به کس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
آن دوست كه من دارم و آن يار كه من دانم
شيرين دهنی دارد دور از لب و دندانم
ای خوبتر از ليلی بيم است كه چون مجنون
عشق تو بگرداند در كوه و بيابانم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
نگشت بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
تا نکشد عقل به دیوانگی
بلعجبیهای خیالت ببست
چشم خردمندی و فرزانگی
با تو بباشم؟
به کدام آبروی
یا بگریزم؟
به چه مردانگی؟
با تو برآمیختنم آرزوست
وز همه کس وحشت و بیگانگی
پرده برانداز
شبی
شمع وار
تا همه سوزیم به پروانگی
یا ببرد خانه سعدی خیال
یا ببرد دوست به همخانگی