« February 2009 | صفحه اصلی | April 2009 »

برای یک شهر

March 31, 2009 10:23 PM

سبک زندگی اجتماعی در هلند (من بیشتر آمستردام را دیده‌ام و می‌گویم)شاید تمام آن‌چیزی باشد که ما در ایران از یک زندگی خوب در رویاهایمان داریم. شکلی که امیدواریم یک روز اوضاع‌مان چنین شود.

آرامش، بشدت بر زندگی مردم حاکم است. از عصبی‌شدن‌ها و پریشانی‌های روانی وقت استفاده از خدمات شهری خبری نیست.

سیستم حمل و نقل شهری تقریبا مثل ساعت کار می‌کند. در ساعات بعد از نیمه شب هم می‌توانید با چک کردن جزییات و ساعت رفت و آمد اتوبوس‌ها و قطارها هر جا که باشید راهی برای برگشتن پیدا کنید.

امنیت در آمستردام حرف ندارد. با این‌که بارها بعد از نیمه شب تنها در خیابان بوده‌ام یا با دو سه تا دختر دیگر هیچ وقت احساس ترس نکرده‌ام. توی تهران یکی دو بار با مهدی هم که بودم بعد از نصفه شب از خیابان‌ها می‌ترسیدم.

دزدیدن دوچرخه‌ها یک سنت ملی است و همه به این کار مثل یک تفریح عمومی نگاه می‌کنند از این نظر کمی شبیه ایرانی‌ها هستند.

هر سال حدود دو درصد تورم معمول به قیمت‌ها اضافه می‌شود و همین میزان هم به حقوق‌ها. یعنی مجموع بلیتی که من برای 22 بار رفت و آمد با ترام می‌گیرم سال 2008 بیست یورو و چهل سنت بود که سال 2009 شده است بیست و یک یورو و شصت سنت.

یک نوع ادب اجتماعی شهروندی ملایم و غیرمزاحم  بین مردم حاکم است. در عین حال که هر کاری بخواهی بکنی و حال کنی و با هر قیافه‌ای بروی بیرون کارت ندارند و چپ چپ نگاه نمی‌کنند. در خیابان‌های آمستردام از زن‌های کاملا محجب که پوشیه دارند و فقط چشم‌هایشان پیداست دیده‌ام  تا زن‌هایی که سر و ته لباس‌ تن‌شان را اندازه بزنی نیم متر نمی‌شود.

amsterdam for mimnoon.jpg

 

البته مقرراتی هم هست. زن‌های محجب حق ندارند چشم‌هایشان را هم بپوشانند و دیگران حق ندارند برهنه با بیکینی در خیابان باشند. برهنه یعنی نیم تنه برهنه وگرنه که کاملا لخت بشوی پلیس می‌بردت تیمارستان!

در تابستان که روزهای معدودی هوا آفتابی می‌شود در پارک‌ها و ساحل و اماکن این‌چنینی خب مردم رهاتر(خیلی رهاتر) هستند و آفتاب می‌گیرند و معمولا کسی نمی‌ایستد زل بزند به زنی یا مردی که کنار دریاچه دراز کشیده و آفتاب می‌گیرد و کتاب می‌خواند. یعنی من ندیده‌ام. اصلا وقتی جایی زندگی کنی که از 365 روز سال دست کم سیصد روزش باران می بارد و بقیه اش هم نیمه ابری است این آفتاب گرفتن جنبه سلامتی پیدا می‌کند.

مردم اینجا گاهی این‌قدر خوش‌حالند که ممکن است برای ما زیادی به نظر برسد. یک جورهایی روانشان شاد است. تا دلت بخواهد زرت زرت جشن عمومی و خیابانی دارند. 

amsterdammimnoon.jpg

هوا که خوب بشود تعداد برنامه‌هایی که موزیک می‌نوازند و یک عده‌ای هم خودشان را تکان می‌دهند زیاد و زیادتر می‌شود.

گفتم که روانشان شاد است، اگر وارد آسانسور بشوی و کس دیگری هم  باشد، هر کسی غریبه و آشنا ندارد باید سری تکان بدهی و یک "خویی میداخ" بگویی مثلا یا وقت بیرون رفتن باید یک "داخ" بگویی. در این فاصله چند ثانیه‌ای که با هم همراهید خیلی وقت‌ها شوخیی هم رد و بدل می‌شود که با خنده تمام می‌شود.

چیزهای مسخره‌ و اعصاب خردکنی هم دارند. مثلا اگر امروز کمر درد داشتی باید زنگ بزنی به پزشک عمومی خانوادگی‌ات او ممکن است برای دو هفته بعد وقت بدهد. حالا اگر دو هفته بعد هم خوب نشده باشی و از خیرش نگذری معمولا یک چیزی توی مایه‌های تب‌بر می‌دهد و خلاص. خیلی سخت کار به رادیولوژی و آزمایش‌های تخصصی می‌رسد. در دو سالی که اینجا کلی پول بیمه دادم به اندازه یک گاز استریل خدمات گرفتم. البته خدا را شکر!

اینجا مثل تهران دکتر و آزمایشگاه و ام آر آی و رادیو گرافی و سونوگرافی و فوق تخصص مغز و اعصاب از در و دیوار شهر نمی‌ریزد. تهران یک طوری است که اگر در ناحیه پس کله‌ات کمی احساس درد کنی می‌روی یک راست مطب فوق تخصص مغز و اعصاب که در مورد پس کله هفت تا کتاب نوشته و در دو تا دانشگاه خارجی هم درس می‌دهد.

اصولا یکی از سوال‌های رایج در ایران این است که من فلان مشکل را دارم دکتر خوب سراغ نداری؟ در مورد "دکتر خوب" مثل هندوانه خوب حرف می‌زنیم!

اینجا آدم‌ها راحت اعتماد می‌کنند. دست کم چهار بار دیده‌ام بعضی دوستان، کسانی را به خانه‌شان برده‌اند و جا برای خوابیدن به آنها داده‌اند که اصلا نمی‌شناختندشان و اهل شهر و مملکت دیگری بوده‌اند.

دو سه باری تعمیرکار برق و آب و اینترنت می‌آمد خانه ما، تنها می‌گذاشتمش و می‌رفتم سرکار شب که برمی‌گشتم کارهایش را انجام داده بود، همه آثار کارش را پاک کرده بود و اگر لازم بود یادداشتکی هم گذاشته بود و رفته بود.

البته آمستردام با حومه‌اش یک میلیون و سیصد هزار نفر بیشتر جمعیت ندارد و مدیریتش با کلان‌شهری مثل تهران فرق می‌کند.

اینجا این‌طوری است ولی چند وقت پیش با چند تا از بچه‌ها حرف می‌زدیم و همه فکر می‌کردیم این خیلی خسته کننده است که همه چیز خوب است! بوق و ترافیک و خبر و خر تو خری و این مسائل هم برای خودش عالم جذابی دارد. اینجا اتفاق‌های بزرگی نمی‌افتند که خبر شوند. چند وقت پیش می‌خواندم سالی صد و پنجا هزار تا گربه در هلند گم می‌شود شما به این می‌گویید خبر؟ تا از خبر خون نچکد که برای ما خبر نیست! مهم‌ترین خبرهای اینجا را هم اغلب مهاجرها لطف می‌کنند و می‌سازند. مثلا یکی از هم‌وطنان خودمان چند وقت پیش گمانم در اعتراض به رد شدن درخواست پناهندگی‌اش رفته بوده روی پل هوایی توی اتوبان و تهدید کرده بود خودش را پرت می‌کند و خواسته بود وزیر کشور را بردارند بیاورند روی پل هوایی که به او قول بدهد ویزایش را جور می‌کند! خب چند ساعتی اتوبان بسته شد و این در صدر اخبار نشست و هی اعلام کردند که این کار چقدر به سیستم زیان وارد کرده است.

سال 2008  آمستردام را "چند فرهنگه"ترین شهر جهان اعلام کردند. شهروندانی از 177 کشور جهان در اینجا زندگی می‌کنند. ایرانی هم زیاد هست.

از کافی شاپ‌های جوان پسند و علف‌هایش و همین طور ردلایتش که جنبه توریستی دارند اگر بگذریم، به نظر من آمستردام برای بعد از شصت سالگی خوب است. بعد از بازنشستگی شاید من دوباره به اینجا برگردم و یکی از همین پیرهایی بشوم که با ماشینک‌های جالبشان این طرف و آن طرف می‌روند. اگر هم از همین پیرهای خوش بنیه بمانم شاید باز هم دوچرخه سواری کردم کاری که دوستش داشتم و اینجا در آمستردام توانستم بعد از مدت‌ها برای خودم  دوچرخه‌ بخرم و نوجوانی کنم.

masoome naseri | 10:23 PM | Comment(s)(15)

در جرایم سازمان یافته شرکت نکنید

March 22, 2009 10:51 AM


حدود دو سال پیش در ایران٫ اورکات را فیلتر کردند و تب اورکات بازی ملت ناگهان فروکش کرد. چاره ای هم نبود عبور از فیلتر کار راحتی نبود و خیلی ها عطای رفیق بازی اورکاتی را به لقای فیل تر شکن بخشیدند و رفتند پی یک کار مفید احتمالا!
بعد از آن برادر مصادیق٫ دیگر با هیچ شبکه اجتماعی مجازی حال نکرد و هر جه بود فیل تر شد. هنوز آوازه فیس بوک چندان در فضای مجازی ایرانی نپیچیده بود که در آن را هم تخته کردند و خلاص!

 از یکی دو ماه پیش نمی دانم آفتاب از کدام طرف درآمد که برادر مصادیق مهربان شد و پلمپ فیس بوک را برداشت.
غیر از موارد بسیار نادری که خیلی روشن و آشکار اشتباه شده بود این اتفاق هیچ وقت سابقه نداشت. حالا چه شده که برادر مصادیق مهربان شده؟
 قتی از فیس بوک رفع فیل تر شد طبیعتا دوستان ایران نشین هم پروفایل ساختند٫عکس هایشان را ریختند آن تو و دایره رفاقت هایشان را گستراندند.
حالا دو ماه بعد از باز شدن فیس بوک، سپاه که باید لب مرزها و در پادگان ها دنبالش بگردیم روشن و صریح دستاوردهای کار اطلاعاتی اش را رو کرده است.

 برنامه گرداب٫ سایت گرداب و برنامه ای که شبکه سه تلویزیون به اسم شوک پخش کرده است نمونه ای از این دستاوردها هستند.

این برنامه مثلا مستندی است در مورد اینترنت و استفاده نادرست از آن. در ضمن این فیلم٫ دوربین وارد دفتر اداره مبارزه با جرایم سازمان یافته هم می شود و می بینیم که مثل یک کار اطلاعاتی برای هر کس پروفایل ساخته شده و اطلاعات سرگردان در اینترنت درباره فرد در این پروفایل گردآوری می شود.
دوست من می گوید که امروز که در وب این بحث دنبال میکردم ، می دیدم در خیلی از فروم ها کاربرها از این حرکت سپاه جا خورده اند و اصلا انتظارنداشته اند که سپاه تا این حد توانایی داشته باشد. یا درواقع انتظار نداشته اند که در مجموعه سپاه اصلا سواد این کار وجود داشته باشد.


یکی از کسانی که در این فیلم با عنوان یکی از ادمین های سایت اویزون در این فیلم یکی دو دقیقه صحبت می کند می گوید من اصلا نمی دانم ازکجا شناسایی شدم.
من قصد هشدار دادن ندارم چون در همین اینترنت سایت هایی هستند که در روز روشن و با استفاده از هر کی به هر کی بودن اوضاع اینترنت در ایران، فیلم هایی از تجاوز به حریم خصوصی مردم را منتشر می کنند و فکر می کنم یک نهاد اطلاعاتی هوشمند و درست و حسابی باید برای برخورد با این نوع جرایم وجود دشته باشد. 
حتی فکر می کنم که یک سازمان اطلاعاتی قاعدتا از همه ابزارها برای شناسایی دور و برش باید ستفاده کند. 
البته من مطمئن نیستم برخورد با این سایت ها چقدر هدف اصلی این اداره برخورد با جرایم سازمان یافته است و چقدرش پوششی برای برخورد با سایت های سیاسی، قصد هم ندارم پیش بینی کنم ولی با توجه به سوابق موجود کاملا احتمال می رود با جستجو در پروفایل فیس بوک شما حضورتان در یک عکس مشترک با یک نفر بشود مدرک جرم.
اگر فیس بوکی هستید مراقب در و دیوار و قفل و کلون پروفایلتان باشید.کلی آدم غیر واقعی با شناسه های غبرواقعی اینجا پرسه می زنند.

masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(6)

آی پی تازه

March 18, 2009 11:22 PM



تغییر می کنیم. بزرگتر؟ حتماُ. عاقل تر؟ گمان نکنم. 

با دلم درگیرم. دلم با دنیا درگیر است. گاهی سکوت می شود، سنگین و عمیق، گاهی گنجشکی که در شاخ و برگ اکالیپتوس ها شیرجه می زند در یک روز آفتابی. 
تغییر می کنیم با سال که نو می شود. اسم خیابانم را، آدرسم را، آی پی آدرسم را، شماره تلفنم را، تغییر می دهم. 
حول حالنا الی احسن حال. و این حال احسن شاید یک پلاک تازه باشد یا یک سرگردانی تازه.
 من اهلی هیج خیابانی نمی شوم دست کم تا شصت سالکی. این را به خودم قول می دهم پیش از این بهار، که پر پر می کند خیابان های نیم کره شمالی جان و جهان ما را.

masoome naseri | 11:22 PM | Comment(s)(1)

کی ما را به جهان وصل می کند؟

March 17, 2009 06:39 PM


دوستی داریم که به کلی از مسائل انسانی از پس پرده فیزیک نگاه میکند و این باعث می شود که حرفهایش خیلی منطقی و معقول و البته لج درآور باشد.

یکی از تفریح های او در هفته های گذشته این بوده که اول ثابت کند چرا آمدن خاتمی، موسوی؛ کروبی یا احمدی نژاد و قالیباف خوب است و بعد از پنج دقیقه نقیضش را ثابت کند.
یکی از حرف های بدردبخوری که وسط تحلیل هایش زد این بود که ما باید از منظر منافع شخصی نامزدمان را انتخاب کنیم و از همین منظر ببنیم باید رای بدهیم یا نه و اگر قرار است رای بدهیم رایمان به اسم کی باشد.

فکر می کنم آقای خاتمی هم از همین منظر منافع شخصی و حفظ حرمت سیاسی خودش راهش را کشید و رفت.

از همین منظر شخصی هم من فکر می کنم برای خود من بهبود در شرایط سیاسی چنان که به آزادی های مدنی بیشتر منجر شود در اولویت است وای می دانم برای بسیاری بهبود اوضاع اقتصادی اولویت است و می گویند تا بهبود وضع اقتصادی بی خیال اصلاحات سیاسی یشوید. اما اینها به هم بی ربط نیستند.

 نمی شود گفت اصلاحات سیاسی را بگذاریم زمین تا وقتی که اوضاع اقتصادی خوب شود.
اگر این نگاه غلط به جهان که نتیجه شناخت سیاسی نادرست است تغییر نکند، وضع جزیره ای ایران تغییری نخواهد کرد. و بخش بزرگی از مسائل اقتصادی ایران ناشی از این زندگی جزیره ای است.


من ترجیح می دادم آدمی بهتر از خاتمی می داشتیم که نگاه جهان را به ایران می توانست تغییر دهد اما در نبود انتخاب بهتر فکر می کردم او انتخاب مناسبی است.
حالا با انصراف او و در میان جماعت باقی مانده بسختی می شود گفت کدامشان درک بهتری از جهان دارند. یا اصلا درکی از جهان امروز دارند؟!
زیست غیر جزیره ای نیازمند دید سیاسی غیر جزیره ای است. ما برای بهبود اوضاعمان باید جزیی از پیکره جهان بشویم؛ یک جزء زنده و تاثیرپذیر و تاثیرگذار.

دوستی دیروز می گفت این آقای احمدی نژاد دست کم چند بار خارج رفته، وبلاگ دارد، موشک هوا می کند. اما آن یکی دو تای دیگر را تازه باید برایشان پاسپورت بگیریم!



masoome naseri | 06:39 PM | Comment(s)(2)

اسکل سیاسی

March 15, 2009 03:02 PM


هنرمندان بسیاری در مورد مفهوم "ناز" و "قمیش" ترانه خوانده‌اند، از غلامحسین بنان تا امیر تتلو اما آنچه این روزها در فضای سیاسی ایران مشاهده می‌شود در هیچ‌کدام از این ترانه‌ها تاکنون نیامده است. و لذا شعرای بسیاری در وصف این ماجرا مانده‌اند. یکی‌اش خود من!


این طرف میدان انتخابات ریاست‌جمهوری، چند دوره به خریداری ناز و قمیش آقای میرحسین موسوی گذشت. دست‌کم سه دوره، جمعی به او مشغول بودند و او غایب زمیانه بود.

 هر بارخلق الله جمع شدند و سراغ ایشان رفتند و هی گفتند که به قول آقای منصور ما رو به رقص آوردی ای بداخلاق، ای بابا دست از این اداها بردار اما ایشان گویا هر بار می‌گفتند شرمنده، بنده، دلم جای دیگه بنده! 
و بعد از هر نشست سیاسی از این دست، همچین حساس، میرفتند رنگ بنفش و زردشان را قاطی میکردند و میپاشیدند روی بوم!

حالا بعد از کلی ادا و اصول، و در چهارمین دور از قر و اطوارهای سیاسی، ایشان، بله را گفته است اما خیلی دیر. طوری که باز هم ملت برگشته‌اند که ای بابا! حالا چرا؟!

سید محمد خاتمی هم که کلا تیریپش عین کلمه عشوه است. یعنی همچین که رئیس جمهور می‌شود و همچین که نمی‌شود و همچین که وقت اعلام نامزدی از بغض لب میلرزاند، و همچین که عبا می‌چرخاند و  در کنفرانسهای بین المللی، قبا می‌گرداند و از آن خندههای لوند و دلبرانه پرتاب میکند به سمت دل ما و همچین که از آمدن و نیامدن میگوید عین خانم فائقه آتشین در کلیپ "من آمدهام وای وای" بند دل ما را میریزد. و همین روزهاست که در چاپ تازه لغتنامه دهخدا ذیل عنوان عشوه، بنویسند؛ آنچه خاتمی است!

چندین ماه، کلی آدم با دسته گل دم در خانه سید جمع شدند که آقا جان! بیا این گندی که زدی را خودت جمع کن. ایشان هی رفتند و آمدند و هی گفتند هنوز واسه من زوده، من میخوام ادامه تحصیل بدم!

بعد که ملت اطمینان دادند که سیدجان! شما بیا نامزد شو، این مدارک کاغذ پاره‌ای بیش نمی‌باشند و توی جوبای آکسفورد از این مدارک ریخته، ایشان بالاخره آمدند.

خب حالا کروبی که عمرا کنار نمی‌رود. می‌گویید نه بروید روزنامه اعتماد ملی را بخوانید. آقای کروبی به بروبچه‌های اعتماد ملی مشق روزانه داده است و تا انتخابات هر روز در همه صفحات بیست بار می‌نویسند که کروبی هیچ رقمه کنار نمی‌رود. به نفع کسی انصراف نمی‌دهد و تا آخر این بازی می‌ماند.

میرحسین هم که جخ! بعد از بیست سال همانند ترمیناتور آمده تا در بازی بزرگ روبروی آقا این بار بایستد و کم نیاورد و بزند و نفله کند و بگوید این تو بمیری از توبمیری‌های بیست سال پیش نیست.

می‌ماند همین سید ممد عبا شکلاتی خودمان که خودش را بیندازد زیر تانک.

حالا صبح بیدار شده‌ام می‌بینم یکی از دوستان خیلی نزدیک به جبهه مشارکت در فیس بوک نوشته:

 راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود - با ورود قطعی میرحسین موسوی به انتخابات، سید محمد خاتمی بر آن است که هرچه سریعتر اعلام انصراف کند.

داستان از این مسخره‌تر شنیده بودید؟

خب سعی کردهام از صبح عصبانی نشوم و بخندم به این که این اتفاقات در ایران فقط میافتد که منت یک نفر را هی بکشند و او عشوه بیاید. و بعد که آمد هی منتش را بکشند که جان من نرو. اما راستش خنده ندارد.

میگویند "اسکل" نام پرندهای است که در تابستان برای دوران سرما و زمستانش آذوقه و دانه زیر خاک پنهان میکند ولی زمستان که میشود فراموش میکند کجا خوراکیاش را چال کرده و همه جا را دنبالش میگردد. آن "اسکل" شاید ماییم.

 


masoome naseri | 03:02 PM | Comment(s)(8)

این دو زن

March 8, 2009 01:25 AM

برای هشت مارس حرفی ندارم بزنم. کاری هم قرار نیست بکنم. فقط میخواهم این گوشه، اسم دو نفر را بنویسم. اسم دو تا زن را تا مبادا در انبوه خبرهای بازداشت و برخورد با زنان فعال در سال گذشته گم شوند. مبادا از خاطر ما هم گم شوند.

دلم نمیخواهد اسم شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری گم شود. برای همین اینجا می‌نویسمشان.

حکم شلاق شیوا خیرآبادی و سوسن رازانی دو فعال زن کارگری، روز سی ام بهمن هشتاد و هفت، اجرا شد. برای یکی شان هفتاد ضربه و آن یکی پانزده ضربه.

آنها در مراسم بزرگداشت روز جهاني کارگر در شهر سنندج دستگير شده بودند.

اگر این آهنگ، به درد هدیه دادن بخورد، دلم میخواهد هدیه اش کنم به این دو زن.

masoome naseri | 01:25 AM | Comment(s)(4)

خط فاصله براندازی و اصلاح طلبی

March 5, 2009 02:24 PM

من به تاریخ انقلاب علاقه‌مندم و اتفاق‌های چهار پنج سال اول پس از انقلاب برایم جالب است. گروه‌های مختلف سیاسی روز بیست و دوم بهمن پیروزی انقلاب را جشن گرفتند اما بسیاری از آنها الان در صف مخالفان حکومتی هستند که پس از نظام شاهنشاهی در ایران مستقر شد.
اصولا بسیاری از ما علاقه‌مندیم پاسخی برای این سوال پیدا کنیم که: چی شد که این‌جوری شد؟ و شناخت این گروه‌ها یکی از راه‌های رسیدن به جواب است.
تلویزیون فارسی بی بی سی این هفته، گفتگویی داشت با مهدی سامع، سخنگوی سازمان چریک‌های فدایی خلق در شورای مقاومت ایران، و من بر مبنای این علاقه نشستم و این گفتگو را شنیدم.
از جایگاه شورای ملی مقاومت در معادلات سیاسی ایران که بگذریم بر اساس محتوای این گفتگو به نظرم رسید آقای سامع نه تحلیل روشنی از اوضاع سیاسی دارد و نه ایده‌ای در مورد بنیانی‌ترین مسائل پیش روی جامعه ایرانی در سرش هست.
او می‌گوید گرچه شورای ملی مقاومت مبارزه مسلحانه را ترک کرده اما "شخصا" معتقد است با روش‌های مسالمت آمیز نمی‌توان با جمهوری اسلامی کار کرد.
او می‌گوید به اصلاح‌طلبی معتقد است اما وقتی عنایت فانی می‌پرسد خب اصلاح طلبی در چارچوب همین نظام معنا دارد و مردم به این رای داده‌اند، می‌گوید مگر در نظام هیتلری اصلاحات امکان داشت؟ او می‌گوید من از اصلاحات دفاع می‌کنم ولی در چارچوب چنین حکومتی معنا نمی‌دهد.
گمان می‌کنم آن دسته از گروه‌های سیاسی اپوزیسیون، که بنیان خود را بر مخالفت با ارکان نظام جمهوری اسلامی گذاشته بودند به خاطر فشارهای بین المللی موجود نمی‌خواهند و نمی‌توانند دیگر از براندازی حرف بزنند اما آنچه که با عنوان "اصلاحات" از آن یاد می‌کنند عین براندازی ساختار جمهوری اسلامی است.
گروه‌های سیاسی مخالف با جمهوری اسلامی پشت نقاب "اصلاح طلبی" می‌خواهند از مزایای این عنوان بهره‌مند شوند. بدون این‌که (آن‌طور که سودایش را در سر دارند) با صراحت از براندازی حرف بزنند و بابت آن هزینه بدهند. 

..................................................................
قبل از این که لینک را بردارند می توانید از اینجا گفتگو را ببینید.


masoome naseri | 02:24 PM | Comment(s)(5)

یاایهاالذین آمنوا اوصیکم بالرفرنس!

March 4, 2009 09:01 PM

سال گذشته، مطلبی در زمانه به طنز، منتشر کردیم با این مضمون که یک خانم خواننده قرار است روز عید فطر برای عموم، کنسرت برگزار کند. غیر از اسم و رسمی که ساختیم بقیه عناوین هم تقلبی ولی نزدیک به اصل بودند. بالای خبر هم روتیتر زدیم "باور نکردنی‌ها" اما خب عده‌ای این یک خط کوچک را بی خیال شدند و اصل خبر را چسبیدند و منتشر کردند و بعد در مورد آن از وزارت ارشاد توضیح خواستند و روابط عمومی وزارت ارشاد هم خبر را تکذیب کرد.

کمی دقت در جزئیات گزارش مذکور به یک روزنامه‌نگار باهوش می‌فهماند که یک جای کار می‌لنگد. ولی خب جذابیت مساله باعث شده بود کسی به این جزئیات توجه نکند. 
خب به عنوان یک روزنامه‌نگار صاحب ادعا در زمینه "تولید خبرهای از بیخ دروغ ولی ظاهرا راست" نسبت به این موضوع حساسم. گاهی این کار را در زنگ تفریح روزنامه‌نگاری انجام می‌دهم و کار جالبی است.
حالا دوستی در وبلاگ گامرون، پیدا شده‌ و یک خبر منتشر کرده‌ که در آن از خبرگزاری فارس نقل شده خانم آنت بنینی از مسافران اسکاری ایران با خانم فاطمه رجبی دیدار کرده است. (توضیح مفصل را اینجا می توانید ببینید.) اصل خبر خیلی عجیب است اما چون ما مملکت‌مان سرزمین عجایب است کسی شک نمی‌کند و نشانه‌های مختلف مبتنی بر چاخان بودن خبر را نمی‌گیرد. روزنامه‌ اعتماد خبر را خیلی کوتاه در بخش پیدا و پنهانش، کار می‌کند بدون این‌که برود در خبرگزاری فارس دنبال اصل خبر بگردد. آقای بهنود هم در برنامه روزانه بررسی مطبوعات در تلویزیون فارسی بی بی سی، این خبر را نقل می‌کند و می‌گوید در حالی کیهان به حضور این گروه در ایران اعتراض کرده که اعتماد از دیدار خانم آنت بنینی با خانم فاطمه رجبی خبر داده است. در همه این مسیر چیزی که فراموش می‌شود سر زدن به اصل خبر است. الان در دور و زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که اسم خانم فاطمه رجبی را بیندازید توی باکس جستجوی خبرگزاری فارس هر چه فاطمه رجبی تا یک سال پیش وجود داشته تحویل‌تان می‌دهد، پس چرا این زحمت کوچک را به خودمان نمی‌دهیم؟ همین چند وقت پیش دو سه تا روزنامه، بر اساس مصاحبه تلویزیونی انجام نشده آقای احمدی‌نژاد خبر نوشتند و سرمقاله منتشر کردند در حالی‌که حدس نمی‌زدند ممکن است ایشان آن شب اصلا تلویزیون نرود و خودشان هم حال نداشتند تا ساعت پخش مصاحبه، در دفتر تحریریه بمانند. این‌کارها اسمش گاف نیست، اسمش "روزنامه‌نگاری نکردن" است. چک کردن دو منبع برای هر خبر از اصول دین روزنامه‌نگاری است فلذا تکرار می‌کنم یاایهاالذین آمنوا و اقیمو بالژورنالیسم اوصیکم بالرفرنس!

.................................................................. پی نوشت: در عالم رسانه بحثی در مورد استفاده از وبلاگ‌ها به عنوان منبع وجود دارد. من امیدوارم فکر نکنید این مساله به اعتبار، وبلاگ به عنوان یک منبع، ضربه می‌زند. بزودی یک نفر را مجبور می‌کنم در مورد این مساله یادداشت بنویسد.

masoome naseri | 09:01 PM | Comment(s)(2)

آقای سعدی، گمشده در ترجمه

March 1, 2009 12:04 AM

ما از ترجمه شعرهای اکتاوبو پاز مکزیکی، آناآخماتووای روسی، ناظم حکمت ترک و نزار قبانی عرب لذت می‌بریم. اما نمی‌دانیم چقدر شعرهایی که ما از آنها می‌خوانیم شعرهای واقعی آنهاست و چقدرشان در ترجمه گم شده‌اند. 

دوست روسی دان ما شهزاده می‌گفت چقدر از خواندن ترجمه شعرهای آناآخماتووا به فارسی تعجب کرده و چقدر از این شعرها با متن اصلی فاصله داشته اند.
تعجب هم ندارد. کافی است فقط فکر کنید که یک شعر حافظ و سعدی و شاملو  یا سیمین بهبهانی را مثلا قرار بشود به انگلیسی یا فرانسه یا هر چه ترجمه کنید. از شعر یک هیبت رقت‌آور می‌ماند. یک مجموعه‌ از کلمات که به ظاهر شعرند اما شاعر ما آنها را نسروده است.
 چند روز است غزل‌های سعدی را که سیمین دخت سید فتاح به انگلیسی ترجمه کرده گذاشته‌ام کنار سرم و گاهی به آن سر می‌زنم. خب وقتی مترجم فارسی دان و مسلط به زبان دوم باشد نتیجه کار بهتر از دیگران می‌شود اما باز هم سعدی از پس حجاب ترجمه به دل نمی‌نشیند. 

اصلا فکرش را هم نمی‌خواهم بکنم که چطور می‌شود این را به هر زبان دیگری برگرداند که می‌گوید: آن‌که هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرج است و بس، میوه نمی‌دهد به کس
جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش
 
مثلا سعدی می‌گوید:
آن دوست كه من دارم و آن يار كه من دانم
شيرين دهنی دارد دور از لب و دندانم
 ای خوبتر از ليلی بيم است كه چون مجنون
عشق تو بگرداند در كوه و بيابانم

و این هم ترجمه‌اش:
That beloved of mine I know, the sweet mouth she has away from my lips 
and away from my teeth
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
 
I can neither reach the beloved nor am I patient enough to wait however cruel you be to me I will reproach this fickle wheel

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نگشت بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
 I made a thousand efforts to conceal the love’s secret yet while over fire, it was impossible for me not to boil to evaporate

 سعدی را که می‌خوانم از فارسی‌دانی خودم خوشحال می‌شوم. او در رقص و ریتم شعرهایش دل فارسی‌زبان‌ها را به بازی می‌گیرد. طوری که هوس می‌کنید به تر و تازگی شعرهای سعدی، عاشق شوید.
 روی بپوش ای قمر خانگی
تا نکشد عقل به دیوانگی
بلعجبی‌های خیالت ببست
چشم خردمندی و فرزانگی
با تو بباشم؟
به کدام آبروی
یا بگریزم؟
به چه مردانگی؟
با تو برآمیختنم آرزوست
وز همه کس وحشت و بیگانگی
پرده برانداز
شبی
 شمع وار
تا همه سوزیم به پروانگی
یا ببرد خانه سعدی خیال
 یا ببرد دوست به همخانگی

masoome naseri | 12:04 AM | Comment(s)(4)