« October 2008 | صفحه اصلی | December 2008 »
ساعت به این پنجی چرا پا نمی شی؟!November 30, 2008 06:32 PM
تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت تلفتم الان می گوید پنج و سی و پنج دقیقه است ساعت لپ تاپ یازده و سی و پنج است. صبح یا شب؟ نمی دانم.
از شهزاده ساعت را توی چت جی میل می پرسم می گوید عصر است. پس عصر است. عصر اروپا که به نیم شب می زند. هر وقت که بیدار شوی وقت صبحانه خوردن است.
ولی جدی جدی هوا به تاریکی نصف شب است. کامپیوتر را خاموش کنم می توانم دوباره بخوابم.
.......................
masoome naseri | 06:32 PM | Comment(s)(5)
چطور زنها را بزنید؟November 29, 2008 08:13 PM
-راه حل سوم این است که کتک شان بزنید
-درست است
-حالا به نظر شما این کتک زدن چطور باید باشد؟ شما چی فکر میکنید؟
-کتک زدن آرام
-آرام کتک زدن به چه طریقی؟
-برای مثال من توی صورتش نمیزنم.
-زدن توی صورت ممنوع است حتی برای حیوانات. حتی وقتی میخواهید شتر یا الاغتان را راه بیندازید نباید توی صورتش بزنید. اگر این حکم برای حیوانات درست باشد برای آدمها هم همین حکم جاری است.
پس باید آرام کتک زد و به صورت ضربه نزد.
برنامه از این برنامههای گفتگو با جوانهاست که غیر از مجری برنامه سه تا پسر جوان هم در آن حاضر هستند و قرار است در آن گویا درسهای زندگی اجتماعی به جوانان عرب آموزش داده شود!
..............................................
masoome naseri | 08:13 PM | Comment(s)(11)
وبلاگستان و معضلی به نام حسین درخشانالان بر و بکس وبلاگستان در مورد مساله حسین درخشان به سه دسته و نیم تقسیم میشوند. آنهایی که میگویند فارغ از اینکه حسین کی بود و چه کرد و اینها باید از او حمایت کرد، دسته دوم میگویند به درک! هر بلایی سرش بیاید حقش است، دسته سوم هم میگویند به من چه، سکوت.
من از روزی که نازلی این مطلب را در مورد حسین درخشان نوشته است میخواهم در موردش بنویسم ولی نشد. الان هم قرار ندارم چیزی بنویسم فقط میخواهم خوبیها و بدیهای حسین را از دید نازلی، خلاصه کنم. پرانتزها و محتویاتش از من است!
masoome naseri | 03:07 AM | Comment(s)(0)
نوشته مهاجرانی، برای ثبت در تاریخNovember 27, 2008 04:37 PM
masoome naseri | 04:37 PM | Comment(s)(2)
حجاب ساسانی یا حجاب اسلامی
درباره این بحث و این بحث:
نمیدانم این روسریهای دخترهای ایرانی چقدر باید کوتاه و کوچک و آب رفته بشود تا این "مساله حجاب" حل شود. سالها پیش کتاب "مساله حجاب" آقای مطهری را خوانده بودم و ایشان از این نظریه که حجاب یک سنت ایرانی است استفاده کرده بود تا به علاقه مندان فراوان تاریخ پر افتخار! ایرانی بقبولاند که اگر به این تاریخ میبالید باید به این سنت هم علاقه مند باشید و آن را بزرگ بدارید و روسری تان را محکم کنید.
نه به سبک آقای مطهری کسی میتواند زنان مدرن غیر معتقد به حجاب را راضی کند که این حجابی که مرتجعانه اش میدانند، چون اسلامی نیست، و ایران باستانی است پس الزامی بودنش بلااشکال است و نه بر اساس دستاوردهای پژوهش تاریخی فاطمه مرنیسی و لیلا احمد کسی میتواند زنان سنتی را توجیه کند که چون در سنت اسلامی و در منابع دینی به روشنی و قطعیت الزام حجاب برای همه زنان قید نشده است، لازم نیست محجب باشید. پس با حفظ اسلام و با خیال راحت مکشوفه شوید.
مانتوهای کوتاهتر و کوتاهتر و روسری های پر رنگتر و کوچکتر حاصل یک مبارزه زیر پوست جامعه است.
masoome naseri | 03:38 AM | Comment(s)(1)
"Pictures of You"November 26, 2008 06:52 PM
با خانم آلیسا گراهام اگر آشنا نیستید، آشنا شوید، ببینیدش و اگر علاقه مند بودید حالش را ببرید.
..............................................
masoome naseri | 06:52 PM | Comment(s)(0)
زنان پلیس، زن اعدامی
میخواستم بنویسم در کتابگردی امروزم شماره تازه پاریس ریویو را دیدم با دو تا مجموعه عکس از ایران، یک مجموعه از محسن راستانی که پرترههای ایرانی است و یک مجموعه دیگر که عباس کوثری از زنان پلیس گرفته است. میخواستم دربارهاش بیشتر بنویسم اما بیخیال شدم.
همین تازه، خبر اعدام فاطمه پژوه را دیدم که یک نفر توی فیس بوک به اشتراک گذاشته بود. بله الان به وقت ایران، صبح شده و یک جنازه تازه روی وجدان ما مانده است. جنازه، منم که کاری نمیکنم.
میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضافه کنم که کامنت دونی من کامنت میگیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگرفتن میزند و ارور میدهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.
masoome naseri | 05:59 AM | Comment(s)(2)
انتخابات؛ چرا منوی سیاسی ایران متنوع نیست؟November 25, 2008 08:36 AM
وضع در ایران خراب است. این را هر سوسکی که از خیابانهای ایران بگذرد هم میداند! لازم نیست از قیمت نفت و صندوق ذخیره ارزی خالی و تورم رسما 24 درصدی و آمار بیکاری و سیاست خارجی درب و داغان و غیره حرف بزنیم و آیا همه اینها زیر سر آقای احمدینژاد است؟
ما معمولا دنبال یک آدم میگردیم که لگدخورش ملس باشد و تقصیر همه بدبختیهای دنیا و
آخرتمان را گردنش بیندازیم و خب خدائیش چه کسی بهتر از این رئیس جمهوری عزیز که حرفهایش
را هر روز دست میگیرند و اس ام اس میکنند و میخندند یا اگر خیلی جدی باشند نچ نچ
میکنند و میگویند واقعا باعث تاسفه!
خب اگر احمدینژاد و احمدینژادیسم نه، پس کی و چی؟ واقعیت این است که منوی سیاسی مردم ایران برخلاف منوی غذاهای ایرانی اصلا متنوع نیست. هر چقدر این منو را بالا و پایین کنی چیز دندانگیری به چنگ نمیآوری.
حالا دوباره ما جمعی از متحیران پی منجی برای
فرار از وضعیت موجود میگردیم اما خب جای انتخاب چندانی نیست.
بعضیها معتقدند همین
شیخ اصلاحات خوبتر از بقیه است چون با بیت رهبری هم رفت و شدی دارد و گاهی رگ لریاش
بالا میزند و واکنشهای قابل توجهی نشان میدهد. به این ترتیب هم بالاخره مردم دلشان
خوش است که یک اصلاحطلب را انتخاب کردهاند و هم خب کسی رئیس جمهور میشود که طرف اعتماد
رهبری است و از این حرفها و همه راهها هم که در سیاست ایران به بیت رهبری ختم میشود.
این دسته طرفداران نظریه "نه سیخ بسوزد نه کباب" هستند.
بعضیها شدیدا دنبال عبدالله نوریاند. از خدماتش که میپرسی میگویند مگر به خاطر پافشاری برعقایدش به زندان نیفتاد؟ میگویند گسترش نهادهای مدنی، که کار خاتمی نبود اگر عبدالله نوری در وزارت کشور نبود چنین نمیشد که شد و خاتمی بی معرفت پای این وزیرش نایستاد و آسان از دستش داد. و احتمال میدهند که او باز هم در مقام ریاست جمهوری همان آدم دل و جگر داری باشد که به خاطر منافع مردم حتی، حتی روبهروی رهبر هم بایستد. این دسته طرفدار نظریه "حفظ کباب، حذف سیخ" هستند.
و اما خاتمی! او تیپیکال یک منجی است! ولی معمولا طرفدارانش بخشی از حرفهایش را میشنوند و بخشی را نه. هر جا که در حمایت از مبانی نظام جمهوری اسلامی و نمادهای آن از جمله آیت الله خمینی و آقای خامنهای و سپاه و بسیج و ... حرف بزند صدای تلویزیون را کم میکنند ولی آنجا که در ایهام و اشاره حرفی از حق مردم میزند داد میزنند که چرا این جمله را صدا و سیما پخش نکرد؟!
اوه! این طوری به من نگاه نکنید من خودم یک پای رسوائی!!! جریان "مردی با عبای شکلاتی" هستم ولی در این هاگیر و واگیر از خودم میپرسم چقدر به عبای این پسر فاطمه زهرا میشود دخیل بست؟ مخصوصا که اوضاع سیاسی اجتماعی خیلی قمر در عقرب است و خودش هم قبلا نقش رئیس جمهور را در حد یک تدارکاتچی پائین آورده است.
همه راهها به مذاکره با ایران با آمریکا ختم میشود؟ اگر ایران و آمریکا چشم توی چشم هم بنشینند و مذاکره کنند درهای رحمت الهی باز میشود؟ مذاکره خاتمی و اوباما؟
فکرش را هم نکنید. جورج بوش و اوباما به هیچکدام از "نامههای فدایت شوم" آقای احمدینژاد بیکله جواب ندادهاند. فکر میکنید سیاستمدارن آمریکایی منتظرند با آدمی به خوشتیپی آقای خاتمی دست بدهند و عکس یادگاری بیندازند؟
خب تجربه ثابت کرده، موضوع مذاکره با آمریکا مسالهای است که آقای خاتمی چهار سال باید دربارهاش فکر کند و آن وقت دیگر دوران ریاست جمهوری اوباما تمام شده و دیگر نه تنها او با ما نیست بلکم با مردم آمریکا هم نیست!
من به تحریم انتخابات فکر نمیکنم ولی از خودم میپرسم چرا همیشه ما باید از بین حداقلها انتخاب کنیم؟ چرا همیشه برای فرار از موقعیت "الف" پای صندوقهای رای میرویم، یا انقلاب میکنیم یا تظاهرات راه میاندازیم در حالی که هیچ ایدهای درباره موقعیت نقطه "ب" و شرایط آن نداریم؟ چرا منویی که سیاست ایرانی به ما ارائه می کند این قدر محدود و خالی از هیجان است؟
به روزهای فرخنده پس از خرداد هفتاد و شش فکر کنید. بیائید فکر کنیم در سوخت و سوز آرزوهای بزرگمان کی، چقدر مقصر بود. من خودم میپذیرم که در حد مقدورات روزنامههای مشارکتی چند بار خیلی شاعرانه غر زدم و خیلی حال آقای خاتمی را رعایت کردم اما حالا فکر میکنم باید بیرحم تر میبودم.
سر سه تا فیلم با دوستی شرط بستهام که آقای خاتمی حتما در انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکند. در این صورت او گزینه مهمی خواهد بود که ممکن است شرایط درب و داغان فعلی ما را مجبور کند چشممان را به روی خیلی از اشتباهاتش ببندیم اما اگر آمد خداوکیلی باید خاتمی شاعرپیشه را فراموش کنیم و مدام به یاد خودمان بیندازیم که او یک سیاستمدار است و سیاستمدار را وظایفی است؛ گاهی تلخ مثل استعفا، گاهی سخت، مثل ایستادن بر عهد مردم و گاهی دلپذیر، مثل رای میلیونی.
masoome naseri | 08:36 AM | Comment(s)(4)
لذت فرهنگNovember 24, 2008 03:52 AM
سفرم ته نکشیده ولی خب گفتم چند تا عکس بگذارم اینجا با چهار تا خط تا این وبلاگ کمی آب و جارو شود!
اینجا من عاشق کتابفروشیها شدم.

در کتابفروشیهای بارنز و نوبل حتی خرسها هم کتابخوان میشوند!

یک هفته بعد از انتخاب اوباما، محله هارلم پر بود از عکس و تی شرت و کلاه و سی دی سخنرانیهای اوباما. دستفروشهای این محله پیروزی اوباما و رونق بازارشان را جشن گرفته بودند.

masoome naseri | 03:52 AM | Comment(s)(4)
شنبه خوب، شنبه چلچراغNovember 20, 2008 07:07 AM
توی هاگیر واگیر ماجراهای زمانه دوستی کامنت گذاشت که چند هفتهای است چلچراغ به دلیل اختلافات داخلی منتشر نمیشود. خب خدا وقتی درهای رحمتش را باز میکند یک باره باز میکند و باد و بوران و طوفان و همه چیز با هم توی خانه میپیچد!
به میمنت انتشار مجدد چلچراغ، اگر یک بنده خدایی پیدا شود برایش یک سایت با همین مووبل تایپ خودمان بزند غیر از ثواب اخروی و یک دوره مجله چلچراغ که آقای عموزاده خلیلی اهدا خواهد کرد من حاضرم حقالزحمهاش را در 12 قسط بپردازم!
masoome naseri | 07:07 AM | Comment(s)(3)
به "دی سی" شدم برگ باریده بود!November 17, 2008 09:17 PM
اینجا در واشنگتن هوا سرد و خوب است. پاییز قشنگی، درختها و خیابانها را رنگ کرده که آدم را مبهوت میکند. پایتخت استکبار جهانی شهر آرامی است با پاییزی که دلت میخواهد تمام نشود. در مقابل عظمت رویایی نیویورک، واشنگتن روستا است یک روستای صاحب اسم و رسم و پر رفت و آمد.

masoome naseri | 09:17 PM | Comment(s)(0)
شهروند امروز و تایم
تیم شهروند امروز از قرار ادعا میکردند مجلهشان "تایم ایران" است. در سالهای اخیر خیلیها تلاش کردند مجلاتی منتشر کنند که بشود با نشریات معتبری مثل تایم مقایسهشان کرد اما موفق نشده بودند.
به خاطر پرداخت خوب و جذاب مطالب در شهروند امروز صفحات بسیاری را خواندم که موضوعش به خودی خود در حوزه علاقهمندیهایم نبود.
تنها مجلهای که اینقدر وزین و پرطرفدار و حرفهای سراغ داشتم مجله پیام امروز بود که در دهه هفتاد منتشر میشد و در یکی از همین توفانهای سخت، توقیف شد و آن هم حیف شد.
پیام امروز در روزگار خودش بینظیر بود و یک قامت از بقیه نشریات بلندتر، چنانکه شهروند امروز به راستی بالا بلندتر از نشریات دیگر ایستاده بود. اما در روزگار آدمهای متوسط "قد بلند" بودن دردسر است.
masoome naseri | 06:56 AM | Comment(s)(1)
نیویورک نیویورک که می گن خوب جائیه!November 12, 2008 05:50 PM
اگر روزنامهنگارید و از کار در یک رسانه استعفا دادهاید فکر نکنید که لزوما توانستهاید از "روزنامهنگار بودن" هم استعفا بدهید. شما هیچ وقت نمیتوانید "فقط" یک توریست باشد. این اتفاقی است که در مورد خودم افتاده است.
دیشب هم کلی مرگ بر آمریکا گفتم توی خیابان ولی اینها خدا را شکر فارسی بلد نیستند! بزودی میروم واشنگتن و آنجا زیر دماغ شیطان بزرگ، به نیابت از یک ملت بزرگ مرگ بر آمریکا خواهم گفت و ثوابش را حواله میکنم ایران. این تنها کاری است که عجالتا در راه آرمانهای وطن از دستم برمیآید!
masoome naseri | 05:50 PM | Comment(s)(3)
زمانه کله خرابهاNovember 8, 2008 05:35 AM
معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زدهام بیرون. چرا و چطورش اینقدری که در شهر پیچیده همه میدانند و بقیهاش را من نمیتوانم بنویسم چون به چارچوبهایی معتقدم که ایجاب میکند ننویسم.
زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی میروم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب.
خیلی کار کردیم همهمان. شبهای زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود میایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که میکردی حقوق میگرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیلهام.
اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آنچه دریافت میکردند کار میکردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همینطور بودند.
بسیاری از آنها ایدههایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار میتوانست داشته باشد اما در زمانه بیمزد خرجش کردند.
رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهمترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.
در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخزبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب میآورد اما آدمهای تازه، ما را آرام و سربه راه میخواستند چیزی که من عمرا نمیتوانم باشم.
در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.
رسانهای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمیدانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپهام دراز کشیدهام و پیغامهای تبریک و تسلیت دوستان را میگیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.
معمولا با حافظ مشورت میکنم برای تصمیمهایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
خودم هم باورم نمیشود که این حافظ اینقدر کله خراب باشد.
admin | 05:35 AM | Comment(s)(6)
من به یک خروجی رسیده امNovember 7, 2008 01:59 PM
یک ماه است خودم را زیر پا گذاشتهام تا به دلایل مختلف کار غیر عاقلانه (آن طور که دیگران تعریف میکنند) نکنم.
جایی که آدم میایستد مسئولیتهایی دارد که تصمیمگیری را گاهی سخت میکند و گاهی باید برای انتخاب بین این که گاز بدهی یا ترمز بگیری باید به دیگرانی فکر کنی که کنار تو یا پشت سرت میرانند و من در این مدت سعی کردم همه آنها را رعایت کنم.
چیزی که آدم باید یادش باشد این است که همه اتوبانها خروجی دارند و آدم باید حواسش باشد که خروجی مناسبی را انتخاب کند. هیچ اتوبانی تا ابد ادامه ندارد. تا وقتی در یک اتوبان میرانیم همه با همیم اما سر خروجیها چارهای نداریم غیر از اینکه راهنما بزنیم و بپیچیم.
میتوانستم بمانم و ماندنم هم توجیه عاقلانه کم نداشت اما این زهری که در دل و جانم هست جایی برای کارهای تازه برای شور و شوق تصمیمهای تازه نمیگذاشت. و زمانه ای که من مایلم بخشی از آن باشم خالی از شور و شوق ممکن نیست. اگر بمانم خودم را زیر پا گذاشتهام. چیزهایی هست که برای من مهم است. سی و سه سال است مهم است و نمیتوانم ناگهان تصمیم بگیرم دیگر خودم نباشم.
مهرنوش عزیز
من دو سال و دو ماه است که شبها درست نمیخوابم و به قول تو شاید در اثر این همه بیخوابی عقلم را از دست داده باشم اما دلم سر جایش هست و آدم به دلش زنده است.
masoome naseri | 01:59 PM | Comment(s)(1)
وقاحتNovember 4, 2008 03:25 PM

کافه ناصری، ضمن تقدیر از محمود احمدی نژاد، نشان درجه یک "وقاحت" را با افتخار به پاس این و این و این و کلی دستاورد دیگر تقدیم می کند به وزیر سابق کشور عوضعلی کردان.
masoome naseri | 03:25 PM | Comment(s)(2)
JE T'AIME - LARA FABIANNovember 2, 2008 03:55 AM
حرف و نقل زیاد است اما من مدام می خواهم به صفحه آخر برسم و به صفحه آخر که رسیدم کتاب را ببندم و بگویم چه داستانی بود یادم باشد دیگر از این نویسنده کتاب نخرم. این نویسنده وسط این همه تعلیق مرا از پا در می آورد.
لارا فابین ربطی به این داستان ندارد. صدایش را می گذارم اینجا تا خستگی این روزهایم وسط صدای او گم شود.