« October 2008 | صفحه اصلی | December 2008 »

ساعت به این پنجی چرا پا نمی شی؟!

November 30, 2008 06:32 PM


تازه از خواب بیدار شده ام. ساعت تلفتم الان می گوید پنج و سی و پنج دقیقه است ساعت لپ تاپ یازده و سی و پنج است. صبح یا شب؟ نمی دانم. 

هوای بیرون مثل نصف شب است. شکل و شمایل مبهم اتاق می گوید من آمستردامم. دیشب ساعت هفت صبح خوابیدم! من کی ام؟ اینجا کجاست؟ من چطوری اینجا آمدم؟
 بعدازظهر اروپا زیر هزار تا لحاف ابر به نصف شب می ماند.
از شهزاده ساعت را توی چت جی میل می پرسم می گوید عصر است. پس عصر است. عصر اروپا که به نیم شب می زند. هر وقت که بیدار شوی وقت صبحانه خوردن است.
ولی جدی جدی هوا به تاریکی نصف شب است. کامپیوتر را خاموش کنم می توانم دوباره بخوابم.

....................... 

تیتر از شاعری است که اسمش یادم نیست.

masoome naseri | 06:32 PM | Comment(s)(5)

چطور زن‌ها را بزنید؟

November 29, 2008 08:13 PM


-راه حل سوم این است که کتک شان بزنید

-درست است

-حالا به نظر شما این کتک زدن چطور باید باشد؟ شما چی فکر می‌کنید؟

-کتک زدن آرام

-آرام کتک زدن به چه طریقی؟

-برای مثال من توی صورتش نمی‌زنم.

-زدن توی صورت ممنوع است حتی برای حیوانات. حتی وقتی می‌خواهید شتر یا الاغ‌تان را راه بیندازید نباید توی صورتش بزنید. اگر این حکم برای حیوانات درست باشد برای آدم‌ها هم همین حکم جاری است.
پس باید آرام کتک زد و به صورت ضربه نزد.

اگر زن کاری کند که صبر مرد سر بیاید و دیگر نتواند تحمل کند می‌تواند کتک بزند اما نباید این ضربه‌ها طوری باشد که صورت زن را زشت کند. یا به جایی از بدن ضربه نباید زد که جای آن بماند. نباید طوری زن را کتک زد که حیوان یا بچه را آن طوری کتک نمی‌زنیم. یا نباید به صورتش چپ و راست سیلی بزنیم. 
این محتوای این برنامه تلویزیونی است که از یک شبکه خصوصی در لبنان پخش می‌شود. در توضیح این ویدئو در دیگ نوشته که مربوط به عربستان سعودی است ولی این ال بی سی ظاهرا یک شبکه لبنانی است.
برنامه از این برنامه‌های گفتگو با جوان‌هاست که غیر از مجری برنامه سه تا پسر جوان هم در آن حاضر هستند و قرار است در آن گویا درس‌های زندگی اجتماعی به جوانان عرب آموزش داده شود!


..............................................

میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضافه کنم که کامنت دونی من کامنت می‌گیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگرفتن می‌زند و ارور می‌دهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.

masoome naseri | 08:13 PM | Comment(s)(11)

وبلاگستان و معضلی به نام حسین درخشان

الان بر و بکس وبلاگستان در مورد مساله حسین درخشان به سه دسته و نیم تقسیم می‌شوند. آنهایی که می‌گویند ?ارغ از این‌که حسین کی بود و چه کرد و اینها باید از او حمایت کرد، دسته دوم می‌گویند به درک! هر بلایی سرش بیاید حقش است، دسته سوم هم می‌گویند به من چه، سکوت. 

البته نیم دسته آخر هم کسانی هستند که خودم هم جزءشانم. من نمی‌دانم حسین در چه وضعیت و چه شرایطی است بنابراین در این وضعیت مبهم نمی‌دانم چه می‌شود کرد یا چه می‌شود نوشت.  دلم نمی خواهد پس ?ردا حسین سر و کله اش پیدا شود و بگوید سلام من شمال ایران بودم یا جنوب ?رانسه و همگی تان اسکل هستید!

نازلی کاموری عزیز از دسته اول است. در این مورد عریضه‌ای هم به دادستان تهران آقای مرتضوی نوشته و محاسن و معایب حسین را ردی? کرده است.
من از روزی که نازلی این مطلب را در مورد حسین درخشان نوشته است می‌خواهم در موردش بنویسم ولی نشد. الان هم قرار ندارم چیزی بنویسم ?قط می‌خواهم خوبی‌ها و بدی‌های حسین را از دید نازلی، خلاصه کنم. پرانتزها و محتویاتش از من است!

خوبی‌های حسین
 "حسین جاسوس نیست، اطلاعات به‌دردبخور دارد(به درد کی؟)، به این اعتقاداتش صادقانه رسیده است. قابل است?اده است. باهوش است. دروغ شاخ‌دار نمی‌گوید. سوءنیت (به چه کسی؟)ندارد. وطن ?روش نیست. وطن پرست است."
بدی‌های حسین 
"حسین یک آدم عوضی است. تنبل است. بی‌سواد است. بازاری است. اعتقاداتش کمی‌ باد می‌دهد. چاخان می‌کند. حسین کلی دوست این ور آب دارد کلی اطلاعات دارد که می‌توانید با مدارا از او بگیرید. حسین در ش?ا?يت کامل با شما بهترين همکاری را خواهد کرد." 
نازلی جان تو خوبی؟! مجبوری؟!


masoome naseri | 03:07 AM | Comment(s)(0)

نوشته مهاجرانی، برای ثبت در تاریخ

November 27, 2008 04:37 PM

عطاالله مهاجرانی، این نوشته را برای ثبت در تاریخ نوشته است اگر خواستید بروید مفصلش را بخوانید ولی من فقط این پاراگرافش را اینجا می نویسم باز هم برای ثبت در تاریخ که نکته قابل تاملی است. قاعدتا این مطلب پس و پیش هم دارد که خواندنی است اما در این پاراگراف تامل کنید:
"...به عنوان معاون حقوقی و امور مجلس رییس جمهور در تدارک سامان دهی برنامه و زندگی نامه وزرای دولت آقای خاتمی بودم. تا معرفی دولت کمتر از یک هفته وقت داشتیم. پنجشنبه بود که نامه ای از آقای مهندس باقریان به دستم رسید که برنامه تان را برای وزارت فرهنگ و ارشاد بدهید. برایم پرسش برانگیز بود. که چرا من؟ چرا این قدر دیر؟ و از سویی چگونه می توان این وزارت خانه را به درستی شناخت و مدیریت کرد؟ تفصیلش را نوشته ام تا در روزگار مناسبی منتشر شود. اما در روز نخست ملاقات هیات دولت جدید با مقام معظم رهبری همه ابهام ها بر طرف شد. ایشان از اقای خاتمی و پدر آقای خاتمی تعریف کردند. و  ناگاه فرمودند:" اصلا این آقای مهاجرانی را من خودم به آقای خاتمی معرفی کردم! ایشان یکی از آقایان علما را معرفی کرده بودند!" آقای خاتمی دستپاچه شد و گفت:" ایشان هم از علما هستند!" اقای خامنه ای فرمودند:" نه خیر! شما این آقای موسوی لاری را معرفی کرده بودید!"..."

masoome naseri | 04:37 PM | Comment(s)(2)

حجاب ساسانی یا حجاب اسلامی

درباره این بحث و این بحث:
نمی‌دانم این روسری‌های دخترهای ایرانی چقدر باید کوتاه و کوچک و آب رفته بشود تا این "مساله حجاب" حل شود. سالها پیش کتاب "مساله حجاب" آقای مطهری را خوانده بودم و ایشان از این نظریه که حجاب یک سنت ایرانی است استفاده کرده بود تا به علاقه مندان فراوان تاریخ پر افتخار! ایرانی بقبولاند که اگر به این تاریخ میبالید باید به این سنت هم علاقه مند باشید و آن را بزرگ بدارید و روسری تان را محکم کنید.
 

به نظر من در حوزه نظر می‌توان پی این سنت یا آن سنت را گرفت و تبارشناسی کرد و دید که از کجا آمده است اما برای زندگی امروز دانستن این که این سنت از کجا آمده است مشکلی را نمی گشاید.
نه به سبک آقای مطهری کسی می‌تواند زنان مدرن غیر معتقد به حجاب را راضی کند که این حجابی که مرتجعانه اش می‌دانند، چون اسلامی نیست، و ایران باستانی است پس الزامی بودنش بلااشکال است و نه بر اساس دستاوردهای پژوهش تاریخی فاطمه مرنیسی و لیلا احمد کسی می‌تواند زنان سنتی را توجیه کند که چون در سنت اسلامی و در منابع دینی به روشنی و قطعیت الزام حجاب برای همه زنان قید نشده است، لازم نیست محجب باشید. پس با حفظ اسلام و با خیال راحت مکشوفه شوید.

 برای من که معتقد به اجبار در حجاب نیستم و خواهرم که فکر کنم، معتقد است، سنت، راهگشا نیست. برای زنان، میزان حال جامعه و جهان است. 
چه زن های مهاجر مسلمانی که در کانادا و آمریکا و اروپا به اجبار مردان خانواده یا در پی اعلام هویت، به جامعه بیگانه(دشمن؟) خود را در حجاب می پوشانند چه در یمن چه در وطن چه در عربستان و چه در مالزی مسلمان و غیر مسلمان همه، حجاب را یک نماد اسلامی می دانند و می شناسند و اعتبار می‌دهند.  پس یادآوری ریشه تاریخی آن در حد همان مباحث آکادمیک برای استفاده علما خواهد ماند. وگرنه که ما در جهان واقع به زندگی دوگانه مان ادامه می‌دهیم.

مانتوهای کوتاه‌تر و کوتاه‌تر و روسری های پر رنگ‌تر و کوچک‌تر حاصل یک مبارزه زیر پوست جامعه است.


این یک خطای دید نیست. مگر بقیه سنت هایی را که از دیگر فرهنگ ها مثلا یهود، وارد فرهنگ عربی اسلامی شده است می تواند با کارد از بدنه در هم پیچیده جوامع اسلامی برید و کنار گذاشت؟ این سنت غیر اسلامی مثل شیر در جان قهوه ما آمیخته است و نمی شود شیر را از قهوه سوا کرد.

 هفته پیش بعد از سخنرانی زیبا میرحسینی در دانشکده حقوق دانشگاه نیویورک، یک پسر استرالیایی از من پرسید شما ده سال پیش در ایران چطور روسری سر می‌کردید؟ با استفاده از شال گردنم که از قضا در تهران روسری‌ام بود، نشانش دادم، گفت حالا چطور روسری سر می‌کنید؟ شال را رهاتر و باریک‌تر کردم. پرسید ده سال بعد می‌شود پیش بینی کرد که این حجاب کلا حذف شود؟ راستش نمی‌دانم. اگر روند جامعه چنین که هست ادامه داشته باشد، شاید! اما مگر در سال‌های انقلاب کسی فکر می‌کرد ده سال بعد وضع زن‌ها چطور خواهد بود؟
 
ما سنت را هل می دهیم و مثل روسری‌هایمان به عقب می‌رانیم اما یک موج و یک توفان شاید همه چیز را یک طور دیگر تغییر دهد. بحث درباره گذشته آن را هم برای آدم‌هایی که سر در تاریخ دارند کنار می‌گذاریم و خودمان دنبال آینده آن می رویم.


masoome naseri | 03:38 AM | Comment(s)(1)

"Pictures of You"

November 26, 2008 06:52 PM



با خانم
آلیسا گراهام اگر آشنا نیستید، آشنا شوید، ببینیدش و اگر علاقه مند بودید حالش را ببرید. 



.............................................. 

میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضا?ه کنم که کامنت دونی من کامنت می‌گیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگر?تن می‌زند و ارور می‌دهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.

masoome naseri | 06:52 PM | Comment(s)(0)

زنان پلیس، زن اعدامی


می‌خواستم بنویسم در کتاب‌گردی امروزم
شماره تازه پاریس ریویو را دیدم با دو تا مجموعه عکس از ایران، یک مجموعه از محسن راستانی که پرتره‌های ایرانی است و یک مجموعه دیگر که عباس کوثری از زنان پلیس گرفته است. می‌خواستم درباره‌اش بیشتر بنویسم اما بی‌خیال شدم.
همین تازه،
خبر اعدام فاطمه پژوه را دیدم که یک نفر توی فیس بوک به اشتراک گذاشته بود. بله الان به وقت ایران، صبح شده و یک جنازه تازه روی وجدان ما مانده است. جنازه، منم که کاری نمی‌کنم.

..............................................

میم نون: مجبورم تا اطلاع ثانوی این نکته را ته هر پست اضافه کنم که کامنت دونی من کامنت می‌گیرد ولی چون مثل خودم خر است خودش را به نگرفتن می‌زند و ارور می‌دهد. بنابراین اگر یک بار کامنت گذاشتید مطمئن باشید رسیده ممنون.


masoome naseri | 05:59 AM | Comment(s)(2)

انتخابات؛ چرا منوی سیاسی ایران متنوع نیست؟

November 25, 2008 08:36 AM


وضع در ایران خراب است. این را هر سوسکی که از خیابان‌های ایران بگذرد هم می‌داند! لازم نیست از قیمت نفت و صندوق ذخیره ارزی خالی و تورم رسما 24 درصدی و آمار بیکاری و سیاست خارجی درب و داغان و غیره حرف بزنیم و آیا همه اینها زیر سر آقای احمدی‌نژاد است؟
ما معمولا دنبال یک آدم می‌گردیم که لگد‌خورش ملس باشد و تقصیر همه بدبختی‌های دنیا و
آخرت‌مان را گردنش بیندازیم و خب خدائیش چه کسی بهتر از این رئیس جمهوری عزیز که حرفهایش  را هر روز دست می‌گیرند و اس ام اس می‌کنند و می‌خندند یا اگر خیلی جدی باشند نچ نچ
می‌کنند و می‌گویند واقعا باعث تاسفه
!

خب اگر احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادیسم نه، پس کی و چی؟ واقعیت این است که منوی سیاسی مردم  ایران برخلاف منوی غذاهای ایرانی اصلا متنوع نیست. هر چقدر این منو را بالا و پایین کنی چیز دندان‌گیری به چنگ نمی‌آوری. 

حالا دوباره ما جمعی از متحیران پی منجی برای فرار از وضعیت موجود می‌گردیم اما خب جای انتخاب چندانی نیست.
بعضی‌ها معتقدند همین  شیخ اصلاحات خوب‌تر از بقیه است چون با بیت رهبری هم رفت و شدی دارد و گاهی رگ لری‌اش بالا می‌زند و واکنش‌های قابل توجهی نشان می‌دهد. به این ترتیب هم بالاخره مردم دلشان خوش است که یک اصلاح‌طلب را انتخاب کرده‌اند و هم خب کسی رئیس جمهور می‌شود که طرف اعتماد رهبری است و از این حرفها و همه راه‌ها هم که در سیاست ایران به بیت رهبری ختم می‌شود.  این دسته طرفداران نظریه "نه سیخ بسوزد نه کباب" هستند. 

بعضی‌ها شدیدا دنبال عبدالله نوری‌اند. از خدماتش که می‌پرسی می‌گویند مگر به خاطر پافشاری برعقایدش به زندان نیفتاد؟ می‌گویند گسترش نهادهای مدنی، که کار خاتمی نبود اگر عبدالله نوری در وزارت کشور نبود چنین نمی‌شد که شد و خاتمی بی معرفت پای این وزیرش نایستاد و آسان از دستش داد. و احتمال می‌دهند که او باز هم در مقام ریاست جمهوری همان آدم دل و جگر داری باشد که به خاطر منافع مردم  حتی، حتی روبه‌روی رهبر هم بایستد. این دسته طرفدار نظریه "حفظ کباب، حذف سیخ" هستند. 

و اما خاتمی! او تیپیکال یک منجی است! معمولا  طرفدارانش بخشی از حرفهایش را می‌شنوند و بخشی را نه. هر جا که در حمایت از مبانی نظام جمهوری اسلامی و نمادهای آن از جمله آیت الله خمینی و آقای خامنه‌ای و سپاه و بسیج و ... حرف بزند صدای تلویزیون را کم می‌کنند ولی آنجا که در ایهام و اشاره حرفی از حق مردم می‌زند داد می‌زنند که چرا این جمله را صدا و سیما پخش نکرد؟!

اوه! این طوری  به من نگاه نکنید من خودم یک پای رسوائی!!! جریان "مردی با عبای شکلاتی" هستم ولی در این هاگیر و واگیر از خودم می‌پرسم چقدر به عبای این پسر فاطمه زهرا می‌شود  دخیل بست؟ مخصوصا که اوضاع سیاسی اجتماعی خیلی قمر در عقرب است و خودش هم قبلا نقش  رئیس جمهور را در حد یک تدارکات‌چی پائین آورده است.

 همه راه‌ها به مذاکره با ایران با آمریکا ختم می‌شود؟ اگر ایران و آمریکا چشم توی چشم هم بنشینند و مذاکره کنند درهای رحمت الهی باز می‌شود؟ مذاکره خاتمی و اوباما؟  فکرش را هم نکنید. جورج بوش و اوباما به هیچ‌کدام از "نامه‌های فدایت شوم" آقای احمدی‌نژاد بی‌کله جواب نداده‌اند.  فکر می‌کنید سیاستمدارن آمریکایی منتظرند با آدمی به خوش‌تیپی آقای خاتمی دست بدهند  و عکس یادگاری بیندازند؟
خب تجربه ثابت کرده، موضوع مذاکره با آمریکا مساله‌ای است  که آقای خاتمی چهار سال باید درباره‌اش فکر کند و آن وقت دیگر دوران ریاست جمهوری اوباما  تمام شده و دیگر نه تنها او با ما نیست بلکم با مردم آمریکا هم نیست! 

من به تحریم انتخابات فکر نمی‌کنم ولی از خودم می‌پرسم چرا همیشه ما باید از بین حداقل‌ها انتخاب کنیم؟ چرا همیشه برای فرار از موقعیت "الف" پای صندوق‌های رای می‌‌رویم، یا انقلاب می‌کنیم یا تظاهرات راه می‌اندازیم در حالی که هیچ ایده‌ای درباره موقعیت نقطه "ب" و شرایط آن نداریم؟ چرا منویی که سیاست ایرانی به ما ارائه می کند این قدر محدود و خالی از هیجان است؟

 به روزهای فرخنده پس از خرداد هفتاد و شش فکر کنید. بیائید فکر کنیم در سوخت و سوز آرزوهای بزرگ‌مان کی، چقدر مقصر بود. من خودم می‌پذیرم که در حد مقدورات روزنامه‌های مشارکتی چند بار خیلی شاعرانه غر زدم و خیلی حال آقای خاتمی را رعایت کردم اما حالا فکر می‌کنم باید بی‌رحم تر می‌بودم.

 سر سه تا فیلم با دوستی شرط بسته‌ام که آقای خاتمی حتما در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می‌کند.  در این صورت او گزینه مهمی خواهد بود که ممکن است شرایط درب و داغان فعلی ما را مجبور کند چشم‌مان را به روی خیلی از اشتباهاتش ببندیم اما اگر آمد خدا وکیلی باید خاتمی شاعرپیشه را فراموش کنیم و مدام به یاد خودمان بیندازیم که او یک سیاستمدار است و سیاستمدار  را وظایفی است؛ گاهی تلخ مثل استعفا، گاهی سخت، مثل ایستادن بر عهد مردم و گاهی دلپذیر، مثل رای میلیونی.

masoome naseri | 08:36 AM | Comment(s)(4)

لذت فرهنگ

November 24, 2008 03:52 AM



سفرم ته نکشیده ولی خب گفتم چند تا عکس بگذارم اینجا با چهار تا خط تا این وبلاگ کمی آب و جارو شود!
 اینجا من عاشق کتابفروشی‌ها شدم.

2bookan.jpg
 

اصلا آدم دلش می‌خواهد ولو شود در کتابفروشی و هیچ وقت بیرون نرود بخصوص اگر بیرون هوایش زیر صفر درجه باشد. در نیویورک و واشنگتن از فضای کتابفروشی‌ها لذت بردم. این معنی‌اش این نیست که من بسی آدم بافرهنگی هستم معنی‌اش این است هوا مثل سگ سرد است! 


در کتابفروشی‌های بارنز و نوبل حتی خرس‌ها هم کتاب‌خوان می‌شوند!  


3bookshopbear.jpg
 
رویای تازه ام این است یک کتابفروشی به بزرگی کتابفروشی های بارنز و نوبل توی تهران یا یک جای دیگر ایران بزنم و ورشکست شوم!


4barns.jpg


یک هفته بعد از انتخاب اوباما، محله هارلم پر بود از عکس و تی شرت و کلاه و سی دی سخنرانی‌های اوباما. دستفروش‌های این محله پیروزی اوباما و رونق بازارشان را جشن گرفته بودند.

1obamatshirt.jpg


masoome naseri | 03:52 AM | Comment(s)(4)

شنبه خوب، شنبه چلچراغ

November 20, 2008 07:07 AM



توی هاگیر واگیر ماجراهای زمانه دوستی کامنت گذاشت که چند هفته‌ای است چلچراغ به دلیل اختلافات داخلی منتشر نمی‌شود. خب خدا وقتی درهای رحمتش را باز می‌کند یک باره باز می‌کند و باد و بوران و طوفان و همه چیز با هم توی خانه می‌پیچد! 

درست است که دیگر اسمم در شناسنامه چلچراغ نیست اما به اسمش که می‌رسم دلم می‌لرزد. چلچراغ، انگار خانه امید من است در تهران.
 من به راه و روش چلچراغ معتقدم و بدترین اتفاق ممکن را پیر شدن آن می‌دانم. فقط دوستان مطبوعاتی ایرانی می‌دانند چقدر برای یک نشریه سخت است دوام آوردن در طوفان بلایای سیاسی اجتماعی، بخصوص اگر سری هم در سرها درآورده باشی. 
چلچراغ، نشریه خوبی است که متاسفانه به دلیل این‌که همکارانش به سندرم "معصومه ناصری" مبتلا هستند هنوز صاحب یک وب سایت درست و حسابی نشده است. 
امروز در اولین ای‌میل‌های صبحگاهی خوشبختانه باخبر شدم که چلچراغ بعد از یک وقفه دو سه هفته‌ای دوباره منتشر خواهد شد.
به میمنت انتشار مجدد چلچراغ، اگر یک بنده خدایی پیدا شود برایش یک سایت با همین مووبل تایپ خودمان بزند غیر از ثواب اخروی و یک دوره مجله چلچراغ که آقای عموزاده خلیلی اهدا خواهد کرد من حاضرم حق‌الزحمه‌اش را در 12 قسط بپردازم!

masoome naseri | 07:07 AM | Comment(s)(3)

به "دی سی" شدم برگ باریده بود!

November 17, 2008 09:17 PM



اینجا در واشنگتن هوا سرد و خوب است. پاییز قشنگی، درخت‌ها و خیابان‌ها را رنگ کرده که آدم را مبهوت می‌کند. پایتخت استکبار جهانی شهر آرامی است با پاییزی که دلت می‌خواهد تمام نشود. در مقابل عظمت رویایی نیویورک، واشنگتن روستا است یک روستای صاحب اسم و رسم و پر رفت و آمد.

 
falling1.jpg

masoome naseri | 09:17 PM | Comment(s)(0)

شهروند امروز و تایم



تیم شهروند امروز از قرار ادعا می‌کردند مجله‌شان "تایم ایران" است. در سال‌های اخیر خیلی‌ها تلاش کردند مجلاتی منتشر کنند که بشود با نشریات معتبری مثل تایم مقایسه‌شان کرد اما موفق نشده بودند.

 شهروند امروز گذشته از این مقایسه‌ها مجله‌ای به تمام معنا وزین بود. حتی اگر کنار تایم یا نیوزویک یا دیگر نشریات نمی‌ایستاد تا قد و قواره‌اش را اندازه بزند باز هم خوش قد و قامت بود.
 
پیش از این‌که تابستان گذشته به تهران بروم بعضی از مطالبش را در وبلاگی که در بلاگ‌فا راه انداخته بودند می‌دیدم و می‌خواندم و غر می‌زدم که چرا چنین نشریه‌ای سایت درست و حسابی ندارد که از قضا در ماه‌های آخر عمرش وقتی به استقرارش مطمئن شد آدرس مستقلی هم پیدا کرد ولی این آدرس از قرار برای شهروند امروز "شگون" نداشت.
 
به تهران که رسیدم شماره‌های شهروند جزء اولین خریدهایم بود و دیدم در نسخه اینترنتی ما خیلی چیزها را از دست می‌دهیم. شهروند امروز در هر شماره‌اش موضوعات مختلف را پرونده می‌کرد و در هر پرونده هم نگاهش عمیق و فراگیر بود. هر پرونده‌اش حرف تازه یا حرفهای تازه و ناشنیده‌ای داشت و تلاش می‌کرد به رسمی که در ایران کم دیده می‌شود "حرفه‌ای" این مسائل را دنبال کند.
به خاطر پرداخت خوب و جذاب مطالب در شهروند امروز صفحات بسیاری را خواندم که موضوعش به خودی خود در حوزه علاقه‌مندی‌هایم نبود.
شهروند امروز که در طول هفتاد و یک شماره‌اش هر هفته حرفه‌ای‌تر و خواندنی‌تر و خواستنی‌تر منتشر می‌شد مجله‌ای بود که حیف شد.
تنها مجله‌ای که این‌قدر وزین و پرطرفدار و حرفه‌ای سراغ داشتم مجله پیام امروز بود که در دهه هفتاد منتشر می‌شد و در یکی از همین توفان‌های سخت، توقیف شد و آن هم حیف شد.

پیام امروز در روزگار خودش بی‌نظیر بود و یک قامت از بقیه نشریات بلندتر، چنان‌که شهروند امروز به راستی بالا بلندتر از نشریات دیگر ایستاده بود. اما در روزگار آدم‌های متوسط "قد بلند" بودن دردسر است.
 توقیف شهروند امروز، توقیف یک صدا نبود، توقیف صداهای بسیاری بود که تیم حرفه‌ای این مجله به آنها امکان شنیده شدن می‌داد. این مجله را ورق بزنید تا ببینید چه حیف شد. مجله ای که در بضاعت ایرانی ما برای خودش "تایم"ی بود.



masoome naseri | 06:56 AM | Comment(s)(1)

نیویورک نیویورک که می گن خوب جائیه!

November 12, 2008 05:50 PM



اگر روزنامه‌نگارید و از کار در یک رسانه استعفا داده‌اید فکر نکنید که لزوما توانسته‌اید از "روزنامه‌نگار بودن" هم استعفا بدهید. شما هیچ وقت نمی‌توانید "فقط" یک توریست باشد. این اتفاقی است که در مورد خودم افتاده است. 

در اولین روزی که به نیویورک آمده‌ام می‌شود گفت سفرم پربار بود. هم به محله هارلم رفتم، هم دانشگاه کلمبیا و همان جا هم اورهان پاموک برنامه پرسش و پاسخ داشت و تمام طول جلسه من حرص خوردم که چرا همه دار و ندارم یک گوشی آیفون است. البته با همان چند تا عکس گرفتم و فرستادم روی فیس بوک ولی خیلی سخت است که آدم از یک "روزنامه‌نگار" تبدیل شود به یک "شهروند روزنامه‌نگار" با امکانات محدود. 
رفتم با یکی از دوستان به سالن محل برگزاری سخنرانی گهربار آقای احمدی‌نژاد هم سر زدم در دانشگاه کلمبیا و همین‌طور مدرسه روزنامه‌نگاری این دانشگاه که خیلی جای مهم جالبی است. اصولا دانشگاهش جای جالبی بود عمرا فکر نمی‌کردم از یک دانشگاه خوشم بیاید.  البته شاید به خاطر اين كه توریست بودم و نه دانشجو به نظرم جالب بود.
اینجا هم هوا سرد و خوب است و اصولا بهترین فصلی است که آدمی مثل من می‌تواند برود سفر و کله‌اش کمی باد بخورد.
 دیشب هم کلی مرگ بر آمریکا گفتم توی خیابان ولی اینها خدا را شکر فارسی بلد نیستند! بزودی می‌روم واشنگتن و آنجا زیر دماغ شیطان بزرگ، به نیابت از یک ملت بزرگ مرگ بر آمریکا خواهم گفت و ثوابش را حواله می‌کنم ایران. این تنها کاری است که عجالتا در راه آرمان‌های وطن از دستم برمی‌آید!



* استفتاء:با توجه به این که اوباما رئیس جمهور شده هنوز هم باید بگوئیم مرگ بر آمریکا؟
جواب از آیت الله خودم: بله ما به حکومت آمریکا مرگ نمی فرستیم به اندیشه های استکباری آمریکا مرگ می فرستیم بنابراین این شعار کماکان سر جایش هست ولی در دوران اوباما استفاده اش کمتر می شود!

masoome naseri | 05:50 PM | Comment(s)(3)

زمانه کله خراب‌ها

November 8, 2008 05:35 AM


معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زده‌ام بیرون. چرا و چطورش این‌قدری که در شهر پیچیده همه می‌دانند و بقیه‌اش را من نمی‌توانم بنویسم چون به چارچوب‌هایی معتقدم که ایجاب می‌کند ننویسم.

زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی می‌روم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.

خیلی کار کردیم همه‌مان. شب‌های زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود می‌ایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که می‌کردی حقوق می‌گرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیله‌ام.

اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آن‌چه دریافت می‌کردند کار می‌کردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همین‌طور بودند.

بسیاری از آنها ایده‌هایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار می‌توانست داشته باشد اما در زمانه بی‌مزد خرجش کردند.

رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهم‌ترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.

در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخ‌زبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب می‌آورد اما آدم‌های تازه، ما را آرام و سربه راه می‌خواستند چیزی که من عمرا نمی‌توانم باشم.

در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.

رسانه‌ای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمی‌دانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپه‌ام دراز کشیده‌ام و پیغام‌های تبریک و تسلیت دوستان را می‌گیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.

معمولا با حافظ مشورت می‌کنم برای تصمیم‌هایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

خودم هم باورم نمی‌شود که این حافظ این‌قدر کله خراب باشد.


admin | 05:35 AM | Comment(s)(6)

من به یک خروجی رسیده ام

November 7, 2008 01:59 PM


یک ماه است خودم را زیر پا گذاشته‌ام تا به دلایل مختلف کار غیر عاقلانه (آن طور که دیگران تعریف می‌کنند) نکنم.
جایی که آدم می‌ایستد مسئولیت‌هایی دارد که تصمیم‌گیری را گاهی سخت می‌کند و گاهی باید برای انتخاب بین این که گاز بدهی یا ترمز بگیری باید به دیگرانی فکر کنی که کنار تو یا پشت سرت می‌رانند و من در این مدت سعی کردم همه آنها را رعایت کنم.

چیزی که آدم باید یادش باشد این است که همه اتوبان‌ها خروجی دارند و آدم باید حواسش باشد که خروجی مناسبی را انتخاب کند. هیچ اتوبانی تا ابد ادامه ندارد. تا وقتی در یک اتوبان می‌رانیم همه با همیم اما سر خروجی‌ها چاره‌ای نداریم غیر از این‌که راهنما بزنیم و بپیچیم.

می‌توانستم بمانم و ماندنم هم توجیه عاقلانه کم نداشت اما این زهری که در دل و جانم هست جایی برای کارهای تازه برای شور و شوق تصمیم‌های تازه نمی‌گذاشت. و زمانه ای که من مایلم بخشی از آن باشم خالی از شور و شوق ممکن نیست. اگر بمانم خودم را زیر پا گذاشته‌ام. چیزهایی هست که برای من مهم است. سی و سه سال است مهم است و نمی‌توانم ناگهان تصمیم بگیرم دیگر خودم نباشم.

مهرنوش عزیز
من دو سال و دو ماه است که شب‌ها درست نمی‌خوابم و به قول تو شاید در اثر این همه بی‌خوابی عقلم را از دست داده‌ باشم اما دلم سر جایش هست و آدم به دلش زنده است.


masoome naseri | 01:59 PM | Comment(s)(1)

وقاحت

November 4, 2008 03:25 PM


Akordan.jpg

کافه ناصری، ضمن تقدیر از محمود احمدی نژاد، نشان درجه یک "وقاحت" را با افتخار به پاس این و این و این  و کلی دستاورد دیگر تقدیم می کند به وزیر سابق کشور عوضعلی کردان.


masoome naseri | 03:25 PM | Comment(s)(2)

JE T'AIME - LARA FABIAN

November 2, 2008 03:55 AM



حرف و نقل زیاد است اما من مدام می خواهم به صفحه آخر برسم و به صفحه آخر که رسیدم کتاب را ببندم و بگویم چه داستانی بود یادم باشد دیگر از این نویسنده کتاب نخرم. این نویسنده وسط این همه تعلیق مرا از پا در می آورد.
لارا فابین ربطی به این داستان ندارد. صدایش را می گذارم اینجا تا خستگی این روزهایم وسط صدای او گم شود. 


masoome naseri | 03:55 AM | Comment(s)(3)