« September 2008 | صفحه اصلی | November 2008 »

استفکراشخونسبورگ

October 27, 2008 01:32 AM



کاش یک جایی بود به اسم استفکراشخونسبورگ،بعد ما اهل آنجا بودیم. بعد هر کس می‌پرسید بچه کجایید؟ می‌گفتیم، بچه ناف استفکراشخونسبورگیم، هر چند هنوز هم که انگلیسی حرف می‌زنیم ته‌لهجه استفکراشخونسبورگیمان می‌زند بیرون. از روی لهجه‌مان تشخیص نمی‌دهید اهل کجا هستیم؟ 

بعد آنها بگویند چه جالب ما تعطیلات تابستان پارسال با این و آن و اون، هشت روز استفکراشخونسبورگ بودیم، چقدر خوش گذشت. هتلش بد بود اما آدم‌هایش خوب بودند.
 
کاش یک جایی بود به اسم استفکراشخونسبورگ بعد ما اهل آنجا بودیم.

masoome naseri | 01:32 AM | Comment(s)(2)

شاعر

October 25, 2008 01:56 PM


"مه در لندن بومی است، غربت در دلم" 

حالا شاعرش مرده.


masoome naseri | 01:56 PM | Comment(s)(1)

نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

October 22, 2008 02:12 AM


بازگشت به وطن و حتی سفر به آنجا هم از بیرون و هم از درون، گاهی ارزش است و گاهی ضد ارزش. دیده‌ام که گاهی برخی رفت و آمد به ایران رابه معنای رابطه صمیمانه با رادیکال‌ترین بخش‌های جمهوری اسلامی می‌دانند و تصور می‌کنند این آدم‌ها برای گرفتن حق و حساب جاسوسی‌هایشان به ایران سفر می‌کنند. 

گاهی هم چنان "ایول" و "احسنت" می‌گویند که انگار به خطرناک‌ترین نقطه جهان سفر کرده‌ای. در داخل هم این نگاه مثبت و منفی هست اما از زاویه دیگری.
 
الان به نظر من زندگی در ایران "تحت هر شرایطی" ارزش نیست، چنان‌که بیرون زدن "تحت هر شرایطی" و بازگشت "تحت هر شرایطی" ارزش نیست. گاهی این خروج و ورودها آدم‌ها را از اوج عزت به حضیض ذلت می‌کشاند و برعکس. می‌نویسم "الان این‌طور فکر می‌کنم" چون قبلا چنین فکری نمی‌کردم.
خیلی این شعر سعدی به نظرم جالب است که می‌گوید:
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم 

راستش را بخواهید برای خود من تا یک سال بعد از بیرون آمدن از ایران، سخت بود بپذیرم که جزء "ایرانیان خارج از وطن" هستم. احساس می‌کردم با نبودن در ایران ارزش‌هایی را از دست می‌دهم. مثلا درک واقعیت زندگی در ایران، درک شوخی‌های رایج بین مردم، درک طعنه‌ها و گوشه و کنایه‌های سیاسی، فرصت دم‌خور شدن با آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها، تجربه سختی‌های بسیار و قشنگی‌های گاه به گاه زندگی ایرانی را، تجربه فکر کردن، تجربه روی تیتر یک زندگی کردن، تصمیم گرفتن و گزارش کردن زندگی ایرانی.
هر چند با رئیس جمهور شدن آقای احمدی‌نژاد روزنامه ما توقیف شد اما من،شخصا، دست کم به خاطرهیچ اجبار سیاسی و اجتماعی مسافر خارج از ایران، نشدم چون توقیف روزنامه‌ها در ایران بخشی از "لایف استایل" ما شده است. 
بعدها فکر کردم خوش شانسی آورده‌ام که اول فصل بد ناامیدی به جاده زده‌ام و گرنه می‌شد ماند و تلخ و زهرماری روزها را سپری کرد. چنان‌که بسیاری چنین می‌کنند. 
روزگاری در وبلاگم در مورد زندگی جزیره‌وارمان می‌نوشتم. زندگی منزوی مردمی که تلاش می‌کنند با فرستادن حلقه‌های دود به آسمان، مردم دیگر را از وجود خودشان آگاه کنند. 
حالا بیرون از آن جزیره، کر می‌کنم باید این‌قدر در فاصله اینجا تا جزیره برویم و بیائیم تا راهی باز شود و جاده‌ای هموار شود برای این‌که رفتن و آمدن طبیعی شود. 
من دلم نمی‌خواهد خودم را هیچ جا زندانی کنم. نه در ایران و نه در اروپا. اگر جرات بازگشت و سفر و رفت و آمد را از دست بدهم یعنی خودم را زندانی توهمات خودم کرده‌ام یا زندانی تصورات کسانی که مرا جزء صادرات غیرنفتی به اروپا فرستاده‌اند، شاید هم جزء زباله‌های اتمی.

masoome naseri | 02:12 AM | Comment(s)(2)

invisible

October 18, 2008 12:53 AM


امروز داشتم فکر می کردم آن قدرها دور نیست روزهایی که برای خودم دیوانه ای بودم. روزهایی که به بچه ها می گفتم می روم سر خیابان و از شهسوار سر در می آوردم. روزهایی که همه دنبالم می گشتند و من می گذاشتم و می رفتم درکه و آنجا هم که لازم نبود موبایل را خاموش کنم؛ مشترک مورد نظر همین جوریش هم در دسترس نبود.

الان مدام اویلیبلم، در دسترسم و از این متنفرم.

masoome naseri | 12:53 AM | Comment(s)(2)

شب بیداری

October 15, 2008 04:50 AM


ساعت پنج و پنجاه و یک دقیقه بامداد است. با پررویی تمام به زنده بودنم ادامه می‌دهم. دو تا فیلم دیدم. کلی اینترنت گردی کردم.صبح ساعت ده بیدار شده‌ام و این یعنی حدود هجده ساعت بیداری مداوم. بخصوص که شب قبلش هم دیر خوابیده‌ام. 

احساس می‌کنم که خواب، با آرامش، در تنم مستقر می‌شود اما می‌خواهم کمی کل کل کنم ببینم چطور می‌خواهد به زور چشم هایم را ببندد در حالی که من دارم وبلاگ می‌نویسم.

 

masoome naseri | 04:50 AM | Comment(s)(2)

خواب


چند شب پیش که چندان هم شب نبود و به دم صبح می‌زد خواب دیدم مراسمی هست و وزیر کشور روی صحنه روی یک صندلی نشسته و سخنرانی می‌کند.

 وزیر کشور همین آقای عوضعلی، وزیر فعلی نبود، یک خانم بود با پلیور صورتی و حتی وقتی روی صندلی جا به جا شد و این پایش را اندخت روی آن یکی پا، ما دیدیم که پابند(خلخال)ی هم به پایش بسته که توی همان مایه‌های لباسش بود همراه با شلوار جین. 

ما که پایین نشسته بودیم و به افاضاتش گوش می‌کردیم بیشتر زن بودیم و از قضا همه با حجاب متعارف همیشگی. نمی دانم از کجا می دانستم وزیر کشور است ولی مطمئن بودم که وزیر کشور است. باز هم نمی دانم ما آنجا چه غلطی می‌کردیم و چرا با حجاب بودیم آن هم در محضر وزیر کشور مکشوفه.  

می دانم خواب احمقانه مزخرفی است. من سالی، یکی دو تا خواب بیشتر نمی‌بینم یا به یادم نمی‌ماند و این خواب این قدر عوضی بود که فکر کردم بد نیست بنویسمش. اگر تعبیر خواب بلدید بگوئید اگر زنی خواب وزیر کشور صورتی پوش ببیند معنا و مفهومش چیست؟

 


masoome naseri | 04:31 AM | Comment(s)(1)

سرعت اینترنت "انشاالله" زیاد شد

October 8, 2008 04:35 PM


وزارت ارتباطات بالاخره بعد از دو سال پایش را از روی شلنگ اینترنت برداشت! این طور که خبرگزاری مهر خبر داده سلیمانی وزیر ارتباطات گفته است: محدودیت 128 کیلوبایتی اینترنت بر داشته شده است و شرکت‌ها می توانند پهنای باندهایی را که از سوی مشتریان خانگی درخواست می شود، ارائه دهند.

پیش از این این وزارتخانه شرکت‌ها را ملزم کرده بود که به کاربران خانگی اینترنت با سرعت بیش از  128 کیلوبایت  عرضه نکنند.

حالا دولت محترم پای مبارک را از روی شلنگ اینترنت برداشته است که نشان می‌دهد از فشردن پایش روی این موضع خسته شده است.



masoome naseri | 04:35 PM | Comment(s)(2)

"گلشیفته" بودن

October 6, 2008 06:03 PM


تعریف کردن از هنر بازیگری گلشیفته فراهانی کار من نیست. اما در جمع جوان‌ترهای سینمای ایران او کسی است که آهسته و پیوسته راه خودش را می‌رود و به موانع فراوان سر راه بی اعتناست. من از این ویژگی‌اش می‌توانم تعریف کنم.

گلشیفته خود خودش است. نمی‌ترسد. کار کردن با کارگردانهای فیلم اولی و جبروت اسم‌ هالیوودی‌ها ته دلش را خالی نمی‌کند.

حالا هم از این‌که به ریاکاری رایج میان بازیگران ایرانی پایان داده و خوش‌تیپ، جلوی دوربین‌ها ژست گرفته خوشم می‌آید.

golshifte.gif

 عکس هایش را در getty image  ببینید.در نمایش آغازین فیلم "مجموعه دروغ ها"
صفحه اش در سایت IMDB

 


masoome naseri | 06:03 PM | Comment(s)(4)

پرونده سوم

October 5, 2008 02:04 AM


من این پرونده را تازه یافته ام هر چند این سومین شماره آنهاست. به نظرم جالب است. شما هم یک نگاهی بیندازید پشیمان نمی شوید گمانم.

این مطلب را هم که نویسنده اش ادعا می کند بزرگترین چای شناس زنده جهان است بخوانید، با عنوان آن سه گانه معروف
من کلا با سر و شکلشان حال کردم.


masoome naseri | 02:04 AM | Comment(s)(1)

تب

October 4, 2008 02:04 AM


گاهی مریض می‌شوم. مریض نوشته‌ای، مریض آدمی، مریض دقیقه‌ای که تمام شده و رفته ولی انگار تمام نشده است. گاهی مریض نوشته‌ای می‌شوم، مریض تصویری، تصوری، توهمی، چیزی. مثلا لبخند کسی در عکسی مبهم رو به دوربین کسی که نمی شناسم.

 


masoome naseri | 02:04 AM | Comment(s)(2)

ها

October 3, 2008 01:20 AM


یک زمانی فکر می‌کردم: شاید گره خورد به تو نزدیک‌تر شوم. حالا بالاخره گره خورده، اما نزدیک‌تر نشده، وضعیه ها؟


masoome naseri | 01:20 AM | Comment(s)(1)

سوال سخت

October 1, 2008 11:51 PM


سوال دریافتی در کامنت دونی کافه ناصری از رضا:
میم نون، اون سالهای چلچراغ رو بیشتر دوست داشت یا این سال های غربت را؟

جواب:
این سوال سختی است اما کل ماجرا مثل این است که عاشق کس دیگری باشی اما با آدم دیگری ازدواج کنی که از قضا آدم خوبی هم هست. قبول داری که موقعیت دشواری است؟


masoome naseri | 11:51 PM | Comment(s)(1)