« June 2008 | صفحه اصلی | August 2008 »
درباره یک نفر که اسمش شاهبیگم پولادی بودJuly 26, 2008 08:56 PM
از آن لاغرها نبود، از تپلها بود. از آنها که مهربان و آسانگیرند. قبلا زندگیاش یک حیاط هزار متری بود با چهار تا نخل، ترکیب پارادوکسیکالی از مرغهایی که او دوست داشت نگه دارد و گلهایی که پدربزرگ میپروراند. گل ختمی چینی، دو نوع گل کاغذی به چه قد و قامت و دو سه تا نارنج که حساب شاخههایش را داشت و اگر ضربه توپ، یکی از شاخههایش را میشکست پنهانکاری بیفایده بود.
از این سر تا آن سر حیاط قل میخورد؛ حیاط بزرگ امپراطوری کودکی من.
هیچ وقت ما را نزد، دعوا میکرد اما هم خودش میدانست و هم ما که جدی نباید بگیریم. در عوض همه وقتهایی که پدر و مادر یکی از ماها، شاکی میشد و مثلا قصد زدن میکرد میایستاد وسط.
تنها خشونتی که یادم مانده این است که یک بار در نوجوانی ام گفت به جای این شلوار، مثل یک دختر درست و حسابی دامن بپوش! و اخم کرد. تپلها معمولا مهرباناند، او هم بود.
وسط نمازهایش هم، حواسش به همه امپراطوریاش بود. وقتی وسط نماز صدایش بلند میشد که سبحان ربی العظیم و بحمده!، معنا و مفهومش این بود که وسط رکوع دیده، کسی، یک گوشه آن حیاط درندشت، کاری میکند که نباید.
این اواخر همه امپراطوریاش اما به یک تخت و یک تلویزیون و یک عصا تقلیل پیدا کرده بود. بچه شده بود. دیابت داشت اما زیر تختش پولکی و نبات قایم میکرد. زیر بار قرص و دوا نمیرفت، به سختی اجازه داد گیسهایش را که تا کمرش بودند کوتاه کنند، یادش بود روزی روزگاری هفتاد هشتاد سال پیش پدربزرگم سر یک چشمه واقعی او را دیده بود گمانم با همان موهای بلند.
همچنان نماز میخواند اما نشسته و با حضور قلبی که به نظرم ناشی از ضعف و بیماری بود. دیگر در طول این نماز به ما که همان دور و بر بودیم توجه نمیکرد. بعد از نماز اما به داستان خودش برمیگشت، همه چای خوردهاند؟ همه آیا میوه برداشتهاند؟ غذا برای همه هست؟
مادربزرگم بود. ما با هم زیاد کودکی کردیم اما در بزرگسالی دیگر به پست او نخوردم. چندان همدیگر را ندیدیم، چندان حرف نزدیم.
دو سال پیش، آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدمش. اصرار کرد شما که روزه نیستید، مسافرید، چای بخورید. چند دقیقهای به خوابی عمیق، به سکوتی عمیق فرو میرفت و دوباره برمیگشت و چای تعارف میکرد.
بعد از آن یکی دوبار تلفنی حرف زدیم، همین.
مادربزرگم بود. حالا، امروز، چند ساعت پیش، مرده. امیدوارم توی آن دنیا باز با پدربزرگم سر مرغها و گلها دعوا نکنند. عادتشان بود.
masoome naseri | 08:56 PM | Comment(s)(12)
کاشکی خجالتی، خجالتی، خجالتی، در کار در کار در کارJuly 21, 2008 02:17 AM
عذرخواهی کردن کار آسانی نیست. من خودم از آدمهایی هستم که برایم سخت است بابت اشتباهاتم عذرخواهی کنم. مثلا همین دیشب وقتی چهل و پنج دقیقه بنده خدایی را در یکی از میدانهای شهر منتظر و معطل نگه داشتم به جای عذرخواهی، در مورد مزایای این انتظار، داد سخن دادم و اینکه او توانسته در این فاصله از اجرای زیبای گیتار یک نوازنده دورهگرد بهرهمند شود که جدا قشنگ میزد و پنجاه شصت نفری را دور خودش جمع کرده بود.
خوشبختانه همه مثل من نیستند و بلدند عذرخواهی کنند یکیشان همین آقای پاپ بندیکت شانزدهم که جداً من شرمنده لوطیگریاش شدم!
آقای پاپ دیروز در سفرش به استرالیا، به خاطر رسوائی جنسی کشیشها عذرخواهی کرد.
اینطور که بی بی سی نوشته رهبر کاتولیک های جهان گفت: "این شرمی است که ما همیشه احساس میکنیم". او خواهان محاکمه کشیش های دخیل در این رسوایی شد.
قطعاً تالمات روحی و جسمی قربانیان کشیشهایی که از جانب همین آقای پاپ، نمایندگی خداوند را در کلیسای محلهشان دریافت کردهاند با این عذرخواهیها درمان نمیشود ولی خب، ایشان که به باور برخی، مدیر دفتر مرکزی خداوند در زمین هستند انشاالله تعالی به این درک رسیده که این "قدسیت" یا "افه قدسیت" برای گذران زندگی در جهان مدرن کافی نیست. آدم پاپ هم که باشد باید عذرخواهی کند.
فکر میکنم غیر از من و پاپ بندیکت شانزدهم کسان دیگری هم هستند که باید "پوزش خواستن" را یاد بگیرند. یکی همین مسئولان و رهبران ما که حاضرند راه به راه، جام زهر سر بکشند اما یک کلمه در پیشگاه مردم عذرخواهی نکنند مبادا از شکوه قدسیشان چیزی کم شود.
آقایان عزیز! در سیامین سالگرد انقلابی که من هم فکر میکنم باید لاجرم اتفاق میافتاد، دفترچه یادداشتهای روزانهتان را ورق بزنید. در صفحات مختلف این سی سال اشتباهات کوچک و بزرگی هست که شما چشمهایتان را به روی آنها بستهاید مردم اما نه.
فکر میکنم مردم ایران اینقدر مرام دارند که اشتباهات کوچکتر شما را به بزرگی خودشان ببخشند اما شما هم کمی معرفت به خرج بدهید و از اشتباههای بزرگتان عذرخواهی کنید.
اشتباههای من نهایتاً باعث میشود دوستی یا آشنائی یک ساعت معطل بماند اما اشتباههای شما عده زیادی را معطل کرده و از زندگی جاماندهاند. اگر عذرخواهی کنید بزرگ میشوید.
masoome naseri | 02:17 AM | Comment(s)(2)
به هیچ کس چیزی نگوJuly 7, 2008 11:35 AM
تو را از دست کلمات دزدیدهام
چشمهایت را ساعتها تماشا کردهام
موهایت را به هم ریختهام
یک وعده با تو، همه رازهای سر به مهرم را نوشیدهام
یک وعده با تو، همه رازهایم را بالا آوردهام
روی آن کاناپه نارنجی یک شب با تو بیدار ماندهام
روی آن نیمکت قهوهای
انگشتهایت لابلای موهایم رفت
در آن کافه کوچک
انگشت کشیدی روی رگهای آبی دستم
رو به آن رودخانه
کلماتی گفتم که به هیچ کس نگفته بودم
پشت آن میزهای زخمی
خط خطیهای دستم را خواندی
درباره آن کاناپه نارنجی
آن کوچه باریک
آن بیدار ماندن شبانه
آن رودخانه تاریک
به هیچ کس چیزی نگو
به هیچکس نگو که من شاعری را از سر گرفتهام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت میکند
و باستانشناسها
استخوانهای یک زن عاشق را تشخیص میدهند