« May 2008 | صفحه اصلی | July 2008 »

اللهم! چرا بی خیال من شدی؟

June 29, 2008 08:04 AM


احتیاج دارم که ویندوز تازه‌ای برای خودم نصب کنم. "برای خودم" و نه برای کامپیوترم. این فکر مدام این روزهام است. ارورهای مکرر خسته‌ام کرده‌اند، ویروس‌های ذهنی متعدد، هشدارهای رنگارنگ روی صفحه ذهنم باز می‌شوند.

هیچ وقت این همه به خودم نامطمئن نبوده‌ام. فراوانی اشتباهاتم، بی‌فکری‌هایم و بلاهت‌هایم از شمار خارج شده است. دیگر از حد شوخی و خنده گذشته است. نگران خودم شدم دیروز.

این را می‌نویسم اینجا که یادم باشد در پاریس چه می‌کردم. حتی پاریس هم خسته‌ام کرده است. اینجا در محاصره تاریخ هستم اما دلم آدم‌ها را می‌خواهد. دیروز در خیابان سن ژاکوب با خانم مارگریت دوراس ناهار خوردم. خیلی با هم حرف زدیم خیلی، حتی درباره همه‌چیزهایی که با دیگران سر ناهار درباره‌اش سکوت می‌کنم حرف زدیم. بعد از ناهار من رفتم با یک سیاستمدار مصاحبه کنم اما دوراس نمی‌دانم کجا رفت.


masoome naseri | 08:04 AM | Comment(s)(7)

دو ساعت با نادر ابراهیمی

June 21, 2008 07:17 PM


یکی از روزهای تیر ماه هشتاد و دو در خیابان هفدهم امیرآباد با مردی قرار داشتم که می‌گفتند به خاطر بیماری، چند خط یک‌بار خودش را به یاد می‌آورد. دلم نمی‌خواست خالق "هلیا" را رنجور ببینم و او واقعا رنجور نبود. در سخت‌ترین سال‌های بیماری هنوز استوار بود و من می‌دیدم که "فرزانه" باعث این استواری است. 

دو  سه سال پیش برایش در خانه هنرمندان بزرگداشت گرفته بودند. یک چهارپایه کوچک پیش پای او بود برای خستگی پاهایش. آمدم عکس بگیرم از او، رد دوربینم را تشخیص داد به همراهش گفت چهارپایه را بردارند تا در عکس‌های من هم رنجور نباشد.

من دلم می‌خواهد همان‌طور به خاطرش بیاورم که در خیابان هفدهم دیدمش. مرتب، خوش‌تیپ، استوار. شاید وقتی آرام خداحافظی کرد و برگشت به اتاق پر از کتاب، مرا که همین چند دقیقه پیش به او لبخند زده بودم فراموش کرده بود، مهم نیست، من یاد او را مثل کتاب "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" با خودم دارم.

گزارش این دیدار را که در شماره 56 چلچراغ منتشر شده در ادامه مطلب بیابید...

naderebrahimi.jpg


میان من و او رازی است که من و او می‌دانیم

با صدای آیفون در باز شد و من سرک کشیدم به حیاط خانه مردی که سال‌ها بود دلم می‌خواست درباره "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" با او حرف بزنم.

یک آفتابگردان تنها و درخت نارنج توی باغچه را اول از همه دیدم و بعد "فرزانه" مخاطب بسیاری از نوشته‌های مرد و “رایکا دخترش را و آخر از همه نادر ابراهیمی از اتاق بیرون آمد. مرد "یک عاشقانه آرام" و "آتش بدون دود" که می‌گویند این روزها رنگ آفتابگردان توی حیاط خانه را آسان از یاد می‌برد اما نقاشی آفتابگردانی را که در هفده سالگی کشیده فراموش نکرده است.

هنوز ننشسته، مامورها، به هوای دیش ماهواره زنگ خانه را می‌زنند و البته توی این خانه یک عالم کتاب و تابلو هست اما ماهواره نه و همه اینها حرف را اول کار می‌کشاند به سیاست که نادر ابراهیمی سال‌ها، سرد و گرم سیاست را هم چشیده است.

از سال‌های دور می‌گوید: بچه بودم که وارد کار سیاسی شدم، آن هم خیلی جدی. فرزانه تاکید می‌کند: سیزده سالگی!
- شب‌ها روی دیوارها شعار می‌نوشتیم. من معمولا به خاطر قد بلند و صدای رسایم سخنران بودم.
سکوت
حتما دارد شب‌هایی را مرور می‌کند که در خیابان‌ها می‌دویده است.
- هیچ‌کدام از انواع مبارزه به زیبائی مبارزه خیابانی نیست. آدم می‌دود، زمین می‌خورد، کف دست‌هایش، زانوهایش خراشیده و زخمی می‌شود اما دوباره بلند می‌شود و می‌دود.
- و او توی ذهنش می‌دود تا روزهای راه راه زندان، روزهای شیشه شکستن، شلاق خوردن و همه کلک‌هایی که می‌زدند تا یک پاسبان گول بخورد. و لبخند می‌زند.

فرزانه می‌گوید: نادر توی کتاب‌هایش هم گفته است که فقط یک نوع انسان داریم و آن هم انسان سیاسی است.
و نادر ابراهیمی با یادآوری این جمله انگار رفته باشد روی سکوی سخنرانی تکرار می‌کند: فقط یک نوع انسان داریم و آن هم انسان سیاسی است و باقی دیگر هیچ نیستند.
و نگاه می‌کند به دختر جوانش "رایکا" که اصلا سیاسی نیست. خودش می‌گوید: اصلا پیگیر مسائل سیاسی نیستم. بابا کار سیاسی می‌کرده اما من دلم نمی‌خواهد با سیاست سر و کار داشته باشم.

فاصله بین مرد و دخترش کم است، به اندازه یک میز چهارگوش اما فاصله نگاهشان به مفاهیم بزرگ زندگی زیاد است.

مثلا عشق، از عشق حرف بزنیم. و نادر ابراهیمی به تعبیر خودش از "شفاهی شدن" عشق "چندش"ش می‌شود. تا می‌فهمد مچش را وقتی آن همه مهربان به روبه‌رو به، فرزانه نگاه می‌کرده گرفته‌ام می‌گوید: میان من و او رازی است که من و او می‌دانیم. بدون فرزانه من احساس عمیق تنهایی می‌کنم. حتی عمیق‌تر از آن یعنی واماندگی!

تو همان‌گونه بودی که می‌توانستی روز را در من برویانی.


من می‌توانم با نویسنده "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" حرف بزنم اما از عشق نگویم؟ وقتی از “رایکا درباره عشق می‌پرسم نادر ابراهیمی از فاصله حرف می‌زند؛ فاصله بین خودش و “رایکای جوان:

- اینها تصورشون از عشق یه چیز اشتباهه. اینها نمی‌دونند چی رازه. تصورها از عشق غلط شد، عشق مگه شوخیه؟

“رایکا هم می گوید می‌داند این روزها عشق آن مفهوم مقدسی را که پدر و مادرش از آن حرف می‌زنند ندارد. می‌گوید: الان جوونا این عشق را جدی نمی‌گیرند.

نادر ابراهیمی می‌گوید: خیلی‌ها می‌خواستند جای “هلیای "بار دیگر شهری..." را در دل من بگیرند اما نتوانستند و یادآوری می‌کند “هلیا آنجا نماد وطن است. آن عشق، عشق به ایران است. و کلمه‌ها وسط بغض او می‌شکنند.

حرف بزنید آقا! حرف بزنید گریه برای چیست؟
بخواب “هلیا
تنها خواب تو را به تمامی آن چه از دست رفته است، به من و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.

او هنوز گریه می‌کند.
و من ایستاده‌ام و به حرف های او در میان صوت گریه گوش می‌کنم.

فرزانه در برابر این عشق متواضع است. می‌گوید من چیزی ندارم که به این همه عشق بیرزد اما نگاه مهربان نادر ابراهیمی از پس سال‌های بسیار هنوز عاشقانه است و آرام.

و فرزانه از تمام نشدن "سال‌های سخت و شیرین آوارگی" غمگین است که: فقط صد صفحه مانده بود تا تمام شود که بیماری... و آن یکی کتاب دیگر "بر جاده‌های آبی سرخ".

خودش می‌پرسد: چرا آبی چرا سرخ؟
و فرزانه جواب می‌دهد خودتان گفته‌اید که آبی آب‌ها و سرخی خون مبارزان و وطن‌پرست‌ها.

این هم یک کتاب ناتمام است. فیلمنامه‌اش کامل است اما کتابش...

- وقتی از عشق حرف می‌زنم گریه‌ام می‌گیرد.
انگشت می‌گذارم روی دل‌نازکی مرد و فرزانه می‌گوید خب او یک هنرمند است و هنرمند خیلی احساساتی است. یادم هست وقتی قهرمان قصه‌اش به ناچار به خاطر روند داشتان کشته می‌شد، می‌آمد و گریه می‌کرد.

و این هنرمندی به بچه‌ها هم رسیده است. سه تا دختر؛ “هلیا، "الیکا" و “رایکا که نادر گاهی میان خاطره‌هایش گم‌شان می‌کند و باز پیدا می‌شوند. می‌گوید من دو تا بچه بیشتر ندارم....

- سه تا دختر نادر جان! ما سه تا دختر داریم.
- بله، بله! می‌گوید سه تا بچه داریم و رو می‌کند به “رایکا: تو کدامشان هستی؟

خیلی زود یادش می‌آید که این، دختر عکاس‌شان است.

- گاهی عکس‌هایی می‌گیرد که آدم مبهوت می‌ماند. بچه‌ها همه جای زندگی من چنگ انداخته‌اند. اینها خواهان تسلط بیرون از من هستند.

فرزانه می‌گوید: آن دو دختر دیگرم نقاش هستند و به بعضی تابلوها روی دیوار اشاره می‌کند که کار آنهاست. باز هم وطن!

“رایکا می‌گوید بابا همه جای ایران را دیده و دوست دارد. اما من آن‌قدر شناخت ندارم. فقط می‌دانم اصلا برای زندگی دوست ندارم بروم خارج از کشور. نمی‌فهمم آنها که رویاشان زندگی در خارج است چه فکری می‌کنند.

سکوت
فراموشی
عشق

و او باز یادش می‌آید بگوید این جوان‌ها عاشق نمی‌شوند. فرزانه می‌گوید: عشق مال جوان‌هاست. شما به جوان‌ها می‌گفتید عاشق بشوید؟!

- عشق با نوعی تفکر توام است. من می‌خواهم عاشق کسی باشم که عاشق کسی باشد چنین کسی را نمی‌یابم.

فرزانه جمله او را تکرار می‌کند و می‌گوید: چقدر قشنگ! مثل نوشته‌های "بار دیگر شهری..."بود.

آنچه‌ هر جدایی را تحمل‌پذیر می‌کند، اندیشه پایان آن جدایی است. زندگی تنهایی را نفی می‌کند و عشق بارورترین تمام میوه‌های زندگی است.

ففرزانه می‌گوید به خاطر این همه عشق از خدا و نادر سپاسگزارم. خیلی لذت‌بخش است که کسی همسرش را دوست داشته باشد. این چیزی است که نادر هنوز از آن حرف می‌زند.

نادر از جسارت حرف می‌زند. می‌پرسم “رایکا تو جسور هستی؟

نادر می‌گوید جسور و بی‌پروا بودن خیلی اهمیت دارد. ما گاهی سر کلاس‌ها این‌طوری بودیم.

“رایکا فکر می‌کند: خب، جسارت لازم است... و مادر به یادش می‌آورد که: تو همه قاعده‌های ما را شکستی! گویا قاعده‌ها توی این خانه مهم بوده‌اند.

- خانواده مادرم اصیل و سنتی‌اند و من در اطاعت از این قاعده‌ها با خواهرهایم فرق می‌کنم. فکر می‌کنم آدم باید توی آزادی همه چیز را تجربه کند.

و پدرش تاکید می‌کند: در آزادی است که انسان تصمیم می‌گیرد.
- مادر معتقد بودند دختر مجرد در این سن و سال نباید سفر بره...
نادر می‌گوید: من هیچ‌ وقت در برابر او مقاومت نکرده‌ام.

و انگار انگشت گذاشته‌ام روی حساسیت‌های مادرانه:

- نادر معتقد است راحت باید کنار آمد با این مسائل، من اما خیلی نگرانم. این نسل اصلا سرکش‌اند. اکثرشان سرکش‌اند. الان سرکش‌ها در اکثریت‌اند. می‌آیند، می‌خواهند، و به دست می‌آورند. یک جهش می‌خواهند بکنند که خیلی نابهنگام است. به نظر من باید یک آرمان و اعتقادی در کار باشد.

می‌گویم نسل جدید می‌خواهد زندگی کند. می‌خواهد در آرامش و بدون دخالت دیگران زندگی کند. “رایکا به تایید من سر تکان می‌دهد: بله! نسل ما می‌خواهد خوش باشد. می‌پرسید خوشی به چه قیمتی؟ ولی این نسل حاضر است به خاطر زندگی و خوشی‌اش هر قیمتی بپردازد. من به این فکر نمی‌کنم که مبادا این کارها فردای مرا تحت تاثیر قرار دهد.
فرزانه با همه اینها کنار می‌آید اما نگران است.

نادر می‌گوید: من توی این خط پیاده می‌شوم. اما یادش می‌آید خودش با پدرش اختلاف های اساسی داشته است و البته بعضی جاها خیلی شبیه هم بودیم مثلا در شکار یکی بودیم.

و باز می‌گوید: اینها مسائل من نیست. من به کلمه‌ها فکر می‌کنم. به نوشتن. من به زبان فارسی متعصب‌ام.کلمه خارجی استفاده نمی‌کنم. شماها این‌طور نیستید. زبان فارسی یعنی من. من یعنی زبان فارسی. بیرون از زبان فارسی من چیزی نیستم. این زبان مقدس است. این خط مقدس است.

- غلط حرف زدن و غلط نوشتن عصبانی‌اش می‌کند. من اگر یک کلمه اشتباه بگویم، زود مچم را می‌گیرد.

این مرد، آقای نویسنده به تعبیر خودش از به کار بردن واژه‌های بیگانه "چندش"ش می‌شود.

مرد بلند می‌شود. با قدم‌های کوچک راه می‌رود. از بیماری‌اش می‌گوید. می‌نشیند سکوت می‌کند. از دوستان خیلی قدیمی‌اش می‌گوید: داریوش آشوری، مهرداد صمدی، یدالله رویائی، محمدعلی سپانلو و اکبر رادی.

حس می‌کنم با اکبر رادی رفیق‌تر است، خیلی رفیق! و اوج این رفاقت را در موج اشک‌هایش وقتی از اکبر رادی و نمایشنامه‌هایش حرف می‌زند می‌شود دید.

من دلم می‌خواهد باز از “هلیا حرف بزنیم، از " بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

آن مرد آوازش را با آهنگ باران می‌آمیخت و ما دوست داشتیم که او باز نخواند و او از این که آوازش را دوست می‌داریم خوشحال بود. شمالی نبود ولی آواز شمال را می خواند. ما همین را دوست داشتیم.

- احساس می‌کنم وقت نوشتن این کتاب، قلم را که روی کاغذ می‌گذاشته‌اید دیگر بر نمی داشتید.

نادر فکر می‌کند، سکوت.

فرزانه می‌گوید: نادر می‌گفت این نتیجه ذهن سیال نویسنده است. هر چه به ذهنش می‌آید می‌نویسد. وقتی از ساحل چم‌خاله برای “هلیا نامه می‌نویسد وسط نوشته می‌آید: دیگر سیاه نیست دایره، که ارتباطی با بقیه جمله‌ها ندارد ولی وقتی این را می‌نوشته کنارش یکی از این بخاری‌های علاءالدین بوده که وقتی هیچ‌کدام از دایره‌هایش سیاه نبود معنی‌اش این بود که نفتش تمام شده. وسط نوشتن نگاه نویسنده می‌افتد به بخاری و این جمله هم نوشته می‌شود.

- “هلیا را همیشه شب تا صبح می‌نوشتم.

-اتفاقا “هلیا همین نزدیکی‌ها توی کوی دانشگاه تهران نوشته شده. نادر شب تا صبح می‌نوشته و مهرداد صمدی که کتاب به او تقدیم شده می‌آمده با سنگ به شیشه پنجره می‌زده تا نادر در را باز کند و برایش “هلیا بخواند.

من می‌خوانم: بخواب “هلیا! دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. فرزانه ادامه می‌دهد: دیگر نگاه هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد.

و نادر ذوق می‌کند، می‌خندد، گریه می‌کند.

دو ساعت نشستن روبه‌روی آن مرد، روی مبل اتفاق زندگی من بوده است. بلند می‌شوم، خداحافظی می‌کنم و می‌آیم بیرون و مرد همه چیز را فراموش می‌کند. پس آن صد صفحه ننوشته کتاب چه می‌شود؟

“هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می‌تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟

پدر! همه چیز "تمام شده است." من “هلیا را فراموش کرده‌ام. من آن‌چه را که در آن ده سال و در آن پنج ماه گذشته است فراموش کرده‌ام. بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خواب‌های مرا زنده خواهد کرد. من می‌خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک‌ترین رویاها. به سوی آن‌چه که مرا هفت ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگ‌های کودکانه بیامیزد. پای پله‌ها بنشینم و به صدای شستن ظرفها گوش بدهم.

.............................................
*خطوط سیاه شده از کتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم نقل شده است.
** این گفتگو در شماره 56نشریه چلچراغ چاپ و منتشر شده و طبیعتا حق و حقوق احتمالی اش متعلق به این نشریه است.

masoome naseri | 07:17 PM | Comment(s)(1)

خود کفایی در فیلم های «خاک تو سری»!

June 15, 2008 07:53 PM


این روزها از ایران خبرهای هات! می‌رسد. خبرهایی که برای گردانندگان مجله پلی بوی هم جالب است و خبرش را کار می‌کنند. بالاخره ما هم به لطف سردار زارعی سری توی سرها درآوردیم.

 بازار افشاگری اخلاقی و مالی داغ است. معلوم شده است که حقیقتا حق با حافظ است که واعظان محترم چون به خلوت می‌روند دقیقا آن کار دیگر می‌کنند.

شیطنت دانشجوهای دانشگاه زنجان هم که نتیجه جذابی داشت و حاج‌آقا را در حالی که زبانش بند آمده بود گیر آورده‌اند و خلوت استاد را به هم زده‌اند.

قبلا در همین جا درباره خطر میان‌سال‌های انقلابی نوشته بودم. به نظرم برخی از انقلابیون که جوانان دهه پنجاه باشند، چشم‌شان دیر به متاع دنیا روشن شده است.

و مالمتاع الدنیا الا لهو و لعب؟ پیش از این خوانده بودند که این‌ها همه‌اش لهو است و لعب و حالا به طرز مفتضحی وسط همین لهو و لعب فرود آمده‌اند.

همین دیروز که استاد محترم صاحب عنوان در دانشگاه زنجان، می‌رفت تا به خیال خودش کام دل بگیرد جای دیگری مرحله تازه‌ای از طرح امنیت اجتماعی را استارت زدند.

به نظرم آقایان هر چه بیشتر چشم و گوش‌شان به دنیا باز می‌شود بیشتر سخت می‌گیرند و بیشتر برای جوان‌ها افه اخلاق می‌آیند. البته باید دید موها و آرایش آشکار جوان‌ها در خیابان‌ها امنیت اجتماع را بیشتر بر هم می‌زند یا لگد زدن برادران زیر مبانی اخلاق در پشت پرده.

کوچکترین حسن چنین افشاگری هایی این است که آدم صاحب درک و شعور می‌تواند تشخیص بدهد با چه کسی رفت و امد بکند یا نکند.

وقتی دستگاه قضائی سردار زارعی را با قرار وثیقه 50  میلیون تومانی آزاد می‌کند و کسانی مثل خدیجه مقدم و شادی صدر و پروین اردلان را با قرار وثیقه صد میلیون تومانی و دویست میلیون‌ تومانی، جوانی مثل من که فرق پنجاه میلیون و دویست میلیون را انشاالله می‌تواند بفهمد به خوبی تشخیص می‌دهد که کدام یک از اینها به تشخیص قوه قضائیه برای امنیت اجتماع خطرناک‌ترند.

عجالتا بعد از انواع خودکفایی‌ها، در تهیه و تولید قیلم‌هایی با محتوای «خاک تو سری»! هم خودکفا شده‌ایم. تازه این فیلم‌ها فرق‌شان این است که اورژینال هستند با حضور ستاره‌هایی که از سر و دوش‌شان ستاره می‌ریزد.


masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(6)

شهری که می‌شد دوست بدارم

June 6, 2008 12:23 AM


وقتی داری زندگی می‌کنی متوجه روزگار نیستی که می‌گذرد، یک وقت، کنار خیابانی غریبه، در فاصله خنده و سکوت دیگران می‌شنوی مثلا نادر ابراهیمی مرد، می‌فهمی که آن روزگار درست در همان خیابان غریبه خیلی وقت است تمام شده فقط تو دل و جرات شنیدن خبرش را نداشته‌ای.

«بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟»*

....................................
*از کتاب بار دیگر شهری که دوست داشتم


masoome naseri | 12:23 AM | Comment(s)(5)