« March 2008 | صفحه اصلی | May 2008 »

رادیویی برای آهنگ های درخواستی

April 28, 2008 04:37 PM


وقتی ما بچه بودیم رادیو کویت یک بخش فارسی داشت که موسیقی درخواستی پخش می کرد و فکر کنم ظهرها حوالی ساعت یک برنامه اش پخش می شد. مثلا ملت زنگ می زدند و می گفتند من آهنگ زیارت عباس قادری را می خواهم تقدیم کنم به دوست عزیزم یا نامزدم یا خواهر و برادرم یا هر کس دیگری در فلان جا و می خواهم با تقدیم آهنگ بگویم دوستت دارم و این صوبتا!

 سال های سال است که من از این رادیو بی خبرم و نمی دانم آیا هنوز هم به فارسی برنامه پخش می کند یا نه ولی خب این ایده آهنگ درخواستی را یکی از دوستان من به شکل ژیگولانس، اینتراکتیو و تکنولوژیکی، طراحی و در قالب رادیو مردم اجرا کرده است.

 رادیو مردم همان ایده قدیمی آهنگ های درخواستی است. پخش رادیو را که انتخاب کنید پلیر این رادیو اهنگ های انتخابی دیگران را پخش می کند. می توانید به لیست انتخاب هم سر بزنید و انتخاب های دیگران سردربیاورید و یا خودتان آهنگ سفارش بدهید. این رادیو را به دوستانی که ساعت ها پای کامپیوتر می نشینند و هر ساعت هوس موسیقی تازه ای می کنند تقدیم می کنم و به همه شان می گویم که دوستتان دارم و امیدوارم حالش را ببرید و اینا!

در ضمن وقت انتخاب آهنگ، می توانید چیزی برای تقدیم آهنگ به کسی بنویسید و وارد کنید و وقتی نوبت به پخش آهنگ درخواستی شما رسید پیام شما هم در صفحه اول نمایش داده می شود و کلی بامزه می شود.

همین الان هم من آهنگ سپیده دم را تقدیم کردم به تعدادی از بر و بکس و پیغامم هم همان جا منتشر شد.
بازی خوبی است برای روزایی که دمغی!


masoome naseri | 04:37 PM | Comment(s)(10)

اسم مرا در فهرست میلیاردرها پیدا کنید

April 17, 2008 08:09 PM


فردا امتحان دارم. تا ساعت یازده فردا باید سیصد صفحه بخوانم و بفهمم که دومی کار سخت تری است. خودم را متعهد کرده ام که اگر قبول نشدم موهایم را کوتاه نکنم. موهایم ده دوازده سانت شده اند. سال هاست به این بلندی نبوده اند و به این پریشانی البته.
برای خودم انواع خوراکی های تحریک کننده و تشویق کننده را خریده ام اما تمرگیدنم نمی آید. کلی کار احمقانه کرده ام از نواختن متالوفون تا بیرون ریختن کتاب ها و منظم کردنشان و البته گشتن در سایت هایی که سالی یک بار هم به آنها سر نمی زنم.

این هم نتیجه اش: می فرمایند واکنش به لباس خانم انگلا مرکل از آن جهت است که بعضی ها چشم ندارند ببینند یک زن هم قدرتمند است و هم سک سی.

این هم فهرست میلیاردرهای جهان و این هم فهرست ستاره ها و سلبریتی های جهان. من وقت ندارم  دنبال اسم خودم بگردم اگر اسمم را دیدید خبرم کنید. احتمالا در فهرست میلیاردرها هستم!


masoome naseri | 08:09 PM | Comment(s)(8)

قدر قدرت‌ها هم گاهی شوخی می‌کنند

April 15, 2008 11:02 AM


قدرت مطلق، زهرماری‌ترین چیزی است که آدم اختراع کرده است. قدرت بی‌سوال، قدرت بی‌پرسش، قدرت آدم‌های کوچکی که احساس قدر قدرتی می‌کنند.
راست گغته بود هوشنگ اسدی که ما همه شاهیم کافی است تخت کوچکی دست و پا کنیم و بر آن بنشینیم.
قدرت بی‌سوال، آدم‌ها را آدم نمی‌بیند جسدهای متحرکی می‌بیند که وقت وقتش باید به میدان بیایند.

 در جمهوری اسلامی هر کس قدرت کوچکی پیدا می‌کند از تحقیر آدم ها لذت می‌برد و از این نگاه غیر‌انسانی به آدم‌ها شرم هم نمی‌کند چون دیوارها شیشه‌ای نیستند.

چیزهایی هست که نمی‌توانم به هیچ وجه برای خودم توجیه‌شان کنم. دیشب تماشای فیلمی که در آن دو مامور نیروی انتظامی موهای بلند یک جوان را می‌سوزاندند و می‌خندیدند و قیافه مستاصل آن جوان ساعت‌ها بی‌خوابم کرد. حالا هم تلاش می‌کنم فراموشش کنم اما نمی‌شود. لعنت به یوتیوب!

 هیچ قانون و قاعده‌ای آن دو نفر مامور را مجبور نمی‌کرد به این کار غیر انسانی دست بزنند این یک ابتکار شخصی غیر انسانی بود. همین احساس موقت بر تخت نشستن باعث این کثافتکاری بود.

 امروز در سالگرد عملیات ظفرمندانه بازداشت ملوان های انگلیسی در خلیج فارس، خبرگزاری فارس با سرهنگ‌ پاسدار ابوالقاسم‌ امانگاه، فرمانده‌ پایگاه‌ دریایی‌ اروند و فرمانده آن عملیات گفتگو کرده و این فرمانده در توصیف رشادت‌هایش می‌گوید: وقتی آنها را به‌ پایگاه‌ آوردیم،‌ تفنگداران‌ انگلیسی خیلی‌ ترسیده‌ بودند. دست‌ همدیگر را محكم‌ گرفته‌ و كاملاً‌ خودشان‌ را باخته‌ بودند به‌ طوری‌ كه‌ یكی، دو تا از آنها نیز خودشان‌ را خیس‌ كردند.

تیتر هم همین است: از گریه فرمانده تا خیس کردن نظامیان!

 امروز صبحم را با ای میلی شروع کرده‌ام که عنوانش بود خبر مهم! خبر مهم هم این بود که ماموران نیروی انتظامی زن‌ها را در میدان هفت تیر به صف کرده‌اند و ساک خریدشان را بازرسی کرده‌اند. فرمانده آنها از این خبر اظهار تعجب می‌کند و می‌گوید با شماره 127 تماس بگیرید وقتی تخلفی می‌بینید. شوخی می‌کند، قدر قدرت‌ها هم گاهی با ما شوخی می‌کنند.

 


masoome naseri | 11:02 AM | Comment(s)(9)

تقدیم به جاده چالوس

April 5, 2008 11:20 PM


جهان جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
بزرگراه‌هایی که از حاشیه آن، گل‌های زرد و بنفش می‌گذرند
مسافرها لابلای موسیقی صدای یک زن، جاده‌ها را خواب می‌بینند

راننده‌ها موج رادیوهایشان را می‌چرخانند
روی فرمان ضرب می‌گیرند
و راننده پشت سری را توی آینه دید می‌زنند

مسافرها تابلوها را می‌شمرند
فاصله‌ها را حدس می‌زنند؛
تا او چند کیلومتر دیگر مانده؟

 جهان، جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
تو در پیچ هشتصد و هشتاد و هشتم جاده چالوس گم شدی
من در پیچ تن تو


masoome naseri | 11:20 PM | Comment(s)(7)

آدم! عصبانی نشو!

April 4, 2008 02:57 AM


یکم- امشب در مسابقات جهانی منچ  که در محل کافه کنار دفترمان برگزار شد با به خاک مالیدن پشت سه حریف به مقام قهرمانی رسیدم!
هیچ مدالی دریافت نکردم، همان تماشای قیافه داغون بازنده ها از صد تا مدال بهتر بود. فقط یادم باشد دفعه بعد شرط بگذارم که به برنده فینال باید مصرف یک سال پاپ کورن، دستمال توالت، انگور، کوکاکولا یا آب معدنی تعلق بگیرد. اینها مایحتاج روزانه زندگی من هستند.

دوم- این دفعه سوم است که حریف می گیرم، سوسک تحویل می دهم!

سوم- ویژه نامه نوروزی چند مجله را دوستی که تازه تهران بوده با خودش برده لندن و از آنجا برای من فوروارد کرده است. از جمله این مجلات شماره نوروزی مجله چلچراغ است که در آن از جمله گزارشی کار شده از مسابقات بین قاره ای منچ در دفتر چلچراغ با حضور چند تا از بچه معروف های سینما و تلویزیون و فوتبال.

این نشانه خوبی است.

بخش هایی از این ویژه نامه 120 صفحه ای در سایت هم هست. البته گزارش مسابقات بین قاره ای منچ نیست!

درباره منچ:

منچ یعنی آدم! عصبانی نشو! اسم این بازی به هلندی هم همین است بنابراین اگر بخواهید از فروشنده سراغ منچ را بگیرید باید بگویید: من یک "آدم عصبانی نشو" می خواهم!
تاریخچه منچ
منچ در ویکیپدیا


masoome naseri | 02:57 AM | Comment(s)(6)

لطفا بی خیال من شوید!

April 3, 2008 12:05 AM


یک حلقه از دوستان من برای حرف زدن درباره دیگران اصطلاحی دارند که چون اختصاصی آنهاست نمی نویسمش اما این اصطلاح به حرف هایی گفته می شود که در مورد دیگرانی که آشنا هستند می دانیم و می تواند شامل خبرهای خوب باشد یا خبرهای ناجور و حتی خبرهایی در مورد زندگی خصوصی طرفین گفتگو هم شامل این می شود.

توی کافه، سر شام، موقع چت یا وقت گفتگوی تلفنی برای رونق بخشیدن به فضا خوب است چندتایی از این اطلاعات کوچک بی اهمیت اما مهم در چنته داشته باشی.

مساله هم کاملا یک نوع تجارت اطلاعات، به صورت پایاپای است. یعنی در صورتی اطلاعات می گیری که اطلاعات بدهی.

در این زمینه من کلا شوت هستم که البته گویا افتخاری نیست.

دوستی دارم که از جریان یک سویه اطلاعات ناراضی است و معتقد است به ازای اطلاعاتی که می گیرم اطلاعات پس نمی دهم بنابراین تصمیم گرفته تا وقتی در مورد کسانی که می شناسیم اطلاعات به درد بخوری ارائه نکنم حرفی به من نزند.
 البته آخر سر دلش به حال من که پرتم، می سوزد و باز در مورد دوست پسرها و دوست دخترهای دیگران در مورد عشق های مثلثی، در مورد روابط مشکوک، در مورد ازدواج های احتمالی یا طلاق های در راه و خارج رفتن و نرفتن دیگران برایم حرف می زند چون می داند تا دفعه بعد که ببینمش همه اینها را فراموش کرده ام و می تواند باز همه را برایم تعریف کند.

خب برای چنین آدم نسبتا پرتی که من باشم سخت است که ببیند دیگران در زندگی خصوصی اش وارد می شوند و اطلاعاتی در موردش رد و بدل می کنند که خودش هم خبر ندارد.

دو هفته پیش دوستی خبر داد از کسی که من در طول یک سال گذشته یک بار بیشتر ندیده امش شنیده من از کارم ناراضی ام، دارم از اینجا می روم لندن و ...

چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم خواست که کمی با هم در انظار عمومی ظاهر شویم. چون شایعه هایی در مورد جدایی مان به گوش او رسیده بود و می خواست این طوری تکذیب شان کند! خب روزگار غریبی است؛ آدم جزییات اتفاق نیفتاده زندگی اش را از دیگران می شنود.

 گاهی کامنت هایی دریافت می کنم در مورد زندگی خصوصی ام که عصبانی کننده اند. آخرینش را همین چند ساعت پیش دیدم پای نوشته قبلی ام و خب بالاخره صدایم درآمد.

 خود کامنت به نظر شاعرانه است و پر از احساسات. اول دقیق نخواندمش، کامنت گذار را هم من اول نشناختم و تعجب کردم کسی که نمی شناسمش چطور همسرم را می شناسد و بعد فکر کردم خب گاهی من از مهدی در وبلاگم اسم برده ام و طبیعی است اگر کسی خواننده وبلاگم باشد او را بشناسد.
بعد که کامنت را به مهدی نشان دادم او دوستی را یادم آورد که بیش از ده سال است او را ندیده ام و همان سال ها هم سر جمع ده بار ندیدمش. حالا ایشان کامنت گذاشته که من ترجمه فارسی اش را اینجا می گذارم:

" دلم برای تو و کسانی مثل تو تنگ شده. چرا تو اینجا نیستی؟ چرا رفتی تا سی سالگی ات را بکشی و به تکرار این تدفین بپردازی؟
آنهایی که مانده اند گلی به سر خود نزده اند اما کسی را هم زجرکش نکرده اند.
کودکی، انجمن ادبی(دست کم چهارده سال است دیگر عضو این انجمن ادبی نیستم تازه این انجمن همان سال ها منهدم شده!)، آقای احمدی(همسرم)، همه را چطور در خودت کشتی؟ در اینجا آنهایی که مانده اند دلشان برای آنها که رفته اند می سوزد. احتمالا شما هم آنجا دلتان به حال ماندگان می سوزد اما گمانم دل شما به آتش گرفتن بیشتر نزدیک باشد. نه برای کسی دیگر، برای خودتان."

 خب ببینید عزیزان من! من دلیلی نمی بینم که خودم را و زندگیم را برای شما توجیه کنم. وقت ندارم به قصه بافی های شما در مورد کسی که سال هاست ندیده اید و اگر در خیابان هم ببینیدش نمی شناسید جواب بدهم که کدام کشتن، کدام زجر، کدام آتش؟

 من آدم مزخرفی هستم که از زندگی شما هیچ چیز نمی دانم و نگرانتان نمی شوم، شما چرا به خودتان زحمت می دهید و نگران من می شوید؟ اصلا به شما چه که نگران من بشوید؟ نگران کسی که نمی شناسیدش و حتی اگر در خیابان ببینیدش تشخیصش نخواهید داد؟

می دانم که می گویید رفیق من هستید ولی خدا وکیلی اگر دقت کنید می بینید من رفاقتی در حق شما نکرده ام که حالا شما بدهکار من باشید. هزار هزار تا آدم به احساسات و عواطف پاک شما در آن مرز پرگهر نیاز دارند این احساسات شاعرانه را حرام آدمی مثل من نکنید، عواطف تان را صادر نکنید.

البته من که نمی توانم دیگران را ملزم کنم که بی خیالم شوند ولی لطفا اگر اطلاعاتی به دست تان رسید مثل یک ژورنالیست خوب، دست کم خبر را با خود من چک کنید. زندگی من چیزهای جذاب تری دارد که به درد دانستن می خورد دست کم اطلاعات راست و درست را مبنای تحلیل تان قرار بدهید.

لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لطفا بی خیال من شوید. به قول آقای مسعود شصت چی، قهرمان سریال مدیری، خیلی ممنونم!

................................................
پ.ن. دلم نمی خواست بعد از مدت ها ننوشتن بیایم اینجا داد و بیداد کنم ولی مجبور شدم.

 

masoome naseri | 12:05 AM | Comment(s)(10)