« November 2007 | صفحه اصلی | January 2008 »

ترکاندن هست و حالش نیست!

December 31, 2007 09:25 PM


ساعت ده شب است. در شهر دارند می‌ترکانند. نورافشانی و آتش‌بازی و این حرفها و بوی گوگرد از پنجره‌های بسته هم می‌گذرد.

دو ساعت دیگر سال نو خواهد شد و من حتی حوصله ندارم بلند شوم برای خودم چای بریزم و برگردم پشت کامپیوتر.

نمی‌خواهم این‌طور باشد ولی مثل نوجوان‌های ضد اجتماع شده‌ام. این‌طور نیست که به نو شدن سال میلادی بی‌احساس باشم کلا اهل جشن و شادمانی به خاطر سال نو نیستم و با نوروز هم حال نمی‌کنم جز با تعطیلات طولانی و رخوت‌آلودش.

خب چکار کنم؟ حالا بلند شوم بروم تماشای شامپاین باز کردن مردم و ترکاندن و این حرفها یا به همین عزلت آن‌لاین ادامه بدهم؟

 این را ببینید اگر حسش هست و حالش را ببرید بگذار از کافه ما دست خالی نرفته باشید.

 Nine Million Bicycles by Katie Melua

با سپاس ویژه از رفیقمان


masoome naseri | 09:25 PM | Comment(s)(4)

من، گوگوش، چلچراغ و اینا

December 26, 2007 09:07 PM


دلخور بودم شدید از این که در مراسم شب چله چلچراغ نبودم. وقتی می‌نویسم "شدید" منظورم دقیقا "شدید" است. ولی به فاصله دو شب توانستم جای دیگری بروم که جبران آن دمغی بشود. دیشب رفته بودم کنسرت گوگوش.

 

آنهایی که می‌شناسندم می‌دانند بد فرم از گوگوش خوشم می‌آید قبلا هم همین‌جا به این مساله اعتراف کرده بودم که هلاک ادا و اطوارهای او وقت خواندن ترانه "من آمده‌ام" هستم. کنسرت خانم گوگوش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی من است. فکر می‌کنم علیرغم مغرور بودنم به کلماتی که بلدم به کار ببرم نمی توانم کلمات مناسبی پیدا کنم که نشان بدهد چقدر از نشستن در کنسرت گوگوش خوشحال بودم.

حالا فقط یک آرزوی دیگر دیگر دارم آن هم مصاحبه با خانم فائقه آتشین است که اگر بشود چه شود!

.................

پ.ن. از برند شدن چلچراغ حظ می‌کنم . این همه لینک یعنی ترکوندن!


masoome naseri | 09:07 PM | Comment(s)(11)

عیسی مسیح در ردلایت

December 25, 2007 06:34 PM


دیشب که از دفتر بیرون آمدم دیدم در کلیسای پروتستانی کنار دفتر ما مومنین و مومنات مسیحی جمع‌اند و مراسم شب کریسمس را به جا می‌آورند و به موعظه آخوند خودشان گوش می‌دهند.

اینجا کلیسا زیاد هست. دور و بر خانه قبلی من هشت تا کلیسای معروف بود که من آخرش نفهمیدم نواختن ناقوس‌هایشان چه حساب و کتابی دارد، فقط با صدای ناقوس می‌خوابیدم و با همین صدا بیدار می‌شدم. یکی از کلیساهای معروف اینجا کلیسای قدیمی است که درست وسط منطقه چراغ قرمز اینها یعنی رد لایت دیستریکت قرار دارد.
یعنی مومنان وقتی در حال و هوای روحانی، در حال و هوای پدر، پسر و روح القدس از کلیسا می‌زنند بیرون با خانم‌های پنجره‌نشین و کافی‌شاپ‌های محل عرضه گراس روبه‌رو می‌شوند و بعد از یک دعا و عبادت حسابی حتما این‌جور چیزها می‌چسبد.

دیشب به سرم زد بروم تحقیق کنم ببینم عیسی مسیح سری هم به کلیسای رد لایت زده است یا خیر و دیدم خوشبختانه همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت!

شب گذشته مراسم عشای ربانی هم‌زمان با واتیکان و بیت‌اللحم در کلیسای قدیمی واقع در ردلایت دیستریکت با حضور مومنین و مومنات با شکوه‌ هر چه تمامتر در حال برگزاری بود و من متاسفانه به آخرش رسیدم.

چند وقت پیش راهنمای تور ما می‌گفت به دلایل واضح و مبرهن، همه مسیحیان جهان مشتاق‌اند که در این کلیسا عبادت کنند! دیشب هم عده‌ای فرصت را از دست نداده بودند.

این آقای مسیح هم اسمش عیسا ناصری است و من تازگی‌ها دقت کرده‌ام که حتما یک نسبتی با هم داریم چون او هم مثل من کاملا در زندگی یواش بوده که اگر نبود لازم نبود شاملو هی سرش داد بزند و بگوید شتاب کن ناصری!

جالب اینجاست که این "شتاب کن"، نه در مورد من افاقه می‌کند نه در مورد این فامیل‌مان عیسا فاقه کرده است.
اگر احساسات کریسمسی دارید کریسمس‌ تان مبارک و اگر هم ندارید تیک ایت ایزی!


masoome naseri | 06:34 PM | Comment(s)(2)

یک مستند فوتبالی

December 23, 2007 02:43 PM


 وقتی هفته پیش رفتم به ویدئولند سر کوچه‌مان و با فیلم یک‌بار در زندگی بیرون آمدم اصلا از خودم تعجب نکردم چرا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش چاره‌ای نیست و عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش.
من فوتبال خیلی دوست دارم و از اینهایی هستم که وقتی گل می‌زنند می‌پرم هوا و وقتی گند می‌زنند بد و بیراه می‌گویم، آخرین بار هم سر بازی استقلال و پرسپولیس یک لیوان شکستم اما یک سالی است به خاطر عدم دسترسی به شبکه سه تلویزیون ایران و کانال‌های پخش فوتبال در خانه‌ام از زندگی فوتبالی دور مانده‌ام.
البته هفته پیش در یک شرط‌بندی جذاب برنده یک بلیط از بازی‌های تیم آژاکس شدم و بعد پشیمان شدم که چرا سر بلیط فینال یورو 2008 شرط نبسته‌ام!
بعد از این مقدمه عشق فوتبالی برمی‌گردم به فیلم که خیلی جالب بود. یک‌بار در همه زندگی، یک فیلم مستند درباره تیم فوتبال کاسموس نیویورک است، تولد این تیم، روزهای اوجش و البته پایانش.
من نمی‌دانستم یک بار پله، فرانتس بکن بائر و کارلوس آلبرتا  باهم هم‌بازی بوده‌اند و این اتفاق در همین تیم کاسموس نیویورک افتاده  که فکر می‌کنم تیم شاهکاری بوده است. 
مساله کمی تاریخی است و برای این روزها شاید جذاب به نظر نرسد ولی من نشستم و تا آخر فیلم را تماشا کردم و به نظرم جذاب بود.



masoome naseri | 02:43 PM | Comment(s)(0)

یلدا

December 21, 2007 07:50 PM


بین حافظ اینترنتی و حافظ به روایت کیارستمی دومی را انتخاب کردم. این حافظ عباس آقای کیارستمی هم برای ما می‌گوید راز درون پرده ز رندان مست پرس.

 این‌که ما رندیم اما مست نمی‌کنیم خوبی اش این است که رازهای درون پرده‌مان هم برون نمی‌افتد حتی به ضرب و زور حافظ کیارستمی.

حوصله آرزو کردن هم ندارم شما دست‌تان اگر امشب بند آجیل و انار نبود یک آرزوی درست و حسابی هم برای من بکنید.

 

masoome naseri | 07:50 PM | Comment(s)(2)

زدم به جاده با یه کوله‌پشتی

December 7, 2007 06:36 PM


این را می‌نویسم اینجا و بعد که کمی بهتر شدم درباره‌اش می‌نویسم و درباره این‌که چرا گذاشتمش شاید، شاید هم ننویسم.

زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
ته کدوم جاده تو چش به راهی؟
آخر و عاقبت نداره چشمات
لعنت به من لعنت به خاطرخواهی

اول فصل بد ناامیدی
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
رفتن من یه اتفاق ساده‌اس
رفتن بچه‌های کوچه‌پشتی

نشئه قهوه نگاه تلخت
پای منو به این ترانه واکرد
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی
جنون جاده منو سر به را کرد 

به آخر ترانه‌مون رسیدیم
مهم تویی که ته سرنوشتی
به خاطر وسوسهنگاهت
زدم به جاده با یه کوله‌پشتی


masoome naseri | 06:36 PM | Comment(s)(14)

Let's impeach the president

December 5, 2007 07:49 PM


به خاطر سرعت پایین اینترنت در ایران دست و دلم نمی‌رود که اینجا ویدئو بگذارم چون خودم معمولا از روی ویدئوهایی که دوستان می‌گذاشتند رد می‌شدم برای این‌که با آن سرعت مسخره، دیدنشان مثل عذاب الیم است.

با این حال این ویدئوی ضد بوش را از نیل یانگ دوست داشتم و حیف است دوستان ضد بوش عزیز نبینندش.متن ترانه را هم اینجا ببینید.


masoome naseri | 07:49 PM | Comment(s)(0)

تاملات آتنی

December 2, 2007 10:40 PM


1- همه جای جهان مهدی دارد! اولین نشانه ایرانی که در آتن دیدم فروشگاهی بود به اسم "مهدی کارپت" که طبیعتا یک فرش فروشی ایرانی بود.

2-  البته من به جنوب که می‌رسم حس و حالم مثبت می‌شود ولی آتنی‌هایی که تا حالا دیده‌ام خوش‌تیپ و ایضا خوشگل هستند. از دماغ مردهایشان که بگذریم سر جمع خیلی خوبند. امروز به طور خاص دنبال آدم زشت گشتم و خداییش! ندیدم. از این آدم‌های زیبا که وقتی رد می‌شوند مجبورت می‌کنند برگردی و دوباره نگاهشان کنی زیاد دیدم چند نفری هم دیدم که زیبایی‌شان نفس گیر بود. علاقه‌مندان حظ بصر نگویند نگفتی.

3-  در آتن دو تا نقشه لازم است. یکی نقشه‌ای که تو بفهمی دیگری نقشه‌ای که راننده تاکسی‌ها بفهمند. در این سه روز به سه تا راننده تاکسی برخوردم که اصلا حروف انگلیسی را نمی‌توانستند از روی نقشه بخوانند! جالب است که به خاطر بازی‌های المپیک آموزش هم دیده‌اند مثلا!

4- خوردن شکلات کیندر در آگورا می‌چسبد و خوابیدن در آکروپولیس! در رودرواسی با خودم، تا فراز بلندترین آکروپولیس آتن بالا رفتم و گرفتم آنجا یک ساعت دبش در مقابل منظره معابد یونانی خوابیدم!

5- کفش راحت بهتر از کفش ژیگولانس است.

6-  اینجا همان جایی است که باید قید عرق وطن را بزنید و نگویید ایرانی‌ام  چون اینجا مساله حرکات و سکنات و سیاست‌های احمدی‌نژاد نیست که یقه‌ آدم را می‌گیرد و باید به خاطرشان توضیح بدهی بلکه باید پاسخگوی جهان‌گشایی‌های داریوش و خشایارشا و سیروس و غیره و ذلک هم باشی! به من چه داریوش به کجا حمله کرده؟ من خودم یک هفته بعد از این که بلیت گرفتم خبردار شدم داریوش به یونان حمله کرده آن وقت این آتنی‌ها به خاطرش به من چپ چپ نگاه می‌کنند!

یکی از راننده تاکسی‌ها پرسید شما در مورد الکساندر (همان اسکندر خودمان) چی فکر می‌کنید؟ گفتم همان فکری که شما در مورد داریوش می‌کنید کمی بدترش البته!

اینجا را بخوانید جالب است مخصوصا آن خطی که می‌گوید سپاه ایران به خاطر تنگی جا شکست خورد!

7- اینجا به هپ می‌گویند هپا! یعنی وقتی ماشین عقب عقب می‌آید می‌خواهند بگویند بایست می‌گویند هپا! ولی این‌جوری نیست که آخر هر کلمه‌ای الف بگذارید اینها بفهمند من سعی کردم نشد!

8- اینها می‌دانند شما خارجی هستید اما با جدیت با شما یونانی حرف می‌زنند و فکر می‌کنند شوخی می‌کنید که حرفشان را نمی‌فهمید بنابراین اعتراف نکنید نمی‌فهمید چون در هر صورت ادامه می‌دهند و بی‌خیال حرف زدن نمی‌شوند.

9- سقراط کچل بوده.

10-  اینجا اینقدر آثار باستانی هست که باید یونانی شوید تا فرصت کنید همه را ببینید، نمونه‌های کوچک آکروپولیس توی خیابان ریخته اما کسی نگاه نمی‌کند.

11- دوستت دارم به یونانی می‌شود:S' agapo  

12- صاحب محترم کافه هفتاد و هشت! من اینجا سالاد یونانی اورژینال خوردم و شباهت کمی به سالاد یونانی شما داشت!

13- هورراااااا رسیدم به سیزده! و اما آکروپولیس واقعا جای جالبی است که وقتی آنجا یک ساعت هم بگیرید بخوابید کسی کاری به کارتان ندارد و فکر می‌کنند مشغول تاملات فلسفی هستید!

 


masoome naseri | 10:40 PM | Comment(s)(17)

سکوت


تالمات عشقی‌ام را آورده‌ام آتن
اما افلاطون جوابم کرده
آقای افلاطون! اگر وجود بما هو موجود عاشق شود
چاره بهتری از مز مزه مرگ به سبک سقراط سراغ نداری؟
سکوت می‌کند افلاطون
سکوت می‌کند ارسطو
از اتاق بیرون می‌زند سقراط
با اولین پرواز برمی‌گردم
شاید در ردلایت دیستریکت پاسخ بهتری پیدا کنم

 

masoome naseri | 12:00 AM | Comment(s)(7)

آنلاین روی میز

December 1, 2007 01:07 AM


1- عاشق آنهایی هستم که ساعت 5 بامداد برای آدم پیشنهادهای بهتری دارند!
2- عاشق تکنولوژی‌ام که باعث می‌شود آنلاین بنشینیم و گپ بزنیم و اراجیف بگوییم و برویم روی میز حتی!
3- عاشق این انگور یونانی‌ام!
4- عاشق اینم که بدون خودم بروم سفر
5- عاشقم یعنی حال می‌کنم فکر بد نکنید

این پست تقدیم می‌شود به چند نفر

 


masoome naseri | 01:07 AM | Comment(s)(4)