« October 2007 | صفحه اصلی | December 2007 »
تیزرNovember 26, 2007 11:32 PM
بزودی فصلی خواهم نبشت درباره (برخی) ایرانیان خارج از کشور و نگاهشان به موجودات ساکن وطن، چنانکه گویی خودشان و پدر جدشان اصلا اهل یک مملکت ژیگولانس دموکراسیدار بودهاند و ماندهاند مردم چرا نمیزنند فک و مک جمهوری اسلامی را پیاده کنند تا اینها بروند و یک حکومت تمیز دموکراتیک تشکیل بدهند؟!
هنوز روی اعصابم رژه میروند ولی مانده تا بیفتم روی لگد پرانی!
masoome naseri | 11:32 PM | Comment(s)(8)
خواندنیهای یک روز گربهایNovember 24, 2007 12:27 AM
عدد بده!- با اینکه شخصا از عدد و رقم متنفرم اما از جدولهایی که ردهبندی کشورها و شهرهای مختلف را در حوزههای متفاوت نشان میدهند خوشم میآید. رده بندی سال 2007 کشورهای جهان از لحاظ توجه به برابری جنسیتی زن و مرد یکی از این فهرستهاست. این جدول بر اساس چهار شاخص آموزش، اقتصاد، سیاست و بهداشت تهیه شده و نشان میدهد که سوئد، نروژ فنلاند، ایسلند و نیوزیلند اول تا پنجم هستند.
در این فهرست صد و بیست و هشت تایی خوشبختانه ما صد و بیست و هشتم نیستیم، صد و بیست و هفتم هم نیستیم، صد و بیست وششم هم نیستیم! خوشبختانه صد و هجدهم هستیم و یمن آخرین کشور در این فهرست است.
ده تایی جان بولتون- جان بولتون سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل به ده سوال خوانندگان تایم جواب داده که بیشترشان درباره سیاستهای آمریکا و برخوردش با مساله پرونده هستهای ایران است، از جمله به سوال علی فرخیان از تهران که پرسیده ایرانیها در مقابل تهدیدهای غیردوستانه و جنگطلبانه آمریکا چه احساسی باید داشته باشند؟ و بولتون جواب داده که آنها با مردم ایران مشکل ندارند و وقتی از برخورد با ایران صحبت میکنند منظورشان برخورد با مردم ایران نیست و ایرانیها خیلی هم گل و بلبل هستند!
مبارزات انتخاباتی موزیکال- مبارزات انتخاباتی بر سر ریاستجمهوری آمریکا به جاهای خوبی رسیده، مثلا این ویدئو را که درباره اوباما و جولیانی ساخته شده ببینید. بعد از دیدن این ویدئو اگر به مابه ازای ایرانیاش فکر نکردید و اینکه طرفداران کروبی و رفسنجانی اگر بخواهند چنین کلیپهایی بسازند چه شود! باید بگویم اصلا فانتزی حالیتان نمیشود.
masoome naseri | 12:27 AM | Comment(s)(6)
این روزها که میگذرد هر روز...November 14, 2007 04:05 PM
الو سلام آقای امینپور! من این پایینم به اینها بگویید بگذارند بیایم بالا، حجابم درست است اما گیر دادهاند به این دسته گل نرگس، چرا به خاطر یک دسته نرگس که برای آقای شاعر میبرم باید توضیح بدهم؟
الو سلام آقای امینپور من این پایینم و چراهای بسیار دارم. نمیدانم از کجا پیداست که امروز شعر تازهای در بساطم نیست، برای تماشای شما در کادر پنجرهای که منظرهاش یک دیوار سیمانی است هم نیامدهام، امروز چراهای بسیار دارم.
چهارده روز است میخواهم به عموزاده خلیلی تلفن کنم و درباره یک موضوع مهم با او گریه کنم. اینبار از من نپرسید "عموزاده چطوره؟ چکار میکنه؟" جوابم همان جواب همیشگی نیست، خوب نیست، مدتهاست به او تلفن نکردهام اما میدانم این روزها حالش هیچ خوب نیست. دیشب از او در روزنامه اعتماد چیزی خواندم، از انگشتهای کشیده و باریک و بلند شما نوشته بود، سراغ پیراهن چهارخانه شما را گرفته بود، سراغ جوانیاش را، سراغ تو را.
از این همه راه دور هم دیدم که گریه میکند از اتاق زدم بیرون، بله آقای امینپور او با آن قد و قوارهاش همیشه ساده بغض میکند، ساده گریه میکند چنان که شما ساده میخندید ولی اینبار تلاش نمیکرد گریهاش را پنهان کند.
الو آقای امینپور نگو نا امید نباش، دلداری نده، هی به اتفاقهای خوبی که در آیندههای نامعلوم قرار است بیفتد اشاره نکن، نگو شماها زیاد سخت میگیرید، سخت است آقای امینپور.
این روزها به شما زیاد فکر میکنم، گریه هم، گاهی تلفنی، گاهی تنهایی، گاهی حتی آنلاین با آنهایی که مثل من هنوز نمیفهمند چطور شد که بلند شدی رفتی ناگهان، مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان.
شادی صدر آنلاین است میگوید نوجوانیاش را با شما تشییع کرده است. ظهر است، همان حدودی که میرسیدم به تقاطع مفتح و مطهری، و باید از آن نگهبان همیشه عصبانی رد میشدم. به هم سلام میکنیم، از آن سلامهایی که مثل چای بدون قند شما تلخ است، حال هر دومان خوب نیست، من از او کلمههایی میخوانم خیس، او از من کلمههایی سرد و برای اولین بار، اینبار به این فکر نمیکنم که همه، اشکهایم را میبینند، اشکهای یک آدم سی و چند ساله که نوجوانیاش گم و گور شده است.
شما در نوجوانی گمشده من قدم نمیزنید چنانکه در نوجوانی شادی و بعضی از دوستان تهرانیام، آن وقتها شما برای این نوجوان شهرستانی، که ظهرهای داغ را با کلمه میگذراند، یک اسم بزرگ بودید، در کنار اسم طولانی فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، صفحه اول سروش نوجوانی که گاهیگداری به دستم میرسید. شما که بهتر میدانید به ما شهرستانیها گاهیگداری سهمی میرسد از وفور پایتخت و به سودای همان وفور من فرار کردم به پایتخت و گمانم شما هم.
دیگر جوان بودم آن وقتها که شعر تازهای میگفتم و از آسانسور سروش نوجوان میآمدم بالا و شما آن شعر را پیدا میکردید ته چشمهایم و برای اینکه شرم شهرستانیام بریزد خودتان شعر میخواندید. وقتی قبل از شعر میگفتید "میگه" شعر مال خودتان بود و وقتی میگفتید "میفرماید" شعر مال دیگری.
وقتی روی آن مبلهای سبز دفتر سروش نوجوان مینشستم، حواسم بود این مردی که این روبرو نشسته همان اسم بزرگ نوجوانیام است. مثل وقتی که در صندلی کناری عموزاده خلیلی مینشینم و فکر میکنم میان آن چند نفری که کتابهای لاغر آن دوران گاهیگداری به دستشان میرسید من چه بخت بلندی داشتهام که حالا اینجا نشستهام.
الو آقای امینپور! من اینبار هم دیر میرسم، دورم از شما و از خودم، آخرینبار همین یکسال پیش در چله چلچراغ پرسیدی راضیام از این دوری، از رفتن؟ گفتم شما از کجا میدانید من رفتهام؟ گفتید درست است ما مجلهمان زیادی شاعرانه بوده اما خب هنوز گاهی خبرنگارها را میبینیم!
خندیدیم، این یکی از چراهای فراوانی بود که خیلی وقت پیش پرسیده بودم از شما، چرا سروش نوجوان اینقدر شاعرانه است؟ چرا سروش نوجوان کلاسیک مانده است؟ چرا شعر کافی نیست برای این روزگار؟ چرا بیدل را همه دوست ندارند؟ چرا نمیتوانم از قید غزل بیرون بیایم؟ چرا یک خط فاصله بزرگ نمیکشید بین خود امروزتان و خود انقلابیتان؟ چرا نسل شما اصرار میکند بر آرمانهایی که دیگر به درد امروز نمیخورند؟ چرا دعوت نشست شاعران را با رهبر پذیرفتید؟ خودتان گفتید هر چرایی که دلم خواست بپرسم، خب چرا بیخیال ما شدید؟
آقای امینپور! شهرستانی بودن بالاخره یکبار به درد خورد. من میدانم گتوند کجاست، راه را بلدم. یکی از همین روزها مثل همیشه بیخبر، بیقرار قبلی میآیم.
پیشتر به بهانه شعرهای تازهام میآمدم روبروی شما مینشستم. آن وقتها شعر بی قرار قبلی میآمد. حالا اما مدتی است نشستهام روبروی کوه کلمهها و کیبورد تا پیراهن کبودم را شعر کنم اما هیچکدام از شاعران، در این چند هزار سال، وزنی ابداع نکردهاند که بتواند این فاصله را این فقدان را این فصل مزخرف زرد را که در دل ما نشسته با خودش ببرد.
اما همین روزها اولین قصیده شکوائیهام را تمام میکنم، خودتان گفتید که از شعرهای تجربه نکرده نترسم. میآیم مینشینم روبروی شما، اینبار نه در قاب یک پنجره که منظرهاش یک دیوار سیمانی است بلکه در پهنای یک دشت جنوبی آشنا.
مثل همیشه وقتی شعر میخوانم، روی کاغذ چند کلمه یادداشت کن، به بعضی از بیتها که میرسم سرت را دو سه بار تکان بده که من از زیر چشم ببینم و ذوق کنم، یک کلمه را عوض کن، این جوری بهتر نیست؟ بهتر است آقای امینپور! هااا! حالا شد و به این اتفاق کوچک شاعرانه بخند.
الو آقای امینپور! همه جای اینترنت نوشته، شما "درگذشتهاید"، به این فعل "درگذشتن" بخند، از آن خندههای معروف و بگو خب از شعر چه خبر؟ شعر تازهات را بخوان، بگو عموزاده چطوره؟ خودت چطوری؟ کارا خوبن؟ هفتمین سیگارت را روشن کن، تا در این فاصله کمی حرف بزنم، شعر تازهای در کار نیست، خیلی وقت است غزل از دستم میگریزد، عموزاده خوب نیست، خودم عکسهایش را دیدم که سرش را تکیه داده بود به دیوار و گریه میکرد، من خوب نیستم، کار و بار خوب نیست، روزگار هم.
الو آقای امینپور! من فارسیام بد نیست اما چهارده روز است دارم این جمله را میخوانم و نمیفهمم، همه جای اینترنت نوشته قیصر امینپور درگذشت، بیا به این فعل "درگذشت" بخند، تا ما گریه کنیم.