« September 2007 | صفحه اصلی | November 2007 »
کلاس خبرنگاریOctober 19, 2007 07:11 PM
الان شبکه خبر داشت گفتگوی اختصاصی دو خبرنگارش را با پوتین پخش میکرد. این دو نفر چنان لبخند گل و گشادی زده بودند که برگشتم گفتم اینها الان در اوج افتخار به سر میبرند و بعدها خاطره این مصاحبه اختصاصیشان را برای همه تعریف خواهند کرد.
بعد که مصاحبه تمام شد خبرنگارهای محترم بلند شدند با پوتین عکس یادگاری گرفتند و تلویزیون هم این صحنه مفتضح را نشان داد. دوستان عزیز! همکاران محترم! این کارها بد است، ضایع است، تو رو خدا بی کلاس نباشید، شما خیر سرتان خبرنگار هستید.
masoome naseri | 07:11 PM | Comment(s)(18)
پوتین گشاد برای تهرانOctober 16, 2007 05:26 PM
انگار کتاب تاریخ را نوشته بودند که ما را تحقیر کنند. حتی از دوران (به باور برخی باشکوه) پیش از اسلام هم که مینوشتند میگفتند این پادشاهان جلاد و سفاک برای رسیدن به قدرت به خواهر و برادر خودشان هم رحم نمیکردند.
خواندن تاریخی که به ما درس میدادند ما را به این نتیجه میرساند که ما ملت با فرهنگ ایران در طول تاریخ، مصداق "کالانعام" بودهایم. مثلاً این پادشاه، هوس شرق میکرده، ما را هی میکردند به سمت شرق که خاطر خطیر ملوکانه آرامش بگیرد، آن یکی میخواسته نقشه کشورش را خوشگلتر کند ما را دوباره هی میکرده به غرب و همچنان چرخ تاریخ برگرده ما میچرخیده است.
آن وقتها فکر میکردم که ما چقدر ملت مظلومی بودهایم ولی حالا فکر میکنم که هر چوبی در طول تاریخ در آستینمان کردهاند حقمان بوده است.
به مساله قراردادهایی که همهشان از دم ننگین بودهاند نگاهی بیندازید. از رویترز تا دارسی و 1907 تا ترکمانچای و گلستانچای! که کابوس فضاحت ترکمانچای دست از سر ما بر نمیدارد.
من زمانی فکر میکردم خب منافع سیاسی و اقتصادی پادشاهان وقت اقتضاء میکرده که بنشینند و این قراردادها را امضاء کنند ولی از سیاستمداران مشنگمان که در طول تاریخ بگذریم، آخر یک ملت باشعور چطور به چنین قراردادهایی تن میدهد؟ همان یک بار هم که زیر بار قرارداد انحصار تنباکو نرفتیم برای این بود که منافع اقتصادی بعضیها به خطر میافتاد چنانکه به خاطرش استفتاء کردند و نتیجه این شد که: الیوم استعمال تنباکو حکم محاربه را دارد و چه و چه.
من با همه بچگیام حرف این قراردادها که میشد میدانستم یک جای کار ایراد دارد ولی نمیدانم چرا پادشاهان قدر قدرت قوی شوکت حالیشان نبود و به خودم میگفتم خب آن دوره سیاستمدارها مثل الان باهوش نبودهاند.
حالا که خیر سرم بزرگ شدهام میبینم که همچنان سیاستمداران ما بهره هوشی پایینی دارند و هنوز هم دارند مملکت را به باد فنا میدهند و همچنان ما مردم با فرهنگ از این گوش تا آن گوشمان خبر نمیشود و همچنان مشغول تماشا هستیم چون کسی به ما نمیگوید چه خبر است.
همین یکی دو هفته پیش آقای احمدینژاد برای نجات از تنهایی بزرگی که برایمان ساخته، رفت دست انداخت گردن رئیسجمهور بولیوی و ونزوئلا شاید مثلا هوگو چاوز در نطق بعدیاش باز از بوش به عنوان شیطانی نام ببرد که بوی گوگرد را در فضای مجمع عمومی سازمان ملل پراکنده و ما دلمان خنک شود!

امروز هم جناب پوتین برای شرکت در اجلاس سران کشورهای حاشیه خزر وارد تهران شد و من چند روز است دارم خبرها را بالا و پایین میکنم ببینم، آوردن یک عضو اصلی شورای امنیت سازمان ملل به تهران در هاگیر واگیر بحث هستهای و حمله نظامی به پای ملت ایران چند تمام شده است و صورت حساب را باید از کجا بپردازیم؟
در خصوص همین منافع دریای خزر دقت کنید که کشورهای شمالی مدام دارند جر میزنند و احتمالا پوتین هم سهم خودش را بگیرد.
محتوای این قراردادها و سندها که برای مردم ایران روشن نمیشود ولی روز آخر این اجلاس رسانههای خارجی را مرور کنید ببینید در مورد محتوای سندی که امضاء شده چه مینویسند. قول میدهم صورت حساب را هم همان روز برایمان بگذارند روی میز. به هر حال عکس یادگاری گرفتن با یک دیکتاتور عضو شورای امنیت خرج دارد که آقای احمدینژاد در این شرایط سیاسی با کمال میل از منافع حاصل از نفت جنوب میپردازد.
فقط ماندهام فردا که بچه مدرسهایها کتابهای تاریخ این دوران را میخوانند به ما که نشستیم و تماشا کردیم فحشهایی ندهند که تنمان در گور روی ویبره بیفتد!
masoome naseri | 05:26 PM | Comment(s)(9)
نوبلی که مال ما نیستOctober 11, 2007 08:18 PM
دوستان ایراندوست و وطنپرست!
علاقهمندان به میهن آریایی- اسلامی!
ای عزیزانی که خودتان را در راه بلندی نام ایران و ایرانی جرواجر میکنید! شما را به جان خلیج همیشگی فارس بیخیال شوید.
این خانم دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال با هیچ چسبی به ایران نمیچسبد جز یک چسب کفایت نمیکند!
masoome naseri | 08:18 PM | Comment(s)(8)
زولبیا خوردن در محضر آقای رئیس جمهور!October 10, 2007 03:49 PM
خبر افطار روزنامهنگاران را خواندم، بالاخره یک چیزی یادم افتاد که تا ماه رمضان تمام نشده تعریف کنم. چند سال پیش که هنوز جوان بودیم و خاتمی رئیسجمهور بود و هنوز تخممرغ دونهای پنج قرون بود! تعدادی جوان نخبه را به صرف افطاری دعوت کرده بودند نهاد ریاستجمهوری. خب اگر برایتان این پرسش ایجاد شده که: خب به تو چه؟ بگویم من هم بالاخره با پارتی بازی و تکماده نخبه حساب شدم و با بروبکس رفتیم افطاری.
فکر میکنم چهل پنجاه نفری بودیم از همه رقم، هنرپیشه و روزنامهنگار و نویسنده و المپیادی و ....از آقایان محمد رضا گلزار یادم هست و از خانمها یکی از این هنرپیشهها که الان اسمش یادم نمیآید. ما چند تا دختر موجود در جماعت قاعدتاً با مانتو و شلوار همیشگیمان رفته بودیم که مانتوی من سفید هم بود تازه.
قبلش البته نماز جماعت بود و فرش پهن بود و خاتمی هم آمد ایستاد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. دوربینهای صدا و سیما هم همه سمت راست جماعت ایستاده بودند. ما چند نفر هم با همان تیپ خودمان رفتیم ایستادیم در صف جماعت البته درست همان طرفی که دوربینهای صدا و سیما بودند.
قد قامت الصلات ماجرا را که اعلام کردند دوربینهای صدا و سیما یکدفعه دیدند چهار پنج نفر مانتو شلواری نامسلمان! در کادر هستند و گند زدهاند به سیستمشان.
برای اینکه حضور ما در صف نمازگزاران این پیام بد را به دیگران ندهد که بله، این جماعت این شکلی هم بلدند نماز بخوانند هول شدند و دوربین و دم و دستگاهشان را تند تند جمع کردند و یک نگاههای خشماگینی به ما انداختند و رفتند سمت چپ جماعت موضع گرفتند.
دروغ چرا؟ ما هم از این مردمآزاری خودمان کلی خوشمان آمد اما قاعدتاً در خبرهای این افطار هم صدا و سیماییها ما را نشان ندادند.
افطاری هم خدا وکیلی خوب بود و تحویل گرفتند و به قول ایرانیها سفره انداخته بودند از این سر تا اون سر، با کلی زولبیا! بعد هم خاتمی بلند شد یکی یکی سراغ مهمانها رفت و حال و احوالی کرد که چکار میکنید و از این حرفها و به ما هم که رسید در مورد نشریات کودکان و نوجوانان مقادیری غر زدیم که فرمودند شما که چلچراغ را دارید چرا غر میزنید؟ ما هم گفتیم اوک بیخیال! مرسی از زولبیا و اینا!
این بود خاطره من از ماه رمضان و حالا دلم زولبیا میخواهد!
admin | 03:49 PM | Comment(s)(7)
خطOctober 8, 2007 10:35 PM
عاشقانه نباشد، سیاسی نباشد، افسرده کننده نباشد، گیر سه پیچ به کسی نداشته باشد، از خود درگیریهای همیشگیام حکایت نکند، درباره این نباشد، درباره آن یکی هم نباشد، عکس؟ نه، عکس نمیخواهم بگذارم.
ربطی به خوابهایم نداشته باشد، درباره کتابها و فیلمها نباشد، درباره ترکاندن نباشد در مورد فر موها هم.
روزمره نباشد، لینک به صدای آنها که دوستشان دارم؟ هرگز! وطنبازی؟ عمراً! در مورد درگیریهای امروز در دانشگاه تهران؟ بیخیال! در مورد روز جهانی کودک؟ حوصله ندارم، درباره دوچرخهام که کنار خیابان مانده؟ مزخرف است، درباره تو؟ بیخیال! در مورد خودم؟ پووووف!
خب وقتی حرفی نیست یا اگر هست نوشتنی نیست یا اگر نوشتنی است نمیخواهم کسی بخواند. فقط برای خاطر اینکه کسی خواسته است، اینجا را خط خطی میکنم. این خط... این هم یک خط دیگر، شد خط خطی!