« August 2007 | صفحه اصلی | October 2007 »

خانه خانم و آقای نویسنده

September 30, 2007 02:58 AM


مدتی است دارم جلد دوم نامه‌های جلال و سیمین را می‌خوانم. جلد اول نامه‌های سیمین است به جلال در سفرش به آمریکا و زمان تحصیل در دانشگاه استنفورد و جلد دوم نامه‌های جلال است به سیمین در همان تاریخ.

گاهی حرص می‌خورم و کتاب را پرت می‌کنم کنار و گاهی احساس می‌کنم خواندن این نامه‌ها سرک کشیدن به زندگی خصوصی این آدم‌هاست و گاهی فکر می‌کنم مرور زندگی آدم‌هایی که مهم‌اند در لحظه‌های خصوصی‌شان مهم است بخصوص که یک طرف آن زنی است روشنفکر در زمانه خود که هنوز زنده است و داستان‌هایش زنده‌اند.

یکی نامه‌های سیمین و سبک زندگی‌شان برایم جالب است و یکی هم نامه‌های فروغ به پرویز شاپور در کتاب تپش‌های عاشقانه قلبم. حقیقتش این است که از دست سیمین بیشتر حرص می‌خورم چون سن و سالش وقت نوشتن آن نامه‌ها بیش از سی سال است و خانواده‌اش روشنفکرند و خودش اهل قلم است و واقعا عصبانی کننده است که مثلا از دست خواهر و مادر جلال گله کند و از این حرفهای این چنینی بزند آن هم وقتی آن سر آمریکا نشسته و مثلا دانشجوی دکتراست اما فروغ به هر حال وقتی آن نامه‌ها را می‌نوشته شانزده هفده سال بیشتر نداشته است.

مثلا سیمین وقتی در استنفورد تنهاست و گاهی کمی خوش می‌گذراند و به مهمانی یا جشنی می‌رود عذاب وجدان می‌گیرد و برای جلال می‌نویسد درست است من به این مهمانی رفتم ولی اصلا خوش نگذشت و چه فایده که تو نبودی و اینها.

از آن‌طرف نامه‌های جلال شامل گزارش لحظه به لحظه زندگی اوست. از غذا خوردن، رفتن به دفتر حزب، سینما رفتن، حمام کردن، سرما خوردن، سلمانی رفتن (با ذکر تعداد دفعات) و ...حتی اگر در خیابان به کسی برخورده این را هم در نامه می‌نویسد و وای که چقدر رمانتیک!

ساعت شش و نیم بعد از ظهر یکشنبه سوم اسفند 1331

"عزیز دلم سیمین جان، الان به انتظار کاغذت دارم کاغذ می‌نویسم. تا یکی دو ساعت دیگر باید برسد. و اگر نرسد؟"

ساعت یازده شب دوشنبه چهارم اسفند

"عصر رفته‌ام حمام و غروب هم سلمانی کردم. درست از وقتی که رفته‌ای تا به حال این چهارمین بار است که به سلمانی رفته‌ام"

ساعت هفت و نیم صبح پنج‌شنبه 13 فروردین 1332

"عزیز دلم، دیشب کاغذت نیامد. روز پست بود و من باز از ساعت هفت تا هشت و نیم منتظر کاغذت مثل سگ پاسوخته گاهی توی اتاق بودم، گاهی توی مهتابی و گاهی توی خیابان".

یک بخش از نوشته‌های جلال در واقع گزارش روزانه مراحل ساخت خانه‌شان در شمیران است. از خرید مصالح ساختمانی و سر و کله زدن با عوامل شهرداری و وضع بارندگی و تاثیرش بر کار بنا و عمله‌ها و غیره و ذلک.

جلال در نامه ساعت ده و نیم بعد از ظهر سه‌شنب دوازده اسفند 1331 می‌نویسد:

...الان تنها ناراحتی خیال من این است که نکند تو بیایی و خانه ناتمام باشد. البته قسمت‌هایی از آن را بخصوص ناتمام خواهم گذارد تا تو بیایی و به سلیقه خودت درستش کنی، بخصوص مبلمان و اورونمان (تزئین) آن را.

در مدتی که این کتاب را می‌خوانم به ماجرای ساخت این خانه علاقه‌مند شده‌ام و با نگرانی مراحل پیشرفتش را دنبال می‌کنم! امروز که این عکس را دیدم قبل از هر چیز فکر کردم که آیا این همان خانه است؟ خانه شمیران که جلال از ان می‌نویسد؟ نمی‌دانم.

چند وقتی بود می‌خواستم در مورد این کتاب بنویسم و بهانه‌‌اش نبود که پیدا شد اما حرفهای دیگرم را در این باره می‌گذارم برای بعدتر.

..........................

هر جا که به وطن وامیگردم صبح است و من آمده ام پیش شما. چقدر دلم برای درخت خرمالوی خانه ی شما تنگ شده.

.......................
دوره دو جلدی نامه‌های سیمین دانشور و جلال آل احمد را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است به قیمت هشت هزار و پانصد تومان. این مجموعه دو جلد دیگر هم دارد.

 

masoome naseri | 02:58 AM | Comment(s)(11)

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

September 28, 2007 10:52 PM


تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
 باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرفهای عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرفهای غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرفهای عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود


masoome naseri | 10:52 PM | Comment(s)(12)

از عشق تو متشکرم!


نزار قبانی شعری دارد که این‌طور شروع می‌شود:

شكرا لحبك.. 
فهو معجزتی الأخیره
بعدما ولى زمان المعجزات
شكرا لحبك 
فهو علمنی القراءة، والكتابه، 
وهو زودنی بأروع مفرداتی.. 

و این‌طوری تمام می‌شود:

شكرا لكل دقیقه.. 
سمحت بها عیناك فی العمر البخیل 
شكرا لساعات التهور، والتحدی،
واقتطاف المستحیل.. 
شكرا على سنوات حبك كلها.. 
بخریفها، وشتائها 
وبغیمها، وبصحوها،
وتناقضات سمائها.. 
شكرا على زمن البكاء ، و مواسم السهر الطوی 
شكرا على الحزن الجمیل .. 
شكرا على الحزن الجمیل .. 

 همین!


masoome naseri | 03:51 AM | Comment(s)(5)

در اهمیت آقای رئیس‌جمهور

September 26, 2007 12:04 AM


این تصویر چهار تا از شبکه‌های تلویزیونی جهان است که همزمان به صورت زنده سخنرانی محمود احمدی‌نژاد را در مجمع عمومی سازمان ملل پوشش می‌دادند.
بی بی سی، سی ان ان، شبکه خبر و فرانس 24. قطعا شبکه‌های دیگری مثل الجزیره هم همین کار را می‌کردند.
البته بی بی سی از وسط‌های سخنرانی بی‌خیال شد و سراغ برنامه‌های دیگرش رفت اما سی‌ ان ان و فرانس 24 تا آخر سخنرانی محمود احمدی‌نژاد را پخش کردند. به نظرتان چرا این آقا این همه مهم است؟

unahmadinejad1.jpg


masoome naseri | 12:04 AM | Comment(s)(13)

فر!

September 25, 2007 07:26 PM


 به زودی یا موهایم را فر می‌کنم یا وبلاگم را در یک عملیات انتحاری منفجر می‌کنم. چون موهایم در خوشبینانه‌ترین شرایط 5 سانتی‌متر هستند کار دوم قریب‌الوقع‌تر است!


masoome naseri | 07:26 PM | Comment(s)(2)

اسکلیسم سیاسی!

September 24, 2007 04:01 PM


شبکه خبر ایران، گزارش دیدار ایرانی‌های مشتاق را نشان می‌دهد که در نیویورک دارند از سر و کول هم بالا می‌روند تا دست‌شان به رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد برسد.

از آن طرف شبکه‌های سی‌ان‌ان، الجزیره، فرانس 24 از معترضینی حرف می‌زنند که در مقابل دانشگاه کلمبیا تجمع کرده‌اند و به سخنرانی احمدی‌نژاد اعتراض می‌کنند و می‌گویند هیتلر قرار است در این دانشگاه سخنرانی کند از ان طرف رئیس دانشگاه کلمبیا می‌گوید به خود هیتلر هم اجازه سخنرانی می‌دهد این که چیزی نیست.

فرانس 24 فقط از صبح تا حالا چند تا کادر بسته از تجمع معترضین پخش کرده یعنی که تعدادشان قابل توجه نیست. خبرنگار سی‌ان‌ان هم در یک کیلومتری محل تجمع ایستاده و گزارش می‌کند و به ته خیابان اشاره می‌کند یعنی معترضین آنجا هستند. آن ته هم زیاد معلوم نیست چه خبر است. یکی نیست بگوید پس چرا تو با این همه فاصله از اصل خبر ایستاده‌ای و گزارش می‌دهی؟

توی این هاگیر واگیر سی‌ان‌ان فیلم سیصد را تبلیغ می‌کند و شبکه خبر ایران، مانور نیروهای نظامی را که یعنی عمراً اگر ما کم بیاوریم.

احمدی‌نژاد گیر داده که الا و بلا من می‌خواهم بروم از برج‌هایی که روزی روزگاری دوقلو بودند بازدید کنم و آنها هم می‌گویند عمراً زیر بار این بیلاخ سیاسی نمی‌روند.
کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازی‌ها کار همین احمدی‌نژادی است که کلا ریز می‌بینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.

 

masoome naseri | 04:01 PM | Comment(s)(9)

عصبانیت یک آدم از محور شرارت!

September 21, 2007 04:25 PM


ببینید احمدی‌نژاد است که باشد، من هم از این آقا خوشم نمی‌آید ولی نمی‌دانم چرا کسی دقت نمی‌کند که این خبرنگار محترم مزخرف گفته است!

مگر ما بن لادن ساختیم؟ مگر ما القاعده راه انداختیم؟ مگر ما برج‌های جهانی را ترکاندیم که حالا حضور یک آدم ایرانی در آنجا، هر کسی می‌خواهد باشد باعث آزردگی خاطر آمریکایی‌ها و توهین به آنها شود؟

از قضا این کار یکی از افه‌های خوب سیاسی احمدی‌نژاد بوده است و برخورد مقامات آمریکایی و رد این درخواست، کاملا غیرمنطقی است.

................

پ.ن. لطفا هی نگویید چی بودیم و چی شدیم و اینا چون هر چی بودیم و هر چی شدیم خودمان بودیم و خودمان شدیم. این آقایی که شما دوستش ندارید هفده میلیون رای را که از توی جوب پیدا نکرد! یک عده‌ای که در ذیل ضمیر "ما" قرار می‌گیرند به او رای داده‌اند و حالا هم فرستاده‌اندش نیویورک حالش را ببرد!

 


masoome naseri | 04:25 PM | Comment(s)(26)

اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟


سرگرمی تازه‌ام این است که می‌زنم خودم را گم می‌کنم و بعد دنبال خودم می‌گردم. خیابان‌ها را اشتباهی می‌روم، از جایی که نباید بپیچم می‌پیچم و ظرف سه سوت گم می‌شوم.
بعد روی نقشه، خودم را جستجو می‌کنم و پیدا که شدم خوشحال می‌شوم. خوشحال شدنم زیاد سخت نیست همین‌قدر ابلهانه است. کافی است پیدا شوم.
اگر یک روز درست و حسابی پیدا کنم خودم را طوری که دیگر گم شدنی در کار نباشد خوب خواهد شد شاید.

masoome naseri | 04:00 AM | Comment(s)(5)

فیلم دیدن به سبک ایرانی

September 20, 2007 02:11 AM


با دوست عزیز که این روزها گمانم فرصت فیلم دیدن ندارد می‌رفتیم به انواع و اقسام پاتوق‌های فیلمی سر می‌زدیم. فیلم‌های دست اول دنیا در بساط دستفروش‌های اهل فیلمی که اینجا و آنجا نشان می‌کردیم پیدا می‌شد. هزار تا هزار و پانصد تومان.
آن یکی که نزدیکی‌های فلسطین و دانشکده هنر بود و تیریپش فیلم هنری بود آخر آخرش برای هر دی وی دی دو هزار تومان می‌گرفت و این رفیقمان می‌گفت لامصب خیلی گران‌فروش است!
حالا به عنوان یک ایرانی اصیل در بلاد کفر، پرچم فیلم دزدی را برافراشته نگه داشته‌ام. یکی دو شب پیش
death proof را دیدم از برادر تارانتینو که خب خیلی توپس بود و البته آنچه بر زیبایی این اثر می‌افزود این بود که این فیلم برادر تارانتینو هنوز به پرده‌های سینماهای اروپا نرسیده. به عبارت بهتر در حالی که این همشهری‌های اسکل ما می‌روند دی وی دی کوئین و لیتل میس سان شاین را شبی چهار یورو اجاره می‌کنند من death proof نگاه می‌کنم.

این فیلم nine lives هم خیلی خوب بود و دوستش داشتم.
الان هم می‌خواهم فیلمی ببینم به اسم
Valley of Flowers که یک فیلم هندی است با زیرنویس تامیلی! این‌جوری نگاه نکنید کسی که فیلم را به من داده گفته از این فیلم هندی هنری‌هاست که کلا چه شود!


masoome naseri | 02:11 AM | Comment(s)(8)

پینگیده شده ام

September 17, 2007 09:49 PM

من نمی‌دانم چرا پینگ شده‌ام و هیچ چیزی هم به عقلم نمی‌رسد که اینجا بنویسم.

masoome naseri | 09:49 PM | Comment(s)(11)

یک روز معمولی شاید!

September 15, 2007 08:53 PM


یک جای فیلم هنرپیشه اکبر عبدی می‌گوید: وقتی معشوق اومد تو خونه برات قورمه سبزی پخت دیگه فاتحه عشق خونده‌ است!

خب این یک نگاه بسیار اندیشمندانه به فرایند ازدواج است! من قبل از ازدواج فیلم هنرپیشه را دیده بودم و گمانم با چشم‌های باز این کار را کردم. فقط نمی‌دانم از آنجایی که هر دو نفرمان قورمه سبزی می‌پزیم همچنان مساله فاتحه صادق است یا خیر!

امروز که در ساعت‌های پایانی‌اش به سر می‌بریم سالگرد ازدواج ما بود. هفت سال است ما مشغول زندگی مشترک هستیم و از آنجایی که هر دوتامان بشدت آنلاین هستیم هفتمین سالگرد این اتفاق خجسته! را امروز، آنلاین به هم تبریک گفتیم.

راستش من سعی می‌کنم به مزایا و مضار ازدواج فکر نکنم و این که اصلا آدم ازدواج می‌کند که چه بشود؟ چون ممکن است دچار بیهودگی شوم ولی خب با معیارهای رایج روشنفکرانه که در نظر بگیرید ما یکی از بهترین زندگی‌های ممکن را داریم. یک نوع رفاقت مزدوجانه!

یک روز اگر وقت کنم در مورد زندگی مشترک روشنفکرانه چیزی می‌نویسم که خیلی کار سهل و ممتنعی است.

یکی از سختی‌هایش هم توضیح دادن مدل زندگی‌تان برای دیگران است که مثلا مدل روابط‌تان را درک نمی‌کنند چون در چارچوب‌های معمول نمی‌گنجد. در مورد سادگی‌هایش هم چیزی نمی‌گویم خودتان بروید امتحانش کنید!

برای یادبود وبلاگی سالگرد این ازدواج همین کافی است. این همسر گرانقدر ما که اصولا شان وبلاگش اجل از آن است که بخواهد چیزی از این دست در آن بنویسد!

 


masoome naseri | 08:53 PM | Comment(s)(21)

بیزینسی به اسم انتشار روزنامه

September 14, 2007 10:01 PM


فرض می‌کنیم شما دو سال است مشتری یک نوع سس مایونز هستید به اسم "خوشمزه". بعد می‌زند و این سس به هر دلیلی تولید نمی‌شود. شما سالاد خوردن را ترک نمی‌کنید، می‌روید مشتری سس مایونزی می‌شوید به اسم مثلا "بامزه". این سس هم بعد از یک سال دیگر تولید نمی‌شود.


این روند را در نظر بگیرید تا سس بیستم و سی‌ام و چهلم! مگر شما چقدر دیوانه سالاد خوردن هستید؟ بالاخره کم می‌آورید و بی‌خیال می‌شوید می‌روید به جای سالاد با غذایتان خیارشور و ترشی و ماست می‌خورید یا سالاد را بدون سس می‌خورید.

 اتفاقی که در مورد روزنامه‌های ایرانی افتاده از این دست است. جامعه را روی دست می‌بردند، صبح امروز در دو سه نوبت چاپ می‌شد، بعد یکی یکی و حتی چند تا چند تا توقیف شدند. از نشاط و عصرآزادگان و مشارکت و نوروز و بهار و یاس بگیر تا هم‌میهن و شرق.
خب خدا وکیلی شما اگر آدم عاقلی بودید سالاد خوردن را ترک نمی‌کردید؟ منظورم البته روزنامه خواندن است.
تازه این یک طرف ماجراست. فرض کنید کارخانه‌ تولید کننده روی شیشه‌هایش بنویسد سس ولی داخل آن ماست بریزد باز هم شما مگر دیوانه‌اید که ماست را به قیمت سس بخرید؟
در مورد مطبوعات ایرانی الان این اتفاق افتاده است که اسمشان روزنامه است اما به هزار و یک دلیلی که تکرار کردنشان تکراری است کار اطلاع‌رسانی از دست‌شان برنمی‌آید. یعنی از حیز انتفاع خارج شده‌اند.
خب مساله کاملا بیزینسی است. مگر مشتری بیمار است که کالایی بخرد بدون آن که از فواید آن بهره‌مند شود؟
همه اینها را نوشتم که بگویم استاد عزیز من آقای حسین قندی اگر واقعا فکر می‌کند بحران مخاطب ربطی به توقیف مطبوعات ندارد جسارتا اشتباه می‌کند. خبرگزاری مهر هم با افتخار همین را تیتر می
کند.

در همان دوران کوتاهی که مثلا اسمش بهار مطبوعات بود خیلی‌ها عادت روزنامه خوانی پیدا کرده بودند و روزی سه چهار عنوان روزنامه می‌خریدند.

البته خودمان را که نمی‌توانیم گول بزنیم. حرف آقای قندی درست است که همان روزنامه‌ها هم ارگان این طرفی‌ها و آن‌طرفی‌ها در حکومت بودند و در یک دعوای درون حکومتی روزنامه‌ها توقیف شدند اما در این گیر و دار بالاخره کمی از واقعیت‌ها از پرده بیرون می‌افتاد.

حالا که کلا عصر یخبندان است. قوه قضاییه، خبرنگار را به نشست‌های خبری راه نمی‌دهد و هیچ‌کس نیست که بگوید آقا چرا خبرنگار ما را بیرون کردید. تازه خبرنگار را هم توبیخ می‌کنند! فکر کنم بهتر است دعا کنیم درون حاکمیت دعوا بشود بلکه چشم مردم به یک جلوه از جمال حقیقت روشن شود.


masoome naseri | 10:01 PM | Comment(s)(6)

ساعت چهار و پنجاه و هفت دقیقه


فیلم گهی بود و خدا را شکر تمام شد. گرسنه‌ام و حسش نیست که بروم چیزی بخورم. وبلاگ‌های خواندنی‌ام ته کشیده‌اند. این موقع شب قصد باسواد شدن و درس خواندن هم ندارم. تنها موجود آنلاین در چت جی‌میل یک رفیق شب کار است که نه تنها نارنجی است بلکه روبروی اسمش نوشته نمی‌تواند چت کند. خوابم نمی‌برد. اگر الان نخوابم گمان نکنم بتوانم ظهر بیدار شوم و بروم سرکار. اگر این پست را پابلیش کنم معلوم می‌شود تا این موقع در کمال صحت و سلامت بیدار بوده‌ام و فردا آقای رئیس با یادآوری مقررات اداری، روزم را قشنگ می‌کند.

تنها خوبی‌اش این است که الان دوست عزیز همکاری ای‌میل زده و از این‌که ادایش را در برنامه‌هایمان درآورده‌ایم ابراز خشنودی و التفات کرده است. خدا زیاد کند این آدم‌های با تولرانس‌مند را!

به درک! بلند می‌شوم یک چیزی درست می‌کنم می‌خورم بعد نامه‌های جلال و سیمین را می‌خوانم و بعد تمام تلاشم را می‌کنم که به ملکوت از نوع اعلی بپیوندم!

 


masoome naseri | 03:56 AM | Comment(s)(6)

Junkie TV

September 13, 2007 08:23 PM


Junkie TV مستند جالبی است که تازگی‌ها دیده‌ام و حیف است درباره‌اش ننویسم. این مستند یک ساعت و نیمه از دل بیش از سه هزار ساعت ویدئویی تهیه شده که ریکی کییرهام در طول زندگی‌اش و از زندگی‌اش گرفته است.

ریکی گزارشگر یک شبکه تلویزیونی محلی در آمریکا و متولد 1958 در اوکلاهاما است. او در جشن تولد 14 سالگی‌اش یک دوربین فیلمبرداری هدیه می‌گیرد و از آن بعد دوربین، تبدیل به یکی از اعضاء خانواده‌اش می‌شود. وقتی می گویم یک عضو خانواده باید ببینید که چطور در سفرها، جشن‌ها، بدبیاری‌ها، طلاق و تولد بچه‌ها حضور دارد.

 او تقریبا هرکاری که در زندگی‌اش کرده روبروی دوربین بوده حتی حامله‌ شدن دوست دخترش، تصمیمش برای ازدواج، دعوای خانوادگی، بریدن بند ناف بچه‌هایش در بیمارستان، مصرف مواد مخدر، بازداشت به دست پلیس و هر اتفاق دیگری که فکرش را بکنید.

جالب اینجاست که او تا سال 2004 هیچ‌کدام از این فیلم‌ها را تماشا نکرده و در این سال آرشیو بزرگش را مرور می‌کند و از میان آن همه فیلم، یک مستند یک ساعت و نیمه می‌سازد.

این یکی از جذاب‌ترین دیوانگی‌هایی است که تا حالا در زندگی‌ام دیده‌ام. اسم فیلم هم کاملا مناسب است چون اعتیاد ریکی به مواد مخدر در زمینه اعتیادش به تصویر نمایش داده می‌شود و یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستان زندگی‌اش است. او یک معتاد به هروئین و تصویر است.

.............

پ.ن. یکی از خوبی‌های زندگی، وجود آدم‌هایی است که لینک‌ها‌ و فایل‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های خوب زندگی‌شان را با آدم قسمت می‌کنند. بنابراین با تشکر ار خانواده ستاره رجب‌پور!

 

masoome naseri | 08:23 PM | Comment(s)(0)

یک یاد ایام دردناک!

September 12, 2007 01:02 PM


دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته! از آن سردردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم. شب‌هایی که برق می‌رفت و اینترنت قطع می‌شد و یکی دو نفر هم که من جزء‌شان نبودم! دو در می‌کردند و بین صفحه‌بندی می‌رفتند کافی‌شاپ و همه صفحه‌های بسته شده می‌رفت روی هوا و ساعت دو بعد از نیمه شب بود و این‌ور ساختمان برق داشت و آن‌طرف نداشت و باید کامپیوترها را از این ور می‌بردیم آن‌وری که برق هست و ... الی آخر!

بعد مجله به جای شنبه، یکشنبه بلکم! دوشنبه یا سه‌شنبه می‌آمد روی دکه و بروبکس خواننده زنگ می‌زدند ببینند این که مجله دیر آمده یک اتفاق معمول است یا چلچراغ کلاً پکیده؟!

امیدوارم حالا که چلچراغ جردن نشین شده و من هم نیستم که دودر کنم همان شنبه‌ها بیاید روی دکه ولی همه اینها را نوشتم که بنویسم دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته، از آن سر دردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم و هنوز ادامه دارد.

 


masoome naseri | 01:02 PM | Comment(s)(11)

کلاغ و گیسو

September 10, 2007 12:47 PM


 

یه کلاغ نشسته اونجا روی دوش خسته توت
یه کلاغ به رنگ چشمات یه کلاغ به رنگ گیسوت
می‌نویسمش رو کاغذ تا بدونی توی باغم
توی این همه پرنده من هواخواه کلاغم...

.................... 

 این روزها هی خودم را لای خط و خطوط فراموش شده بازیافت می‌کنم. این چهار خط دیروز زیر دوش یادم آمد اما مال الان نیست، مال سال‌ها پیش است. اصلش را برای کسانی خوانده‌ام و احتمالاً برای کسی یا کسانی یادداشت کرده‌ام. اگر دوستی، رفیقی اصلش را دارد یک نسخه‌اش را به خودم بدهد ببینم آخر شعر چه بلایی سر کلاغ آمده است.

 

 

masoome naseri | 12:47 PM | Comment(s)(9)

نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید

September 5, 2007 01:45 PM


در فیلم شکلات صحنه‌ای وجود دارد که شهردار مذهبی و سنتی داستان، شبانه از مغازه شکلات فروشی ژولیت بینوش سر در می‌آورد. یک تکه شکلات می‌خورد و تازه پس از یک عمر زهد و پارسایی لذت دنیا را می‌چشد.

کشف شیرینی شکلات اول، باعث می‌شود او بی‌خود شود و شروع کند به خوردن دیوانه‌وار بقیه شکلات‌ها. بعد از آن شهوت شبانه شکلاتی، صبح، آقای شهردار را می‌بینیم که خواب و خراب، دراز به دراز وسط ویترین شکلات فروشی خوابش برده است.

طعم شکلات، شیرینی دنیایی است که او یک عمر خود را از آن محروم کرده و حالا با سر، وسط معرکه آن افتاده است؛ بی‌خود و بی‌آبرو البته!

تماشا یا تحمل تماشای فیلم "س‌ ک س و فلسفه" باعث شد یاد آن شب شکلاتی بیفتم. نگاه محسن مخملباف در این فیلم به عشق و رابطه عشقی و رابطه جنسی، برای من مثل چهره رسوا شده آن شهردار شهر کوچک مذهبی است.

از مورد خاص ناصر خسرو قبادیانی که بگذریم، چهل‌سالگی از دیرباز موسم  بیدار شدن شهوات و میل به زندگی بوده است. "چل‌چلی کردن" بهترین اصطلاحی است که برای رفتار آدم‌های پیشاپنجاه ساله می‌توان به کار برد. این اصطلاح کاملا برازنده رفتار و کردار نسل انقلاب کرده‌ ایرانی است که این روزها دهه چهل و پنجاه زندگی را تجربه می‌کنند و محسن مخملباف یکی از آنهاست.

نسلی که جوانی اش در دهه پنجاه و شصت گذشت از همه جنون جوانی، تنها انقلابی‌گری و ایدئولوژی‌زدگی نصیبش شد. نه نشستن در کافه‌ای دنج، نه شانه به شانه قدم زدن با کسی زیر باران یا روی برگ‌های پاییزی، نه مبادله شاخه گلی سرخ یا بوسه‌ای یا دستی یا دلی. اگر هم عشقی در این میانه پا گرفت، مثل داستان «مرا ببوس» خود مخملباف پشت دیوارهای زندان های ایدئولوژیک، سوخت و خاکستر شد.

حالا نسلی که جوانی‌اش، حرام اعلامیه پخش کردن و تظاهرات رفتن در دهه چهل و پنجاه شده، تازه می‌فهمد که تکه بزرگی از کیک دنیا را از دست داده است.

نسل جوانی که آن سال‌ها انقلاب کرده، به عشق، دیر رسیده، به جنون، دیر رسیده، به فرو ریختن دل، دیر رسیده، به رنگ قرمز، دیر رسیده، به لذت پنهان‌کاری دیر رسیده، به هراس رسوایی، دیر رسیده، به کشف لذت دست بردن به سمت کسی یا چیزی که ایدوئولوژی آن را حرام  یا ضد انقلابی معرفی کرده، دیر رسیده. بنابراین در مقابل کشف لذت دنیا یا مثل آن شهردار کذایی کارش به رسوایی می‌کشد یا مثل مخملباف در فیلم "س ک س و فلسفه" کلیشه مفتضحی ازعشق به دست می‌دهد و خودش را در رنگ قرمز به آتش می‌کشد. انگار  که برای نوشتن و طراحی پلان‌های فیلمش نه به حس و عواطف انسانی که به جزوه‌های درسی مکتب رمانتیسیسم رجوع کرده باشد.

050914183337DSC_0774.jpg

آدم‌های این نسل، یعنی نسلی که مخملباف یک نمونه آن است، این سال‌های زندگی را به دریغ یا به رفتارهای پرخطر به معنای خاص و عام می‌گذرانند!

به گمانم به مفهوم جامعه‌شناختی آن باید این نسل را "آسیب‌شناسی" کرد. رفتارهایش را درک کرد. باید آرام آرام به آتش دنیا نزدیک شوند، طوری که نسوزند. تلاش برای متعادل کردن زندگی آنها، کمترین فایده‌‌اش این است که نگاهشان به زندگی، به عشق، به جنون و به جوانی متعادل‌تر می‌شود و به این ترتیب نسل جوان امروزی از ترکش ندانم‌کاری‌های فرهنگی- اجتماعی، خانوادگی، عشقی و جنسی آنها در امان می‌ماند.

 



masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(22)

خواندنی‌های آخر شب

September 2, 2007 12:32 AM


یک- کتاب تازه خالد حسینی، هزاران خورشید درخشان هنوز در بالای فهرست پرفروش‌هاست. از در و دیوار کتابفروشی‌های اینجا که خالد حسینی می‌ریزد آن‌قدر که هری‌پاتر گم شده است.

همین امروز توی کتابفروشی سر کوچه‌مان هم دیدم ده کتاب پر فروش را آن وسط چیده بودند و هزاران خورشید درخشان اول بود و بادبادک‌باز دوم. ای جماعت! ادبیات افغانستان هم جهانی شد و ما هیچی نشدیم! حتی یک رمان پرفروش از این دفاع مقدس هشت ساله ما بیرون نیامد.

دو- گاردین می‌گوید پیرترین بلاگر جهان یک زن 95 ساله اسپانیایی است به اسم آملیا لوپز (این لوپزها همه‌ بچه معروف اند آن از جنیفرشان این هم از آملیا) که وبلاگش 340 هزار بازدید کننده دارد آماری که بسیاری از بلاگرهای جوان خوابش را می‌بینند!

 هشت ماه پیش این وبلاگ را نوه این خانم به عنوان هدیه تولد به مادربزرگش داده است. وبلاگش که خیلی فعال و صورتی است.

امروز نیویورک تایمز گزارشی کار کرده بود درباره محسن نامجو و نوشته بود او باب دیلان ایران است و این حرف ها.

این هم یک گزارش در مورد بچه دبستانی‌های الکلی.


masoome naseri | 12:32 AM | Comment(s)(4)