« July 2007 | صفحه اصلی | September 2007 »
پراکندههای یک روز نسبتاً بیمار!August 31, 2007 07:29 PM
یک- یکی از نویسندههای معاصر که کتابی عالمانه و محققانه نوشته است درباره آثار صادق هدایت تعریف کرده بود که مواد این کتاب را در دستشویی خانهشان فراهم کرده است.
گویا ایشان به دلیل ابتلا به یک بیماری خاص، مدت زمان اقامتشان در دستشویی کمی طولانی بوده و برای سر نرفتن حوصلهاش تعدادی از کتابهای صادق هدایت را در دستشویی میگذارد تا هم در آرامش آنجا بنشیند و هم بیکار نباشد. در نتیجه این مطالعه و تامل و تفکر، مواد لازم برای نوشتن آن کتاب فراهم شده است.
این روش، روش کارآمد و مفیدی است برای خواندن چیزهایی که خواندنشان به طور معمول و در حال لم دادن توی کاناپه سخت است.
با استفاده از همین روش، بالاخره مقاله معماری قدیم و تکنولوژی جدید هایدگر را تمام کردم. مدتها بود میخواستم کتاب فلسفه تکنولوژی را تمام کنم اما نمیشد. مقالههای اول و آخر را خوانده بودم و مانده بود این یکی.
از هفته پیش کتاب را برداشتم با خودم بردم دستشویی و هربار که به آنجا سر میزدم چند صفحهای از آن را میخواندم تا اینکه بالاخره تمام شد. تازه آرامش حاکم بر آنجا باعث شد مطالعهام عمیقتر شود و بزودی خلاصهای از دریافتهایم را از این کتاب اینجا مینویسم!
دو- از طریق لینک یک پزشک رفتم به کلینیک آزمایش اعتیاد وبلاگی و این هم نتیجه شرمآورش! باید یک نفر دست و پایم را به تخت ببندد گمانم!
Mingle2 - Dating Site
masoome naseri | 07:29 PM | Comment(s)(8)
the break upAugust 26, 2007 08:00 PM
دوربین و ذوق عکاسیام را از دست دادهام. دوربین محبوبم خیس خورده و رنگ قاطی میکند خودم هم که همینطور خشکاخشک، اصولا قاطیام. این عکس را در سفر به هارد حاوی عکسهایم پیدا کردهام و دوستش دارم.
masoome naseri | 08:00 PM | Comment(s)(9)
god,s warriorsAugust 24, 2007 09:23 PM
سی ان ان این روزها دارد مستند god,s warriors رزمندگان(جنگجویان؟) خدا را پخش میکند. مستند باشکوهی است که کریستین امانپور آن را ساخته و برای ساختش به ایران هم سفر کرده است. این را نوشتم که بگویم این مستند را از دست ندهید.
دیروز در بخشهایی از برنامه به مساله زنان و اسلام در ایران پرداخته بود و از آن جایی که من دیدم گفتگو با شیرین عبادی، شادی قدیریان و رفعت بیات را نشان داد. الان هم به سیاستمداران محافظهکار مسیحی یا اینطور که من میگویم "جنتیهای مسیحی" پرداخته است.
..............
این جدول را هم از دست ندهید بهترین و بدترین شهرها برای زندگی. برای پیدا کردن تهران زحمت نکشید تهران در قسمت بدترینها یکی مانده به آخر است.
............................
پ.ن. تصحیح میکنم که ما یکی مانده به آخر نیستیم صد و بیست و چهارمی هستیم. ببخشید دقت نکردم.
masoome naseri | 09:23 PM | Comment(s)(10)
پراکندههای یک روز تعطیلAugust 23, 2007 09:03 PM
یک- دوست عزیز از دست رفتهای التفات کرده و باقیات الصالحات از خودش به جا گذاشته و یک درخت نارنج به من هدیه داده است. فکر نکنید از این درختهای دو سه متری است کلا سه وجب است با نارنجهای فسقلی تزیینی!
البته خودش گفته بود پرتقال است ولی با یک دوست فضول امتحان کردیم و خوردیم دیدیم که نارنج است. حالا این درخت نارنج فسقلی برای خودش معضلی است. گلدان عوض کردن و آب دادن و رو به آفتاب نگه داشتن و از این قضایا دارد که من خداییش تا حالا اینکاره نبودهام.
من خودم گاهی گرسنه میمانم فقط به این خاطر که حسش نیست بلند شوم از توی یخچال چیزی بردارم بخورم و حالا باید حواسم باشد که ای داد بیداد اینکه برگهایش آویزان شده یعنی چهار روز است آب نخورده و از این حرفها!
حالا در اثر یک جنون آنی که نتیجه یک روز تعطیل است رفتم یک گلدان گل کاغذی خریدم. فکر کردم این درخت نارنجم گناه دارد تنهایی در آن بالکن در تنهایی سر کند. بعد فکر کردم این گلدان کوچک ریشههای گل را اذیت میکند نتیجه اینکه دو تا گلدان بزرگتر دیگر هم خریدم.
به خانه که برگشتم یک ساعتی دستم بند جا به جا کردن گلها و خاک ریختن و جمع کردن و این قضایا شد. در همه این احوال به خودم و البته آن دوست گرانقدر لعنت میفرستادم که حالا "مسئول" جان این طفلکیها شدهام. من اصولاً اهل " مراقبت" نیستم و حالا توی دردسرش افتادهام.
اگر تا یک ماه دیگر توانستم این وضع را تحمل کنم که ادامه میدهم وگرنه با پست هوایی هر دو را میفرستم لندن!

دو- از دیروز تصمیم گرفتهام از بد غذایی و بد ادایی دست بردارم. در اولین اقدام فکر کردم بروم رستورانهای ملیتهای مختلف و از روی منویی که از آن سردرنمیآورم غذاهایی را که نمیشناسم سفارش بدهم ببینم نتیجه چه میشود.
در اولین اقدام یک رستوران هلندی را انتخاب کردم (اینجا پیدا کردن رستوران فیلیپینی آسانتر از رستوران هلندی است!) و از روی منو اسم یک غذا را که اصلا سردرنمیآوردم چه بود سفارش دادم. غذای مورد نظر همینی است که عکسش را اینجا میبینید.
انگار یک برش کیک است. ولی لازم است بگویم معجونی بود از کلم بروکلی وسط کلی پنیر داغ و یک چیزهای دیگر در کنار سالاد. اگر در شرایط عادی بود عمراً اگر این کوفت را میخوردم ولی خب چارهای نبود به خودم قول داده بودم.
اولش دو تا لیوان کولا سفارش دادم و بعد یکی زدم روی شانه خودم و به خودم شجاعت دام که هی! تو میتونی! حتی یک تکه آوکادو هم خوردم که البته بیخیال بقیهاش شدم و به خودم گفتم آرام آرام! لازم نیست با سر وسط این کثافت شیرجه بروی. ولی اعتراف میکنم که شجاعت خوردن زیتون کنار غذا را پیدا نکردم.
خدائیش کار سختی بود ولی انجامش دادم چون نمیخواستم جلوی خودم کم بیاورم. فقط امیدوارم تجربههای بعدیام بهتر باشند.
این غذایی که خوردم علیرغم شکل و شمایل و محتویاتش یک غذا بود با طعم معمول یک غذا. چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم ولی خب استفراغآور هم نبود. خدا فقط رحم کند و خودم فدای سر دیوانگی جدیدم نشوم.
سه- دقت کردهاید کارگردانها چه علاقهای به نمایش جزییات مراسم اعدام دارند؟
masoome naseri | 09:03 PM | Comment(s)(8)
یک روزAugust 20, 2007 01:13 AM
میگوید: یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس
masoome naseri | 01:13 AM | Comment(s)(11)
باران تابستانAugust 19, 2007 08:06 PM
سر صلات ظهر تیر و مرداد
چشماتو هم میذاری بارون میاد!
یک یادداشت خیلی خیلی بلند نوشته بودم که بی خیال انتشارش شدم. بیخیال ساقی و باقی. تو چطوری؟
masoome naseri | 08:06 PM | Comment(s)(3)
dancer in the darkAugust 17, 2007 12:58 AM
حالم از این کارگردانهای خر به هم میخورد که میزنند خواننده محبوب آدم را ته یک فیلم مسخره اعدام میکنند آن هم این وقت دیر وقت شب که آدم هیچ غلطی نمیتواند بکند جز اینکه بنشیند بر خیابان "بیلدردایک کاده" دوچرخه سوارهای بامدادی را بشمرد تا این خاطره بد فراموشش شود.
بیورک عزیز! تو چرا در این فیلم احمقانه بازی کردی؟ موزیکال بود که بود. تازه موزیکالش هم جاندار نبود! دلم میخواهد هر چه فحش بلدم و بلد نیستم به این فونتریه بدهم حیف که خانواده نشسته!
این هم برای تغییر آب و هوای خودم. Human Behavior
masoome naseri | 12:58 AM | Comment(s)(6)
در حاشیه ساقی و باقی!August 15, 2007 03:45 PM
وقتی شعر و روزنامهنگاری و فمینیسم سر چهارراهی به هم میرسند قاعدتاً من هم باید همان حوالی باشم. برای نوشتن این پست گرچه یک هفتهای فکر کردهام اما دستکم سه دلیل موجه دارم که بنویسم پس مینویسم.
تاکید میکنم که این نوشته در دفاع از خانم ساقی قهرمان و جهان ادبیاش نیست که من تا پیش از این مصاحبه از وجودش بی اطلاع بودم بلکه در بازخوانی رفتار خودمان به عنوان روشنفکر است همین و تمام.
من با خوشبینی تمام بنا را بر این میگذارم که دوستان و آشنایان با هویت جنسی این خانم مشکلی ندارند و حتی اگر خودشان علاقهای به چنین گرایشهایی ندارند گرایشهای این چنینی دیگران را دموکراتمنشانه میپذیرند.
میگویند: ساقی قهرمان شاعر نیست، نوشتههایش شعر نیست. این انگاره را این روزها اینجا و آنجا زیاد میخوانم اما چه کسی به ما حق میدهد که هویت ادبی یک نفر را تنها با خواندن چند نوشته از او کلا زیر سوال ببریم؟
فارغ از مورد خانم قهرمان، به نظر من مخاطب یک نوشته نمیتواند هویت ادبی آن متن را انکار کند. من اگر کلماتی را پشت سر هم ردیف کردم و اسمش را گذاشتم شعر، یک خواننده که صرفاً علاقهمند به شعر است و نه شعرشناس، نمیتواند در مورد اینکه این شعر هست یا نیست نظر بدهد چون در جایگاهی ننشسته که چنین حکمی بکند. میتواند بگوید از این نوشته خوشش آمده یا نه.
اما یک کارشناس یعنی کسی که دستکم گونههای ادبی را میشناسد، میتواند بگوید به این دلایلی که ذکر میکنم این نوشتهها شعر نیست. مثلا خالی از استعاره است، خالی از تصویر شاعرانه است. گرچه من شخصاً از پیروان غزل هستم اما بعد از نیما و عرف شدن شعر سپید، همین که با ترکیب عادی کلمات بازی شود «امکان» آفرینش شعر وجود دارد.
آسمان را تماشا میکنم آبی است. این جمله شعر نیست.
آبی را تماشا میکنم آسمان است. این جمله میتواند شعر باشد.
میگویند آنچه خانم ساقی قهرمان مینویسد شعر است ولی پورنو، چون اجزا غیرمعمول تن آدمی را وارد شعر کرده است. میگویند و میگویم "غیر معمول"، از این جهت که اینها تا امروز اینقدر صریح وارد نوشتههای ادبی نشده بودند.
میگویند در شعر باید حد و حدود شرعی را رعایت کرد و مرسوم نیست از لب و دهان و میان آن طرفتر برویم. خب مرحوم اخوان هم در یکی از شعرهای کتاب زمستانش که در همین جمهوری اسلامی منتشر شده است در مورد همه اندام طرف مربوطه واضح و مبرهن حرف زده است اما به این بخش داستان که رسیده نجابت به خرج داده و از تعبیر "گلدیس پاک و پردگی ناز پرور" استفاده کرده است.
باز هم علیرغم اینکه شخصاً آدم پاستوریزهای هستم، معتقدم صرف استفاده از نام اندامهای نامعمول(اندامهایی که نام بردن از آنها در شعر نامعمول است)، در یک شعر نمیتواند جواز مناسبی باشد برای چسباندن برچسب پورنو بر یک نوشته.
پورنو تعریفی دارد که علاقهمندان با گوگل کردن میتوانند پیدایش کنند. گرچه در بسیاری از نوشتههای ایشان که ذیل عنوان شعر در سایتشان هست این کلمات به کار نرفته و نمیدانم چرا با تاکید بر موارد مشخصی از نوشتههایش دوستان در موردش اظهار نظر میکنند.
میگویند هویت جنسی خانم ساقی قهرمان با عرف رایج ما همخوانی ندارد بنابراین حرف زدن و نوشتن از آن مجاز نیست.
نمیخواهم ارجاعتان بدهم به کتابهایی مثل شاهدبازی و نمیخواهم بگویم اگر تا امروز کسی برخلاف عرف چیزی نمینوشت و کاری نمیکرد ما الان کجای تاریخ اندیشه اجتماعی- فرهنگیمان درگیر سنتهای دیرین بودیم اما فراموش نکنیم که وقتی حکمی اینقدر کلی میدهیم هم شامل این حرفهای غیر متعارفی میشود که ما دوست نداریم بشنویم و هم شامل حرفهای غیرمتعارفی که ما دوست داریم بزنیم و بشنویم.
جایی دوستی در مورد ضرورت بازتعریف ادبیات نوشته بود و اینکه "ادبیات از بلندای کوچک ابتذال حلقآویز شده است". ترمز کن برادر! بگذار در مورد مفهوم ابتذال به یک توافق کلی برسیم بعد فریاد وا ادبیاتا! سر بدهیم.
کسی چند هزار کیلومتر آن طرفتر چیزهایی مینویسد که میگوید شعر است.
این نوشتهها که در ایران امکان نشر ندارند و در جامعه دیگری با اقتضائات دیگری منتشر میشوند. اگر کسی طالبشان بود و آنها را وارد حافظه تاریخ ادبیات ایران کرد که از دست من و تو کاری برنمیآید.
گفتن ندارد که در آن سوی آبها برای نشاندن خواهشهای تن، ملت سراغ ادبیات نمیروند و هزار راه معقولتر دیگر هست. در مورد همین مملکت خودمان هم حرف همیشگی ما به عوامل سانسور کتاب این بوده علاقهمندان به این گونه مسائل راهها و جاهای بهتری برای فرونشاندن اینگونه خواهشهایشان دارند بنابراین نیازی به سانسور ادبیات در تیراژ دو هزار تا نیست.
حرف من این است که دستکم ما که بارها بی دلیل از نوشتن و منتشر کردن حرفهایمان منع شدهایم نباید خودمان دیکتاتورهای دیگری بشویم و از مردم برای نوشتنشان، اعتبارنامه و جواز کسب بخواهیم وگرنه ما هم در سطحی دیگر محرمعلیخان دوران خودمان خواهیم بود.
فمینیستنما! ها؟
سر این چهارراه میرسیم به فمینیسم، خب بعد از همه "نما" ها حالا چشممان به فمینیستنما روشن! دوستانی که این لفظ را به کار بردهاند گمانم منظورشان این است که این خانم، غیرفمینیستی است که در پوشش یک فمینیست پنهان شده است.
خب لطفا نشانههای عدم باور خانم قهرمان را به باورهای فمینیسم نشان بدهید تا مطمئن شوم فقط از لفظ خوشآهنگ "فمینیستنما" خوشتان نیامده است. من که البته در مورد فمینیست بودن یا نبودنش جایی چیزی نخواندهام ولی در این مورد واقعا مشتاقم که بدانم چطور این لفظ فمینیستنما را اختراع کردهایم؟ برای بالا گرفتن دامن خودمان از آلودگی نوشتههای زنی که خواهشهای تن خودش و دیگران را مینویسد و منتشر میکند؟
یک بار دیگر همان نوشتههایی را که در آنها به عریانی از روابط جنسی صحبت شده بخوانید آن رفتارها در یک رابطه جنسی غیرمعمولاند؟ یا نوشتن و حرف زدن دربارهشان غیرمعمول است؟ هر چیز غیرمعمولی مطرود است؟ شما خودتان از این کارها نمیکنید؟
و اما روزنامهنگاری؛
میگویند این خانم ملعون، باعث و بانی توقیف روزنامه شرق و بیکار شدن دوستان ما شده است. ساده نباشید دوستان من! آن هفتاد- هشتاد روزنامه دیگر را کی به چه بهانهای توقیف کرد؟ (آمار دقیق روزنامههای مرحوم را از وحید پوراستاد میتوانید بگیرید او مسئول ثبت آمار اموات کاغذی ماست!).
میگویند دو سه هفتهای آقایان دنبال بهانهای برای تعطیلی شرق میگشتند که به لطف الهی فراهم شد و باز هم میگویند ما نباید بهانه میدادیم دستشان. وقتی ما قدم از قدم برداشتنمان بهانه است برای توقیف، دیگر چه فرق میکند به بهانه شماره چند توقیف شویم؟
جدای از این اگر بنا بر این شود که در نشریات فقط با کسانی گفتگو شود که هیچ سوسابقهای نداشته باشند و اخلاق و رفتار جنسیشان هم معقول و مرسوم باشد راستش تعدادی از همینهایی که عکسشان را هر روز در مطبوعات میبینیم خط میخورند.
دوستان روزنامهنگار من میتوانند در گروههای ورزشی، فرهنگی و حتی سیاسی مثالهایی بزنند از کسانی که در زندگی شخصیشان آن کار دیگر و چه بسا کارهایی شبیه خانم ساقی قهرمان میکنند اما پنهانی.
حالا گناه این خانم این است که به شیوه مرضیه شیعیان پشت کرده و تقیه نکرده است! ولی اگر در سکوت، هر کاری میکرد ایرادی نداشت.
از طرف دیگر، دوست روزنامهنگاری که این گفتگو را انجام داده برای پاک کردن خودش از این گناه میگوید من اصلا چیزی از زندگی این خانم نمیدانستم. درست است که این بهانه، کمی از سنگینی بار اشتباه او را کم میکند اما چهره حرفهای او را زیر سوال میبرد.
یک روزنامهنگار خوب بدون تحقیق، برای گفتگو سراغ کسی نمیرود. باید از قبل، دیگر نظرات مصاحبه شونده را میخواند دیدگاههای دیگرش را بررسی میکرد تا هم حرف تازهای در این گفتگو میزد و هم حرف تازهای میشنید.
حتی آنها که شغلشان بالا بردن یک دیوار است قبل از کار کلی ملاحظه میکنند و جوانب امر را میسنجند.
میگویند مسئولان روزنامه شرق برای انتشار این مطلب اغفال شده بودند. راستش در طول عمر روزنامهنگاری من چنین بوده که مثلا پیشنهاد میکردم با آقای فلانی گفتگو کنم. آقای فلانی یا آنقدر مشهور بوده که نیازی به معرفی نداشته یا معروف نبوده و باید میگفتم چرا مهم است که با او گفتگو کنم.
بنابراین اگر دبیر سرویس ادبی شرق و سردبیر شرق که از دوستان من است خانم مصاحبه شونده را نمیشناختهاند دستکم باید در مورد اهمیت او و جهان ادبیاش میپرسیدند. اگر هم نمیخواستند بپرسند خداوند گوگل را برای همین روزها آفریده است.
لطفاً نگویید اعتماد کردهاند چون این عذر بدتر از گناه است. اصولا یک سردبیر یا دبیر سرویس حقالزحمه بیشتری میگیرد که اعتماد نکند، چون مسئولیت بزرگتری دارد بنا بر این با گذاشتن کلاه "اعتماد" نمیتواند از زیر بار مسئولیت خودش شانه خالی کند.
به عنوان روزنامهنگاری که خودش بارها رسیدن حکم توقیف روزنامه و سکوت حاکم بر تحریریه را پس از آن تجربه کرده چطور میتوانم از بیکار شدن دوستانم متاسف نباشم؟ اما بیشتر از آن، از بعضی چیزهایی ناراحتم که این بالا به آنها اشاره کردم ،از فقدان روح رواداری در ما و قلممان.
لطفا این حرفها را به زندگیام در جغرافیا و البته فرهنگی دیگر ربط ندهید من همین چهار ماه پیش تهران بودم!
masoome naseri | 03:45 PM | Comment(s)(20)
من- زنAugust 13, 2007 08:42 PM
حرف زن دو تاست
یکی در سر و یکی در دل
من،
زبانم چموش
مثل اسبهای تاتار
دلم، رام و آرام
مثل بچه گربههای ایرانی
masoome naseri | 08:42 PM | Comment(s)(7)
گناه زیباشناسانهدارم کتابی میخوانم به اسم " متاسفیم از..." که نویسنده آن دینو بوتزاتی ایتالیایی است. این هم یک تکه از نوشتههای اوست. راستش وقتی خواندمش یاد خودمان افتادم.
به گمانم ما هم مثل آلمانیها، پیش تاریخ متهم خواهیم شد به درنیافتن تاثیر زیبایی بر سرنوشت خودمان و جهان. او مینویسد:
آلمانیها نباید تعریف کنند که آنها چیزی نمیدانستند؛ که نمیتوانستند تصور کنند؛ که فکر میکردند هیتلر مرد خوبی است و غیره و غیره.
این حرفها مزخرف است! حتی سبیلچهاش را هم دیده بودند و برای آن هورا کشیده بودند و کف زده بودند...
با پذیرفتن آن سبیلچه، " غیرممکن" بود که آزارهای شرمآور، کشتارها و شکنجههای یهودیان، اتفاق نیفتد.
بنابراین همه آلمانیها به خاطر تحمل چنین چهره و سبیلهایی، اینقدر ناچیز میتوانند شریک جرم تلقی شوند.
گاهی یک گناه زیباشناسانه، عواقب ویرانگری برای همه مملکت، حتی برای جهان دارد.
آدمهای اصیل آن سبیلهای نفرت انگیز را برای یک ساعت هم تحمل نمیکردند و فاجعهای وحشتناک، نوع بشر را به مخاطره نمیانداخت.
و بعد میآیند برای من میگویند که خوشسلیقگی، فقط تجمل بیهوده آدمهای پولدار است.
..................
پ.ن.
متاسفیم از... نوشته دینو بونزاتی ترجمه محسن ابراهیم، نشر مرکز، قیمت 4500 تومان
Siamo spiacenti di … - Dini Buzzati
masoome naseri | 03:38 PM | Comment(s)(6)
نوشتن همین و تمامAugust 9, 2007 08:35 PM
در کتابفروشیها قفسههایی هست پر از دفترچههای خوش بر و رو که دل میبرند. اگر بد عادت هم شده باشی به تایپ کردن، باز وقتی روبروی این قفسهها میایستی احساس میکنی جهان منتظر است که تو یکی از این دفترچهها را بخری و شاهکار خودت را بیافرینی!
معمولا وسوسه به قدر کافی قوی است و تو به قدر کافی ضعیف که آخر سر دست پر از کتابفروشی بیرون بزنی.
بعد همه چیز تمام میشود، از حس و حال میافتی. نه سوژه نابی، نه آفرینشی، نه داستانی که خیال کسی را خط خطی کند و نه شعری که دلی را بلرزاند.
تو با دفترچهها تنها میمانی و البته با وجدانی معذب که چرا نمینویسم؟ و بعد آخر سر دفترچهها را برمیداری یک جایی گم و گور میکنی که پیش چشم نباشند.
اما تصمیم گرفتهام در این دفترچههای دلبرانه جلد آجری، که تازگیها دلم را بردهاند و مجبور شدهام بخرمشان، چیزی بنویسم برای تو که بعد یادت بماند دستخط من این شکلی بود.
masoome naseri | 08:35 PM | Comment(s)(9)
این مسخره بازی رو جمع کنیدAugust 8, 2007 05:38 PM
آهان! امروز روز خبرنگار بود! خواستم یادم بمونه!
masoome naseri | 05:38 PM | Comment(s)(7)
وقت نمیکنمAugust 6, 2007 10:49 PM
اگر وقت کنم چیزی مینویسم درباره این ماجرای بازداشت دستهجمعی تعدادی از جوانهای کرجی که زود یک برچسب شیطان پرست چسباندهاند رویشان تا صدای کسی درنیاید از ترس که یعنی شما هم موافقید؟ که یعنی شما هم کافرید؟ که یعنی شما هم خونتان هدر است؟ که یعنی سکوت ممتد!
اگر وقت کنم چیزی مینویسم در مورد گودبای پارتیهای این روزها که نوشتم برای رفیقی که دلتنگ بود از ترک وطن که عزیز جانم بیخیال! ما را دارند جز صادرات غیرنفتی صادر میکنند. دستکم به این ترتیب به رشد شاخصهای اقتصادی مملکت کمک میشود.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم در مورد اینکه بچههای شرق طبق معمول چه تنها ماندهاند و مسئولان شرق طبق عادت چه عذر تقصیر بدی خواستهاند.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم از آب و هوای خوب اینجا و خوشگذراندن و روزهایی که چقدر آرزوشان را داشتم، روزهایی همیشه بارانی و لعنتی انگار نه انگار که بارانی هست و حسرت خیس شدن در باران تابستان و...
ایمیل زده دوستی که چیزی بنویس برای روز جوان که بنویسم آرامش جوانها اینجا عصبیام میکند و بعد احساس میکنم آدم بدی هستم. لعنتی...لعنتی...لعنتی.
اگر وقت کنم چیزی مینویسم ولی وقت نمیکنم. یکی از همین روزها روی دوچرخه خوابم میبرد مثل
بایسیکلران مخملباف و تر (به کسر ت ) میزنم به ضربالمثل شیرین سحرخیزی و کامروایی!
نصفه شب است. آمدهاند به زور از سرکار بیرونمان کنند. وقت نمیکنم چیزی بنویسم.