« June 2007 | صفحه اصلی | August 2007 »
مافیای باقی!July 31, 2007 01:15 PM
امروز از آن روزهای خوب و زیبا و فریبا در کار روزنامهنگاری است. خبر از در و دیوار میریزد تازه چه خبرهایی یکی از یکی شگفتانگیزتر و هیجانانگیزتر ولی خبر محکومیت خانواده باقی از همه جالبتر بود.
امروز اعضا خانواده عمادالدین باقی هر کدام به سه سال زندان محکوم شدهاند. خود باقی و فاطمه کمالی همسرش و دخترشان، اتهامشان اجتماع و تبانی به منظور انجام جرایمی بر ضد امنیت کشور است. مثل این که قضیه مافیایی بوده است.
من پیشنهادم این است که قوه قضائیه زحمت نکشد، لازم نیست برای اینها در اوین سوئیت بگیرد. میتوان از خانه خودشان به این منظور، استفاده بهینه کرد. یعنی به جای انتقال این سه نفر به زندان، یک زندانبان تمام وقت برای این خانواده استخدام شود.
عزرائیل هم که به جان سینماچیها افتاده است. اینگمار برگمان و آنتونیونی به لقاالله پیوستند.
masoome naseri | 01:15 PM | Comment(s)(11)
سنگسار یک کیفر اسلامی است؟July 29, 2007 10:51 AM
این گفتگو با آیتالله موسوی بجنوردی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بسیار خواندنی و مهم است.
از این جهت به نظر من مهم است که در جامعهای مثل ایران با آن میزان از نفوذ مذهب، فقط با گزارشهای احساسی و تکیه بر عواطف انسانی نمیشود مانع از تداوم احکامی مثل سنگسار شد و باید در همان شریعت به دنبال راههایی برای جلوگیری از انجام آن بود.
راستش طرفین در این گفتگو بهظاهر فارسی حرف زدهاند اما چون خودم مجبور شدم دوبار بخشهایی از آن را بخوانم تا دستگیرم شود ترجمه یک بخش آن را اینجا مینویسم.
مبنای قانونگذاری در شریعت و قانون مجازات اسلامی که مبنای عمل قوه قضاییه ایران هم هست سه منبع است: قران، سنت(رفتار و گفتار پیامبر و امامان) و اجماع فقها.
حالا آقای موسوی بجنوردی میگوید که اگر در مورد جرم خاصی، قران مجازات شلاق در نظر گرفته باشد و در سنت، سابقه صدور حکم مرگ را برای همان جرم سراغ داشته باشیم نمیتوان بیخیال حکم قران که منبع قویتری است شد و سنت را مبنا قرار داد.
در مورد خاص سنگسار در قران مجازات جلد یا همان شلاق برای زن و مرد زناکار در نظر گرفته شده است و اینطور که گفتهاند این شلاق خوردن را هم باید گروهی از مومنان تماشا کنند.
حالا اگر در سنت نمونههایی از سنگسار دیده شده باشد، قاضی نمیتواند کیفر ضعیفتری را که در قران در نظر گرفته شده نادیده بگیرد و بر مبنای سنت، به کیفر قویتر یعنی مرگ یا سنگسار حکم بدهد.
او میگوید ریشه سنگسار به زمان خلیفه دوم، عمر برمیگردد و خلفا و حكام از آن به عنوان یک ابزار سیاسی علیه دشمنانشان استفاده میکردهاند.
این نکته بسیار مهمی است ک خود آیتالله بجنوردی هم اصرار میکند که باید دقت بیشتری در آن بشود و از فقها خواسته که ببینند سنگسار اصلا در اسلام تشریع شده است یا نه؟
masoome naseri | 10:51 AM | Comment(s)(11)
این حجابک یا اختاه؟July 25, 2007 12:59 AM
این هم یک نوع کار فرهنگی برای مبارزه با بدحجابی یا بی حجابی. همراه با پیغام های اخلاقی و انذار و تبشیر کاملا کلاسیک. زیبایی چیزی نیست جز این پوشش!
masoome naseri | 12:59 AM | Comment(s)(4)
پایهاید؟July 20, 2007 11:49 AM
بروبکس!
یه سری فرمول توپس برای تغییر رنگی پنگی گیر آوردم. فرمولاش اورژینال و خارجیه حرف نداره، تازه کاتالوگ هم داره. پایهاید آخر هفته یه انقلاب بکنیم؟ در مورد رنگش هم نظرتونو بگید.
masoome naseri | 11:49 AM | Comment(s)(14)
اینه!July 19, 2007 02:28 PM
این است اقتدار قوه قضاییه البته همهاش این نیست، این هم هست.

عکسهای این نمایشگاه مدهای انحرافی نیروی انتظامی را هم اگر ندیده اید بروید ببینید بد نیست حداقل متوجه درجه انحراف از مرکزتان میشوید. تا اطلاع ثانوی این تیپ مطبوع سیستم است. یا این شکلی شوید یا بمیرید.

masoome naseri | 02:28 PM | Comment(s)(5)
از کدامین سفر آهنگی بخوانم؟July 17, 2007 01:08 AM
هنوز اول عشقه
سفر دنباله داره
تو را نادیده رفتم
دل از من گله داره
از کدامین سفر از کدامین شب آهنگی بخوانم
که در دل تو نشینم
غم دلتو بچینم
این وقت شب زد به سرم که یک حالی بدهم به این کافه و البته به آنهایی که این وقت شب هنوز بیدارند مثل خودم. این شبنم ثریاست خواننده تاجیک که برای چندمین بار دارم امشب میشنومش.
masoome naseri | 01:08 AM | Comment(s)(13)
خلقیات این هلندیهاJuly 16, 2007 02:25 PM
این هلندیها خیلی آدمهای نازنینی هستند فقط یکی دو تا مشکل کوچک دارند که روی اعصاب من است. اولین مساله فین کردنشان است.
این جماعت وقتی فینشان میآید از صمیم قلب فین میکنند یکجوری که احساس میکنی همه دل و رودهشان دارد از دماغشان میزند بیرون! بعد هم برایشان فرق نمیکند سر میز غذا باشی یا سر کلاس یا توی کافه یا سرکار، کلا هر وقت فینشان بیاید دستمال یزدی- هلندیشان را از جیبشان در میآورند و تمام زندگیشان را فین میکنند.
نمیدانم مطالعات پزشکی چیزی در این مورد به دست داده است که آیا آنها که با جدیت و محکم فین میکنند سالمترند یا ما که یواش فین میکنیم ولی مدام دستمان توی دماغمان است؟ ولی اگر کسی در این مورد چیزی میداند به ما هم بگوید مستفیض شویم.
دیگر اینکه این جماعت، نود و نه ممیز نه دهم درصدشان دزدند از نوع دزد دوچرخه. آن یک دهم درصد هم نوزادند و هنوز کاری از دستشان برنمیآید. این آمار را شخصا به دست آورده ام!
چند هفته پیش وسط خبرمبرهایی که توی ترام پخش میشود خواندم که بنا به گزارش پلیس هلند از آغاز امسال تا امروز پنجاه هزارتا دوچرخه دزدیده شده است.
این آمار کامل نبود چون روز قبلش دوچرخه من هم دزدیده شده بود و به این ترتیب میشد پنجاه هزار و یک دوچرخه . به علاوه این آمار آنهایی است که دزدیده شدنشان به پلیس گزارش شده چون چند برابر این تعداد گزارش نمیشود به این دلیل که دوچرخه دزدی در این مملکت امری طبیعی است.
این آمستردامیهای مسخره، غریب گیر آوردهاند. این دومین دوچرخهای است که در این مملکت از دست میدهم. دوران اول دوچرخهداریام فقط بیست و چهار ساعت طول کشید.
تازه یاد گرفته بودم با دوچرخهام مسافرکشی کنم. این لعنتیها نگذاشتند به شغل دوممان بپردازیم. ما ایرانیها هم که میدانید شغل دوم نداشته باشیم کهیر میزنیم.
دوستی زحمت کشیده یک دوچرخه برایم خریده که سایز اسمال است! به اضافه یک قفل پدر و مادردار شاید که دوباره دزدیده نشوم. دوچرخه مذکور روی میز کنار کامپیوترم پارک شده و هی مرا یاد دوچرخه مرحومم میاندازد.
علیایحال دوستان سابقهدار میگویند اینجا یک نفر رفته سراغ پلیس گفته آقای پلیس دوچرخهام را دزدیدهاند و آقای پلیس هم در کمال آرامش گفته خب تو هم برو یکی بدزد! تازه میگویند خود ملکهشان هم حتی سابقه دوچرخه دزدی دارد!
بر همین مبنا بعضیها نصیحتم میکنند که بروم بدزدم یا مال دزدی بخرم ولی تا این لحظه من زیربار نرفتهام چون متاسفانه وجدانم زیادی حساس است و خیلی زود درد میگیرد.
به علاوه باید خیلی زود دوچرخه بخرم چون در این وضعیت در کوچه و خیابان که راه میروم مدام چشمم پی دوچرخههای مردم است. اگر کسی یک دوچرخه سرگردان سورمهای با سبد سفید دید لطفا خبرم کند.
masoome naseri | 02:25 PM | Comment(s)(17)
واقعیتJuly 15, 2007 06:00 PM
میفهمم. منم حس دارم. میدونم که به قلبت ریده شده، ولی چارهای نیست. باید واقعیتو قبول کنی....
به نقل از هامون
masoome naseri | 06:00 PM | Comment(s)(4)
حس و حال منJuly 14, 2007 07:26 AM
از تو که حرف میزنم
همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
masoome naseri | 07:26 AM | Comment(s)(16)
لاغری تضمینیJuly 12, 2007 10:07 PM
اگر مایلید ظرف کمتر از شش ماه کلی لاغر شوید و سایز عوض کنید برای این موسسه معظمی که من برایش کار میکنم اپلیکیشن پر کنید تضمین میکنم کلی لاغر میشوید.
من آخرین بار حدود شش ماه پیش شلوار خریده بودم که سایزم 38 بود هفته پیش که دوباره رفته بودم چیزی بخرم طبق معمول دو تا شلوار سایز 38 برداشتم و رفتم اتاق پرو دیدم گشاد است، برگشتم 36 برداشتم باز هم گشاد بود اخر سر به 34 رسیدم. این تغییر سایز بدون رژیم گرفتن اتفاق افتاده است.
لطفا صف بگیرید و نوبت را رعایت کنید.
masoome naseri | 10:07 PM | Comment(s)(6)
زنبور بیعسل و اصلاحطلب بیعملوضع خیلی خراب است اما این خبر تازهای نیست. در واقع باید بنویسم طبق معمول وضع خیلی خراب است. عدهای دانشجو را به جرم یک تحصن بیسر و صدا گرفتهاند، منصور اسانلو فعال کارگری را گم و گور کردهاند، در بزرگترین سازمان تصمیمگیری کشور را تخته کردهاند، سنگسار یک نفر و توقیف یک روزنامه هم با اینکه تازه اتفاق افتادهاند دیگر خبرهای کهنهای هستند.
ما کشوری داریم که به قول این غربیها بهشت روزنامهنگاری است و البته جهنم روزنامهنگاران که هر ثانیه روی تلکس خبرگزاریهایش میتواند یک خبر داغ لبسوز بیاید اما چون جرات انتشارش نیست خبرها در حد همان لب دوز میمانند.
در شرایط عادی باید الان کشور صحنه اعتراضهای گسترده باشد اما در ایران هیچ خبری نیست آیا مردم از این همه اتفاقات خبر دارند؟ چرا سوالی میپرسم که جوابش را میدانم؟ معلوم است که خبر ندارند. از کجا باید با خبر میشدند از طریق رسانه ملی؟
بیخبر بودن مردم از آنچه این روزها در کشور میگذرد قابل توجیه است اما قطعا فعالان سیاسی و احزاب نصفه و نیمه موجود، هم شناخت درستی از اوضاع دارند و هم انشاالله تحلیل درستتری اما نمیدانم چرا از آنها صدایی در نمیآید؟
فیالواقع من در مورد فعال سیاسی بودن در ایران با این شیوه رایج، زیاد توجیه نیستم یا شاید من توجیهم ولی فعالان سیاسی توجیه نیستند. آیا یعنی از این انتخابات تا آن انتخابات فرج است؟
در این صورت خدا را شکر بزودی به انتخابات مجلس و بعد هم انتخابات ریاستجمهوری آینده که نزدیک میشویم و کاری هم برای این دوستان پیدا میشود.
روزی روزگاری تاجزاده از احتمال تشکیل دولت سایه حرف میزد این روزها ما بیخیال دولت سایه شدهایم اگر در حد یک منتقد هم عمل سیاسی از شما سر بزند میپذیریم.
میدانم که همین احزاب کذایی رسانه ندارند و قدرت بسیج عمومی ندارند ولی دستکم از تلاشهای اصلاحطلبانه زنان و کارگران و دانشجویان که میتوانند حمایتی پر رنگتر از امضای بیانیه داشته باشند.
خیلی بد است که باز نزدیک انتخابات بشود و مردم از سر ناچاری بیایند به شما رای بدهند. دستکم کاری کنید که اگر چنان روزی رسید مملکت را بمثابه یک مملکت بلا زده تحویل نگیرید.
masoome naseri | 12:56 AM | Comment(s)(5)
توهمJuly 11, 2007 05:43 PM
ترانه های نفرینی خیلی وقت است مد شده اند. جماعت عاشق که به بن بست شکست برمی خورند از خیابان منتکشی بی فایده که گذشتند می رسند به همین جا که گفتم یعنی به بن بست ناله و نفرین..
شکوه به ظاهر بی زوال عشق ایکی ثانیه ور می پرد و تمام. «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» بهترین آرزویی است که نثار عشق دیرین و پیشین میشود.
نمیخواهم بگویم اصولا هر رابطهای محکوم به شکست است ولی قطعا میتوانم بگویم هر رابطهای که در آن یک سر مهربانی حاکم باشد به شکست میانجامد و لاجرم کار به ناله و نفرینهای کذایی میکشد. خارج از روابط انسانی معمول، به نظر من رابطه شهروندان جمهوری اسلامی با حاکمانش از جنس همان رابطه یک سر مهربانی است.
تا امروز به امید بازگشت آن یکی سر از راه بد عهدی و بیوفایی شهروندان ایرانی گاهی ناز کشیدهاند و گاهی منت کشیدهاند و هر وقت هم لازم بوده برای آبروداری به میدان آمدهاند و خودی نشان دادهاند اما ماجرا که تمام میشود دوباره همان شهروندان عاشقی میمانند که اکنون دیگر فارغ شدهاند اما ابهت عشق چنان آنها را گرفته که نمیتوانند کاری از پیش ببرند.
هقته پیش بعد از تعطیلی روزنامه هم میهن، نامه احمد زیدآبادی را خواندم. نامه که نه، نفرین نامه و چقدر دلم گرفت از این که آدمی به استواری قلم زیدآبادی، به عنوان یک روزنامهنگار روشنفکر، آنقدر خسته، درمانده و بی راه چاره می ماند یا درگیر همان بن بست فوق الذکر که از قلمش و از کلماتش حتی زهر هم نمی چکد فقط نفرین می چکد و این بد است. بن بست بد است.
در این رابطه دو جانبه دیر وقت است که ما مدام یک سر مهربانی میبینیم و به امید بهبود اوضاع سری تکان میدهیم و میگوییم این نیز بگذرد و دیدهاید که گاهی عشاق دلخسته، کژ رفتاری معشوق را حتی توجیه هم میکنند و ما چنین هم کردهایم.
من و همنسلانم که البته گاهی دادی هواری کشیدهایم ولی میدانیم بزرگترهایی که متهماند به انقلاب، چه امیدهایی به روز وصال این دلبر جانانه داشتهاند و راستش را بخواهید هنوز خیلیها نمیخواهند باور کنند و بپذیرند این که به خاطرش جنگیدهاند این روزها بر مدار دل دیگران میچرخد و میرقصد و تماشای ناز و نیازهایش برای ما فقط مانده است.
جمهوری اسلامی دلبر جانانهای است خوش سر و شکل که دل از خیلیها برده است. در ظاهر ترکیب معنویت دین و مادیت حکومت برای هر مسلمانی جذاب است. چنانکه میبینید خیلی از همین مسلمانها که از دور نشستهاند و به ما حسادت میکنند هیچکدام نمیتوانند آنقدر مایه بگذارند که ما گذاشتهایم.
جمهوری اسلامی دست کم بر اساس قانون اساسیاش جذابیتهایی دارد که آدم را درگیر خودش میکند. بگذریم که در همان قانون اساسی هم بنیان بیوفایی به مردم گذاشته شده است اما آن همه حرف از اخلاق و انسانیت و معنویت و کذا و کذا قشنگ است.
خواندن یادداشت احمد زیدآبادی باعث شد کمی بیشتر به این رابطه و حس و حالش فکر کنم. روزی روزگاری رابطهای شکل گرفته است. برای بعضیها شاید برای یک کام گرفتن کوتاه، شاید به امید یک عشقبازی طولانی، شاید به هوای یک عمر زندگی ولی حقیقت این است که یک طرف ماجرا امروز جا زده و سر در پی دلش دارد. در عین حال نمیخواهد یا دلش نمیآید یا نمیتواند ما را رها کند چون البته بودنش در گرو در صحنه بودن ماست اما برای نگهداشتن دل ما هم مایهای نمیگذارد.
خب حالا باید چکار کرد؟
نفرین و بد و بیراه به سبک ترانههای نفرینی حتی دلمان را هم خنک نمیکند. خودم میدانم که بریدن سخت است اما باید یک روز روبروی خودمان بایستیم و راستش را به خودمان بگوییم. بگوییم به عنوان شهروندان جمهوری اسلامی فقط پای صندوقهای رای است که دستی بر سر و گوشمان میکشند و بعد حتی برای انگشتهای جوهریمان یک دستمال هم تعارف نمیکنند.
میدانم این روز روز سختی است ولی چارهای نیست. حتی در روابط انسانی معمول هم به سختی میشود حقیقت پایان داستان را شنید و باور کرد، اینجا که دیگر پای رویاهای باستانی یک ملت در میان است.
بعد از این همه سال شاید بتوانیم تعریف درستی از این رابطه دستکم به دست خودمان بدهیم. شاید جواب سوالهایی را روشن کنیم که فهرستی بلندبالا دارند. مثلا اینکه آیا ما فریب خوردهایم؟ اغفال شدهایم؟ ما را به امید عشق به خلوتی بردهاند و مورد تجاوز قرار دادهاند؟ خودمان آنقدر سکوت کردهایم که عشق بیفرجام به نفرت کشیده شده است؟ اصلا این عشق است؟ ما خشونت عشقی را میپسندیم؟
یا شاید هیچکدام اینها نباشد. شاید از همان اول دل به توهم عشق در رابطهای دادهایم که سالهاست در آن توهم دست و پا میزنیم. در این صورت چه کسی باید ما را از توهم برهاند؟ راهش یک حمله نظامی پر سر و صداست یا یک براندازی نرم کمهزینه؟ و البته اصلا ما میخواهیم از این توهم بیرون بیاییم یا نه؟ حسش را داریم یا چی؟
masoome naseri | 05:43 PM | Comment(s)(1)
من در سفرمJuly 7, 2007 01:45 PM
خب برخلاف دفعات قبل که ناگهان و در سکوت کامل رسانه ای گم می شدم این بار با اعلام قبلی زده ام بیرون، البته از آمستردام و نه از خودم. استانبول هستم و دیروز فقط به خاطر این که اینجا احساس غریبی نکنم باران مفصلی بارید اما اگر فکر کرده اید من چتر خربدم اشتباه می کنید چون در استانبول هم تنها آدم های آهنی در باران رنگ می زنند!
هنوز هیچ راننده تاکسیی گولم نزده و خودم هم سالمم ظاهرا!
اینجا هستم محض تولد یک نفر و رمانتیک بازی و این حرفها و فکر کنید وقتی من از خودم رمانتیک در وکنم چه شود!
با این کیبورد دیوانه همین قدر کافی است تازه من می خواستم یادداشت سیاسی هم بنویسم! حالا بلکم نوشتم.
masoome naseri | 01:45 PM | Comment(s)(12)
ای وای دلمJuly 4, 2007 04:33 AM
1- نه، نیامدهام به خاطر توقیف مسخره هممیهن چیزی بنویسم. چون نبودنش تغییری در جهان ایجاد نمیکند. این بودن یک روزنامه است که تغییر ایجاد میکند و تغییر چیز خوبی نیست کلا. فقط عزیزان مستقر در دادستانی دفعه بعد در حکمشان بنویسند حال نمیکنیم که این روزنامه وجود داشته باشد. همکاران ما هم که خیلی آدمهای معقولی هستند میپذیرند بدون اینکه شورش کنند یا پمپبنزین آتش بزنند.
دکههای مطبوعاتی هم بیشتر خوش دارند به قول این رفیقمان به خاطر امنیت شغلی هم که شده فقط سیگار بفروشند. تازه آنها که امنیت شغلیشان از نویسندههای آن روزنامهها بیشترتر است.
2- کمی شعر بخوانید از این رفیق شاعر تازه بلاگرم راضیه که هم رفیق خوبی است و هم شاعر خوبتری. ابته ترجیح میدادم به جای رفیقش دخترش بودم از بس کیمیاشاعرترش میکند .
3- ایوای دلم، وای دلم، وای دلم! از دست زنی که بسیار دوستش میدارم! با سپاس ویژه از یک رفیق.