« May 2007 | صفحه اصلی | July 2007 »

این طبیعی نیست

June 27, 2007 02:50 PM


می‌پذیرم که نباشی
می‌پذیرم که در سکوت
به همه ‌جای جهان زل بزنم
جز به قهوه‌ تلخ ته فنجانت
چشمانت

 می‌پذیرم دستم در دستانت
می‌پذیرم که دستم در دسترس تو نباشد
می‌پذیرم دستت در دست کسی

 می‌پذیرم سکوت زل زده جهان را
وقتی من در سکوت به هیاهوی جهان زل زده‌ام
اما به من نگو طبیعی است
که چشمانت،
دستانت،
در حوالی بوسه‌های من نباشند

 به من نگو همه اینها طبیعی است
من هزار و چند صد سال است به تو ایمان آورده‌ام
بگو خدا هم گاهی شوخی می‌کند


masoome naseri | 02:50 PM | Comment(s)(13)

در تهران خبری نیست!

الان تهران دارد سر ماجرای سهمیه‌بندی بنزین می‌ترکد و طبق اظهارات شاهدان عینی پمپ‌بنزین‌ها تعطیل‌اند و در محاصره پلیس که مبادا کسی به سرش بزند آتشی بگیراند.

 شبکه خبر اما در نهایت خوشحالی اول کمی جاده چالوس نشان داد و الان هم دارد در مورد قنات یک گزارش خبری پخش می‌کند و می‌گوید پانزده درصد اب شرب و کشاورزی همدان را قنات‌ها تامین می‌کنند!

masoome naseri | 01:56 AM | Comment(s)(9)

اجتماع بیش از یک نفر ممنوع!

June 24, 2007 03:31 PM


کافه کتاب نشر چشمه را خیلی دوست داشتم. اصولا اهل کافه‌ام اما کافه کتاب، آرزوی کافه‌ای بود که می‌خواستم داشته باشم اما پولش را نداشتم که به آن برسم. کافه کتاب فرصت نشستن در مجاورت کتاب و کلمه بود. روبروی کسانی که از این مجاورت لذت می‌بردند و حرفها هم از همین جنس بود.

کافه کتاب که تعطیل شد خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر آب هندوانه‌های تگری تیرماهش، نه به خاطر کوکوسبزی خوش عطرش بلکه به خاطر آسودگی نشستن و حرف زدن با آدم‌هایی که از حضورشان کلمه‌های تازه یاد می‌گرفتی.

همان وقت‌ها کلی فکر کردم مگر در این کافه که وقتی از روی پل کریم‌خان و از تقاطع میرزای شیرازی و سپهبد قره‌نی می‌گذری تا فیها خالدونش پیداست و می‌توانی مشتری‌هایش را بشمری چه فعل حرامی می‌توانست از کسی سربزند که تعطیلش کردند؟ جواب ساده است، گفتگو، گفتگو خطرناک است. دور هم جمع شدن یک فعل انقلابی است و باید جلوی مخملی شدن جامعه را گرفت. گیریم که سر آن میزها بیشتر از چهار نفر جا نمی‌شدند.

همان روزها کافه 78 را چند روزی بستند و نمی‌دانم صاحبش با دادن چه تعهدی از پلمپ درش آورد.

امروز خواندم که کافه تیتر را برای همیشه پلمپ کرده‌اند. نه دادگاهی، نه قاضی و وکیلی، هیچ. گور پدر همه آنهایی که امروز، فردا، هفته دیگر، آنجا قرار نشستن و حرف زدن و کتاب خواندن و نقد کردن و بزرگداشت گرفتن دارند.

مدتی است آقای کیهان به خانه هنرمندان ایران هم حساس شده است. همین هفته پیش مطلب بلند بالایی نوشته بود با این عنوان که این خانه سیاه است و نسخه همه آنهایی را پیچیده بود که آنجا بزرگ داشته شده‌اند یا بزرگداشتی برگزار کرده بودند و نشسته بودند و حرف زده بودند و شنیده بودند و رفته بودند. با لحنی شاکی که اینها اگر راست می‌گویند چرا برای مرتضی آوینی و سلمان هراتی بزرگداشت برگزار نمی‌کنند؟ خب راستش نشسته‌ایم بزرگداشت‌هایی که شما برای آوینی و هراتی و دیگران می‌گیرید تمام شود بعد نوبت ما برسد!

راستی چرا یک نفر آوینی مستندساز جنگ را از وسط اشک و آه‌ها و موسیقی‌های بی‌مایه جنگی آقایان نجات نمی‌دهد و برایش یک بزرگداشت نمی‌گیرد؟ به نظرتان نمی‌رسد این آقایان، آوینی را مصادره به مطلوب از نوع نامطلوب کرده‌اند؟

اینها را نوشتم که بگویم خیلی وقت است در این مملکت اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است. آنها که اهل گپ زدن در خلوت یک کافه یا بزرگداشتن یک آدم عزیز یا نقد یک کتاب هستند خیال می‌کنند (به قول داریوش آشوری) در حال برانداز کردن فرهنگ هستند اما اشتباه می‌کنند همه شان براندازند.

آنها که به اعتماد اصل بیست و هفت قانون اساسی قرار تجمع و تظاهرات می‌گذارند که اصلا حرفش را هم نزن. آنها انقلابیونی هستند که دست به اسلحه برده‌اند، اسلحه آگاهی و این خیلی خیلی خطرناک است.

 


masoome naseri | 03:31 PM | Comment(s)(10)

وقتی انقلابیون به غلط کردم می‌افتند!

June 23, 2007 07:53 PM


این ماجرای کی بود کی بود من نبودم را در مورد انقلاب فرهنگی از دست ندهید که در روزنامه هم‌میهن چاپ شده است. در مملکت اسلامی که بنا به فتوای برخی مراجعش از جمله رهبری، تراشیدن محاسن حکم ارتکاب حرام را دارد عضو گران‌قدر ستاد انقلاب فرهنگی یادآوری می‌کند که آن سال‌ها هم صورتش را با تیغ ژیلت می‌زده و کسی که از تیغ ژیلت استفاده می‌کرده و می‌کند طبیعتا در آن محافل و مراکز راهش نیست.

به گمانم این خیلی خوب است که این بزرگواران متوجه شده‌اند بد غلطی کرده‌اند و دارند طوق لعنتش را از گردن خودشان باز می‌کنند می‌اندازند گردن آن دیگری.

این اتفاق دارد در میان کسانی می‌افتد که مواضع معتدل‌تری در این سال‌ها داشته‌اند. خدا روزی را بیاورد ک بقیه آقایان از جمله حضرات محافظه‌کار هم به درک اشتباهاتشان برسند و از سودای انقلاب فرهنگی دوباره بیفتند. که به قول همین آقای سروش، انقلاب از نوع فرهنگی و غیرفرهنگی‌اش اگر هوس بود همان یک‌بار برای این ملت بس بود.

 

من از هیچ چیز خبر نداشتم- گفتگو با دکتر سروش

اتفاقا سروش از همه چیز خبر داشت!- پاسخ محمد ملکی

من ریشم را با ژیلت می‌زدم- صادق زیباکلام

استاد جان! این نقد است نه طعن طاعنان- شاگردان تحکیمی سروش


masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(8)

?صل گیلاس

June 22, 2007 07:05 PM

...اصل قضیه این‌که می‌خواهم تو باشی
وقتی نباشی
مزه گیلاس تلخ است
ماندن میان این همه آدم قراضه
این مردم تاریک بی احساس تلخ است...

masoome naseri | 07:05 PM | Comment(s)(7)

قبله آمستردامی

June 20, 2007 07:30 PM


اگر رو‌به‌روی در ورودی اوستر پارک آمستردام کله‌پا نمی‌شدم عمرا نمی‌فهمیدم شهرداری آمستردام (که به ردلایتش مشهور است) چقدر اهل گفتگوی تمدن‌هاست! در این پارک هلندی که هر روز از وسطش رد می‌شوم برای نماز خواندن مسلمین در پارک هم فکر کرده‌اند. این تابلو هم شرق و غرب و شمال و جنوب را نشان می‌دهد و هم سمت قبله را.

imageosterpark.jpg

 


masoome naseri | 07:30 PM | Comment(s)(8)

چت جی‌میل

June 18, 2007 08:16 PM


دوست الف

می‌گه الان تهران لرزید.

می‌گم چقدر؟

می‌‌گه در حد حاجی یه تکون حاجی دو تکون!

دوست ب

می‌گه تهران لرزید.

می‌گم مرکزش کجا بوده؟

می‌گه قم. نه که امروز مراسم تدفین فلان آیت‌الله است! این زلزله ناشی از فعل و انفعالات زمین و ناشی از فشار قبر و این قضایا بوده است.

دوست پ

می‌گه این اس ام اس جدیده: خیلی ازت ناراحتم. اصلا انتظار نداشتم. این چه کاری بود با ما کردی؟ می‌دونستی زلزله می‌آد و نگفتی؟ ای گوسفند بی‌معرفت!

خداییش خلاقیت یه ملت را حال می‌کنید؟ هنوز نیم ساعت از زلزله نگذشته ها!؟

 


masoome naseri | 08:16 PM | Comment(s)(20)

تصادف

June 17, 2007 02:36 PM

فقط یک تصادف بود در پیچ هشتصد و هشتاد و نهم جاده چالوس. بی مرگ و میر و بی خسارت. فقط چراغ ترمز سمت چپ من شکسته. بیا بگذریم.

masoome naseri | 02:36 PM | Comment(s)(5)

یادداشت‌های یک آدم نسبتا با فرهنگ شده

June 13, 2007 02:45 PM


من از تاریخ بدم می‌آید، از مکان‌های تاریخی هم. این بد آمدن احتمالا احمقانه است ولی خب این به آن همه کار احمقانه‌ای که دیگران می‌کنند در!

دیروز ولی به لطف و به زور دوستی رفتم نمایشگاه ایران، سی قرن فرهنگ و هنر که خب همراهی با این دوست که یک دانشمند علوم انسانی است بسیار مفید بود چون باعث شد فحش‌هایی را که در طول عمرم دو سه بار بیشتر به گوشم نخورده بود پای هر کدام از آثار تاریخی که می‌رسیدیم بشنوم.

این نمایشگاه در واقع مجموعه‌ای است از دار و ندار بخش پارسی موزه هرمیتاژ روسیه که این روزها و تا آخر تابستان در آمستردام به نمایش درآمده‌اند.

مساله این بود که این دوست گرانقدر ما پای هر کدام از این ظرف و ظروف و کتاب و دست‌خط‌ها و کاسه و کوزه‌ها که می‌رسید هی فحش‌های بد بد می‌داد به کسانی که میراث فرهنگی و تاریخی ما را در عین وقاحت دزدیده‌اند و تازه نمایشگاه هم برپا کرده‌اند.

من البته حرفم این بود که خب ما هم در کمال بلاهت گذاشته‌ایم این میراث فرهنگی دزدیده شود و حتی وقتی دزدی با چراغ امده‌ است از این پهلو به آن پهلو شده‌ایم و گفته‌ایم که انشا‌ء الله گربه است!

تازه گیریم این آثار در ایران می‌ماندند خب کجا نگهداری می‌شدند و در چه شرایطی؟ من هر چه به این دوستمان گفتم که عزیز من! اگر همین آثار فرهنگی هم دزدیده نمی‌شد و به موزه‌های اروپایی منتقل نمی‌شدند معلوم نبود از کجا سر در می‌آوردند به خرجش نمی‌رفت و باز هم فحش‌های بد بد می‌داد.

اگر دوستی، رفیقی، کسی، در مورد وضعیت نگهداری آثار و ابنیه فرهنگی در ایران و همین‌طور آثار تاریخی و فرهنگی در موزه‌های ایران، مشاهداتی دارد که باعث شود دهان ایشان بسته شود خوشحال می‌شوم که بخوانمش و بدانمش.

 لینک:سایت نمایشگاه آثار پارسی هرمیتاژ در آمستردام

 


masoome naseri | 02:45 PM | Comment(s)(9)

بی‌خیالی


گفت که تو مست نه‌ای!
رو که از این دست نه‌ای!       

 منم بی‌خیالش شدم.


masoome naseri | 06:25 AM | Comment(s)(5)

دردسرهای زنان فمینیست صد سال پیش

June 11, 2007 07:53 PM


این یکی از یادداشت های دهخداست که در شماره سی و یکم صوراسرافیل در سال 1326 چاپ شده بوده است:

من مدت‌ها بود می‌گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان، چه علت دارد که زن‌های ما چندین دفعه جمع شده عریضه‌ها به مجلس شورا و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه تشکیل مدرسه به طرز جدید و تربیت انجمن نسوان خواستند و هر دفعه وکلا و وزرای ما گذشته از این که همراهی نکردند ضدیت هم نمودند.

در این باب خیلی فکر کردم. خیلی به دره گودال‌ها رفتم و درآمدم و عاقبت فهمیدم همه اینها برای این است که زن‌های ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کار درآمده* دارند.

حالا خواهش می‌کنم به من نخندید و شوخی و باردی تصور نکنید. در این سر پیری مسخرگی و شوخی نه به سن و سال من می‌برازد نه به ریش دوره کرده قرمز من.

من جداً می‌گویم اگر خانم‌های علم‌دوست و آقایان ترقی طلب ایرانی هزار علت برای این ضدیت وزرا و وکلا در کار مدرسه و انجمن زن‌ها ذکر کنند من یکی معتقدم که جهت اصلی آن همان اعتقاد کاملی است که مادرهای ما به دیزی از کار درآمده دارند.

ما همان‌طور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها به تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کار درآمده سبب شده که ما هم بلااستثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدم‌های با استخوان داریم.

این معلوم است که هیچ آدمی بی استخوان نیست اما مقصود از این حرف آن است ک آدم مثل همان دیزی‌های از کار درآمده باشد.

وکلا و وزرای ما خوب می‌دانند که اگر خانم‌های ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند، تعلیم و تربیت بشوند، کم کم خواهند فهمید که دیزی‌های پاک و پاکیزه بهتر از دیزی‌هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یک وجب چربی سی و پنج ساله در در و دیوارش باشد و بی‌شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم با استخوان اعتقاد پیدا نکرده و مثل جناب تقی‌زاده پاشان را توی یک کفش می‌کنند و می‌گویند: تا کی باید وزرا، رجل و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیرالدوله، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه آصف الدوله زینت افزای هیئت باشد...

حالا من صریح می‌گویم و وجدان تمام وزرا و وکلا و اولیای امور را شاهد می‌گیرم ک اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی‌ست که زن‌های ما به دیزی از کار درآمده دارند و بلاشک هر روز ک این عقیده از میان زن‌های ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد.

و اگر خانم‌ها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاح هستند باید به هر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر در این مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی‌های دستک‌دار** و هرچه که از این قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یک روز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق‌الطاقه بار یک الاغ کرده از دروازه‌های شهر بیرون بیندازند و خانم‌ها هم هرچه دیزی از کار درآمده در مطبخ دارند همه را برداشته بیارند پشت سر این مسافر محترم .

اگر این کار را بکنند من قول صریح می‌دهم که در مدت کمی تمام خرابی‌ها اصلاح بشود. و اگر خدای نکرده به این حرف من اعتنا نکرده و مثل همه حرفهای من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من به جایی نمی‌رسد. بروند ختم " امن یجیب" بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند. این اولش این‌هم آخرش والسلام!

* دیزی از کار درآمده دیزی (به معنای ظرف نه غذا) که نو نباشد و در آن بارها غذا پخته باشند و بدین سبب مزه غذا را نگرداند و مطبوع‌تر کند.

** اروسی دستک‌دار، ظاهرا کفش سگک دار پابندی

این روزها دارم مقالات دهخدا را می‌خوانم که شامل چرند و پرند و مجمع الامثال دخو و هذیان‌های من و یادداشت‌های پراکنده اوست. این کتاب در دو جلد به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی فراهم آمده است که البته من در عین بی‌حواسی دو تا از جلد اولش خریده‌ام. حالا اگر دوستی، رفیقی، سری، همسری، کسی از روبه‌روی نشر ثالث رد شده لطفا دو تا جلد دو هم بخرد بعداً حساب می‌کنم!

 


masoome naseri | 07:53 PM | Comment(s)(3)

من چنگ توام

June 4, 2007 01:21 AM


می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی

من تن تننم


masoome naseri | 01:21 AM | Comment(s)(16)

جالب انگیزناک!

June 3, 2007 11:45 PM


در گوگل پی چیزی می‌گشتم که رسیدم به یک صفحه جالب گفتم دیگران هم در شگفتی ما شریک شوند. لازم به یادآوری است نویسنده این پست، شاعر و اهل ادبیات و قطعا روشنفکر است دیگر:

... اما در هفته گذشته کامنتی برایم از طرف « یک مخاطب» !! گذاشته شد که در آن اشاره شده بود که در ایسنا با همه نام آوران شعر فارسی مصاحبه کرده ایم و غزل پست مدرن با خاک یکسان شده است!!! (که البته بعد هم با گذاشتن کامنت‌هایی حاوی فحش از طرف من در وبلاگ مصاحبه شونده‌ها و دوستان‌شان تکمیل شد) ....

گرفتید چی شد؟ حیف که ننوشته دقیقا چه فحشهایی در کامنتدونی بقیه گذاشت است که کاملا مستفیض شویم.

.............

پ.ن: مهدی موسوی که این جمله ها را از وبلاگش نقل کرده بودم کامنت گذاشته و توضیحاتی داده که با سپاس از او برای رفع سوتفاهم می گذارمش زیر همین پست. او نوشته:

سلام
متاسفانه دیدم که در یکی از پست هایتان
با توجه به ایهام جمله من
حرف مرا در یکی از پست های قدیمی ام اشتباه برداشت کرده و متاسفانه قضاوت کرده اید.
بنده گفته بودم:
"با گذاشتن کامنت فحش از طرف من..."
که منظورم این بود که متاسفانه در دنیای مجازی عده ای از طرف من و با اسم و آدرس بنده به مخالفینم توهین می کنند تا مرا تخریب کنند.
که متاسفانه بخاطر ایهام جمله و اینکه شما در جریان قضیه نبودید به برداشت اشتباه منتج شده بود.
در هر صورت این سوءتفاهمات اهمیت ندارد.
فقط خوشحالم که مطلبتان را دیدم تا بتوانم آن را رفع کنم.


masoome naseri | 11:45 PM | Comment(s)(5)

این حال منه بی تو

June 1, 2007 01:32 AM

از خوشبختی چه کم دارم
وقتی که صبح
پرند‌ه‌ای با نامی غریبه
در دستگاه ماهور
در گوش درخت کنار پنجره‌‌ام
آوازی با لحن شجریان می‌خواند

از خوشبختی چه کم دارم
وقتی مرغ‌های دریایی دیوانه
سر میز صبحانه‌ام می‌نشینند
و نان و پنیرم را با مرغابی‌های همسایه قسمت می‌کنم؟

از خوشبختی چه کم دارم
وقتی از خانه بیرون می‌زنم
درخت‌های اروپای شمالی
زیر پایم فرش ایرانی پهن می‌کنند


از خوشبختی چه کم دارم
وقتی پشت میزم می‌نشینم
چراغ تو سبز است
همین
چراغ تو سبز است

masoome naseri | 01:32 AM | Comment(s)(13)